اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام قانون شکن| هاناشیخ پوری

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. معمایی
inshot_20251129_131552502_et5b.jpg

#قانون شکن
.
#ژانر:عاشقانه،مافیایی،معمایی،پلیسی
.
به قلم:هاناشیخ پوری(𝓗𝓪𝓷𝓪.𝓢𝓱)
.
خلاصه:


در شهری که قهوه‌ها با خون آمیخته شده‌اند،ماهلی،وکیل جوانی که به قوانین اعتقاد دارد،برای نجات پدرش وارد بازی مرگباری می‌شود.
شاهان،ارباب مرموز مافیای قهوه،او را به دایره‌ای از تاریکی می‌کشاندکه در آن،هر اعتمادی خیانتی پنهان است و هر عشقی حکم تیر خلاص را دارد...
اما ماجرا وقتی پیچیده می‌شودکه پلیس،ماهلی رابه عنوان مهره‌ ای جدید در این بازی مرگبار قرار می‌دهد.
حالا ماهلی بین سه قطب خطرناک گرفتار شده:
پدری که جانش در خطر است،مافیایی که رازش را می‌داندو رقیبی که نقشه‌هایش را نمی‌شناسد.
در این میان،قهوه‌های خاص شاهان راز مرگباری را در خود پنهان کرده‌اند...
رازی که می‌تواندهمه چیز را نابود کند.
آیا ماهلی می‌تواندپدرش را نجات دهدو از این تار عنکبوتی جان سالم به در ببرد؟آیا خود نیزقربانی بازی‌ای خواهد شدکه قواعدش را دیگران تعیین می‌کنند؟
پاسخ این سوالات در دل تاریکی‌ترین شب‌های شهرو در میان دانه‌های قهوه پنهان است...
همان‌جا که مرز بین عشق و مرگبار یک‌ تر از مو می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
پارت هشت:

از دور یه جارو پیدا کردم که همزمان رو به روی من یه فراری هم می اومد قطعا میخواد اونجا پارک کنه ولی کور خوندی؛خیلی سریع کفشای 5تومنیم رو
روی پدال به حرکت دراوردم وبا چرخش فرمان تو انگشتای سفید،ظریف وکشیدم ماشینو به ماهرانه ترین طرز ممکن پارک کردم شیشه ی فراری مشکی
عین بدنه ی ماشین تو سیاهی غرق بود و این مانع شد که چهره ی رانندشو ببینم ولی مطمعنم اونم الان مثل خودم داره تحسینم میکنه.
باعجله پیاده شدم و تا زمانی که به محوطه ی اصلی باغ رسیدم این دامن لباسم بود که تو دستام جمع شده بود و من به این واسطه با اون کفش های پاشنه
دار توی اون محوطه ی سبز در حال دویدن بودم.خب حالانوبت بازیگریه، به ورودی باغ رسیدم ،واو بابا چه ریختو پاشی کرده بودقیافه مامان از دور معلوم بود که تا
حد امکان اتیشیه و درحال سوختن فسفره.خیلی خانومانه و با ظرافت اولین قدمو برداشتم که سکوت در فضا حاکم فرماشد و به ترتیب چرخش سر ها و زوم شدن
اون جفت چشم هایی که به عنوان اسکنر ازش استفاده میکردن اتفاق افتاد.سر بالا ،سینه جلو،کمرصاف.این سه جمله کوتاه توذهن من حک شده بود چیزی
که مامان به من یاد داده بود این بود که باوجود اینکه دختر پادشاه نیستی ولی باید عین یه شاهزاده خانوم رفتار کنی.
انگار نقشمو این بارهم درست بازی کردم ،این رو از باز شدن اخمای مامان و نگاه تحسین برانگیز بابا فهمیدم به محظه اینکه به مامانو بابا رسیدم سرها به حالت
اول برگشت ؛ل.ب ها از هم جدا شد و پس از نبردی خونین میان سکوت و همهمه بلخره همهمه برنده ی مسابقه شد و سالن به حالت اول خود برگشت.
نگاه جست وجوگرم تو سالن درحال گردش بود که بارانو پیداکنم ولی نبود که مامان ل*ب از هم باز کرد:

-دیرکردی،ولی افرین جبرانش کردی.
-توترافیک گیر کرده بودم.

بامامان حرف میزدیم که اولین عفریته ی امشب سرو کلش پیداشد فخری خانوم،زن یکی از همکارای باباست که یه پسر عفریته؛نه نه عفریته نه یه پسر
هول داره که منو براش درنظر گرفته ولی منکه نه فلج بدنیم نه مغزی معلومه بمیرمم عروس این هشت پا نمیشم بعدم من اصلا قصد ازدواج ندارم.
از دور نگاهم میکرد به ماکه رسید چرب زبونی هاش شروع شد.همینطور که بامامان درحال تحمل کردن فخری جان بودیم یهو عین وقتی که من اومدم
سالن توسکوت غرق شد.ماپشت به ورودی باغ بودیم ؛خواستم رومو برگردونم که ببینم کی اومده که همه بخاطر دیدنش اینجوری بت شدن که بارانو از دور دیدم
که عین این روانیا داشت اشاره میکردبرم پیشش؛منم پا تند کردم سمتش.

ماهلی:کجایی دختر نیم ساعته دنبالت میگردم،چیزی شده چرا اونجوری اشاره میکردی بیام پیشت؟!
باران:وایی کثافت بیشعور چه خوشکل شدی،برو گمشو اون ور.
-چرا؟چته روانی رم میکنی؟
-بابا من این همه ساییدم عین تو نشدم بعد تو؛عهه اصلا ولش کن باباخوب شدم؟
-باران منو خر فرض کردی .اره؟
-نه عزیزم تو خودت خری.
-خیلی بیشعوری فقط خواستی از اون ور باغ بیام که ببینم تو خوشکل شدی یا نه اونم دقیق زمانی که فضولیم گل کرده بود.
-درمورد چی گل کرده بود اون وقت نکنه یه تیکه براخودت پیدا کردی که نمیخوایی رو کنی؟
-نه بابا تیکه کجا بود ولش بیا بریم وگرنه مامان میکشتم.
-باشه پرنسس بفرما.


.............................................................................................................................................................................................................................................................................
شاهان:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................


درحال انتخاب ادکلن بودم که مختار وارد شد.

شاهان:مختار بیا ببین کدوم ادکلنو بزنم ؟
مختار:اوه شاهان ادکلنو بیخیال تورو خدا تو به من بله رو بگو قول میدم خوشبختت کنم،چه جیگری شدیا.
-ببین خیلی بیشعوری حالا دارم برات به وقتش وایسا.
-خیلی خب بابا اینو بزنو بیا پایین منتظرم.
-انتخاب خوبی بود مرسی؛تو با بچه ها برو من خودم میام.به جعفرم بگو فراریم رو از پارکینگ بیاره بیرون.
-چشم فعلا.

کارم که تموم شد رفتم پایینوراه افتادم،برنامه هام فعلا که خوب پیش رفته بود وهمین حالمو کوک کرده بود ولی کاش با رانندم و مختار می اومدم
که لازم نبود برای جا پارک گدایی کنم او پیرمرد هرکی اومده دمه دستش دعوت کرده انگار بیشتراز اون چیزی که تو فکرم بود از بستن اون قرار داد خوشحال شده.
با سرعت کم در بین ماشین ها درحال یافتن یه جا پارک بودم،چون دیر بود و فکر میکردم همه اومدن با همون سرعت لاکپشتی جلو رفتم تا به یه
جا پارک رسیدم،خوشحال از اینکه بلخره یه جا پارک پیدا کردم رفتم جلو که یهو یه کی ام سی راهوقیچی کرد و در انی از ثانیه ماشینو پارک کرد .
واو عجب دستو فرمونی داشت.از ماشین که پیاده شد دیدم یه دختره شاخ هام دراز تر شد،توجهمو جلب کرد چه باحال بود هم
دخترونه بود هم خفن پارادوکس جالبی ایجاد کرده بود.درحالی که ظاهرش عین پرنسسا بود ولی ...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت نه

درحالی که ظاهرش عین پرنسسا بود ولی با اون حرکت خفن پارک کردنش و تو اون محوطه ی تاریک که کسی نبود دامنشو جمع کرده بود و داشت میدوید تا به ورودی
رسیدو از دیدم محو شد.جوری رفتم تو نخش که کلا خودمو یادم رفت امشب گیرش میارم ،حالا که فکرشومیکنم خیلی وقته تور برای طعمه جدید پهن نکردم.
بلخره جا پارک گیر اوردم چهره ی پراز غرور و ابهتی به خودم گرفتم و قدم برداشتم،لحظه ی ورود نگاه ها روم زوم بود .
عالیه منم همینو میخواستم اینکه این نگاه های ناباورانه رو بهم دوختن نشون میده واقعا قضیه ی بیماریمو جدی گرفتن .
از دور مختارو کنار بچه ها دیدم که دست به جیب ایستاده و با یه لبخند مرموز نگاهم میکنه انگار اونم حالا گرفت که چرا میخواستم دیر بیام، راهمو
به سمت میز مختار کج کردم ولی نگاه جستجو گرم تو سالن درحال چرخش بود تا که اون دخترو پیدا کنم.
عجیبه بخدا اون همین چند دقیقه پیش از من رسید پس کجا رفته.تازه سر میز نشسته بودم که اقای شمس با خانومش برای خوش امد گویی اومدن.

-شاهین شمس(پدرماهلی):اقای سپهر تاج خیلی خوش اومدین قدم رو چشم ما گذاشتین.
-نفرمایید جناب شمس باعث افتخاره که همچین همونیی بخاطر قرار داد با من تدارکدیدین.
-شیرین:خیلی خوش اومدین اقای سپهر تاج داشتین نگرانمون میکردین فکر کردیم نمیایید.
-معذرت میخوام تو ترافیک گیر کردم.

شاهین هیی به خانوم شمس اشاره میکرد و زیر لب حرف میزد گوشامو تیز کردم که چیزی نصیبم بشه که زهی خیال باطل ،تنها کلمه ای که یافتم
یه اسم بود ماهلی چه اسم قشنگیه لابد دخترشون خیلی نازه که این اسمو روش گذاشتن.شاید بعدا بتونم ازش به عنوان طعمه استفاده کنم؛به هرحال
دخترا فقط به درد خوش گذرونی میخورن.لابد همون دختریه که تعریفش همه جا ریشه زده از خوشکلی تا موفق بودنش .یهو باز اون دختر یادم اومد باز دنبالش گشتم
نبود که خانم شمس ل*ب باز کرد:

-ههه ،ببخشید بابت بی ادبی ماهلی دخترم راستش دستش بند بود واسه همین نیومد برای خوشامد گویی.
- نفرمایید بانو مشکلی نداره.
-خب اقای سپهر تاج لطفا نهایت لذت رو ببرید کاری بود به شخص خودم بگید دیگه مزاحم نمیشیم.
-حتما،ممنونم.

اونا که رفتن جاشونو دادن به...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت دهم:

اونا که رفتن جاشونو دادن به درو دافای جمع که هر کدوم یه جوری میخواست منو جذب خودش کنه منم از بیکاری جواب عشوه اومدنشونو دادم.
وقت شام رسید سلف سرویس بود با مختار پاشدیم که بریم غذا بکشیم ،دستمو بردم سمت کفگیر پلو بکشم که همزمان دست یه دختر دیگه هم رو
کفگیر نشست سرمو بلند کردم و بالبخندی گفتم:

-اول خانوما.

دختره قری به گردنش داد و با نازو ادا پلو رو کشید؛درحال انتخاب سالاد بود که یکی صداش زد.

-باران زود باش دیگه مگه شکمه تو گاراژه دختر چقد میکشی بیا دیگه.

نگاهم سمت صدا سوق برداشت ،همون بود،همون پارادوکس که دنبالش بودم خواستم برم سمتش که صدای نحس حمیدخان از پشتم بلندشد.
یکی از بزرگترین رقیب هام که هردو از کار اصلی هم خبر داشتیم خیلی وقت بودندیده بودمش.

حمید خان:به ببین کی اینجاست اقا شاهان .

شاهان:سلام سلامتی میاره حمید خان فک کنم توهم الان لنگه سلامتی نه چون سلولات از رشدسرطانت خبر میدن.
-چی میگی شاهان تو که خبر مریض بودند کل باندو گرفته.
-من خوشم میاد به رقیبان شوک وارد کنم که اگاه باشن،بعدشم تو الان داری منو اینجا سالمو سرحال میبینی .
-درسته،ولی راستش یکم کارت دارم،میخوام متحد شیم .
-متحد شدن با من ؟! چ نگو که نمیخوام باور کنم تو به خونه من تشنه ای پیری.
-نه اینبارفرق داره پسر در مورد او...

حرفشو بریدم:

-شش خفه خون بگیر پیری میخوایی بابام سرتو کادو کنه بفرسته برا نوچه هات،فعلا برو بعدا خودم میام سراغت اینجا جاش نیست.

خسته و کلافه از اینکه مهمونی تموم نمیشه باگوشیم ور میرفتم بد از رفتن حمید خان خیلی دنبال اون دختر گشتم ولی نبود منم کرم گرفتم که یکم
اذیتش کنم.سوار ماشین شدم و رفتمو دقیق پشت ماشین اون پارک کردم اما یه فاصله روحفظ کردم که بتونه از پارک بیاد بیرون ،اخرای همونی
میامو اینجا منتظر میشم تا بیاد.

.............................................................................................................................................................................................................................................................................
ماهلی:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................

خب باران بساط شام جمع شد تا اون زنای عفریته دور هم جمع نشدن برای نقشه های جدید برم.
بارانو درس داده بودم که وقتی مامان بابا پرسیدن کجا غیبیم زده بگه حالش بد بود و برگشت خونه هرچند باران خیلی از رفتنم راضی نبود
ولی لطف کردو قبول کرد.از باران خداحافظی کردم و تا کسی نبود پا تند کردم سمت ماشین با صحنه ای که دیدم میمونام سکته کردن
چهرم در هم شد وایی خداوندا این چه بلایی بود حالا من چطوری ماشینو از پارک بیارم بیرون.کمی که فک کردم دیدم با چند عقب و جلو کار شدنیه.
قبل سوار شدن او کفش های مزاحمو دراوردم با یه جفت دمپایی گوگولی راحت عوضش کردم و بعد از کلی زور زدن ماشینواز اون سوراخ اوردم بیرون پیاده
شدم براتلافی ولی هرچی به ماشین نگاه میکردم دلم نمی یومد رو این جیگرخط بکشی پس رفتم سراغ کیفم که رژمو بردارم ولی ...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت یازده:

رفتم سراغ کیفم که رژمو بردارم ولی رژی که همرام بود یه صورتی نود بود که خیلی کمرنگ بود ولی بعد از جست و جوی طولانی رژ قرمز اتشین بارانو که تو
کیفم جا گذاشته بود یافتم.ایولی گفتمو بااشتیاق رفتم جلو کاپوت ماشین .خیلی ماهرانه و با فونتی شکسته با رژقرمز براش نوشتم:

(هر جور راجبم فکر میکنی بکن نه خودت مهمی نه فکرات عزیزم فقط هیچ وقت دستوفرمون یه بانوی وکیلو دست کم نگیر)

صدای پا اومد شتاب برداشتم سمت ماشین وبا بیشترین سرعت ممکن از اون مکان خارج شدم به خونه که رسیدم بعداز یه دوش حسابی خیلی زود خوابم برد.

.............................................................................................................................................................................................................................................................................
شاهان:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................

دیگه کم کم وقت رفتن بود بعد از موج تبریکایی که افراد جمع بهم تقدیم کردن سمت ماشین پاتند کردم که قبل دختره به ماشین برسم از دور دیدمش که رو
کاپوت ماشینم خم شده بود ولی معلوم نبود داره چیکار میکنه چند قدم که به سمتش برداشتم قدای پامو شنید و بدون اینکه بر گرده با اون دمپایی های گوگولیش
سوار ماشین شد و رد لاستیکاشو روی اسفالت به جا گذاشت . وقتی به ماشین رسیدم تامرزج*ر خوردن رفتم واقعا انتظار شو نداشتم بتونه ماشینو ازپارک دربیاره.
از دور یه چیز قرمز رو کاپوت ماشین برق میزد،رفتم جلو نوشته ای که با رژقرمزروکاپوت ماشینم حکاکی کرده بود روخوندم پس پرنسس خانوم فراری یه وکیله!
جالبه.گوشیمو دراوردم و از کاپوت یه عکس گرفتم کنارش تاریخو ادیت زدم «پیدات میکنم پرنسس فراری».

.............................................................................................................................................................................................................................................................................
ماهلی:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................

چند روز از اون مهمونی کسل کننده میگذره و بلخره دیروز مامانو اشتی دادم ؛ سره اینکه زود رفتم باهام قهر بود .
فقط نگران یه چیزم، دایی محسن چند روزه فقط ازم دوری میکنه از شب مهمونی،حالا که فکرشو میکنم او شب هم یه جوره خاصی بهم خیره شده بود.
این چند روز تو دادگستری هم چند بار سراغشو گرفتم ولی تنها چیزی که نسیبم میشد این بود که سرش شلوغه و وقت نداره!
ولی خب باید بدونم دلیل این رفتار هاش بامن چیه ؟!
پس یه فکر توپ به سرم زد.رفتم پایین دنبال مامان میگشتم که دیدم تو حیاط درگیر عوض کردن خاک گل هاشه.

-مامان جونم کمک نمیخوایی.
-کمک که نه چون دست بزنی گلامو نابود میکنی ولی اینقد زبون نریز و کارتو بگو؟
-دلم برا ی دایی محسن تنگ شده یه زنگ میزنی بهشون بگی امشب بیان درمورد اون پرونده مختومه هم چند تا سوال داشتم ازش بیان بهتره.
-مگه تو دادگاه نمیبینیش؟
-نه این مدت سرش خیلی شلوغه.
-نه.
-دفتر چی اونجاهم نمیاد؟!
-خیلی خب گوشیمو بیار به مهتاب (زن دایی ماهلی)زنگ بزنم.

منتظر با دلی پر از اشوب به مامان خیره شده بودم که ببینم نتیجه ی حرفاشون چی میشه که مامان بلخره تماسشو تموم کرد.

-خب مامان چی شد؟
مامان:...
.
.
.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت دوازده:

منتظر با دلی پر از اشوب به مامان خیره شده بودم که ببینم نتیجه ی حرفاشون چی میشه که مامان بلخره تماسشو تموم کرد.

-خب مامان چی شد؟
-اولش قبول نمیکرد ،میگفت که حمید خستس ولی وقتی گفتم غیر از دلتنگی توهم باهاش درمورد یه پرونده کار داری قبول کرد برای شام میان پس باید بجنبیم.

با مامان تا تاریکی شب روشنایی روزو بلعید مشغول پختو پز و تمیز کاری بودیم.

-مامان کار من تموم شد میرم خودمو اماده کنم.
-باشه دخترم،دیر نکنیا.
- چشم مامی جون.
بعد از اماده کردن خودم خواستم برم پایین که گوشیم زنگ خورد ،باران بود.

-سلام بر بهترین رفیق دنیا.

-چه سلامی اون شب مهمونی رو یادم نرفته ها رفتیو تنهام گذاشتی.

-اونم از دلت درمیارم،راستی میخواستم بت زنگ بزنم کارت دارم.

-چرا باز چی شده؟!

-فقط یادته گفتم دایی خیلی مشکوکه بلخره امشب تهو توشو در میارم و فردا برای گرفتن یه سری مدارک باید برم شمال خواستم ببینم باهام میایی؟

باران که شور و شوق تو صداش موج میزد قبول کرد و بهش گفتم که راس ساعت 8دم در اواز بخونه.
از در اتاقم میرفتم بیرون که ایفون به صدا در اومد دویدم پایین با کلی ذوق با زن دایی و* دایی زاده هام سلامو احوال پرسی کردم به دایی که رسیدم
خیلی سرد جوابمو داد فس خوردم،یعنی دایی چشه؟!!

*(دایی زاده های ماهلی:بهار 4ساله-سهراب16ساله و سیامک که 30سالشه ازدواج کرده و یه بچه هم داره.)


شام خورده شد ظرفارو جمع کرد مبا کمک بچه ها و زن دایی اشپزخونه رو سرسامون دادیم .
چایی رو که ریختم منتظر شدم تا دایی چایشو بخوره، به بهونه سوال و موضوعات کاری هرطور بود دایی رو از جمع کشیدم بیرون به سمت یه گوشه
خلوت پذیرایی رفتم که دیدم دنبالم نمیاد.برگشتم سمتش درحالی که نادونی و کلافگی دست در دست هم تو نگاهه دوخته شده به چشمای دایی
لونه کرده بودن با لحن پر از اعتراضی گفتم:

-دایی ماباید باهم حرف بزنیم خواهش میک...
نزاشت حرفمو تموم کنم که گفت:
-ماهلی اینجا نمیشه دنبالم بیا.

سرمو تکون دادم که راه حیاطو در پیش گرفت سمت تاب خانوادگی رفت که توی دورترین نقطه ی حیاط نصب شده بود،بی معطلی نشست و نگاهشو
بهم دوخت که فهمیدم میخواد کنارش بشینم.قبل اینکه چیزی بگه خودم ل*ب باز کردم:

-دایی منو تو عین دوستای صمیمی هستیم هرچی بوده به هم گفتیم ولی انگار تو اینبارداری میزنی زیرش.چیزی شده؟چرا اونجوری رفتار میکنی؟دیگه حتا
نمیایی دفتر بهم سر بزنی وتو دادگاهم هم خودتو ازم پنهون میکنی نبینیم،میدونی دارم دیونه میشم از اون شب اون رفتار و نگاه ها رو ازت
میبینم میشه قشنگ برام توضیح بدی منم ببینم قضیه از چه قراره؟!
-راستش ماهلی نمیدونم چطوری برات توضیح بدم یا شروع کنم.یه چیزی هست خیلی رو دلم سنگینی میکنه ولی نمیدونم بهت بگم یا نه
خودمم گیر کردم؟!
-دایی هرچی هست بگو من موضوعو بفهمم بهتره تا اینکه اینجوری دق کنم و دلیل اون ...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت سیزده:

دایی:راستش ماهلی نمیدونم چطوری برات توضیح بدم یا شروع کنم.

یه چیزی هست خیلی رو دلم سنگینی میکنه ولی نمیدونم بهت بگم یا نه خودمم گیر کردم؟!
-دایی هرچی هست بگو من موضوعو بفهمم بهتره تا اینکه اینجوری دق کنم و دلیل اون نگاه هارو نفهمم.

نگاه کنجکاوم رو بهش دوختم که شروع کرد:

-خیلی خب دختر ببین همین اول کار بهت بگم ،اینطوری که من فهمیدم اگه قبول کنی برات سود داره ولی قبولم نکنی اشکال نداره ها چون
یه جورایی خطرناکه.
-چه سودی؟خطرناک!
-حالا گوش کن ببین چی میگم بعد سوال بپرس من هنوز شروع نکردم تو داری سوال بارونم میکنی دختر.
-چشم ببخشید،بفرمایید.
-واقعیتش یه چند هفتس می خواستم بهت بگم ولی هی دست دست میکردم ،از یه طرف دلم نمی اومد از یه طرف دیگه هم اونجوری که به من
گفتن درسته انجامش سخته ولی خیلی برات خوبه.
-ای بابا خب دایی کم حاشیه برو هی مقدمه رو هم میچینی مردم ازدلشوره.
-خدانکنه دختر ،تو صبر داشته باش همشو میگم.اون دوستم طاها رو یادته ؟
-طاها؟!

همم....اها کمی که فکر کردم پس زمینه ی خاطرات تو ذهنم نقش بست.طاها دوست صمیمی دایی بود که وقتی بچه بودم
با دایی میومد خونه ما با باباهم صمیمی بود،وقتی میومد از خوشحالی بال در می اوردم خیلی مردمهربون وخوبی بود ،انقد
باهام بازی میکرد که هر سری از شدت خستگی خودم لفت میدادم.
اون خیلی تو موفقیت الانمم تاثیر داشت خدایی خیلی بهم کمک میکرد هم تو درس و انتخاب رشته ،کلی برنامه برام چیده بود.
بعدا یهو از تهران رفتن چون پلیس بود از اون مخفی هاش خیلی زندگیه سختی داشتند.

-اها عمو طاها رو میگی؟اره معلومه که یادمه.
-اونا یه سالی میشه برگشتن تهران.
-واقعا چه خوب،یه روز بهشون سر میزنیم .حالا عمو طاها چه دخلی به این ماجرا داره دایی؟!
-د وایسا دختر عه ،انگار دنبالشن.من قبلا خبر داشتم برگشته میخواستم یه روز باهم بریم دیدنش ولی همین چند
هفته پیش خودش زنگ زد و ازم خواست برم دیدنش کار مهمی باهام داره منم گفتم با ماهلی میاییم از دیدنت خیلی خوشحال میشه.
- وایی کاش میگفتی خیلی دلتنگشم.
-لابد دلیل محکمی داشتم که نبردمت .

راست میگفت دایی محسن هیچ وقت کاریو بودن دلیل انجام نمیداد.

-خواستم نشد،خیلی پرخاشگرانه تاکید کرد که حتما باید تنها برم پیشش،منم خیلی تعجب کردم ولی خب به هر حال قبول کردم .


ولی واقعا اون ماجرا چیه که اینقد فکرو خیال برای من به وجود اورده ، برای گفتنش دایی رو سر دو راهی قرار داده و عمو طاها رو مجبور به محرمانه نگه
داشتن موضوع کرده؟!
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت چهارده:

ماهلی:حالا عمو طاها چه دخلی به این ماجرا داره دایی؟!!
دایی:ده وایسا دختر عه ،انگار دنبالشن.من قبلا خبر داشتم برگشته میخواستم یه روز باهم بریم دیدنش ولی همین چند
هفته پیش خودش زنگ زد و ازم خواست برم دیدنش کار مهمی باهام داره منم گفتم با ماهلی میاییم از دیدنت خیلی خوشحال میشه.
- وایی کاش میگفتی خیلی دلتنگشم.
- وایسا لابد دلیل محکمی داشتم که نبردمت.

راست میگفت دایی محسن هیچ وقت کاریو بدون دلیل انجام نمیداد.

-خواستم نشد،خیلی پرخاشگرانه تاکید کرد که حتما باید تنها برم پیشش،منم خیلی تعجب کردم ولی خب به هر حال قبول کردم .

ولی واقعا اون ماجرا چیه که اینقد فکرو خیال برای من به وجود اورده ، برای گفتنش دایی رو سر دو راهی قرار داده و عمو طاها رو مجبور به محرمانه نگه
داشتن موضوع کرده؟!با ادامه دادن دایی از فکرو خیال اومدم بیرون.

-ماهلی خوب به حرفام گوش کن و سعی کن عجولانه تصمیم نگیری .خب طاها یه چند سالی میشه درگیر یه پرونده ی خیلی پیچیدس که با اون همه
مهارت و حرفه ای بودنش اونم توش گیر کرده چون هیچ رد پازلی نیست تا بتونه تیکه ها ی پازل رو کنار هم قرار بده.
قبل طاها خیلی ها روش کار کردن و خیلی دست به دست شده اما به دلیل پیچیدگی و مافیایی بودنش قابل حل نیست،حتا یکی از مامورهایی که پرونده رو
به دستش سپردن از اونایی بوده که رو کارشون تعصب دارن و تاحالا هیچ پرونده ای از زیر دستش در نرفته اما متاسفانه به دلیل کار زیاد رو پرونده و
ده روز بیخوابی دیونه میشه و خودکشی میکنه متاسفانه.اما اون روز طاها یه پیشهاد داد که یکمی گیج کننده و پر ریسکه ولی جوری که اون(طاها) حرف میزد
انگار به ریسکش می ارزه.پیشنهادو به تو داد ولی چون تو نبودی من مامور شدم که جریانو به تو بگم؛این پرونده همون طور که گفتم خیلی دست به دست شده
اما همه چیز زیره سریک نفره یعنی همون مظنون اصلی پرونده کوروش،مردی که سر چشمه ی قدرته وصدالبته کسی که خلاف کردن براش عین تنفس میمونه.
یکی از بزرگترین ادم کش هاو ساقی مواد تو رده ی جهانیه ،چون موادش خالص وباکیفیت هست خیلی مشهور شده والان همه میشناسنش ولی با لقب شغال.
اونا(همون پلیسا) راه های زیادی رو امتحان کردن برای نزدیک شدن بهش ولی متاسفانه همشون بیفایده بوده.

به شدت گیج شده بودم دایی هی کلمه هارو کنار هم قرار میداد و به من میپروند پیچیگی ماجرارو بیخیال بشیم همین گیج ترم کرده بود خیلی باسرعت
و پشت سر هم حرف میزد ؛اتش و استرس درونم رام شده بود دیگه فهمیده بودم اون چیزایی که تو سرم تصور میکردم نبود.
دایی ادامه داد...

.
.
.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت پانزده:

بشدت گیج شده بودم دایی هی کلمه هارو کنار هم قرار میداد و به من میپروندپیچیگی ماجرارو بیخیال بشیم همین گیج ترم کرده بود خیلی باسرعت و پشت سر
هم حرف میزد ؛اتش و استرس درونم رام شده بود دیگه فهمیده بودم اون چیزایی که تو سرم تصور میکردم نبود.
نگاهمو به دایی دوختم که باز شروع کرد به شلیک کلمات:

-این بار طاها یه پشنهاد جدید داده که مورد قبول خیلی از همکاراش بوده و احتمال موفقیتش شصت درصده.کوروش یه پسر داره به اسم شاهان که
در ظاهر یه وارد کننده ی قهار و بزرگ قهوه از کشور های برجسته اس ،ولی جدیدا کشف کردن که اون رو دست باباشم زده و تو یه بخش های از کارشون باهم همدستن.
-وایی دایی یه لحظه وایسا گاز دادی ع بابا مغزم ترکید بخدا یه وقت نمیگی ادم سکته میکنه ،این همه توضیح دادی به من بفهمونی خیلی ممنون ولی اینا به
من چه؟!
-ماهلی من اگه اینارو...

نزاشتم دایی ادامه بده و تقریبا نیمه دادی زدم :
-یه لحظه وایسا!

یه سری اطلاعات که مغزم یهو به هم جوش داد و کنار هم چید به تک تک سلولام حمله کرد.صدام میلرزید سرم داغ کرده بود در تضاد با سرم دستام
یخ بسته بود ع×ر×ق کله بدنمو فرا گرفته بود؛بی جون ل*ب زدم:
- دایی این شاهان که وارد کننده ی قهوس همونی نیست که بابا خودشو به ابو اتیش زد برای بستن قرارداد حتا اون مهمونی بزرگو هم تشکیل داد؟
اگه این همون باشه بابا تو خطره که!

نگاه پراز اشوبمو به اقیانوسی های نگران دایی دوختم که بلخره ل*ب باز کرد:
-دایی جون فداتشم یه کم اروم باش میرم یه لیوان اب برات میارم الان برمیگردم دایی.

دایی منو با کلی نگرانی تنها گذاشت ،وقتی یه قلوپ از اب خوردم بهتر شدم که دوباره منتظر به دایی نگاه کردم.

-ببین دخترم این پسر فعلا خطری برای بابات نداره ،جدا از مافیا بازیش واقعا وارد کننده ی قهوس و بستن قرار داد با پدرت برای اونم سود داشته به هرحال
باباتم یکی از بزرگترین و موفق ترین شرکت دار وکارخونه دار بسته بندی مواد تو کل کشوره دیگه بعدشم بابات چیزی نمی دونه نبایدم بدونه گرفتی؟

قشنگ معلوم بود دایی داشت بخاطر اروم کردن من یه سری کلمه پشت هم ریز میکرد ولی متاسفانه رو من میسر نبود،سرمون تکون دادم و کلافه از اینکه نقشم
تو این ماجرا معلوم نبود خواستم دهن به اعتراض باز کنم که دایی گفت:
-و اما نقش تو از اینجا پر رنگ میشه ببین وکیل فعلی شاهان یعنی اقای کرمی یه مادر مریض داره که تو استانبول زندگی میکنه و تحت درمانه.
طاها خودش بصورت مخفی پیش مادر(رضیه خانم) اقای کرمی میره و همه چیزوبراش تعریف میکنه اونم علاوه بر سرزنش بچش که چرا با همچین
ادمی(شاهان)همدسته به طاها قول میده که باهاشون همکاری میکنه.بچه ها(پلیسا) همه چیو هماهنگ میکنن و چند روز دیگه از طرف
پزشک رضیه خانم بااقای کرمی تماس میگیرن و میگن که حال رضیه خانم خیلی بده و امکان داره از دنیا بره پس باید بره پیشه مادرپیرش،اونا فعلا نمی دونن
شاهان اجازه میده وکیلش برای یه مدت بره پیش مادرش استانبول یانه؛حالا ما گیریم که اجازه داده و اقای کرمی برای یه مدت که مشخص نیست رفته استانبول واماتو،
تو این مدت که وکیل شاهان نیست...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت شانزده:

مغزم پر از سوال بود؛وقتی رفتیم تو زن دایی و بچه ها اماده ی رفتن نشسته بودن که بااومدن دایی و خداحافظی رفتن ولی قبل رفتن دایی درگوشم گفت:
-ماهلی دخترم زود تصمیم نگیر قشنگ بهش فکر کن شاید همین تصمیم کله زندگیتو برای همیشه عوض کنه.

دایی رفت و منو با سیلی از سوال و موج خروشان فکرهام تنها گذاشت.واقعا گیج شده بودم نمیدونستم چیکار کنم.
تازه یادم اومد منکه فردا باید برم شمال ای تف تو این شانس؛روتخت دوست داشتنیم لم دادم ولی انگار امشب قرار نیست خواب راحتی داشته باشم ؛چند
چیز هی تو سرم تکرار میشد و پژواکش به گوش هام میرسید.
شاهان،پرونده ی مافیایی،بزرگترین باند ادم کش و قاچاق مواد،کوروش،بخاطربابا،ماهلی شاید با این تصمیم زندگیت عوض شه تو افکارم در حال خفه شدن
بودم که خواب منو نجات داد و به درون خودش کشید.

پنچ شنبه،ساعت شش صبح:

نیاز به الارم نبود برای بیدار شدنم به لطف خواب راحتی که دیشب داشتم سردردشدیدی دارم که کل بدنمو کرخت کرده.
یه دوش اب سرد نیاز داشتم،زیر دوش کمی اروم تر شدم چشمامو بستم وسعی کردم به هیچی فکر نکنم ،چندتا نفس عمیق.
لباسامو پوشیدم ذهنم ارومتر شده بود،رفتم پایین که چشمم به بابا افتاد بیدار شده بود بره پیاده روی باز دلم گرفت و افکارم به ذهنم هجوم اورد. رفتم
جلو بغ*لش کردم:

-بابا جونم من دارم میرم.
-باشه دخترم مواظب خودت باش،بارانم میاد باهات دیگه؟
-اره قربونت برم فعلا خداحافظ.
-خدانگهدارت دخترم.

سوار ماشین شدم بغض گلومو گرفته بود بی جون دست بردم سمت دکمه و ماشینوروشن کردمو بلافاصله راه افتادم.
رسیدم دم در خونه ی باران ساعت7و55دقیقه بود هنوز 8نشده بود برعکس من باران ان تایم بود تا هشت منتظر شدم سرم روفرمون بود که
یهو در باز شد و باران پریدداخل.

-شکر خدا تو یه روز سروقت اومدی
-علیک سلام ،بله میبینی که اومدم.
-عه این چه اخلاقیه داری سر صبحی یکم خوش اخلاق باش رعنا، خانوم.
- وایی باران توروخدا ولم کن.

شکر خدا دیگه اونم پیگیر نشد ولی معلوم بود ازم دلخور شده باز فکرم پیش اون ماجرای نحس سوق پیدا کردو غرق شدم توش که یهو صدای
فریاد گوش خراش باران بلند شد:
-ماهلی ماشیننننننننننن!

نگاهو از باران گرفتم و به روبه رو دوختم که نور شدید ماشینی سمت ما می اود چشمامو کور کرد،وایی رفتم رو لاین مقابل،هنگ کرده بودم که....
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت هفده:

که یهو صدای فریاد گوش خراش باران بلند شد:ماهلی ماشیننننننننننن!

نگاهو از باران گرفتم و به روبه رو دوختم که نور شدید ماشینی سمت ما می اود چشمامو کور کرد،وایی رفتم رو لاین مقابل،هنگ کرده بودم که
باران فرمونو چرخود و ماشینو به سمت حاشیه ی کناری جاده هدایت کرد و یه مشت ادمو از رفتن به سوی مرگ نجات داد،به حاشیه ی خاکی که رسیدیم پامو
روترمز فشار دادم که ماشین توقف وحشناکی کرد.وحشت زده بودم و عذاب وجدان داشتم بخاطر باران .
سرمو چرخوندم سمت باران که با اخمی غلیظ که در بین ابروهاش جا خوش کرده بود نگام میکرد؛مردد لب زدم:

-باران م..من متاسفم ...ب..بخشید بخدا یه...
-ششش خفه شو ،ده اخه روانی من به درک اونایی که هیچ سهمی تو ماجرای حواس پرتی تو ندارن چی؟ها؟توچند وقته همش دپرسی هرچیم میگم چته اون زبون
بیست متریتو تکون نمیدی ببینم مرگت چیه !ببین به خداوندی خدا یا الان میگی چیشده یا دیگه نه من نه تو،زود باش منتظرم شروع کن.

سکوت کرده بودم زبونم اندازه ی یه دنیا سنگین شده بود نمی تونستم تکونش بدم فقط نگاش میکردم که یهو عصی بهم توپید:
-عه نمیگی خب نگو حالا ماشدیم غریبه باشه .

دستشو برد سمت دستگیره درو باز کنه که فریاد زدم:
-باران ،خیلی خب بشین میگم.
(یه نگاه مشکوکی بهم کرد که نگاه خستمو بهش دوختم و دستو بردم جلو.)
-بیا قول انگشتی.
-قول انگشتی دادیا.
-فقط..
- فقط و اما و اگر نداریم .
-نه ببین چی میگم یه لحظه.
-خیلی خب بنال.
-به جون باران میگم فقط چند روزی زمان میخوام تا تصمیممو بگیرم.
-اها خودتی فقط گوشات دراز نیست.
-نه دیونه بهت قول دادم ،میگم فقط تایم بده فعلا.
-خیلی خب کچلمون کردی بپر بایین من رانندگی میکنم.
-نه نه من خوبم الان .
-اره جونه عمت همین چند مین پیش عِزرائیلو پیشمون دعوت کردی نمیخواد به کشتنمون بدی بپر پایین زود باش.رفتم پایین و خیلی عادی رو صندلی شاگرد نشستم خواستم سنگینیمو روی پشتی صندلی بزارم که ...
.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا