اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زمانی که آخرین ناهار دونفری‌مان قبل از تعطیلات عید را می‌خوردیم، به این فکر می‌کردم که من تعطیلات را چگونه بدون دیدن او سر کنم؟ وقتی سفره را جمع کرد و پشت سینک ایستاد تا ظرف بشوید من که تماماً چشم شده‌بودم تا از آخرین دقایقم هم استفاده کنم، بالاخره زبان باز کردم و پرسیدم:
- مهری! عیدی چی دوست داری برات بخرم؟
سرش را برگرداند و با ابروهای بالا رفته گفت:
- عیدی؟ واسه من؟
- آره! چی دلت می‌خواد وقتی برگشتم برات بیارم.
سرش را برگرداند و لحظاتی به بالا نگاه کرد و بعد دوباره مشغول کارش شد.
- هیچی آقا! دستتون درد نکنه، لازم نیست.
اخم کردم.
- یعنی چی لازم نیست، خودم می‌خوام عیدی بگیرم ایرادش چیه؟
همان‌طور که مشغول شست‌وشو‌ بود گفت:
- آقا واقعا لازم نیست، هرچی بخرید وقتی عموم ببینه من رو دعوا می‌کنه، پس لازم نیست.
کمی از حرص دندان‌هایم را فشردم.
- تو بگو چی دوست داری، برات می‌خرم توی همین خونه استفاده می‌کنی، تا عموت نفهمه.
سرش را بالا انداخت.
- نه آقا! من هیچی نمی‌خوام.
- به هرحال من می‌خرم.
وقتی به شهر خودم برگشتم، با اینکه خسته بودم اما قبل از اینکه به خانه بروم مسیرم را به طرف بازار کج کردم تا برای مهری عیدی بخرم، می‌ترسیدم روزهای بعد با وجود مادر و پریزاد نتوانم بی‌دردسر برای او خرید کنم. دقایقی را در بازار شلوغ دم‌عید قدم زده و فکر کردم چه چیزی مناسب مهری است؟ که یاد زمان شعرخوانی‌اش افتادم. از بخش اصلی بازار خارج شده و بالاخره یک کتابفروشی را یافتم. در میان کتاب‌ها گشتم و چند کتاب شعر مناسب سنش گرفتم. در تمام مدت انتخاب کتاب‌ها با تصور شعرخوانی مهری لبخند زده‌بودم. تصور زیبایی بود، همان‌جا قصد کردم حتماً بعد از عید از او بخواهم هرازگاهی برایم شعر بخواند و من فقط گوش بدهم. بعد از خرید کتاب‌ها از کتابفروشی بیرون آمده و دوباره راهی بازار شدم. در همان ابتدا یک مغازه‌ی لباس زنانه نظرم را جلب کرد. چقدر خوب که در شهر می‌توانستم بدون برانگیختن کنجکاوی مردم برای یک دختر لباس بخرم. خوب بود برای مهری لباسی بگیرم که در خانه‌ی من بپوشد. وارد مغازه شدم و نگاهم روی لباس‌ها چرخید صدای دختر فروشنده مرا به خود آورد.
- می‌تونم کمکت کنم؟
سرم را چرخاندم و نگاهی به دختر لاغراندامی انداختم که شال‌های سیاهش را پشت گوش برده و آن‌چنان آرایشی در صورت نداشت.
- یه لباس می‌خوام برای یه دختر چهارده پونزده ساله.
مانتوی ساده و جلوباز سیاه و شلوار لی که به همان رنگ در تنش بود، نشان می‌داد آنچه در مغازه‌اش می‌فروشد را برای تن خود صرف نمی‌کند. لبخند کجی روی لبش بود.
- عیدی برای خواهرت می‌خوای؟
از قیاسش و گرم گرفتن سریعش خوش نیامد. با اخم محوی گفتم:
- نمی‌دونم چی دوست داره و چه سایزی مناسبشه؟
نگاه دختر یک لحظه به خارج مغازه افتاد و خطاب به فردی دست بلند کرد و گفت:
- چاکر آقا!
از رفتار لات‌منشانه‌اش متعجب شدم. به طرف من برگشت.
- چه جور لباسی معمولاً می‌پوشه؟
با فکر به لباس بلند گل‌داری که همیشه می‌پوشید گفتم:
- لباس سرهمی، از اینایی که تا زانو می‌رسه.
کمی از من فاصله گرفت:
- عرضم به حضورت، به اینا میگن پیراهن دامن‌دار.
به طرف دیگر مغازه رفت و دستش را روی رگالی گذاشت.
- از بین لباسای این رگال ببین کدوم بهش میاد. اگه دراز و چاق نباشه، اندازه‌ش میشه.
 
تا به طرف رگال بروم، او به طرف مشتری دیگری که تازه وارد مغازه شده‌بود رفت.
- بفرما آبجی!
ابروهایم از مردانه رفتار کردن دختر فروشنده بالا پرید، اما سعی کردم بی‌توجه مانده و‌ لباس‌های درون رگال را تک به تک ورق زده و چک کنم. دیدن لباس‌های آستین کوتاه مرا به وجد می‌آورد که تصور کنم مهری درون آن لباس‌ها چگونه می‌شود، اما خوب می‌دانستم فعلاً دیدن او در چنین لباس‌هایی را باید عقب بندازم، چرا که نه مهری آن‌ها را پیش من می‌پوشید، نه مرام من اجازه می‌داد تا قبل از محرم‌شدنمان او را به چنین کاری وادارم؛ پس از همه‌ی آن‌ها صرف‌نظر کرده و در انتها به دو لباس آستین بلند رسیدم. یکی قهوه‌ای‌روشن بود و طرح‌هایی به رنگ تیره‌تر داشت و دیگری زردرنگ که تک به تک گل‌های بنفشی روی آن خودنمایی می‌کرد. یکی سنگین بود و دیگری خوش‌رنگ. مدتی برای انتخاب مردد ماندم که کدام را بخرم. در انتها تصمیم گرفتم هر دو را بخرم. آن‌که سنگین‌تر بود را مهری این روزها می‌پوشید و خوشرنگ‌تر را می‌گذاشتم زمانی‌که مال خودم شد و دیگر از من خجالت نکشید، بپوشد.
مقصد بعدی‌ام یک مغازه‌ی خرازی بود که فروشنده‌ی آن صد و هشتاد درجه با فروشنده‌ی قبلی فرق داشت. دختری فربه با موهای بلوند شده و پف، که بیشتر لوازم آرایش مغازه‌اش را خودش استفاده کرده‌بود و مدام با صدای نازکی مرا مخاطب قرار می‌داد. من سعی داشتم زبان‌بازی‌های او‌ را نشنیده و نگاهم را به دیواری بدوزم که مجموعه‌ی عظیمی از ابزار بستن موی زنان روی آن تا سقف آویزان بود. واقعاً از دیدن این تنوع سرم سوت کشید. یک زن برای بستن موهایش این همه ریخت و پاش لازم داشت؟ واقعاً چه حوصله‌ای داشتند! نگاهی به کل مغازه کردم. همه‌ی اجناس مغازه تحت اختیار ملزومات زنانه یا بچگانه بود. بیچاره ما مردها که انگ ضدزن هم به ما می‌خورد، درحالی‌که همه‌چیز مال زن‌ها بود. دوباره به طرف آن دیوار توری‌ فلزی بسته، برگشتم که انواع مختلفی از کش‌ها و‌ موگیرها و ابزارهایی که حتی نحوه‌ی استفاده‌شان را هم نمی‌دانستم، به آن وصل بود. بی‌خیال افکاری شدم که هیچ‌کدام از آن‌ها مهم نبود، مهم موهای سحرانگیز مهری بود که آرزو داشتم هرچه زودتر زمانی برسد که به راحتی بتوانم آن‌ها را لمس کرده و می‌خواستم با این ابزار زیباتر از همیشه شوند.
دختر فروشنده آنقدر با آن صدای نازک اغواکننده‌اش راهنمایی‌ام کرد که درنهایت یک سری هدبند و کش‌های پارچه‌ای به رنگ زرشکی که مهری دوست داشت، خریدم و مجموعه‌ای از موگیرها در شکل و اندازه‌های مختلف که البته خودم زیاد از آن‌ها سر در نمی‌آوردم، ولی به نظر دختر فروشنده برای یک دختر موبلند لازم‌ بود. با خودم فکر‌‌ کردم قطعاً مهری هم چون من زیاد از آنها سررشته ندارد، اما‌ ایرادی نداشت، بعدها که به عنوان عروسم معرفی‌اش کردم، حتماً پریزاد را که خبر داشتم چندی است به دنبال یادگیری آرایشگری هم رفته، وادار می‌کردم طرز استفاده از همه‌ی آن‌ها را به مهری یاد بدهد. من موهای سحرانگیز او را زیباتر از همیشه می‌خواستم.
درنهایت برای نمای مناسب هدیه‌ام دو جعبه کادویی در دو اندازه‌ی مختلف و به رنگ سبزآبی از همان دختر خریدم. موگیرها را درون جعبه‌ی کوچک‌تر و لباس و کتاب‌ها را درون جعبه‌ی بزرگ‌تر گذاشتم. هدیه‌های مهری باید محترمانه به او داده‌‌می‌شد. خرسند با هدیه‌های مهری به نزدیک ماشینم برگشتم. فقط مخفی کردن آن‌ها مانده‌بود تا در تعطیلات از نگاه مادر و‌ پریزاد دور باشند. یک بسته کیسه‌ی زباله از مغازه خریده و جعبه‌ی هدیه‌ها را درون آن کیسه‌های سیاه پیچاندم و در انتهایی‌ترین گوشه‌ی صندوق ‌عقب قرار‌دادم. اطرافش را هم با کیف ابزار و خرت و پرت‌های دیگر استتار کردم تا کسی آن‌ها را نبیند و بعد با کمال آرامش به طرف خانه راه افتادم.
 
در تمام طول تعطیلات عید، فقط به مهری فکر کردم و روز به روز دلتنگ‌تر شدم. مدام روزها را می‌شمردم که کی این تعطیلات تمام شده و من به روستا پیش مهری برمی‌گردم. مثل هر سال همراه مادر و‌ پریزاد سال را تحویل کردیم و یک روز به خانه‌ی عموبرزو و روز دیگر به دایی‌فریبرز سر زدیم. دایره‌ی اقوام ما همین دو خانواده بود. سر زدن به خانه‌ی عمو کار همیشگی ما بود، اما خانه‌ی دایی را مادرم فقط سال به سال، عیدها سر میزد. رابطه‌ی خوبی با هم نداشتند و این اصلاً برایم اهمیت نداشت. کلاً من تنهایی را به بودن در جمع ترجیح می‌دادم. طول تعطیلات را بیشتر به استراحت و فکر کردن به مهری گذارندم تا بالاخره دوباره با اعتراض هر ساله‌ی پریزاد روبه‌رو شدم که‌ چرا هیچ‌وقت ما برنامه‌ی مسافرت نداریم. در این مورد مادر همیشه پشتم بود و با گفتن اینکه پسرم یک عید تعطیل است و بگذار استراحت کند، چون همیشه پریزاد را جواب کرد و من او را به تابستان حواله دادم، گرچه پریزاد باور نکرد و گفت باز از سر باز می‌کنمش، اما من واقعاً قصد داشتم وقتی رسماً من و‌ مهری ناممان کنار هم نشست، یک برنامه‌ی سفر خانوادگی جور کنم تا مهری را از آن روستایی که جز ناخوشی در آن چیزی ندیده‌بود، مدتی دور کنم.
از شانس من سیزده‌‌به‌در به روز‌ چهارشنبه افتاده‌بود و من نمی‌توانستم به بهانه‌ی مدرسه، پیک‌نیک سیزده‌به‌در را بپیچانم و به روستا برگردم. به خاطر پنج‌شنبه و جمعه‌ی پیش‌رو توانستم علی‌رغم سال گذشته امسال مادر و پریزاد را در سیزده‌به‌دری که مثل همیشه در باغ عمو و با آن‌ها گذران میشد، همراهی کنم. گرچه بودن در آنجا وقتی دور از مهری بودم و دلم سخت دلتنگ دیدنش، اصلاً خوشی برایم نداشت. عمو برای هوشمند دختری را در نظر گرفته‌بود که بعد از تعطیلات به خواستگاریش برود و‌ مرا هم مدام‌ می‌خواست ترغیب به ازدواج کند. پاسخش را فقط با لبخند می‌دادم و به او‌ می‌گفتم فعلاً عجله‌ای برای این کار ندارم. البته حرف دلم چیز دیگری بود و برای به دست آوردن مهری عجله هم داشت، اما دستم بسته بود. کسی نمی‌دانست من نیز همسر خودم را برگزیده‌ام و فقط منتظر رسیدن تابستانم تا او‌ را خواستگاری کنم. نمی‌گذاشتم کسی اختلاف سنی‌مان را بهانه‌ی مخالفت کند. سن کم مهری هم قابل حل بود. پیش روحانی مسجد روستا، یک محرمیت ساده می‌خواندیم و منتظر دو سال بعد می‌ماندیم. اصلاً شاید چندماه بعد وقتی مهری پانزده‌سال تمام شد، عقد رسمی هم می‌کردیم و آن موقع دیگر نمی‌گذاشتم مهری از خانه‌ی من به خانه‌ی عمویش برگردد. دیگر نمی‌گذاشتم کسی به مهری بد بگوید، او خانم خانه‌ی من میشد. همین که اجازه‌ی عقد پیدا کرده و عقدش می‌کردم کافی بود. من از مهری هیچ نمی‌خواستم جز خودش را. بودنش در خانه‌ام کافی بود. چه حس دلپذیری بود اینکه صبح به صبح چشمانم به روی مهری زیبایم باز شود و موهای سحرانگیزش نوای خوشبختی را برایم بسراید!
 
پنج‌شنبه به روستا برگشتم. جمعه کارهای عقب‌افتاده‌ی خود و مدرسه‌ را انجام دادم و وقت نکردم برای دیدن مهری به قهوه‌خانه بروم. منتظر شنبه ماندم که سیر او را از نزدیک ببینم. شنبه صبح خبری از مهری نشد و وقتی ظهر به خانه‌‌ای برگشتم که سوت و کور بود، دلگیر شدم. عادت کرده‌بودم زمانی که از مدرسه برمی‌گردم بوی خوش غذای مهری به مشامم برسد، با خود فکر کردم شاید خبر ندارد برگشته‌ام و حتماً فردا می‌آید. فردای آن روز هم خبری از مهری نشد، برای فهمیدن دلیل نیامدن مهری به خانه‌ام، مصمم شدم که به قهوه‌خانه بروم و علت را از یحیی پرس‌ و جو کنم.
درحال بستن در مدرسه بودم که متوجه مهری شدم که با قدم‌های تند به صورت واضحی مرا نادیده گرفته و به سوی قهوه‌خانه می‌رود. متعجب از رفتارش برگشتم و صدایش کردم. اول خود را به نشنیدن زد و با «مهری» گفتن دوباره ایستاد و برگشت.
- سلام آقا!
صدایش از ترس می‌لرزید. فاصله‌ام را با او کم کردم.
- کجا سرت رو انداختی زیر داری میری؟
ترس و نگرانی‌اش کاملاً مشخص بود. نگاهش را به اطراف چرخاند و بعد گفت:
- دارم میرم قهوه‌خونه.
سر ظهر روستا خلوت بود. از چه کسی می‌ترسید؟ اخمی از رفتار عجیب مهری بین دو ابرویم افتاد.
- چرا دیروز و امروز نیومدی؟ داشتم می‌رفتم از عموت پی‌جو بشم.
انگشتانش را دوباره در هم فرو کرد.
- آقا! عموم گفته دیگه نباید بیام خونه‌ی شما؟
چشمانم گرد شد.
- چرا؟
نگاه نگرانی به پشت سرش انداخت و برگشت.
- آقا! عموم قدغن کرده با شما حرف بزنم.
نگرانی در قلب من هم جوانه زد.
- خب چرا قدغن کرده؟ درست حرف بزن ببینم چی شده؟
دوباره پشت سرش را نگاه کرد.
- آقا! الان نمیشه، اگه دیر کنم عموم می‌فهمه، عصر که می‌خوام برم‌ خونه‌ی خاله‌بتول اون موقع میام در خونتون... فعلاً خداحافظ.
بدون آنکه خداحافظی ضعیف و از سر حیرتم را بشنود برگشت و با قدم‌های تند دور شد. بهت‌زده از اینکه در نبودم چه اتفاقی افتاده، رفتنش را به نظاره نشستم و همین که از دیدم خارج شد با افکاری که مغزم را فراگرفته‌بود، به طرف خانه‌ام قدم برداشتم. این ممنوعیتی که یحیی اعمال کرده‌بود دلشوره‌ای را وارد قلبم کرد. چه اتفاقی در نبودم افتاده‌بود؟ چرا هر عیدی که به شهر می‌رفتم و از روستا دور بودم، باید برای مهری اتفاقی می‌افتاد؟ این بار چه شده‌بود؟ ممکن بود دهن‌لقی کرده و چیزی از وقایع درون خانه را برای دیگران گفته‌باشد؟ ولی مهری که هیچ‌گاه با کسی حرف نمی‌زد، خصوصاً با عمویش، بارها دیده‌بودم که در حضور او کاملاً زبانش قفل میشد. یعنی یحیی به چیزی مشکوک شده‌بود که دیگر اجازه‌ی آمدن مهری را نمی‌داد؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسید، فقط باید صبر می‌کردم تا خود مهری بیاید و دلیل نیامدنش را بگوید.
 
آخرین ویرایش:
بدون آنکه لباس‌هایم را عوض کنم، وسایلم را روی میز پرت کردم و خودم را روی مبل انداختم. سرم را به پشتی مبل تکیه داده و به سقف خیره شدم. چه اتفاقی افتاده‌بود؟ چیزی جز آنکه زبان خود مهری به گفتن اتفاقات خانه‌ام باز شده‌باشد در ذهنم نچرخید. کلافه راست نشستم. نگاهی به آشپزخانه انداختم. میلی به خوردن غذا نداشتم. باید راهی برای حل و فصل موضوع پیدا می‌کردم. بلند شدم، طول سالن را قدم زدم و به این فکر کردم که اگر مهری چیزی گفته‌باشد چگونه باید ماستمالی کنم؟ فکرم به جایی قد نمی‌داد. نمی‌دانستم مهری چه گفته که آماده شوم در جوابش چه به یحیی بگویم. باید منتظر آمدنش می‌ماندم. نگاهم را به ساعت روی مچم دوختم که با سرعت لاک‌پشتی پیش می‌رفت و خبری از مهری نبود. بالاخره طاقتم سرآمد و به حیاط رفتم. آنقدر کلافه طول و عرض حیاط را قدم زدم تا درنهایت صدای زنگ در بلند شد. من که تازه نگاهم را به ساعتم دوخته‌بودم و با فهمیدن اینکه ساعت سه و بیست و نه دقیقه است، پی به کندی گذشت زمان برده‌بودم، با صدای زنگ شتابان سربلند کرده و به طرف در شتافتم. در را که باز کردم مهری را دیدم که با نگرانی هنوز چشم به اطراف دارد. با باز شدن در رو به طرف من کرد و من نیز راه را باز کردم تا داخل شود. سریع داخل شد و سلام داد.
- سلام! زود بریم داخل بگو چی شده؟
با تعجیل گفت:
- نه آقا! باید زود برم، همین‌جا خوبه!
من که قصد رفتن کرده‌بودم با کلامش برگشتم و با اخم کوچکی گفتم:
- خب پس بگو چی شده؟
استرسش از انگشتانی که در هم می‌پیچاند کاملاً برایم مشخص بود.
- راستش آقا... عموم گفته دیگه نیام اینجا... دیگه هم باهاتون حرف نزنم... گفت اگه حرفشو گوش ندم بدجور منو می‌زنه، قدغن کرده بیام.
کلافه دست تکان دادم.
- اینو که می‌دونم، دلیلشو بهم بگو، چرا گفته نیای؟
نگاهش را از من گرفت.
- آقا میگه من دختر بزرگی شدم، زشته با شما که زن ندارید حرف بزنم.
ابروهایم بیشتر درهم شد.
- از کی به این نتیجه رسیده که بزرگ شدی؟
آب دهانش را قورت داد.
- از وقتی برام خواستگار اومده.
یک لحظه روح از سرم پرید و چون برق گرفته‌ها مات ماندم. همیشه باور داشتم کسی مهری را نمی‌بیند که خواستارش شود. ناباورانه لب باز کردم.
- خواستگار؟ کی اومده؟
کمی تردید کرد و بعد گفت:
- آقا! دو سه روز از تعطیلات گذشته بود که یه روز کرمعلی اومد خونه عموم واسه خواستگاری من.
با جویدن لبم، سرم را بلند کردم‌ تا فکر کنم. کرمعلی را می‌شناختم. چهار پسر داشت که هر چهار نفر زن داشتند، نوه‌هایش هم هنوز بچه‌تر از آن بودند که زن بگیرند.
سرم را به طرف مهری برگرداندم.
- کرمعلی برای کی اومده‌بود تو رو بگیره؟
لب‌هایش را با زبان خیس کرد و نگاهش را به زمین دوخت.
- برای خودش.
چشمانم به آنی گرد شد و دویدن خون زیر پوستم از عصبانیت را حس کردم.
- اون پیرمرد زوار در رفته‌ی لندهور مگه زن نداره؟
مهری سرش را بلند کرد.
- چرا آقا! ولی زنش بلقیس سه چهار ماه پیش خورد زمین، لگنش شکست، علیل شد، یه ماه هم بردنش شهر بیمارستان، اما دکترها گفتن پیره خوب نمی‌شه حالا علیل افتاده خونه رو دست دخترش... اون روز خودم از پشت پنجره‌ی اتاق شنیدم کرمعلی به عموم گفت با اینکه دختر شومی هستم، اما حاضره به خاطر اینکه بلقیسو بالا و پایین کنم و خونه‌شو سرپا نگه دار‌م منو عقد کنه.
از خشم هر دو دستم را درون موهایم فرو کرده و‌ درحالی‌که رو از مهری برمی‌گرداندم زیرلب گفتم:
- خود بی‌شرفش هم به حال و هولش برسه.
موهایم را با خشم در‌ چنگم می‌فشردم. چند قدم با حرص برداشتم. پیرمرد لب‌گوری هوس جوانی به سرش زده‌بود و گفته‌بود چه کسی بهتر از مهری که کس و کاری ندارد. نفسم را با حرص بیرون دادم. موهایم را رها کرده و به طرف مهری که از او فاصله گرفته‌بودم، چرخیدم.
- عموت چی بهش گفت؟
مهری یکی از شانه‌هایش را بالا انداخت.
- نمی‌دونم‌ آقا چه حسابی باهم دارن، عموم گفت اگه تا اول اردیبهشت حسابشو جور کنه منو عقدش می‌کنه.
دهانم از بهت باز ماند. یحیای بی‌وجود مهری را معامله کرده‌بود. سرم‌ را با ناباوری به اطراف تکان داده و گفتم:
- کرمعلی گفت دیگه نیایی اینجا؟
مهری ابروهایش را بالا انداخت.
- خودش نه... فرداش دخترش نارگل اومد، سر تا پامو چک کرد و ازم خواست غذا بپزم، بعدش گفت با اینکه همه می‌دونن بدقدمم و چون میام خونه‌ی شما دختر بدنامیم، اما به خاطر مادرش حاضرن رضایت بدن زن باباش بشم، ولی گفتن اگه یه بار دیگه بیام خونه‌ی شما یا باهاتون حرف بزنم، دیگه نمی‌ذارن برم خونه‌ی اونا، برای من که مهم نبود، اما‌ شب زن‌عموم همینو به عموم گفت، اونم بدجور دعوا کرد و قدغن کرد دیگه نه بیام اینجا، نه باهاتون حرف بزنم و گفت دیگه بزرگ شدم و صاحب‌اختیارم کرمعلی و بچه‌هاشه، هرچی گفتن باید گوش بدم.
تمام امیدم ناامید شد. با «وای» دستانم را روی صورتم گذاشته و به دیوار پشت سرم تکیه دادم و در همان حال گفتم:
- حالا عموت می‌خواد تو رو بده به کرمعلی؟
- آقا! تا هفته پیش که همش حرفش همین بود، ولی الان دیگه نمی‌دونم.
نور امیدی در دلم روشن شد.
 
دستانم را از روی صورتم و تکیه بدنم را از دیوار برداشتم.
- الان مگه چی شده؟
- آقا... آخر هفته‌ی پیش ذبیح‌دراز اومده‌بود قهوه‌خونه رو همون تخت شما نشسته‌بود، من داشتم فنجونا رو می‌شستم، شنیدم به عموم گفت توی شهر برای دختری مثل من کار هست، اگه اجازه بده منو ببره شهر، هرچی درآوردم باهم نصف می‌کنن، به عموم گفت می‌تونه با کار من خوب پول دربیاره.
بدتر از این نمی‌شد. آن معتاد مفنگی هم برای مهری من دندان تیز کرده‌بود. خوب می‌فهمیدم‌ منظورش از کار برای دختری چون مهری چیست؟ عصبی به طرف مهری قدم برداشتم.
- چرا می‌ذاری بقیه برای تو تصمیم بگیرن؟
کمی ترس وارد چشمانش شد.
- آخه آقا من که نمی‌تونم چیزی به عموم بگم، هرچی اون بخواد همون میشه.
عصبی لبم را به دندان گرفتم.
- خودت چی؟ دلت می‌خواد زن کرمعلی بشی یا با ذبیح‌دراز بری؟
شانه‌هایش را بالا انداخت.
- آقا من فقط می‌خوام از خونه‌ی عموم برم، خاله‌بتول گفت شوهر کنم راحت میشم، شما هم گفتید شوهر کردن خوبه، حالا کرمعلی یا ذبیح‌دراز برام فرقی نداره، همین که از خونه‌ی عموم میرم خوبه.
از افکارش حرصم گرفت.
- فکر کردی صبح تا شب بخوای یه پیرزن علیل رو جابه‌جا کنی و با یه پیرمرد زپرتی سروکله بزنی و حرفای صدمن یه غاز دختر و عروساشو بشنوی خوبه، یا اینکه با ذبیح دراز بری؟
- خوب آقا زن‌عموم میگه من فقط به درد کلفتی می‌خورم، حالا یا خونه‌ی عموم یا خونه‌ی کرمعلی و یا جاهایی که ذبیح‌دراز میگه، مگه فرقی داره؟
از کوره در رفتم.
- چرا اینقدر بی‌خیالی دختر؟ فکر کردی چند بار زندگی می‌کنی که با بی‌خیالی خرابش کنی، تو هنوز اول زندگیته، چرا با کرمعلی می‌خوای آینده‌ی خودتو نابود کنی؟ چرا حاضری با ذبیح‌درازِ عملی، بری جایی که از جهنمم هم برات بدتره؟
مهری چشمانش را گرد کرد.
- مگه ذبیح‌دراز کجا میره؟
این دختر ساده‌تر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. کلافه دستی به موهایم کشیدم. بعد آن‌ها را درون جیب‌های شلوارم فروکرده و درحالی‌که به زمین چشم دوخته‌بودم، چند قدم برداشتم. نباید دست‌دست می‌کردم. دیگر فرصتی برای صبر کردن نداشتم. من چند ماه زحمت تربیت مهری را نکشیده‌بودم، که محبوبم را مفت تسلیم آن پیرمرد یا آن معتاد بکنم. ایستادم. به طرفش قدم برداشتم و دستانم را روی شانه‌هایش گذاشتم.
- مهری! برای یه بار هم که شده خودت برای خودت تصمیم بگیر، بگو چی از زندگی می‌خوای؟
مهری که از واکنشم ترسیده‌بود بعد از کمی مکث گفت:
- من فقط می‌خوام از خونه‌ی عموم برم، دیگه برام فرقی نداره کجا برم.
- فکر کردی خونه‌ی کرمعلی یا ذبیح بهتر از خونه‌ی عموته؟
نگاهش میخ نگاهم بود.
- نمی‌دونم، شاید آقا!
- خونه‌ی من چطوره؟
متعجب شد.
- خونه‌ی شما؟
فقط منتظر یک جواب مثبت از او‌ بودم.
- آره، دوست داری بیایی خونه‌ی من؟
با صدایی که رفته‌رفته ضعیف میشد گفت:
- آقا عموم گفته... .
پلک‌هایم‌ را روی هم فشرده و باز کردم.
- عموتو ول کن... خودت چی؟ دوست داری بیایی خونه‌ی من؟
- خونه‌ی شما خیلی خوبه ولی... .
- بی‌خیالِ ولی، به حرف من خوب گوش بده، یه جواب محکم ازت می‌خوام.
کمی مکث کردم. باید حتماً اول نظر مهری را راجع به خودم می‌فهمیدم، تا بتوانم قدم بعدی را پیش بگذارم. با صدایی که سعی می‌کردم آرام باشد گفتم:
- مهری! یه چیزی ازت می‌پرسم، به عموت و بقیه فکر نکن، حتی به اینکه من معلمت‌ بودم یا هر چیز دیگه، فکر نکن، فقط به خودت و دلت فکر کن، به چیزی که دوست داری، باشه؟
کمی مکث کرد و گفت:
- چشم آقا! بپرسید.
نگاهم‌ را به چشمان جادویی‌اش دوختم.
- حاضری عقد من بشی؟
چشمانش گرد شد.
- چی آقا؟
دستانم را از روی شانه‌اش برداشتم. کمی عقب رفتم و این بار با کمی تردید پرسیدم:
- مهری! حاضری زن من بشی؟ خانم خونه‌ی من میشی؟
مات‌زده ماند. ناامید شدم. عقب رفتم. اگر به خاطر کتک‌هایی که از من خورده‌بود از همسری من واهمه می‌کرد به او حق می‌دادم. سرم را با تأسف تکان دادم.
- حق داری از زندگی با من بترسی، من آدم خوبی نبودم... .
بلافاصله گفت:
- آقا شما خیلی خوبید.
امید دوباره در دلم جوانه زد.
- یعنی حاضری زنم بشی؟
- ولی عموم...
با حرص میان کلامش رفتم.
- گفتم یحیی رو‌ ول کن دختر! یه جواب به من بده، خودم عموتو راضی می‌کنم، تو فقط بگو حاضری زنم بشی یا نه؟
مهری سرش را زیر انداخت. بعد از چند لحظه همراه با سر تکان دادن «اوهومی» گفت و بعد با شتاب برگشت از در نیمه باز خانه بیرون دوید. من لحظه‌ای مات رفتنش ماندم، بعد با یادآوری جواب مثبتش به خواستگاریم، از شوق لگدی در هوا پرت کرده و دست مشت شده‌ام را با گفتن «اینه» به نشانه‌ی پیروزی مقابل صورتم تکان دادم. درنهایت با خنده‌ای بلند رو به آسمان کردم. در آن لحظه خوشبخت بودم که مهری هم زندگی با من را می‌خواست. همین جواب مثبت او برایم کافی بود. همه کار می‌کردم تا یحیی او ر‌ا به من بدهد.
 
بدون تأمل من هم از خانه خارج شدم و خودم را به قهوه‌خانه رساندم. از آستانه‌ی در سرم را داخل کردم. قهوه‌خانه بدون مشتری بود و یحیی پشت دخل درحال حساب و کتاب.
- سلام آقا یحیی!
یحیی سر بلند کرد و به طرف من چرخید.
- سلام آقامعلم! بفرمایید!
- وقت داری باهات حرف بزنم؟
- بله آقا بفرمایید داخل!
- ممنون! بیرون می‌شینم.
یحیی رو به محمدامین که در حال پاک کردن میزی بود، کرد.
