پارت شونزدهم

دماغم و بالا کشیدم و مظلوم بهش نگاه کردم:
- میشه ازم شکایت نکنی؟ به خدا پول قتل دماغت و میدم، فقط من و اعدام نکنین.
گیج لب زد:
- وات؟
دستی زیر چشمم کشیدم:
- راستش من توانایی پرداخت دیه رو هم ندارم.
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که ادامه دادم:
- بهم پیشنهاد کار بد ندیا که عمرا انجام بدم.
چشم بستم و با شجاعت زمزمه کردم:
- ببخشش لازم نیست اعدامش کنید.
چشم باز کردم. بدبخت گری پاچ کرده بود از حرفام، دستی به صورتش کشید و بعد حالت صورتش نگران شد و گفت:
- فکر کنم حالت خوب نیست بیا بشین جای من.
بدون تعارف نشستم، بیچاره تمام دماغش خونی شده بود و روی پیراهن سفیدش هم ریخته بود:
- کی ازت دیه خواست آخه دختر خوب؟ در ضمن قتل دماغ دیگه چه صیغه ایه؟ بعدشم مگه تو پرستار نیستی؟ به جای این چرت و پرتا بیا یه کاری کن خون بینیم بند بیاد.
کمی خیالم راحت شد و به خودم اومدم، مشکوک از جام بلند شدم:
- هی جیزز؟
سوالی بهم نگاه کرد که ادامه دادم:
- از تو بعیده که بخوای من و ببخشی، بگو ببینم چه نقشه های واسه من یتیم کشیدی.
ابرویی بالا انداخت و مبهم جواب داد:
- فعلا بهت نمیگم چون پررو میشی، الانم نبخشیدمت اگه من و خوب نکنی تنبیهت میکنم.
خواستم شیطون بپرسم:( جناب کراش شما فقط تنبیه کن ما رو) اما خانومانه از جام بلند شدم و پرسیدم:
- خیلی خب جعبه کمک های اولیه کجاست؟
زیر دماغش رو گرفته بود و در همون حال جواب داد:
- توی کشوی میزمه.
سری تکون دادم و بدون حرف جعبه رو پیدا کردم و به سمتش رفتم:
- خب بشین تا درمونت کنم.
- باشه.
جلوی صورتش خم شدم که چشمم خورد به چشماش. خدایا چیه این ژن غربی؟ نگاه چه چشمایی آبی آبی. انگار خلیج فارس خودمون بود شفافِ شفاف. رفقا فکر کنم رفتم قاطی مرغا. اونم مثل بز بهم نگاه میکرد و چشماش بین دوتا چشمای من می چرخیدن، معذب بودم واسه همین آروم لب زدم:
- ممکنه یکم درد بگیره اگه دردت اومد...
- دستت و بگیرم؟
هن؟ دست من؟ دیگه چی؟ بد نگذره یه وقت. تا یه فرصت گیر میاری میخوای تاچ کنی من بدبخت و... شدم حلوای سر خاک هی میخواد انگشت کنه ما رو... استغفرالله. اما چاره ای نبود، الان زخمی بود پس باید رعایت حالش و میکردم. بعد تحویل دادن یه چشم غره مشتی جواب دادم:
- باشه، دستم و بگیر.
لبخند محوی زد. برای اینکه تمرکزم به هم نخوره دیگه حواسم و دادم به دماغش، بعد از اینکه شست و شوش دادم با گاز استریل روش رو فشار دادم و منتظر موندم. صورتامون به هم خیلی نزدیک بود، الان نباید کمرم و میگرفت و میانداختم رو مبل و در حد مرگ من و میبوسید؟ آه هیچ وقت قرار نیست این بخت نصیبم شه. کوفت زنش بشه ایشالله. برای اینکه از این افکار منحرفانه و سمی خلاص بشم ترجیح دادم سر صحبت و باهاش باز کنم تا خونش بند بیاد پس ابرویی بالا انداختم و آروم پرسیدم:
- راستی ببینم تو از کجا میدونستی من دانشجوی پرستاری ام؟
به وضوح دیدم جا خورد، اما سریع خودش و جمع و جور کرد:
- یادمه بچه بودی دوست داشتی پرستار بشی، حدس زدم با اون حجم از سرتق بودنت بهش رسیده باشی فقط همین.
با شک آهانی گفتم که اینبار نوبت اون بود که سوال بپرسه:
- ببینم تو اونجا جلوی عکسم داشتی من و نفرین میکردی؟
چشمام گرد شدن و سریع جواب دادم:
- معلوم هست چی میگی؟ تو کی باشی که من بخوام نفرینت کنم؟
دوباره شیطون رفته بود توی جلدش، انگار قانع نشده بود چون ادامه داد:
- شنیدم که سعی داشتی از کراش زدن روی من دست برداری، اما من میتونم چیزی که میخوای و بهت بدم.
بی حواس پرسیدم:
- مثلا چی؟
نیشخندی زد و سرش رو جلو آورد، آروم گوشه لبم و بوسید و بعد فاصله گرفت:
- مثلا این یکیشه.