نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان:گربه سیاه
نام نویسنده:laloush
ژانر:علمی-تخیلی، عاشقانه، تراژدی، ماجراجویی، جنایی، معمایی
خلاصه:
در دنیایی که جنسیت، ملیت، فرهنگ و اقلیتهای هر فرد و انسانها دیگه معنایی نداره مردم به دستههای منحصر به فردی تقسیم شدن.
در طول تاریخ بشریت در ابتدا انسانها به این نتیجه رسیده بودن که قوی برتر از ضعیف هست و مردم به واسطه زور و قدرت دسته بندی میشدند، در اواسط تاریخ چندین هزار سالهٔ بشر بشریت به سمت پایه گذاری فاصله اجتماعی بر حسب مقام جایگاه اجتماعی سوق پیدا کرد، این امر ادامه داشت تا سیستمی بنا شد و بشریت به درک واقفی از دسته بندی مردم رسید!
که نه تنها در این درک واقف خبری از زور آزمایی و جایگاه اجتماعی نبود؛ بلکه خبری از نژاد و قومیت های گوناگون هم نبود و همهچیز از دسته بندی منحصر به ژن و ژنتیک شروع میشد. این دسته بندی قانع کننده است اما منصفانه نیست!
ماجرایی از گرگهایی در لباس میش و برههایی در لباس گرگ
مقدمه:
به دیوارهای سرد و آجری تکیه زدم، روان از هم گسیختهام ارتباط مستقیمی با ضعف کهنه و قدیمیِ درون تار و پود وجودم داشت، ضعفی که بزرگترین دشمنم شده بود...
سرمایی مثل یخبندان و صدای جیغها و نالههای پیاپی، بوی اسکناسهای آغشته به خون و فساد، بوی امعإ و احشإ، صدای پارس طاقت فراسای سگها و در نهایت حس مسموم کالا بودن!
هیچوقت یادم نمیره همه اینها کیفرهی دستهبندی نحس منه...
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
همیشه حس مشکلیابی قویای داشتم و الان دقیقاً میدونستم سرمنشأ مشکلات زندگیم کجاست! مشکلات من از همون لحظهای شروع شد که با این دوتا شیرینمغز آشنا شدم!
نگاهم رو به هر دوتاشون دوختم. هردو مثل همیشه با سبکِ بازیها و خیال راحتشون از این مغازه به اون مغازه میرفتند و منم در نقش بارکش! دنبال این دوتا اینور و اونور کشیده میشدم.
نانسی محکم دستم رو گرفت و با شتاب به سمت یکی از مغازههای لباسفروشی اطراف خیز گرفت. بلند گام برمیداشت و من ناخواسته به دنبالش به پرواز درمیاومدم!
– وای لنو! اگه بدونی چی دیدم! بیا بریم این لباس رو ببین، خیلی شیک و راحته.
چیزی نگفتم؛ گذاشتم خوش باشه. هرچی نباشه نزدیک تولدش بود.
وارد بوتیک شدیم. با بو کردن رایحههای مختلفِ ناشی از افراد مختلف، با اخم چین کوچیکی روی پیشونیم انداختم.
نانسی وارد اتاق پرو شد. بعد از مدت کوتاهی با ذوقِ اغراقشدهای بیرون پرید.
حقا که خیلی بهش میاومد! استایل وسوسهبرانگیز و اغواکنندهاش با اون لباس برازنده، قابل تحسین شده بود. هرچی نباشه اون بَرتَرزاده بود؛ قد کشیده، چهارشونه، اما ریزنقش، همراه با چهرهی کاریزماتیک که بیبروبرگرد همیشه بارز و توی چشم بود.
لباس یقهاسکی آبیرنگ توی تنش نشسته بود و انحنای اندامش رو مثل اسطورههای رومی به چشم میکشید.
– لنو، چطور شدم؟
نیشمو تا بناگوش باز کردم و بدجنس نگاهش کردم.
– وای، چقد زشت شدی!
قیافهاش درهمآلوده شد و با ناامیدی دوباره به سمت اتاق پرو رفت. اینبار آروم گفتم:
– حالا گفتم زشت شدی... نگفتم بهت نمیاد که! بخرش، خوبه.
مستقیم نگاهم کرد.
– حالا تو هم نمیگفتی، میخریدم!
بیحوصله گفتم:
– عه! باشه، سری بعدی که باهاتون نیومدم خرید، یکبهیک مساوی میشیم.
با دست ظریفش آروم شونهام رو لمس کرد و رایحهی شیرین «میشل» که بهراحتی استشمام میکردم، در فضا پیچید. با حس حضورش نیمنگاهی بهش انداختم. صدای خندهاش که بلند شد، ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم...
– وای لنو، نانسی! شما دوتا چرا باز بحث میکنین؟
برگشتم و متفکر نگاهش کردم.
– آخه تو نمیدونی من با چه جانوری اومدم خرید! نظر میخواد، نظر میدم، بعد نظرم براش مهم نیست!
نانسی با حرص نفسش رو بیرون داد و رفت لباسش رو عوض کنه.
روم رو برگردوندم و به بیرون از بوتیک خیره شدم. خسته شده بودم، دلم میخواست برم خونه. چند دقیقه بعد، انبوه پاکتهای خریدشون رو گذاشتم روی زمین و به سمت خروجی رفتم. بدون اینکه برگردم، خطاب به میشل گفتم:
– من میرم خونه، خیلی خستم. از نانسی هم خدافظی کن.
بدون منتظر موندن برای جوابش از بوتیک خارج شدم. نگاهم رو به بالا دوختم و به مردم خیره شدم... عطر و بوی این مردم رو حفظ بودم، چون با عمق وجودم تبعیض بین افراد رو حس کرده بودم.
کمی بعد به سمت خونه راه افتادم. وارد خونه شدم، کفشهام رو درآوردم؛ عادت نداشتم با کفش وارد خونه بشم. همونطور که دستم رو روی دیوار میکشیدم، از راهرو گذشتم؛ شل و ول خودمو به پذیرایی رسوندم. تیوی که روشن مونده بود، خاموشش کردم. «مستر پرفکت» روی مبل خوابیده بود. روی پشمهای سفیدش دست کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. خبری از رایلی و تد نبود.
از توی یخچال ماست و چیپس کچاپ برداشتم. ترکیب ناجوری بود، ولی عمیقاً دوسش داشتم. روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوردن چیپس و ماستم...
گوشیم رو برداشتم و رفتم توی گروهی که اختصاصاً برای خودم و همکارانم بود.
یکهتاز این همکارها «لیام» بود. پس خطاب بهش پیامی داخل گروه ارسال کردم:
– لیام، اوضاع چطوره؟ منطقه آرومه؟
لیام سریع جواب داد: «منطقه آرومه. درگیریای نداشتیم، همهچی خوبه.»
یه تای ابرومو بالا انداختم. چقد عجیب که منطقه آرومه! دوباره پیام دادم:
– و مشاجرهای پیش نیومده؟
بلافاصله بعد پیامم جواب داد:
«چرا، اتفاقاً یهسری درگیریهای سطحی و همیشگی پیش اومد، ولی بلافاصله بهش رسیدگی کردیم.»
آخرین پیامم رو ارسال کردم:
– اوکی، امشب میام برای گشتزنی.
بعد گروه رو قفل کردم. سایر افراد داخل گروه رسماً سیاهیلشکری بیش نبودن.
با تنبلی و کشوقوس از رو تخت بلند شدم. صاف نشستنم همانا و داد و هوار رایلی هم همانا! از اتاق خارج شدم؛ تند به سمتم اومد:
– لنو، تو خونهای؟ من و تد بیرون بودیم!
با خنده به رایلی و حیوان خونگیِ دستآموزش خیره شدم و گفتم:
– نه، پس بیرونم؟ معلومه که تو خونهام! کار خوبی کردی.
نوازشگر، روی سر رایلی دست کشیدم.
– من امشب بیرونم. حواست به خونه هست یا بگم از مأمورا یکی بیاد مراقبت باشه؟
اخمو نگاهم کرد:
– به نظرت من بچم؟ برو به گشتزنیت برس.
با حالت قهر و لجاجت به سمت اتاقش رفت و من رو در نطفه خفه کرد.
حاجوواج نگاهش کردم. من با هیولایی از نسل جدید طرف بودم و حریفش هم نمیشدم!
چند دقیقه بعد از عبور از شوک فرهنگی چند لحظه قبل، به سمت اتاقم جهت پیرایش حرکت کردم. اواخر تابستون بود و هوا وحشتناک گرم، اما من باید چندین و چند لایه لباس بپوشم تا مبادا نحیف دیده بشم.
چند دست لباس رو با هم پوشیدم و با یه کت چرمی بلند به لباسپوشیدنم پایان دادم. جالبه که کت چرمی بلندم اصلاً به شلوار پاکتی کوتاهم نمیخورد! حالا در هر صورت، اینم خودش یه مدل مده، مثلاً...
موهای نسبتاً کوتاهم رو شونه کردم و طرهای از موهام رو به پشت گوشم فرستادم تا پیشونیم نمایان بشه. به سمت راهرو حرکت کردم. دستهکلیدم بههمراه کارت عابربانکم رو از روی میز برداشتم، با پاشنهکش کفشم رو پوشیدم و خودم رو به ماشینم که حاشیهی خیابون با عجله پارک شده بود رسوندم. بلافاصله به سمت دروازهی «نورسفایر» حرکت کردم.
ماشینم رو راه انداختم و خودمو به دروازهی نورسفایر رسوندم.
منطقه به چهار ایالت تقسیم میشد: بلکوینتر، سامرهال، وستلند و استرنفای.
هرکدوم از مناطق خصوصیت بارز خودشون رو دارن. رهبران هر ایالت عین شناسنامهی اون منطقهان و اعضای هر ایالت تشکیلدهندهی شخصیت اون منطقه هستن. مدت خیلی زیادیه که محدودهها کاملاً مشخص شدن. در حال حاضر به نورسفایر که دروازه و مقر اصلی بلکوینتر بود، میرفتم.
نورسفایرِ باشکوه، مقر اصلی فرماندهی من بهعنوان شناسنامهی ایالت بلکوینتر!
از ماشین پیاده شدم. این یکی از خنثیترین لحظات هر روزم بود.
لحظهای که من وارد جایی پر از طیف گستردهای از افراد میشم...
نگاهم رو به اطراف پارک دوختم. اینجا قلمرو منه...
خب حالا! انگار چنگیزخان مغولم که قلمرو داشته باشم! آدمو سگ بگیره، جو نگیره...
با قدمهای درشت تلاش کردم استقامتم رو به رخ مردمی بکشم که توی پارک حضور داشتن.
به محل تجمع بچهها رسیدم، تند سلام کردم و نشستم. تعداد کثیری از مأمورهای ایالتی که زیر دستم کار میکردن، امشب حضور داشتن و این صحنه خیلی نوستالژیک بود.
یادش بخیر همین چند سال پیش بود که...
– لنور؟ لنور!؟
با حرص نگاهش کردم. عملاً جفتپا پرید وسط تجدید خاطراتم.
– میدونی گوشام هنوز سالمه لیام؟ بفرما، حرفت؟
– لنو، باند والکری رئیسش عوض شده!
چشام از حدقه زد بیرون! تقریباً داد زدم:
– چی؟
از جام بلند شدم. عصبی نبودم ولی سردرگم شده بودم.
تیز نگاه کردم به لیام.
– امشب رأس ساعت پنج صبح، تمام افرادو جمع میکنی!
همشون خشکشون زده بود. خواستم حالا که انقدر خفنم خیلی شیک برگردم که با ضربهی آرومی که به شونهام خورد و بعدش صدای قارقار کلاغ، به شونهام نگاه کردم. اندازهی دوتا کف دست خرابکاری کرده بود روم.
– ای خاک بر سرت ک...
با خندهی بقیه، خودمم خندهام گرفت و کمی سر کیسه رو شل کردم. خداحافظی کوتاهی کردم و سوار ماشین شدم. حالا دقیقاً زمانیه که باید وارد پوستهی توخالی رهبری خودم بشم! پوستهای که فاقد هرگونه ذات ظریف و شکنندهی منه.
من نیاز دارم یه رهبر باشم! این یه نیازه، نه خواسته و اجبار؛ فقط و فقط یه نیازه!
نه برای ایالت، نه برای رایلی، نه برای خودم، بلکه نیازه برای گذشتهای که میخوام به صلابه بکشمش.
ولی قبل همهی این کارها و قبل جلسهی ساعت پنج صبح باید...
یه فنجون قهوه بخورم... وای خدا، دارم میمیرم از بیخوابی! بیحوصله ماشین رو نزدیک اولین کافه نگه داشتم.
طبق معمول، با دور شدنم از نورسفایر به شخصیت ریلکس و بیخیال خودم برگشتم. وارد کافه شدم، رفتم روبهروی صندوق و با لحن آرامی گفتم:
– یه اسپرسو با چیزکیک.
مسئول صندوق با مهربونی گفت:
– چیز دیگهای نمیخواید؟
تا اومدم حرف بزنم، یکی محکم از پشت خورد بهم! قیافم قشنگ مثل سکتهایها شده بود. خودمو جمعوجور کردم که دوباره محکمتر از قبل بهم برخورد کرد. برگشتم ببینم عامل این اتفاق چیه.
نگاهم به دوتا جوون افتاد که توی صف صندوق از سر و کول هم بالا میرفتن. تا اومدم روم رو برگردونم و سفارشم رو حساب کنم، با دل و روده و شکم و هرچی که بود رفتم توی میز پیشخوان کافه! یه چند دقیقه نفسم بند اومد. بعد از چند ثانیه با حرص به عقب برگشتم و بلند گفتم:
– میذارین من این سفارش لعنتیم رو بدم یا نه!؟
وای خدا، دلم میخواست بزنم تو دهنشون! یه جوری وانمود میکردن انگار من کور بودم و ندیده بودم هی پشت من دلقکبازی درمیآوردن! هر دو صاف وایساده بودن که مثلاً نفهمم باعث شدن با دل و روده برم تو میز! نکنه دارن تو ذهنشون بهم میخندن!؟ یهو ناخودآگاه بلند گفتم:
– نخند!
هر دوتاشون اول تعجب کردن، بعد زدن زیر خنده! آخه هیچکس تو محیط کافه نمیخندید! خب خودمم باشم با خودم میگم طرف دیوونهاس، بعدم میخندم... محکم دست کشیدم رو صورتم، کسل نگاشون کردم:
– خیلی خب! شانس بهتون رو کرده. چی میخورین شما دوتا بچه؟
بهشون نگاه نمیکردم، اما از صداشون میتونستم بفهمم تعجب کردن. صدای یکیشون پیچید:
– دوتا م×و×ه×ی×ت×و.
رو به صندوقدار برگشتم:
– به اسپرسو و چیزکیک دوتا م×و×ه×ی×ت×و هم اضافه کن.
– حتماً، حسابتون میشه...
سریع حساب کردم.
با اعصاب داغون، بدون اینکه نگاشون کنم گفتم:
– هی، شما دوتا! بیاین سر میز من.
نشستم و اون دوتا روبهروم نشستن. تا الان نگاهشون نکرده بودم و فقط صدای مشاجره و اختلافنظرشون سر اینکه پشت یه میز با من بشینن رو میشنیدم. سرم رو بلند کردم؛ دوتا از اشراف بودن، اینو از حرکات بینقصشون میشد فهمید. تیز نگاهشون کردم، حواسشون پرت اطراف بود.
سمت راستی موهای تیره داشت و سمت چپی موهای قهوهای روشن. با اومدن نوشیدنیها نگاهشون رو از هم گرفتن. نافذ نگاهشون کردم و دقیق آنالیزشون کردم. کمی از اسپرسوم نوشیدم و لیوانش رو با تقهی کوچیکی گذاشتم رو میز و با آرامش خاطر گفتم:
– اشراف کدوم منطقهاین؟
اونی که موهاش تیره بود، موهیتوش پرید تو گلوش. میخواستم بخندم بهش ولی هیچ واکنشی نشون ندادم.
موقهوهایه یه تای ابروشو بالا انداخت:
– از کجا فهمیدی ما از اشرافیم؟
بیحوصله با لیوان اسپرسو بازی میکردم. بدون نگاه کردن بهش جواب دادم:
– سؤال رو با سؤال جواب میدن؟
یه لحظه سکوت شد. هیچ صدایی از هیچکدومشون نمیاومد. بعد از چند دقیقه دوباره موقهوهایه گفت:
– ما از وستلند میایم.
«وستلند» رو آروم زیر لب تکرار کردم و بعد دستمو زدم زیر چونهام و نگاهشون کردم:
– جالبه! دوتا اشرافزاده بدون اجازه از وستلند وارد بلکوینتر شدن! پس بگو چرا نمیشناختمتون!
موقهوهایه کاملاً مشخص بود عصبی شده، ولی مومشکیه بیشتر نگران و آروم بود.
موقهوهایه همونطور که موهیتوش رو برمیداشت، گفت:
– دلیلی نداره به تو جواب پس بدیم! اصلاً تو کی باشی که نیاز باشه ما رو بشناسی؟
تو دلم داشتم از خنده منفجر میشدم! الان با گفتن اینکه چه شخصی روبهروشون نشسته، صد در صد به تکاپو میافتادن! نگاهم رو به بالا سوق دادم و همونطور که دستم زیر چونهام بود نگاهشون کردم. یه خندهی ریز روی صورتم بود که با زوم هزاردرصد هم نمیتونستی تشخیصش بدی.
تمام تلاشم رو کرده بودم که مثلاً... ببینید، گفتم مثلاً، نه حتماً... مثلاً جدی به نظر برسم.
– من رهبر بلکوینترم. و شما چطور؟
چشماشون داشت از کاسه میزد بیرون! بعد بلند خندیدم:
– چیه؟ چرا همچین شدین؟
موتیرهه تقریباً بلند و کشدار گفت:
– دروغ...
– از هر کی میخوای میتونی بپرسی! همهی این منطقه میدونن من رهبرم.
به وضوح دستوپاشون گم شده بود. موقهوهایه خودشو جمعوجور کرد:
– خب، کاری با ما داشتین؟
لبخند کشداری زدم و طعنهآمیز گفتم:
– نه والا.
با تعجب نگاهم کرد:
– پس چرا تو...؟
تای ابروم رو انداختم بالا:
– چرا من شما رو دعوت کردم و بهتون گفتم کی هستم؟ خب، سادهست! از همون لحظهی اول متوجه شدم اشراف جدیدی هستین. وظیفهی هر رهبریه که افرادی که وارد محدودهاش میشن رو شناسایی کنه. غیر از این هم نباید باشه!
خیره نگاهم میکردن که ادامه دادم:
– خب، میتونین شروع کنین. اسمتون، خانوادتون، محل سکونتتون... همهچیو باید به من بگین!
موتیرهه گفت:
– و اگه نگیم؟
بیخیال گفتم:
– باید از این منطقه برین بیرون. اگه هم نرفتین، خب مشکلی نیست، بیرون میشین! گفتم که وظیفهی رهبره تا افراد رو شناسایی کنه. مخصوصاً افراد دستهی برتر. انتخاب با شماست که انتخاب کنین بگین یا نه!
موقهوهایه هولهولکی گفت:
– بیشتر یه جور اجباره تا انتخاب!
– هر جور دوست داری میتونی فکر کنی.
منتظر نگاشون موندم تا موقهوهایه شروع کرد:
– ما هر دو از وستلند میایم. من میسون و اینم ویلیامه. ما...
نزاشتم حرفشو ادامه بده:
– مگه این پسره... ام، اسمش چی بود الان گفتی؟
– ویلیام، منظورته؟ الان گفتم اسمش رو.
– آره همون! مگه ویلیام زبون نداره؟ تو جاش حرف میزنی؟
– چرا، خب... باشه، پس من خودمو معرفی میکنم. من میسون براونام. برای درس به این منطقه اومدم همراه با خانوادم. در کل سه نفریم؛ من، مامانم و خواهرم. و خب...
نگاهم رو ازش گرفتم:
– خب، کافیه. و تو...؟
به ویلیام خیره شدم:
– شروع کن.
نگاهم کرد. تماس چشمی یکی از اصول پایهی ارتباطگیری اشرافزادههاست. تمام تلاشم رو کردم نگاهم رو خیره نگه دارم.
– همونطور که میسون گفت، اسم من ویلیامه... ویلیام اکارت. دلیل اصلی که اومدیم، فقط این بود که میخواستیم از وستلند خارج بشیم. و البته داداشم اینجا یه شغل خوب پیدا کرده بود. خانوادم چهارنفرهاس، ولی فعلاً بابام خارج از کشوره.
سر تکون دادم و نگاهشون کردم:
– اهوم، ظاهراً که هیچ موردی ندارین. جالبه که تونستین از گشت من رد بشین! آخه هرکی بخواد وارد دروازهی بلکوینتر بشه باید از من اجازهی ورود بگیره. پس دلیل شکاکیم رو درک کنین، خیلی مشکوک بودین!
میسون گفت:
– ولی واقعاً انتظار نداشتم رهبر بلکوینتر انقدر نحیف باشه! حتی دختر بودنتم عجیبه.
تیز نگاهش کردم:
– چیزی گفتی؟
خودشو جمعوجور کرد:
– نه...
– خوبه. چند وقته نشانتون مشخص شده؟ خونتون کجاست؟
ویلیام نگاهم کرد:
– راستش من حدوداً یه ساله که نشانم مشخص شده و میسون... چند ماه دیگه نشانش مشخص میشه.
خندیدم:
– پس هر دوتاتون تازهکارین!
به میسون نگاه کردم:
– خب بچه! تو حالا که تو منطقهی ما هستی، نیازه که توضیحات هر دسته رو از گروه رهبر این منطقه بگیری. البته اونطور که من تو رو میبینم، جزو اشرافی و توضیحات دستهی اشراف با منه.
نگاهم رو از میسون به ویلیام دوختم:
– احتمالاً از مسئولهای وستلند توضیحات دستهات رو گرفتی. فقط میمونه قوانین منطقه که دو نفر رو میفرستم تا به شما و خانوادتون بگن. آدرستون رو بدین.
ویلیام گفت:
– توی برجهای دوقلو زندگی میکنیم. ما طبقهی چهلوپنجم و میسون اینا طبقهی یازدهمان.
سر تکون دادم و از جام بلند شدم:
– بلند شین، دیر وقته! دارن کافه رو میبندن. موهیتوی شما گرم و اسپرسوی من سرد شده، دیگه فایده نداره. ساعت هم نزدیک دوهشبه، میرسونمتون.
سوار ماشین شدیم. هر دوتاشون عقب نشسته بودن.
میسون گفت:
– نمیخوای از خودت چیزی بگی؟
– اوکی... همونطور که میدونین من رهبر بلکوینترم. تازهکار نیستم، حدوداً از سه سال پیش که نشانم مشخص شد رهبر شدم. اسمم لنوره. در صورتی که وارد باند ایالتی شدید، منو نباید به اسم یا دستهام صدا کنین، چون اعضای باند ناراحت میشن. بگذریم... من از شما بزرگترم، پس مراقب رفتارتون باشین! معمولاً به کسی خورده نمیگیریم، ولی به هیچ عنوان حق آسیب رسوندن به عامه یا بردهها رو ندارین.
میسون با خنده گفت:
– بیشتر اتمام حجت بود تا معرفی! پس اسم تو لنوره... فکر کنم عامهای.
از آینهی ماشین نگاهش کردم:
– من اشرافم.
چه دروغی! آره، کاش از اشراف بودم...
نزاشتم چیزی بگه. تند ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. اونا هم به تبعیت از من پیاده شدن.
میسون گفت:
– لازم نبود برامون پیاده شی...
بیحوصله گفتم:
– کی برا تو پیاده شد؟! میخوام برم خونمم!
هر دوتاشون با دهن باز نگاهم کردن. دلم براشون میسوخت. با من تو یه ساختمون زندگی میکردن... چه بهتر! سر به سرشون میذارم، سرگرم میشم!
وارد شدیم، از لابی گذشتم و سوار آسانسور شدم. دکمهی طبقهی یازدهم رو زدم. آسانسور وایستاد و میسون رفت بیرون.
– میسون، بهت خبر میدم کی قراره بیای تا توضیحات رو باند بهت بده. به خانوادت بگو.
– باشه، خداح...
نزاشتم خداحافظی کنه و دکمهی طبقهی چهلوپنجم رو زدم.
ویلیام گفت:
ـ چرا نذاشتی خداحافظی کنه؟
ـ کارای من به تو مربوطه؟
ـ نه، ولی خب...
ـ حالا گذاشتن یا نذاشتن من چه فرقی داره؟ شماها زیادی دربارهی همهچی فکر میکنین... نباید اینقدر حساس باشین!
از آسانسور بیرون رفت.
ـ تو هم به خانوادت اطلاع بده؛ من آخرین طبقهام، میتونی خبر بدی که خانوادت چی گفتن.
دوباره بدون خداحافظی دکمه رو زدم و چشمهام رو بستم.
ـ چه روز سختی! خرید با دخترا، قهر کردن رایلی، گشتزنی شبانه، سر و کله زدن با اشراف تازهوارد... حالا هم یه کم خواب، و بعد جلسهی ساعت پنج صبح!
وارد خونه شدم. در خستهترین حالت ممکن، خودمو به اتاق رسوندم و کشوی میز رو باز کردم. همهی قرصهام اونجا بود. نگاهم به سرنگ افتاد... سریع کشو رو بستم. باید قرصهامو میخوردم تا بتونم کالبد قدرتمندم رو حفظ کنم!
ذاتِ آسیبپذیر من باید با داروها سرکوب بشه.
قرصهامو خوردم و دراز کشیدم. چشمهام رو بستم و بعد از کلی فکر و خیال، خوابیدم... یه خواب عمیق؛ تازه داشتم به بهترین قسمت خوابم میرسیدم که...
بخش اول:مناطقی در احتضار
پارت سوم: عامل فساد
..................................
صدای زنگ گوشیم تا پونزده سانتی لایه مغز ام رو سوراخ کرد! با حرص بلند شدم، ساعت رو نگاه کردم چهار و نیم صبح بود. با علاقه به تخت خوابم خیره شدم و یه آه عمیق کشیدم، بلند شدم تند چندتا لباس پوشیدم. در کل روند لباس پوشیدنم اینطوری بود که تند و سریع چند دست لباس میپوشیدم و از خونه میزدم بیرون.چون اندامم نسبتا ظریف بود و حتی با ورزش های سنگین از ظریف بودنم کم نشده بود؛ مجبورا در تمام طول سال لباس های سنگین ،قواره درشت و اکثرا مردانه میپوشیدم و برای هیکلی تر شدن همیشه چند دست لباس رو با هم میپوشیدم! این لازمه پوسته تو خالی آلفایی من بود! بر عکس بتاها با اندام معمولی و ساده و آلفا های قدبلند، هیلکی و کشیده امگاها اندام ریز نقش و نحیف دارن، دقیقاً مثل من! بماند که چقد پوستم نرم و لطیف بود و با بدن سازی و ورزش های سنگین تونستم اون بافت های چندش و نرم رو به عضله تبدیل کنم! البته اینکه پوستم نرم و لطف بود مختص من نبود در واقع جزو ویژگی ذاتی همه امگا ها بود. از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق رایلی رفتم در اتاقش رو آروم باز کردم .
آخی! چقد اروم خوابیده بود!
بدون سر و صدا از خونه خارج شدم و رفتم پایین، طبق معمول اونقدری تنبلم که یه راست سوار ماشین بشم و حتی به پیاده روی فکر هم نکنم!
حرکت کردم. بعد رانندگی توی خیابون های خلوت شهر ماشین رو پارک کردم و وارد محوطه شدم به ساعتم نگاه کردم راس ساعت پنج بود .
با نگاه کردن به انبوه موتورها و یه دونه دوچرخه که شرط میبندم مال لیامه لبخند اومد رو لبم؛ اینکه اعضا یک گروه اینقدر همبستگی دارن که راس ساعت مشخص شده حاضر و آماده اند؛ یعنی همه چی رو خوب اداره میکنم! یکم جلو تر به جمعیتشون رسیدم حدودا پنجاه نفر میشدند فقط اعضا باند اصلی اومده بودن چون خود باند بالای هزار نفر بود؛ همهمه کرده بودند.
بلند و رسا گفتم:
-اینجا چه خبره؟!
سر و صداشون بعد حدود یک دیقه فروکش کرد و همه سر جاشون وایساده بودن .
-لیام؟
-هوم؟
-همه هستن؟
-بلی بلی
-خوبه..
رو به رو جمعیت وایسادم و نفس عمیق کشیدم و رایحه همه افراد رو حس کردم، نگاهشون کردم :
-خب! یه راست میرم سر اصل مطلب! قطعا همتون میدونین رئیس باند والکری عوض شده ..
نگاهم به شخص تازه واردی افتاد که لیام آزمایشی اورده بودش و درخواست صحبت داشت :
-تو! تازه وارد حرفتو بگو.
-خب راستش رئیس میخواستم بگم که رئیس باند والکری عوض شده، پس شاید شاید مثل قبل اداره نشه باندشون؟
همه شروع کردن به باهم حرف زدن، چشمام رو محکم به هم فشار دادم بحث باند مافیایی والکری بود! و امکان نداشت عصبی نشم! به وضوح عصبانی شده بودم و سعی در پنهان کردنش داشتم:
-عوض میشه؟به من بگو...باندی که از خون مردم پول در میاره عوض میشه؟
ساکت بود تیز نگاهش کردم:
- چیزی از این مافیا ها نمیدونی یا میخوای صبر من رو بسنجی؟! والکری ها همون نامردایی ان که اعضا بدن بچه ها رو میفروشن همون ع×و×ض×ی هایی که تو قرن بیست و یک برده داری میکنن! همونایی که فروش انسان براشون راحته! همونایی که امگاها رو به عنوان یه کالا به حساب میارن! و تمام قشر جامعه و از جمله بتاها رو معتاد میکنن!
گیج نگاهم کرد :
-خب رئیس همه مواردشون خلافه ولی واقعا امگاها یه جور کالا قیمتی ان دیگه...فقط اینا میفروشنشون کاری که بقیه یه جور دیگه انجامش میدن!
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم؛ لیام سعی داشت اون پسرک بی فکر تازه وارد رو ساکت کنه
-پسر دسته ات چیه؟
-من یه آلفا ام
-میدونستی خواهر یا برادر کوچیکت ممکنه امگا باشن؟ اونوقت چی؟ بازم یه کالا ان؟ بحث دسته نیست والکری ها حتی بچه آلفاها رو هم میفروشه میفهمی؟
داره خرید و فروش انسان راه میندازه برده داری، فروش اعضا بدن و کارای غیر قانونی تو..واقعا اونقدری احمقی که فکر کنی فساد در این حد وسیع با تغییر سر لشکرشون پایان پیدا میکنه؟
هیستریک خندیدم و یهو ساکت شدم تیز نگاهش کردم:
-مطمئن باش هر رئیسی که الان دارن از رئیس قبلیشون هزار برابر بدتره! چون کفتارها فقط به کسی میگن رئیس که از رئیس قبلیشون شیطانی تر باشه!
بهت زده نگاهم میکرد :
-رئیس برای مقابله با اینا باید چیکار کنیم؟ اینا دیگه چطور حیوونایی هستن!
رو به همشون نگاه کردم:
-باید این باند رو شناسایی کنیم! رئیسشون رو پیدا میکنیم و باندشون رو منحل میکنیم! هیچ فردی حق نداره به بچه ها و خانواده منطقه ما دست بزنه کوچیک ترین حرکتی دیدین گزارش میدین، به همه خونه هایی که امگا دارن سر بزنید هیچ امگایی تا اطلاع ثانوی حق نداره تنها و بدون ارشد خانوادش بیرون باشه، به همه خانواده های دارای فرزند اطلاع میدین شیر فهمه؟ هدف والکری بچه ها و امگاها هستن شبانه روز گشت زنی میکنیم همه فهمیدن؟
همه تایید کردند . رو به لیام برگشتم :
-ترتیبی بده که هیچ منطقه ای نباشه که درونش افراد ما گشت زنی نمیکنن، حتی اگه یک نفر از منطقه گم بشه مسئولش ما هستیم ...نگران استانداری و شهرداری نباشین اون با من
-اوکی رئیس امر دیگه؟
-اون بچه پرو رو حسابی ادب کن رو اعصابم رفت
همونطور که مشتاشو به هم میکوبید خبیث گفت :
-چشم رئیس خیالت راحت
چشم غره رفتم بهش :
-لیام نبینم شستشو مغزی داده باشیش! روانی نکنی بچه ملتو .. و یه چیز دیگه
-هوم؟
-دوتا آلفا جدید داریم میسون براون و ویلیام اکارت هر دوشون به طرز عجیبی بدون هیچ نام و نشونی همراه خانوادشون وارد شهر شدن؛این یعنی یه نفوذی داریم و...
پرید وسط حرفم :
-به خدا رئیس نفوذیه رو میگیرم سیبیلاش رو میبافم به مو های دماغش! چطور جرعت کرده باند ما رو دور بزنه؟
محکم یه دست کشیدم رو صورتم :
-حواست هست پریدی وسط حرفم؟داشتم میگفتم، یکیشون یه مدت دیگه دسته اش مشخص میشه، پس هنوز بچه است حالا که تو منطقه ماست باید توضیحات دسته ها و اتفاقاتی که با مشخص شدن دسته اش برای بدنش میوفته رو بدیم، و اون یکی خودت بهش مقررات منطقه رو بگو؛ کوچیکه با من!
-پس برات تو برنامه ات وقت خالی میکنم.
-اوکی من دیگه میرم برسونمت ؟
-نه مرسی با دوچرخه اومدم
خندیدم و خدافظی کردم .
حدودا تا ساعت هفت گشت زنی کردم جهت فرمون ماشین رو به سمت بیرون از شهر کج کردم که گوشیم زنگ خورد شماره رایلی افتاده بود :
-الو جانم؟
-لنو مگه بهت نگفته بودم امروز روز اول مدرسه امه!
محکم با دست زدم وسط پیشونیم
-ای وای خاک تو سرم حاضر باش الان میام
-به خاطر تو تاخیر میخورم خانوم!
-نمیخوری تو فقط حاضر باش!
تند به سمت خونه روندم با عجله ماشین و وسط خیابون پارک کردم! دویدم تو لابی و تند پریدم تو آسانسور مثل یه گوله آتیش خودمو انداختم تو خونه، رایلی هاج و واج نگام میکرد تند سویچ ماشینو انداختم تو بغلش :
-بدو بچه!برو تو ماشین دَدی ات «daddy» الان میاد
گیج گفت:
-تو دَدی من نیستی!
چشم غره رفتم بهش:
-خواهرت که هستم! برو تو ماشین همین الان!
خودمو پرت کردم تو اتاق، تند از تو کمد یه پیراهن سفید در اوردم و پوشیدم با شلوار پاکتی طوسی کت طوسی رنگم رو هم انداختم رو شونه هام تند از تو کمد یه جفت کفش مشکی فانتزی در اوردم، به خودم این حق رو نمیدم که نامرتب جلو دوست ها و کادر مدرسه رایلی ظاهر بشم! تند رفتم پایین و سریع ماشین رو راه انداختم
رایلی گفت:
- تیپ زدی؟
-انتظار داری جلو معلم و مدیر و دوستات بد ظاهر بشم؟
از تو آینه نگاش کردم داشت لبخند میزد:
-پسر خوبی باش، باشه؟ میدونم تازه دو هفته است مشخص شده آلفایی و غرور داری، ولی همه رو به یک چشم ببین.مثل اون آلفا های از خود راضی نباش مهربون و آروم باش!
مکث کردم :
-دقیقاٌ همونطور که به من که خواهرتم احترام میزاری همونقدر به بقیه احترام بزار...
سریع گفت :
-ولی لنور تو یه آلفایی شایسته احترامی!
چه ضربه عمیقی ناخواسته به من وارد کرد ...نبودم..من الفا نبودم! دلم میخواست بگم حرف بزنم! بگم رایلی من الفا نیستم! من یه امگام من خواهرت بهت دروغ گفتم من یه امگا ناچیزم،خودمو جمع و جور کردم :
-رایلی، چون من یه آلفا ام بهم احترام میزاری و دوستم داری؟
بدون مکس گفت :
-البته که نه!تو خواهرمی تو قیم من و سرپرستمی انقد دلیل دارم برای احترام گذاشتن و دوست داشتنت که دسته ات آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم.
لبخند اومد رو لبم:
-آفرین بچه! این همون منطقیه که من ازت انتظار داشتم، پس تو مدرسه جوری رفتار کن که انگار آخرین چیز راجب افراد دستشونه!
پیاده شد که پیاده شدم همراهش :
-تاخیرت رو موجه میکنم تو برو سر کلاست.
وارد مدرسه اش شدم طبیعتا خیلی ها منو میشناسن کم چیزی نیست رئیس یه منطقه بودن! به سمت دفتر مدریت رفتم بعد دو تقه به در وارد شدم :
-سلام خسته نباشید
-سلام به به خانم الکسیف! حالتون چطوره؟
-خیلی ممنون برای تاخیر رایلی اومدم ..
-اها بله حتما ! اگه ممکنه دلیلش رو بگین تا موجه اش کنم ..
-من دیر رسوندمش!
مکسثکرد :
-جسارتاً یه مقدار بیشتر به رایلی اهمیت بدین، همه پرسنل و کادر مدرسه اگاهاند که شما سرتون شلوغه ولی بازم ..
کلافه دست کشیدم لای مو هام :
-درست میگین بزرگ کردن یه بچه وقتی کلا سه سال باهات اختلاف سنی داره کار سختیه و من مسئولیت های زیادی دارم وقت گذاشتن براش خیلی دشواره!
عمیق تو چشم های خانم مدیر خیره شدم :
-امیدوارم برادرم توی مدرسه شما خیلی خوب رشد کنه، استثناً خودم شخصا روی مدرستون تحقیق کردم دلم میخواد برادرم تو مدرسه ای که بیس اصلیش آلفاها نیستن خوب تربیت بشه و از طرفی علاقه دارم با همه دسته ها کنار بیاد ..
-حتما همینطوره !
-خب کاری با من ندارین؟و راستی مایل ام یک نفر رو بورسیه بهش بدم ...
-مثل همیشه دست و دلباز هستین!
-من میرم با اجازه !
از دفتر مدیریت خارج شدم اینم از کار های رایلی، رایلی تنها خانواده و مهم ترین دارایی منه واقعا باید بیشتر براش وقت بزارم !
با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم و جواب دادم:
-چیه لیام؟
-سلام لنو راجب اون دوتا آلفا که تازه اومدن تو قلمرو ..
-خب؟!
-امروز برنامت رو جابهجا کردم ساعت سه میتونی بری دیدن خانواده هاشون و اگه همه چی ردیف بود، امشب ساعت هفت میتونیم قوانین رو بهشون بگیم!
-اوکی باش.
گوشی رو قطع کردم .
به ساعتم نگاه کردم ساعت هشت و چهل دیقه بود و من کلی کار دارم ...
سوار ماشین شدم، برای کار اول امروزم، باید غیر ممکن ترین کاری که از یه رئیس باند خفن انتظار میره رو بکنم !
باید برم...
بخش اول:مناطقی در احتضار
پارت چهارم : نیمه حقیقی
........................................
خرید! من باید برم خرید! فکر نکنم هیچکس حتی فکرشو بکنه، رهبر یه قلمرو بره تو یه فروشگاه زنجیره ای دنبال کاهویی باشه که خوشگل تر از بقیه است! کت ام رو انداختم تو ماشین و کفشام رو با کفش های ورزشی که کف ماشین افتاده بود عوض کردم .
وارد هایپر مارکت شدم، همونطور که خیلی ها رو من شناخت دارن اکثریت هم فقط اسم من رو شنیدن و چیزی از قیافم نمیدونن پس نیاز نیست تو محیط های غیر کاری هم خودم نباشم .
سبد خرید رو برداشتم خوراکی و تنقلات رو برداشتم و تمام چیز هایی که لازم بود رو گذاشتم تو سبد خرید، وضع مالیمون خوب بود. بودجه ای که دولت بهم به عنوان کار مزد میده خیلی زیاد تر از چیزیه که فکرشو میکردم؛ بنابر این دو سوم پول رو صرف کمک به خیره ها فقرا و بعضی وقتا هم بورسیه کردن کسی خرج میکنم و یک سوم باقی مونده رو بخشیش رو به عنوان پول تو جیبی رایلی کنار میزارم و بقیه اش رو صرف خودم و خونه میکنم؛ البته در شرایط خاص بعضی وقت ها تمام پول لازم میشه و این حساب داری حقوقم نوساناتی داره ! در کل در سطح یک خانواده معمولی هستیم، نه بیشتر و نه کمتر؛ همه خرید ها رو برداشتم و گذاشتم لب صندوق، صندوق دار حساب کرد و پولش رو پرداخت کردم. خب حالا اینا رو چجوری ببرم تو ماشین!؟ همه رو با دستام بلند کردم و زورکی به صندوق دار لبخند زدم که مثلا بگم اره من خوبم و قوی ام! خودمو به ماشین که رسوندم بلند گفتم :
-ای ننه کمرممم
قشنگ کمرم مثل لولای در صدا میداد، کلی بار حمل کردم! دونه دونه همه رو گذاشتم صندوق عقب، دوباره ساعتو نگاه کردم امروز برنامه ام همش با تایم سر و کار داره! ساعت ده و نیم بود خسته شده بودم دلم میخواست برم کافه همیشگی ولی به شدت خوابم میومد.
به سمت خونه روندم ؛ تا همه خوراکی ها و میوه ها رو تو کابینت و یخچال جا ساز کردم ساعت شد یازده و نیم!انگار ساعت باهام لج کرده بود ، ساعت و برای دو و بیست دیقه کوک کردم و خوابیدم ...حسابی که خوابیدم و خوابیدن از دلم در اومد با صدای ساعت بیدار شدم .
خب! اول باید برم دنبال رایلی، لباسام تنم بود فقط سریع خودمو رسوندم به مدرسه اش. جلو در مدرسه وایساده بود تا منو دید پرید تو ماشین :
-روز اول مدرسه ات چطور بود؟
-عالی !
-چیزی میخوای برات بخرم؟ایس پک، بستنی؟ پول داری؟ میخوای پول بدم با دوستات بری بیرون؟
-نه فقط...
تند گفتم :
-فقط چی؟
-خوب میشد اگه خونه بودی و یا یکی دو ساعتی باهام میومدی بیرون ...میدونی تو دو سال اخیر خیلی کم پیشم بودی!
دلم سوخت براش ولی چاره چیه..
-ببین..ببین بچه من واقعا دلم میخواد باهات بیام بیرون! تو خونه باهات وقت بگذرونم و از این چرت و پرت ها...ولی الان یه آلفا هست که قراره دسته اش مشخص بشه .. نیاز به کمک من داره و امروز با خانوادش قرار دارم متوجهی؟!
صدای پوزخندش رو شنیدم:
-از این چرت و پرت ها؟
اخ گند زدم ! باز هول هولکی گفتم :
-نه رایلی منظورم اون چیزی که برداشت کردی نبود..!
-باشه فهمیدم میتونی به کارات برسی.
حرفاش تلخ بود؛ من نمیدونم این کی قراره از نوجوونی در بیاد و بالغ بشه! از ماشین پیاده شد و در رو کوبید یه ربع به سه بود ساکت با همدیگه وارد خونه شدیم رفت تو اتاقش و در و بست، به سمت اتاقم رفتم لباسامو با لباس هایی که بیشتر به سبک باند منطقه میخورد عوض کردم رو به روی در ورودی وایسادم :
-رایلی من دارم میرم ...مراقب خودت باش ..
هم زمان با خارج شدنم از خونه به لیام پیام دادم :
-خودتو رسوندی به ویلیام اکارت؟
بلا فاصله بعد جواب داد :
-اره رسیدم الان تو خونه اشونم
-اوکی
دکمه طبقه یازدهم رو زدم، با توقف اسانسور به سمت در خونه اشون رفتم و در زدم ، بعد از چند دیقه یه خانوم کوچولو به نظر حدودا سیزده یا چهارده ساله در رو باز کرد
-سلام به تو خانوم کوچولو ..
چقد ناز بود موهاش رو بافته بود و صورت ملیحی داشت :
-مامانت و داداشت خونه هستن؟
-اهوم
-خب! خانوم کوچولو لطفا مامانت رو صدا کن
-الان صداش میزنم .
چند دیقه منتظر شدم که یه خانوم با متانت و صورت دلنشین اش اومد جلوی در :
-سلام بفرمایید.
-سلام خانم براون ببخشید مزاحمتون شدم..
-بله بله خواهش میکنم ! امرتون؟
از لحن دلنشینش لبخند اومد رو صورتم که با صدای بلند میسون لبخند رو لبم خشک شد :
-عه مامان !!!!خاک بر سرم چرا پرچم دار و جلو در نگه داشتی!؟
-چ..چی؟
هول شده بود، عمیق به میسون اخم کردم و دستمو روی شونه مامانش گذاشتم و لبخند زدم:
-خانم براون لطفا اروم باشین ممکنه بیام تو؟
-حتما!
وارد خونه اشون شدم وای که چه بوی خوبی میومد ! عمیق نفس کشیدم بوی وانیل و گل شب بو همون اول فهمیدم که اون خانوم کوچولو و خانم براون هر دو امگا هستن.. همچین رایحه های شیرین و دوست داشتنی ای فقط مختص امگاها بود، هرچند من به خاطر قرص هایی که میخورم بویی نمیدم تا با استفاده از بوام که بوی یه امگا بود توسط آلفاها شناسایی نشم !
روی مبل نشستم .
خانم براون، میسون و خانم کوچولو هم نشستن رو به خانوم کوچولو لبخند زدم :
-شما اسمت چیه ؟
-من مایلی ام
خندیدم و به خانم براون نگاه کردم :
-خانم براون مایلی دقیقا مثل عسل شیرین و بانمکه درست مثل اسمش مایلی ...
لبخند زد بهم که گفتم:
-خب خانم براون بریم سر اصل مطلب، اینجانب لنور الکسیف هستم پرچمدار و رهبر این منطقه وظیفه امه که برای آشنایی با شما بیام ..
-تعریفتون از میسون شنیدیم!
-لطفا ادبی حرف زدن رو بزارین کنار، من از شما کوچیکترم نیازی نیست خودتون رو اذیت کنین
لبخند گرمی بهم زد که ادامه دادم:
-با میسون که آشنا شدم متوجه شدم که مدتی دیگه دسته اش مشخص میشه! و توضیحات دسته ها با باند همون منطقه است، اگه ممکنه اجازه بدین میسون امشب همراه من برای توضیحات بیاد.
-حتما چرا که نه حسابی بهش سخت بگیر ..!
طفلک میسون ! مثل توله سگ ها به مامانش نگا میکرد دلم براش سوخت.
-خب! خانم براون از اونجایی که همسایه هستیم ورودتون رو به برج خیلی خیلی خوش امد میگم. خودم میام دنبال پسرتون
-چقدر خوب که همسایه هستیم! خیالم راحته میسون غلط اضافی نمیکنه با وجود شما.
خندیدم :
-با اجازه رفع زحمت میکنم
-خب دخترم برای شام میموندی ..
-مچکرم از شما، فقط یه چیزی لطفا تا اطلاع ثانوی مایلی رو تنها بیرون نفرستین ..خطرناکه!
نگاهم رو به میسون دوختم :
-هوی مرد گنده..حاضر شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت قرار بود هفت شب باشه ولی خستم هر چی زودتر باشه بهتره ..
-باشه
-خدافظ
رفتم بیرون .
زنگ زدم به لیام :
-الو لیام ؟
-هوم؟
-تموم شد؟
-آره آره تمومه
-تو برو من این دوتا فسقل رو میارم دروازه
-من یه پنج دیقه ای میشه رفتم..
-اوکی بای
سوار اسانسور شدم، طبقه چهل و پنجم رو زدم آسانسور وایساد و پیاده شدم چند تقه به در خونشون زدم که در باز شد، با سایه ای که افتاد روم سرم رو بالا اوردم و تای ابروم رو دادم بالا :
-منزل اکارت؟
-کارت چیه؟
با اخم چین انداختم رو پیشونیم و دستامو کردم تو جیبم :
-واو ادبتو برم!...با ویلیام کار داشتم ویلیام اکارت ..
تای ابروشو داد بالا، مثلا میخواست ادای منو در بیاره بی ادب دراز !
-نکنه تو همون پرچم داری هستی که راجبش حرف میزد؟واو از کی تا حالا رهبر های منطقه ها شدن چهار تا بچه مدرسه ای ؟!!
داشت تیکه مینداخت! جدی و عمیق نگاهش کردم، مشخص بود برادر ویلیامه و یه مرد جوون بود شاید حدودا بیست و دو سه ساله .. دقیق تو صورتش خیره نشدم..متقابلاً بهش گفتم :
-منم فکر میکردم ویلیام گفت باباش خارج از کشوره ! نگو شما هنوز داخل کشور هستین چقدر جالب !
دو جفت ابرو هاشو داد بالا و گوشه لباش یه کوچولو مثل خنده این ادم شیطانی ها اومد بالا؛ که با تعجب نگاهش کردم اومدم بگم چه مرگته که یه خانوم از پشت صداش کرد :
-لوکاس بیا اینور ببینم ! پرچم دار اومده؟
پسره دستاشو به حالت من نمیدونم بالا اورد و گفت :
-نمیدونم والا خودت بیا ببین!
پسره کنار رفت، یه خانوم خوشگل شیک و همینطور با قیافه مهربون جلوم ظاهر شد :
-اوه عزیزم این پسر من رو ولش کن، شما پرچم دار هستین.؟
تعجب کردم از این همه ریلکس بودنش :
-آره؟
-الان میگم ویلیام بیاد.
-اوکی
چند دیقه گذشت، پسره که رفته بود با یه مسواک تو دهنش برگشت! چقدر این یارو رو مخ بود! تکیه داد به دیوار و مسواک میزد، نگاهمو ازش گرفتم :
-کار و زندگی نداری؟
-نه میخوام ببینم این رهبر منطقه شمالی کیه مشکلیه؟
با انگشت اشاره و شستم بین بین دوتا چشمم رو فشار دادم که صدای ویلیام اومد :
-سلام بریم؟
-اوه خدایا شکر اومد!
مامانشون و ویلیام تعجب کردن از حرفم ولی اون مرموزانه اونه ته داشت لبخند میزد، بله منم بودم میرفتم بیخ گوش ملت مسواک میزدم بعدش میخندیدم! با ویلیام سوار آسانسور شدیم، میسون تو لابی منتظر بود بعد طی کردن راه رسیدیم به دروازه شمالی و پیاده شدیم :
-اینجا محل دروازه شمالیه در واقع برای باند ما مثل مرکز فرماندهی میمونه! ساکت باشین دنبالم بیاین صداتون در بیاد من میدونم با شما ..
ویلیام گفت:
-میتونی بهتر هم اینو بگی..
-ساکت !
به محل لیام اینا رسیدیم بی حوصله رو به لیام و ویلیام گفتم :
-هی سلام لیام ...تو و ویلیام برین پی کارتون من حواسم به میسون هست .
-اوکی
نشستم رو زمین و بهش اشاره کردم بشینه و نشست :
-خب !..همونطور که میدونی سه دسته وجود داره آلفا بتا و امگا ...دسته الفا دسته رهبره؛ مدیران، سیاست مدارها و رئیس ها این بخش رو تشکیل میدن میپرسی چرا؟
-خب معلومه دیگه ! چون قوی تر ان
-همش به قوی بودن نیست، دسته الفا به خاطر قدرت بدنی، هوش و ذکاوتشونه که اکثرا مرتبه اجتماعی بالایی دارن و اما ویژگی ذاتیشون چیزی که تا الان نمیدونستی..
مکث کردم :
-آلفاها ذاتاً مغرور، خشن، استقلال طلب و با طبع و مزاج مالکیت خواهی بالایی هستند.کامل کننده یک الفا یک امگاست چون تنها در حالتی بچه یک الفا ..آلفا به دنیا میاد که پدر یا مادر اون امگا باشه، اما در شرایطی هم هست که زوج های آلفا و بتا، امگا و بتا بتونن بچه آلفا به دنیا بیارن.. تا الان گرفتی چی شد؟
-اره
-میرسیم به دسته بتا... اکثراً قشر کارمند هستن، مثل وکیل ها، پزشک ها، فروشنده ها و...شایع ترین دسته ..دسته بتاست ! جالبه بهت بگم که هیچ رایحه ای ندارن! بتا ها ویژگی های ذاتی ندارن ...درواقع خیلی قشر ساده ای هستن، دلیل اینکه رایحه ندارن بگم یا میدونی؟
-علم غیب دارم به نظرت؟
-خب بابا تو ام...همونطور که گفتم! الفا و امگا ایده ال ترین حالت یک زوج هستن، در مواقعی یک آلفا و یک امگا به طور ذاتی علاقه ذهنی، عاطفی، فیزیکی و فرای تخیل دارن که در اون حالت به اون دوتا میگن نیمه گمشده یا نیمه حقیقی، آلفایی که نیمه گمشده اش رو پیدا میکنه میتونه با دادن رایحه خودش به امگا یه جور پیوند به وجود بیاره که بقیه آلفا ها رو از امگا دور میکنه ...اممم مثل حلقه ازدواج! یه جور نشون کردنه ولی با رایحه ها؛ هنوز سنت کمه تا بهت بگم چطوری رایحه رو به شخص دیگه ای میدن پس کنجکاوی نکن یه سری اعمال پزشکی جهت این تبادل نیازه که بهت توضیح هم بدم درک نمیکنی! البته امکان دادن رایحه به زوجی که نیمه گمشده نیستن هم هست، ولی خب دردسر داره که نمیخواد بدونی! حالا تو به من بگو چرا بتاها رایحه ندارن؟
-اونطور که تو گفتی آلفا و امگا جفت هم اند ولی این وسط بتا جفتی نداره، پس قاعدتا به رایحه خاص هم نیاز نداره دیگه !
-دقیقا !
مکث کردم :
-و آخرین دسته، دسته امگا...
بخش اول:مناقطی در احتضار
پارت پنجم: دوز بیشتر
................................
خیره شدم تو صورتش :
-ادامه بدم یا خسته شدی؟
با اشتیاق نگام کرد :
-نه نه بگو ! گفتی امگاها زوج ایده آل آلفاها هستن، منم احتمال نود درصد آلفام دوست دارم راجبشون بدونم ..
زدم زیر خنده :
-ابله! وایی خدا یادم نبود تو توی فاز نوجوونی ای ! چه سن خطرناکی !...
(همونطور که بین حرف هام میخندیدم ادامه دادم)الکلی برا خودت فانتزی نباف !
بهش نگاه کردم، صورتش گل انداخته بود به زور خودمو نگه داشتم که به تخیلاتش نخندم ...زوج؟عشق؟پیوند؟جفت؟... منی که تو اون شرایط داغون بودم بهتر از همه میدونم که امگاها به خصوص برای آلفا ها فقط کالا و وسیله برای ازدیا نسل شون! صدای پارس سگ ها، زنجیر ها، صدای گریه بچه ها هیچوقت...
-لنور...لنور خوبی؟
نگاهش کردم نباید گذشته رو به یاد میاوردم ..اخم کردم :
-رئیس ! بگو رئیس!توی منطقه شمالی من رئیسم میسون براون شیر فهمه؟
-ای بابا چقد گوشت تلخی ..ادامشو بگو
-بچه پرو..دسته امگاها کم جمعیت ترین قشر جامعه اند به طوریکه از هر صد هزار نفر فقط دو نفر امگا هستن
-چرا انقدر کم؟
-به خاطر ژنتیک منحصر به فردشون؛ ببین ما کروموزوم هایی داریم که دسته ما رو مشخص میکنه، مال اونا از بقیه دسته ها نادر تره برای همین امگا ها مثل الماس میمونن !مثل مادرت و خواهرت، همونطور که خودت شاهد بودی امگا ها ضعیف ریزه میزه آروم مهربون و در کل خیلی گوگولی مگولی ان! امگاها از خیلی چیز ها محروم ان .
متعجب نگاهم کرد :
-چه چیزایی؟
-تا حالا دقت کردی خواهر و مادرت بیرون از خونه کار نکردن؟
همه صورتش داد میزد که کنجکاوه .
-آره همیشه برام سوال بوده چرا ؟
-متاسفانه امگاها به طور ذاتی رایحه خاصی دارن که افراد رو جذب میکنه ..اکثر امگا ها قابلیت کنترل رایحه اشون رو ندارن دقیقا مثل سایر دسته ها فقط تو زمان های خاص میتونن تا حدودی کنترل کنن
-چرا مگه اگه رایحه اشون جذب کنه کسی رو چی میشه؟
-همه جنایاتی که به پزشکی قانونی مربوط میشه اکثرا به خاطر تنها گیر افتادن یه امگا توسط الفاهاست ..خودت اونقدر بزرگ شدی که بفهمی منظورم از جنایات چیه! خیلی از قتل ها و ادم ربایی ها و جنایات وحشتناک دیگه...
تمام جرایمی که به پزشکی قانونی مراجعه میکنن اکثرا پای یه امگا و یه الفا در میونه ..همیشه هم حق دار آلفا معرفی میشه چون امگاها جزو دسته امگا هستن... به همین سادگی عدالت بی عدالتی میکنه
به قیافش نگاه کردم هیچی نمیشد ازش فهمید ادامه دادم:
-برای همینکه که امگاها حق کار کردن، تنها بیرون رفتن و بقیه حق های تو این سبک رو ندارن چون جامعه اونها رو برای عاملی که دست خودشون نیست خطا کار میدونه ، بجز قضیه رایحه ..باند هایی هم هستن که وجدان ندارن ؛
دندونام رو روی هم فشار دادم :
-مثل باند والکری! افرادی پستی که امگاها رو خرید و فروش میکنن! البته دید اکثر جامعه به امگاها همینه !!! بگذریم...اصلی ترین نقش امگاها در جامعه به دنیا آوردن بچه های یه که با درصد خلوص بالایی آلفا هستن . بعد از اون به عنوان برده هم فروخته میشن نوعی برده داری نوین منظورمه حتی بچه امگا هایی هستن که به خانواده های ثروتمند فروخته میشن چون میگن بزرگ کردن امگا خوش شانسی میاره و حتی گاها دیده شده از امگا ها توی باغ وحش ها و همینطور سیرک ها استفاده شده!
سرم رو بلند کردم که از تعجب سیخ نشستم !
-تو چرا داری گریه میکنی میسون؟؟ !
همونطور که با استینش دماغشو پاک میکرد با صدای داغونش گفت :
-چقد مامانم ...هق ...خواهرم اذیت شدن !
چند دیقه تعجب کردم و بعد خندیدم بلند بلند و از رو خوشی خندیدم !ناراحت گفت :
-رئیس ...چرا میخندی؟
از جام بلند شدم و بالا به پایین نگاهش کردم :
-برای همینه که ما اینجاییم! من رهبر این منطقه ام خانواده تو یعنی خانواده من !میتونی تبدیل به آلفای قوی ای بشی که از خانوادت محافظت کنی !
دستمو به سمتش گرفتم :
-پاشو اگه برای خواهر و مادر امگات ناراحتی فقط اظهار ناراحتیت کافی نیست !
دستمو گرفت و بلند شد:
-ولی من ضعیفم ..
زیر چشمی نگاهش کردم :
-نه یه چیزایی حالیته!کم کم داره ازت خوشم میاد بچه ! یه کاره ای میشی! ضعیفی قوی شو !
منم ضعیف بودم.دلم میخواست خطاب بهش فریاد بزنم ای آلفا! تو ضعیفی؟ تو یک آلفا ضعیفی! منم بودم! من یه امگا ضعیف بودم! هنوزم هستم ..من یه امگا در پوسته تو خالی یک آلفا ام ..چطوری جرعت میکرد جلوی منی که آرزوم این بود که حداقل یه آلفا با خلوص پایین باشم همچین حرفی بزنه؟! نامردی بود ...
-برسونمت ؟هوا تاریکه..
مصمم گفت :
-نه استاد ..خودم میرم من باید قوی بشم تنها رفتن تو شب که چیزی نیست.
تک خنده ای کردم :
-استاد؟
-الگوی من شدی !
-برو بابا ..
با خدافظی کوتاه سوار ماشین شدم گوشیم زنگ خورد نگاهم روی مخاطبش خشک شد با مکث جواب دادم :
-الو ..
- الو سلام ..گفته بودی از دارو هات فقط برای مصرف دو هفته ات مونده ؟
-اره..بهشون نیاز دارم
-نیم ساعت دیگه دفتر باش بجز دارو هات خبرای مهمی برات دارم
-مگه من کار و زندگی ندارم که تا تو گفتی بیام اونجا؟
-دارو هاتو پس بفرستم؟
-نه
-پس اینجا باش خداحافظ
-اوکی خدافظ
به سمت دفتر اش رانندگی کردم نه خسته بودم نه عصبی نه هیچی !فقط حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم ..
از پله ها تند تند رفتم بالا جلو در وایسادم نگاهم به تابلو بالا در اتاقش افتاد که نوشته بود :
«مکسون پارکر -مدیر بخش اجرایی / بازرس»
وارد شدم پشت میزش بود
-از کی تا حالا مردم بدون در زدن وارد میشن ؟!
-دیگه سه ساله همو میشناسیم ..خواهشا از این ادا اصول ها برا من در نیار
-هنوز همون بچه شونزده ساله بی مغز سه سال پیشی! ایمیل زده بودی که دارو هات دارن تموم میشن ؟
-اره کلا برا دو هفته دارو دارم .
- محلول و سرُنگ چطور؟
نگاهم رو ازش دزدیدم
-دیگه ازش استفاده نکردم.
دستشو کوبید رو میز ! :
-هزار بار بهت گفتم بدون اجازه من حق نداری چیزی کم یا زیاد بکنی !
-دلایل خودمو داشتم !
بهم نگاه کرد :
-من مامور سازمانم نه پزشکم نه دکتر ..فقط توی آزمایشگاه های انسانی حضور داشتم اگه بلایی سرت بیاد سازمان یقه منو میگیره نه تو رو !
-اوکی حواسمو جمع میکنم
-نتایج ازمایش قبلیت رسید...
مشتاق نگاهش کردم !
-خب!
-به طور خلاصه تو دوتا کروموزوم بارز داری دوتا کروموزوم نهفته ..این بیشتر از تعداد هر انسانیه..
-خب این یعنی چی؟
-دقیق مشخص نیست در حالت عادی تو باید در دوران جنینی میمردی، ولی زنده ای برای پاسخ صحیح نیاز به تحقیق داریم ولی چیزی که قطعیه اینکه نمونه های دیگه ای هرچند شاید در حد دو سه نفر ..مثل تو هست
تای ابرومو انداختم بالا :
-از کی تا حالا بازرس و مدیر اجرایی بزرگ اقای پارکر برای حرفاش پیش زمینه چینی میکنه؟به من چه که مثل من کم هست! بگو چی تو اون گزارش لعنتی از طرف ازمایشگاه به دستت رسیده !
دستاشو تو هم قلاب کرد :
-دلیلی که سه سال پیش تو اون شرایط بودی مشخص شد.
دستامو مشت کردم! مگه دلیل بدتر از اینکه امگا بودم هم هست؟
-دلیلش رو بگو ..
- تو آزمایشاتی که روی نمونه هایی که ازت گرفتیم انجام دادن یه چیز اساسی مشخص شد ..
-حرفت رو نخور زود باش!
-میدونی که درصد خلوص خیلی مهمه درسته؟به خصوص تو دسته آلفا یعنی هرچی فرد خلوص الفاییش بیشتر باشه از همه لحاظ بهتره.
با حرص نگاهش کردم که حساب کار دستش اومد و سرعت حرف زدنش رو بیشتر کرد :
-ولی تا حالا معدود فردی بوده که درصد خلوصش بالای نود شده و به جرعت میشه گفت درصد خلوص خالص خالص یعنی صد رو نداشتیم!
-خب اینا به من چه؟!
-حرفم اینکه، بچه ای که تو به دنیا میاری درصد خلوص صد خواهد داشت..نمیدونیم اونا از کجا به این اطلاعات درسترسی پیدا کردن، احتمالا یه فرد از خارج کشور این اطلاعات رو بهشون داده و اونا دنبال اشخاصی با ویژگی های ژنتیکی مثل تو بودن
مات نگاهش کردم ...
-خب؟!
پریشون نگاهم کرد :
-انقد از این موضوع ساده نگذر!گوش کن! لنو این موضوع در حدی مهمه که اگه کسی بجز سازمان و ما ازش خبر دار بشه کل دولت و مردمم بخوان نمیتونن ازت محافظت بکنن!
عصبی گفتم
-مهم نیست تا وقتی قرص ها هست ! مهم نیست تا وقتی میتونم محلول رو به خودم تزریق کنم! مهم نیست تا وقتی میتونم خودمو یه الفا نشون بدم!
-تو متوجه نیستی! تو یه احمقی که خودتو داری با دسته ها خفه میکنی! بفهم بحث دسته است نیست با ویژگی ژنتیکی تو آلفا هم بودی یه شکار قیمتی به حساب میومدی! وقتی مردم بفهمن که تو میتونی یه بچه با خلوص صد در صدی به دنیا بیاری همه به خصوص آلفا های بالا دستی صد در صد به هر طریقی میگیرنت!
دلم میخواست دندوناشو خورد کنم تو دهنش ! ولی ریلکس نگاهش کردم :
-تموم شد؟سخنرانی جذابی بود دارو هامو بده..
-خدا لنو از دست این ریلکس بازیات آخر سر خودمو میکشم! داروهایی که این سری بهت دادن خیلی قویه ممکنه ضعف کنی و عوارض زیاد داره ..
-چرا دوزش بیشتر شده؟
-چون بدنت پسش میزنه..
با یه خدافظی مختصر دیگه حرفی بینمو رد و بدل نشد. خودمو به خونه رسوندم و فقط و فقط هر جور شده بود فکر و خیال و کنار گذاشتم و خوابیدم.
«پایان بخش اول»
پاورقی:
کروموزوم:به مولکول های دی ان ای که ساختار رشته ای دارند کروموزوم میگویند .
«نام نامه بخش اول »
*. *.
لنور الکسیف :Lenor Alekseef
رایلی الکسیف : Riley Alekseef
لیام: Liam
میسون براون :Mason Brown
ویلیام اکارت: Willian Ekcart
نانسی:Nancy
میشل:Michelle
مایلی براون: Miley Brown
باند والکری:Valkyrie Band
لوکاس اکارت:Lucas Ekcart
مکسون پارکر: :Maxon Parker
بخش دوم :لاین های روابط
پارت ششم :تکیه گاه
................................
دست کشیدم لای موهام :
-لیام ؟
-ها؟
- یه دلیل به من بده که چرا برا رایلی راننده نزاشتم وقتی انقدر تنبلم ؟!
پوکر فیس نگاهم کرد :
-خوبه بهت گفتم بگیر براش!
بعد صداشو نازک کرد
-که گفتی نه لیام لازم نکرده خودم میرم میارمش
خندیدم :
-تو الان ادای منو در اوردی؟!
-نه پس، ازه تو بدتر بودی ..
محکم زدم پس گردنش که کفری نگام کرد :
-برو دیگه وایساده منو کتک میزنه رایلی بدبخت جلو در مدرسه منتظرته!
عصبی دست کشیدم لای موهام :
-لیام هیچی نگو از مدرسه اش ...دو هفته بیشتر از مدرسه اش نگذشته امتحان های آغازینش رو خراب کرده!
-چه انتظاری ازش داری؟ پسره دیگه منم یادمه از این شیطنت ها میکردم درس نمیخوندم
-میشه بیای باهاش صحبت کنی؟
قیافشو شبیه سکته ای ها کرد:
-صحبت؟با اون؟من با اون گودزیلای شونزده ساله تو حرفی ندارم میدونی که بلوغش همچین یه نمه ناقص بوده!
خیلی خودمو کنترل کردم که نخندم بهش :
-پرو شدی! به داداش من میگی گودزیلا؟ بدم تیکه تیکه ات کنن خورشتی؟
-خب بابا تو هم با اون داداش عتیقه ات
همونطور که سوار ماشین میشدم نگاش کردم :
-لیام آخر سر برا این خل بازیات یه بلایی سرت میارم ..برنامه امروزم رو پر کن ولی فردا و پس فردا برنامم خالی باشه!
-ولی فردا باید بری سازمان ...
-کنسلش کن بگو حوصله نداشت
-ولی ..
قبل اینکه حرفشو کامل کنه در رو بستم و راه افتادم .
جلوی مدرسه رایلی پارک کردم نگامو به ساعت دوختم رایلی باید یه ربع به دو مدرسش تعطیل میشد ولی الان ساعت دو و ربع بود یکم بیشتر صبر میکنم شاید کلاسشون بیشتر طول کشیده، حواسم به اون طرف خیابون پرت شد عه نگا تو رو خدا پسره داره تو روز روشن مخ دختره رو میزنه ! نه نه وایسا یه لحظه ...مخ زنی نیست انگار ..با دیدن صحنه رو به رو خر ذوق شده نگاشون کردم پسره داشت از دختره خواستگاری میکرد شیشه ماشین دادم پایین صدامو انداختم پس کلم :
-هویی مبارک باشه !!
دختره با تعجب نگام میکرد :
-ممنون!
-خواهش میکنم ولی جلو مدرسه جای اینکارا نیست!
سریع رفتم تو ماشین و بدجنس خندیدم، اخیش! زهرمو ریختم ضد حال زدم بهشون! همینطوری با خودم خوش بودم که نگام به ساعت افتاد نزدیک چهل دیقه دیر کرده بود از ماشین پیاده شدم، وارد مدرسه اش شدم و رفتم سمت کلاسش توی کلاسش هیچکس نبود متعجب به کلاس نگاه میکردم
-ببخشید شما؟
به سمت صدا برگشتم معلم رایلی بود :
-سلام من قیم رایلی ام اومدم دنبالش ولی نیست!
با تعجب نگام کرد :
-شما برای قیم رایلی بودن زیادی جوون نیستین ؟
بی حوصله نگاهش کردم :
-خواهرش هستم..رایلی کجاست ؟
-برادرتون اومد دنبال رایلی.
قشنگ دوتا شاخ بالا سرم در اوردم:
-برادرم؟ منظورتون چیه دیقا؟ من یه برادر دارم اونم رایلیه
معلمه باتعجب نگام کرد :
-چرا دیگه یه آقای قدبلند، چهارشونه با چشم های سبز
با شاخ های رو سرم از تعجب یه دم هم در اوردم اصلا مگه همچین شخصی اطراف من بود، اخمام رفت تو هم :
-و واکنش رایلی با مواجه با این شخص چی بود؟
معلمش متفکر نگام کرد :
-قشنگ یادمه از دیدنش خیلی خوش حال بود.
اخمم غلیظ تر شد به سمت خروجی رفتم زنگ زدم به لیام با پنجمین بوق برداشت :
-تو کسی رو فرستادی دنبال رایلی؟
-سلام، چی؟ چی میگی؟
-تو کسی رو فرستادی دنبال رایلی؟
صداش متعجب شد :
-من، برا چی باید بفرستم؟
-خدافظ.
روش قطع کردم از عصبانیت فرمون ماشین داشت تو دستام له میشد. یهو یادم اومد به خودش زنگ بزنم آخ خدا من چقد خنگم! زنگ زدم بار اول رد تماس داد با مشت کوبیدم تو فرمون دوباره زنگ زدم بعد حدود یک دیقه جواب داد:
-الو؟
نتونستم هیچی بگم.
-...
-الو لنور ؟
نباید از صدام چیزی میفهمید ..
-رایلی کجایی؟
-اومدم یه کافه که جدید باز شده
مکث کردم
-کدوم کافه؟
-کافه پرتقالی همون که سر چهار راه تازه باز شده!
-از جات تکون نمیخوری تا بیام .
-لنو من ...
قطع کردم روش، فشار خون رو تو رگ هام حس میکردم یه لحظه ماشینو کنار جدول پارک کردم و از تو داشبورد بطری آبمو در اوردم و خوردم از تو اینه به خودم نگاه کردم.
این یکی از عوارض داروها بود چون بخشی از دارو هام از هورمون آلفاها درست میشه وقتی عصبانی میشم هورمون آلفاها رو بدن امگایی من تاثیر میزاره مثل الان که همه رگ هام متورم شده و چشمام قرمزه، در واقع فشار خونم میره بالا.
حرکت کردم با سرعت میروندم باید بدونم این کیه که رایلی باهاش رفته! رو به رو کافه بودم دنبال جای پارک میگشتم، با چیزی که دیدم مغزم داشت منفجر میشد محکم پامو گذاشتم رو ترمز و از ماشین پریدم بیرون یه پسر داشت به صورت رایلی دست میزد! به سمتش رفتم دستمو رو کتف یارو قفل کردم و بهش فشار وارد کردم و هولش دادم که تلو تلو خورد، بالاخره اون همه بدن سازی به یه دردی خورد! به سمتش خیز برداشتم اختلاف قدی داشتیم ولی یقشو گرفتم :
-به چه حقی به صورت داداشم دست میزنی ها؟
ساکت بود که به صورتش نگاه کردم اونقد عصبی بودم صدام خشن شده بود اینم از عوامل داروها بود.
-صورتش زخمی بود من
با این حرفش نیم نگاهی به رایلی انداختم رو لپش یه خراش گنده بود!با دیدن خراش یه لحظه بهت زده شدم بعد خیز برداشتم سمت گردن یارو ،حداقل بیست سانت ازم بلندتر بود ولی با یه دست یقشو گرفته بودم و دست دیگه ام دور گردنش حلقه شده بود گردنش رو فشار دادم نگاهم به صورت اروم و ریلکسش که میخورد عصبی تر میشدم
-چه بلایی سر داداشم اوردی؟
خیره به صورتش بودم ..راستش قیافه اش به نظرم خیلی آشنا میومد؛ اخمم رو غلیظ تر کردم فشار دستمو بیشتر کردم که یهو با فشاری که به شونه هام وارد شد کشیده شدم عقب همزمان صدای رایلی تو گوشم پیچید:
-داری چیکار میکنی!
خشمگین گفتم :
-این یارو بهت صدمه زد آره؟میکشمش برات نگران نباش!
رایلی تند داشت به سمتم میومد اماده بودم که تو بغلم بگیرمش که با هول دادنم تو بهت فرو رفتم ..رایلی هولم داد! ناباور نگاهش کردم :
-رایلی چی شده؟
رایلی عصبی بود به وضوح اینو از اخم های بچگانه اش میفهمیدم متعجب بودم که با صداش به خودم اومدم
-تو چطور خواهری هستی! ازت بدم میاد تو ابرو منو میبری!
شوکه شدم
-رایلی چی میگی من فقط ...
-تو فقط چی؟ تو فقط یهو پریدی و لوکاس رو تحت فشار گذاشتی!
-چی؟من..
-ساکت شو لنو ..وقتی تو توی اون باند مسخره ات بودی من انقد جلوی در منتظرت شدم که ضعف رفتم و افتادم و زخمی شدم اتفاقی لوکاس اونجا بود و منو اورد کافه حالا .تو در عوض اومدی بهش حمله میکنی!
نفس نفس میزد منم فقط شوکه نگاهش میکردم که ادامه داد :
-وقتی بهم اهمیت نمیدی نیازی به جوگیر شدنت ندارم ! ابرومو جلو لوکاس بردی!
لوکاس چقد اسمش آشنا بود. یه جور حس خفگی داشتم دوست نداشتم باور کنم که رایلی با حرفاش داشت بهم حمله میکرد، خودمو جمع و جور کردم یه اخم ریز روی پیشونیم نقش بست رو به اون پسر لوکاس نام گفتم :
-یه میز انتخاب کنین و بشینین من میرم سوارش بدم.
از کنارشون رد شدم انکار داشتم رو هوا راه میرفتم به خاطر رایلی ناراحت بودم ولی اینا عوارض دارو ها بود، به سمت پیشخوان رفتم بستنی و دوتا اسپرسو سفارش دادم و برگشتم نشسته بودن سر میز با نشستنم رایلی یه لحظه مکث کرد و بعد دوباره با شوق شروع به صحبت با اون یارو لوکاس کرد انگار نه انگار که چند دیقه پیش میخواست منو تیکه پاره کنه! گوشیمو از تو کیفم در اوردم و به لیام زنگ زدم :
-الو..
-سلام
-لیام کی وقت داری؟ باید ببینمت!
-لنوچی شده حس میکنم نفس نفس میزنی؟
زیر چشمی به رایلی نگاه کردم که اصلا براش مهم نبود.
-چیز خاصی نیست بگو کی وقت داری؟
-یه یک ساعت و نیم دیگه میرسم خونه
-باش کار نداری؟
-نه خدافظ
قطع کردم که سفارش ها رو اوردن گارسون رو نگه داشتم
-ببخشید میشه یه آب هم برام بیارین ؟
-الان میارم.
رایلی داشت بستنیشو میخورد اون یاروی لوکاس نام حتی یه ذره برام اهمیت نداشت بطری اب رو گارسون اورد دست کردم تو کیفم و بسته قرص و دراوردم درش رو باز کردم، و پنج شیش تا ریختم تو دستم به قرص ها خیره شدم. اگه این قرص های خنثی کننده هورمون آلفا نبود صددرصد تا الان حداقل پنج بار مرده بودم همشونو ریختم تو دهنم و تند آب خوردم قشنگ حس خفگی داشت یکی نبود بگه ابله دونه دونه بخور!
به دستم نگا کردم یه لرزش خفیف داشت سرمو بلند کردم نگاه رایلی خیره بود به دستم و بسته قرص ها؛ یهو چشم تو چشم شدیم تو چشماش پشیمونی رو میخوندم ! درسته از رایلی ناراحت بودم ولی این عوارض دارو تقصیر اون نبود.
-لنور من متاس...
با اخم وحشتناکی نگاهش کردم که حرفشو خورد و برای القا حس عذاب وجدان بسته قرص رو اروم کوبیدم رو میز تو دلم خندم گرفته بود. همین دو دیقه پیش میخواست منو راسته قورت بده! با حس نگاهی رو خودم سرمو به طرف منبع نگاه برگردوندم خنثی نگاهش کردم یه فرد نسبتا چهار شونه با موهایی که چند لاخ اش تو صورتش بود، چشمای درشت سبز با یه زخم کج روی ابرو سمت چپ صورتش اون صد در صد یک آلفا بود!صورت خوش تراشی داشت ولی چشماش بار منفی زیادی به آدم القا میکرد، رد انگشتام رو گردنش بود !
-من تو رو جایی ندیدم؟
رایلی خواست جای اون جواب بده
-لنو لوکاس ..
عمیق تر بهش اخم کردم که ساکت شد و بعد نگاه پرسشگرم رو دوختم به لوکاس :
-خب؟
بی حوصله جواب داد :
-لوکاس اکارت..برادر ویلیام اکارت ما باهم همسایه ایم.
متعجب نگاهش کردم :
-یادم اومد !
خیره به رایلی با اخم غلیظ نگاه کردم و با تاکید گفتم :
-یه آلفا ..
مکث کردم:
-باید بدونه به عنوان یک رهبر کی باید معذرت بخواد !
رایلی زیر نگاهم داشت ذوب میشد سرشو انداخت پایین بدون کوچیک ترین نگاهی به لوکاس گفتم :
-لوکاس معذرت میخوام قضاوتت کردم.
مکث کردم
-برای داداش عزیزم نگران بودم
داداش عزیزم رو به عمد کش دار گفتم! سر رایلی داشت میرفت تو یقه اش بایدم خجالت میکشید!من بزرگش کردم اون در عوض ...
با صدای لوکاس از فکر و خیال در اومدم.
-چجوری اسپرسو میخوری؟
متعجب گفتم :
-ببخشید؟
-هر آلفایی دیدم. از گرما فراری بوده غذا و نوشیدنی گرم تو رو کسل نمیکنه؟
راست میگفت آلفاها از گرما فراری بودن برعکس امگاها که دنبال منبع گرما میگردن؛ باید یه جوری جمعش میکردم.
پوزخند زدم :
-من دیگه از دوران طفولیتم گذشته! اونایی که نمیخورن لوس بازی در میارن وگرنه کار نشد نداره !
رایلی گفت:
-لنو میشه یه بستنی دیگه بگیری برام؟
با اخم ریز گفتم
- نمیشه ..
- لنو فقط یکی دیگه !
صدای لوکاس پیچید :
- رایلی کافیه، آلفا نباید پرخور باشه!
- اگه اینجوریه...باشه پس ..
متعجب بهشون نگاه کردم رایلی چقد سریع کوتاه اومد! با فکری که به سرم زد نگامو رو لوکاس قفل کردم :
-هی یارو شمارتو بده !
اسپرسویی که براش گرفته بودم پرید تو گلوش قشنگ مشخص بود تعجب کرده که خودشو جمع و جور کرد رایلی با تعجب گفت :
-خواهرمن! تو راسما داری ازش شماره میگیری؟
بی حوصله نگاشون کردم:
-برای کار لازم دارم زود باش شمارتو تو گوشیم سیو کن!
گوشیمو دادم بهش..هدفم این بود که حالا که رایلی ازش حرف شنوی داره ازش کمک بخوام .
گوشیمو داد بهم که از جام بلند شدم :
-ما دیگه میریم خیلی دوست دارم بگم میتونم برسونمت ولی قرارکاری دارم.
-منم درخواستی ازت نداشتم.
بی حوصله روم رو برگردوندم پشت سرم رایلی هم داشت میومد سوار ماشین شدیم که با ذوق گفت :
-وایی لنو لوکاس خیلی خفنه ! باورت نمیشه امروز...
پریدم وسط حرفش و خشک گفتم :
-از این به بعد خودت برمیگردی خونه من دنبالت نمیام!
-چی ؟ لنو یعنی چی؟
- جایی که میری ، هرکار میکنی دیگه به من ربطی نداره این شامل غذا و پولتم میشه، به خاطر سکونتت تو خونه ام ازت پولی نمیگیرم ولی زمانی که من خونه ام حق نداری به حریم شخصی نفوذ کنی!
بهت زده نگاهم میکرد :
-لنو؟چی داری میگی ؟
-از الان به بعد با من تو یه مکان بجز خونه حضور پیدا نمیکنی!
ماشین رو گوشه خیابون پارک کردم
با دستش دستمو گرفت :
-لنو چرا اینجوری شدی؟
بدون نگاه کردن بهش یه اخم ریز کردم و گفتم :
-گفتی ابروتو میبرم، خب موفق شدی. میتونی از این عامل ابرو بر فاصله بگیری!
-لنو من اونا رو از عمد نگفتم !
لحنش پشیمون بود
-چرا اتفاقا تو اونا رو دقیقا از عمد گفتی !!
-لنو من متاسفم من نمیخواستم..
-پیاده شو !
تعجب کرد :
-چی؟!
-مگه بهت نگفتم از این لحظه به بعد هرجا من هستم نباید باشی؟زود باش از ماشین من پیاده شو !
-من نمیرم!تو حق نداری برای یه سو تفاهم ساده..
-گمشو...کاری نکن به زور پرتت کنم !
بهت زده پیاده شد با سرعت ماشینو راه انداختم از اینه نگاهش کردم لب خیابون خشکش زده بود، عجبه !پسره پرو باید یاد بگیره چطوری با خواهرش حرف بزنه .طرد نکردمش فقط میخوام بفهمه که من تکیه گاهشم نه موجودی که ابروشو میبره ..
به سمت خونه لیام روندم جلو درش وایسادم و زنگ زدم که در رو باز کرد، مثل همیشه تو خونه کلاه سرش بود !
-سلام چطوری؟
-به به چه عجب اومدی! سکته ام دادی با اون لحن عصبیت پشت گوشی؟
-اوه نگم برات رایلی با همسایه ام لوکاس! رفته بود کافه با رایلی دعوام شد و عصبی شدم اون پسره لوکاس رو میخواستم خفه کنم !
کلافه دست کشید رو صورتش :
-لنوِ خنگ! تو میدونی با عوارض اون دارو ها چه فشاری به بدنت میاد و باز عصبی میشی؟
-لیام ول کن..میکشمت ها !
-متوجهی تو یه رهبری؟ اونطور که تو تحقیق فهمیدم طرفی که میخواستی خفه اش کنی یه آلفا با درصد خلوص بالا بوده! منظورم همین یارو لوکاسه !
هیچکس حتی لیام و نانسی و میشل راز امگا بودن من رو نمیدونستن
-لیام برام مهم نیست، من حتی پشیمون نیستم که داشتم خفه اش میکردم! حقش بود برام مهم نیست یه رهبرم اون جرعت کرد به خانواده من دست بزنه !
-چقد تو جو گیری آخه!
-ها راستی از باند یکی رو بفرست مخفیانه رایلی رو تمام وقت زیر نظر بگیره؟
با حرص گفت :
-باز برا چی؟باز تو چه غلطی کردی ما بدبخت ها باید بیوفتیم دنبال کارات؟!
خندیدم :
-عه شورش رو در نیار، خواستم یکم رایلی رو بترسونم از همه چی منع اش کردم!
-باز بین شما جنگ جهانی شده؟ رو رایلی کار کن اینکه در این حد افسار گسیخته شده خوب نیست.
-میدونم ، این یارو لوکاس ...رایلی خیلی ازش حرف شنوی داره ! شمارشو گرفتم باهاش حرف میزنم رو مخ رایلی کار کنه.
-چی نه؟بگو جان تو؟!
-الان چرا سر همچین موضوع مسخره ای باید قسم بخورم؟
-ایش لوس.
-لیام حواست به میسون و ویلیام بوده؟ مشکوک نبودن؟
-نه...
-خبری از نفوذی نیست؟
-نه نفوذی رو پیدا نکردیم .
-لیام میدونی فردا نه پس فردا تولد نانسی عه؟
-خب؟
- بیا سوپرایزش کنیم!
-اوغ چقد جلف شدی لنو.
-خره نگفتم از اون سوپرایز لوس بازی ها که یه سوپرایز هیجانی ...
یه تای ابروشو انداخت بالا :
-باز تو وحشی شدی !؟
-وحشی خودتی...پایه ای یا نه؟
-آره بگو جالب شد ..
-خیلی خب ..پس سوپرایز از این قراره....
بخش دوم:لاین های روابط
پارت هفتم:غافلگیری
..........................
به لیام و میشل کسل نگاه کردم. ای خدا چرا اصلا من با این دوتا خنگ اومدم بیرون؟ وقتی تم ترسناک اون طرف مغازه است الان دیقا چرا این دوتا پاشدن رفتن سمت تم های کیوت ؟!
خمیازه کشیدم و به سمتشون رفتم :
-میخواید تک شاخ و رنگین کمون بالا بیارم؟بیاین بریم دیگه !
میشل با ذوق در حالی که داشت یه عروسک گنده تک شاخ رو ناز میکرد نگام کرد :
-لنو نگاه چقد ناز و تپلیه !
با حالت چندشی نگاهش کردم :
-اوغ ول کن اون چیز چندشو میخوای منو بکشی؟
-وایی حالا فهمیدم لنو تو اگه تو تولد نانسی لباس تک شاخ بپوشی خیلی ذوق میکنه !
-خب خب! فانتزی های استفراغ رنگین کمونیت رو برای خودت نگه دار ...لیام !
میشل گفت:
- خیلی بدی..
لیام گفت:
-چیه؟
-لیام میشل رو بردار بیار بیرون این مغازه شست و شو مغزیش داده!
به سمت بیرون مغازه رفتم اون دوتا هم میاومدن
-لیام اون تفریگاهه بود؟ یادته؟
-کدوم؟
-همونکه پارسال بعد گشت زنی رفتیم توش ...جنگل داشت
قیافش حالت انزجار پیدا کرد :
-لنو خاک دو عالم تو سرت !جای بهتری نیست ؟
چشمامو چرخوندم :
-بیخیال لیام ..جنگلش خیلی خوراک ترسوندن بود بیا امتحانش کنیم !
-عمرا، عمرا من با تو دست به یکی بکنم !
-آه بیخیال لیام! چند نفر بفرست برن یه بخشی از جنگل رو اماده باشه؟ یه بودجه هم بهشون بده که توی جنگل چیزای ترسنام کار بزارن!
-قبوله ...ولی لنو مطمعنی با اینکار گند نمیزنی به شب تولدش؟
-نه...این ماه هیچ پول تو جیبی ای به رایلی نمیدم میتونین هر چند نفر که دوست دارین با خودتون بیارین، فقط قبلش اتاق های اون تفریگاه رو رزرو کن که به مشکل نخوریم ..به همه هم بگو پول غذا و اتاق ها با من تفریحات با خودتون بجز نانسی که حسابش جداست، شب تولدش همه حسابش با منه .
-لنو این همه پول از کجا میاری؟
بیخیال گفتم :
-به بالا دستی ها میگم بودجه میخوام !
-خب بعد اونا نمیپرسن براچی؟
-میگم برای احیا باند لازم دارم بالاخره رئیس باند یکم استراحت لازم داره ..
-چقد تو موذی ای !
همونطور که به مکسون ایمیل میزدم گفتم :
-اها باش
ایمیلم رو ارسال کردم ازش خواسته بودم بودجه بده بهم و برای تولد دعوتش کردم. رو به میشل برگشتم :
-میشل
-جونم؟
-تو میتونی حواس نانسی رو پرت کنی تا فردا؟
-آره آره اون با من ...پس من میرم ..
لیام: عه عه واستا منم بیام باهات
-هوی پسر تو کجا؟
-الان دیقا برا چی باید با تو وایسم لنو؟
-لیام تو امروز راننده منی
بد عنق گفت :
-به چه علت؟
بی حوصله نگاهش کردم :
-ماشینمو فروختم
چشاش داشت از کاسه میزد بیرون :
-پس الان با چی میری و میای؟!!!!
-با تو ..تا اطلاع ثانوی شما ها باید منو ببرین بیارین !
خبیث خندیدم و با میشل که داشت میرفت خدافظی کردم..
-بریم لیام؟
-حالا انگار بگم نه برات مهمه !
درسته اذیتش میکردم ولی واقعا شخص مهمی بود برام؛ لیام تو این پنح سال معنی واقعی رفیق رو برام تداعی میکرد .
-بیخیال پسر حرص نخور
سکته ای نگاهم کرد :
-با این کارای تو مگه میشه ؟
خندیدم سوار ماشینش شدیم اصلا خوشم نمیاومد، تو ماشین فاز بردارم سرمو تکیه بدم بخوابم یا از این اداها در بیارم
تند برگشتم سمت لیام :
-برو باید برا نانسی کیک سفارش بدیم
بخش دوم:لاین های ارتباط
پارت هشتم:شیرینی سرا
..........................................................................................
داشت از تو پارک در میاومد که یهو چشمام گرد شد :
-هویی ..
زد رو ترمز ترسیده برگشت سمتم
-چیه !
-داری میزنی به ماشین عقبی
-نمیزنم !
خلاصه راه افتادیم و با جیغ جیغ های من، میخواستم به لیام بفهمونم رانندگی بلد نیست هر دوتامون با اعصاب خورد تقریبا کل شهر رو دنبال یه شیرینی پزی باز گشتیم ولی بسته بود!
-لیام؟
-ها
-بیا بریم دروازه شرقی
تقریبا جیغ زد :
-چی؟
-مرگ چه صدایی داری گوشم کر شد! اون پسره ..میسون از دروازه شرقیه شنیدم شیرینی پزی دروازه شرقی حرف نداره!
-لنو من واقعا نمیدو...
-هیس ساکت دارم زنگ میزنم !
یه جوری نگام کرد که قشنگ حس کردم با تمام اجزا صورتش داشت بهم فوش میداد :
-الو؟
-سلام بچه خوبی؟
- سلام؟
-چه زود یادت رفت! لنور ام
-لنور؟...اهان رئیس!
-به به چه عجب یادت اومد! کار داشتم باهات ببین پسر از دروازه شرقی بودی دیگه؟ من میخوام برا تولد دوستم کیک بخرم میتونی باهامون بیای؟
-راستش رئیس من امتحان دارم نمیتونم باهاتون بیام ولی میتونم بگم خواهرم بیاد!
چشمام برق زد:
-اوکی !چه بهتر بهش بگو حاضر باشه پنح دیقه دیگه جلو در برج ام ...و راستی با خواهرت برا تولد دعوتین.
-جدی؟ ممنون....باشه میگم رئیس کاری نداری؟
-نه، خداحافظ.
برگشتم سمت لیام گفت :
-لنور این پسر یه چی میشه اگه جربزه اشو داره جذبش کن به باند ...برو سمت برج!
باز دوباره فرمون دادن های منو دعوا و درگیری واقعا انگار با پارتی بهش گواهینامه داده بودن! جلو در برج رسیدیم نگاهم به اون خانوم کوچولو افتاد موهاش بور بود و ریزه میزه اکثر امگاها به همین نازی بودن یه بوق زدیم که به سمت ماشین اومد و سوار شد
-سلام ..
-به به خانوم کوچولو چطوری شما؟
خندید بهم که سرشو ناز کردم امگا کوچولو!به لیام با اخم گفتم :
-رایحه اتو کنترل میکنی حتی یه ذره از رایحه ات به دماغم بخوره کشتمت!
-اه، خیلی خب بابا.
راه افتادیم، دو ساعت راه رو طی کرده بودیم و مایلی عقب خواب بود زیر چشمی به لیام نگاه کردم :
-لیام اون محلول هایی که امانت دادم بهت رو داری؟
-تو صندوق عقبه..
-شنیدم آلفا های منطقه شرقی خیلی شر درست میکنن؛ بجز اون والکری ها خیلی تو منطقه شرقی جولان میدن نمیخوام ضعف کنم مخصوصا که اون بچه باهامونه، باید دارو های محلولم رو مصرف کنم
-ولی اینجوری آسیب میبینی!
-الکی فاز بر ندار هیچیم نمیشه بزن کنار.
کنار جاده وایساد پیاده شدیم در صندوق عقب رو باز کرد و محلول و سرنگ و داد دستم کلافه نگام کرد:
-اصلا تو از کجا یاد گرفتی به خودت تزریق کنی!
-از مکسون پارکر؟
رفت تو ماشین محلول رو به خودم تزریق کردم رگم یه کم متورم شد..باید از محلول استفاده میکردم محلول باعث میشد رایحه آلفاها رو داشته باشم سوار ماشین شدم
-الان میرسیم به دروازه شرقی!
-باش خسته نشدی از رانندگی؟
-نوچ
وارد در وازه شرقی شدیم محیطش معمولی بود به سمت مایلی برگشتم که خواب بود :
-هی مایلی !دختر خوب بیدار شو
اروم بیدار شدبهش گفتم:
-میشه بهمون آدرس بدی؟
-آره برین سمت راست...
مایلی شروع به آدرس دادن کرد بعد حدود یه ربع به یه شیرینی سرا بزرگ رسیدیم :
-بپرید پایین.
رفتیم داخل شیرینی فروشی و کیک و انتخاب کردیم نگام به بستنی قیفی افتاد:
-آقا سه تا بستنی بده به ما!!
بستنی مایلی و لیام و دادم بهشون و بستنی خودمو گرفتم تو دستم از مغازه خارج شدم برگشتم رو به لیام
-بستنی قیفی تو این هوا خیلی میچسبه نه؟میخوام اگه ش..
با صدای آخ مایلی متعجب چرخیدم بستنیش افتاده بود زمین با تعجب نگاش کردم که صدای یکی نظرمو جلب کرد ..
بخش دوم:لاین های ارتباط
پارت نهم:درگیری
..................
-هوی با توام چهطوری جرعت کردی لباسمو کثیف کنی؟!
به مرد گنده نگاه کردم که داشت بلند بلند حرف میزد ، به سمت مایلی رفتم :
-چیزی شده ؟
هول کرده بود چشم های آبی نگرانش با موهای حالت دار بور اش خیلی ناز بود ناخواسته دلم براش ضعف میرفت
-من اشتباهی به این آقا خوردم و...بستنیم افتاد یکم از لباس آقا کثیف شد..معذرت میخوام دردسر درست کردم.
داشتم به صورت ملیح مایلی نگاه میکردم که با دادی که تو گوشم کشیده شد اخم کردم .
-مگه کوری نمیبینی لباسمو به گند کشیدی؟
به سمت آقا برگشتم که سه نفر دیگه از دوستانش ام پیشش بودن! احتمالا یه آلفا با درصد خلوص متوسط بود.
-مگه نشنیدی ؟ازت معذرت خواست دردت چیه ؟
-دردم چیه؟ اصلا چرا یه امگا باید بیاد بیرون و جرعت کنه همچین کاری بکنه !
برگشت سمت مایلی
-وقتی حسابت رو رسیدیم میفهمی دختره ...
جلوی رایلی وایسادم که یارو تعجب کرد :
-طرف حساب تو منم به این بچه کار نداشته باش ..
داد میزد:
-الان پول لباس منو کی میده ها؟
پوزخند زدم :
-عجبا؟! ببین وقتی داد میزنی به صدات گوش میدم آروم حرف بزن تا به حرفات گوش بدم، بعدشم مگه اینجوری نیست که دنبال پول نیستی و تنت میخواره؟ ..مگه اینجوری نیست نون بربری خان؟
اینقدرچاق و پهن بود شبیه نون بربری شده بود، رنگش قرمز شده بود اومد جلو دست به یقه بشه منتظر بودم یکی بزنتم تا بگیرمش زیر مشت و لگد !! اینجا قلمرو من نبود نمیتونستم الکی کسی رو بزنم! منتظر بودم مشتش به صورتم برخورد کنه که در کمال تعجب اتفاقی نیوفتاد با تعجب به لیام که مشتش رو گرفته بود نگاه کردم :
-حق نداری رئیس رو بزنی!
-به به داداش امگا کوچولو اومد..
حتما به خاطر تشابه موهاشون و بور بودن موهای مایلی و لیام فکر کرده بود خواهر برادراند ..
تو این لحظه منتظر بودم که لیام با رایحه اش اونا رو دور کنه چون لیام خلوص خوبی داشت با آزاد کردن رایحه اش میتونست آلفا های ضعیف تر رو دور کنه در کمال تعجب رایحه ای آزاد نکرد!
با تعجب به لیام که محکم پرت شد و خورد به دیوار نگاه کردم چند نفری دورمون جمع شده بودن با صدای یارو به خودم اومدم.
-هه بی عرضه.
عصبانی نگاهش کردم :
-چه غلطی کردی؟
با لبخند چندشش نگام کرد:
-بی عرضه بود زدمش مشکلیه؟
مردم دورمون جمع شده بودن صدامو بلند کردم :
-چه غلطی کردی ؟