اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام عصیان | فرشته رحمانی کاربر انجمن رمانیک

بنام خدا

نام رمان : عصیان
نویسنده : فرشته رحمانی
ژانر: عاشقانه _ اجتماعی
زبان: اول شخص
شخصیت ها: سید رضا بزرگ منش - مونس توکلی

خلاصه :
سید رضا که به تازگی به چهارمین سال طلبگی خود وارد شده ، پس از دست و پنجه نرم کردن با مصیبت های پی در پی زندگی ، به یکباره دچار تزلزل می شود .
اعتقادات خود را کنار می گذارد غافل از آنکه گذشته همواره گریبان آینده را میگیرد....
به خصوص گریبان مونس رضا را...
عصیان داستان سفری از نگاه یک طلبه به نگاه یک خواننده پاپ است
 
خسته از فشار کار و استرس مداحی، شام‌نخورده سر بر روی بالش می‌گذارم. چقدر خستگی امروز به تنم چسبیده است. محمد اما تا آخر کار، اخم‌هایش در هم بود و هرچه پرسیدم، لب از لب باز نکرد تا دلیلش را بگوید.
کش‌وقوسی به بدنم می‌دهم و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. زیر لب زمزمه می‌کنم: «مولا جانم، امروزم نذر آمدن تو بود، قبولش کن.» بعد از مدت کمی، خواب بر لبخند رضایتم غلبه می‌کند.

نیمه‌شب با صدای هشدار تلفن همراهم از خواب بیدار می‌شوم. چشم می‌گردانم تا پیدایش کنم و صدایش را قطع کنم. یادم می‌آید که آن را روی میز، کنار کتاب‌های درسی‌ام گذاشته‌ام. آهسته بلند می‌شوم و صدایش را قطع می‌کنم. پیراهن سپیدم را روی زیرپوش آبی‌ام می‌پوشم و آستینش را برای وضو بالا می‌زنم.
ناگهان هوس وضو گرفتن با آب حوض به سرم می‌زند. بی‌درنگ حوله را برمی‌دارم و آهسته به حیاط می‌روم. در این هوای گرگ‌ومیش، نگاه کردن به آسمان لذت غریبی دارد؛ به‌خصوص اگر کنار حوض آب و گلدان‌های شمعدانی بنشینی و نفس عمیق بکشی تا مشامت از عطر خوش یاس و شمعدانی پر شود. دستی به گلبرگ شمعدانی می‌کشم و این همه زیبایی‌اش را شکر می‌کنم. هوای دم صبح خنک است و جان می‌دهد که توی حیاط، زیر سقف آسمان، نماز عشق بخوانی.
از تجسم این خیال لبخند می‌زنم و با شوق وضو می‌گیرم. گلیمی را که روی تخت بود برمی‌دارم و روی زمین پهن می‌کنم. دلم نمی‌آید با رفتن به خانه و ایجاد سر و صدا، بی‌بی و آقاجان را بیدار کنم، پس تکه سنگی، مهر نمازم می‌شود. دو ساعت و نیم تا اذان صبح مانده و من، بی‌قرار، نماز شبم را اقامه می‌کنم.
_ «دو رکعت نماز نافله شب می‌خوانم، الله اکبر.»
رکعت به رکعت می‌خوانم و وجودم سرشار از عشق می‌شود. به قنوت می‌رسم و چشم‌هایم پر از اشک می‌شود. صدای «الهی العفو» گفتنم بلند می‌شود، مگر سوز این صدا وسوسه‌هایم را فراری دهد. رکوع آخرم کمی طولانی می‌شود. انگار دل بی قرارم نمی‌خواهد این نماز به پایان برسد.
_«سَمِعَ اللهُ لِمَن حَمِدَه... الله اکبر.»
با دلی لرزان سر بر خاک می‌گذارم. زمزمه میکنم :
_کاش می‌شد تا ابد دلم برات بلرزه.
از کرده و نکرده ام استغفار می‌کنم و نماز را تمام می‌کنم. دلم در سینه بی‌تابی می‌کند. کاش حداقل یک قطره اشک از این چشمان مغرور پایین می‌ریخت. کاش چشم‌های سخاوتمند محمد برای لحظه‌ای از آنِ من می‌شد تا به اندازه این همه سال سکوت، بگریم و عقده دل باز کنم. کاش کمی هم سر نماز می‌باریدم... افسوس.
 
روی گلیم دراز می‌کشم. سوسوی ستاره‌ها در این هجمهٔ سیاهی چقدر زیبا و دلنشین است. با خودم فکر می‌کنم چه نظم شگفت‌انگیزی در این آسمان پُرعظمت برپاست و من چقدر در این جهان کوچکم. من در مقابل این همه عظمت خدا، همانند دانهٔ خردلی در برابر کرهٔ زمینم. «خدایا، چقدر بزرگواری که همیشه حواست به این دانهٔ خردل بوده است. چقدر حکیمی که این دانهٔ خردل را اشرف مخلوقاتت قرار دادی و بزرگش کردی.»

صدای به‌هم‌خوردن دری، مرا از جا بلند می‌کند. منشأ صدا از درِ زیرزمین است. با هول به طرف زیرزمین می‌روم که متوجه چراغ روشنش می‌شوم. خیز برمی‌دارم تا اگر دزد بود یقه‌اش را بگیرم، اما درجا خشکم می‌زند. هاج‌وواج به دختری نگاه می‌کنم که روی پلهٔ زیرزمین خشکش زده است. قفسهٔ سینه‌ام را از هوا پر و خالی می‌کنم تا شاید کمی آرام شوم.
دختر روبه‌رو چادر سپیدش را جلوتر می‌کشد و سر به زیر می‌اندازد. من اما نگاهم بین چادر و صورتش، که زیر روشنایی چراغ دیده می‌شود، در نوسان است. آهسته می‌گوید:
_ «ببخشید، فکر کنم ترسوندمتون.»
و بعد، شرمزده، لب‌هایش را به دندان می‌کشد.

صدایش در سرم زنگ می‌خورد و شرمگین، نگاهم را پایین می‌اندازم. سعی می‌کنم اطلاعات ذهنم را با این دختر، که نیمه‌شب روی پله‌های زیرزمین پیدایش شده، تطبیق بدهم. یادم به حرف آقاجان می‌افتد که هنگام شیرینی پخش کردن گفت مهمان‌های زیرزمین آمده‌اند. پس این دختر باید...
آهی از سر افسوس می‌کشم. چقدر این روزها کم‌حافظه شده‌ام. سعی می‌کنم خودم را جمع‌وجور کنم. همان‌طور که با شتاب به طرف خانه می‌روم، با لکنت می‌گویم:
_ ب... ببخشید... م... من نمی‌دونستم شما اومدید. ع... عذر می‌خوام.
و سپس هول‌زده خودم را به داخل خانه می‌اندازم. نمی‌دانم چگونه خودم را به اتاقم می‌رسانم و پشت میز می‌نشینم. دستی به صورتم می‌کشم و دانه‌های ع×ر×ق را از روی پیشانی‌ام پاک می‌کنم.

دوباره تصویر دخترک در خیالم مجسم می‌شود؛ تصویرِ صورت مهتابی و گِردش که با آن چشم‌های درشت‌شده از ترس و حیرت، ملاحت شیرینی داشت. حیرت‌زده از این تفسیرِ ذهنم، استغفار می‌کنم. لبم را به دندان می‌کشم و بی‌اختیار، لب‌های به دندان گرفته‌شدهٔ آن دختر پس از عذرخواهی‌اش، در پیش چشمانم نمایان می‌شود.
کلافه سرم را تکان می‌دهم تا این تصاویر از ذهن آشفته‌ام بیرون بریزند. هنوز هم می‌توانم صدای کوبش بی‌امان قلبم را بشنوم. کاش... کاش نگاه خیره‌ام غافلگیرش نمی‌کرد. کاش گوش‌هایم آن‌قدر بی‌خیال، صدای لطیف آن دختر را نمی‌شنید. خدایا، حکمت این دیدار ناگهانی چیست؟ چند صلوات می‌فرستم و سعی می‌کنم آنچه را دیده‌ام فراموش کنم. قرآن را برمی‌دارم و تا اذان صبح، خط به خطش را می‌خوانم تا شاید از وسوسهٔ خیال کردن آن دختر رها شوم.
 
صدای اذان مرا به خود می آورد. با آرامش به طرف سجاده ام می روم و رو به قبله پهنش می کنم. صدای بهم خوردن وسایل از آشپرخانه به گوشم می رسد و این یعنی بی بی جان بیدار شده.
دستم را روی قلبم می گذارم، آرام می کوبد. لبخندی می زنم و قامت می بندم.
بعد از اقامه ی نماز به طرف آشپرخانه می روم تا در چیدن سفره ی صبحانه به بی بی کمک کنم اما طبق معمول دیر می رسم و می بینم بی بی به تنهایی سفره انداخته است.
- سلام بی بیِ گل و گلاب. باز که شما تنها تنها زحمت کشیدی؟
- علیک سلام گل پسرم، صبحت بخیر، چه زحمتی؟ همین کارم نکنم که باید مثل فسیل گوشه ی خونه بپوسم
- دور از جونت. آقاجان کجاست؟
کتری را بر میدارد و آب جوش را داخل قوری چینی سپید می ریزد.
- رفت نون بگیره. می دونی که عادت داره
حرف های آقاجان توی سرم تکرار می شود
- مرد باید با عشق سر صبح پاشه بره نونوایی، برا سفره ش نون بیاره و زن و بچش رو دور خودش جمع کنه، که اگه غیر این باشه میشه شکم پر کردن. شکم پر کردنو همه بلدن بابا جان. مرد باید سر سفره ی دلش بشینه و عشقشو تو خانوادش تقسیم کنه
بی بی هم هر صبح خودش سفره پهن می کرد و اجازه نمی داد راضیه دست به چیزی بزند.
عاشقانه های این زن و شوهر ماورای تصور من بود.
به اتاق راضیه می روم تا از خواب بیدارش کنم.
از سالن مستطیلی شکل می گذرم و چند تقه به در اتاق راضیه می زنم. جوابی نمی شنوم و دوباره به در می زنم. بالاخره صدایش بلند می شود.
- بیدار شدم داداش، الان میام
لبخندی به صدای خواب آلودش می زنم و منتظر دیدن صورتش می شوم. از دیشب ندیدمش و دلتنگش شده ام.
کمی بعد چهره ی خواب آلود و پف کرده اش توی قاب در نمایان می شود.
- سلام صبح بخیر داداش
- سلام بر خواهر عزیز من، چقدر می خوابی تو دختر؟
مظلومانه نگاهم می کند که خنده ام می گیرد و پیشانی اش را می بوسم.
- برو دست و روتو بشور بیا سر سفره
لبانش به خنده باز می شود.
- چشم
صدای زنگ در بلند می شود. به خیال اینکه آقاجان است، با عجله خودم را به حیاط می رسانم تا در را باز کنم.
اما باز هم همان دختر دیشبی، نان به دست، پشت در نمایان می شود.
اینبار زودتر نگاه می گیرم و کنار می روم تا وارد خانه شود. وارد حیاط می شود و رو به من می ایستد.
- سلام صبحتون بخیر. ممنونم
انگار زبانم به کامم چسبیده باشد، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. تنها مقابل حرف هایش سکوت می کنم و به طرف خانه می روم. اگر کسی مرا می دید قطعا فکر می کرد از حیوانی درنده می گریزم.
بی بی سفره سفید رنگش را چیده و پنیر و گوجه را روی آن گذاشته بود.راضیه هم کنار سفره نشسته بود و استکان ها را مرتب می کرد.
بی بی با دیدن من سرش را بالا گرفت.
- کی بود مادر؟ آقات نیومده؟
سرم را به زیر می اندازم. چقدر خوب که بی بی دیشب مرا در آن وضعیت ندیده است.
- همسایه پایینی بودش.
- آهان. خیلی خانواده با محبتی هستن. دوتا بچه داره. یک دختر و یک پسر خیلی کوچیک.
- زنده باشند بی بی جان
صدای تق تق عصا به گوشم می رسد و این یعنی آقاجان از راه رسیده.
نیم خیز می شوم تا نان را از دستانش بگیرم که راضیه زودتر از من خودش را به آقاجان می رساند و نان ها را می گیرد. آقاجان هم این محبت راضیه را بی جواب نمی گذارد و پیشانی اش را می بوسد.
- صبحت بخیر گل دختر بابا
- صبح شماهم بخیر باباجان
بی بی که انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
- حاجی امروز مونس جان تنها تو این تاریکی رفته نونوایی اگه زحمتتون نمیشه از فردا برای همسایمونم نون بگیرید
- ای به چشم حاج خانوم
 
کنار سفره می نشیند و از سینی طلایی رنگ، یک چایِ لیوانی بر می دارد. آن را نزدیک صورتش می برد و بو می کشد.
- گل بی بی دستت درد نکنه عجب بوی خوشی داره این چایی
لبخند بی بی صورت زیبایش را زیباتر می کند.
- نوش جان
ذهن کلافه ام پر می کشد سمت دختر تازه وارد. دلم به هم می پیچد. انگار قرار است اتفاق بدی بیافتد، دلشوره تمام وجودم را سست می کند. می دانستم بی بی بزودی متوجه حالم می شود. دو لقمه توی دهانم می گذارم و از سر سفره بلند می شوم.
سر ها به طرف من می چرخد. بدون توجه به پرسش توی چشم هایشان الحمدلله می گویم و روانه ی اتاقم می شوم.
کتاب های حوزه را رو برویم می چینم اما دست و دلم به خواندن هیچکدام نمی رود.
بالشم را بر میدارم و روی زمین می اندازم. دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. سعی می کنم به هر چیزی فکر کنم جز آن دختر و دلشوره ام.
اشعار مولانا را زیر لب زمزمه می کنم و به آینده ی درخشانم در حوزه علمیه فکر می کنم. برنامه ام برای تابستان آشنایی با علم صرف و نحو بود. هرچند این ها جزو دروسی است که باید پس از ده سال باید بیاموزم اما عطش من در یادگیری بی قرارم کرده است.
از این بیهوده نشستنِ کسالت بار، بیزارم. نیم خیز می شوم و تلفن همراهم را برمی دارم. توی لیست موسیقی دنبال سخنرانی استاد عظیمی می گردم و جلسه سوم دین فطری اش را پخش می کنم.
شاید این حرف ها کمی حواسِ منِ آشفته را جمع کند.
جایی توی ذهنم تمام این شگفتی های عالم را ثبت می کنم. و روی آن می نویسم: چون نیاندیشی خطاست!
حقیقت هم همین است. یا نباید سمت دانشی رفت یا اگر علمی را فرا می گیریم در قبال آن مسئول می شویم. درست است که ذکات علم نشر آن است اما قبل از نشر آن علم، باید خودمان به آن عمل کنیم.
گاهی این قاعده من را از بیشتر دانستن می ترساند. انگار هر چه کمتر بدانم مسئولیتم کمتر است و راحت ترم.
به یکباره آیه ای توی سرم تکرار می شود: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ» ( همانا اسنان را در رنج آفریدیم)
نفس عمیقی می کشم و زمزمه می کنم: باشه خدا، اصلا به قول مولانا هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند. اگر بنا بر اینه که من رنج ببرم، پس این رنج رو جوری مدیریت می کنم که تهش برسم به تو. هر چند ته هر راهی تویی، حتی جهنم، جهنم درد نداشتنته، اما می خوام جوری بهت برسم که دردم فقط بیشتر دیدنت باشه
دوباره دلشوره می گیرم.
- الهی، نکنه این هم یه آزمونه؟ نکنه اون دختر یه وسیله ی سنجشه؟
توی خودم جمع می شوم و چشم هایم را می بندم. صورت مهتابی دختر پیش چشمانم نمایان می شود. ترسان از جا بلند می شوم.
چشم هایم درشت می شوند و سرم نبض می زند. طول و عرض اتاقم را طی می کنم و بی توجه به صدای قلبم با خودم حرف می زنم
- خدایا غلط کردم نگاه کردم. افسار این چشما دست من نبود. یعنی تو اون لحظه دست من نبود
عجز توی صدایم دلم را آشوب می کند. این دیوانگی از من بعید است.
انگار با این حرف ها آرام نمی شوم. وضوی صبحم را دارم. سجاده ام را پهن می کنم.
باید از آن نگاه لعنتی رها شوم. باید توبه کنم....
 
گیج و ویج به سجاده خیره می مانم. توبه از چه؟ از نگاه بی منظوری که جا ماند روی قرص ماه قاب شده در چادری رنگی یا از این تپش های ترسناک قلبم به وقت یاد آوری؟
می خواستم چه کسی را فریب بدهم؟ خودم یا خدا؟
بغض معصومانه ای بیخ گلویم می نشیند. من بلد این راه نبودم. نمی دانستم وقتی دلم اینطور به تالاپ و تولوپ می‌افتد تقصیر کدام رکن جسم و جان است.
زوم را زدم تا چشمانم را به گناه ناکرده توبیخ کنم و به چرایی حالم ننگرم.
با قلبی آرام تر زمزمه کردم:
- قبول، من بلد نیستم، ولی تو بلدی! تو میدونی پس این دل دل زدنام چیه! پس خودت راه درست رو نشونم بده.
صدای کوبیدن درب اتاق توجهم را از حاشیه طلایی سجاده میگیرد.
- بفرمایید تو
چهره ی نگران راضیه توی قاب در قهوه ای سوخته نمایان می شود.
می دانستم پی پرسش کدام سوال آمده. لبخندی به چشمان مشکی پر از سوالش زدم، چشمانش می پرسید بی آنکه زبانی در دهان بچرخاند
- خوبم، فقط باید از خودم حساب پس می‌گرفتم
روی صندلی فلزی کنج اتاق، درست روبروی من نشست و شروع کرد به بافتن موهای بلندش
- چجور سوالی که اول صبح تورو از سر سفره ی بی بی بلند میکنه و میاره عزلت؟
از جا بلند میشوم و موهایش را نوازش میکنم، دستش را کنار می کشد تا به وظیفه برادرانه یعنی به هم بافتن موج موهایش برسم.
- هنوز حیرونم، یکم نابلدم! ولی قول میدم وقتی فهمیدم تو اولین محرمم باشی برای شنیدنش.
می‌دانستم ابرو بالا انداخته و لپ هایش را پر از هوا می کند. عادت همیشگی اش به وقت نرسیدن به جواب دلخواه بود.
ریز می خندم و کش موی گل آفتابگردان را به انتهای موهایش می‌بندم و روی سرش را می‌بوسم.
- جواب بی بی با خودت
- چیزی پرسیده؟
نیمچه لبخندی می زند
- نه، میدونی که عادت به پرسیدن نداره، مثل تو که چشمای منو می‌خونی من علامت سوالایی که از چشماش میزنه بیرون رو میبینم
- جواب بی بی هم به وقتش با من
از روی صندلی بلند می شود و دستی به موهایش می کشد، راضی از بافتش به طرف در می رود و زمزمه می کند:
- ممنونم داداش
با صدایی تحلیل رفته می گویم:
- خواهش میکنم قند و نبات
و نگاهم در تردد بین گام های راضیه و سجاده ی بلاتکلیف کنج اتاق می ماند
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
929

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا