صدای اذان مرا به خود می آورد. با آرامش به طرف سجاده ام می روم و رو به قبله پهنش می کنم. صدای بهم خوردن وسایل از آشپرخانه به گوشم می رسد و این یعنی بی بی جان بیدار شده.
دستم را روی قلبم می گذارم، آرام می کوبد. لبخندی می زنم و قامت می بندم.
بعد از اقامه ی نماز به طرف آشپرخانه می روم تا در چیدن سفره ی صبحانه به بی بی کمک کنم اما طبق معمول دیر می رسم و می بینم بی بی به تنهایی سفره انداخته است.
- سلام بی بیِ گل و گلاب. باز که شما تنها تنها زحمت کشیدی؟
- علیک سلام گل پسرم، صبحت بخیر، چه زحمتی؟ همین کارم نکنم که باید مثل فسیل گوشه ی خونه بپوسم
- دور از جونت. آقاجان کجاست؟
کتری را بر میدارد و آب جوش را داخل قوری چینی سپید می ریزد.
- رفت نون بگیره. می دونی که عادت داره
حرف های آقاجان توی سرم تکرار می شود
- مرد باید با
عشق سر صبح پاشه بره نونوایی، برا سفره ش نون بیاره و زن و بچش رو دور خودش جمع کنه، که اگه غیر این باشه میشه شکم پر کردن. شکم پر کردنو همه بلدن بابا جان. مرد باید سر سفره ی دلش بشینه و عشقشو تو خانوادش تقسیم کنه
بی بی هم هر صبح خودش سفره پهن می کرد و اجازه نمی داد راضیه دست به چیزی بزند.
عاشقانه های این زن و شوهر ماورای تصور من بود.
به اتاق راضیه می روم تا از خواب بیدارش کنم.
از سالن مستطیلی شکل می گذرم و چند تقه به در اتاق راضیه می زنم. جوابی نمی شنوم و دوباره به در می زنم. بالاخره صدایش بلند می شود.
- بیدار شدم داداش، الان میام
لبخندی به صدای خواب آلودش می زنم و منتظر دیدن صورتش می شوم. از دیشب ندیدمش و دلتنگش شده ام.
کمی بعد چهره ی خواب آلود و پف کرده اش توی قاب در نمایان می شود.
- سلام صبح بخیر داداش
- سلام بر خواهر عزیز من، چقدر می خوابی تو دختر؟
مظلومانه نگاهم می کند که خنده ام می گیرد و پیشانی اش را می بوسم.
- برو دست و روتو بشور بیا سر سفره
لبانش به خنده باز می شود.
- چشم
صدای زنگ در بلند می شود. به خیال اینکه آقاجان است، با عجله خودم را به حیاط می رسانم تا در را باز کنم.
اما باز هم همان دختر دیشبی، نان به دست، پشت در نمایان می شود.
اینبار زودتر نگاه می گیرم و کنار می روم تا وارد خانه شود. وارد حیاط می شود و رو به من می ایستد.
- سلام صبحتون بخیر. ممنونم
انگار زبانم به کامم چسبیده باشد، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. تنها مقابل حرف هایش سکوت می کنم و به طرف خانه می روم. اگر کسی مرا می دید قطعا فکر می کرد از حیوانی درنده می گریزم.
بی بی سفره سفید رنگش را چیده و پنیر و گوجه را روی آن گذاشته بود.راضیه هم کنار سفره نشسته بود و استکان ها را مرتب می کرد.
بی بی با دیدن من سرش را بالا گرفت.
- کی بود مادر؟ آقات نیومده؟
سرم را به زیر می اندازم. چقدر خوب که بی بی دیشب مرا در آن وضعیت ندیده است.
- همسایه پایینی بودش.
- آهان. خیلی خانواده با محبتی هستن. دوتا بچه داره. یک دختر و یک پسر خیلی کوچیک.
- زنده باشند بی بی جان
صدای تق تق عصا به گوشم می رسد و این یعنی آقاجان از راه رسیده.
نیم خیز می شوم تا نان را از دستانش بگیرم که راضیه زودتر از من خودش را به آقاجان می رساند و نان ها را می گیرد. آقاجان هم این محبت راضیه را بی جواب نمی گذارد و پیشانی اش را می بوسد.
- صبحت بخیر گل دختر بابا
- صبح شماهم بخیر باباجان
بی بی که انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
- حاجی امروز مونس جان تنها تو این تاریکی رفته نونوایی اگه زحمتتون نمیشه از فردا برای همسایمونم نون بگیرید
- ای به چشم حاج خانوم