- کارت تموم شد یه چایی برای آقا‌معلم بیار!
من به طرف تخت برگشتم و درحالی‌که از اضطراب پایم را آرام و مدام به زمین می‌کوبیدم، نشستم. چند دقیقه بعد یحیی هم در طرف دیگر تخت نشست.
- بفرمایید آقامعلم! من در خدمتم.
به طرف یحیی چرخیدم. وقتی برای تلف کردن نداشتم.
- اومدم راجع به مهری حرف بزنم.
کمی ابروهایش را به هم نزدیک کرد.
- مهری؟
و بلافاصله گره را باز کرد.
- آها... اینکه نیومده خونه‌تون؟ شرمنده! باید بهتون خبر می‌دادم، والا دیگه صلاح نمی‌بینم مهری بیاد اونجا... .
با حرص یک لحظه پلک فشردم.
- آقایحیی... .
اما او بی‌توجه به من ادامه داد:
- هر چی باشه شما مجردید، اون هم یه دختر جوون، خوبیت نداره بیاد خونه‌ی شما، حالا درسته موقعی میاد که شما مدرسه‌اید، ولی اینو من می‌دونم، مردم که نمی‌دونن، برای من خوب نیست.
کلافه سر تکان دادم.
- بله آقایحیی! حق با شما و مردمه، ولی من برای یه چیز دیگه اومدم پیشت.
دوباره گره ابروهای یحیی پدیدار شد.
- چی؟
لب خشک‌شده‌ام‌ را با زبان خیس کردم و به نگاه دقیق شده‌ی یحیی خیره شدم.
- راسیتش می‌خوام از همین روستا زن بگیرم.
محمدامین که با سینی چای بیرون آمده‌بود، سینی را میان ما دو نفر گذاشت و باذوق گفت:
- زن آقا؟ چه خوب!
من اما تمام نگاهم روی یحیی بود که دقیق و موشکافانه مرا نگاه می‌کرد. به گمانم دوزاری‌اش افتاده بود که خشک پرسید:
- خب! دختر کی رو می‌خوای؟
دیگر محترمانه هم حرف نمی‌زد. چند لحظه مکث کردم و‌ با قورت دادن آب دهانم گفتم:
- مهری رو می‌خوام.
اخم‌های یحیی بیشتر شد و محمدامین بابهت گفت:
- مهری رو می‌خواین؟
سرم به طرف محمدامین که با چشمان گرد شده نگاهم می‌کرد چرخید و با خود فکر کردم این پسر اینجا چه می‌خواهد؟
یحیی خونسرد پرسید:
- چرا؟
به طرف یحیی برگشتم. صورتش از خشم سرخ شده بود اما لحنش نشانی از آن نداشت. کمی ترسیدم و با مکث جواب دادم.
- خب... مهری دختر کاری و زرنگیه، من هم یه چنین زنی می‌خوام.
محمدامین با تشر و شتاب به داخل قهوه‌خانه برگشت، طوری‌که پایش به چارچوب فلزی در گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورد. یک لحظه نگاه ما دو نفر به سوی محمدامین و رفتار عجیبش چرخید و بعد یحیی با همان لحن خشک و خونسرد گفت:
- این همه دختر خوب تو روستا هست، چرا مهری؟
به طرف او برگشتم. من هم باید جدی می‌ماندم.
- چرا مهری نه؟
یحیی گره ابروهایش را باز کرد و نگاه از من به طرف قهوه‌خانه چرخاند.
- شما‌ اهل اینجا نیستید، مهری رو نمی‌شناسید، اون شومه، نکبت داره، بدبختی می‌ندازه توی زندگیتون، خنگ و دست‌و‌پاچلفتیه، احمق و هیچی‌نفهمه، همیشه ژولیده و نامرتب می‌گرده، به درد زنیت برای کسی مثل شما نمی‌خوره، شما شهری هستید باید یه دختر باهوش و مرتب بگیرید که فردا روز آبروتون پیش شهریا نره، نه مهری که فقط به درد این می‌خوره که کلفتی کنه... .
دستانم را از خشم بدگویی‌هایی که پشت سر مهری می‌کرد مشت کردم تا خودم‌ را کنترل کنم اما یحیی ول کن نبود.
- یه مدت مهری به خونتون رفت و آمد کرده، شما هم جوون و مجرد، دلتون هوا کرده، ولی متوجه نیستین اگه مهری رو بگیرید نکبتش بدبختتون می‌کنه.
دیگر نتوانستم تحمل کنم. مهری خنگ و احمق نبود، او را من تربیت کرده‌بودم. دختر مرتب و کدبانویی شده‌بود که باسلیقه و تمیز کار می‌کرد. آنقدر او‌ را زده‌بودم که از پوسته‌ی ناخوشایند سابقش بیرون آمده بود. او تغییر کرده‌بود و‌ دیگر آن مهری سابق نبود و تا تبدیل شدن به یک بانوی کامل فقط دانستن اندکی آداب معاشرت مانده‌بود که آن را هم زمانی که به خانه‌ی خودم بردم اصلاح می‌کردم. سرم را کمی تکان دادم و دستم‌ را بلند کردم تا یحیی سکوت کند.
- آقایحیی! این حرفا رو که شومه و نکبت داره بذار کنار، همش خرافاته، من از مهری خوشم اومده، همین‌جوری هم که هست می‌خوامش، آخر هفته هم مادرمو میارم‌ برای خواستگاریش.
یحیی به مخالفت ابرو بالا انداخت.
- نه آقا! مهری آدم شما نیست.
اخم کردم.
- چرا نیست؟ من که گفتم با همه عیباش می‌خوامش، نکنه من ایرادی دارم؟
 
آخرین ویرایش:
یحیی با شتاب دستش را تکان داد.
- آقا! دختر آفتاب مهتاب ندیده توی این روستا زیاده، دست بذارید رو یکی دیگه، چرا این دختر بدنام هرجایی رو می‌خواین؟
چشمانم از این تهمت واضح گرد شد.
- یحیی! این چه حرفیه؟ اون برادرزادته، چیکار کرده یه چنین چیزی بهش می‌بندی؟
یحیی تک ابرویی بالا انداخت.
- همین که همه می‌دونن به خونه‌ی شما میومده برای بدنامیش کافیه، معلومه دیگه کسی به دید خوبی نگاش نمی‌کنه.
ابروهایم بالا رفت و بعد از لحظه‌ای که مات حرف‌هایش مانده‌بودم، گفتم:
- چی میگی آقایحیی؟ داری پشت سر من هم صفحه می‌ذاری؟ چی درمورد من فکر کردی؟
دو طرف لب‌هایش را به طرف پایین خم کرد و ابروهایش را بالا داد:
- من که نه... ولی اینجا روستای کوچیکیه، همین که مجردید و اون‌هم یه دختر جوون برای حرف زدن کافیه... .
پوزخندی زد.
- بدتر از اونا... حالا هم‌ اومدین خواستگاریش، حق بدید حرف دربیاد دیگه!
لحظه‌ای با ناباوری سر تکان دادم. حیای این مرد کجا رفته بود؟ آمدن مهری به خانه‌ام باعث این حرف و حدیث‌های ناجور پشت سر او شده‌بود. کمی بیشتر می‌ماندم با این مرد دست به یقه می‌شدم. برخاستم و درحالی‌که دستانم را برای عدم واکنش درون جیب شلوارم فرومی‌کردم، نگاه مصمم را به یحیای نشسته دوختم.
- آقا‌یحیی! من برای حرف‌های صدمن یه غاز، تره هم خرد نمی‌کنم، هرچی می‌خوان پشت سرم بگن ذره‌ای برام ارزش نداره، ولی من پنجشنبه شب با مادرم مزاحمت میشیم برای خواستگاری مهری، فعلاً خداحافظ!
بدون آنکه دستم‌ را برای دست دادن از جیب خارج کنم، راهی خانه‌ی خودم شدم.
به خانه که رسیدم، اولین کارم تماس با مادر بود.
- سلام مامان!
- سلام مهرزادم! چطوری؟
- خوبم مامان! زنگ زدم بگم دست و بالتونو جمع کنید، چهارشنبه، بعد مدرسه میام دنبالتون، بیاین اینجا.
مادر متعجب شد.
- چرا؟ طوری شده؟
- می‌خوام برام برید خواستگاری.
ناگهان صدای ذوق‌زده‌ی مادر بلند شد.
- خواستگاری؟
تا خواستم جواب بدهم گفت:
- پری! بیا ببین مهرزاد چی میگه؟
صدای «چی میگه» پریزاد را شنیدم و دستم را کلافه‌ روی پیشانی‌ام کشیدم.
- مهرزادجان! گذاشتم رو بلندگو، بگو خواستگاری کی باید بریم؟
ترسیدم اسمی از مهری ببرم مادر اصلاً نیاید.
- حالا وقتی اومدم بهتون میگم، فقط چهارشنبه آماده باشید، تا اومدم راه بیفتیم.
صدای پریزاد را شنیدم.
- داداش! لازم نیست بیایی، خودم مامانو میارم.
چشمانم گرد شد.
- چی میگی پری؟ می‌خوای بزنی به جاده؟
- آره، ایرادش چیه؟
- ایرادش تازه کار بودنته، ایرادش گواهینامه‌ی یه سالته، فکر کردی جاده هم‌ مثل خیابونای شهره؟ نه دختر! میای یه شری درست می‌کنی، بعدش هم پلیس گواهینامه‌تو ببینه توقیفش می‌کنه، جنابعالی هنوز اجازه‌ی رانندگی خارج از شهر نداری.
- اوه! نترس داداش! با کمترین سرعت مجاز میام، با احتیاط کامل! درضمن پلیس از کجا می‌فهمه گواهینامه من یه ساله‌س؟ فوقش توقیفم کرد، خبرت می‌کنم بیایی دنبالمون.
از سرتقی این دختر اخم کردم.
- پری! حرف گوش کن! خودم میام دنبالتون.
مادر به میان حرفمان آمد.
- مهرزادجان! حق با پریه، بخوای بعد مدرسه، خسته چهار ساعت رانندگی کنی بیایی ما رو برداری برگردی، جونی نمی‌مونه برات، اگه به پری مطمئن نیستی هوشمند یا هومان رو‌ راننده می‌کنیم.
صدای «اِ مامان» پریزاد بلند شد. هیچ نمی‌خواستم در این مرحله از ماجرا، پای عمو و خانواده‌اش را به خواستگاری‌ام‌ باز کنم.
- نه مامان لازم نیست اونا‌ بیان.
پریزاد گفت:
- ایول داری داداش! پس من و مامان صبح‌ چهارشنبه راه میفتیم.
- ولی پری خوب گوش کن! باید با احتیاط کامل‌ بیایی، دیدی خسته شدی، از هر جای مسیر که شد بهم زنگ بزن خودمو می‌رسونم.
- نترس داداش! پری رانندس!
- اصلاً به این ادعات مطمئن نیستم.
- حالا وقتی چهارشنبه ما رو جلوی در خونت دیدی مطمئن میشی.
 
ظهر فردا تازه در مدرسه را بسته بودم که صدای شتاب‌زده‌ی مهری که «صبر کنید» می‌گفت، مرا متوجه او‌ کرد. از روی پل فلزی با سرعت درحال آمدن پیش من بود. ایستادم. نزدیک که شد متوجه کبودی زیر چشمش شدم. اخم کردم.
- کی تو‌ رو زده؟
دستش روی کبودی رفت. با ترس به طرف قهوه‌خانه سر چرخاند و برگشت.
- هیچی نیست آقا!
خوب می‌دانستم هنر دست یحیاست. دق دلی حرف‌های مرا سر او درآورده بود.
- چرا یحیی زدت؟
چیزی نگفت، اما نگرانی در صورتش مشخص بود. محکم گفتم:
- جوابم رو بده مهری!
شانه‌اش بالا پرید.
- می‌خواست بدونه خونه‌ی شما چیکار کردیم.
اخم‌هایم بیشتر شد.
- تو چی گفتی؟
ابروهایش بالا پرید.
- هیچی آقا، گفتم خونه‌تون رو مرتب می‌کردم و براتون ناهار می‌پختم و وقتی می‌خوردید پولم رو می‌گرفتم می‌اومدم، اما‌ باور‌ نکرد، گفت حتماً کارهای دیگه هم می‌کردیم.
صدایش را آهسته کرد.
- بعدش هم من رو زد.
چشم‌هایم را باحرص بستم. بودن مهری در خانه‌ام‌ تا کی باید عواقب می‌داشت؟ پلک‌هایم را گشودم.
- خودم میرم به عموت میگم کاری نمی‌کردیم تا دیگه اذیتت نکنه.
دستانش را با شتاب بلند کرد.
- نه آقا یه وقت نرید پیشش، گفته اگه باز باهاتون حرف بزنم من رو می‌کشه.
با تشر گفتم:
- غلط کرده!
مهری به التماس افتاد.
- نه تو رو خدا آقا نرید، من فقط اومده‌بودم بگم دیروز به خاله‌بتول گفتم چی از من خواستین، گفت بگم بهتون، برید دیدنش.
ابروهایم را سؤالی به هم نزدیک کرده و دستم را در جیب‌های شلوارم فرو کردم.
- خب من که خونش رو بلد نیستم، چیکارم داره؟
مهری دوباره نگاهش را به طرف قهوه‌خانه چرخاند و برگشت.
- خب عصر سه، سه و نیم میام دنبالتون می‌برمتون، هیچی، فقط می‌خواد باهاتون حرف بزنه.
هنوز موافقتم را کامل اعلام نکرده‌بودم که مهری باشتاب خداحافظی سریعی کرد و به طرف قهوه‌خانه برگشت و من در همان حال که به رفتنش نگاه می‌کردم در فکر بودم که خاله‌بتولِ او چه کاری با من دارد؟
 
آخرین ویرایش:
بعدازظهر برای رسیدن به قرارم با مهری، آماده شده در حیاط منتظر او بودم. همین که زنگ زد، در را باز کردم. هنوز هم نگران اطراف را می‌پایید. با باز شدن در به طرفم برگشت و با عجله گفت:
- سلام آقا! من جلوجلو میرم، شما با فاصله دنبالم بیاین.
سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم و «خیلی خب» گفتم و او‌ راه افتاد. کمی که میانمان فاصله افتاد، در خانه را بستم و من نیز راه افتادم. زمان خلوتی روستا بود و کسی دیده‌نمی‌شد. از پل روبه‌روی مدرسه رد شدیم و در سوی دیگر رودخانه، در خلاف جهت خانه‌ی یحیی به راه افتادیم. به دنبال مهری، کمی جلوتر داخل کوچه‌ای پیچیدم که خانه‌هایی قدیمی و با مصالح سنگ و کاه‌گل داشت. در میانه‌های کوچه، مهری مقابل دری چوبی ایستاد. در را با هل دادن باز کرد و بعد به طرف من چرخید که دورتر ایستاده و مسیر کوچه را نگاه می‌کردم تا اگر کسی آمد سریع برگردم تا بیشتر از این برای مهری مسئله نسازم. اشاره‌ای با سر کرد و داخل شد. من نیز آخرین نگاهم را به کوچه‌ی خلوت انداخته و با گام‌های پرشتاب خود را به در رساندم. داخل شدم و در را هم روی هم گذاشتم. حیاط خاکی یک خانه‌ی کوچک روبه‌رویم‌ بود. با ایوانی در سمت راست که دو اتاق کاه‌گلی روی آن بود. یک‌ ساختمان سنگ‌چین مقابل من در سوی دیگر حیاط قرار داشت. در سمت چپم نیز با یک دیوار سنگیِ نصفه، قسمتی از حیاط کوچک را به عنوان انبار جدا کرده‌بودند. صدای «خوش اومدی» سر مرا به طرف راست چرخاند.
پیرزن لاغراندام ظریفی که موهای سرخ شده از حنایش از جلوی روسری سفیدی بیرون بود، با کمری خم به عصایی که از چوب بلندی ساخته و دسته‌ی آن را هم با پیچاندن پوششی پارچه‌ای روی چوب برای دست گرفتن نرم ساخته‌بودند، تکیه زده‌بود. پیرزن با نگاه‌های دقیق و ریز شده‌اش از بالای ایوان مرا زیر نظر گرفته‌بود و مهری هم کمی عقب‌تر از او ایستاده‌بود.
- سلام خانم!
- علیک سلام! تو هم مثل مهری بهم بگو خاله‌بتول!
بعد با وقفه‌ای که نشان از پیری بود، کمی عقب رفت:
- بفرما بالا! خیلی وقته مشتاق دیدنتم، آقامعلم!
متعجب تک پله‌ی ایوان را بالا رفتم.
- مشتاق دیدن من؟
خاله‌بتول رو به مهری کرد.
- دختر! برو یه چایی دم کن با نبات، برای آقا بیار، فکر کنم پر قیصی هم باشه.
مهری «چشم» گفت و از طرف دیگر ایوان پایین رفت. با چشم‌ رفتن مهری تا اتاقک سنگی را دنبال کردم.
- از همون موقعی که گفت بهش آشپزی یاد میدی فهمیدم یه چیزی این بین هست، اما‌ از وقتی که بوی شامپو از‌ موهاش شنیدم و از زیر زبونش کشیدم که تو ازش چی خواستی، به نیتت شک کردم... .
با چشمان گرد شده از ترس حرف‌های نامربوطی که این بار از طرف پیرزن متهم به آن‌ها شوم به طرف او برگشتم.
پیرزن ادامه داد:
- اما از اونجایی که این دختر برام مثل کف دسته فهمیدم غلطی نکردی.
آب دهانم را قورت دادم. این پیرزن مرا برای توبیخ اینجا کشانده بود؟
- اما از همون موقع دلم می‌خواست ببینمت بهم بگی چی از این دختر بی‌کـس و کار می‌خوای؟ به تو چه که حموم زود میره یا دیر که چنین بی‌احتیاطی راه انداختی که من مجبور بشم برای اینکه جمیله خبط تو رو بزرگ نکنه، به مهری بگم اگه جمیله پیِ بوی شامپوی موهاش رو گرفت، بگه من مجبورش کردم خونه‌ام بره حموم، جمیله هم حواس‌جمع، زود فهمید و فرداش کشید رو خونه‌ی من که به تو چه؟ من هم که هرچی خدا نصیبم نکرده یه زبون تند و تیز داده که بتونم از پس یکی مثل جمیله بربیام، زنیکه رو شستم گذاشتم کنار تا دیگه پیگیر نشه.
من که تازه با عواقب یک تصمیم کوچکم روبه‌رو شده‌بودم مات ماندم و پیرزن بعد از مکثی گفت:
- حالا هم که دیگه فهمیدم قصدت خاطرخواهی و زن گرفتنه، واجب شده ببینمت تا باهات اتمام حجت کنم.
با کمی تردید زبان باز کردم.
- شما امر کنید خاله!
پیرزن راه باز کرد.
- حالا بفرما داخل!
پا روی ایوان گذاشتم.
- قدم گذاشتی رو چشم این پیرزن!
- خواهش می‌کنم من فقط اطاعت امر کردم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
31
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
16
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
432

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا