اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. جنایی
عنوان: وبال آتش
نویسنده: زری
ژانر: تراژدی، جنایی، عاشقانه
ناظر: @Nargess128
خلاصه: آن‌گاه که جرم‌های کوچک پنهان می‌شود، جرم‌های بزرگ توبیخ می‌شوند؛ اما جرم‌های بی‌رحمانه، هیچ تقاصی پس نمی‌دهند، زیرا آن‌ها به وجدان فکر نمی‌کنند. فقر و گرسنگی و زندان و مرگ، جهنمی بیش نیست‌ که نام آن را بهشت گذاشته‌اند. زندگی یک بازی به نام عشق است که با حدیث‌هایش، انسان‌ها را فریب می‌دهد و آن‌ها را همانند آتش می‌سوزاند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آنالی تلوتلوخوران خود را به کاناپه رساند، قطره‌های ع×ر×ق‌های سرد روی پیشانی چین خورده‌اش را براق کرده بودند. ترکان خانم سرآسیمه خود را به سالن رساند، با ترس به طرف آنالی قدم برداشت، زمانی که روی کاناپه نشست، سر آنالی روی زانوان ترکان خانم افتاد. چشمان آنالی بسته شد و قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. ترکان خانم صورت آنالی را قاب گرفت و چند مرتبه او را تکان داد و فریاد زد:
- آنالی دخترم!
ایلماز که در حال مطالعه کردن کتاب بود، عینکش را از روی چشمانش برداشت، ترس در تنش رسوخ کرد و با صدای تحلیل رفته‌ای زیر لب زمزمه کرد:
- آنالی! چه اتفاقی برای آنالی افتاده که ترکان خانم با گریه صداش می‌زنه؟
ایلماز دسته‌ی هلالی شکل درب اتاقش را گرفت و به آرامی کشید، سپس از پله‌ها سرازیر شد، زمانی که مردمک چشمانش را اطراف سالن چرخاند، جسم بی‌جان آنالی که روی کاناپه بود را از نظر گذراند، به طرف ترکان خانم دوید و در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- ترکان... ترکان خانم، آنالی... آنالی چی‌شده؟
قطره‌های اشک از گوشه‌ی چشمانش چکید و صورت زیبایش را در بر گرفت. ایلماز که مکث و تعلل ترکان خانم را دید، آنالی را در آغوش کشید و چند قدم برداشت. نورآی خانم و آیتک، اولدوز با سروصداهای ترکان خانم، از پله‌ها بالا رفتند؛ اما با دیدن ایلماز که آنالی را در آغوش کشیده بود، چشمانشان گرد شد. نورآی خانم هین کشداری کشید و از شدت تعجب، دستش را روی لبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد.
- چه فاجعه بزرگی!
سپس هم‌زمان با ایلماز از پله‌ها سرازیر شد و مقابل او ایستاد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- چشمم روشن، پسر خاندان آکتاش دختر خدممون رو بغل گرفته و قصد داره اون رو به بیمارستان ببره؟
ایلماز به طرف ماشینش رفت، یکی از بادیگاردها درب عقب ماشین را گشود، ایلماز آنالی را روی صندلی عقب قرار داد و خطاب به بادیگارد گفت:
- می‌ریم بیمارستان.
نورآی به بادیگارد و راننده شخصی ایلماز نزدیک شد و یقه‌ی پیراهن سفید رنگ او را میان انگشتانش گرفت و فریاد زد.
- اجازه نمیدم دختر خدمت کار رو سوار ماشین پسرم کنی و به بیمارستان ببری.
ایلماز دست مشت شده‌اش را روی داشبورد ماشین کوبید و دندان قروچه کنان با صدایی که حرص در آن نهفته بود، خطاب به راننده شخصی‌اش، گفت:
- تکین!
تکین به حرف‌های نورآی خانم توجهی نکرد و به سرعت سوار ماشین شد. صدای نورآی خانم به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوش ایلماز پیچید. آتش از حیاط پشتی به حیاط اصلی عمارت قدم برداشت، صدای کفش پاشنه ده سانتی نورآی خانم سکوت حزن‌آلود عمارت را شکست، زمانی که رأس و مماس آتش قرار گرفت، با عصبانیت لب زد:
- ایلماز دست دختره‌ی خدمت کار رو گرفت و برد، لطفاً جلوش رو بگیر!
آتش کمان ابروانش را درهم کشید و دستانش را مشت کرد و پارچه‌ی نرم و لطیف پیراهنش را میان انگشتانش فشرد، سپس سوار ماشینش شد و پایش را روی پدال گاز گذاشت. با اتفاق‌های اخیر و هضم نکردنش، نورآی خانم پخش زمین شد، ترکان خانم که روی اولین پله نشسته بود و گریه می‌کرد، با صدای فریاد‌های آیتک انگار که مار نیشش زده باشد، از روی پله برخاست و به سرعت خود را به نورآی خانم رساند. ترکان خانم به کمک آیگل خانم جسم سنگین نورآی را به دوش کشیدند و به او کمک کردند تا روی کاناپه‌ی تک نفره بنشیند. آیتک هر دو پای نورآی خانم را صاف کرد و با چند تکه دستمال کاغذی رد دانه‌های ع×ر×ق را از روی پیشانی چین خورده‌اش پاک کرد و خطاب به ترکان خانم که دستپاچه شده بود، گفت:
- برو آب قند بیار.
ترکان خانم سری تکان داد و تا از روی کاناپه برخاست، آیگل مچ دست او را میان انگشتان باریکش قرار داد و گفت:
- شما مواظب خانم باش، من خودم انجامش میدم.
ترکان خانم با لبخندی بی‌جان؛ اما صمیمانه‌ای از آیگل تشکر کرد. آیتک چشم غره‌ای نثار ترکان خانم کرد، سپس نگاه سراپا تمسخرش را به او و اندامش داد و زبان نیش‌دارش را به تنش زد.
- ترکان خانم! هدف تو و دخترت از انجام این کارها چیه؟ نکنه خیال کردی با نزدیک کردن دختر کوچیکت به پسر آیهان آکتاش، می‌تونی اون رو عروس خاندان آکتاش‌ها کنی؟ نه! کور خوندی. برای انجام این کار خون‌های زیادی ریخته میشه، به علاوه نورآی خانم و اولدوز، هرگز اجازه نمیدن که دختر خدمت‌کار، عروس آکتاش‌ها بشه. از قدیم گفتن که کبوتر با کبوتر، باز با باز. آخه خانواده‌ی آکتاش‌ها کجا و خانواده ازدمیرها کجا! پسرهای این خانواده توی پر قو بزرگ شدن و دختر و پسرهای تو، توی کوچه پس کوچه‌های روستای شیرینجه قد کشیدن.
آیتک از روی کاناپه برخاست و تک خنده‌ای کرد.


شیرینچه (Şirince) نام روستایی کوچک در استان ازمیر ترکیه است. این روستای 600 تا 700 نفره، در بالای کوهستان واقع است و مسیر دسترسی به آن یک مسیر کوهستانی با چشم‌اندازهای بسیار زیباست. روستای شیرینچه توسط باغ‌های انگور، پرتقال، نارنگی و زیتون احاطه شده است و همواره جلوه بسیار زیبایی دارد.
 
آخرین ویرایش:
ترکان خانم با ابروانی درهم گره خورده از جای برخاست، سپس به خشونت گرائید.
- دختر من لایق بهترین‌هاست، این رو آویزه‌ی گوشت کن عروس خانم!
آیتک از پله‌ها پایین آمد و سریعاً خود را به آن‌ها رساند و با فریاد گفت:
- کافیه! به بحث‌های پیش و پا افتادتون خاتمه بدین.
سپس انگشت سبابه‌اش را بالا آورد و به طرف آیتک گرفت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- و آیتک تو! برای این‌که خانواده ازدمیر این‌جا می‌مونن یا میرن، نمی‌تونی تصمیم بگیری یا حکم بدی و بقیه اجرا کنن! بهتره توی کاری که به تو مربوط نمی‌شه دخالت نکنی‌، چون در آخر کاسه کوزه‌ها سر خودت می‌شکنه.
ترکان خانم با تأسف اجزای صورت آیتک را از نظر گذراند، سپس گفت:
- در ضمن بچه‌های من آواره‌ی کوچه و خیابون‌ها نمی‌شن، چون هنوز پدر و مادر بالا سرشونه و محتاج هیچ‌کس نیستن، قبل از این‌که شما حکم بدی و صادر کنی، ما اسباب و اثاثیمون رو جمع می‌کنیم و از این عمارت می‌ریم‌.
ترکان خانم به اولین پله که رسید، بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورتش شد. آیگل با لیوانی که در محتوی آن، آب قند بود و میان انگشتانش گرفته از پله‌ها پایین آمد زمانی که ترکان خانم را با چشمانی آغشته از اشک دید، نگران پرسید.
- آبجی! چرا گریه می‌کنی؟
ترکان خانم اشک‌هایش را پاک کرد و با لحنی مهربان پاسخ داد.
- چیزی نشده.
پس از این حرفش با عجله از چند پله‌ی آخر بالا رفت.
***
تکین جلوی بیمارستان امسی ماشین را متوقف کرد، سپس اجزای صورت ایلماز را از نظر گذراند.
- آقا رسیدیم.
سپس از ماشین پیاده شد و درب را برای ایلماز گشود. ایلماز از ماشین پیاده شد و آنالی را در آغوش کشید و از پله‌های بیمارستان دو تا یکی بالا رفت، تکین هم پشت سرش راه را در پیش گرفت. ایلماز با صدای بشاشی لب برچید.
- لطفاً کمک کنین.
یکی از پرستارها خطاب به مابقی پرستاران، گفت:
- لطفاً تخت رو آماده کنید!
سپس تخت تاشو را آوردند، ایلماز، آنالی را روی آن قرار داد. ماشین آتش کنار ماشین ایلماز متوقف شد. دسته‌ی درب ماشینش را گرفت و به آرامی کشید، سپس با عجله از پله‌ها بالا رفت. به قسمت پذیرش که رسید، با صدایی که سعی در کنترل آن داشت که با فریاد همراه نباشد، لب برچید.
- آنالی ازدمیر کدوم اتاقه؟
- بخش مراقبت‌های ویژه، اتاق دو.
آتش سری تکان داد و قدم‌های استواری به طرف بخش مراقبت‌های ویژه برداشت، سپس زیر لب دندان‌ قروچه کنان زمزمه کرد.
- لعنت به این شانس!
زمانی که به بخش مراقبت‌های ویژه رسید، دست مشت شده‌اش را به دیوار کوبید و مردمک چشمانش را اطراف بیمارستان به چرخش در آورد، چند قدمی برداشت تا به اتاق دو رسید. آنالی روی تخت آرمیده بود و ایلماز به همراه یک پرستار بالای سر او ایستاده بودند. آتش وارد اتاق دو شد، دستی روی ته ریشش کشید و خطاب به ایلماز، گفت:
- حالش چطوره؟
زمانی که صدای آتش در چاهسار گوشش پیچید، کمان ابروانش را درهم کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید.
- فکر می‌کنم خودت بهتر می‌دونی.
آتش دستانش را مشت کرد و از روی حرص خندید.
- و من فکر می‌کنم از زمانی که بی‌هوش شد تا الان، تو کنارش بودی نه من!
نیشخندی مزین لبان ایلماز شد. با چشمان خشک شده‌اش که گویا با وجود این‌که سلول به سلول تنش برایش می‌گریستند؛ اما چشمانش خالی از اشک بود، در دو گوی زیبای برادرش خیره شد و به خشونت گرائید.
- بهتره بیش از این برای هم فیلم بازی نکنیم. بهتر نیست نقابت رو از روی صورتت برداری؟ هم خودت اذیت میشی هم ما و اطرافیانت.
آتش زبانش را روی لبانش کشید و پس از اندکی سکوت، گفت:
- ایلماز! می‌دونی مقابلت کی وایستاده؟ داداشت! و می‌دونی دختری که روی تخت خوابیده کیه؟ خدمت‌کار! جوری بخاطر این دختر مقابلم وایستادی که گویا یکی از اعضای خانواده‌ی آکتاش‌ها هست.
ایلماز چند قدم کوتاه به طرف آتش برداشت، سپس جزئیات صورتش را از نظر گذراند.
- شاید به چشم تو یه خدمت‌کار ساده‌ست؛ اما از دید من، فراتر از یه خدمت‌کاره، شاید هم حدست درست باشه، اون یکی از اعضای خانواده‌ی آکتاش‌ها محسوب میشه.
آتش از روی حرص خندید؛ اما طولی نکشید که جای خنده را به اخمی ظریف داد و با لحنی قاطع و محکم گفت.
- احیاناً سرت به جایی خورده، چون اگر این دختر یکی از اعضای خانواده‌ی آکتاش‌ها بود، فامیلی ازدمیر کنار اسمش نبود، پس زیادی بزرگش نکن. دختره هم فقط بی‌هوش شده، تیر به قلبش خطور نکرده که خانواده‌ات رو زیر پا گذاشتی و اومدی بیمارستان.
ایلماز لبان گوشتی‌اش را جوید تا برای ساکت ماندن تلاش کند، زیرا تمام سرها به طرف آن‌ها چرخیده و گوش‌هایشان را برای شنیدن صحبت‌های این دو برادر که چه می‌گویند، تیز کرده بودند و با چشمانشان اجزای صورتشان را از دید می‌گذراندند. ایلماز روی صندلی نشست و به صورت رنگ پریده‌ی آنالی خیره شد. آتش با عصبانیت از اتاق دو خارج شد و یک مسیر نسبتاً طولانی؛ اما تکراری را طی کرد، بازدم عمیقش را از پره‌های بینی قلمی‌اش بیرون فرستاد.
- ایلماز! داری اشتباه بزرگی می‌کنی و با نزدیک شدن به این اشتباه، حکم مرگ هممون رو صادر می‌کنی و خون‌های زیادی ریخته میشه!


بیمارستان امسی. بیمارستان Emsey در سال 2012 با ظرفیت 254 تخت‌خوابی افتتاح شد.
 
آخرین ویرایش:
صدای نوتفیکیشن تلفنش به رشته‌ی افکارش چنگ زد. صفحه‌ی تلفنش را از دید گذراند، با خواندن نام آیتک نیشخندی زد و به تماس پاسخ داد. صدای نسبتاً نازک آیتک از پشت تلفن آتش، پخش شد.
- سلام داداش آتش.
- سلام، چی‌شده؟
آیتک از پشت پرده‌ی اتاقش حیاط عمارت را از نظر گذراند، روی تختش نشست و پس از اندکی مکث و تعلل، به سوال او پاسخ داد.
- باز فشار مامان رفته بالا، چند دقیقه پیش بی‌هوش شد.
آتش کمان ابروان شلاقی‌اش را درهم کشید، دستش مشت شد و دندان قروچه‌کنان گفت:

- من جایی هستم؛ اما سریعاً خودم رو به عمارت می‌رسونم.
پس از این حرفش، به مکالمه‌شان پایان داد و دست مشت شده‌اش را روی دیوار بیمارستان کوبید و زیر لب زمزمه کرد.
- گندش بزنن!
سپس با عجله از بیمارستان امسی خارج شد.
ایلماز مردمک چشمانش را در اجزای صورت آنالی به چرخش در آورد. آنالی پلکش را گشود و لبان خشکیده و ترک‌ترک شده‌اش را باز کرد، با ترس اطراف را از دید گذراند، سپس با صدایی که ترس در آن نهفته بود، لب برچید.
- من... من... کج... کجام؟
لبخندی بی‌رمق، صورت سرشار از غم بی‌جلای ایلماز را پوشاند.
- بیمارستان.
آنالی که سعی داشت از روی تخت بلند شود، ایلماز مانع او شد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
-  نترس! من این‌جام.
- من رو برای چی به بیمارستان آوردی؟
ایلماز زبانش را روی لبان گوشتی‌اش کشید و به دو جفت پوتین مشکی‌رنگ چرمش خیره ماند. شاید شرایط مناسبی برای به زبان آوردن آن صحنه‌هایی که با چشمانش دیده و با گوش‌هایش شنیده، نبود. هم‌چنان به سکوتش ادامه داد؛ اما تا دست سرد و لرزیده‌ی آنالی روی دست گرم و مردانه‌ی ایلماز قرار گرفت، نتوانست به سکوتش ادامه دهد.
- بهتره علتش رو از من نپرسی، چون من لحظه‌ای که مامانت با گریه صدات می‌زد رسیدم و علت این‌که چرا بی‌هوش شدی رو نمی‌دونم؛ ولی... .
آنالی چند مرتبه سرفه کرد و سپس پرسید.
- ولی چی؟
- ولی علت این‌که چرا تو رو به بیمارستان آوردم رو می‌دونم؛ اما خواهش می‌کنم ازم نپرس چون نمی‌تونم علتش رو اعتراف کنم.
آنالی با عصبانیتی بی‌منطق، سِرُم را از دستش خارج کرد و به سختی روی پایش ایستاد. از شدت درد، کمان ابروانش را درهم کشید و چین عمیقی روی پیشانی بلندش افتاد. ایلماز ناباورانه جزئیات صورت آنالی را از نظر گذراند و مقابلش ایستاد؛ اما آنالی با انگشت سبابه‌اش که روی لبان گوشتی ایلماز قرار داد، مجال حرف زدن به او نداد و گفت:
- این کارت نمی‌تونه دلیل منطقی یا قانع کننده‌ای داشته باشه، در ضمن! بهتره فاصلت رو با من حفظ کنی وگرنه... .
آنالی به سختی چند قدم برداشت، هنوز از اتاق دو خارج نشده بود که ایلماز لب زد.
- وگرنه چی؟ چرا داری تهدیدم می‌کنی؟
آنالی هم‌زمان با برگرداندن سرش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید. سعی می‌کرد با لحنی مهربان به سؤال او پاسخ دهد؛ اما با به یاد آوردن حرف‌های نورآی و اولدوز خانم، که حرف‌هایشان همانند زهر مار کشنده‌ست و زبان نیش‌دارشان را به تنش زدند، نتوانست در کنترل کردن تن صدایش موفق شود، بلکه با شکست مواجه شد.
- وگرنه با خانواده‌ام از عمارت آکتاش‌ها می‌ریم. البته که تهدید هم نیست و هشداره!
ایلماز به سرعت چند قدم برداشت و دست پر زورش را روی مچ دست آنالی قرار داد و او را کشان‌کشان به سالن بیمارستان برد، حتی به غر زدن‌های آنالی هم توجه نکرد که چندین مرتبه فریاد زد.
- ایلماز داری چی‌کار می‌کنی؟ دستم رو ول کن دارم اذیت میشم.
اما ایلماز با خشم او را به حیاط خلوت بیمارستان برد و فریاد زد.
- بخاطر من می‌خوای از عمارت بری، آره؟ بخاطر این‌که تو رو به بیمارستان آوردم می‌خوای تنبیهم کنی؟
سپس نیشخندی زد و چند قدم عقب‌گرد کرد، طبق معمول چنگی به موهای فرش زد و کلافه پوفی صدادار کشید، گرچه پسری بود که از کسی عذرخواهی نمی‌کرد؛ اما مغرور و خودخواه هم نبود، پس جای اخم ظریفش را به خنده‌ی کنج لبانش داد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- آره حق با توهه! آنالی من مرتکب اشتباه بزرگی شدم و بهت این حق رو میدم که تنبیه یا توبیخم کنی؛ ولی نه با رفتنت از عمارت، نه فاصله گرفتن از من... .
نمی‌خواست حرف‌هایی که سالیان‌سال است در قلبش مانده بود و هر بار حسش نسبت به آنالی را کشته بود، زنده کند، پس ادامه داد.
- تو نباید ما رو ترک کنی، ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. یادته اصلان همیشه بهت می‌گفت تو رو مثل خواهرمون دوست داره؟ به یاد میاری که آتش چقدر مواظبت بود؟ و من همیشه کنارت بودم مثل یه کوهی استوار که هیچ‌گاه فکر نکنی خدمه‌ی عمارت آکتاش‌ها هستی، بلکه باور کنی که تو جزئی از خانواده آکتاش‌ها هستی.
آنالی چند قدم به طرف ایلماز برداشت، سپس مردمک چشمانش را در اجزای صورت او به چرخش در آورد، در همین لحظه نیشخندی مزین لبان خشکیده‌اش شد.
- نه ایلماز، من و خانواده‌ام جزئی از خانواده‌ی آکتاش‌ها نیستیم، بلکه از هم مجزاییم و تنها حکمی که داریم، حکم خدمت کار اون‌جا رو دارا هستیم. لطفاً فاصله‌ات رو با من حفظ کن، وگرنه مجبور می‌شیم از عمارت بریم. البته! اگر هم خانواده‌ام مجبور نشن، بی‌شک نورآی خانم و مادرت الدوز، ما رو مجبور می‌کنه که اسباب و اثاثیمون رو جمع کنیم و از عمارتتون بریم.
ایلماز دست مشت شده‌اش را به دیوار کوبید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید.
- هرگز همچین چیزی نمی‌شه آنالی! بخواد پیش بیاد هم من این اجازه رو نمیدم.
 
آخرین ویرایش:
آنالی که نسبت به ایلماز شناخت کاملی داشت؛ اما با این حال در فهمیدن احساسات زیر پوستی او، شکست می‌خورد. هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدای ایلماز در چاهسار گوشش پیچید.
- پس تصمیم آخرت اینه؟
آنالی بدون آن‌که سرش را برگرداند، بغضش را که گلویش را سخت می‌فشرد، با بزاق دهانش قورت داد و گفت:
- آره آقای آکتاش!
پس از این حرفش به سرعت از حیاط بیمارستان خارج شد. ایلماز دست مشت شده‌اش را روی درب حیاط کوبید و فریاد زد.
- لعنت بهت ایلماز!
با این وجود نتوانست آنالی را در چنین شرایطی ترک کند، پس به سرعت از حیاط بیمارستان بیرون رفت و سمت چپش را از دید گذراند؛ اما با این حال که ازدحامی از جمعیت در سالن انتظار بیمارستان ایستاده یا روی صندلی نشسته بودند، هیچ اثری از آنالی نبود، پس مسیری که مستقیم بود را در پیش گرفت. اگر به آرامی قدم برمی‌داشت، قطعاً برای رسیدن به آنالی، دیر عمل می‌کرد، پس به سرعت دوید. از کنار هر شخصی که می‌گذشت، نظرشان به ایلمازی که پریشان و با عصبانیتی بی‌منطق می‌دوید، جلب شده بود. به طبقه‌ی اول که رسید، اندکی نیم‌خیز شد و بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌ نیمه گوشتی‌اش بیرون فرستاد، سپس از پله‌ها سرایز شد. حتی اطراف خیابان هم خبری از آنالی نبود، این اتفاق باعث شد نگرانی‌اش دو برابر شود و نسبت به برادرش بدبین و بی‌اعتماد شد؛ زیرا به خوبی می‌دانست که یا آتش یا محافظانش آنالی را به آن‌جایی که نباید، برده‌اند. کلافه و خشمگین چند مرتبه چنگی به موهای ژولیده‌اش زد و یک مسیر نسبتاً طولانی و تکراری را طی کرد. تلفنش را از جیب شلوارش بیرون آورد و شماره تماس محافظش اکتای را گرفت. پس از گذشت چند بوق، صدای کلفت اکتای از پشت تلفن پخش شد.
- سلام آقا ایلماز.
- سلام! سریعاً خودت رو به مزرعه‌مون برسون، من هم از طرف بیمارستان امسی به سمت مزرعه حرکت می‌کنم، اگر میشه تموم محافظ‌هام رو هم جمع کن و بگو که با اسلحه بیان مزرعه.
چشمان عسلی‌رنگ اکتای از تعجب گرد شد و ترس درون تنش رسوخ کرد.
- اوضاع مساعده آقا؟
ایلماز دست مشت شده‌اش را روی کاپوت جلویی ماشینش کوبید و دندان قروچه‌کنان لب برچید.
- سؤال نپرس و کاری که میگم و انجام بده اکتای!
پس از این حرفش، به تماس پایان داد و با عجله سوار ماشین شد.
***
چشمان آنالی و پا و دستش که توسط افرادی به وسیله طناب بسته شده بود و به جز سیاهی چیزی نمی‌دید، تقلای کمک می‌کرد. یکی از افراد اسلحه‌اش را بالا برد و چند مرتبه تکان داد و خشمگین فریاد زد.
- صدات رو می‌بری یا خودم ببرمش؟
راننده شخصی، از آینه‌ی جلویی ماشین اجزای صورت آنالی را از نظر گذراند و خطاب به فردی که اسلحه در دست داشت، گفت:
- این دختر که سن و سالی نداره، چرا باید اون رو به مزرعه... .
با قرار گرفتن اسلحه روی سرش، به حرفش ادامه نداد؛ اما با ترس لب زد.
- خیلی‌خب باشه! نه... نه سؤال می‌پرسم و نه حرف می‌زنم، حتی دل‌سوزی هم نمی‌کنم. خوبه؟
اسلحه را غلاف کرد و پس از این‌که جزئیات راننده را از نظر گذراند، سری تکان داد.
-  آهان! درست‌ترین کار ممکن رو خودت انجام میدی پسر!
پس از تشویق کردنش، دستش را پشت گردن او گذاشت و به نرمی ماساژ داد.
آنالی، هم نسبت به ایلماز و هم آتش دو به شک بود؛ زیرا ممکن است ایلماز برای این‌که مانع او شود و نگذارد از عمارت برود، تصمیم به دزدیدن و مخفی کردنش گرفته و آتش هم بابت رازی که قرار بود به او بگوید؛ ولی لج‌بازی کرد و درخواستش را نپذیرفت؛ تصمیم به این کار گرفت؛ اما مطمئن بود که این دو به او آسیبی نمی‌زنند؛ اگر این افراد، دشمنی ناشناخته و غریبه باشد، قطعاً او را خواهند کشت و زیر دست آن‌ها زنده نخواهد ماند.
ایلماز در حینی که راه خاکی مزرعه را با ماشینش در پیش گرفته بود، صدای نوتفیکیشن تلفنش باعث شد کمان ابروانش را درهم بکشد؛ ولی نام اکتای را که از دید گذراند، مطمئن بود که برای کار واجبی با او تماس گرفته است، پس به تماس پاسخ داد.
- آقا! خبر بدی براتون دارم، متأسفانه خبری از محافظ‌ها نیست، یکیش هم زخمیه زنگ اورژانس زدم بردش بیمارستان، دستور چیه؟
ایلماز پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین را در نزدیکی مزرعه نگه داشت و با دیدن چندین ماشین که مطمئن شد ماشین محافظان خودش است، دست مشت شده‌اش را روی فرمان ماشین کوبید.
- لعنت به محافظ‌ها!
- خون‌سردی خودت رو حفظ کن، سعی می‌کنم سریعا‌‌ً محافظ‌ها رو پیدا کنم و به مزرعه بیارم.
ایلماز نیشخندی زد و با عصبانیتی بی‌منطق، گفت:
- دارم دیوونه میشم اکتای! آخه چطور ممکنه... چطور ممکنه که محافظ‌ها قبل از من توی مزرعه حضور داشته باشن؟
- آقا! این‌طور که مشخصه آقا آتش یه نقشه‌هایی توی سرش داره. من نزدیکم و تا چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسم مزرعه؛ اما تو بدون من دست به انجام کاری نزنی ها!
ایلماز اسلحه را از داشبورد ماشین بیرون آورد و از ماشین پیاده شد، سپس اسلحه را بالا گرفت و شلیک کرد. از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید.
- فورکان، تولگا و سرکان! می‌دونم داخل مزرعه هستید، تا سه می‌شمرم، نیومدید بیرون من میام تو و همتون رو می‌کشم!
 
آخرین ویرایش:
ایلماز به کاپوت جلویی ماشین تکیه داد و فریاد زد:
- یک!
یک نخ سیگار از پک بیرون کشید و میان لبانش قرار داد، سپس فندک را زیر آن گرفت. زمانی که کام سنگینی گرفت و دودش را حبس کرد، ادامه داد.
- دو.
هم‌زمان با دویدن اکتای به طرف ایلماز، آتش با عصبانیت از مزرعه خارج شد و دستش را به طرف محافظانش تکان داد و گفت.
- همون‌جا وایستین و تا من نگفتم هیچ کاری انجام ندید!
ایلماز مردمک چشمانش را روی اندام و سپس جزئیات صورت محافظان برادرش «آتش» به چرخش در آورد و با چند قدم برداشتن، رأس و مماس او قرار گرفت.
- محافظ‌هام، به علاوه آنالی کجاست؟
آتش چند قدم برداشت و ژست مغرورانه‌ای گرفت.
- اگر تو خبر داری که کجا هستن، من هم خبر دارم، داداش!
با به زبان آوردن «داداش» نیشخندی مزین لبان گوشتی ایلماز شد. ناخودآگاه، یک تای ابروانش بالا پرید.
- من از زمانی که از عمارت بیرون رفتم، محافظی با خودم نبردم، به جز راننده شخصی که اون هم یه کار فوری براش پیش اومد و مجبور شد بره. آنالی هم با من بود؛ اما به محض خروجش از بیمارستان، یهو غیب شد. یعنی می‌خوای بگی تو توی دزدیده شدنش شریک نبودی؟ محاله که باور کنم!
آتش از روی حرص خندید؛ اما طولی نکشید که خنده از روی صورت زیبایش محو شد و کمان ابروانش را درهم کشید و به خشونت گرائید.
- گیریم که من به محافظ‌هام دستور دادم آنالی رو بدزدن، علتش مهم نیست و دستور دزدیده شدنش مهمه! پس تو این این اجازه رو داری که همراه محافظت اکتای، مزرعه و کلبه و اطرافش رو بگردی، اگر محافظ‌هات و به علاوه آنالی خانم این‌جا بود، می‌تونی من رو بابت این کارم توبیخم کنی.
آتش در چشمان آتش‌بار ایلماز خیره شد و با اطمینان کامل ادامه داد.
- حتی خودم و محافظ‌هام هم کمکتون می‌کنیم تا حکم مترسک رو نداشته باشیم، لااقل جون یه دختر کم سن و سال و جوون رو نجات بدیم، چون این حکم قشنگ‌تری رو ایفا می‌کنه.
ایلماز که می‌دانست دزدیده شدن آنالی کار آتش است؛ اما او هیچ سرنخی برای اثبات این موضوع به جا نگذاشته، پس او را توبیخ نکرد و با صدایی که سعی در کنترل آن داشت که به فریاد تبدیل نشود، گفت:
- مطمئن باش اثبات می‌کنم که بی‌گناه نیستی و با دزدیدن اون دختر، مرتکب چه گناه بزرگی شدی. در ضمن! نیاز به محافظ‌های جلمنت نیست، چون خودم یه محافظ دارم که سرش به تنش می‌ارزه و با کمک اون آنالی رو پیدا می‌کنم. خودت خوب می‌دونی که برای تنبیه محافظ‌هام که در حقم خیانت بزرگی کردن، چه چیزی در نظر می‌گیرم!
آتش به تمسخر شانه‌ای بالا انداخت و ماسک بی‌تفاوتی را روی صورتش کشید.
- موفق باشی!
ایلماز خطاب به اکتای که زیر سایه‌ی درخت ایستاده و به مکالمه‌ی آن دو گوش سپرده بود، گفت:
- من داخل مزرعه رو می‌گردم، تو اطرافش رو بگرد. به محض پیدا کردن سرنخی، باهام تماس بگیر و بی‌خبرم نذار.
- چشم آقا!
ایلماز از میان انبوهی از درختان نارون و کاج گذر کرد و از پله‌های کلبه‌ی چوبی بالا رفت. مردمک چشمانش را حول فضای نامرتب کلبه چرخاند؛ اما خبر یا ردی از آنالی پیدا نکرد. چند قدم دیگر برداشت، هنگامی که چند قطره خون دید، روی پاشنه‌ی پایش چرخید و دستش را روی خون کشید و انگشت سبابه‌ی آغشته به خونش را از دید گذراند، سپس فریاد زد.
- آتش!
با عجله از پله‌های کلبه سرازیر شد و به محض خارج شدن آتش از ستورگاه اسب‌ها، به طرفش هجوم برد و اسلحه را از غلاف بیرون کشید. همان لحظه محافظان آتش اسلحه‌شان را به طرف ایلماز گرفتند و ماشه را کشیدند؛ اما آتش خطاب به آن‌ها گفتند.
- اسلحه‌تون رو بیارید پایین و فوراً از این‌جا برید.
یکی از محافظان گفت:
- اما آقا... .
- همین که گفتم! زود باشید.
ایلماز با چشمانی که از شدت خشم از نفرت گویا منجمد شده، در جزئیات صورت آتش دقیق شد و انگشت سبابه‌اش را بالا برد.
- اگر دزدیده نشدن آنالی کار تو نیست، پس این قطره‌ی خون کیه؟
آتش در چشمان آتش‌بار برادرش که نفرت می‌بارید خیره شد و با کمال تأسف گفت:
- برات متأسفم ایلماز! چطور می‌تونی به برادری که از خون خودته شک کنی و روی سرش اسلحه بکشی؟ من با دختری که فقط حکم خدمه داره، چه‌کار می‌تونم داشته باشم؟
ایلماز دست راست آتش که باندپیچی شده بود را نگاه کرد و به آرامی اسلحه را پایین آورد، سپس چند مرتبه به تنه‌ی درخت نارون ضربه زد و با عصبانیت فریاد کشید.
- اگر کار تو نیست، پس کار کیه؟
آتش چند قدم برداشت تا مقابل ایلماز قرار گرفت.
- اون چند قطره خونی که داخل کلبه ریخته شده، خون دست‌های منه، نه خون آنالی!
با توجه به این‌که ایلماز نسبت به آتش دو به شک شده بود و تردید داشت؛ اما برخلاف حدس‌های اشتباهش، آتش ادامه داد.
- شاید با خونواده‌اش دچار مشکل شده و تصمیم به فرار گرفته یا شاید دشمن خونوادگی دارن یا... .
ایلماز فریاد زد.
- کافیه... کافیه، ادامه نده!
سپس روی صندلی نشست و به اسب‌ها خیره شد.
- یه اسب آماده کن می‌خوام اسب سواری کنم.
- تنهایی؟
ایلماز نگاهی گذرا به اجزای صورت آتش انداخت و پاسخ داد.
- نمی‌دونم.
- این‌طور به نظر نمیاد، چون بخاطر اون دختر چشم‌هات از نفرت پر شده و نمی‌تونی ببینی که مقابلت کی وایستاده. کسی که ده سال از تو بزرگ‌تره و انتظار داره حرمتش رو نگه داری.
ایلماز به اسب‌ها که می‌تاختند چشم دوخت؛ اما صدای سم اسب‌ها در گوشش نپیچید.
- خودت باعث این نفرت شدی.
آتش چند قدم برداشت و گفت:
- اسبت رو انتخاب کن.
 
 
آخرین ویرایش:
ایلماز در چشمان زیبای آتش خیره شد.
- پس اسب خودم کجاست؟
- ظاهراً زخمی شده.
نگاه سردی به آتش انداخت، سپس کمان ابروانش را درهم کشید. با صدای نوتفیکیشن تلفنش، لب زد:
- تماس واجبیه، جواب میدم زود برمی‌گردم.
آتش مردمک چشمانش را روی صفحه‌ی تلفن او به چرخش درآورد، سری تکان داد.
- خیلی‌خب پس خودم یه اسب برات انتخاب می‌کنم.
ایلماز به تماس پاسخ داد. صدای آیتک از پشت تلفن پخش شد.
- معلومه کجایی تو؟
- یه کار مهم برام پیش اومد مجبور شدم از خونه بزنم بیرون.
- زود برگرد.
- من شب برنمی‌گردم خونه، با دوست‌هام بیرونم.
آیتک سگرمه‌هایش را درهم کشید و صدایش با خشونت گرائید.
- اگر امشب نباشی، مردم راجع به خانواده‌ی آکتاش‌ها چه فکری می‌کنن؟
- مردم آزادن که هر فکری بکنن.
پس از این حرفش به مکالمه‌شان پایان داد. چند قدم به طرف آتش برداشت و گفت:
- برام یه کاری پیش اومده باید برم. اسب سواری باشه برای یه وقت دیگه.
- کجا؟
ایلماز به سؤال آتش پاسخی نداد و خطاب به اکتای گفت:
- عجله کن، می‌ریم.
- مگه میشه بدون آنالی بریم؟
ایلماز سگرمه‌هایش را درهم کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید.
- یالله سوار شو داداش!
اکتای سری تکان داد و پس از این‌که درب را برای ایلماز گشود، خودش هم سوار شد.
***
بغض آلتین شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. آناشید دست ظریفش را روی دست لرزیده‌ی او گذاشت و به نرمی فشرد.
- خواهر! گریه نکن حتماً پیش دوست‌هاشه.
آلتین با لجاجت و با پشت دستش رد اشک‌هایش را از بین برد و به زحمت لبان باریک سرخ‌رنگش را گشود.
- نه آبجی، آنیز بی‌خبر نمی‌ذاره جایی بره. حتی سراغش رو از دوست‌هاش و هم دانشگاهی‌هاش گرفتم، گفتن پیش اون‌ها نیست. با وارد شدن آیدین به خانه، آلتین و آناشید هم‌زمان با هم از روی کاناپه سبز-سفیدرنگ برخاستند. آلتین با نگرانی پرسید.
- چیشد پسرم، خبری نشد؟
- نه؛ ولی یه چیزی پیدا کردم.
آناشید با چشمانی گرد شده گفت:
- چی پیدا کردی؟
کیف پول آنیز را بالا برد و تکان داد. آناشید به کیف پول زد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- خب این یعنی چی؟
- یعنی این‌که ممکنه آنیز توی محله‌مون باشه.
- اگر توی محله بود که تا الان یه ردی ازش پیدا کرده بودیم. یه کیف پول که نمی‌تونه اثبات کنه آنیز این‌جاست و جای دیگه نیست.
آلتین مردمک چشمانش را روی اجزای صورت آناشید و آیدین به چرخش در آورد و لب زد:
- نه من نمی‌تونم این‌جا بشینم و دست روی دست بذارم. من میرم اداره‌ی پلیس و همه چیز رو بهشون توضیح میدم.
آیدین نیشخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز پاسخ داد.
- میری میگی دخترم گم شده! چطور می‌خوای اثبات کنی مامانِ عزیزم؟
آلتین به وسیله سرآستین لباسش دانه‌های مرواریدی چشمانش را پاک کرد، صدایش به خشونت گرائید.
- وقتی خونه‌ی دوست‌هاش نیست، پس کجاست؟
- همه‌ی ما می‌‌دونیم که آنیز نیست و نابود شده؛ اما هیچ مدارکی برای اثباتش نداریم!
همانند شعله‌های آتش می‌سوخت، در هوای نبود دخترش! و اما با فروتنی در تلاش بود تا ناامید نشود، زیرا هر روز، به امید این‌که آنیز به خانه باز می‌گردد؛ اما باز نمی‌گشت، می‌مرد و زنده میشد. گویا از طبقه‌ی بالای خانه‌شان، صدای جیغی در گوشش پیچید. صدای جیغ زن نبود، بلکه مردی بود که انگار سرش را آتش زده‌اند. آیدین و آناشید که همانند کرم دورتادور سالن می‌لولیدند، با صدای جیغ مرد که دست کمی با جیغ زن نداشت، سرجایشان ایستادند. با این‌که آنیز با نبودش، اوضاع هجوی برای خانواده‌اش به بار آورده بود؛ اما آلتین بزاق دهانش را قورت داد و با صدای ضعیف و دردمندش، خطاب به آیدین، گفت:
- برو ببین چی‌شده!
سپس دستی روی گیسوان مشکی‌رنگش کشید، حتی یک تار موی سفید هم در میان موهایش، به چشم نمی‌آمد. آیدین از کاناپه فاصله گرفت و پس از این‌که جزئیات صورت مادرش را از دید گذراند، بی‌هیچ حرفی از خانه خارج شد. صدای به هم خوردن ظروف‌هایی که توسط مادر آلتین شسته میشد، به وضوح در گوش‌شان پیچید. گویا در کنار شست‌وشوی ظروف، مشغول پخت و پز دلمه هم شده بود. آیدین از خانه که بیرون رفت، چراغ ماشینی چشمانش را آزرد، پس از این‌که دستش را جلوی نور سپر کرد، با چشمان آتش‌بارش، اطراف را از دید گذراند، هنوز روی پاشنه‌ی پایش نچرخیده بود که صدای کلفت مردی جوان، در گوشش پیچید.
- بجنب! ممکنه یهو کسی ببینه.
آیدین پشت درخت تنومند کاج پنهان شد و پنهانی به تماشای آن‌ها پرداخت، زمانی که کشیک می‌داد، دختری جوان را از ماشین خارج کردند و او را گوشه‌ای از جاده‌ی خاکی انداختند. از ترس این‌که آن دختر، خواهرش آنیز باشد، تنش شروع به لرزیدن کرد و سگرمه‌هایش را درهم کشید و به‌سرعت دوید. در حین دویدنش، سعی داشت تا پلاک ماشینش را بخواند؛ اما ماشین آن شخص، به سرعت از جاده خاکی عبور و گرد و غباری برپا کرد. دختر جوانی که تار و پودی از لباس‌هایش باقی مانده بود را در آغوش کشید و با دست لرزیده‌اش موهای فر و بلند او را از روی صورتش کنار زد و با صدای تحلیل رفته‌ای، گفت:
- آنیز!
 
آخرین ویرایش:
مردمک چشمان آغشته به اشکش را در جزئیات صورت دختر جوان چرخاند؛ اما او آنیز نبود، بلکه دختر گمشده‌ای بود که آسیب جانی وحشت‌ناکی دیده بود، به علاوه نیمی از صورت او، بر اثر آتش‌سوزی، سوخته و نیمی از آن، آغشته به خون شده و رنگ به رو نداشت. با این حال، دختر جوان را در آغوش کشید و وجدانش اجازه نداد او را در این شرایط رها کند و برود. با عجله خود را به خانه‌شان رساند، زمانی که به سالن رسید، آلتین قدمی به عقب برداشت، با بالا آوردن سرش، دختر جوانی که در آغوش آیدین بود را از دید گذراند. با صدایی سرشار از بغض و دردمند، با لکنت زبان لب برچید.
- آ... آنیز!
با قدم برداشتنش به طرف آیدین و چرخاندن مردمک چشمانش در اجزای صورت دختر جوانی که خیال می‌کرد آنیز باشد، به ادامه‌ی حرفش افزود.
- آنیز دخترم!
آیدین، مثل مادرش، یکه‌خورده و مات مانده بود. در روزهای اخیر بسیاری از اتفاق‌ها برایشان هضم‌ناپذیر شده بود. او جسد دختر جوان را روی کاناپه گذاشت. آلتین انتظارات اغراق‌آمیزی از پسرش داشت که به‌جای کمک به دختران دیگر، باید دنبال علت ناپدیدشدن خواهر کوچک‌ترش می‌گشت. حقیقتِ ماجرای ناپدیدی هنوز نامعلوم بود که تلخ است یا شوخ‌طبعانه؛ اما هرچه بود، هراسی چنگ‌زنان در روحشان فرو رفته بود. آیدین در اوهامش، صدای مادر را شنید که با تعجب گفت:
- اِ خدا! این دختر رو چطور آوردی؟
- وقتی رفتم بالا، یه ماشین و دوتا پسر جوون دیدم؛ دختر رو انداختن روی زمین و رفتن.
آلتین با ناله‌ای بغض‌آلود لبانش را گاز گرفت.
- وای! این چه وحشی‌گریه؟ الهی بمیرم برای آنیزم. اشک از گوشه‌ی چشمش سر خورد. با خشم برخاست و با فریاد ادامه داد:
- اگه به آنیزم آسیبی رسونده باشن، با دست‌های خودم، خفه‌شون می‌کنم.
آناشید با نگاه رقت‌بارش، صورت دختر را از سر تا پا گذراند و هراسان پرسید:
- تکلیف این دختر چی می‌شه؟
آلتین نگاهی به او انداخت.
- به‌عنوان یه زن، باید کمکش کنیم؛ ولی فقط بینِ ما سه‌ نفر باید بمونه.
آناشید تهدیدآمیز افزود:
چهار نفر! اگه خوب بشه، یادش میاد. باید طوری راضیش کنیم که چیزی نگه.
آیدین از این فکر سرد شد و وزنِ اتفاقاتِ امشب، قامتش را خم کرد. در نظرش دنیا جهنمی شده بود؛ انگار بدنش را در دخمه‌ای زنجیر کرده و روحش در سیاهیِ افکارِ مرگبار حبس شده. سرانجام گفت:
- شاید ظلم باشه؛ اما می‌ذارم همون‌جا بمونه تا صبح خانواده‌اش پیداش کنن.
صدای زنگ آیفون و کوبیده‌ شدنِ درب، مثل جرقه‌ای برق از بدنشان گذشت. مادرِبزرگ آیدین از آشپزخانه آمد؛ آیدین جلویش ایستاد:
- مبادا در رو باز کنی!
ع×ر×ق سردی بر تن آلتین نشست. زبانش بند آمده و نفرتی بی‌علت در چشم‌هایش موج می‌زد. او نفسش را حبس کرد و با محکم‌ترین لحن گفت:
- چون خطرناکه! آنیز گُم شده، یه دختر رو انداختن نزدیکِ خونه‌مون، می‌خوای در رو باز کنی که ما بعدی باشیم؟
ولی مادربزرگ آیدین توجه‌ای به حرف آن‌ها نکرد، شاید فکر می‌کرد که آنیز پشت درب است؛ اما با گشوده شدن درب، چهره‌ی پُراِبهامی پشتش ظاهر شد و صدای کلفتش در گوش‌شان پیچید.
- پستچی محله!
نگاهش خیره و دستش را محکم روی پاکت نگه داشته بود.
صدای پست‌چی لرزید. آلتین یک لحظه مکث کرد، سپس با صدای گرفته‌ای گفت:
- کی اومده؟
پستچی پاکت را جلو گرفت و هِیجانِ عجیبی در چهره‌اش رنگ بست. آیدین پس از تحویل گرفتن نامه و امضا کردن، درب را بست و نامه را با صدای رسا خواند.
- توی نامه نوشته شده که چشم‌هاتون رو خوب باز کنید! این دختر رو گذاشتم جلوی درِ خونه‌تون.
آیدین پاکت را برداشت و پس از گشوده شدنش، داخلش عکسی بود از آنیز با این حال که زنده بود؛ ولی دستبندِ پلاستیکی مچ‌دستش را اسیر خود کرده و پشتِ عکس، دو خط با جوهرِ نامطمئن نوشته شده بود:
- توی این بازی، چند نفری شرکت کردید، اگه خواستید خواهرتون رو زنده ببینید، پس حرفی نزنید!
ناگهان سکوتِ خانه، سنگین‌تر از همیشه شد.
 
آخرین ویرایش:
آیدین طبق معمول در سکوت خود غرق شده بود. با این وجود که با ناپدید شدن خواهر کوچک‌ترش در پوست خود نمی‌‌گنجید؛ ولی برای او احترام خاصی قائل بود و محبتش را با رفتار و کردارش نشان می‌داد. زمانی که می‌دید فردی رنج می‌برد یا خطری او را مورد تهدید قرار داده است، به کمک او می‌شتافت. او هیچ‌گاه کمان ابروانش را درهم نمی‌کشد، بلکه لبخندی زیبا و شیرین بر لب دارد که هر شخصی او را ببیند، برحسب قضاوتش می‌گوید که او چقدر بی‌خیال و بی‌رحم است؛ اما مدت زیادی بود که حتی همسایه‌شان که نام او آناشید است، در احساسات زیر پوستی‌اش شکست می‌خورد؛ ولی آیدین فردی مسئولیت پذیر است و دردِ دل‌تنگی در دلش احساس سنگینی می‌کند. او ضعیف نیست، زیرا باید استوار بماند تا بتواند درمانی برای زخم‌ روی قلب مادرش باشد. حال که به اتاق خودش رفته بود، اتاقی که خلوت‌گاه او محسوب میشد، تمام بار دنیا بر دوش او سنگینی می‌کرد. قلبش از تمامی حس‌های مختلف، دل‌سوزی و دل‌شوره و فشارهای زندگی، سرشار شده بود.
آلتین جرعه‌ای از آب را نوشید، دستانش از شدت ترس می‌لرزید. لیوان شیشه‌ای از دستش افتاد و صدای شکستنش، سکوت حکم‌فرمای خانه‌شان را شکست. چشمان نافذش که حلقه‌ی عسلی‌رنگی درون آن نهفته، از اشک هویدا بود. گویی تمامی دردهای جهان در کسری از ثانیه درون قلبش انباشته شده است. احساسات درونی‌اش به قدری دردناک و عجیب بود که حتی نمی‌تواند لب به غذا بزند؛ اما آناشید قاشق سوپ را به لبان او نزدیک کرد و گفت:
- خواهر! لطفاً یکم غذا بخور، رنگ به رو نداری!
آلتین سرش را برگرداند، زیرا هر بار که آناشید قاشق سوپ را به دهانش نزدیک می‌کرد، سنگینی درد نبودن دخترش را بیش از پیش احساس می‌کرد. با این حال که سنگینی بار روی دوشش را به تنهایی تحمل کرده بود؛ ولی با خود به این موضوع می‌اندیشید که هیچ شخصی قادر به درک و فهمیدن عمق دردهای درونی او نیست. علت گریه‌هایش به خاطر ناپدید شدن و احساس ناامنی‌ای که برای او داشت، بود و گاهی برای این اشک می‌ریخت که چرا از پس مسئولیت به این کوچکی بر نیامده است. هیچ چیزی به جز درد و تاریکی در قلبش وجود نداشت، نه می‌تواند در آینه به خود نگاه کند و نه از خانه بیرون برود، چون در حال پنهان کردن خودش از دنیای بیرون است، چرا؟ چون‌که بیرون از خانه اتفاق‌های زیادی او را مورد تهدید قرار می‌دهند.
ذهن مادربزرگ آیدین به هم ریخته بود، زیرا به علت این‌که دچار بیماری آلزایمر شده نمی‌توانست تصاویر و خاطره‌های گذشته را به یاد بیاورد. هر روز صبح با چهره‌ای آشنا از خواب دیرینه‌اش بیدار میشد؛ اما قادر به شناخت چهره‌ها نبود. دنیایش یک دنیای بی‌ثبات و بی‌معنی‌ست، با این وجود گاه خاطره‌های اندکی از ذهنش گذر می‌کند که گویا آن تصویر نشان می‌دهد که عزیزی را دوست دارد؛ ولی او را به فراموشی سپرده. احساس اضطراب و سردرگمی هر روز با او همراه بود، حتی وقتی به لبان دخترش نگاه می‌کند که چطور از غم سخن می‌گوید، با وجود این‌که او را نمی‌شناسد؛ ولی غم و اندوه در چشمانش موج می‌زند. خاطراتش محو شده؛ ولی نگاهش دنیای جدیدی از احساسات و فطرت انسانی را در خود جای داده است. آلتین سرش را کج کرد و جزئیات صورت آناشید را از دید گذراند.
- لطفاً داروهای مامانم رو بهش بده.
آناشید هر روز صبح از پنجره‌ی اتاقش بیرون را تماشا می‌کرد، گویا او هم در انتظار اتفاقی خوش بود که قامت بلند و روی زیبای آنیز را در محله‌شان ببیند. احساسش همانند نسیم سردی‌ست که در دل خانه‌اش می‌پیچید و تمام فضا را می‌سوزاند. چند قدم خرامان برداشت تا به اتاق آلتین رسید، در اتاق دو تخت خواب وجود داشت که یکی از آن برای آلتین و دیگری برای مادرش بود. از کشوی سفیدرنگی که کنار تخت خواب پیرزن وجود داشت، قرص‌ها را در دستانش گرفت و وارد سالن شد. هر گاه که می‌خواستند به او قرص بدهند، دستانش از شدت ترس می‌لرزید و فریاد می‌زد. آناشید قرص را به لبان مادربزرگ آیدین نزدیک کرد، سپس با لحنی مهربان و صمیمی گفت:
- بخور عزیزجون، بخور تا زودتر خوب شی!
اما مادربزرگ آیدین با لحنی قاطع و محکم پاسخ داد:
- نمی‌خورم! ازم دور شو!
آلتین از روی کاناپه برخاست و در نزدیکی مادرش بر روی زانوانش نشست و با همان لحن مهربان و شیرین زبانی‌اش گفت:
- قربون اون شکل ماهت برم! بخور مادرجون، اگر قرص‌هات رو بخوری، قول میدم فردا ببرمت پیش باباجون.
آلتین قرص را در دهان مادرش قرار داد و لیوانی که در محتوی آن آب بود را به او داد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- تو قرصت رو خوردی، من هم به قولم عمل می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:
عنوان: در میان سایه‌ها و شعله‌ها
صورتش بر اثر سوختگی، به شدت داغ و آتیش بود و احساس بدی داشت، گویا آتش نه تنها پوستش، بلکه هر چیزی که به گذشته‌ی زندگی‌اش هم مربوط میشد را سوزانده بود. درد از گوشتش پیچیده و تا مغز استخوانش نفوذ کرده و به حس عمیق و غریبی تبدیل شده بود.
نه تنها صورت و تنش، بلکه از درون هم می‌سوخت. هیچ جمله‌ای برای وصف حالش وجود نداشت. چشمانش از شدت درد و التهاب نیمه باز بود و به سختی توانسته بود اجزای صورت آیدین را ببیند؛ اما جیغی کشید و فریاد زد:
- بهم نزدیک نشو! چی از جونم می‌خوای؟
صدایش با بغض و آه همراه بود، دنیا به چشمش تاریک و مبهم و پر از ناامنی و ناامیدی‌ها و دریای طوفان‌زده‌ای شده بود. آن صحنه‌ی شومی که چندتا از افراد بی‌رحم او را از جایی که باید بیرون می‌انداختند و به جایی که او متعلق هم نداشت، انداختند که حتی توانایی فریاد زدن هم نداشت. صدای هیچ چیزی به جز صدای مرواریدی باران که زمین را فرش می‌کرد و صدای گام برداشتن‌شان به گوشش می‌رسید. حال با به یاد آوردن این صحنه، فقط صدای قلبش بود که در سکوت حزن‌آلود خانه می‌تپید.
- شما کی هستید؟ از جونم چی می‌خواید؟
آیدین بزای دهانش را با اضطراب بیشتری قورت داد و دستش را بالا برد.
- آروم باش! ما فقط قصد داریم به تو کمک کنیم.
آوای نفس‌های دختر جوان به زحمت از لابه‌لای لبان خشکیده‌اش بیرون آمد، زبان روی لبان کبود و زخم‌آلودش کشید.
- این‌جا کجاست؟ چرا می‌خواید کمکم کنید؟
ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. به وسیله‌ی سرآستین لباسش رد دانه‌های مرواریدی چشمانش را پاک کرد و با صدایی که با بغض همراه بود، خطاب به دختر جوان لب برچید.
- چهار روزه از زمان ناپدید شدن دخترم می‌گذره، گفتیم شاید تو بدونی کجاست، به همین قصد کمک کردن بهت رو داریم دخترم! ما آدم‌های بدی نیستیم.
دست و پاهای دختر جوان بی‌حس شده بودند، دهانش طعم تلخ فلز سوخته را می‌داد. نگاهش روی زمین ثابت مانده بود؛ اما چهره‌ی آن‌ها را به وضوح نمی‌دید و فقط تنها چیز مثبتی که احساس می‌کرد، نسیم خنکی بود که بر پوست سوخته‌اش می‌وزید. این سرما نه تنها از بیرون، بلکه از درونش هم می‌وزید. انگار تمام انرژی‌ها با تنش وداع کرده بودند و حال خنده‌های زیبای روی لبانش که روزی چهره‌اش را جذاب‌تر می‌کرد، در کسری از ثانیه تبدیل به یک توده سوخته شده بود.
آیدین به دختر جوان نزدیک شد و در چشمان نیمه باز او زل زد.
- اسمت چیه؟
لبان خشکیده‌اش را به زحمت گشود و با صدایی آرام و بی‌جان، پاسخ داد:
- وَردا جان... جان یامان.
وردا یک چیز را به خوبی می‌دانست، آن هم این‌که درد این اتفاق شوم، همیشه با او همراه خواهد بود. آیدین که چند روز اخیر از دوستانش شنیده که دختر جوان و زیبایی به نام وردا جان یامان که در کشور ترکیه و شهر آنکارا زندگی می‌کرده، توسط فردی دزدیده شده است. حال که او را در چنین شرایط شومی می‌بیند، ناخودآگاه دستانش مشت شد و کمان ابروانش را درهم کشید.
- می‌خوای با خانواده‌ت تماس بگیری؟
با لحنی قاطع و محکم پاسخ داد:
- نه!
سپس فریاد زد:
- تنهام بذارید!
آیدین سرش را تکان داد و خطاب به مادرش و آناشید لب برچید:
- شنیدید که چی گفت؟
هر دو از وردا فاصله گرفتند؛ اما وارد اتاق که شدند، آناشید گفت:
- چند روز پیش یه دختر به اسم وردا جان یامان ناپدید شده بود، داخل رسانه‌ها که پخش شد پسرم بهم نشون داد، گویا همین دختره‌ست!
آلتین زبانش را روی لبان خشکیده‌اش کشید و گفت:
- درسته که باید به این دختر کمک کنیم؛ ولی این دختر به ما کمک نمی‌کنه که به آنیز دسترسی پیدا کنیم!
آناشید دست آلتین را گرفت و با لبخند پاسخ داد:
- گفتن این جمله سخته؛ ولی صبور باش، چون این دختر بی‌چاره هم حق داره، اون توی شرایط مساعدی نیست که سؤال و جوابش کنید یا ازش بخواید به شما کمک کنه خواهر.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95
پاسخ‌ها
7
بازدیدها
125

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا