اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام عصیان | فرشته رحمانی کاربر انجمن رمانیک

بنام خدا

نام رمان : عصیان
نویسنده : فرشته رحمانی
ژانر: عاشقانه _ اجتماعی
زبان: اول شخص
شخصیت ها: سید رضا بزرگ منش - مونس توکلی

خلاصه :
سید رضا که به تازگی به چهارمین سال طلبگی خود وارد شده ، پس از دست و پنجه نرم کردن با مصیبت های پی در پی زندگی ، به یکباره دچار تزلزل می شود .
اعتقادات خود را کنار می گذارد غافل از آنکه گذشته همواره گریبان آینده را میگیرد....
به خصوص گریبان مونس رضا را...
عصیان داستان سفری از نگاه یک طلبه به نگاه یک خواننده پاپ است
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه :


من شکست خورده ام!
نه ایمانی ست که رویین کند تن زخمی ام را
و نه دوست داشتنی.


در این برزخ تنهایی، کنج خودم کز کرده ام
و به تو می اندیشم.


دیگر در این " خلوت خالی" چشم هایت مرا نمی پاید
و در این " شکسته از غرور عصیان زده" حضورت را نمی یابم


بیا ....!
بیا و از این بی کسی محض، عبور کن
دلتنگی بودنت، نفسم را بریده ...


کلافه دست هایم را توی هم می پیچم، کاش کنار مونسم می ماندم. لعنت به محمد و اصرار بیخودش.
به صندلی زهوار در رفته ام تکیه میزنم و بی هدف اتاق کوچکم را رصد می کنم. کتاب های روز های تباه شده ی عمرم رامی بینم که لایه ای از گرد و غبار رویشان را پوشانده. چقدر از آن سال ها و این کتاب ها دورم.
چشمم می خورد به جلد سپید قرآن بی بی و صوت خوشش در سرم طنین انداز می شود. دست دراز می کنم برای برداشتنش، اما در میانه راه می مانم و دست پس می کشم.
عصبی پاهایم را تکان می دهم. حرف های آن پزشک احمق مدام توی سرم تکرار می شود:
- باید فقط دعا کنید و منتظر یه معجزه باشید
معجزه! پوزخند عمیقی میزنم و بغضم را فرو می خورم. مردم ساده دل و خوش باور! کدام معجزه؟ کدام خدا؟
سعی می کنم چشمان بی فروغ مونسم را به خاطر بیاورم. مونسی که در عنفوان جوانی، گوشه ی بیمارستان در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است.
بغض تلخی که گریبان گلویم را گرفته پس می زنم و خیره به چهارچوب آهنی در، تصویرش را خیال می کنم
با همان چادر سپید گلدار، همانی که با اصرار از امامزاده برایش خریدم. لبخند می زند و شرمگین نگاهم می کند
با حسرت به این رویا خیره می شوم، کاش بودی مونسم، کاش!
تیک تاک ساعت هشدار می دهد که زمان برای داشتن او محدود است.
سر بر می گردانم و چهره ی آشفته ام در شیشه ی سکوریت پنجره نمایان می شود. ابروان پرپشتم را درهم می کشم. ببین چه بر سرم آورده ای مونس!
هرم گرم نفس هایش کنار گوشم ،حس را از تنم می برد و صدای لطیفش قلبم را از جا می کند.
- آقا رضا باز که شلخته شدید! ببینید چقد ریشاتون بلند شده.
به یکباره از جا بلند می شوم. صندلی از شدت برخاستنم به پشت می افتد و پایه اش، ساق پایم را خراش می دهد.
به عقب برمیگردم تا شاید صاحب این صدا را بیابم، اما تصویری از یک اتاق خالی در پیش چشمانم به رقـ*ـص در می آید.
قلبم بی امان می کوبد! بی اختیار دست های لرزانم را بروی ریش هایم می کشم. حجمی از دلتنگی و ترس از نداشتنش به دلم سرازیر می شود. مونس، مونس من...
بغض راه نفسم را می بندد. آخرین بار کی این بغض سمج را شکستم؟ روز مرگ بی بی؟ نه، آن روز ها چشمه ی اشکم نمی جوشید.
خیره به قاب لیلی و مجنون، آن شعری که دوست داشت را زمزمه می کنم:

- وانگه مژه را پر آب کردی
با باد صبا خطاب کردی :
کای باد صبا به صبح برخیز
در دامن زلف لیلی آویز

نزدیک تر می روم و دست می کشم روی طرح لیلی...
دلتنگم مونس، دلگیرم
...
- گو آنکه به باد داده ی توست
بر خاک ره اوفتاده ی توست
از باد صبا دم تو جوید
با خاک زمین غم تو گوید

چشم هایم به سوزش می افتد، نمی خواهم! نمی خواهم بشکنم. سر بر دیوار می کوبم تا شاید این بغض لعنتی دست از سر چشم های خسته ام بردارد.
طنین صدایش که همنوا با من شعر را زمزمه می کند، دلم را می لرزاند.
- ای شمع نهان خانه ی جان
پروانه ی خویش را مرنجان!

لب هایم را محکم روی هم فشار می دهم و چشم می بندم.اما صدایش از سرم بیرون نمی رود
_ آقا رضا سجاده تون رو پهن کردم ها

مشت می کوبم به دیوار. نیست، نیست و این بودن خیالی اش را نمی خواهم.
- نمی خوای این قهر رو تمومش کنی سید؟
دست هایم را حایل گوش هایم می کنم تا نشنوم.
نمی خواهم مونسم، نمی خواهم این قهر را تمام کنم.
- بس نیست این همه دوری؟
دیوانه وار می چرخم و محکمتر گوش هایم را می گیرم، نگو مونسم، نگو! به جنون رساندی ام..
- خدا هم تاب قهرتون رو نداره ها!

از برخورد تنم با دیوار، درد زیادی توی شانه ام می پیچد. تعادلم را از دست می دهم و روی زانوانم خم میشوم.
نفس هایم به شماره می افتد و قطرات درشت ع×ر×ق، پشانی ام را تر می کنند.
فریاد میزنم:
- من بر نمی گردم
چشم های دلخور مونس پشت پلک هایم نقش می بندد. قلبم به تلاطم می افتد، اخم نکن مونسم، تاب چین پیشانی ات را ندارم...
کلافه رو میگیرم از نگاهش و مشت می کوبم بر زمین.
- برگردم که چی؟ بازم بشم اسباب بازی واسه سرگرمی و خندش؟ اصلا مگه هست؟ مگه خودش دستمو ول نکرد؟
صدایم تحلیل می رود و دست های مشت شده ام باز می شود. انگار دیگر تاب این تن خسته را ندارم.
- خودت شاهد بودی مونس، دیدی بعد یه عمر بنده ی سر به راه بودن، چه عذابی سرم نازل کرد. دیدی چطور آقاجون رو ذلیل یه مشت حاجی بازاری نامرد کرد . دیدی چطور بی بی رو دق داد و راضیه روبی پناه کرد.
برنمی گردم مونس. نمی خوامش.
حالم از بغضی که صدایم را می لرزاند بهم می خورد.
صدای نازکش دلم را زیر و رو می کند.
- باز شروع کردی سید؟ بی بی و آقاجون مال خودش بودن
نگاه می دوزم به عمق آن چشمان میشی معصوم و قلبم به تلاطم می افتد
- تو که مال منی مونس، مال خودمی! چرا تورو داره ازم می گیره؟
چرخی زد و عطر یاس فضا را پر کرد. سر انگشتانم برای لمس تاب گیسوان سیاهش به خواهش افتاد.
- همه مال خداییم آقا رضا، حتی من!
قلبم تیر می کشد. حتی تو؟ حتی تو مونس؟
قطرات اشکبی امان روی صورتم می چکد، هق هقم بلند می شود. بالاخره شکستم... طاقت این یکی را دیگر ندارم. به خود بی معرفتت قسم که تاب این یکی را اصلا ندارم.
دستی به محاسن تر شده از اشکم می کشم. این گریه بند آمدنی نیست.
سر بر می گردانم و چشمم به سجاده ی آبی، روی طاقچه ی گچی کنج اتاق می خورد؛ از کی رهایش کردم؟
به دیوار تکیه می زنم و زانوانم را در آغوش می کشم. چقدر بی مونس غریبم در این خانه!
فکرم پر می کشد به سه سال اخیر و بوی بهار نارنج مشامم را پر می کند.
 
آخرین ویرایش:
فصل اول: در گذر از کوچه ی خاطره

سال ۱۳۹۲ هجری شمسی، بجنورد

ریسه های رنگارنگ را روی دوشم می گذارم و پایم را روی اولین پله ی نردبان چوبی سفت می کنم. پا روی پله ی سوم که می گذارم،نردبان لق می زند و تعادلم را از دست می دهم.
با دست آزادام به آجر برآمده از دیوار چنگ میزنم و صاف می ایستم؛ محمد با خنده خطابم می کند:
- سید روز عیدی نیوفتی بمیری جشنمون عزا شه؟!
می خندم و سر تکان می دهم، امان از زبان این پسر.
- نترس محمد جان، تو این نردبون رو سفت نگه دار، من قول میدم زنده بمونم و خودم کفنت کنم!
یاز شیطنتش گل می کند و تکانی به نردبان می دهد. غافلگیر میشوم و ریسه ها از دستم سر می خورند. تقلا می کنم برای گرفتنشان اما قبل رسیدن دستم به آن ها، تمامشان روی سر محمد هوار می شوند. صدای آخ گفتن محمد اخمم را در هم می کند.
- صد بار گفتم شوخی بیجا نکن، اینا بیت الماله، بشکنه باید جواب پس بدیم
سرش را از زیر ریسه هایی که بزور نگه داشته در می آورد و مظلومانه نگاهم می کند. گوشه ی پیشانی اش خراش کوچکی برداشته. دست می کشد روی پیشانی اش و صدای آخش بلند می شود.
- کولی بازی در نیار، یه خراشه دیگه
- ناقصم کردی سید، بیا این ریسه ها رو بگیر برم یه چسبی چیزی بزنم روش
نفسم را با حرص بیرون می دهم، خم می شوم و ریسه ها را بالا می کشم.
- برو تا حاج محسن نیومده، که اگه بیاد و ببینه چطور مواظب وسایلی، یه باریکلا نثارت می کنه.
ترسیده روی دستش می کوبد
- یا امام حسین حاجی! من برم تا نیومده.
با ناله های نمایشی به طرف حیاط خانه می دود.لبخند روی لبانم نقش می بندد. کار کشیدن از محمد، نتیجه اش جز این نمی تواند باشد.
وصل کردن ریسه های نیمه شعبان و تدارکات جشن محله، هرسال به عهده ی من و محمد است و در تمام این سال ها من با عشق قبول مسئولیت می کنم و محمد فرار می کند!
سر سیم را دور میخی که قبلا کوبیده بودم می پیچم و با یک پارچه محکمش می کنم. با احتیاط از نردبان پایین می آیم و گرد و خاک روی لباسم را می تکانم.
سرم را که بالا می گیرم، نور مستقیم آفتاب، چشم هایم را می زند.
چشم می بندم و یک به یک کارهایی را که باید انجام می دادم در ذهنم مرور می کنم.
- شربت و شیرینی که حاضره، سی دی مولودی و ضبط آقا عمار هم که آمادست، ریسه ها و پرچم ها رو هم که وصل کردم.
نفسی از سر آسودگی می کشم و لبخند می زنم، اما با یاد آوری گل های نرگس، لبخند روی لبانم خشک می شود. با دست بر پیشانی ام می کوبم
- ای وای شاخه گل ها موند!
چشم که باز می کنم با آقاجان چشم تو چشم می شوم
- چته پسر؟ چرا هراسونی؟
با لبخند به چهره ی شادابش نگاه میکنم که در کت و شلوار قهوه ای اش خواستنی تر شده.
- هیچی، فقط گل شاخه گل ها رو هنوز نگرفتم آقاجان
می خندد و چروک های صورتش، سال های رفته ی عمرش را به رخ می کشد.
- امان از دست شما جوونا، من گرفتم بابا جان، سر راه از مش حسین پرسیدم گفت هنوز نیومدی پی گلا، سپردم شاگردش بیاره دم مسجد
می خندم و طبق عادت دست های زمختش را غافلگیرانه میبوسم
شانه ام را می گیرد و فشار خفیفی به آن می دهد.
- نوکرتم حاجی
عجیب نگاهم می کند، از همان نگاه ها که صد حرف مگو پشتش جولان می دهد، حرف هایی که با این الفبا گفته نمی شود.
آرام زمزمه می کند: چقدر زود بزرگ شدی رضا، مردی شدی برای خودت
شرمزده نگاه می گیرم، کو تا مرد شدن من؟ مرد یعنی آقاجان
- هنوز مونده به شما برسم آقاجان
چند ضربه به شانه ام می زند و می خندد، از همان خنده ها که دل می برد، همان ها که جان می دهم برای شنیدنش.
عصایش را که به در کرم رنگ خانه تکیه داده، بر می دارد و به طرف مسجد روانه می شود. خیره به گام هایی که هنوز هم صلابت و اقتدار از آن می بارد، شکر خدا می کنم.
فدایی اش بودم؛ یک محل است و حاج سید مهدی بزرگ منش، آقاجان من، مرد روزهای سخت جبهه و جنگ، دستگیر نیازمندان و بانی خیرهای بزرگ و کوچک در این محله.
من رو سیاه کجا و سیرت نورانی آقاجان کجا؟
صدای اذان از گلدسته های طلایی مسجد بلند می شود. پا تند می کنم سمت حیاط مسجد، بچه ها تک و توک برای نماز می روند.
وارد حیاط می شوم و کنار حوض آبی وسط حیاط می ایستم. دکمه های آستینم را باز می کنم و با ذکر نام خدا وضو می گیرم.
چشمم به ماهی های سرخ توی حوض می خورد که در تکاپو و جنب و جوشند، انگار صدای اذان این زبان بسته ها را هم به شور آورده.
صدای بم محمد مرا از جا می پراند
- عجلوا به صلاة سید! پاشو مؤمن، پاشو انقد توی اون حوض به قیافه ی بدقیافه ات خیره نشو، شب خواب بد می بینی ها
به چهره ی خندانش نگاه می کنم و غافلگیرانه مشتی آب به رویش می پاشم. پا به فرار می گذارد و می خندم.
نیم نگاهی به چهره ام می اندازم، صورت گرد و چشم های سیاه متوسط که ارث آقاجان است
مضحک تر از همه ریش هایم است که تک و توک جوانه زده و دماغی که به قول محمد بانی کمبود اکسیژن جهان است!
دستی به دماغ بزرگم می کشم و می خندم.
- پاشو جوون، نمازت دیر شد
بهت زده به پشت سر نگاه می کنم و با دیدن حاج محسن، پیش نماز محل، از جا برمی خیزم. انگار امروز روز غافلگیریست!
- سلام علیکم حاج آقا
تسبیح سیاهش را در مشتش جمع می کند.
- علیک سلام پسرجان، بفرما بریم
قدمی به جلو برمی دارد، گام هایم را هماهنگ گام های آرام اش می کنم. عطر حرم عبای قهوه ای اش، مشامم را پر می کند. با طمأنینه به سمت محراب می رود و با همه سلام احوالپرسی می کند.
با چشم به دنبال محمد می گردم که کنار کتابخانه ی کوچک مسجد می بینمش.
 
مهر و تسبیح فیروزه ای رنگ را که برداشتم، مکبر شروع کرد به خواندن اذان و اقامه. با عجله خودم را به محمد رساندم و قامت بستم.
بعد از اتمام نماز حاج آقا به سمت منبر چوبی اش رفت و روی پله ی یکی مانده به آخر و نزدیک زمین نشت. این پایین نشینی عادتش بود.
صدای "قبول باشه" گفتن نمازگذاران از هر طرف به گوش می رسید. نیم نگاهی به محمد انداختم که مشغول تسبیح گفتن بود، دوباره قطره های اشک صورتش را تر کرده است.
آهی از حسرت کشیدم. نمی دانستم چه سری است در پایین نشستن حاج محسن و اشک های گاه و بیگاه محمد.
صدای بسم الله گفتن حاج محسن خاتم همهمه ی پیچیده در مسجد شد.
- خب انشاالله نمازتان قبول درگاه حق باشد
مکثی کرد و لبخند زد
- می خواستم یک تشکر ویژه از سید رضا بکنم، بابت زحمت هایی که ما هر ساله روی دوش ایشون میگذاریم. که الحق به نحو احسن انجام میشود.
صدای اعتراض محمد بلند شد و طنز آمیخته به کلامش لبانم را خنده باز کرد
محمد: حاج محسن پس من چی؟ عدالته که نامی از من در تاریخ این مسجد نباشه وقتی کمرم زیر بار سنگین این مسئولیت له شده؟
با انگشت اشاره، پیشانی چسب زده اش را نشان داد
- نشون به این نشون که زخمی هم شدم
حاج محسن با خنده استغفاری کرد و دستی به ریش های سفید و مرتب اش کشید.
- بله جزاکم الله خیرا، امسال آقا محمد هم زحمت کشیدند و چیزی رو نشکستند
صدای خنده بلند شد، محمد سری خاراند و به لحن شرم زده اش چاشنی خنده اضافه کرد
- پاک آبروم رو بردی حاجی، دیگه تو این محل بهم زن نمیدن.
با خنده سری تکان دادم، صدای زنگ دار حاج محسن حواسم را جمع حرف هایش کرد
- خب گذشته از این مسایل، باید خدمت بزرگواران عرض کنم که ما با کمک خدا و بچه های مخلصی همچون سید رضا پایگاه بسیج رو هم راه اندازی کردیم. به امید خدا کلاس های مختلفی من جمله تفسیر، حفظ و روخوانی قرآن رو برگزار خواهیم کرد. انشاالله شما بزرگواران هم با تشویق نوجوان و جوان هاتون به شرکت در این کلاس ها و بسیج، سهمی از این خیر ببرید.
صدای همهمه بلند شد. هر کس سوالی می پرسید و حاجی با آرامش پاسخ می داد.
محمد سقلمه ای به پهلویم زد. نفسم از شدت درد بند آمد اما فریادم را فرو خوردم و به نگاهی خشمگین بسنده کردم
- چته، چرا وحشی شدی؟
طلبکارانه زل زد توی چشم هایم و خنده اش را پشت اخم هایی ساختگی مخفی کرد.
- سید اینجا رو هم دست گرفتی؟ کم مونده بشینی جای حاجی. بابا واسه ماهم یه فرصت خودنمایی بذار
یک آن خشکم زد، حرف محمد را خوب می فهمیدم. بی مورد طعنه بارم نمی کرد. من قصد خودنمایی داشتم؟ حیران به لب های خندان محمد خیره شدم.نمی دانم چقدر گذشت تا به خودم آمدم.
تلنگر سختی بود و عجیب به تنهایی نیاز داشتم تا حساب اعمالم را بگیرم.
صدای صلوات که بلند شد از جا برخاستم و مهر و تسبیح را سرجایش گذاشتم.
با دلی لرزان به طرف حاج محسن رفتم، تردید به جانم افتاده بود.
نمازگزاران یکی یکی از مسجد خارج می شدند و به نشانه ارادت و احترام سری برای حاج محسن خم می کردند. درگیر بودم بین گفتن و نگفتن. به قالی خوش نقش و نگار زیر پایم خیره شدم. همانی که زن های قالی باف محله، در روز احداث مسجد، همت به بافتنش کردند.
صدای حاج محسن چشم هایم را از شمردن گل های خوش نقش قالی منع کرد.
- خب کاری با من داشتی سید؟
بر خلاف هر بار که قاطعانه و با اعتماد به نفس سـ*ـینه سپر می کردم و حرف هایم را میزدم این بار دل دل می زدم برای حرف زدنم. نکند برای خودنمایی باشد؟ نکند ریا می کنم و غفلت زده ام؟
چشم های پر از سوال حاج محسن کلافه ترم می کرد. تا نوک زبانم آمد که بگویم هیچ، اما از گفتن دروغ می هراسیدم.
محمد خودش را به من رساند و گله مند گفت: حاجی این سید تا یه خداحافظی جانانه با شما نکنه و دو ساعت چاکرم مخلصم تحویلتون نده، پاشو از در این مسجد بیرون نمی ذاره. همین کار ها رو کرده که شده قند و نبات شما.
آن قدر بامزه جملاتش را بیان کرد که خنده ام گرفت
با خنده به شانه اش زدم که لبخندی زد و آرام زیر لب گفت : بگو سید
مات ماندم و در دل استغفاری کردم.
حاج محسن دستی به روی شانه ام گذاشت و گفت: این آقا رضا از گل های روزگاره، جوون مخلص و انقلابی مثل ایشون کم پیدا میشه
شرمزده دستی به صورتم می کشم. من این همه نیستم و جز من این را که می داند؟
- شما لطف دارید حاجی، راستش خدمت رسیدم بگم اگر اجازه می دید و صلاح می دونید بعد نماز مغرب و عشا یه مولودی خوانی کوتاه تو حیاط مسجد داشته باشیم
اندکی تامل نمود و عبایش را روی شانه اش مرتب کرد
- خودت می خونی دیگه سید؟ خیلی هم عالی
- بله البته اگر ایرادی نداره، چند بیت هم آماده کردم
شانه ام را می گیرد و فشار خفیفی به آن می دهد، چشم هایش از تحسین می درخشد و برق این تحسین دلم را می لرزاند. نکند هول برم دارد و در سرازیری غرور بیفتم؟
- زنده باشی پسرم، زنده باشی. ان شاءالله مولودی عروسیت.
صدای ان شاءالله گفتن پی در پی محمد لبم را به خنده باز کرد. چقدر این پسر عجول است. حاج محسن هم آرام می خندد و دستی به ریش هایش می کشد.
- ان شاء الله ، خب اگر حرفی نیست من برم که حاج خانوم منتظره
سری به نشانه احترام خم می کنم
- یاعلی حاج آقا
- علی یارتون، خدانگه دار

با گام هایی آهسته از مسجد خارج می شود. محمد جارو به دست رو به رویم می ایستد
- خب برادر بدو اینجا رو هم یه آب و جارو بزن. من هم برم جلو در گل ها رو تحویل بگیرم
بی توجه به محمد به اطراف نگاه می کنم تا آقاجان را پیدا کنم اما نمی بینمش
- آقاجان کجا رفت؟ ندیدم بره بیرون.
- همون اول رفت، گفت با حاج خانوم حرف خصوصی داره و سرخر نمی خواد
با حرص لگدی به ساق پایش می زنم، نه شرم می کند و نه حیا دارد. پایش را گرفت و روی زمین نشست. سعی می کردد نخندد تا بیش از این جری ام نکند.
- وحشی، همین روتو به حاجی هم نشون بده تا دیگه اینجا راهت نده
چشم غره ای به این دیوانه ی همیشه خندان رفتم
- بسه محمد، برو پی کارت، ولت کنن مثل خاله خان باجی ها میشینی به حرف زدن و غیبت کردن
لنگ لنگان از جا بلند می شود. فکر کنم شدت ضربه ام زیاد بوده است. این را از چهره ی در همش می شد فهمید.
جلوی در که رسید کفش هایش را پوشید، سرش را خم کرد به سمتم و با همان طنز همیشگی خواند:

_ از پیش خودت به چاه ما را نفرست
با این سر بی کلاه ما را نفرست
لطفی کن و زود کار را یکسره کن
دنبال نخود سیاه ما را نفرست

اخم هایم را که دید صدای خنده اش بلند شد و رفت.
نفسم را بیرون دادم. گاهی در عجب می مانم از دوستی بین خودم و محمد. نه رفتارمان شبیه به هم است و نه ظاهرمان. من کاملا جدی، محکم و کم حرف هستم و محمد به شدت پر حرف و خندان است. من طلبه ام و محمد دانشجوی علوم سیـاسی.
با آن چشم های سبز تیره و موهای خرمایی و صورت مردانه و جذاب از همه دل می برد. هر چند تقریبا هم قد و هم هیکل هستیم اما جذابیتی در محمد هست که در من نه. این ظاهر زیبا و خنده های همیشگی با گریه های هنگام نماز تناقض غریبی دارد. هر بار که دلیل می خواهم می خندد و با زبان شیرین ترکی می گوید: عاشق اولدم قارداش، عاشق ( عاشق شدم برادر، عاشق)
 
عشق! عشق در خیال من، دختر پریوشی است که بوی گلاب چادر سپیدش، هوش از سرم می برد. دختری که با صدایی نرم و لطیف نامم را صدا می زند و صورتش از شرم حضورم گلگون می شود. بعید می دانم جنس عشق محمد این باشد.
با وسواس مشغول جارو زدن می شوم و سجاده ها را تا میزنم. گلاب پاش را از روی طاقچه ای که زیر پنجره ی آهنی و بزرگ بود برداشتم و کمی اطراف را معطر کردم.نفس هایم عمیق شد. همیشه این بوی خوش مدهوشم می کند.
دستی به لباس هایم می کشم و مرتبش می کنم. چراغ ها را خاموش می کنم و به سمت محمد که مشغول چیدن شاخه گل ها توی سطل بود، می روم. کلید مسجد را به طرفش می گیرم، سرش را بلند می کند و با گره ای میان ابروان می پرسد:
- رفتنی شدی؟ نمیشه یکم دیرتر بری؟
- چرا؟ کاری مونده؟
نیشخندی می زند، کلید را از دستم می قاپد و چند گام به عقب بر می دارد. با سردرگمی به چشم های خندانش نگاه میکنم که در حین رفتن به طرف حوض است.
- برادر چند بار بگم حاج بابات سر خر نمی خواد؟ بابا حداقل بیست دقیقه تنهاشون بذار آخر عمری یه لاوی بترکونن.
اخم هایم توی هم می رود و خیز می گیرم تا چند مشت نثار صورتش کنم، اما او که از قبل پیش بینی عکس العملم را کرده بود ، فرار را بر قرار ترجیح می دهد.
هجوم می برم سمتش که چند دور دیگر هم می چرخد و روبه روی من آنطرف حوض توقف می کند.خبیثانه لبخندی می زنم و روبرویش می ایستم. خودش را جمع می کند و با لحنی زنانه می گوید:
- رضا به من دست نزنیا، مرتیکه هیز مگه فیلم هندیه دور حوض افتادی دنبالم؟ خب حداقل خیر سرت یه حلقوم برام عر عر می کردی، اون وقت منم اینطور تو کف نمی ذاشتمت
چشم هایم از فرط تعجب گشادمی شود. هنوز هم عادت بی این بی حیایی های محمد ندارم. با حرص به سمتش دویده و یقه اش را می گیرم. تقلا می کند تا رهایش کنم اما در یک حرکت ناگهانی، سرش را توی آب فرو میبرم
می خندم و به دست و پا زدنش نگاه می کنم. چند بار همین کار را تکرار می کنم و در نهایت وقتی از نفس می افتد رهایش می کنم.
-گور به گور شی، ذلیل شی. کفنت کنم و مجلس عزات رو تو همین مسجد بگیرم
هنوز هم لحن زنانه اش را حفظ کرده است. با خنده لگدی به پایش می زنم که خودش را از دسترسم خارج می کند. آب از سر و رویش می چکد
با حرص موهایش را به عقب می فرستد و با حفظ لحن می نالد:
- برو تا نزدم زیر و بمتو فالژ نکردم مرتیکه
بلند می خندم و قصد رفتن می کنم
از مسجد بیرون می روم و در پناه سایه، به طرف خانه گام بر می دارم. خانه ای که مامن روح من است. با آن حیاط بزرگ و زیبا که درست در وسطش حوض کاشی کاری شده ی مستطیلی قرار دارد. روی لبه ی حوض گلدان های شمعدانی راضیه ، خواهر بزرگترم، قرار دارد که عطر خوشش مستم می کند.
انتهای حیاط و کنار دیوار، باغچه ی کوچکی پر از سبزی و گل های محمدی و پیچک وجود دارد. برای لذت بردن از این فضای دل انگیز، تخت بزرگی میان حوض و باغچه گذاشته ایم که رویش را گلیم کرمانجی بی بی پوشانده.
ساختمان خانه در ارتفاع یک متری از سطح حیاط قرار دارد و باید پنج پله موزاییکی را بلا بروم تا به ساختمان اصلی خانه برسم. و درست کنار این پله ها، چند پله ی کوتاه وجود دارد که منتهی به زیر زمینی است که مدت هاست خالی و بی سکنه مانده.
بالاخره به خانه می رسم. زنگ را فشار می دهم و صدای سوت بلبل به گوشم می رسد. صدای تق تق برخورد عصا به موزاییک کف حیاط نوید حضور حاج بابا را می دهد. کاش کلید هایم را فراموش نمی کردم و اسباب زحمت آقاجان را فراهم نمی کردم. در را که باز می کند، شرمنده و سر به زیر سلام می دهم.
_ سلام آقاجان، شرمنده من باز بی حواسی کردم و کلیدم رو جا گذاشتم
_ دشمنت شرمنده پسر جان، بیا که به موقع اومدی
پرسشگر نگاهش می کنم که می خندد و در را می بندد
_ نترس رضا جان، اگر خدا بخواد خیره
_ ان شاالله، شما بفرمایید آقاجان، من یه آبی به دست و روم بزنم میام بالا
سری تکان می دهد و می رود. صورتم را با آب حوض می شویم. خنکی آب آرامش عجیبی به تن خسته ام می دهد. درست برعکس گرما و آفتاب که اعصابم را به هم می ریزند.
 
یادم به حرف آقاجان می افتد. با هول مشتی آب به صورتم میپاشم و از جا بلند می شوم. حتما کار مهمی است که آقاجان زودتر از مسجد برگشته و با بی بی خلوت کرده است.
پله ها را با عجله و یکی در میان بالا می روم. بی بی را می بینم که کنار آقاجان به پشتی قرمز ترکمنی تکیه داده. بساط چای هم به پاست، چشم می گردانم و لیوان شربت بهارنارنج را می بینم، لبخندی به این توجه و مهربانی عزیز می زنم. می داند که در این هوا، تنها شربتی خنک حالم را بهتر می کند.
- سلام بی بی عزیزم. چطوری گل بی بی جان؟ ما نیستیم خوش می گذره؟
صورتم را با حوله ی آویز شده در کنار در خشک می کنم و کنارشان جای می گیرم
- سلام به روی همچو ماهت رضا جان، تو که سر و صدایی نداری مادر. از صبح تا شب یا مسجدی یا تو اتاق پای درس و کتابات
شرمنده نگاهش می کنم. در دل قربان صدقه ی این فرشته ی سبزه رو می روم که با زلال نگاه میشی اش آرامم می کند. کمی روسری سپیدش را مرتب می کند، انگار زیر نگاه خیره ام معذب شده است!
- خب رضا جان شربتت رو بخور که حرفام رو شروع کنم بابا جان
دوباره کنجکاو می شوم. پر از سوال آقاجان را نگاه می کنم که با سر به لیوان شربتم اشاره می کند. لیوان را بر می دارم و آهسته آهسته محتوایش را سر می کشم. می دانم بی بی از یک نفس خوردن شربت خوشش نمی آید.
- خب بفرمایید
کمی نگاهم می کند و بعد سرش را می چرخاند سمت بی بی و اذن صحبت می گیرد. پس از کسب اجازه از چشم های بی بی سر به زیر انداخته و شروع می کند.
- رضا جان یادته هفته ی پیش رفته بودیم خونه ی دایی علی ات؟
- بله خاطرم هست.
به پشتی تکیه داد و دستش را مشت کرد.
- علی آقا اون روز منو کشید کناری و از یه بنده خدایی باهام حرف زد. یه خانوم که شوهرش فوت شده و با دوتا بچه یتیم روزگار میگذرونه، این بنده خدا نه کاری داره و نه پولی. تا آخر این هفته هم بی سر پناه میشه و صاحبخونش جوابش می کنه . علی آقا هم از من کمک خواست
لبخندی می زنم. می دانم آخر این حرف ها ختم به چه چیزی می شود. اما عجیب است که آقاجان این بار برای کمک کردن به کسی از من نظر می خواهد!
- من با مادرت حرف زدم گفت که زیر زمین خالی مونده، بهتره بذاریم اینجا پناهشون بشه،خودمون هم مواظبشون باشیم
- خیلی هم عالیه آقاجان
- ولی یه مشکلی هست رضا جان
ابروهایم از تعجب بالا می رود. باید حدس میزدم دلیلی برای این گفتگو وجود دارد.
- چه مشکلی حاج بابا؟
- این خانوم یه دختر دم بخت داره. گفتم اول از شما بپرسم راضی هستی که این بنده خدا ها بیان یا براشون خونه جدا بگیرم؟
شرم می کنم. زبانم به لکنت می افتد، می دانم اعتماد آقاجان به من بیشتر از این حرف هاست و تنها فکر راحتی و آسایش خانواده اش است. همیشه اول راحتی ما را فراهم می کرد و سپس کمک حال دیگران می شد.
کمی فکر کردم. من که بیشتر مواقع یا توی اتاقم هستم و یا مسجد. فقط از این پس باید کمتر پایم را توی حیاط بگذارم.
- مشکلی نیست آقاجان ان شاء الله خیره
لبانش می خندد و دست دراز می کند برای برداشتن چایی اش
- ان شاء الله باباجان، پس فقط می مونه راضیه که اونم احتمالا از خداشه که یه دوست هم سن و سال پیدا کنه
- گفتین راضیه، از صبحه نمی بینمش، کجاست این خواهر دسته گل من؟
بی بی جوابم را داد: با خانوم طاهری رفتن امامزاده
اخم هایم توی هم می رود. اصلا از همسایه کناری و وضع پوششان خوشم نمی آمد حتی از تظاهرشان به دینداری بیزار بودم. نمی دانم چرا عزیز این مسئله را نادیده می گرفت.
-گل بی بی فکر می کنی صلاحه با اون خانوم بفرستینش بیرون؟
- وا چرا مادر؟ دخترخوبیه. از رو ظاهر آدما قضاوت نکن رضا جان
سری تکان می دهم. نمی دانم چرا اصلا دلم به خوب بودن آن دختر رضایت نمی دهد. دختری که چشم های پسران جوان را خیره ی خود می کند و نقل محافل بی خودانه ی آنهاست. دختری که کنار اوباش ترین فرد محله توی پس کوچه ی شهر دست در دست راه می رفت و دستپاچه از حضور ناگهانی من فرار را ترجیح می دهد..
کلافه اجازه می گیرم و به طرف اتاقم می روم. من را چه به این افکار و حرف های خاله زنکی.
 
پشت میز کوچکم می‌نشینم و نفس عمیقی می‌کشم، بوی کاغذ و جوهر، بوی آشنای دلتنگی. فکرم هنوز توی مولودی جا مانده، همان چند بیت ناتمامی که ساعت‌هاست رهایم نمی‌کند. کاغذ و قلم را برمی‌دارم و از اول شروع می‌کنم به نوشتن. کلمات، یکی یکی روی هم می‌نشینند و شعر جان می‌گیرد. اما وقتی به بیت پنجم می‌رسم، قلبم فشرده می‌شود و قطره‌ای اشک بی‌اختیار روی کاغذ می‌چکد:

_ حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم بگذار که از دور گرفتار تو باشم

دلم پر می‌زند برای جمکران. مدت‌هاست در طلب زیارت هستم و در بند این دنیای پر از دغدغه گرفتار. کاش می‌شد برای مدتی از درس و بحث فارغ شوم و بروم، به جمکران، به مشهد، یا... کربلا!

تلفن همراهم را از جیب بیرون می‌کشم و نوحه‌ای از حضرت حسین (ع) می‌گذارم. می‌دانم روز جشن و شادی است و غم روا نیست، اما دل از کف داده، مگر حرف حساب می‌فهمد؟ همراه با نوحه زمزمه می‌کنم: «السلام، السلام ای شهید کربلا، ماه روی نیزه‌ها، می‌کشی منو...»

قلبم در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند. سال‌هاست که عاشق این راهم. از همان روزهای کودکی که آقاجان مرا به مسجد می‌برد، همان روزهایی که می‌نشست و برایم قرآن می‌خواند، از انتظار موعود می‌گفت، از کرامات ائمه و سیرت نورانی حضرت محمد (ص).

همان روزها بود که دل به خدا دادم، به مولایم حسین. اسیر عشقی شدم که آزادم می‌کرد و درس آزادمردی به من می‌آموخت. بماند که چقدر زمین خوردم، چقدر نفسم بر من غالب شد و چقدر اشک ریختم. اما هر بار با توبه و طلب مغفرت برخاستم. هنوز هم مشق عشق می‌کنم و شاگرد این مکتبم. گذشتن از لذت‌های دنیوی آسان نیست، اما شیرینی‌اش به تمام آن لذت‌ها می‌ارزد.

نوحه تمام می‌شود، اما من دوباره و دوباره آن را گوش می‌دهم. فکرم می‌رود به حرف‌های محمد در مسجد. بد تلنگری به من زد. واقعاً دلم به این راه رفته یا فقط ادعای عاشقی دارم؟ مگر می‌شود این اشک‌هایی که در خلوت می‌ریزم ریا باشد؟ شاید... نمی‌دانم! شاید این بی‌قراری قلبم هم ریا باشد!

کلافه موهایم را می‌کشم. این پسر چه آتشی به جانم انداخته! قرآن را برمی‌دارم تا شاید جادوی کلماتش آرامش را به قلبم برگرداند. بی‌وقفه می‌خوانم، آیه به آیه، صفحه به صفحه، جزء به جزء. وقتی به خودم می‌آیم که صدای زنگ تلفن همراهم مرا به حال می‌آورد. محمد است. حتماً توی کوچه منتظر مانده.

- سلام، الان میام.
- زودتر بیا رضا، گند زدم، بدو تا حاج محسن نیومده.
- اومدم!
نمی‌دانم باز چه دسته‌گلی به آب داده، اما جز این از محمد برنمی‌آید. با عجله از بی‌بی و آقاجان خداحافظی می‌کنم و خودم را به کوچه می‌رسانم. محمد با چهره خندان و چشم‌های شیطنت‌آمیز منتظرم است.

- آخی، ترسیدی برادر؟ چه زود خودتو رسوندی!
- بی مزه!
حیف که در کوچه بودیم و نمی‌شد لگدی نثارش کنم. اخم می‌کنم و زیر لب خط و نشان می‌کشم، اما مگر این پسر از رو می‌رود؟
به سمت میزی که برای پخش شربت و شیرینی گذاشته بودیم می‌روم. باقر، پسر حاج مصطفی، همسایه روبرویی‌مان، کنار میز ایستاده و لیوان‌ها را مرتب می‌کند. نزدیک می‌شوم و سلام می‌دهم.

- سلام بر آقا باقر گل، از این طرفا؟
لبخند خجولی می‌زند
- سلام داش رضا، با اجازه شما، امسال شربت‌ها رو من پخش می‌کنم.

خنثی ترین پسر محله اینجاست و این یعنی دلش گیر این راه شده.
- چرا که نه؟ دستت درد نکنه!
شانه محمد به شانه‌ام می‌خورد و از درد آخی میگویم. با تعجب نگاهش میکنم!
- چته ؟
- هیچی نگو که از دستت شکارم! همین فرصت زن گرفتنم رو ازم گرفتی!
چشم‌هایم گرد می‌شود. کدام فرصت؟
- منظورت چیه؟
فیگوری با بازوان نه چندان بزرگش می گیرد
- همین شربت دادن دیگه. حالا چجوری عرض اندام کنم؟
صدای خنده باقر بلند می‌شود و من هم همراهش می‌خندم. محمد با غرغر ادامه می‌دهد:
- شیرینی‌ها رو من می‌دم، گفته باشم!
سعی می‌کنم جلوی خنده‌ام را بگیرم. با صدایی که به سختی بریده‌بریده می‌شود، می‌گویم: «باشه... باشه... بهت فرصت میدم.» نیشش باز می‌شود و دوباره ژست می‌گیرد. امان از این پسر و کارهایش!
 

فصل دوم: آفت غرور



بوی شربت زعفرانی و شیرینی، خاطرات سال‌های گذشته را زنده می‌کند. سال‌هایی که هنوز کودک خیالم بازیگوشانه، احساساتم را به غلیان در می آورد. احساس عشق، عشقی از جنس چادر سپید مرجان. چه زود قد کشیدم و چه بی رحمانه توی سر احساسم زدند.

آهی عمیق می‌کشم. دیگر از مرور این خاطره بغض نمی‌کنم و این یعنی مرجان در من مرده است. مرجانی که در سیزده سالگی، عروس پسرعمویش شد و رفت تا خانه امید مردی دیگر را بسازد. حتی سعی نمی‌کنم چهره‌اش را در خیالم به تصویر بکشم. در مرامم، خیال کردن زنی شوهردار گناه است. من را چه به این گناهان؟ نفس من دیگر با این چیزها زمین نمی‌خورد.

ضبط صوت را روی صندلی کنار میز می‌گذارم و مولودی‌ها را پخش می‌کنم. امروز روز میلاد آقاست. چشمانم را می‌چرخانم تا محمد را پیدا کنم. او کنار بوته یاسی ایستاده که از دیوار خانه ما آویزان است. یاس... اتاقش هم بوی یاس می‌دهد، حتی سجاده‌اش. چه شباهت غریبی با راضیه دارد! یاس، عطر مورد علاقه راضیه است.

آفتاب به آرامی غروب می‌کند و دلم بی‌تابانه در سینه می‌تپد. نه از غم، بلکه از شوقی مجهول. فکرم به حرف‌های آقاجان پر می‌کشد؛ اینکه دیگر محمد نباید در حیاط ما درس بخواند. هرچند این اواخر کمتر در خانه می‌ماند و بی‌قرار از آن می‌گریزد.

باقر ضبط را خاموش می‌کند. نگاهی سوالی به او می‌اندازم که به ساعت اشاره می‌کند. پنج دقیقه تا اذان مانده است. دستم را در جیب فرو می‌برم و برگه شعری را که برای مولودی نوشته‌ام لمس می‌کنم. این اولین بار نیست که در مسجد هنرنمایی می‌کنم، اما امروز در دلم واویلاست. چند صلوات می‌فرستم تا آرامشم را به دست بیاورم.

محمد را صدا می‌زنم تا برای نماز به مسجد برویم. سرش را به علامت "نه" تکان می‌دهد و اشاره می‌کند که تنها بروم. با تعجب راهی مسجد می‌شوم. چه شده که محمد این بار زودتر از من به مسجد نرسیده است؟ پا تند می‌کنم، امروز فرصت فکر کردن به این مسائل را ندارم.

در حوض مسجد وضو می‌گیرم. با تمام شدن وضوی من، صدای "الله اکبر" از گلدسته فیروزه‌ای مسجد بلند می‌شود. مکبر نوجوان مسجد با عجله در را باز می‌کند تا سجاده‌ها را پهن کند. کلید مسجد تنها دست من، محمد و این نوجوان خوش‌صداست که هر غروب زودتر از ما خودش را می‌رساند. درست مثل نوجوانی‌های من.

وارد نمازخانه مسجد می‌شوم. نگاهم به منبر چوبی می‌افتد و خودم را، در لباس روحانی، روی آن تصور می‌کنم. لبخندی از سر لذت می‌زنم. کاش زودتر این چند سال هم بگذرد. دلم می‌خواهد جوان‌ترین طلبه خطبه‌خوان این شهر باشم.
 
چند صلوات پی‌درپی می‌فرستم تا آرامشم را بازیابم. نمی‌دانم چطور نمازم را به اتمام رساندم و حاج محسن کی شروع به سخنرانی کرد. سر برمی‌گردانم تا محمد را میان جمعیت پیدا کنم و همان جای همیشگی، با چشم‌هایی سرخ می‌بینمش. با حسرت، نگاه از او می‌گیرم.

حاج محسن صدایم می‌زند تا مولودی را همان‌جا بخوانم. سعی می‌کنم هول نکنم. برگه را از جیب شلوارم بیرون می‌کشم و بار دیگر نگاهی به ابیاتش می‌اندازم. کنار حاج محسن می‌ایستم و با ذکر صلوات و خواستن همراهی از نمازگزاران، شروع به خواندن می‌کنم:

_ حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم
بگذار که از دور گرفتار تو باشم

صدای کف زدن بلند می‌شود.
این همراهی دلگرمم می‌کند و با شور بیشتری می‌خوانم:

_ من مایه ندارم که خریدار تو گردم
باشد که گدای سر بازار تو باشم
گر راه ندارم به حریمت نظری کن
تا معتکف سایۀ دیوار تو باشم

جوان‌ترها سوت می‌زنند و همنوا با من بیت‌ها را زمزمه می‌کنند. همه شور و حال دیگری دارند. چشم‌هایم را می‌بندم و با تمام احساسم بیت‌های بعدی را می‌خوانم:

_ با آنکه تو را عاشقم از خود نپسندم
تو یار من باشی و من عار تو باشم
دستی، که به جز دامن لطف تو نگیرم
چشمی، که فقط طالب دیدار تو باشم
زخمم به جگر زن که دوایی نپذیرد
دردی به دلم بخش که بیمار تو باشم
از همچو تویی پاک‌تر از گل همه حیف است
تا همچو منی عبد خطاکار تو باشم

بیت به بیت می‌خوانم و در فراز و فرود صدایم گم می‌شوم. صدای سوت و تحسین از هر طرف به گوشم می‌رسد و عجیب سر شوقم می‌آورد. با تمام شدن مولودی، هجمه‌ای از تحسین و سوت به طرفم روانه می‌شود. تنها لبخندی می‌زنم و سعی می‌کنم برق چشم‌هایم را پنهان کنم. آرام به میان جمعیت می‌روم و کنار آقاجانم جای می‌گیرم. می‌ترسم حال خوشم با حرف‌های محمد خراب شود. آقاجان لبخندی نثارم می‌کند و آهسته دم گوشم می‌گوید:
_ بارک‌الله پسرم! غوغا کردی!
_ انجام وظیفه کردم حاج بابا.

پس از اتمام سخنرانی و ذکر صلوات، با شتاب از جا بلند می‌شوم. جمع کردن سجاده‌ها را به محمد می‌سپارم تا زودتر به کوچه بروم و ضبط و ریسه‌ها را روشن کنم. توی حیاط مشغول بستن بند کفش‌هایم هستم که صدای حاج محسن مرا از جا می‌پراند:
_ رضا جان!
گره آخر بند کفشم را سفت می‌کنم و صاف می‌ایستم:
_ بله حاج آقا، کاری با بنده دارید؟
لبخند روی لب‌هایش نشان از رضایتش دارد و من چقدر این تحسین توی نگاهش را دوست دارم.
_ مرحبا پسرم، عجب شوری به پا کردی! سال‌ها بود همچین صدایی نشنیده بودم.
عجیب بود که شرم نمی‌کنم و لبخند می‌زنم:
_ لطف دارید حاجی.
_ خواستم بگویم برای مداحی ماه محرم هم آماده باشی. حیف است از همچین صدایی استفاده نکنیم.
ذوق‌زده سر تکان می‌دهم:
_ چشم حاجی، چشم.
_ زنده باشی پسرم، برو به کارت برس. یاعلی.
_ یاعلی.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
929

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا