اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
- چی شده مهری‌جان؟
گویا حواسش جمع نبود.
- ها؟... چیزی نیست.
لیوان را برداشتم.
- بشین ببینم چی می‌خوای بگی؟
دستپاچه در لبه‌ی مبل با فاصله از من نشست.
- شما چایی‌تونو بخورید.
لیوان را در دستم نشان دادم.
- می‌بینی که می‌خوام بخورم، پس راحت حرفتو بزن.
قسمتی را لباس قهوه‌ای‌رنگش را در چنگ فشرد.
- آقا؟... اجازه میدین من برم خونه‌ی خاله‌بتول؟
قند را در دهان انداخته و کمی چای خوردم.
- اونجا برای چی؟
شتاب‌زده جواب داد:
- زود برمی‌گردم، هیچ جای دیگه هم نمی‌رم، بذارید برم.
لیوان را پایین آوردم.
- دختر من که نگفتم نمی‌تونی بری، فقط پرسیدم چرا می‌خوای بری؟
نمی‌دانم چرا فکر می‌کرد رفتن او به خانه‌ی خاله مرا عصبی می‌کند که می‌ترسید.
- راستش آقا... می‌خوام وسایل خاله رو ببینم، دلم برای اونجا تنگ شده.
لیوان را درون پیش‌دستی گذاشتم.
- چرا فکر می‌کنی ممکنه من از این کارت ناراحت بشم؟
پریشان «ها؟» گفت و من با کمی چرخیدن به طرف او گفتم:
- چرا اینقدر مضطرب شدی؟
با چشم و ابرو به دستش که پارچه‌ی لباسش را می‌فشرد، اشاره کردم. سر به زیر انداخت و مشت دستش را باز کرد.
- ببخشید آقا!
با لحن نرم‌تری گفتم:
- مهری‌جان! نگفتم که عذرخواهی کنی، گفتم که بدونم چرا تو از من که شوهرتم می‌ترسی؟ شده یه چیزی بخوای و من دعوات کنم که حالا از اجازه گرفتن می‌ترسی؟
سر بلند کرد. مردمک‌هایش می‌لرزید.
- نه آقا... من از شما نمی‌ترسم، گفتم... گفتم شاید خوشتون نیاد برم بیرون... شاید خوب نباشه تنها برم بیرون... شاید ناراحت بشید.
سری به اطراف تکان دادم.
- چرا باید ناراحت بشم؟
لحظه‌ای مکث کرد و بعد مردد گفت:
- همون شب عروسی آقاهوشمند... گفتین من بدون شما نباید جایی برم.
پلک‌هایم را به هم فشردم و لحظه‌ای سر به زیر انداختم و بعد از مکثی سر بلند کردم.
- اون مال وقتیه که جاهای غریبه و آدمای غریبه هستن، نه اینجا که روستاس و همه رو می‌شناسم و می‌دونم آدم ناتو نداره، اون مال وقتیه که رفتیم شهر، اونجا تو نباید ازم جدا بشی، ولی اینجا مشکلی نداره.
 
خندید و گفت:
- بعنی می‌ذارید برم خونه‌ی خاله‌بتول؟
به حالت اولم برگشتم و باز لیوان چای را برداشتم.
- می‌تونی بری، اما فایده‌ای نداره، غفور می‌گفت یحیی و جمیله اثاث‌های خونه رو بیرون بردن و اون خونه رو خالی کردن تا بدن همسایه‌ش رمضون، گله‌دانی کنه.
مهری مات زد. چشمانش گرد شد و لرزید. پر آب شدنش را دیدم بعد از لحظه‌ای با بغض گفت:
- یعنی یه ذره هم صبر نکردن؟
چهره‌ی مهری به گریه نشست، نزدیک بود بغضش بشکند. لیوان نصفه‌خورده‌ام را به سرجایش برگرداندم. خودم را به او رساندم و دست در گردنش انداختم.
- غصه چی رو می‌خوری؟
با رفتن در آغوشم اشک‌هایش شروع شد.
- کاش صبر می‌کردن من بیام... خاله برای من مثل مادرم بود، اونا نمی‌دونستن؟ می‌دونستن ولی نذاشتن من هم باشم. من فقط می‌خواستم هرازگاهی برم توی اون خونه... .
نوازشش کردم.
- آروم باش عزیزم! بالأخره که یحیی اون خونه رو می‌داد می‌رفت، خونه قدیمی و کهنه بود.
بینی‌اش را بالا کشید.
- اونا از من بدشون میاد، ولی خاله با من خیلی خوب بود. اون خیلی چیزها یادم داد، کمکم کرد زن شما بشم، اما من هیچ‌کاری براش نکردم، نه وقتی مرد اینجا بودم، نه وقتی خاکش کردن. حتی مطمئنم وسایلاشو هم سوزوندن، می‌دونم، اونا از خاله خوششون نمی‌اومد، چون با من مهربون بود. کاش اینجا بودم نمی‌ذاشتم. من یادگاری‌هاشو می‌خواستم.
کمی نوازشش کردم.
- آروم باش دختر... مگه همین گردنبندی که گردنته رو خاله بهت نداده؟ خب همین هم یادگاریشه.
با دستش گردنبند یادگاری که خاله‌بتول سر عقدمان به او داده‌بود را چنگ زد و کمی آرام‌تر شد و گفت:
- کاش براش کاری می‌کردم.
روی سرش را بوسیدم.
- خاله الان خیرات و فاتحه می‌خواد، قول میدم یه مقدار از هزینه‌ی مراسم چهلمش رو به عهده بگیرم‌ تا راضی بشی.
سرش را بالا انداخت.
- شما خیلی خوبید، من ممنونم، ولی باز هم من کاری براش نکردم. صبح هرچی گشتم حتی یه لباس سیاه نداشتم که براش بپوشم، من به هیچ درد خاله نخوردم.
باز بغض کرده‌بود. دوباره موهایش را نوازش کردم.
- غصه نخور عزیزم! من هم لباس سیاه نو ندارم، همین الان پاشو بریم دوتامون لباس بخریم، خواستی پیش جمیله هم می‌ریم، شاید هنوز چیزی از وسایل خاله رو نگه داشته باشه.
از من جدا شد. بعد از سر بالا انداختن گفت:
- جمیله رو می‌شناسم، اون از خاله بدش می‌اومد، حتماً همه‌چی رو سوزونده، از من هم بدش میاد، چیزی داشته باشه بهم نمیده، من هم هیچ‌وقت از اون چیزی نمی‌خوام... .
لحظه‌ای مکث کرد و گفت:
- آقا می‌دونم از مغازه‌ی غفور هم میشه لباس سیاه گیر آورد و خرید... اما میشه بریم شهر؟
مهری درخواست هم نمی‌کرد، خودم همین کار را می‌کردم. برای معلم روستا خوب نبود به لباس‌های اندک و کم‌کیفیت درون مغازه‌ی غفور اکتفا کند.
- حتماً میریم.
مهری لبخند زد.
- پس برم آماده بشم.
مهری بلند شد و به اتاق رفت. نگاهم پشت سرش ماند. اولین باری بود که زن‌عمویش را به نام می‌خواند. کمی ابرویم را بالا انداختم و فکر کردم. یعنی ممکن بود مهری پیوند با گذشته‌اش را از یاد ببرد؟ این برای خارج کردن خاطرات سیاه از ذهنش بسیار مؤثر بود.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
28
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
12
پاسخ‌ها
20
بازدیدها
420

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا