اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

سلام یه رمانی بود اسم دختره آرام بود دوتا برادر داشت اسماشون آرمان بود آرش...بعد دختره خیلی خجالتی بود چون همه دعوا مامان و باباش سر اون بود چون ناخواسته بدنیا اومده بود و رفیق آرش برای اینکه از آرش انتقام بگیره به آرام نزدیک میشه و اونو عاشق خودش میکنه......لطفا اگر کسی اسم این رمان رو میدونه
شهر بازی هستش اسمش
 
سلام ، دنبال یه رمان میگردم که دختره پدرشتوی شرکت نفت اهواز بود ومادرش پرستار،بعد فوت پدرش ،پدربزرگ پدری اش که از عرب های جنوب بورن به زور دختره رو با خودش میبره، بعد از مدتی به خاطر اشتباه یکی از پسرای قبیله به خاطر خونبس مجبور میشه ،ازدواج کنه و بعد از اون شوهرش میره ااآمریکا تا پزشکی بخونه، دختره هم بزرگ میشه و مهندس میشه توی شرکت نفت کاار میکنه تا اینکه شوهره بر می گرده
پانتی پتی یا پانتی بنتی بود اسمش
 
سلام ی رمانی هست پسره معتاده میخواد ترک کنه درد داره بعد ی دختره هم میخواد باهاش رابطه داشته باشه و اینا اسمشو میدونید؟
 
سلام. من دنبال رمانی میگردم که رییس شرکت یه حسابدار دختر داشت و دختره حتی گوشی هم نداشت کم کم ازش خوشش اومد بعد دختره یه بچه رو به فرزند خوندگی گرفته بود اسمش فک کنم شاپرک یا فرشته بود کسی این رمان رو میشناسه؟
 
سلام
رمانی که دنبالش میگردم تخیلی بود
درمورد دختری بود که از قلم یکی از دوستاش که هیچکس از گذشتش خبر نداره خوشش میاد و اون دوستش بعد از کمی فکر کردن میبینه دختر از قلم خوشش اومده اون رو بهش میده
دختره نویسنده بود و یک رمان داشت مینوشت
وقتی که رفت با قلم ادامه رمان رو بنویسه ناگهان جوهر قلم پخش شد و کل اتاق رو گرفت و دختره وارد داستان خودش شد
بعد دختره موهاش نارنجی بود از یک پسر که بهش شمشیر بازی یاد داده بود خوشش اومد ولی آخر فهمید پسره با نقشه بهش نزدیک شده بوده و دراصل کسی بود که دهتره باید شکستش میداد
ولی پسره واقعا دختره رو دوست داشت بعد جنگ شد و پسره و دختره باهم جنگیدن و پسره مرد(داخل داستان مرد) و دختره هم همونجا پیش پسره مرد و آخر به دنیای خارج از کتاب برگشت یهو یه روز خارج از کتاب پسره رو دید که اومده بود دنبالش تا پیداش کنه و ........
هرکس اسمشو میدونه بگه لطفا
 
سلام یه رمان بود که دختر و عمو پسر عمو داخل یک ساختمان زندگی میکنن و عاشق هم ان اما قبل ازدواج شان تصادف میکنن پسره فلج میشه اما با هم ازدواج میکنن یه دختر عمو هم به اسم ساره بود که مرد در اثر تصادف لطفا اسمش رو اگه میدونید بگید🤍🌱
 
سلام یه رمانی بود اسمش یادم نیست فقط یادمه یه دختر مغرور و سرد بود که مدیر برنامه بود و خانواده پولداری داشت با پدرش زندگی می‌کرد دختره چندتا دوست داشت و نقاشی هم انجام می‌داد گالری نقاشی داشت نقاشی هاشو میذاشت برای دیدن یه موضوعی شد با یکی از معروف ترین خواننده های سنتی آشنا شد و مدیر برنامه گروهش شد بعد چند وقت ک به هم علاقه مند شدن دختره رو میدوزدن یکی که با دختره بد بوده ازش انتقام میگیره به دختره **** میشه ایدز میگیره بعد چند وقت پلیس پیداش میکنه میره پیش پسره پسره میخواسته باهاش ازدواج کنه ولی دختره قبول نمیکنه آخرش ولی باهم ازدواج میکنن اسم پسره فک میکنم امیر سام امیر علی بوده دختره هم اولای داستان میفهمه پدرش بهش دروغ می‌گفته و اونجوری ک می‌گفته بعد از مرگ زنش بهش متعهد نبوده دختره دیگ از پدره جدا میشه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شاه شطرنج
#پارت307 منشی داشت کارهاش رو انجام می داد با دیدن من از جاش بلند شد.. -سلام خانم مهندس.. با غرور جوابش رو دادم -اون اقایی که چند روز پیش اومد رئیس.. رئیس شرکت رادمهر گستر... سری تکون داد.. -بله...یادم اومد.. -باهاش تماس بگیر بگو وقتم امروز خالیه می تونه برای یه جلسه ی کوتاه بیاد هماهنگ کن‌.. -چشم خانم... هیچی نگفتم و وارد شدم خواستم در ببندم که فاطمه ام پشت در‌نمایان شد فهمیدم که فضولیش گل کرده... بی حوصله چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و خودم رو کنار کشیدم با سر اشاره گفتم : بیا تو.. نفسی بیرون داد و وارد شد... -واو چند روزه عوض شدی هلنا اتفاقی افتاده به خودت بیشتر می رسی ببینم خبریه خواسنگاری ازدواج... کیف رو گذاشتم روی میز و خودمم روی صندلی نشستم.. -چرت نگو اون مرد شوهرمه هنوز... دست به سینه شد.. قدم برداشت سمت مبل و‌روش نشست.. -داشتم به این فکر کردم چرا می خوای شوهرت رو ببینی دلیلش چیه ؟؟؟ مگه تو نبودی که می گفتی نه نه چی شد الان یهویی ؟؟؟ نفسم رو دادم بیرون.. -نمی خوام ازش فرار کنم می خوام باهاش روبه رو بشم ترس نداره اخه... باید باهاش روبه رو شد فرار باعث جلوه توجه بیشتر اون میشه.. بشکنی تو هوا زد و گفت : ایول دختر همینه شوهرت رو مخ کن ازش استفاده کنیم ل*ع*ن*ت*ی عجب شرکتی داره بهترین شرکت شناخته شده ها دستی گذاشت جلوی دهنش و شروع کرد به خندیدن... بی حوصله گفتم : من فقط می خوام حرف بزنم باهاش همین.. دیگه استفاده ای ازش ندارم دهن کجی برام کرد و لبش رو زیر فرستاد و گفت : باشه... توام یه چیزیت میشه ها با خودت چی؟
اسم رمان رو نمیدو
 
آخرین ویرایش:
سلام. دنبال یه رمان میگردم که دختره نامزد داشته و یه روز میره خونه برادرش ، ولی برادرش خونه نیست و دوستش اونجاست و دختره رو با یه نفر دیگه اشتباه میگیره و بهش *** میکنه!!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 6, کاربران: 0, مهمان‌ها: 6)

عقب
بالا