اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

تمام شده شعر شکوفه عشق| آتریسا

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۱۲۰۵_۲۰۳۶۳۹۶۶۶_6yf.jpg

نام اثر :شکوفه عشق
شاعر :آتریساپردیس نگار
قالب اثر: شعر نو
ژانر: عاشقانه
دانه‌ای ز سپیدار از روی تو شکوفه زد
ستاره با دیدن چشمان تو چشمک زد

ماه تابان من، رویای قشنگم
بشنو از دلم، روشن کن امیــدم را

ای زیباترین در زیباترین‌ها،
مرا در آغوش خود بگــیر و شاد کن دلــم را
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
20230912-220639-fy0b.jpg

سلام خدمت شاعر گرامی، بابت انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار قافیه و ردیف‌های شعرتان سپاس گزاریم

لطفا قبل از تایپ اشعارتان قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید.

قوانین ایجاد تاپیک

پس ارسال ده پارت، می‌توانید از طریق لینک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
درخواست جلد

پس از ارسال حداقل دوازده پارت، برای نقد و تعیین سطح شعرتان، از طریق لینم زیر اقدام نمایید.
درخواست نقد و بررسی

پس از اتمام مجموعه شعرتان، پایان اثر را در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان تایپ

شما می‌بایست بعد از تموم شدن اثرتان برای بررسی ممنوعات، درخواست رصد دهید.
درخواست رصد

در صورت علاقمندی، برای صوتی شدن اثرتان در لینک زیر درخواست صوتی شدن بدهید.
درخواست صوتی شدن

برای انتقال و یا خروج اثرتان، به لینک زیر مراجعه کرده و درخواست خودتان را ذکر نمایید.
درخواست خروج و یا انتقال به متروکه

|متشکریم بابت همکاری با انجمن رمانیک|
با آرزوی موفقیت‌های روز افزون

|کادر مدیریت ارشد رمانیک|
 
(دردودرمان)

گوش یاب و هوش یارباش،
زندگی را با آرامش بیارای،
چندانی دلتنگی را مگذار،
تا خواب شب‌هنگام، روحت را خجسته سازد.

ساعات را در گریه مگذران،
چون کوه، طاقت رنج را در خود نگاه‌دار،
غم‌های شیرین را بر دل مپسند،
چهره‌ات باید همواره خندان و شاداب باشد.

دردها را در دل نهان کن،
تا لب‌هایت پر از خنده و شادی گردند؛
شادی باید در زیر سایه غم باشد،
که گاهی خنده‌ای، مرهمی باشد بر رنج‌ها.

شاید اینک، برایت مداوا کند،
راحتی، به جانت بخشد،
و یادآور شود:
که دل انسان پیوسته به خنده گشوده‌ست،
شاید کلیدی باشد برای گشایش غم‌ها.
 
(عشق خدایی)

تمام جلوه‌های شادی در دلم می‌تپد
ز وجود تو زنده‌ام، محبتت بر جانم می‌جوشد

تورا با تمام جان و دل می‌طلبم
صدای نابت، آتش عشق را می سوزاند

از باران رحمت تو شکرانه برمی‌آرم
به یاد نعمت‌های تو، روح وجانم در سوز و سازند

توئی روزی‌ده به لب‌های گرسنه و غمگین
تویی گشاینده قفل دل‌های محزون و بسته

ای نغمه‌ای در گوش جان، ای ندای آسمانی
هر قفل مضطرب را با صدای دلکش‌ات می‌گشایی
 
(شوروشوق)

زدل شامگاه تحت فرع و نور ماه تاب
عشقی سوزان در جانم ز آتش نایاب

بحری پر سِر در قلب، گهی سونامی درد
درمان می یابد آن، همچو طوفانِ باد سرد

عطر بهار با یاد تو در چمن معطر
قلبم گشته در عشق تو خوشبو و مطهر

با شور شوق خیالت، آسودم از غم
چشمانت چون ستاره‌ای در آسمانِ شب گم

به خطای زمان نرود از یاد آن دست
دست در دست تو دارم، امیدهای مبسوت

با عشق و محبتت می‌سازم جهانی
از آرزوها در این سو، روزگاری پراز
شادمانی
 
[حسرت عشق]

چه خبر از یاران دور، که شنیده‌ام گرفتاری؟
گنجینه دل را سپردی به آن دگر شیرین،همچو گل زاری
دل را از یاران کهن، کندی که آرام گشتی،
خوب و خوشبخت شدی، آشیانه‌ات رونق گرفت و شادابی
اما ما بی‌تو، بی‌سروسامان و بدهکار عشق ماندیم

بی‌تو، اینجا‌ها خبری نیست و جایت خالی است،
دل من ویرانه است، خاطرات خوش کجا رفتند؟
حقیقت زشتت عیان شد و تو گم شدی،
ناگهان بر من بستی، دریچه‌ی قلبت را،
و آن سنگ سخت، در دل می‌نشیند، وحشت ناک

عشق، محبت، ارادت، میان ما گم شد
با طمع و حرص خودت، بر همه چیز تاختی
در پایان، غم انگیز تو خودخواسته‌ای
و هر چه شد بر من، خودت خواستاری،
پس نگو کار خدا بود که فرشته‌ها بر تو چنین قلم کشیدند

حسرت معشوق تو بودن، باری سنگین شد
منی که تو را قبله‌گاه دل و چشمان خود نمودم،
چه کردم، چه‌ها کردم که چنین بی‌وفا گشتی
چو شیری خوش یال، سلطنت من را ز کار انداختی
با گربه‌ای خیابانی همدل شدی و در کج‌راهه زدی

مرگ جسم و جنون روح، دیوار نازکی دارند
افسوس و صدها افسوس، که دیر از عجل دلم خبر داشتم
 
[گمشدگی درنسیان]

آنچه کم گفتیم، یعنی خاموشی‌ست،
باوری که بر طاغوت نامردان رسیدنیست.

من آن لبخند تلخِ شاداب بُدم،
که از درد و غصه، ز شالوده بغص شدم.

آرامش خواستن، افسانه‌ای در خاک،
لیکن من زادهٔ درد و غمِ بی‌پایانم.

زپیکار بازخمِ تیره‌صفتان سرشت، را

گران‌بهاو گرامی دانستم تنهایی را

چه لبخندهای نیرنگین، دردل زدم،
تا از پریشانیِ خود، به سوی جمع رَوَم.

یاد عالم و دیگران در دل گنجید،
اما در نسیانِ همانان، به گم‌شدة‌ای رسید.

چون جنگیدم که گویا، از عزلت رَسیدم،
و پاسخی از این بشرِ نقاب‌دار ندیدم.

کاش دست به فرار ز آن ذهنِ حیرت‌زده‌ام،
و ز جسم خستهٔ خزان، که زین درد زخمی ام.

هی گریختم و گریختم، به جاهای دور،
که بارها تلاش نکرده، خسته شدم، زین شور.

جانزن بمان، چون کوهی استوار،
به عمق اقیانوس، و به وسعت بی‌قرار.

ای عشق در دل، سوی دیار سفر بر راهمان،
در دنیای غم، بر سرداب خویش ثابت قدم بمان
دردو رنج عشق را درآغوش خودمی گیرم
تابذر عشق را درقلب سردگشته ام بپرورم
 
[عشق ورسوایی]

سوگند به بندبند وجودم که عشق یافتن به رسوا شدنش می‌ارزد
به شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون، مسحور شدنش می‌ارزد

گر صفحات قلب من را ورق زنی و نام خویش را به دل و جان نویسی
قولنامه و سند عشق ورزان را بر مُهر زدن، نامت می‌ارزد

گر باشم شاه نبردهای شکست‌خورده و تجربه‌های نرسیدنی
همت و علت قطره باران برای رسیدن و بحر شدنش می‌ارزد

من همانم که در سختی‌ها امان و پناهی گشتم دست یافتنی
همان که آتش عشقش خاموش گشت، خاکستر حتم دارد به گُر گرفتنش می‌ارزد

گربهره من غزل آغاز جنگ عشقی بنوازی
سگ من پی نیکی چون تو دوید، به انسان شدنش می‌ارزد

شهری که چشم به راه رسیدنت بود، در نبودت به ویران شدنش می‌ارزد
آمدنت بهاری جانانه بر روح من گسترد
به کشیدن انتظار و دیدن روی گل‌گونت ماندن می‌ارزد
 
(غصه های آشنا)

هرچه با تنهایی من آشنا‌تر می‌شوی،
دیرتر سر می‌زنی، غمناک‌تر می‌شوی.

روزهای آشنایی بگذرد، دل‌نگران،
من پریشان‌تر، تو بی‌اعتناتر می‌شوی.

سرو سبز بهار، زهوار دل من،
چون دمی بر آری، عطرِ گلزار می‌شوی.

ای عشق، تو قیطان بانخ حریری ،
دردست گیری ، مبتلاتر ونرم ترمی‌شوی.

باران بفرست و با چتری مهربان،
باسرومهرت ، سایبانی جاودان می‌شوی.

در آغوش حوا، با گل‌های بهشت،
غزل آغاز گشت، عشق را ز ایوان شد.

انس تو، دل و جانم را شیدا کرد،
مدار زحل دورِ شب‌نوردان شد.

زخم‌های کهنه، در دل‌ها ماندگار،
ما هم‌چو یعقوب، زلیخا در آغوش جان شد.

جان را به تمنای تماشایش می‌بردم،
گفت یه نظرگران است، دل در آتش، آن شد.

نمی‌دانی عشق، با ما چه‌ها کرد،
عاقبت همه دلخوشی‌ها چمدان شد.

به یاد هرکسی، در این محفل قدیم،
حرف دل فراموش، به حالی دیگران شد.
 
(تله عشق)

ای نیکا با عشق تو، تله ای ازدرد داشتن
در فواد تاریکی ها، حسابی نمناک ازشعر داشتن

ای که فرای حدومرزها مرا،شیفته ای خود کرده‌ای
این تالم دلخراش است، تو را کم
داشتن

دل اگرناسور از دَم تیغ خنجر تو بردارد چه باک؟
زخم تو مرهم ودوای آن محنت همیشه داشتن

ای کاش قسمتم می‌شد، بگذاری مهرت را
جلوه گاه قلب من، زیباو نیک داشتن

خلوت تنهایی من با تو فریبا می‌شود
کاش این دو را بتوان دوتایی با هم داشتن

هر غزلم عریظه ایست، صورت پیچده در او
نوشته نوشتن چه سود، گر پرنکشد سوی تو

خون در دل رنجیده نهان به چه بهایی اقامت گزیند ؟
شک نیست که سر بکشد این رنج شیرین به جایی!

این غزل شور انگیز، در دل سیاهی گم است
رنگین کمان عشق، در حرم آتش سپندار است
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
23
بازدیدها
967
پاسخ‌ها
4
بازدیدها
524
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
346

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا