اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان گیلاس خانم| کیانا میرزا پور

نام رمان: گیلاس خانم
نویسنده: کیانا میرزاپور
ژانر: عاشقانه، طنز
ناظر: @...rose
مقدمه: راستش بلد نیستم خوب حرف بزنم؛ اما انقدر خاطرت رو می‌خوام که حاضرم تمام گیلاس‌های دنیا رو برات بخرم و تو اونقدر بخوری تا بترکی.
خلاصه: بهم میگن رژا؛ اما هم‌بازی رو مخ بچگیم گیلاس خانم هم صدام میزد. سال‌ها می‌گذره و این جغرافیای لعنتی ما رو از هم جدا می‌کنه تا اینکه توی لحظه حساس زندگیم چشمم به جمال آقا کراشه روشن میشه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت یازدهم🌙✨

شاید فکر کنید مثل دراماها لب‌هامون روی هم قرار گرفته بود؟ اما زهی خیال باطل. کله محترمش روی سینه‌م افتاده بود و خود لاشیشم صداش در نمیومد، یک آن سرخ شدم.وای خدا مرگم بده بچه مردم از راه به در شد، انگار که اونجای من برق سه ولتی وصل کرده بودن، چون سرش و یه ضرب بالا آورد و از جاش بلند شد، نگاه غمگینم به دوربین افتاده و خرد و خاکشیر شده کف اتاق افتاد. هعی! رسما به چوخ رفتم. غمگین روی تخت نشستم، جیزز کلافه دستی بین موهاش کشید و لب زد:
- نمیخواستم این طور بشه ببخشید.
مثل شصخولا شروع کردم به خندیدن با صدای بلند،آره من دیگه رسما روانی شده بودم و بالا خونه رو اجاره دادم، اونم ماهی پنج تومن ناقابل.
شوکه و متعجب بهم نگاه کرد و لب زد:
- حالت خوبه؟ تو..
یه دفعه خنده‌م قطع شد، نگاه برزخیم بالا اومد وبا صورتی که مطمئن بودم قرمز شده بهش نگاه کردم:
- تو میدونی چه غلطی کردی؟ اون دوربین من و از دست یه ازدواج اجباری نجات میداد و تو زدی با دلقک بازی به هاچ سگش دادی.
از جام بلند شدم، طفلک با اون هیکل گیج و منگ بهم نگاه میکرد، جلو اومدم و توی فاصله یه میلیمتریش قرار گرفتم:
- زندگی من و نابود کردی تو مرتیکه.
اون اما انگار داشت حرف های من رو تجزیه و تحلیل میکرد چون آروم پرسید:
- ازدواج؟
بدون اینکه جوابش و بدم دستم رو بالا آوردم و مثل گربه شروع کردم به کشیدن موهاش. بله دوستان از اون داد و فریاد و از من فحش و نزاع‌. اون داشت مثل گوسفند دم مرگ این طرف و اون طرف میدوید و دستم رو چنگ میزد و منم موهای مشکی حالت دارش و می کشیدم. میدونستم میتونه با یه حرکت ناک اوتم کنه، اما بزمجه خیلی ملایمت به خرج میداد:
- روژا ول کن جون جدت، موهام و کندی.
چشمام و گرد کردم:
- که مدارک من و از بین میبری ها؟
با صورت مچاله شده بهم نگاه کرد در همین حال غرید:
- اون بی ناموس کیه؟ کیه که میخواد باهات ازدواج کنه؟
موهاش و ول کردم و دست به سینه بهش زل زدم:
- به تو چه هان؟ به توچه؟ زدی تنها برگ برنده من و نابود کردی، به خدا آه اون پیک موتوری دامنت و میگیره.
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد، طی یه حرکت جذاب دو طرف شونه‌م رو گرفت و با اخم ریزی که روی پیشونیش نشسته بود پرسید:
- اون مردک کیه؟ یه اسم بهم بگو، فقط یه اسم.

نگاهی به دستاش که با فشار روی شونه‌م بود و به سفیدی میزد انداختم و همانطور که تقلا میکردم ازش دور بشم با عصبانیت جواب دادم:
- پسر داییت سینا.
 
پارت دوازدهم 🌙✨
دستاس شل شد و دو طرف بدنش قرار گرفت، گیج بهش نگاه کردم، ببخشید برادر آیا تو شوهر منی؟ چرا انقدر تعجب کرده بود؟ اصلا چرا من وزه جواب سوالش و دادم؟ اصلا به اون چه ربطی داشت؟ پشت بهم کرد و به طرف پنجره رفت:
- سینا؟
پوف کلافه ای کشیدم و با حرص گفتم:
- الان بحث سینا نیست، زودتر باید دوربینم و درست کنم...
نگاهی به رم شکسته کف اتاق که مثل سوسک پر چیده شده بود انداختم و با بغض ادامه دادم:
- همه چی تموم شد، من زن ناصر الدین شاه میشم.
به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت:
- تو دوستش نداری؟
وا رفته روی مبل نشستم و سرم و بهش تکیه دادم:
- معلومه که نه، خلم من؟!
- من میتونم سینا رو راضی کنم همه چیز و به هم بزنه.
صاف توی جام نشستم و با صدایی که ذوقش و نمیتونستم مخفی کنم پرسیدم:
- جون من؟
سرش رو کج کرد و هوم کشداری گفت. مثل خری که به کره خری که زائیده بود نگاه میکرد بهش زل زدم و تا خشتک لبخند عریضی روی لبم نشوندم:
- داداش مرامت و عشقه.
با شنیدن این حرف اخم محوی روی پیشونیش نقش بست:
- چون دوربینت به خاطر من شکست بهت کمک میکنم فکر دیگه ای نکنیا.
مشنگانه بهش نگاه کردم و لب زدم:
- اما من که فکر دیگه ای نکردم.
گلویی صاف کرد و نگاه ازم گرفت:
- آهان، فقط گفتم که در جریان باشی.
موهام و پشت گوشم انداختم:
- تو همون بشکه نفت واسه من باقی میمونی جیزِز، نگران نباش عاشق پشمات نمیشم.
ابرویی بالا انداخت و با لحن خودشیفتانه ای گفت:
- اون و دیگه من تعیین نمیکنم گیلاس کوچولو.
چشم ریز کردم و لبام و جلو آوردم:
- کوچولو یه جای دیگته بیبی، نه من!
با شنیدن این حرف قهقهه ای زد و بعد با شیطنت خودش رو جلو کشید، طوری که دماغش توی حلقم بود و با صدای بمی که نا آشنا بود به لب هام زل زد و زمزمه کرد:
-امتحانش کن تا مطمئن شی کوچولو کیه.
وای ننه ت به عزات بشینه روژا، چی چی و امتحان کنم من؟ به خدا همش تقصیر این بلاد کفره آخه این بشر تو بچگی انقدر بی ادب نبود، اصلا مرگ بر فرانسه و فرهنگ غلطش.
به خدا من سینگل تحمل این و ندارم جنس مخالف انقدر بهم نزدیک باشه، هول زده جیغی کشیدم که همون موقع در باز شد و یه پسر جوون با لباس پلیس داخل اومد و گفت:
- اینجا چه خبره؟
خیلی خب دوستان اینجاست که باید بگم: ( سلام بهونه قشنگ من برای زندگی) بعدشم به پاپیون رو سر آقا پلیسه بزارم که توی همچین موقعیتی که قرار بود بخت من باز بشه سر و کله ش پیدا شد، البته خداروشکر چون از این کافرای اروپایی همه چی بر میومد، میدیدم یهو از خواب بیدار شدم و نینی کوچولوی من و بشکه نفت توی بغلمه.
 
پارت سیزدهم🌙✨
جیزز خونسرد از جاش بلند شد و لب زد:
- تو دیگه کدوم خری هستی؟
حاجی پشمام، داشت با پلیس مملکت انقدر خودمونی حرف میزد؟ کشمشم دم داره والا.
پلیسه اومد حرفی بزنه که یهو یه مرد میانسال هول زده داخل شد و دستی روی پیراهن پلیس کشید:
- آقا یه لحظه بیاید تا من واستون توضیح بدم.
پلیسه با اخم نگاهی بینمون انداخت و آروم سری تکون داد، مرده خیلی آروم داشت با پلیس حرف میزد که متاسفانه نمیتونستم بشنوم چی میگن، فقط دیدم پلیسه هرز چندگاهی سری تکون میده. بعد از اینکه حرفاشون تموم شد به طرفمون برگشتن، آقا پلیس مهربون نگاهی به جیزز انداخت:
- راستش به ما گزارش دادن اینجا پارتی برگزار شده، اما با توجه به افراد حاضر متوجه شدم یه مهمونی خانوادگیه، شما هم از این به بعد رعایت کنید و صدای موسیقی هم کم باشه و...
بین حرفش پریدم و با لحنی که انگار طرف پلیس و ملتم گفتم:
- به خدا ما از این به بعد آهنگای مجاز پخش میکنیم، اتفاقا من فن سالار عقیلی ام مخصوصا اونجا که میگه بر طبل شادانه بکوب..
پلیس سری تکون داد و کلاهش رو روی سرش گذاشت:
- امیدوارم، اما اون آهنگ سالار عقیلی نیست...
ای پشم، حالا باید ضایعم میکردی مرد حسابی؟ صدای خنده‌ی ریزی به گوشم رسید که از طرف بشکه نفت بود. ایش! با رفتن پلیس نفسم رو بیرون فرستادم:
- شانس آوردیم، وگرنه میبردنمون کلانتری.
- آره واقعا.
کلاه کاسکت روی میز رو برداشتم و گفتم:
- من دیگه میرم، توام مرد باش و با اون پسر دایی نچسبت حرف بزن که بی خیال من بشه.
سری تکون داد:
- پس شمارت و بده تا اگه کاری داشتم زنگ بزنم.
بعد از دادن شماره خواستم عقب گرد کنم که گفت:
- به نظرم فعلا نرو خونه تون.
سر کج کردم که ادامه داد:
- اگه سینا تو رو اینجا ببینه چی؟
- خب من که با کلاه اومدم و کسی من و نشناخت خب با همین هم میرم دیگه.
دستش رو توی جیب شلوار مشکیش فرو برد و جدی لب زد:
- الان که پلیس اومده همه آروم شدن و نشستن یه گوشه، توجه همه خیلی راحت به سمتت جلب میشه، امشب همینجا بمون و فردا برو.
چشم ریز کردم، هیچوقت نمی تونستم بفهمم چی تو سرش میگذره، قبلا هم همینطور بود.
ناچار سری تکون دادم و روی مبل نشستم.
- من میرم یه سری به مهمونا بزنم تا به چیزی مشکوک نشن.
- باشه.
بدون حرف ار اتاق بیرون رفت و در و بست. گویا باید یه سری توضیحات درباره بشکه نفت بدم تا کمی روشن بشید. اولاً اسم اصلیش مسیح بود و چون پدرش فرانسوی بود و یه رگ خارجی داشت من بهش جیزِز می گفتم که لقب حضرت مسیحه. پدر و مادرش توی پاریس با هم ملاقات کردن و همونجا واسه هم اکلیل ریدن و در نهایت عاشق هم شدن و نتیجه ش شد مسیح که تخم جنی بیش نبود بعد ار به دنیا اومدنش به ایران اومدن و وقتی سیزده سال داشت و من نه ساله بودم از ایران رفتن، راستش دوستای بچگی خوبی نبودیم و فقط به واسطه سینا بود که هر از چندگاهی هم و می‌دیدیم. یادمه که خیلی اذیتم می‌کرد و یه جورایی باهام لج بود، از حق نگذریم منم کم کرم نمی‌ریختم. در کل دشمن هم به حساب میومدیم. البته الان هم دل خوشی ازش نداشتم مخصوصا که دوربینم و شکست. آه جان گدازی سر دادم پاهام رو دراز کردم:
- یعنی برای چی برگشته ایران؟ نکنه بازم آینه دق من بشه؟
 
پارت چهاردهم🌙✨
*مسیح *

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم، نزدیک بود که همه چی لو بره، اما من باید خونسرد میموندم و نباید ضایع بازی در میاوردم. ار پله ها پایین اومدم. با دیدن سینا در حالی که داشت با کاترین صحبت میکرد حرصی شدم. پسره‌ی آشغال، با همه لاس میزد و با این وجود چطور جرات کرده بود به روژا نزدیک بشه؟ باید کاری می‌کردم وگرنه اوضاع خیلی سخت می‌شد. بهش نزدیک شدم و با اخم گفتم:
- سینا یه لحظه بیا کارت دارم.
با لحن شل و ولی که ناشی از م×س×ت بودنش بود پرسید:
- جونم داداش؟
عصبی بازوش و گرفتم و به طرف بار کشیدمش:
- تو با روژا نامزد کردی؟
با چشمای نیمه باز بهم نگاه کرد:
- هوم. مشکلش چیه؟
روی صندلی نشستم و لیوان و×ی×س×ک×ی رو برداشتم:
- همه چیز و به هم بزن.
آروم خندید:
- چرا؟
دستم دور لیوان سفت شد:
- به همش بزن سینا، وگرنه به دایی همه چیز و میگم.
ابرویی بالا انداخت و در حالی که سکسکه میکرد لب زد:
- منظورت چیه؟
پوزخندی زدم و مستقیم بهش زل زدم:
- کاری که با ماری کردی و مجبور شدی به خاطرش برگردی ایران. من همه چیز و در مورد تو میدونم، نمیخوای که بگم تو باعثش شدی.
برق از سرش پرید، انگار دیگه م×س×ت نبود چون با بهت و کمی خشم بهم نگاه کرد:
- تو از کجا خبر داری؟
لبخند محوی زدم و لیوان رو سر کشیدم، از جاش بلند شد و یقه م و توی دستش گرفت:
- ع×و×ض×ی.
دستم روی دستش نشست و خنثی بهش زل زدم:
- اونی که عوضیه منم نه تو.
پر حرص بهم نگاه کرد و بعد مشکوک پرسید:
- ببینم تو مگه عاشق یکی دیگه نیستی؟ پس چرا الان طرف روژا رو گرفتی؟
به سرعت از جام بلند شدم و دستش رو از خودم جدا کردم:
- بهت ربطی نداره، تا دو روز دیگه همه چیز و به هم بزن وگرنه به دایی و زن دایی همه چیز و میگم. مطمئن باش که انجامش میدم و شوخی ای ندارم سینا.
با حرص از جاش بلند شد و زیر لب غرید:
- گندت بزنن.
بی خیال یقه پیراهنم و درست کردم و از کنارش رد شدم، لبخند تصنعی زدم که آقای پِلِین که از شرکای کاری بابا توی فرانسه بود به طرفم اومد و با لبخند عریضی دستش رو جلو آورد و به فرانسوی گفت:
- مسیح کجا رفتی پسر؟ حواسم بهت هستا که یه دفعه غیبت میزنه.
بهش دست دادم و لب زدم:
- یه کار مهم داشتم مجبور شدم بهش رسیدگی کنم.
سری تکون داد:
- پس بیا پیش ما مرد جوون.
هوم آرومی زمزمه کردم. من رو به طرف پدر و مادرم و چند نفر دیگه که دور میز ایستاده بودن و نوشیدنی میخوردن برد. بابا با دیدنم گل از گلش شکفت:
- آه، به موقع اومدی پسرم، اتفاقا داشتم در مورد تو با آقای مهران پور صحبت میکردم.
نگاهی به مرد بلند قد و هیکلی رو به روی بابا انداختم که پدرم ادامه داد:
- ایشون یه رستوران پنج ستاره دارن که به یه سرآشپز خبره مثل تو نیاز داره. نظرت چیه؟
ابرویی بالا انداختم و با لحن مودبانه جواب دادم:
- اما من قراره جای دیگه ای کار کنم.
 
پارت پانزدهم🌙✨
*روژا*
نیم ساعت بود که مثل اسکولا به رو به روم نگاه میکردم و به میز لبخند مصنوعی تحویل میدادم.
نباید میزاشتم فضولیم گل کنه و همه جای اتاق و بگردم. اما از اونجایی که ترک عادت موجب مرضه، پس از جام بلند شدم، دور تا دور اتاق و متر کردم. اما چیزی خاصی ندیدم به جز اینکه اون خودشیفته هر سوراخی و که پیدا کرده بود یه عکس از خودش گذاشته بود. همه هم با ژست گنگ و کت چرم و استایل گنگستری. جون بابا زیتون! تو رو چه به خفن بودن؟ تو رو باید ماچت کرد خوشگله. به خدا یه دور تو سعادت آباد خودمون میرفت بیست تا مرد خواستگاریش میکردن. تف به ذات پلیدت روژا همش تاثیرات فیلمای رنگین کمونیه. لعنت بر تایلند لعنت!
ولی ناموسا اگه پلیسه نمیومد میخواست چیکار کنه باهام؟ تند تند سرم و تکون دادم، روژا هر مردی به جز اون دختر! هر مردی به جز اون. نباید تحت تاثیر زیبایی هاش قرار میگرفتم، اصلا به تایپم نمیخورد آره، حتی اگه منقرضم بشم و خانواده مهری به چوخ سگ برن و تنها راحش جفت گیری با این غربی کافر باشه من اینکار و نمیکردم. اون سگ کی باشه؟ اصلا هر کی کراش بزنه خره!. حالا انگار بنده خدا ازم خواستگاری کرده بود. اون الان بیست تا داف فرانسه توی نیمکت ذخیره داشت. من با این حجم از له بودن که انگار هلوی ته بار بودم اصلا به چشم نمیومدم.
با همین فکرا نگاهی به عکسش انداختم که سیاه و سفید بود و با پیراهن سفید مردونه در حالی که رگ دستش بیرون زده بود با نگاه دختر کشی بهم نگاه میکرد. لعنت بر دل سیاه شیطون! خاموش ملاعین. جون به جونم کنن پسر ندیده‌م. آب دهنم و قورت دادم، این چرا انقدر خوب شده؟ وای ننه، استایلش و... سینا بره زیر هیجده چرخ واست عزیزم. قدمی جلو اومدم و دستم رو روی صورتش کشیدم، یعنی دلم و دادم به بشکه نفت؟ یهو قیافه م جمع شد و دستم و کنار کشیدم. چشمام و بستم و نفس سردم و بیرون فرستادم. نه قطعا این یه امتحان الهی بود. آره!
آروم زمزمه کردم:
- خدایا پناه میبرم به تو از دست پسرای کراش، خدایا پاکدامنی و عفت من و از دست جنس مخالفت حفظ کن، خداوندا بینی دراز ایرانیا رو بده به این غربیای کافر، خداوندا کمی از درصد هول بودن من کم کن و به حساب بانکیم بیفزای.
- الهی آمین!
با صدای جیزِز درست کنار گوشم سریع چشم باز کردم و جیغی کشیدم که گوشای خودم بای بای کردن باهام چه برسه به اون. به عقب برگشتم که چون توی فاصله کمی باهام بود کله‌م به دماغش خورد و باعث شد آخ دردناکی بگه و با قیافه مچاله شده ازم فاصله بگیره. خب دخترم روژا جان! مثل همیشه ر×ی×د×ی توی بختت. دیگه اگه یه درصد احتمال داشت با بشکه نفت جفت گیری کنی همونم به هاچ رفت.
نگران بهش نزدیک شدم:
- حالت خوبه؟
سری تکون داد، زیر بازوش و گرفتم و به طرف مبل هدایتش کردم بعد از اینکه نشست دستش رو از روی دماغش برداشتم. یا خدا، جفت گیری بخوره به سرم یه دیه دماغم افتادم. صورتش خونی شده بود:
- وای مماخت داغون شد.
لبخند دردناکی زد و سوالی پرسید:
- مماخ؟
نمیدونم چی شد که قطره اشکی از روی چشمام سر خورد.
- روژا؟ چرا داری گریه میکنی دختر؟
انگار منتظر همین بودم چون مثل اسب در حال زایمان شروع کردم به گریه کردن. حالا اون طفلی درد خودش و فراموش کرده بود و داشت هر کاری میکرد من آروم شم:
- روژا؟ روژا؟ آروم باش چی شدی تو؟ سرت درد میکنه؟ ببرمت بیمارستان؟ یه حرفی بزن، ای بابا....
 
پارت شونزدهم 🌙✨

دماغم و بالا کشیدم و مظلوم بهش نگاه کردم:
- میشه ازم شکایت نکنی؟ به خدا پول قتل دماغت و میدم، فقط من و اعدام نکنین.
گیج لب زد:
- وات؟
دستی زیر چشمم کشیدم:
- راستش من توانایی پرداخت دیه رو هم ندارم.
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که ادامه دادم:
- بهم پیشنهاد کار بد ندیا که عمرا انجام بدم.
چشم بستم و با شجاعت زمزمه کردم:
- ببخشش لازم نیست اعدامش کنید.
چشم باز کردم. بدبخت گری پاچ کرده بود از حرفام، دستی به صورتش کشید و بعد حالت صورتش نگران شد و گفت:
- فکر کنم حالت خوب نیست بیا بشین جای من.
بدون تعارف نشستم، بیچاره تمام دماغش خونی شده بود و روی پیراهن سفیدش هم ریخته بود:
- کی ازت دیه خواست آخه دختر خوب؟ در ضمن قتل دماغ دیگه چه صیغه ایه؟ بعدشم مگه تو پرستار نیستی؟ به جای این چرت و پرتا بیا یه کاری کن خون بینیم بند بیاد.
کمی خیالم راحت شد و به خودم اومدم، مشکوک از جام بلند شدم:
- هی جیزز؟
سوالی بهم نگاه کرد که ادامه دادم:
- از تو بعیده که بخوای من و ببخشی، بگو ببینم چه نقشه های واسه من یتیم کشیدی.
ابرویی بالا انداخت و مبهم جواب داد:
- فعلا بهت نمیگم چون پررو میشی، الانم نبخشیدمت اگه من و خوب نکنی تنبیه‌ت میکنم.
خواستم شیطون بپرسم:( جناب کراش شما فقط تنبیه کن ما رو) اما خانومانه از جام بلند شدم و پرسیدم:
- خیلی خب جعبه کمک های اولیه کجاست؟
زیر دماغش رو گرفته بود و در همون حال جواب داد:
- توی کشوی میزمه.
سری تکون دادم و بدون حرف جعبه رو پیدا کردم و به سمتش رفتم:
- خب بشین تا درمونت کنم.
- باشه.
جلوی صورتش خم شدم که چشمم خورد به چشماش. خدایا چیه این ژن غربی؟ نگاه چه چشمایی آبی آبی. انگار خلیج فارس خودمون بود شفافِ شفاف. رفقا فکر کنم رفتم قاطی مرغا. اونم مثل بز بهم نگاه میکرد و چشماش بین دوتا چشمای من می چرخیدن، معذب بودم واسه همین آروم لب زدم:
- ممکنه یکم درد بگیره اگه دردت اومد...
- دستت و بگیرم؟
هن؟ دست من؟ دیگه چی؟ بد نگذره یه وقت. تا یه فرصت گیر میاری میخوای تاچ کنی من بدبخت و... شدم حلوای سر خاک هی میخواد انگشت کنه ما رو... استغفرالله. اما چاره ای نبود، الان زخمی بود پس باید رعایت حالش و میکردم. بعد تحویل دادن یه چشم غره مشتی جواب دادم:
- باشه، دستم و بگیر.
لبخند محوی زد. برای اینکه تمرکزم به هم نخوره دیگه حواسم و دادم به دماغش، بعد از اینکه شست و شوش دادم با گاز استریل روش رو فشار دادم و منتظر موندم. صورتامون به هم خیلی نزدیک بود، الان نباید کمرم و میگرفت و می‌انداختم رو مبل و در حد مرگ من و میبوسید؟ آه هیچ وقت قرار نیست این بخت نصیبم شه. کوفت زنش بشه ایشالله. برای اینکه از این افکار منحرفانه و سمی خلاص بشم ترجیح دادم سر صحبت و باهاش باز کنم تا خونش بند بیاد پس ابرویی بالا انداختم و آروم پرسیدم:
- راستی ببینم تو از کجا میدونستی من دانشجوی پرستاری ام؟
به وضوح دیدم جا خورد، اما سریع خودش و جمع و جور کرد:
- یادمه بچه بودی دوست داشتی پرستار بشی، حدس زدم با اون حجم از سرتق بودنت بهش رسیده باشی فقط همین‌.
با شک آهانی گفتم که اینبار نوبت اون بود که سوال بپرسه:
- ببینم تو اونجا جلوی عکسم داشتی من و نفرین میکردی؟
چشمام گرد شدن و سریع جواب دادم:
- معلوم هست چی میگی؟ تو کی باشی که من بخوام نفرینت کنم؟
دوباره شیطون رفته بود توی جلدش، انگار قانع نشده بود چون ادامه داد:
- شنیدم که سعی داشتی از کراش زدن روی من دست برداری، اما من میتونم چیزی که میخوای و بهت بدم.
بی حواس پرسیدم:
- مثلا چی؟
نیشخندی زد و سرش رو جلو آورد، آروم گوشه لبم و بوسید و بعد فاصله گرفت:
- مثلا این یکیشه.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
34
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
59
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
227

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا