اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان شاید عشق | ستیا

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. جنایی
inshot_۲۰۲۴۰۹۰۴_۲۳۵۳۵۷۸۶۹_dmd7_6x20.jpg

به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین​
نام رمان: شاید عشق
ژانر: عاشقانه، جنایی
نویسنده: ستیا
ناظر: @ansel
خلاصه: آتش یک انتقام بزرگ وقتی جوانه زد تمام رویاها و هست و نیستش را سوزاند، جوری که خودش هم باور نمی‌کرد. دخترکی که پایش به بازی خطرناکی باز شده بود و خودش هم خبر نداشت، کافی بود با جرقه‌ای کوچک تمام دنیای رنگی‌اش را بسوزاند و سیاه کند، اما آیا راهی برای خاموش کردن این آتش بود؟ آیا چیزی بود که مانند آب روی آتش بریزد و بازی را تمام کند؟ شاید آرامش... شاید شروع دوباره... شاید عشق!

مقدمه: از همه چیز و همه کس دل بریدم تا به اینجا رسیدم. همه مانع شدن، سنگ جلوی پام انداختن اما هیچ‌ کدوم نتونستن به جایگاه من برسن! بلکه فقط یه کینه رو توی دل من بزرگ و بزرگ‌تر کردن. من... امیرهومان سلحشور ملقب به هامان، رسیدم به جایی که توی رویاهام می‌دیدم؛ جایی که لیاقتش رو داشتم. قرار بود فقط انتقام خون چند نفر رو بگیرم و بعدش بشم آدم خوبه‌ی داستانم اما رویای من با واقعیت فرق داشت...!
 
آخرین ویرایش:
ابرویی بالا انداخت و دستی به ردیف سیبیل مرتبش کشید. صورتش مثل هميشه صاف و شش تیغ شده بود اما سیبیلی که مرتب شده بود و تاب قشنگی داشت توی صورتش خیلی خودنمایی می‌کرد و با اینکه مسخره‌اش می‌کردم اما بازم خیلی بهش می‌اومد.

-خیلی خب عقل کل خودت بگو، چه تصمیمی داری؟

دستی زیر چونه‌ام گذاشتم و با دقت به چشمای مشکیش خیره شدم.

-احسان یادته بابا یه زمین داشت؟ همون که به نام من کرده بود.

مکثی کرد و با تردید ابرو بالا انداخت.

-خب؟

-یادمه خیلی بزرگ بود. جاش هم خوب بود. می‌تونی پیگیری کنی دو یا سه قسمتش کنی؟ یه قسمتش رو برای خودمون نگه می‌داریم، اون یکی دو قسمت دیگه رو هم می‌فروشیم. با پولش هم خونه رو می‌سا...

دستا‌ش رو بالا اورد و با اخم پرید وسط حرفم.

-صبرکن! صبرکن! اینقدر تند نرو دختر. مگه بچه بازیه؟ این رو بفروشم اون رو بسازم... همینطوری می‌بُری و می‌دوزی برای خودت.

ابرویی بالا انداختم و به صندلیم تکیه دادم. دست به سینه شدم و گفتم:

-مگه مشکلی داره؟ اون زمین تو بهترین جای تهرانه که این همه سال حتی بهش سر هم نزدیم. اگه بسازیمش بُرد می‌کنیم!

نچی کرد و مثل من به صندلیش تکیه داد. نفس عمیقی کشید و سر پایین انداخت.

-نمیشه!

ابروهام بالا پرید و گیج نگاهش کردم.

-یعنی چی نمیشه؟

سکوت کرد و تنها جوابش مرتب کردن سیبیلش بود. ابرو در هم کشیدم و مثل علامت سوال بهش خیره شدم. چرا جواب نمی‌داد؟ مگه چه ایرادی داشت؟

-خب کلاً بفروشش برام با پولش یه خونه بگیرم. این جوری بهتره! دیگه درگیر ساخت و ساز هم نمیشیم.

سری به نشونه نه تکون داد که تکیه‌ام رو از صندلی گرفتم و روی میز خم شدم سمتش.

-احسان؟

نگاهم کرد و سری تکون داد. مگه زبونش رو از دست داده بود که با سر تکون دادن باهام حرف میزد؟ اعصابم از این وضعیت بدجور خورد شده بود و با حرص گفتم:

-احسان چته؟

کیفم و گوشیم رو از روی میز برداشتم و از سر جام بلند شدم.

-اصلا بلند شو باهم بریم سر زمین به یه چندتا بنگاه هم بسپاریم.

چند ثانیه خیره نگاهم کرد که عصبی تر شدم. دست کیانا رو گرفتم و با اخم گفتم:

-نیومدی هم نیومدی! من رفتم.
 
از کافه بیرون زدم و سمت ماشینم رفتم که چند ثانیه بعدش صدای احسان به گوشم رسید.

-کیمیا... کیمیا وایسا یه دقیقه!

پوفی کشیدم و وایسادم. دست کیانا رو ول کردم و گفتم:

-چیه؟

نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید. اخم کوچیکی کرد و گفت:

-چرا بهت بر می‌خوره؟ یه مشکل کوچیکی هست که... حلش می‌کنیم...

این جمله‌ی آخرش رو اونقدر سخت به زبون آورد که حس کردم اگه می‌خواست ادامه بده جونش بالا می‌اومد. دست به سینه شدم و ابرویی بالا انداختم.

-مشکل؟ چه مشکلی؟

اشاره‌ای به ماشین کرد و گفت:

-بشین حرف می‌زنیم.

نگاهی به ماشینش که گوشه خیابون پارک بود کرد و نگاهش رو داد به من. سری تکون دادم و سمت ماشین خودم رفتم. پشت فرمون نشستم که احسان هم کنارم نشست و کیانا عقب سوار شد. از توی آینه نگاهی به قیافه‌ی خسته‌ی کیانا کردم و ماشین رو روشن کردم.

احسان مثل همیشه سرش رو کرد تو گوشیش که چپ‌چپ نگاهش کردم و گفتم:

-نمی‌خوای حرف بزنی؟

بی‌حواس سر تکون داد و گفت:

-آره...

گیج نگاهش کردم که به خودش اومد. گوشیش رو کنار گذاشت و گلویی صاف کرد.

-چیزه... می‌دونی... خب...

کیانا از بین دوتا صندلی خودش رو جلو کشید و گفت:

-اجی این احسان نمی‌خواد حرف بزنه!

احسان چشم غره‌ای بهش رفت و با حرص گفت:

-تو بشین سر جات با کله نری تو شیشه! کی از تو نظر خواست؟

نفس عمیقی کشیدم تا سر جفتشون جیغ نکشم و بلند و با تشر اسم احسان رو صدا زدم که پوفی کرد و گفت:

-بریم سر زمین.

چپ‌چپ نگاهی بهش کردم و بدون حرف به سمت زمین روندم.

*****

با دهنی باز و متعجب به رو به روم خیره شدم. چند بار پلک زدم و دستی به صورتم کشیدم تا باور کنم اشتباه نمی‌کنم.

-ا... احسان درست اومدیم؟ زمین من کجاس پس؟

دور و اطراف رو خوب نگاه کردم اما تا جایی که یادم می‌اومد زمین من همین ویلای بزرگ رو به روم بود. یه خونه‌ی خیلی بزرگ که مشخص بود دوبلکسه و نمای رومی داشت، دیوار‌های سنگ شده و گرون قیمت و دوتا آدم هیکلی و کت و شلوار پوش جلوی در بزرگ ویلا. تا جایی که من یادمه توی اون زمین یه دونه درخت هم نبود چه برسه به همچین ویلایی!

نگاه متعجبم رو دادم به احسان. خیلی عادی داشت به خونه‌ی رو به رو نگاه می‌کرد. بعد چند ثانیه نگاهش رو چرخوند و بهم نگاه کرد.

-همینه!
 
چشمام گرد شد و ضربه‌ی آرومی به بازوش زدم.

-یعنی چی همینه؟ این که ویلاست! اون زمین...

دستی به پشت سرش کشید و نفس عمیقی کشید.

-ببین... داستانش مفصله...

و از ماشین پیاده شد که همزمان باهاش در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. کیانا هن پیاده شد و مثل من با تعجب به رو به روش خیره شد.

-بیا بریم.

با صدای احسان پلکی زدم و مثل گیج‌ها نگاهش کردم. بریم؟ کجا بریم؟ اینجا... نه بابا این زمین من نیست!

نگاهی به وسعتش کردم و حسی درونم گفت: (اتفاقاً خودِ خودشه!) چند بار پلک زدم و ناخودآگاه مثل جوجه رنگی دنبال احسان راه افتادم. احسان که نزدیک اون خونه شد اون غول‌ها... یعنی همون مردا که احتمالا محافظ بودن، با سر به احسان سلام کردن و احسان هم متقابلا سری تکون داد. یکی از اونا نگاهی به من و کیانا کرد و با صدای خشن و زمختی گفت:

-آقا نگفت مهمون داره!

احسان ابرویی بالا انداخت و نگاهی به سرتا پاش انداخت. اخمی رو صورتش نشوند و با جدیتی که ازش بعید بود گفت:

-تو قراره از همه کارای آقا خبر داشته باشی؟ در رو باز کن مهمونای منن!

اون مرده چند ثانیه با اخم به احسان نگاه کرد. حداقل هیکلش دوبرابر هیکل احسان بود و می‌شد تصور کرد که اگه این دوتا باهم دعواشون بشه احسان مشت اول رو نخورده کم میاره!

برخلاف تصور اون مرده در رو باز کرد و با اخم به من نگاه کرد که لحظه‌ای چشمام گرد شد و به دور و اطرافم نگاه کردم. نه... کسی که نیست... به من داره نگاه می‌کنه؟ یا علی! خدایا خودت کمک کن! احسان با اون قد بلند و هیکل ورزشیش نصف این غوله، منِ ریزه میزه چی باید بگم در برابر این؟ تو مشتش جا میشم نه؟

احسان نگاهم کرد و گفت:

-بیا دیگه چرا وایسادی؟

به خودم اومدم و نگاهم رو از اون محافظه گرفتم و سریع به سمت احسان رفتم. اگه اینا به حرف احسان گوش می‌کنن یعنی هم رو می‌شناسن! اوه چه عجب کیمیا خانوم مغزت کار کرد؟ خب معلومه هم رو می‌شناسن دیگه! راستی آقا کی بود؟ رئیسشون؟ اصلا اینا چیکاره هستن؟ پلیس که نیستن. خلافکارن؟ خب چرا تو زمین من خونه ساختن؟ وای خدا دارم دیوونه میشم!

-احسـ...

با دیدن حیاط رو به روم دهنم باز موند و حرفم نیمه تموم... محوطه‌ی بزرگ و سنگ فرش شده‌ای جلوی در ورودی قرار داشت که جای پارک ماشین بود و سه تا بنز مشکی رنگ توش قرار داشت. دوتا از بنز ها کاملا شبیه به هم بود اما یکیش که وسط پارک شده بود با اون دوتا فرق داشت و مدل بالاتر به نظر می‌اومد. سه تا بنز؟ یارو سه تا ماشین گرون قیمت می‌خواد چیکار آخه؟ خب اگه تنوع دوست داره چرا دوتاش شبیه همه یا چرا هر سه تا بنز؟

نگاهم رو از ماشین‌ها گرفتم و به رو به روم دادم. مسیری سنگ فرش شده تا جلوی در خونه که هر دو سمتش گل و درخت بود و سمت راست آلاچیقی دایره‌ای بود که وسطش میز و صندلی‌های چوبی چیده شده بود به همراه یه باربیکیو آجری و بزرگ که پشت آلاچیق قرار داشت. سمت چپ هم استخری بزرگ با آب‌نمای قشنگی بود و در کل خیلی چشم‌گیر بود.

ابرویی بالا انداختم و به خونه‌ی دوطبقه رو به روم خیره شدم. خونه‌ای دو طبقه با نمای رومی که از دو طرف پله می‌خورد و به بالکن طبقه‌ی دوم می‌رسید. جلوی در ورودی هم مجسمه‌های قشنگی رو به روی هم قرار گرفته بودن.

نگاهی به احسان کردم و خواستم چیزی بگم که صدایی بم و مردونه از پشت سرمون اومد.

-یه توضیح بهم بدهکاری احسان!

خواستم برگردم و به صاحب صدا نگاه کنم که چشمم نشست روی دست مردونه و تتو کرده‌ای که روی شونه‌ی احسان بود.

-منم خوب بلدم چجوری حقم رو بگیرم...!
 
نگاهم از دست ورزیده‌ا‌ش به بالا کشیده شد. طرح تتوی دستش اونقدر ادامه داشت که زیر آستین تیشرت مشکیش پنهان شده بود. بازوهای درشت و بدن هیکلیش من رو یاد اون غول‌های جلوی در می‌انداخت اما به نظرم اونا گنده‌تر بودن!

نگاهم کشیده شد طرف ته‌ریش مشکیش، پوست برنزش، بینی قلمیش و چشمای مشکیش. با اون موهای خوش حالت مشکی می‌شد گفت چهره‌ی قشنگی داشت. قیافه‌اش خیلی خاص نبود، یه جورایی معمولی اما قشنگ بود. بهش می‌خورد بیست و هفت یا هشت سالش باشه.

ابرویی بالا انداختم و با تعجب نگاهش کردم. این دیگه کی بود؟

تازه نگاهم به سه نفری که کنارش وایساده بودن خورد. دوتا محافظ که دسته کمی از اون دوتای جلوی در نداشتن و یه پسر تقریبا لاغر هم کنارشون وایساده بود. حدس زدم باید رفیقش باشه وگرنه این هیکل لاغر و موهای فر شده اصلا به بادیگاردها نمی‌خورد!

صدای احسان من رو از فکر بیرون کشید.

-اومدم که حرف بزنیم هامان!

هامان...؟ اسمش هامانه؟ چطور تاحالا نشنیدم؟ اها نکنه این همون آقاست؟

اونی که انگار اسمش هامان بود اخمی کرد و دستش رو پس کشید. دست به سینه شد و با عصبانیت به احسان نگاه کرد که من به جای احسان از نوع نگاهش ترسیدم.

-حرف؟

عصبی خندید و نگاهی به اون پسر لاغره که کنارش بود انداخت و با تمسخر گفت:

-در مورد کلاهی که سرم گذاشتی حرف بزنیم؟ آره احسان خان... بیا حرف بزنیم! بیا که کلی حرف برات دارم...!

و بدون اینکه حتی من رو نگاه کنه و آدم حسابم کنه راه افتاد سمت خونه‌اش. اون سه تا هم دنبالش راه افتادن و ما رو آدم حساب نکردن. احسان نگاهی بهم کرد که مثل گیج‌ها نگاهش کردم.

شرایط رو نمی‌تونستم درک کنم. الان این خونه، خونه‌ی کیه؟ زمین منه یا خونه‌ی این یارو... اسمش چی بود...؟ ماهان‌؟ مهران؟ هامان! آره هامان! جریان کلاهی که احسان سر هامان گذاشت چی بود؟ اصلا یکی بشینه برای من تعریف کنه چی به چیه؟

احسان جلو راه افتاد و منم بی‌حواس دست کیانا رو گرفتم و دنبالش راه افتادم. صدای آروم و کمی ترسیده‌ی کیانا به گوشم رسید.

-آجی الان دعواشون میشه؟

گیج‌نگاهش کردم و سری به نشونه نه تکون دادم. هرچند به نظرم ممکن بود هامان بیفته به جون احسان یا آدم‌هاش رو بفرسته سر احسان. اگه دعواشون شد چیکار کنیم؟

وایسا ببینم ما اومدیم زمین من رو سر بزنیم یا رفیق احسان رو؟ البته... رفیق یا رقیب...؟
 
کلافه پوفی کشیدم و سر تکون دادم. اون دوتا بادیگاردها دو طرف در ورودی وایسادن و دست به سینه خیره‌ به رو به روشون شدن. ابرویی بالا انداختم و شونه‌ به شونه‌ی احسان جلو رفتیم.

احسان جلوی یکی از بادیگاردها وایساد و آروم گفت:

-اعصابش خیلی خورده؟

بادیگارده مثل مجسمه فقط به احسان نگاه کرد که ناخودآگاه قدمی عقب رفتم و به اون یکی که فقط شاهد بود نگاه کردم. ماشاءالله دوبرابر من قد داشت و احتمالا سه‌تای من و دوتای احسان هیکل!

خواستم لبخندی دوستانه بزنم که البته فکر کنم از کنترل خارج شد و شد یه نیش باز که کل دندون‌هام رو به نمایش گذاشته بود. با انگشت اشاره‌ام جوری که انگار به جسم حساسی دست می‌زنم، روی یکی از بازو‌های گنده‌اش زدم و گفتم:

-چقدر طول کشید انقدر بشین؟

فکر کنم از سوالم خوشش نیومد که اخماش رو توهم کشید و نگاهم کرد که تازه فهمیدم چی پرسیدم و لب گزیدم. آخ‌ آخ دختره‌ی دیوونه این دیگه چه سوالیه؟ چقدر طول کشید انقدر بشین؟ اینم سواله؟

-چیزه... یعنی... اِم... هیچی فراموش کن!

و نگاهی به کیانا که با دهنی باز به این غول جلومون خیره بود کردم و کشیدمش طرف احسان. احسان که انگار شاهد ماجرا بود، اخمی کرد و راه افتاد تو که دنبالش راه افتادم. نگاهش کن، پسره‌ی از خود راضی! جای اینکه من طلبکار باشم انگار اون طلبکاره!

با وارد شدنمون به خونه، ابروهام بالا پرید و با چشمای گرد شده به دور و برم نگاه کردم. از بیرون انقدر بزرگ به نظر نمی‌رسید! نه که ندید بدید باشم‌ها، نه! اما این خونه بزرگ بیشتر شبیه قصر توی داستان‌ها و رمان‌ها بود تا خونه!

دکوراسیون سفید و طلایی و خیره کننده‌ای داشت. مجسمه‌ای از یه فرشته وسط ورودی بود و چند قدم جلو‌تر دو تا پله‌ی کوتاه بود که وارد پذیرایی می‌شد. پذیرایی که چه عرض کنم بیشتر شبیه تالار عروسی بود تا پذیرایی، فقط فرقش این بود که به جای میز و صندلی مبل‌های سلطنتی چیده شده بود. از داخل هم راه‌پله داشت برای طبقه‌ی دوم و یه راه‌پله‌ هم داشت که پایین می‌رفت.

نگاهم رو چرخوندم که خورد به همون پسره که رفیق احسان بود. اسمش... اها آره هامان. من چرا اسم این پسره رو یادم میره؟
 
چشم‌هام رو تنگ کردم و با دقت نگاهش کردم. قیافه‌اش به نظرم آشنا بود اما مطمئن بودم اگه همچین آدمی رو می‌دیدم، با این همه برو و بیا و بادیگارد و... قطعا فراموشش نمی‌کردم.

مستقیم زل زده بود به ما... ما که چه عرض کنم، به احسان و بالاخره ابرویی بالا انداخت و با صدای بمی گفت:

-منتظر کارت دعوتی احسان؟ یا شایدم دلت می‌خواد قبل این‌که توضیح بدی زبونت رو از حلقت بکشم بیرون و به خورد سگام بدم؟

احسان نفس عمیقی کشید و چیزی زیرلب گفت که متوجه نشدم. کیانا به وضوح خودش رو به من نزدیک‌تر کرد و با ترس دستم رو توی دستش گرفت که آروم دستش رو فشار دادم.

از این مدل حرف زدنش جلوی بچه اخمام توی هم رفت که احسان قدمی به جلو برداشت و همونجوری که نزدیک مبل‌های سلطنتی‌شون می‌شد که به نظرم از شدت زیبایی بیشتر به درد نگاه کردن می‌خورد تا استفاده کردن، گفت:

-حرف‌هات رو کنترل کن هامان!

یه جورایی داشت بهش می‌گفت بفهم چی میگی. ابرویی بالا انداختم و همراهش جلو رفتم و گوشه‌ی مبل سه نفره‌ای که احسان هم روش نشسته بود، نشستم. کیانا سریع خودش رو بین من و احسان جا داد که نگاه هامان کشیده شد طرف کیانا و بازم من رو آدم حساب نکرد.

نیشخندی زد و نگاهی گذرا به من انداخت که حداقل دلم خوش شد که اینجا وجود دارم و بعدشم با لحن عجیبی مثل تمسخر گفت:

-از زن و بچت رونمایی می‌کنی آقا احسان!

و صداش رو بلند کرد و به شخصی که نمی‌دونستم کی هست سفارش قهوه داد.

صبر کن ببینم. الان فکر کرد من زن احسانم؟ دیگه چی؟ کیانا هم بچه‌ی... وای حتی فکر بهش هم خنده داره! احسان که داییمه اما اگه هم داییم نبود صد سال سیاه قبول نمی‌کردم نگاهش کنم! اصلا کی به این زن میده؟

ناخودآگاه لبم به خنده کش اومد که نگاه هامان چرخید و چند ثانیه خیره نگاهم کرد. اونقدر چشماش خالی بود و حسی توش دیده نمی‌شد که نیشم جمع شد و آب دهنم رو با مکث قورت دادم.

-زن و بچه چیه برای خودت می‌بری و می‌دوزی؟

و بدون اینکه ما رو معرفی کنه دستی به پیشونیش کشید که بالاخره نگاه سنگین هامان از روم برداشته شد و احسان ادامه داد.

-بهنام در چه حد برات توضیح داده؟
 
همون‌جور که با گیجی نگاهم رو بین احسان و هامان می‌گردوندم تا بفهمم دقیقا جریان چیه و اینجا چه نقشی دارم، خانومی با پیراهن مشکی رنگ بلندی که تو دستش یه سینی بود وارد پذیرایی شد. حدس زدم باید از خدمه باشه و قهوه‌هایی که هامان سفارش داده بود رو آورده باشه.

حدسمم درست از آب در اومد چون اون زن با احترام سلام کرد و فنجون قهوه طلایی رنگی که با فنجون‌های دیگه متفاوت بود رو جلوی هامان روی میز گذاشت و به سمت ما اومد. سه‌تا فنجون قهوه برای ما سه نفر هم روی میز جلومون گذاشت که آروم و زیرلبی ازش تشکر کردم.

با لبخندی قدرشناسانه، جوری که انگار کار عجیبی کرده باشم یا حرف خیلی قشنگی زده باشم نگاهی بهم کرد و رفت. خب بیچاره حقم داشت. اینجا دولا و راست می‌شد و یه تشکر خشک و خالی ازش نمی‌کردن!

-بهنام نوکر شما نیست احسان خان که دسته گلات رو جمع کنه.

با صدای جدیدی که این جمله رو به زبون اورد، نگاهم کشیده شد طرف همون پسر لاغره که یه دفعه غیبش زده بود و حالا داشت به سمتمون می‌اومد. پس اسمش بهنامه!

احسان اخمی کرد و گفت:

-خودت رو یادت رفته؟ هفته‌ی پیش که...

هامان با عصبانیت و صدای بلندی که ناخودآگاه لرز به تنم انداخت، داد زد:

-اینجا نیومدی این مسخره بازیا رو دربیاری احسان!

بهنام با پیروزی ابرویی برای احسان بالا انداخت که هامان با لحن تندی رو بهش غرید:

-توهم دهنت رو چند دقیقه ببند!

این‌بار لبخندی پیروزمندانه روی لب احسان نشست که با نگاه خیره‌ی هامان پاک شد. بهنام روی مبل دو نفره‌ی رو به روی ما نشست و نگاهی به من و کیانا کرد که اصلا از نگاهش خوشم نیومد و اخم‌هام رو توی هم کشیدم.

هامان فنجون قهوه‌اش رو توی دست گرفت و همونجوری که آروم مزه‌مزه می‌کرد، گفت:

-منتظرم احسان! منتظرم...!

احسان نفس عمیقی کشید و بی‌میل نگاهی به من کرد. یه جور شرمندگی خاصی توی چشم‌هاش دیده می‌شد و دلیلش رو درست و حسابی نفهمیدم.
 
دوباره نفسی عمیق کشید و دستی به گوشه‌ی سیبیلش کشید. نگاهش رو به هامان داد، دهن باز کرد و با هر حرفی که زد چشم‌های من گردتر شد و بیشتر توی بهت فرو رفتم.

-دو‌، سه سال پیش کارخونه‌ی بابام رو به ورشکستگی می‌رفت و تا گردن توی قرض و بدهی بودیم. مونده بودیم چیکار کنیم تا حداقل لباس‌های تنمون رو بتونیم برای خودمون نگه داریم! تو همین آشفته بازار، تو دنبال یه زمین گشتی تا به سلیقه‌ی خودت خونه بسازی و این شد که...

دستی به پشت گردنش کشید و مکثی کرد که هامان کمی رو به جلو خم شد و با چشم‌های تنگ شده و اخمی پررنگ، گفت:

-سر من کلاه گذاشتی!؟

جمله‌اش رو طوری به زبون اورد که نفهمیدم سوال کرد یا اطلاع داد! احسان بدون توجه به حرف هامان، ادامه داد:

-این زمین رو بهت دادم و با پولش کارخونه رو سر پا کردم...

ابروهام بالا پرید و با چشم‌های گرد شده پریدم تو حرفش:

-این زمین...

فرصت حرف زدن بهم نداد و با گذاشتن پلک‌هاش روی هم، گفت:

-این زمین مال کیمیا، خواهرزاده‌ی منه!

چند ثانیه با چشم‌های گرد و دهنی باز، ناباور بهش خیره شدم که با صدای بلند هامان، نگاهم طرفش کشیده شد.

-چی؟

نگاهش رو از احسان گرفت و به من دوخت. انگار با خیره شدن بهش سیم برق بهم وصل کردن، تو جام تکونی خوردم و تازه فهمیدم اینجا چه خبره! زمین من؟ تو زمین من برای این پسره خونه ساخته؟ زمینی که تنها امیدم بود؟ ای وای... ای وای از تو احسان... احسان!

انگار تازه یاد احسان افتادم و با صورتی که مطمئن بودم سرخ شده به احسان خیره شدم. هم‌زمان صدای بلند من و هامان که هردو با تشر احسان رو صدا می‌زدیم باهم مخلوط شد.

-احسان!
 
نیم‌نگاهی خشمگین طرف هامان روونه کردم و باز نگاهم رو به احسان دادم. دستی به موهاش کشید و سریع گفت:

-البته خودم این وضعیت رو درست می‌کنم!

اخم‌هام رو توی هم کشیدم و با تشر گفتم:

-درست می‌کنی؟ چی رو می‌خوای درست کنی احسان؟ تو نباید یه خبر به من می‌دادی؟

کیانا آروم سری به نشونه تاسف تکون داد و همونجوری که با گوشه‌ی پیراهنش بازی می‌کرد گفت:

-مردم دایی دارن ماهم دایی داریم!

چند ثانیه خیره نگاهش کردم. نمی‌دونستم به حرف این بچه‌ی پنج ساله بخندم یا حرصم رو سرش خالی کنم! احسان چشم‌ غره‌ای جانانه بهش رفت که دوباره نگاهم کشیده شد طرفش و چشمم قفل نگاه شرمنده‌اش شد. شرمندگی الان به چه درد من می‌خورد؟

از جام بلند شدم و دست کیانا رو محکم گرفتم که دست خودم جای این بیچاره درد گرفت و کیانا که دید اعصابم خورد شده سریع از جاش بلند شد تا بهونه دست من نده.

احسان با بلند شدن من سریع از جاش بلند شد و نیم قدمی نزدیکم شد که کیانا بینمون موند و اگه عقب نمی‌رفتم بچه له می‌شد.

جوری که انگار بخواد فقط خودم بشنوم، آروم گفت:

-کیمیا بشین حلش کنیم.

نیشخندی زدم و سری به نشونه تاسف براش تکون دادم. با ناخن انگشت اشاره‌ام چند ضربه‌ی آروم به شونه‌اش زدم و گفتم:

-شما چیزی رو خراب نکن، لازم نکرده حلش کنی! حیفِ اعتماد بابا! باید می‌دونستم توهم مثل یکی از همونایی.

اشاره‌ام مستقیما به پدرش و بقیه‌ی خانواده‌اش بود. من که ندیده بودمشون اما از حرف‌های مامان و بابا یه چیزایی دستگیرم شده بود که آدمای خیلی خوبی نیستن و فقط اسم و رسم دارن.

دستم رو موقع پایین اومدن توی هوا گرفت و فشار کوچیکی داد که اخم‌هام بیشتر توی هم رفت. دوباره با لحنی آروم که اعصابم رو خورد می‌کرد، گفت:

-کیمیا!

دستم رو از تو دستش به زور بیرون کشیدم و چشم غره‌ای بهش رفتم که صدایی ما رو از بحث کوتاهمون نجات داد.
 
-احسان با من بیا بالا!

نگاهم کشیده شد طرف هامانی که منتظر جواب از طرف احسان نموند و راهش رو کشید طرف راه‌پله‌ها. ابرویی بالا انداختم و نگاهی به احسان کردم که آروم گفت:

-همین جا بشین الان میام.

و مثل جوجه اردک زشت دنبال هامان راه افتاد و رفتن بالا. تا جایی که از دیدم خارج شدن نگاهشون کردم و بعد با حرص سر جام نشستم. نگاهی به قهوه‌های یخ شده کردم و نگاهم افتاد به اون پسره. اسمش... اها بهنام! من چرا اسم‌ها یادم نمی‌مونه؟ فکر کنم دارم عقلم رو به خاطر احسان از دست میدم.

با دیدن نگاه خیره‌اش اخمی بهش کردم و خواستم نگاهم رو ازش بگیرم که گفت:

-تو خواهرزاده‌ی احسانی؟

نگاهی گذرا حواله‌اش کردم و همونجوری که خودم رو با دیدن در و دیوار سرگرم کرده بودم، آروم سر تکون دادم اما انگار اون دست بردار نبود چون با سماجت دوباره گفت:

-یعنی... احسان میشه داییت دیگه؟ آره؟

کلافه نگاهش کردم. از اون اخم‌های توهم خبری نبود و فقط یه حسی مثل کنجکاوی توی نگاهش بود. حالا که اخم نکرده بود و حسی مثل فخرفروشی از کنار هامان بودن بهش دست نداده بود، قیافه‌اش قشنگ‌تر به نظر می‌اومد و قابل تحمل بود!

بی‌حوصله و کشیده گفتم:

-بله!

ابرویی بالا انداخت و دستی به صورت شش‌تیغ شده‌اش کشید. فکر می‌کردم حالا که جواب سوالش رو گرفته بیخیال من میشه اما بازم شروع کرد به سوال پرسیدن‌هایی که هر لحظه‌ اعصابم رو بیشتر خورد می‌کرد.

-اسمت کیمیا بود، آره؟

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به سر تا پاش کردم. لاغر و قد بلند بود اما نه در حدی که مثل چوب خشک باشه. یه جورایی قد و هیکلش باهم تناسب داشت. دست چپش کامل تتو شده بود اما به نظرم شباهتی به تتوی دست هامان نداشت. صورت تقریبا کشیده و موهای مشکی و پرپشتی هم داشت که جمع کرده بود و پشت سرش بسته بود. صورت استخونی و پوست گندمی داشت و چشماش مشکی و بینیش سربالا و استخونی بود که احتمال دادم عمل کرده باشه.

با تکون دادن دستش توی هوا، اخمایی که تازه باز شده بود، کمی توهم رفت و نگاهش کردم. مثل اینکه کلا سوالش رو فراموش کرده بودم و زیادی بهش خیره شده بودم!

-چی‌شد چرا ماتت برد؟

پوفی کشیدم و با کلافگی نگاهش کردم.

-تا کی می‌خوای من رو سوال جواب کنی؟
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
15
بازدیدها
896
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
47
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
205
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
119

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا