عشق! عشق در خیال من، دختر پریوشی است که بوی گلاب چادر سپیدش، هوش از سرم می برد. دختری که با صدایی نرم و لطیف نامم را صدا می زند و صورتش از شرم حضورم گلگون می شود. بعید می دانم جنس عشق محمد این باشد.
با وسواس مشغول جارو زدن می شوم و سجاده ها را تا میزنم. گلاب پاش را از روی طاقچه ای که زیر پنجره ی آهنی و بزرگ بود برداشتم و کمی اطراف را معطر کردم.نفس هایم عمیق شد. همیشه این بوی خوش مدهوشم می کند.
دستی به لباس هایم می کشم و مرتبش می کنم. چراغ ها را خاموش می کنم و به سمت محمد که مشغول چیدن شاخه گل ها توی سطل بود، می روم. کلید مسجد را به طرفش می گیرم، سرش را بلند می کند و با گره ای میان ابروان می پرسد:
- رفتنی شدی؟ نمیشه یکم دیرتر بری؟
- چرا؟ کاری مونده؟
نیشخندی می زند، کلید را از دستم می قاپد و چند گام به عقب بر می دارد. با سردرگمی به چشم های خندانش نگاه میکنم که در حین رفتن به طرف حوض است.
- برادر چند بار بگم حاج بابات سر خر نمی خواد؟ بابا حداقل بیست دقیقه تنهاشون بذار آخر عمری یه لاوی بترکونن.
اخم هایم توی هم می رود و خیز می گیرم تا چند مشت نثار صورتش کنم، اما او که از قبل پیش بینی عکس العملم را کرده بود ، فرار را بر قرار ترجیح می دهد.
هجوم می برم سمتش که چند دور دیگر هم می چرخد و روبه روی من آنطرف حوض توقف می کند.خبیثانه لبخندی می زنم و روبرویش می ایستم. خودش را جمع می کند و با لحنی زنانه می گوید:
- رضا به من دست نزنیا، مرتیکه هیز مگه فیلم هندیه دور حوض افتادی دنبالم؟ خب حداقل خیر سرت یه حلقوم برام عر عر می کردی، اون وقت منم اینطور تو کف نمی ذاشتمت
چشم هایم از فرط تعجب گشادمی شود. هنوز هم عادت بی این بی حیایی های محمد ندارم. با حرص به سمتش دویده و یقه اش را می گیرم. تقلا می کند تا رهایش کنم اما در یک حرکت ناگهانی، سرش را توی آب فرو میبرم
می خندم و به دست و پا زدنش نگاه می کنم. چند بار همین کار را تکرار می کنم و در نهایت وقتی از نفس می افتد رهایش می کنم.
-گور به گور شی، ذلیل شی. کفنت کنم و مجلس عزات رو تو همین مسجد بگیرم
هنوز هم لحن زنانه اش را حفظ کرده است. با خنده لگدی به پایش می زنم که خودش را از دسترسم خارج می کند. آب از سر و رویش می چکد
با حرص موهایش را به عقب می فرستد و با حفظ لحن می نالد:
- برو تا نزدم زیر و بمتو فالژ نکردم مرتیکه
بلند می خندم و قصد رفتن می کنم
از مسجد بیرون می روم و در پناه سایه، به طرف خانه گام بر می دارم. خانه ای که مامن روح من است. با آن حیاط بزرگ و زیبا که درست در وسطش حوض کاشی کاری شده ی مستطیلی قرار دارد. روی لبه ی حوض گلدان های شمعدانی راضیه ، خواهر بزرگترم، قرار دارد که عطر خوشش مستم می کند.
انتهای حیاط و کنار دیوار، باغچه ی کوچکی پر از سبزی و گل های محمدی و پیچک وجود دارد. برای لذت بردن از این فضای دل انگیز، تخت بزرگی میان حوض و باغچه گذاشته ایم که رویش را گلیم کرمانجی بی بی پوشانده.
ساختمان خانه در ارتفاع یک متری از سطح حیاط قرار دارد و باید پنج پله موزاییکی را بلا بروم تا به ساختمان اصلی خانه برسم. و درست کنار این پله ها، چند پله ی کوتاه وجود دارد که منتهی به زیر زمینی است که مدت هاست خالی و بی سکنه مانده.
بالاخره به خانه می رسم. زنگ را فشار می دهم و صدای سوت بلبل به گوشم می رسد. صدای تق تق برخورد عصا به موزاییک کف حیاط نوید حضور حاج بابا را می دهد. کاش کلید هایم را فراموش نمی کردم و اسباب زحمت آقاجان را فراهم نمی کردم. در را که باز می کند، شرمنده و سر به زیر سلام می دهم.
_ سلام آقاجان، شرمنده من باز بی حواسی کردم و کلیدم رو جا گذاشتم
_ دشمنت شرمنده پسر جان، بیا که به موقع اومدی
پرسشگر نگاهش می کنم که می خندد و در را می بندد
_ نترس رضا جان، اگر خدا بخواد خیره
_ ان شاالله، شما بفرمایید آقاجان، من یه آبی به دست و روم بزنم میام بالا
سری تکان می دهد و می رود. صورتم را با آب حوض می شویم. خنکی آب آرامش عجیبی به تن خسته ام می دهد. درست برعکس گرما و آفتاب که اعصابم را به هم می ریزند.