#پارت307 منشی داشت کارهاش رو انجام می داد با دیدن من از جاش بلند شد.. -سلام خانم مهندس.. با غرور جوابش رو دادم -اون اقایی که چند روز پیش اومد رئیس.. رئیس شرکت رادمهر گستر... سری تکون داد.. -بله...یادم اومد.. -باهاش تماس بگیر بگو وقتم امروز خالیه می تونه برای یه جلسه ی کوتاه بیاد هماهنگ کن.. -چشم خانم... هیچی نگفتم و وارد شدم خواستم در ببندم که فاطمه ام پشت درنمایان شد فهمیدم که فضولیش گل کرده... بی حوصله چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و خودم رو کنار کشیدم با سر اشاره گفتم : بیا تو.. نفسی بیرون داد و وارد شد... -واو چند روزه عوض شدی هلنا اتفاقی افتاده به خودت بیشتر می رسی ببینم خبریه خواسنگاری ازدواج... کیف رو گذاشتم روی میز و خودمم روی صندلی نشستم.. -چرت نگو اون مرد شوهرمه هنوز... دست به سینه شد.. قدم برداشت سمت مبل وروش نشست.. -داشتم به این فکر کردم چرا می خوای شوهرت رو ببینی دلیلش چیه ؟؟؟ مگه تو نبودی که می گفتی نه نه چی شد الان یهویی ؟؟؟ نفسم رو دادم بیرون.. -نمی خوام ازش فرار کنم می خوام باهاش روبه رو بشم ترس نداره اخه... باید باهاش روبه رو شد فرار باعث جلوه توجه بیشتر اون میشه.. بشکنی تو هوا زد و گفت : ایول دختر همینه شوهرت رو مخ کن ازش استفاده کنیم ل*ع*ن*ت*ی عجب شرکتی داره بهترین شرکت شناخته شده ها دستی گذاشت جلوی دهنش و شروع کرد به خندیدن... بی حوصله گفتم : من فقط می خوام حرف بزنم باهاش همین.. دیگه استفاده ای ازش ندارم دهن کجی برام کرد و لبش رو زیر فرستاد و گفت : باشه... توام یه چیزیت میشه ها با خودت چی؟
اسم رمان رو نمیدو