اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متن قصه بابا کبوتر شجاع

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Panic_315
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Panic_315

فرازین بازنشسته
Thread Owner
کاربر ثابت
شناسه کاربر
185
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-02
آخرین بازدید
نوشته‌ها
1,696
راه‌حل‌ها
3
پسندها
12,550
امتیازها
639
سن
23
محل سکونت
خرابه‌های ذهن
سکه
24,225
به نام خدای مهربون

به نام خدایی که کبوتران رو آفرید

یه روزی روزگاری در یه جنگل زیبا یک خانواده‌ی کبوتر باهم دیگه زندگی می‌کردند

در این خانواده پنج تا جوجه‌ی کوچولوی خوشکل وجود داشت.

بابا کبوتر هر می‌داد

تا اینکه وز صبح برای اینکه غذا بیاره برای خانوادش

از جنگل می‌رفت بیرون

تا اینکه یکروز که رفت دیگه برنگشت

مامان کبوتر که باید مواظب بچه‌ها می‌بود نمی‌تونست بره و دنبالش بگرده

برای همین از غذاهایی که ذخیره کرده بودند برای روز مبادا

به بچه هابعداز چندروز بابا کبوتر زخمی برگشت

مامان کبوتر و بچه‌ها خیلی ناراحت شدند و بابا کبوتر رو در آغوش گرفتند

باباکبوتر ماجرا رو تعریف کرد که چی شده

گفت؛ داشتم میومدم خونه که یک عقاب بزرگ تعقیبم می‌کرد

و من متوجه شدم و راهم رو تغییر دادم تا نیاد سمت شما و خونمون

اما همینکه عقاب فهمید من می‌دونم داره تعقیبم می‌کنه

اومد به سمت من

منم باهاش جنگیدم اما اون منقار قوی و پنجه‌های محکمی داشت

و منم دیدم اگر مقاومت کنم کشته میشم و رفتم وسط یه بته‌ی تیغ

و حسابی زخمی شدم

عقاب که دید دستش به من نمی‌رسه رفت

اما من چون زخمی شده بودم و تیغ‌ها توی بالم رفته بود نتونستم بیام خونه و چندروزی اونجا بودم و یک گنجشک مهربون تیغ‌ها رو از بدنم جدا کرد و برام غذا میاورد

تا اینکه خوب شدم و اومدم پیش شما

قصه‌ی ما به سر رسید

بابا کبوتر به خونش رسید
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
361

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا