اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام قانون شکن| هاناشیخ پوری

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. معمایی
inshot_20251129_131552502_et5b.jpg

#قانون شکن
.
#ژانر:عاشقانه،مافیایی،معمایی،پلیسی
.
به قلم:هاناشیخ پوری(𝓗𝓪𝓷𝓪.𝓢𝓱)
.
خلاصه:

در شهری که قهوه‌ها با خون آمیخته شده‌اند،ماهلی،وکیل جوانی که به قوانین اعتقاد دارد،برای نجات پدرش وارد بازی مرگباری می‌شود.
شاهان،ارباب مرموز مافیای قهوه،او را به دایره‌ای از تاریکی می‌کشاندکه در آن،هر اعتمادی خیانتی پنهان است و هر عشقی حکم تیر خلاص را دارد...
اما ماجرا وقتی پیچیده می‌شودکه پلیس،ماهلی رابه عنوان مهره‌ ای جدید در این بازی مرگبار قرار می‌دهد.
حالا ماهلی بین سه قطب خطرناک گرفتار شده:
پدری که جانش در خطر است،مافیایی که رازش را می‌داندو رقیبی که نقشه‌هایش را نمی‌شناسد.
در این میان،قهوه‌های خاص شاهان راز مرگباری را در خود پنهان کرده‌اند...
رازی که می‌تواندهمه چیز را نابود کند.
آیا ماهلی می‌تواندپدرش را نجات دهدو از این تار عنکبوتی جان سالم به در ببرد؟آیا خود نیزقربانی بازی‌ای خواهد شدکه قواعدش را دیگران تعیین می‌کنند؟
پاسخ این سوالات در دل تاریکی‌ترین شب‌های شهرو در میان دانه‌های قهوه پنهان است...
همان‌جا که مرز بین عشق و مرگبار یک‌ تر از مو می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
به نام افریدگار قلم
.
#قانون شکن
.
#ژانر:عاشقانه،مافیایی،خشن،معمایی،طنز،پلیسی
.
به قلم:𝓗𝓪𝓷𝓪.𝓢𝓱
.
# خلاصه:

در شهری که قهوه‌ها با خون آمیخته شده‌اند،ماهلی،وکیل جوانی که به قوانین اعتقاد دارد،برای نجات پدرش وارد بازی مرگباری می‌شود.
شاهان،ارباب مرموز مافیای قهوه،او را به دایره‌ای از تاریکی می‌کشاندکه در آن،هر اعتمادی خیانتی پنهان است و هر عشقی حکم تیر خلاص را دارد...
اما ماجرا وقتی پیچیده می‌شودکه پلیس،ماهلی رابه عنوان مهره‌ ای جدید در این بازی مرگبار قرار می‌دهد.
حالا ماهلی بین سه قطب خطرناک گرفتار شده:
پدری که جانش در خطر است،مافیایی که رازش را می‌داندو رقیبی که نقشه‌هایش را نمی‌شناسد.
در این میان،قهوه‌های خاص شاهان راز مرگباری را در خود پنهان کرده‌اند...
رازی که می‌تواندهمه چیز را نابود کند.
آیا ماهلی می‌تواندپدرش را نجات دهدو از این تار عنکبوتی جان سالم به در ببرد؟آیا خود نیزقربانی بازی‌ای خواهد شدکه قواعدش را دیگران تعیین می‌کنند؟
پاسخ این سوالات در دل تاریکی‌ترین شب‌های شهرو در میان دانه‌های قهوه پنهان است...
همان‌جا که مرز بین عشق و مرگبار یک‌ تر از مو می‌شود.

#مقدمه:

دراین داستان پیچیده که رازها هم از مبهم بودن حرف میزنند زبانها گاه و ناگاه به رقصش درمی ایند ، تارهای صوتی به لرزش و حنجره به تولید صدا
محکوم میشود تا در صحنه های خونین شب اوای .قانون شکن.را بر زبان بیاورند.
.
.
.

در تاریکیِ شب‌های شهر،قهوه‌ها راز می‌فروشند...و عشق،حکم مرگ را امضا می‌کند.من «ماهلی» هستم،قانونمندترین وکیل شهر،تا وقتی که شاهان مرا به بازی گرفت.
مردی که قهوه‌هایش را با خون می‌آمیزد،و شهر را با زمزمه‌های مرگبارش اداره می‌کند.او مرا به دنیایی کشاندکه در آن،هر ب×و×س×ه‌ای خنجری است پنهان،هر نگاهی تله‌ای
مرگبار،و هر قراردادی،سنگی است بر گور یک بی‌گناه...
اما خطرناک‌ترین چیز،قلب یخ‌زده ی شاهان نبود،بلکه نگاهی بودکه کم‌کم در تاریکی به دنبال من می‌گشت...
نگاه کوروش،رقیبی که از سایه‌ها برآمده بود.حالا من بین سه آتش در حال سوختنم:
آتش عشقی ممنوع،آتش خیانتی برنامه‌ریزی‌شده و آتش رازی که اگر فاش شود،همه چیز رابه خاکستر می‌کشاند.
در این شهرِ دروغ‌ها،چه کسی را می‌توانی باور کنی؟شاهان را؟ماهلی را؟یا تنها کسی که باید باور کنی... خودجدیدت را؟
پاسخ در دل دانه‌های قهوه پنهان است، در همان قهوه‌هایی که گاهی عشق را می‌میرانند،گاهی جان می‌بخشند...
.
.
.
⁜ توجه:این رمان بر اساس داستان تخیلی و تصورات نویسنده نوشته شده است و به شخص ،فرهنگ و...خاصی اشاره ندارد.
باتشکر
.
.
...سخن نویسنده...
.
.
سلام ؛ خیلی ممنون بابت انتخاب رمان بنده.من چهار ساله نویسندگی میکنم اما طی یه اتفاق تلخ اثارم به سرقت رسیدند وتصمیم گرفتم از نو شروع کنم امیدوارم با حمایت های گرم شما شکوفاتر ازقبل بشم ؛و مطمعنم که از انتخابتون پشیمان نمیشید چون رمان جذاب و غیر قابل پیشبینی هست؛راستی نظرات و کامنتای شما انرژی وصف ناپذیری به من هدیه میکنه.
 
آخرین ویرایش:
پارت یک:

.............................................................................................................................................................................................................................................................................
ماهلی:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................


بلخره پس از انتظارطولانی سیاهی شب جایگاهش رابه روشنایی روز میدهد.
ماه نقره ای با خورشید طلایی معامله میکندوخورشید قدرتمند و درخشان ازپشت کوه های سر به فلک کشیده
بالا می آید و عظمتش را به رخ میکشد.

قوقولی قوقو...قوقولی قوقو...صدای خروس محله بلند شد.
بله چه عرض کنم فکر کن هر روز با صدای گوش خراش این خروس عزیز بلندبشی که اتفاقا همون الارم گوشیم هست؛دستمو دراز کردم
طرف گوشی الارمو خاموش کنم که باز خوابم برد،یهو وقتی باز صدای این بی پدر بلند شد عین این جن زده ها رو تخت سیخ شدم.
با چشمای نیمه باز به ساعت نگاه کردم که خواب از سرم پرید یا مرغ بی تخم دیرم شد که ،چهار دستو پا شدم رو تخت و خطاب به
تختم بالحنی بسیار دراماتیک و احساسی گفتم:اه تخت دونفره ی عزیزم قول میدم امشب باز بیام بغلت بخوابم ولی الان
به امام زمان دیرم شده واگه سر وقت نرسم اون چکش عدالت قاضی که هیچ پاهای درازموکلمم میره تو حلقم.

به سمت سرویس اتاقم پا تند کردم زودی دوش گرفتم و اومدم بیرون ؛رفتم سر وقت لباسام داشتم کمدو زیرو رو
میکردم که بلخره لباس مدنظرم پیدا شد خب یه کت و شلوار طوسی،مقنعه،کفش پاشنه بلندمناسب،عطر ملایم
و اکسسوری مناسب با عینک ست، تیپم تکمیل شد.

خواستم موها مو سشوار کنم که دیدم سشوارم نیست ؛قطعا کار باباست.
از اتاق زدم بیرون ، یه اخم نمایشی کردم و دم در اتاقشون وایسادم ؛در زدم صدایی نیومدکه باز در زدم..باز..باز.. ای خدا چرا جواب نمیدن!
خب من چه کنم وقتی جواب نمیدن مجبورم همینطوری وارد بشم دیگه ؛درو باز کردم که چی بگم به به به به چشمم روشن یه جوری
همو ب.غل کردن که یه لحظه رفتم جلو ببینم نفس میکشن یا نه خدارو شکر مشکلی نبود چون خواب بودن خیلی
سوسکی سشوارو برداشتمو اومدم بیرون.

بعد از خشک کردن موهام دو بند انگشت ضد افتاب به پوست مهتابیم زدم که دلم خواست یه خط چشمم بکشم ؛مداد قهوه ای مو
برداشتم یه خط باریک و ماهرانه گوشه ی چشم های کهرباییم کشیدم .
براش ابرومو برداشتم ابرو های کشیده و پر پشتمو باهاش مرتب کردم وچون لبام خودش خوش رنگ بود کارو با یه برق لب تموم کردم.
پریدم پایین تو اشپزخونه ؛اتاق ها با یه راه پله مارپیچی از بالا به پایین از اشپزخانه وپذیرایی جدا میشد.
یخچالو باز کردم و ساندویچی که دیشب برای صبحانه حاضر کرده بودمو تا دم در خوردم؛خونه ی ما ویلایی طور بود که حیاطه بزرگش پر
از گل و گیاه و درختای بیدو مجون که همشون ماله بابا بود ؛حتاگنجشکم جربزه نداشت بهشون نزدیک شه.

توی تجریش یکی از بهترین منطقه های تهران جاگرفته بودیم ،بچه مایه دار بودم اما از معمولی هاش نه
ها من خودم خیلی تلاش کردم که به اینجا برسم خانوادم بیشترنقش حامی داشتن.
بیخیال و سوت زنان به سمت پارکینگ رفتم از تویوتا لندکروزر پرادو بابا رد شدم وبه کی ام سی سواری، جیگرطلایه ی خودم رسیدم.

(KMC)

عینکمو رو چشام تنظیم کردم به محضه اینکه استارتو زدم صدای بلند اهنگ فضای ماشینو پر کرد ،چندتا فحش به خودم دادم که چرا
قبل خاموش کردن ماشین صداشو کم نکردم ولی از حق نگذریم عجب اهنگی بود ها(اهنگ اخرین معشوق از پوبون)صداشو باز زیاد
کردم و باهاش همخونی کردم تا به داداگاه رسیدم دم در بوق زدم دروباز کردن که...
.

.

.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلمنامه و استفاده

در سایتهای مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت دو:

تا به داداگاه رسیدم دم در بوق زدم درو باز کردن که اقای سعیدی (نگهبان)باقیافه ی توپول و بامزش اون ور در نمایان شد براش دست تکون دادم ،صدای اهنگو کم کردم یه جای پارک خوب گیر اوردم ؛عینکمو برداشتم و از عروسکم اومدم پایین.
یه قیافه اونقدر خانومانه وباشخصیت وبه خودم گرفتم که یه لحظه باخودم فکر کردم این واقعاخودمم،برگشتم از شیشه ماشین نگاه کردم بله خودم بودم ، خاطراینکه سروقت تو جلسه حاضر باشم فاصله ی گام هامو بیشتر کردم و تندترقدم برداشتم.

وارد محوطه ی داداگاه شدم،فضای دادگاه رو دوس داشتم چون همیشه، نه همیشه نه گاهی عدالت و قانون به درستی
اجرا میشد و هیچ ظلم وبی عدالتی در حق کسی نمی شد؛اما گاهی میحطی الوده داشت که با روح و روانت بازی میکرد مثل
امروز که دیوارهای دادگاه از صدای گریه و زاری مادران ترک برداشته بود وستون ها ازالتماس و شکسته شدن پدران خم شده بود.

خواستم سمت دفتر دایی برم که عقربه های ساعت هشدار دادند که دیرم شده پس راهمو به سمت دادسرای مدنظر؛اتاقی که جلسه درش برگزار میشد کج کردم.

جلسه ی مزخرفی بود 3ساعتو 40 دقیقه طول کشید واقعا عصبی شده بودم و امکان داشت هر ان منفجر بشم مدارکی که موکلم زحمت کشیده بود با خود گودزیلاش اورده بود پیشیزی ارزش نداشت ،پس امروز کلا دفاعیه محکمی نداشتم و همین باعث اعصاب خوردیم میشد که خدارو شکر اینبار کارما هم طرف من بود انگار عوامل هم خسته شده بودن که قاضی پایان جلسه رو اعلام کرد؛بعد از خداحافظی بسیار محترمانه از اتاق زدم بیرون بدون اینکه حرفی به موکلم بزنم به سمت درخروجی گام برداشتم.
عصبانیتم رو روی قدم هام خالی میکردم جوری که صدای کفشم در اون سالن پر از هیاهو پیدا بود ،که صدای موکلمم بهش اضافه شد.


-خانم شمس لطفا صبر کنید خواهش میکنم.من متاسفم براتون توضیح میدم ، خانم شمس یه لحظ...



یهو ایستادم که باعث شد حرف تو حنجرش حبس بشه و دیگه ادامه نده؛به طرفش برگشتم واقعا عصبی بودم.



-اقای رحیمی مگه من مسخره ی دست شمام ،شما اون روز گفتی همه ی مدارک کاملا وفاقد کم وکاست اما تنها چیزی که مدارک شما داشت اشکال وکم وکاست بود جناب ،شما اینجوری اعتبار منو اینجا زیر سوال میبرید.
-خانم شمس من متاسفم شما راست میگی اما من فکر کردم...


نزاشتم حرفشو ادامه بده چون با هر کلمه ای که از بین اون دندان های بد ریختش بیرون می اومد بیشتر اعصابم خط خطی میشد پس راهمو در پیش گرفتم و پشت سرمم نگاه نکردم،از اولشم فقط بخاطر دایی محسن قبول کردم وکیلش بشم نمیدونم دایی چطوری با این لندهور اشنایی داشته.
به ماشین رسیدم که گوشیم زنگ خورد،اسم شوهرم اقای جمونگ رو صفحه ی گوشیم بندری میرفت رد تماس زدم وارد ماشین شدم مقنعمو در اوردم یکم اب خوردم و باز شماره رو گرفتم که...
.

.

.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت سه:

به ماشین رسیدم که گوشیم زنگ خورد،اسم شوهرم اقای جمونگ روی صفحه ی گوشم بندری میرفت رد تماس زدم وارد ماشین شدم مقنعمو
در اوردم یکم اب خوردم و بازشماره رو گرفتم که صدای پر از انرژی باران یا همون شوهر بنده به گوشم رسید.
صندلیو تخت کردم و روش لم دادم.


باران یا همون شوهر ماهلی(دوست صمیمی ماهلی که هرچی گنده تو زندگی باهم زدن):به سلام بر مدل جامعه،چه عجب گوشیو برداشتی
رد تماس میزنی یه پدری ازت دربیارم.
ماهلی:عیلک سلام.بخدا اعصابم خورد بود واسه همین رد تماس زدم بعدم چرا به من میگی مدل جامعه روانی ها؟!
-به من میگه روانی حالا خوبه من روانیم تو زنجیریی بدبخت.
-چرا اونوقت؟
-اخه تو بیا یه ادم پیدا کن رو ایم کره ی خاکی که از طرف معروف ترین برندها پیشنهاد مدل شدن دریافت کنه بعد چون وکیله رد کنه بخدا تو مغز نداری.
-باران روی مغزم باله نرو میدونی عاشق شغلمم بی خود چرت نگو من از بچگیم ارزوم این بود وکیل پایه1 دادگستری بشم خودتم بهتر از هر کسی
میدونی پس کشش نده که دعوامون نشه ها.
-اوه اوه خیلی خب بابا چرا میزنی ؛بعدم الان توسه هستی دیگه.
-سه نه روانی وکیل پایه سه دادگستری عین ادم بگو خیر سرت دکتر جامعه ای.
-خیلی خب حالا همون ،بعدم با اون همه ابهتی وزرنگی که تو داری بهش میرسی نترس شوهرت عالیجناب جومونگ پشتته
نگران نباش ارتش گوریو اماده است که از شمادفاع کنه بانو سوسانو.


از حرفاش بدجور خندم گرفته بود ؛لامصب خوب میدونست چطوری ارومم کنه ،تقریبا دیگه عصبی نبودم.


-خیلی خب حالا پرو نشو چه خبر؟
-خبر که ندارم ولی فردا شبو یادته دیگه؟
-فرداشب!نه چیزی شده ؟خبریه؟
-نه بابا شلوغش نکن گفتم که بابا به مناسبت قرار داد جدیدی که چند ساله تلاش برای بستنش میکنه یه مهمونی ترتیب داده توهم که کارت دعوت نمیخوایی
بخدا حال ندارم برات بیارم همینجوری بیا همه میشناسنت.
-هه!وایی ماهلی تو باید الان یادم بیاری روانی؛چی شلوغش نکن میدونی شرکای تجاری پدرت چه خوشتیپن اوف،جونارو ولش خدا میدونه
چه شوگرایی هستن؛ لامصب معلومه با کله میام عزیزم .
-هول بدبخت ،خیلی خوب حالا خیلی حرف میزنی قطع کن سرم درد گرفت ،فعلا.
-ببای خوشکل خانوم.


استارتو زدم وراه افتادم.
ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و اروم وارد خونه شدم ،از دم در یه نگاه داخل خونه انداختم که دیدم مامان تو اشپزخونست.
بی سروصدا وارد اشپزخانه شدم و محکم از پشت مامانو بغل کردم،با جیغی که کشید منم عین خودش جیغ زدم و گفتم:

-سلام بر نق نقو ترین و زیباترین مادر دنیا.
-(شیرین،مادر ماهلی):دختره ی روانی این چه طرز سلام کردنه اخه برو اونور ببینم.
-ع مامان خب خواستم بترسونمت که سیستم ایمنیت بره بالا؛طول عمرت زیاد شه.
-من نه طول عمر میخوام نه توی وروجکو،دادگاهت چطوری بود؟
- افتضاح.
-چرا دختر؟
- ایی مامان ترو خدا ولش حوصله ندارم میرم بالا نهار حاضر شد صدام کن.
-باشه دخترم.


راهو به سمت اتاقم در پیش گرفتم ،لباسامو در اوردم و یه چیز گشاد پوشیدم ،اخیش راحت شدم.رو تخت عزیزم دراز کشیدم نمیدونم چرا ولی...

.

.

.

تذکــــــــــر و اخطار:
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهار:


روتخت عزیزم دراز کشیدم نمیدونم چرا ولی یهو دلم گرفت؛بدجوری شور میزد،شاید از روی خستگی یاکار زیاد باشه چون این هفته فشار کاری زیادی روم بود.
داشتم تو فکر هام دستو پا میزدم تا بیشتر از این غرقم نکنند که پلک هام منو به عالم خواب دعوت کرد.

-ماهلی خانوم...ماهلی...ماه خانوم پاشو دیگه دختر میدونی چقد خوابیدی.


لای پلکامو باز کردم هوا تاریک شده بود؛مامان کنارم رو تخت نشسته بود داشت موها مو نوازش میکرد و صدام میزد که شاید من دل از خواب بکنم.


-مامان چند ساعته خوابم؟
-7ساعتی میشه ولت میکردم تا فردا میخوابیدی که دختر،پاشوپاشو نهارم نخوردی ضعف میکنی
بیا شامتو بخور پایین منتظرتم ها.


واقعا7ساعت خوابیدم !
انگار همین چند دقیقه پیش خوابم برد،چه خواب مزخرفی بود هیچ که انرژی بهم نداد کسل و دپرس ترمم کرد.


-باشه تو برو میام.


صورتمو شستم رفتم جلو ایینه موهای بلندمو دو قسمت کردم اوردم جلو وشروع کردم به شونه
کردنشون،ارامش خاصی بهم میداد .
بلخره رضایت دادم و دست از شونه کردن موهام برداشتم ؛یه نگاه بهشون کردم عاشقشون بودم
موهام خاص بود واقعا خاص با وجود لختیش یه موج کرلی خیلی قشنگم داشت.
جذابترین خصوصیات موهام اون نشانه ی موهام بود ؛یه تیکه از موهام از بالا تا پایین به رنگ عسلی
بود که با رنگ خرمایی موهام امیخته شده بود و صد برابر موهامو جذابتر کرده بود.
مامانبزرگ خدابیا مرزم همیشه میگفت این یه نشانست،یه نماد خوش شانسی.
نمیدونم تاحالا که من متوجه هیچ چیزی نشدم اینده هم فقط خدا میدونه و سرنوشت که تقدیرم را
زیبا نوشته یا به تلخی قهوه ی خالص.
رفتم پایین فقط مامان تو نشیمن بودو تلویزیون نگاه می کرد، رفتم جلو صداش زدم.


-مامان؟!
-وایی دختر چقد بی سرو صدایی تو احمی اوحمی ،نزدیک بود سکته کنم.
-خدانکنه،اینارو ولش بابا کو؟
-امروز مشغول هندل کردن مهمونی فرداشب بود خیلی خسته بود شام خورد رفت
خوابید،شامتو گذاشتم توهم برو بخور سرد نشه.
-باشه مرسی.


رو نهار خوری نشسته بودم وشاممو نوش جان میکردم که باران اس داد.


-سلام پشمک .چطوری چه میکنی؟
-علیک.بد.شام میخورم.
-اوه طرز جواب دادنشو نگا توروخدا معلومه میزون نیستی اره؟
-اره.
-بابا دختر بیخیال دنیا دو روزه عشق کن،وایی ماهلی خیلی برای فردا شب ذوق دارم ؛یهو دیدی
بال در اوردم دیدی نیستم بدون دارم تو اسمونا سیر میکنم.
راستی چی میپوشی؟
-نمیدونم بخدا باران اصلا حالو حوصله ندارم.
- چرا دختر ،چیشده فداتشم؟! بگو اروم شی.
-نمیدونم چمه ظهر یهو دلم گرفت هی شور میزنه فک کردم از سر خستگیه 7ساعت خوابیدم ولی باز خوب نشدم.
-بیام پیشت؟میخوایی زنگ بزنم؟
-نه قربون دستت خوب میشم چیزی نیست.
-خیلی خب هرچی بود من هستما،حوصله نداری وقتتو نمیگیرم برو فداتشم.شب بخیر.
-مرسی گلم. شب توهم بخیر.



میزو جمع کردم ،ظرفارو هم شستم.از مامان تشکر کردم و رفتم بالا.

وارد اتاق شدم حس خفگی بهم دست داد ،پنجره رو باز کردم اخیش نسیم خنکی می وزید که موهامو

به رقاصی دعوت میکرد نفس عمیقی کشید سرمو برگردوندم که چشمم افتاد به...

.
.
.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت پنج:

وارد اتاق شدم حس خفگی بهم دست داد ،پنجره رو باز کردم اخیش نسیم خنکی می وزید که موهامو به رقاصی دعوت میکرد
نفس عمیقی کشیدم و سرمو برگردوندم که چشمم افتاد به گیتارم که یه گوشه اویزان بود
این مدت که سرم خیلی شلوغ بود نتونستم حتا لمسشم کنم دلتنگش بودم،شاید کمی اواز خوندن ارومم کنه.
تعریف از خود نباشه صدای خیلی خوبی داشتم.گیتار زدنو دایی محسن یادم داد و اون بود که صدامو کشف کرد.
با اینکه اختلاف سنی زیادی داشتیم ولی خیلی صمیمی بودیم ؛دوستی شیرینی با هم داشتیم.
از بچگی تصور میکردم قاضی ها ادمای بشدت خشک وجدی هستند،که فقط باعث وحشت میشن ،ولی دایی محسن باعث
شد این تصور غلط در من ریشه کن بشه ودرتضاد با تصور من دایی محسن با اینکه یک قاضی بود درکنار عادل بودنش مردی بسیار
مهربون و شوخ بود واقعا از کنار او بودن لذت میبردم.
بیخیال فکر کردن شدم انگشت های سردم را روی سیم های گیتار به رقص دراوردم و اولین نت متولد شد؛رقصش انگشتانم
رو ادامه دادام تا پس زمینه اهنگ مد نظرم به وجود اومد و شروع کردم به خوندن.
.
لالا کن دختر زیبای شبنم*
لالا کن روی زانوی شقایق*
بخواب تا رنگ بی‌مهری نبینی*
توو بیداریه که تلخه حقایق*
.
.
.
به پروانه‌صفت‌ها گفته بودم*
که شمعم میل خاموشی من نیست*
پرنده رو درختم آشیون کن*
حالا وقت فراموشی من نیست*
تو مثل التماس من می‌مونی*
که یک شب روی شونه‌هاش چکیدم*
سرم گرم نوازش‌های اون بود*
که خوابم برد و کوچش رو ندیدم*
.

(آهنگ لالایی از علی زند وکیلی)
.

باصدای اواز خوندن خودم پلکام سنگین شد و همونجا خوابم برد.نور گرم و تیزی روی صورتم افتاده بود که پوستم داغ کرده بود.
چشامو باز کرده که با اولین نفس تک تک مفصلاهام تیر کشیدند، به هرچی جلوم بود فحش میدادم ،لامصب دیشب پنجره رو
نبستم دقیق هم رو به روش نشسنه از وقتی خورشید خانم داره تو اسمون خودنمایی میکه این نور ذوب کننده
رو صورت من بوده والان جدا از اینکه یه طرف صورتم داره ذوب میشه وضعیت بدنم افتضاحه ،کلا سنگ
شده بدنم سنگ خالص ها سفت سفت.
جونننن حالا بدبخت بشین فکر کن با این وضع قشنگ چطوری قراره بامامانت بری خرید؟
هر جوری بود تونستم بلند شم بلخره این هم زیاده باز خدارو شکر،یه دوش ابگرم کمک زیادی بهم میکنه .
زیر دوش بودم که مامان صدام میزد،زیر اب گرم کرختی و سفتی بدنم بهتر شده بود کلمو از در حمام اوردم بیرون منم عین خودش داد زدم:
- بله مامان؟
-زهرمار این چه طرزه جواب دادنته نیم ساعته دارم دنبالت میگردم.
-خب تو چه طرز صدا کردنته ندزدیدنم که بعدم سینگلو بدبختم کسیم ندارم باهاش فرار کنم ،لابد دستم بنده که جوابتو نمیدم دیگه.
-الحق که پرویی زود باش بیا بیرون صبحونتو بخور دیر میشه برای خرید ها.
-توروخدا مامان من نمیام بابا خودت برو چی خواستی برام بخر.
-نچ نمیشه،زود بیایی بیرون ها.

عه،من چطوری به اینا حالی کنم نه حوصله خرید دارم نه لباس جدید میخوام همین هفته ی پیش 3 دست برام سفارش دادند.
دوش گرفتنم تموم شد از سر لج صبحونه نخوردم خودمو اماده کردم رفتم پایین نشستم تا مامان بیاد؛اونم اومد دید باد
کردم بهم گیر نداد چون میدونست الان سگم و بد پاچه میگیرم.
بامامان 3تا مجتمع بزرگو زیرو رو کردیم تا بلخره رضایت داد ،منم بشدت سخت پسندم ولی اصلا حوصله ی مهمونی امشبو ندارم پس
مهم نیست بعدم من که به اونا نمیگم میام یه ذره میشینمو بعد میرم پس حساسیت نسبت به ظاهرم لازم نیست .
مامان با کیسه خرید از مغازه اومد بیرون یه نگاه ناراحت بهم کرد و گفت:

-این خیلی سادس دختر.

بعد تن صداش بلند شد و با خوشحالی گفت :

-تو هرچی بپوشی بهت میاد بیا بریم که دیر شد.

یه سارافن بلند که با یه پارچه لخت و تور صورتی کمرنگ شکل گرفته بود انتخاب کردم از حق نگذریم جدا از سادگیش خیلی دخترونه و خوشکل بود.
به سمت ماشین راه افتادیم وقتی رسیدیم خونه مامان رفت برای اشپزی منم چپیدم تو اتاقم تا عصر که بعد خودمو حاضر کنم.


.............................................................................................................................................................................................................................................................................
شاهان:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................


مختار:خب شاهان برنامه ای داری؟
شاهان:برنامه که یه جورایی اره، این مهمونی فرصت خوبیه که اون شایعه ای که درموردم پخش شده رو ریشه کن کنم.

...

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت شش:


.............................................................................................................................................................................................................................................................................
شاهان:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................


مختار:خب شاهان برنامه ای داری؟
شاهان:برنامه که یه جورایی اره این مهمونی فرصت خوبیه که اون شایعه ای که درموردم پخش شده رو ریشه کن کنم.
-هه شایعه،تو که اینقد شایعه به دمت دوختن که قابل شمارش نیست؛جناب شما بد خواهات از تنوع حشرات
هم بیشتره.اینا نشستن یه سوژه از تو گیر بیارن بت هیت بدن.
-اره خب مخی جون اگه بخوایی کله گنده باشی باید این دردسرا برات چیزی نباشه.ببین باید خوب پیش بریم؛ خیلی برام مهمه ما که تا
الان لو نرفتیم و قرارم نیست لو بریم.


مختار چهره ای جدی به خوش گرفت و حرفمو تایید کرد ادامه دادم:


-یکی اینکه قضیه ی مریضی من کلا ریشه کن بشه اصلا خوش ندارم رقیبام به خاطر یه چیز ساده منو کوچیک ببینن.
-شاهان اون بیماری چیز کوچیکی نیست باید پیگیریش کنی وگرنه خودم لوت میدم.


مختار تو لیست ادمای زندگیم جزو درجه اول هاست، بشدت دوسش دارم و متوجه بودم که این حرفاش از رو محبته.

-باشه بت قول میدم پی اونم میرم ولی فعلا نه مختار الان وضعمون اشفتس،خودتم خوب میدونی چی میگم.
- خیلی خب ولی قول دادیا،حالا بفرمایید ببینم میخوایی چیکار کنی.
- حالا شد.خب ببین قضیه ی قتل اون اسعدی بدجور پخش شده میدونی که به ت*خمم نیست ولی مشکل اینجاست که این
اسعدی طرف خودمون بوده و بخاطر اینکه یه جاسوسی کوچولو کرده از شرش خلاص شدیم همین،پس شرکا احساس
خطر میکنن و برای نجات جونشون عقب نیشینی میکنن میدونی که ما فعلا به اینا نیاز داریم.
بعدشم اینکه میگن من فقط ظاهرم اینه ولی باطنم خودش یه کهکشانه؛اونا نباید این تصورو ازمن داشته باشن .
میخوام بتی که از من تو ذهنشون میسازن این باشه که یه مرد خوش تیپ و خوش گذرون که فقط از راه های سطحی در حال
پول دراوردنه باشه؛باید یه تصور ساده از من داشته باشن چوری که اگه خواستن دورم بزنن فک کنن میتونن ولی وقتی که
بخوان منو دور بزنن در اصل دارن گور خودشونو میکنن .
واسه این میگم مهمه ،اگه این نوچه ها نباشن نقشمون خیلی سخت میشه و اون پول تریلیونی دود میشه میره هوا؛من نمیخوام
عین بابا یه چهره ی وحشناک از خودم تو جامعه بسازم که همه بخاطر ترسی که ازش دارن طرفش میرن، بعد تو اون ور کار در حال
چیدن نقشه ی مرگشن،من میخوام اینا عین سگ گرسنه خودشون بیان طرفم درحالی که من بهترین استیک گوشت دنیارو
جلوشون پرت میکنم که اغشته به سمه.
-خب شاهان جان مثل همیشه که پراز ابهامی هنوز هم بعد از اون همه سال نمیدونم چی تو سرت میگذره ولی هرچی بگی فقط چشم از من میشنوی.
-مخی خودمی اها تا یادم نرفته میخوام یکم دیر بریم اوکی؟
-چرا؟
-میخوام وقتی رسیدیم همه باشن و ببینن من هنوز اون ابهت و عظمت خودمو دارم و خبری از بیماری نیست.
-رو جفت چشام مار هفت خط.


.............................................................................................................................................................................................................................................................................
ماهلی:
..............................................................................................................................................................................................................................................................................


جلو اینه به شاهکاری که ازم در اومده بود نگاه میکردم همه چیز خیلی ساده بود ولی عین یه الماس درخشش داشتم.
مامان در زد و بدون معطلی وارد اتاق شد ،فک کنم از ذوق زیادش برای دیدن من بود چون هیچ وقت همین جوری وارد اتاق نمیشد.


-وایی دختر بزنم به تخته چه قشنگ شدی ماه خانوم.
-مرسی مامان دختر توام دیگه معلومه خوشکل میشم.
-ماهلی دخترم یه چیزی میپرسم راستشو بم میگی مادر؟
-:اره چراکه نه، جونم؟!
-چیزی شده دختر چرا اینجوری شدی ؟چند روزه همش توخودتی دپرسو افسرده .
-راستش...

.
.
.

تذکــــــــــر و اخطار:

هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 
پارت هفت:

شیرین:ماهلی دخترم یه چیزی میپرسم راستشو بم میگی؟
ماهلی:اره چراکه نه، جونم؟!
-چیزی شده دختر چرا اینجوری شدی ؟چند روزه همش توخودتی دپرسوافسرده .
-راستش مامان خودمم گیج شدم نمیدونم چمه یه دل شوره عجیب دارم انگار میخواد یه چیزی اتفاق بیوفته،ولی نگران نباش چیزی نیس این مدت
فشار کاری زیادی روم بود فکر کنم یه دارم جورایی افتریشو پس میدم تونگرانشی فدات شم من الان بیست بیستم.
-امیدوارم چیزی نباشه ولی من تا لبخندتو نبینم دلم اروم نمیگیره .


وقعا چیز خاصی نبود ولی متاسفانه بنده اون قد بدبخت هستم که هر موقع بخواد اتفاقی بیوفته دل شوره میگیرم و اینو هزار بار امتحان کردم همیشه
درست از اب در میاد حالا چه اتفاق خوب باشه چه بد مهم اون حس شیشممه که لطف میکنه بهم خبر میده الان واقعا خوب بودم بخاطر اینکه
مامان هم خیالش جمع بشه لبخندی پر از شادی رو ی لبام چیدم و فاز شوخی گرفتم.

-تو منو ول کن بگو این همه برای کی خوشکل کردی ها شیطون نگران نباش بابا جز تو کسیو نمیبینه.
-ایی دختره ی پرو کاش هیچی نمیگفتم که باز این زبون چرب تو رو دورنمی افتاد ،شوهر خودمه دوس دارم براش خوشکل کنم مشکل داره حسود؟
-حسود؟!جان، من عمرا حسودی بکنم به پایه هم پیر شید ایشالا.
-ایشالا.خیلی خب زبون نریز پاشو بریم پایین بابات منتظره تو ماشین ها.

از این مهمونی ها متنفر بودم چون همه ی پدرو مادرای جمع بخاطر قوی ترکردن رابطه خودشون با شرکت هایی که به نفعشون کار میکردن بچه هاشونو
حراج میکردن ،همه رو به صورت زوج هایی از پیش تعیین شده مشخص میکردن که برای حفظ و قوی تر کردن رابطه اون دوتا شرکت اینا باهم ازدواج
میکنن و وارثشون بعدا ریاست شرکتو به عهده میگیره.فعلا که خدارو شکر منو چند نفر دیگه طعمه نشدیم و باید امشب زود خودموبقاپمو برم وگرنه
معلوم نیست کیو برای من انتخاب میکنن.نمی تونستم به مامان بگم که میخوام فوری بعد ازصرف شام فلنگو ببندمو برم،پس پس یه بهونه توپ تو سرم بندری رفت.

-مامان شما برید من با ماشین خودم میام.
- یعنی چی باماشین خودم میام پاشو بیا همه باهم بریم دیگه.
-راستش از تریپ و استایل امشبم خیلی خوشم اومده میخوام چند تاعکس حسابی بگیرم ،بعدم خودت میدونی عکس گرفتن من چقدر تایم میبره
پس شما برید که اصل کارید ؛ منم بعدا میام.
-خیلی خب مواظب خودت باش،فعلا.
- شماهم همینطور ببای.

اخیش بلخره رضایت داد نجات پیدا کردم .الان که فکر میکنم دروغم نگفتم چندتا عکس ضرر نمیده
از اونجا یی که میخواستم دقیق یه ربع قبل شام برسم بعد به مامان میگفتم توترافیک گیر کردم شروع کردم به عکس گرفتن.
بلخره رضایت دادم ؛کلی عکس گرفتم وهمه شون محشر شده بودن اما من پتانسیل اینو دارم که چند روز به همشون نگاه کنم
و بعد به این نتیجه برسم که اصلا خوشکل نیستن و همشونو راهی سطل زباله گوشیم کنم.

تق تق با کفش های پاشنه بلندم تو پارکینگ راه می رفتم تا به ماشین رسیدم،صدای ضربه زدن پاشنه کفش هام روی سرامیک ها ی پارکینگ پژواک
جالبی رو درست کرده بود.انرژی خاصی گرفته بود یه حس عجیبی نسبت به امشب داشتم که خودمم حالیم نبود چیه دقیقا.
استارتو زدم گوشیمو به اسپیکر ماشین کانکت کردم که الان وقت اهنگ های قریه؛بعد از کلی جستجو یه اهنگ قری پیداکردم
که همزمان با پخش اهنگ این لاستیک های ماشین بود که صدای گوش خراشی ایجاد کرد و در انی از زمان شتاب برداشت.(اهنگ:25بند از خلسه و...).

توی محوطه ای که توی اون باغ بزرگ به عنوان جا پارک ماشین نام گذاری شده بود دنبال جا پارک بودم ؛دیگه داشت اعصابم خورد میشد نیم ساعته
دارم دنبال جا پارک میگردم.از دور یه جارو پیدا کردم که همزمان رو به روی من یه فراری هم می اومد قطعامیخواد اونجا پارک کنه ولی
کور خوندی؛ سریع کفش های 5تومنیم...

.
.
.
تذکــــــــــر و اخطار:
هرگونه استفاده از جلد و متن کتاب به صورت زیراکس، بازنویسی، ضبط کامپیوتری، تهیه CD، نمایشنامه، فیلم¬نامه و استفاده

در سایت¬های مختلف بدون اجازه کتبی ناشر و مؤلف ممنوع است و در صورت مشاهده از متخلفان به

موجب بند۵ از ماده ۲ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان تحت پیگرد قانونی قرار می¬گیرند.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 9)

عقب
بالا