اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام قانون شکن| هاناشیخ پوری

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. معمایی
inshot_20251129_131552502_et5b.jpg

#قانون شکن
.
#ژانر:عاشقانه،مافیایی،معمایی،پلیسی
.
به قلم:هاناشیخ پوری(𝓗𝓪𝓷𝓪.𝓢𝓱)
.
خلاصه:


در شهری که قهوه‌ها با خون آمیخته شده‌اند،ماهلی،وکیل جوانی که به قوانین اعتقاد دارد،برای نجات پدرش وارد بازی مرگباری می‌شود.
شاهان،ارباب مرموز مافیای قهوه،او را به دایره‌ای از تاریکی می‌کشاندکه در آن،هر اعتمادی خیانتی پنهان است و هر عشقی حکم تیر خلاص را دارد...
اما ماجرا وقتی پیچیده می‌شودکه پلیس،ماهلی رابه عنوان مهره‌ ای جدید در این بازی مرگبار قرار می‌دهد.
حالا ماهلی بین سه قطب خطرناک گرفتار شده:
پدری که جانش در خطر است،مافیایی که رازش را می‌داندو رقیبی که نقشه‌هایش را نمی‌شناسد.
در این میان،قهوه‌های خاص شاهان راز مرگباری را در خود پنهان کرده‌اند...
رازی که می‌تواندهمه چیز را نابود کند.
آیا ماهلی می‌تواندپدرش را نجات دهدو از این تار عنکبوتی جان سالم به در ببرد؟آیا خود نیزقربانی بازی‌ای خواهد شدکه قواعدش را دیگران تعیین می‌کنند؟
پاسخ این سوالات در دل تاریکی‌ترین شب‌های شهرو در میان دانه‌های قهوه پنهان است...
همان‌جا که مرز بین عشق و مرگبار یک‌ تر از مو می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
پارت هجده:

رفتم پایین و خیلی عادی رو صندلی شاگرد نشستم خواستم سنگینیمو روی پشتی صندلی بزارم که پشتم خالی بود و خیلی بد افتادم عقب ؛از صدای
خنده ی باران کلمو اوردم بالا یه نگاهه غضبناک بهش کردم که خندشو خورد و نالید:
-بخدا خواستم صندلیو تخت کنم که بتونی قشنگ استراحت کنی.
(نگاهمو ازش گرفتم و صندلیو به حالت عادی برگردوندم به پشتی صندلی تکیه دادم که باران ماشینو روشن کردو راه افتاد.)
-ماهلی..ماه خانوم ده پاشو دیگه.
(یهو انگار یه سطل اب یخ ریختن روم و پرشدم از نگرانی.)
-چیشده باران؟!
-هیچی دختر چرا میترسی ،خوابت برد گفتم بیدارت کنم ببینم این اقا کجا میاد مدارکو تحویلت بده برم به اون ادرس همین.
-وایسا بهش زنگ میزنم.
.
.
.
-:باران بیا این لوک زود برو فقط زود نجات پیدا کنم اصلا حوصله این یارو رو ندارم.
-چرا؟!سیریشه؟
-نه بابا گله گل ؛حالا میبینی فعلا راه بیوفت.
-اوکی.
-باران جان خودت هرچی گفت هیچی نگیا.
-چرا مگه قراره چی بگه!
-هیچی بابا ولش .
باران یه نگاه شیطونی بهم کرده و صداشو مردونه کردو گفت:
-اگه لازم باشه رو خانومم غیرتی میشم ،حرف اضافه ممنوع بپر پایین بینم شالتم بکش روابروهات.
(واقعا خندم گرفته بود دختره ی روانی .)
- این جوری که تو حرف میزنی و دستور میدی باید یه سیبیلم داشتی اندازه تی دستشویی.
-خیلی بیشعوری ماهلی خیلی.
-میدونم عزیزم بریم دیر شد.
-خیلی خب همه چی به کنار ولی اینو به من بگو چرا باید برای همچین قرار ساده ای یه همچین جایی رزرو کنه؟!
-چه میدونم روانیه.
-نکنه از اون خوشتیپه پولداراست.
-اره بد جور،شبیهه مایکل جکسونه حالا میاد خودت میبینی.
به وضوح ذوقو تو چشای باران میدیدم ؛ نیم ساعتی بود که منتظر بودیم که بلخره مادمازل نه نه ببخشید مستر صبوری سرو کلش پیدا شد.
با چشم ابرو به باران اشاره کردم برگرده که مسترجانو ببینه.من که عادت کرده بودم به این تیپو قیافش که شامل:موهاش رنگ شده(فسفری)بینی عمل و
ل**ب ژل زده بود ،موهاش ازوسط فرق خورده بود و انگار با تف حالت بهش داده اینا به کنار من محو اون کتو شلوار صورتی بودم که تنش کرده بود.
این به اصطلاح مرد برعکس ظاهرش خیلی بدرد بخوره و من هربار ازش میخوام که مدارک لازمه رو برای گرفتن رایی قاضی برام جمع کنه که در ازاش پول
هنگفتی گیرش میاد.نهارو سرو کردیمو مدارکو گرفتم که تو این مدت باران محو اون مرد بود اونم فکرکرد عاشقش شده که بهش شماره داد که من جـ×ر خوردم از خنده
ولی خودمو کنترل کردم؛وقتی رفت باران هنوز هم هنگ بود یکم گشت زدیم ورفتیم لب دریاو کلی با باران حرف زدیم و وقتی رسوندمش دو در خونش کلی ازش تشکر کردم.
باران:قولتو یادت نره ها.
ماهلی:چشم.
- راستی اقای صبوری عجب گلی بود؛ببای.
- بله منکه بهت گفتم ،بای زیبا.
باران که رفت داخل به سمت خونه شروع به حرکت کردم به دم در که رسیدم یه ماشین نا اشنا پارک کرده بود جلوی خونه چراغاشم روشن بود ؛یعنی کیه
چراغای خونه هم خاموش بود با مامان وقتی حرف زدم گفتم که رسیدم برن بخوابن منم بارانو بزارم برمیگردم .
یکم منتظر شدم که یهو در ماشین باز شد و...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت نوزده:

باران که رفت داخل به سمت خونه شروع به حرکت کردم به دم در که رسیدم یه ماشین نا اشنا پارک کرده بود جلوی خونه چراغاشم روشن بود ؛یعنی کیه
چراغای خونه هم خاموش بود با مامانم وقتی حرف زدم گفتم که رسیدم برن بخوابن من بارانو بزارم برمیگردم .
یکم منتظر شدم که یهو در ماشین باز شد ودیدم موکلمه.ترسم فرو ریخت و عصبانیت جاشو گرفت؛خیلی ریلکس اومد و چند تقه به شیشه زد.
شیشه رو تا نصف دادم پایین که اراجیفاش شروع شد:
-سلام خانم شمس وقت بخیر.
-سلام ؛وقت بخیر کجا بود شما که از وقت شناسی سر در نمیارید اقای رحیمی.
-متاسفم فقط خواستم ببینم مدارکو گرفتین یا نه؟
-بله گرفتم حالا بفرمایید.

شیشه رو زدم بالا که بدجور خورد تو خشتکش،حقش بود هنوز ازش بابت اون روز که مدارکهو ناقص اورده بود و برای اولین بار تو دادگاه من بودم که برای حرف
هام هیچ سندی نداشتم عصبانی بودم.ماشینو پارک کردم و خیلی اروم رفتم تو اتاقم خونه سوتو کور بود لباسامو با لباس های راحتی تعویض کردم و به اغوش خواب رفتم.

صبح با صدای پیامک گوشیم بیدار شدم،پیامو باز کردم تبلیغات بود،یه جشنواره برای زوج ها ؛توهم دلت خوشه ها زوج کجا بود بابا ما از سینگلی زنگ زدیم،والا.
ساعتو نگاه کردم و پراز تعجب شدم ،ساعت یک بود و مامان بیدارم نکرده بود؟! عجیبه بخدا.
اها حالا فهمیدم چرا. امروز که جمعست ،صورتمو شستم حوصله ی دوش نداشتم.رفتم پاین که صبحانه بخورم یادم افتاد لنگه ظهره.
بامامان سفره رو چیدم وبعد از ناهار مامانو بابا رفتن استراحت کنن منم اشپزخونه رو مرتب کردم و چپیدم تو اتاقم.
به شدت کلافه و سرگردون بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا اون ماجرای نحس هم از ذهنم بیرون نمی رفت که یه فکر به ذهنم رسید...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت بیست:

به شدت کلافه و سرگردون بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا اون ماجرای نحس هم از ذهنم بیرون نمی رفت که یه فکر به ذهنم رسید.
پاشدم و یه لباس دم دستی تنم کردم و به سمت مقصد مورد نظر حرکت کردم،ترافیک تجریش کلافم کرده بود بعد از چند ساعت بلخره رسیدم.
بام تهران مکانی که ارامشو همراه باد نوازشگرش بهم هدیه میداد؛یه قسمت نهفته و پنهان داشت که خلوت بود وکسی نبود مثل همیشه ماشینو پارک کردم
و به سمت پاتوقم قدم برداشتم.هروقت ناراحت بودم یا دلم گرفته بود میومدم اینجا واینقد داد میزدم و
باخداحرف میزدم که دیگه خودم خسته میشدم ولی بشدت تاثیر گزار بود سکوت اینجا با اون چراغ های مصنوعی کور کننده که مرز تهرانو از تاریکی اطراف جدا
کرده بود بهم حس خوبی میداد.این ماجرا ناراحتم نکرده ولی خیلی نگران بابام میترسم خدایی نکرده بلایی سرش بیارن یا اون سپهر نمیدونم چی تهدیدش کنه.
واقعا باید چیکارکنم،اون شب همون طور که دایی داشت سیل کلماتو به سمتم پرتاب میکرد تصمیم گرفتم که بخاطر بابا هم که شده حتا بهش فکرهم نکنم و
چشم بسته انجامش بدم ولی وقتی اخرین لحظه دایی گفت ممکنه این تصمیم کله زندگیتو عوض کنه جوانه
های شک و تردید در ذهن و قلبم جوانه زد.فعلا تنها هدفی که دارم اینه که پایم رو گسترش بدم وبه برترین وکیل تهران
تبدیل بشم کسی که وقتی ازش اسم میبرن همه ازش تعریف کنن و سر لوحه ی زبان ها باشه ،این هدف باعث شده ریتم تکرار شونده ای عین یه پرده کله
زندگیمو بپوشونه و من فقط کارمو ببینم کار کار کار،تنها کلماتی که حک شده ی دیوار های ذهنم هستند.ولی من از این وابستگی که نسبت به کارم دارم
به شدت بی زارم و باعث و بانی این وابستگی مامان و بابا بودن اونا از بچگی تو گوشم خوندن که وقتی شغل خوبی داشته باشی و رده بالا و البته دارای پول
همه بهت احرام میزارن و ازت دستور میگیرن جای اینکه بهت دستور بدن؛الان به این رسیدم که راست میگن ولی همیشه نه فقط گاهی ،گاهی پول
قدرت میاره ؛وقتی فقط پولو میبینی عشق و خانواده رو یادت میره وزندگی بدون اینها نه طعمی داره نه رنگی.
زنگ گوشیم رشته ی پر پیچ و تاب افکارمو پاره کرد نگاهمو از شهر پر از دود و نوکور کننده درحالی که باعشق نامش نوشته میشد گرفتم و به صفحه ی گوشیم
دوختم ،مامان بود لابد نگران شده ؛متاسفم مامان ولی الان حوصله ی کسیو ندارم تماسشو باریجکت کردن و فرستادن یک پیام کوتاه(مامان اومدم بیرون یکم
هوا بخورم منتظر من نباشید)جواب دادم.دوباره به کهکشان خورنده ی افکار سفر کردم با اینکه مامان بابا به خیلی از عادت هایی که ازشون متنفرم معتادم کردن
ولی درعوض کار هایی برام انجام دادن که فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم اون کار هارو جبران کنم.
پس باید این کارو انجام بدم چون به نفع خودم و مامان باباست چون مامانم بدون بابا نمی تونه زندگی کنه،مهم نیست دایی گفت شاید زندگیمو عوض کنه اصلا
شاید یکم زندگیمو تغییر بده و یه تجربه ی جالب بشه برام.از افکار خودم انرژی گرفتم،رومو سمت اسمون گرفتم و از ته دل ازش خواستم
کمکم کنه فضا یکم احساسی شد که صدای غارو غور شکمم ری*د به همه چیز پس واجب شد که برم یه چیزی بخورم.
سوار ماشین شدم همینطور که خیابونارو رد میکردم تو فکر بودم که کجا شام بخورم؛از غذاهای تجملاتی خسته شده بودم پس کنار یکی از مغازه های کوچیک
نگه داشتم سر درش نوشته بود لقه ی حاج بابا!اسمش یکم عجیب بود ولی به هرحال من شاممو خوردم و شکممو سیر کردم ازحق نگذریم عالی بود.
ماشینو تو پارکینگ پارک کردم خواستم پیاد بشم که سه تا پیام همزمان رو گوشیم اومد رفتم رو صفحه چت که رخم به پیام اقا شاد شد.این مرد خیلی عجیبه بخدا؛ کاش
میتونستم خفش کنم.
(محتوای پیام)
سلام خانم شمس فردا جلسه ی دادگاه بیایی مدارکم یادت نره.
مرتیکه کثافت انگار داره با رعیتش حرف میزنه باشه دارم برات حالا بشینو تماشا کن ؛جوابشو ندادم و گوشیمو خاموش کردم.
بعد از اینکه حسابی دستو صورتمو شستم تصمیم گرفتم اتفاقاتی که این مدت تاپرونده حل میشه رو روی کاغذ بنویسم.
کاغذ بهترین گزینه بود چون باعث زیبا شدن متن ها میشه ،کاغذ قهرمانه یک قهرمان ناشناخته که ان خط های پرپیچ و تاب سیاه رو در خودش حل میکنه و به
انها اجازه ی زندگی دربین سلول هایش را میدهد.توکمدم در حال یافت یه دفتر صفر کیلومتر بودم که یکی از باارزش ترین هدیه های عمرمو پیدا کردم.
دفتری که ماله بابا بود و یکی از دوستای خارجی اش براش کادو فرستاده بود،نژاد صفحه های این دفتر امیخته ای از چوب بامبو و درخت گردو بودو که جلده گرانبا و
مارکدار صفحه ها را درون خود جایی داده بود.بابا وقتی دانشگاه قبول شدم این دفترو بهم هدیه داد از اون موقع حتا بهش دست هم نزدم،شاید واقعا
مناسب باشه که این ماجرای پراز فراز و نشیب سیاه و سفیدو درش به نوشتن در بیاورم،اصلا از کجا معلوم شاید ماجرایی که میخوام واردش بشم و به یکی
ازشخصیت های اصلیش تبدیل شوم ان قدر جالب و پرماجرا نباشد؟یا خیلی خطرناک تر و عجیب تر ازچیزی که فکرمیکنم باشه؟
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست ویک:

دلم میگفت ارزشش روداره ،صفحه ی اولو باز کردم بهش چشم دوخته بودم چطوری شروع کنم؟
چیزی به ذهنم نمیاد چون هیچ تجسمی از چیزی که قراره پیش بیاد نداشتم پس تصمیم رفتم از روز شروع این ماجرای پرهیاهو منم نوشتنم رو اغاز کنم ؛دفترو یه
گوشه ی میز گذاشتم نگاهم سمت عقربه های ساعت سوق دادم که ساعت دو نیمه شب رو نشون میداد ،باید میخوابیدم چون فردا جلسه ی مهمی درپیش
دارمو باید یه سر به دایی هم بزنم و درمورد تصمیمی که گرفتم بهش اطلاع بدم.امروز دادگستری به شدت شلوغ بود و پراز ادم،خیلی دنبال جا پارک گشتم و درم
شد پس مجبور شدم ماشینو بیرون حیاط دادگستری پارک کنم با عجله به سمت اتاق جلسه قدم برمیداشتم قدم که نه تقریبا درحال دویدن
بودم که از دور اقای جمالی(قاضی جلسه)رو دیدم و طوری داد زدم که نصف سرهای سالن به طرفم برگشت.
میخواستم قبل جلسه باهاش حرف بزنم ولی نشد حالا خدا بهم رحم کرد واین بار شانس باهام یار بود.
ماهلی:اقای قاضی.
جمالی:جانم دخترم چرا اینطوری نفس نفس میزنی ؟چیزی شده؟!

(به خاطر اینکه خیلی تند فاصله رو طیی کردم نفسم بالا نمی اومد ،اقای جمالی دوست دایی بود خیلی مرد خوبی بود.)

-خیر، چیزی نیست فقط میخواستم یه چیزی درمورد جلسه ی امروز بهتون بگم.
-خب دخترم دیر شده بیا برینم تو بحثشو باز میکنیم.

(مجبور بودم بخاطر اینکه خواستمو قبول کنه یکم پیاز داغشو زیاد میکردم.)

-راستش اقای قاضی من خیلی به این پرونده مشکوکم هرچی مدارکو کنار هم میزارم هیچ ربطی به هم ندارن!
-نگران نباش دخترم تو خیلی باهوش تر از این حرفایی حل میشه.
-درست میفرمایید ولی متاسفانه بنده یه مشکل جدی برام پیش اومده که نمی تونم دیگه روی این پرونده کار کنم.
-چقدر جدی؟میدونی که برای وکیلی بالا پایه مثل تو این خیلی غیر عادیه!
-به قدری که جون یکی از مهمترین ادم های زندگیم تو خطره ممنون میشم همین اون جلسه پرونده رو مختومه اعلام کنین و بسپرین به دادگاه هم من
داعاتونو میکنم هم وقت کسی هم بی خود حروم نمیشه.
-خیلی خب دخترم اگر واقعا مشکل جدیه و نمیتونی بخاطرش روی پروندت تمرکز کنی ایده ای که دادی عالیه.
بلخره جلسه تموم شد پرونده مختومه اعلام شد و من الان ازادم؛ حسابی از اقای جمالی تشکر کردم البته به صورت مخفی.موکلمم افسرده شد که دیگه پروندش دست من نیست اما من دوس داشتم قربدم گرچه بخاطر حفظ ابرو جایز نبود.
چند بار به دایی زنگ زدم جواب نداد ولی بهتره یه سر به دفترش بزنم.اتاق خالی بود منشیش هم نبود؛یه بار دیگه شمارشوگرفتم که جواب داد:.
-وایی دایی چرا برنمیداری جون به لبم کردی ؛کجایی؟
-:سلام ماهلی خوبی دایی؟ببین اصلا نمی خوام یادت بیارم یا بهت فشار بیارم ولی...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت بیست ودو:
چند بار به دایی زنگ زدم جواب نداد ولی بهتره یه سر به دفترش بزنم.
اتاق خالی بود منشیش هم نبود؛یه بار دیگه شمارشوگرفتم که جواب داد:
-وایی دایی چرا برنمیداری جون به لبم کردی ؛کجایی؟
-سلام ماهلی خوبی دایی؟ببین اصلا نمی خوام یادت بیارم یا بهت فشار بیارم ولی امروز طاها زنگ زد که برم پیشش الان پیش اونم گفت که اگه میخواد انجامش
بده برای تصمیم گیری و فکر کردن وقت زیادی نمونده،ماهلی دایی جان تو به هیچی کار نداشته باش تصمیم خودت چیه؟
(استرس و نگرانی توی صدای دایی لانه کرده بود معلوم بود هم برای من نگرانه هم دوستش.)
-من تصمیمو گرفتم دایی.
-واقعا!خب میخوایی چیکار کنی دایی؟
-معلومه انجامش میدم.
-مطمعنی دایی؟!بخداهرچی میگم بخاطر اینه که یکم نگران باباتم.
(به وضوح فروکش استرس و نمایان شدنه کمی ارامش رو تو صدای دایی حس کردم؛اخرش خودش هم زبون اورد واقعا جون بابا درخطره هرچندمن ازاولشم میدونستم پس بااطمینان کامل گفتم)
-بله دایی الان پیشه عمو طاهایی دیگه؟
-اره دایی .
-خیلی خب بهش سلاممو برسون وبگو یه تامی رو اوکی کنه که باهم دیدار کنیم؛من کلا وقتم خالیه.
-پس اون پرونده یی که دستت بود چی همین چند روز پیش مدارکشو گرفتی که؟!!
-مختومه شد.
-واقعا !چطوری ؟اونقدپیچیده نبودکه نتونی حلش کنی و اززیر دستت دربره.
ماهلی:-حالا تو کار نداشته باش بعدا بهت میگم از چه راهی پارتی بازی دراوردم ؛-بهم خبر بدیا.
-باشه دایی.
-مرسی فعلا.
-فعلا دایی جون.
گوشی رو که قطع کردم یه حس رضایت و سبکی خاصی داشتم،باشوق و اشتیاق به سمت خونه راه افتادم. مامان بابا رفته بودن عیادت یکی از فامیل هامون
شهرستان مهم که تنهایی حوصله پختو پز نداشتم پس یه دوش گرفتمو یه زنگ به باران زودم که دایی پشت خط بود باباران خداحافظی کردم.
به باران زدم که دایی پشت خط بود با کلی عجله با باران خداحافظی کردم.
-سلام دایی جونم ،چیشد؟
-سلام عزیزم؛ببین دایی مطمعنی بعدا بهت فشار نیاد؟
-نه دایی-مطمعنم نگران نباش؛مردم بگو چیشد؟
-طاها گفت اگه که تو مشکل نداشته باشی دیدارو برای امشب تنظیم کنیم.یهو استرس گرفتم ولی خب موافقت کردم قرار شد دایی ساعت 8 بیاد دنبالم که
باهم بریم و ازاونجایی هم که مامان بابا خونه نبودن بهترین فرصت بود.خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.

ساعت7:30:

جلو ایینه با خودم نگاه میکردم تیپ شیکی زده بودم که ابهت وکیل و جسوربودنمو به نمایش بزاره ؛جدا از همه چیز استرس عجبی داشتم نمی دونستم چرا
ولی یه حس ها ی متفاوتی درونم درحال جریان بود که درکی ازشون نداشتم خواستم برم بیرون که...

.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست وسه:


ساعت7:30:

جلو ایینه با خودم نگاه میکردم ،تیپ شیکی زده بودم که ابهت وکیل و جسور بودنمو به نمایش بزاره ؛جدا از همه چیز استرس عجبی داشتم نمی دونستم چرا
ولی یه حس ها ی متفاوتی تو درحال جریان بود که درکی ازشون نداشتم خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد دایی بود.
-جانم دایی؟
-بیا پایین قشنگم دمه درم.
-اومدم.
کفشامو پوشیدم و چون مامان بابا خونه نبودن قشنگ درا رو قفل کردم البته خونه امنوامان بودولی اعتیادشرط عقله.ماشین داییواون ورخیابون دیدمو به سمتش رفتم. سوارشدمو
بادایی که سلام کردیم یادم افتاد به مامان خبر ندادم خونه نیستم بعدا بیاد نگران میشه.
تو مدتی که من با مامان حرف میزدم بهش خبردادم که بادایی اومدم بیرون دایی درحال مسیر یابی بود بامامان که خداحافظی کردم دیدم دایی وایساده و منتظر نگام میکنه،یه نگاه
پراز تعجبی بهش کردم و گفتم:
-دایی قراره کسی دنبالمون کنه؟!توی این درندشت که به زور چندتا خونه پیداشدن چرا نگه داشتی؟!
-خب رسیدیم دیگه.

فکر نمیکردم قضیه در اون حد جدی باشه که دیدارمون با بازرس پرونده باید به صورت مخفی باشه،حالا رستورانم نرفتیم حداقل یه جای بدرد بخور باشه نه این
بیابان عینه کویر لوت میمونه.دستمو بردم سمت دست گیره درو باز کنم که صدای دایی مانع شد.
-ماهلی وایسا یه لحظه،تو مطمعنی؟خوب فکراتو کردی؟اگه توبخوایی من برمیگردم.
نگاهمو تو چشمای پراز احساسش دوختم و ل*ب باز کردم:
بله دایی جان مطمعنم نگران چی هستی دیگه،بیخیال بیا بریم.
-امیدوارم بعدا شرمندت نشم دخترم.
-عه دایی این چه حرفیه خدانکنه بیا بریم دیر شد.

از ماشین پیاده شدیم که به دلیل خلوت بودنه منطقه بادی می وزیدکه لرزه به تنم انداخت ؛سرد نبود اما استرس بی نهایتی داشتم که با ضربان قلبم همراه
شده بودند و زور میزدن که منو از پا دربیارن به خاطر دایی به روی خودم نیاورم ؛ با صدای ایفون به خودم اومدم نگاهم رو دربود که باز شد یه سر باز بود نگاه
موشکافانه ای بهمون کرد و یهو درو بست از تجعب چشام گرد شد و نگاه سوالی به دایی انداختم که بااشاره ی سر بهم فهموند که صبر کنم.
یهو باز در باز شد اینا انگار ادم نیستن و نمیتونن اروم درو باز کنن ؛دوباره همون سرباز دماغ بالا بود از جلو در کنار رفت یه زن و مرد حدودا 30،35 ساله اومدن
بیرون زنه اومد طرف من و مرده هم طرفه دایی ؛بعد از اینکه با دست و دستگاه بازرسی بدنی شدیم سربازه از جلو در کنار رفت تا بریم داخل یه حیاط گنده بود
ولی از چیزی که دیدنم ناخود اگاه بدنم لرزید ؛کله حیاط...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و چهار:
یهو باز در باز شد اینا انگار ادم نیستن و نمیتونن اروم درو باز کنن ؛دوباره همون سرباز دماغ بالا بود از جلو در کنار رفت یه زن و مرد حدودا سی،سی و پنج ساله اومدن
بیرون زنه اومد طرف من و مرده هم طرفه دایی ؛بعد از اینکه با دست و دستگاه بازرسی بدنی شدیم سربازه از جلو در کنار رفت تا بریم داخل یه حیاط گنده بود
ولی از چیزی که دیدنم ناخود اگاه بدنم لرزید ؛کله حیاط حیاط پر بود از مامور های که پوشش مشکی کله بدنشونو گرفته بود و اسلحه بدست عین مجسمه
های اموزش دیده به خط ایستاده بودنند.
من درسته وکیل بودم و پرونده های وحشناکی رو به نتیجه رسوندم ولی من توحوزه دعاوی کیفری، ملکی، حقوقی سررشته دارم وتاحالا وارد همچین فضاهایی نشده بودم پس
بنظرم واکش بدنم عادی بود ،نگاهی به دایی کردم که ارامش صورتش میبارید؛صدای سرباز بلند شد:
-بفرمایید داخل.
دایی:ماهلی راه بیوفت .
نگاهی به دایی انداختم و راه افتادم اون حیاطه تاریکوبا درختای شکسته و خشکیده رو طی کردیم و همینطور که نگاه به روبه رو بود خطلا ب به دایی گفتم:
-فضای اینجا خیلی عجیبه انگار ما متهمیم!
-حق دارن کسایی که باهاشون رقیبن خیلی نفوذی دارن.

خب داشته باشن دلیل نمیشه باما مثل متهم و دشمنشون رفتار کنن فقط یه چیزی خیلی برام عجیب بود چرا تلفونامونو نگرفتن؟!
به دم در ورودی خونه رسیدیم که باز دوتا مامور دیگه بودن؛گوشی هامونو گرفتن اها پس برای اینکه مطمعن بشن ردیاب و جی پی اس نداریم گوشی هامونو
نگرفتن،لابد تو حیاط حسگرجایگذاری شده.به فضای داخل خونه که رسیدیم حالم بهتر شد؛یه خونه عادی با دکور متوسط چیده شده بوداتفاقا برعکس نمای بیرونش فضای
داخل خونه گرم و ارامش بخش بود.
یه اقایی اومد خیلی گرم و صمیمی با دایی دست دادو به منم سلام کردو راهنمایی کرد از کجا بریم به سالن مربعی شکل که رسیدیم همه به احترام دایی
پاشدن و سلام دادن منم چون تو اون محیط که کلا مرد بودن معذب بودم انگار شیطنت وزبون درازیم باهام قهر کرده بودند یه سلام کوتاه کردم که به محظه
بسته شدن ل*بم همه سرهای سالن به سمتم چرخید از چهار ماموری که گوشه ی سالن بودند تا دوتا مردی که روی مبل نشسته بودنند و عمو طاها،عه
عمو طاها رو به کل یادم رفته بود ؛خیلی عوض شده بود ولی نگاهش هنوز هم مثل قدیما اون محبت و مهربانی رو داشت که الان هم با اون نگاه به خیره بود و
لبخند ملیحی مهمان ل*بش بود منم در ازاش لبخند دل گرم کننده ای زدم و با دایی نشستیم که ...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست وپنج:

سلام کوتاه کردم که به محض بسته شدن ل*بم همه سرها ی سالن به سمتم چرخید از چهار ماموری که گوشه ی سالن بودند تا دوتا مردی که روی مبل نشسته بودنند و عمو طاها،عه عمو طاها رو به کل یادم رفته بود؛ خیلی عوض شده بود ولی نگاهش هنوز هم مثل قدیما اون محبت و مهربانی رو داشت که الان هم با اون نگاه به خیره بود ولبخند ملیحی مهمان ل*بش بود منم در ازاش لبخند دل گرم کننده ای زدم و با دایی نشستیم که عمو طاها شروع کرد:

طاها:خیلی خوش اومدین وممنون که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین .
(دایی داشت با احترام و کاملا رسمی حرف میزد پس منم تو جلد جدی و ریز بین بودنم فرو رفتم و به حرفاش گوش سپردم؛نگاهی به من کرد و با لبخندادامه داد:
با من که اشنا هستین پس میریم سراغ بقیه)
دستشو به طرف یکی از مردا که تقریبا هم سن عمو طاها بود دراز کرد و گفت:

-اقای سامان مرتضوی همکار بنده و اقای سروش شریعت دستیارمون هستن که اگر این قرار و شرطو شروط سر بگیره قرار باهم همکاری کنیم.

نگاهی اون یکی مرد کردم اون جوون بود شاید یکی دوسال از من بزرگتر بود.عمو طاها با نگاه خیره به دایی سری به نشانه ی شروع تکون داد که دایی ل*ب
ورچید و شروع کرد:

دایی:با عرض سلام و خسته نباشید بنده محسن شمس هستم قاضی شعبه 4 دادگستری شهید بهشتی،49سال سن دارم و متاهل هستم.
(نگاهی به من کرد که صدا م رو با غرور و ابهت بلند کردم)
ماهلی:با عرض ادب و احترام ماهلی شمس هستم ،وکیل پایه ی 3 داگستری هستم و27 ساله مجرد .
(با اتمام حرف من اقای مرتضوی شروع کرد)
مرتضوی:خب خوشحالیم از اینکه الان تشریف دارین و برای کمک به ما پاسخ مثبت دادین.
دایی: با عرض پوزش اقای مرتضوی ولی ما فعلا فقط قبول کردیم که کله ماجرا رو بدونیم و راجبش فکر کنیم،بعد اونموقع اگر صلاح دونستیم به درخواست همکاریتون جواب مثبت میدیم.
مرتضوی:اوه بله درسته،شما حق دارین نگران باشین چون به هر حال خواهرزادتون سرنوشت این داستانو تعین میکنه.
(بعد از پایان سخنش نگاه به من کرد و شروع کرد به توضیح دادن تموم چیزایی که دایی گفتو باز گو کرد)
مرتضوی:خانم شمس من نمی دونم شما چقدر از ماجرا مطلع هستید ،پس برای اطمینان من باز ماجرا رو براتون بازگو میکنم اما باید بگم که راه سختی در
پیش دارین.همون طور که خودتون مطلع هستین پرونده ی سپهر تاج ها یا پرونده ای به نام پدر و پسر هم معروف هست به شدت پرونده ای پیچیده
هست که ما چندین ساله تلاش بی نهایتی برای رمز گشایی و حل شدنش میکنیمو متاسفانه در این راه تعدادی از افرادمون رو هم از دست دادیم؛بنظرتون چرا این اسم رو روش گذاشتن؟
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و شش:
همون طور که خودتون مطلع هستین پرونده ی سپهر تاج ها یا پرونده ای به نام پدر و پسر هم معروف هست بشدت پرونده ای پیچیده هست که ما چندین
ساله تلاش بی نهایتی برای رمز گشایی و حل شدنش میکنیمو متاسفانه در این راه تعدادی از افرادمون رو هم از دست دادیم؛بنظرتون چرا این اسم رو روش
گذاشتن؟

ماهلی:نظر خاصی ندارم چون فعلا از چیز خاصی مطلع نیستم.
مرتضوی:پاسخ درستی بود عجولانه جواب ندادین.
(با سر حرفشو تایید کردم که ادامه داد)
مرتضوی:چون شما از قبل از پس زمینه های ماجرا خبر دارید پس وارد نکته های اصلی میشم ،ما فعلا دنبال کوروش سپهر تاج هستیم نه پسرش، ولی میتونیم از پسرش به کوروش برسیم،پس بایدفعلا هدفمون شاهان سپهرتاج باشه.
(نگاه خیره مو که دید ادامه داد)
مرتضوی:ما با یک سری راه حل ها که ازشون اطلاع دارین میخواییم وکیله شاهان پسر کوروش رو به یه سفر مجبور کنیم و تو این فاصله شما باید به صورت حرفه ای عمل کنین و جای وکیل ایشون رو بگیریدو هرچقدر که میتونید بهشون نزدیک بشید که بتونید از پسرش برای ما اطلاعات کش برین؛ما به صورت مخفی باشما در ارتباط خواهیم بود و مراحل انجام کار رو برای شمامشخص میکنیم فقط شما باید خیلی عادی و واقعی رفتار کنین چون اونها هرکسی که دورشونه رو زیر ذره
بین قرار دادن حتا یک نفس اشتباه هم میتونه باعث پایان یک زندگی بشه.
اقای شاهان سپهر تاج به ظاهر وارد کننده ی قهوه است اما تمام اون در اصل قهوه وارد نمیکنه بلکه وارد کننده ی بزرگ مواده،ایشون موادو به روشی قهار و
حرفه ای که ماهنوز موفق به کشفش نشدیم داخل دانه های قهوه جایگذاری میکنه و این کار ارزش هر دانه ی قهوه رو صدبرابر براش افزایش
میده چون درامدشو بالامیبره.این قهوه خیلی عادی مصرف میشه فقط کافیه به عادی ترین روش ممکن قهوه رو دم کنی.مامتاسفانه هنوزقادربه دسترسی به قهوه ای وارد میکنند نشدیم چون اون پرونده ای جداست؛قبلانم گفتم الانم بازتاکیدمیکنم تنها هدف مافعلا کوروشه.
(از چیز هایی که گفته بود هزار تا شاخ دراورده بودم و دهنم تا کف زمین رفته بود ولی دایی که گفت واقعا وارد کننده ی قهوه ست،عجیب!)
ماهلی:معذرت میخوام اما به من اطلاع دادن که ایشون واقعا وارد کننده ی قهوه هستن و این با چیزی که شما گفتین خیلی فرق داره؟!
مرتضوی:بله حق دارین من معذرت میخوام که این اطلاعاتو قبلا دراختیارشماقرار ندادین اما اینهااطلاعات مرحانه ای هستندکه اجازه گفتنشون پیش هرکسی رونداریم.سوالی هست خانوم شمس یا ادامه بدم؟
ماهلی:بفرمایید.
مرتضوی:خب میرسیم به کوروش کسی که کثیف ترین کارها رو انجام میده از مواد فروشی ،تولید مواد،بچه دزدی و ...خیلی چیزهای دیگه که شایدحتی فکرشم نکنید.شماوقتی وکیل قرار داد های شاهان بشین اینجوی هم از کارهاش سر در میاریم و هم وقت زیادی رو باهاشون هستین؛پس بیشترین تلاش ما اینه که شما به شاهان نزدیک بشین حتااگه اوضاع خیلی جدی شد بایدتاحدتوان بیشترپیش برین، ولی فعلا هیچی معلوم نیست شمااول بایدوارد کار بشین وبعدبرای مابقی چیزها تصمیم بگیریم.اها یه چیزه دیگه هم اضافه کنم شاهان از پدرش خطرناک تره،کوروش همه چیو درظاهرش نشون میده و جلادی از خودش ساخته که کابوس هر شب هر کسه که میشناستش اما در تضادبا اون شاهان مردی سیاست مدار که هیچ وقت نمیدونی در ذهنش چی میگذره پس باید خیلی مراقب باشی چون اون از همه خطر ناک تره و چیزی به نام منطق نمیشناسه.دیگه چی مونده که بهتون بگم ؛اگه شما سوالی دارید یا چیزی براتون گنگه بفرمایید توضیح بدم.
(ادمی نبودم اکه ازمرگ بترسم، ولی این بازی شوخی بردار نبود پس باید همه چیز برام روشن میشد؛ نگاهی به دایی کردم و سوالی که هر دومون خیلی وقت بود منتظر شنیدن جوابش بودیم رو به زبون اوردم)
ماهلی:خیلی ممنون که منو روشن کردین اما یک چیز برای من خیلی مهمه ؛همون طور که فرمودین راه سختی رو در پیش دارم و یه جورایی جونم این وسط به میزان حرفه ای بودنم بستگی داره پس احتمال ازدست دادن جونم هم یکی از گزینه های روی میزه؛من در ازای این همه رویدادهای منفی چی بدست میارم که باید این همه خطرو به جون بخرم؟
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و هفت:

بعد از سوال من فضای اتاق سنگین شد همه خیلی مشکوک به هم نگاه میکردن انگار یه چیزی وجود داشت که من ازش بی خبر بودم؛اماچی؟!
مرتضوی:من متاسفم اقای شمس اما همه چی باید برای خانم شمس روشن بشه و اطلاع داشته باشه.
(اقای مرتضوی چرا متاسفم بو د؟!دایی چرا اینجوری نگاهم میکنه)
ماهلی:میشه زودتر بگید قضیه از چه قراره؟
مرتضوی:راستش خانم شمس الان جون پدر شما در خطره،ما چون پدرتون با شاهان سپهر تاج قرارداد بست پس فکر کردیم شما گزینه ی مناسبی هستین و
بهتون مراجعه کردیم.ما جوری درنظرگرفتیم که بخاطر پدرتون هم که شده شما تلاش خودتونو برای کمک به مابکنید.
ماهلی:اما من فکر نمی کنم که اون بخواد پدر رو بکشه، چون اون قرار داد سود بالایی براش داره ، ثانیا بخواد هم نمیتونه از بابا شکایتی کنه چون پایه خودش هم
گیره،درسته؟!
مرتضوی :بله درسته ماهم چند روز پیشاینطورفکر میکردیم اما متاسفانه پدر شما الان به صورتی با اقای شاهان سپهر تاج همدسته.
ماهلی:اما پدر من از هیچی خبر نداره.
مرتضوی:درسته ، ولی شواهد اینطور نمیگه،همونطور که میدونین مواد فروشی پول گنده ای گیریت میاره درسته؟
ماهلی:بله.
مرتضوی:خب پدر شما چند ساله که دنبال بستن این قرار داد هست پس نشون میده که پدر شما از چیزی اطلاع داره که خودشو به ابو اتیش زده که این قرار
دادو ببنده،درنتیجه الان پدر شما متهمه و همدست شاهان سپهر تاج .شماخودتون وکیل حرفه ایی هستین و خودتون هم بهتر از من میدونید که مجازاتش چیه.

هرچی میگفت درست بود من فقط دنبال یه دلیل بودم که همه چیو پس بزنم.حالم خیلی بد بود یه جوری که نمی تونستم دیگه تو اون فضا نفس بکشم
خواستم بلند شم برم حیاط که کمی هوا بخورم اما توانی برای پاشدن نداشتم صدای اقای مرتضوی باعث شد دوباره نگاهمو روش تنظیم کنم
مرتضوی:خب باید بگم که ما یه راه حلی براش پیدا کردیم و جدا از این ها ،این کار یک وجه مثبت هم داره...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا