نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: هم اتاقی رو مخ
نویسنده: mahsa kanani
ژانر: طنز، عاشقانه
ناظر: @ریان
خلاصه: این رمان درمورد یه دختر به اسم صحرا هست که بویی از انرژی زنانه نبرده و واسه همین هرکی میاد طرفش میپره اما یه پسر هست که از جونش سیر شده و عاشق صحرا میشه اما اینا اصلا باهم نمیسازن...
تا وقتی که مجبور میشن باهم روی یه پروژه کار کنن و مجبورا توی یه اتاق میمونن!
مقدمه: هر وقت نگاهم میکنی.. گویی قلبم میخواهد سینه ام را بشکافد و بیرون بزند... از نگاه کردن به چشمان گیرایت نمیتوانم دست بردارم.. زیرا دلم زیر و رو میشود... با تو.. همه چیز خوب است.. دریا.. باران.. برف.. عشق! وقتی با تو رو به رو میشوم زبانم قفل میشود.. گویی لال شده ام و نمیتوانم حرفی بزنم. بگم دوستت دارم؟ اما میدانم از من متنفر هستی.. پس بهتر است این
راز در قلبم بماند!
خدا میداند وقتی به من لبخند میزنی چه حالی میشوم..اما میشود فقط برای یک بار بیایی و بگویی که من هم بدون تو نمیخواهم دنیارو؟ در گذشته از تو متنفر بودم ولی حالا میگویم ای کاش زودتر تورا میدیدم تا خانه باز هم از دعوا های ما پر شود و لب های اطرافیانمان خندان...
باران میزد و صدایت میزدم بایستی..
دیگر نتوانستم و با صدای بلند گفتم دوستت دارم..
تو مرا در آغوش گرفتی و اکنون در کنارم هستی و تا دستانم را نگیری به راه نمی افتی..
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
با صدای زنگ گوشی از خواب ناز بیدار میشم..
این کدوم گاویه اول صبحی گوشیمو سوزوند!
صفحه موبایلمو که دیدم دو متر از جا پریدم، به به! یعنی به بهههه
خانم احمدی زنگ داره زنگ میزنه من مثه خرس گرفتم خوابیدم!
صدامو صاف میکنم و جواب میدم:
-سلام خانم احمدی! خوب هستین؟ اوضاع خوبه؟
-علیک سلام! میدونی این چندمین باره سر جلسه من غیبت میکنی؟
-فکر کنم سه.. سه بار اره!
-سریع حاضر شو بیا هنوز جلسه رو شروع نکردیم.
خانم احمدی مشاور کنکور ما بود. منظورم از ما دوستای خلمه!
چیزی نگفتم و خانم احمدی فکر کرد نشنیدم دوباره حرفشو تکرار کرد:
-صحراااا! شنیدی؟
-بله خانم کر که نیستم!
-الان ساعت هشت و نیمه، ساعت نه اینجا باید باشی وگرنه دیگه خودت میدونی چی میشه!.
پشت تلفن اداشو در اوردم و با حرص گوشیو قطع کردم.
وای این بشر چقدر رو مخههه.
پتو رو با حرص از روم میکشم اونور و دمپایی خرگوشی هامو پام میکنم، نا سلامتی با کلاسیم واسه خودم!
موهامو تو اینه برانداز میکنم انقدر گره خورده که نمیشه بازش کرد.
با هزار بدبختی موهارو شونه کردم.
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه.
خیلی عالیه نه؟ یه ربعه درگیر موهای مسخرمم.
جورابای با بوی خوشم رو از زیر تختم در میارم و با عجله پام میکنم.
سریع یونیفرم خوشگلم که مثه لباس زندانیا بود رو تنم کردم.
رسید به مقنعه که باز ادا در اوردنش شروع شد! هی کج میشد هی راست میشد.
هر طور بود سرم کردم و کیفو برداشتم و دِ بدو که بریم!.
یه تاکسی گرفتم چون اینطوری تا شب هم نمیرسیدم به جلسه.
بلخره رسیدم و با دو دوییدم تو کلاس.
نفس نفس زنان گفتم:
-سل... ام.. خ.. خانم.
-به به.. صحرا خانم ساعت خواب؟
-ساعت خوابم که مشخص نیست یه بار چهار صبحه یه بار پنج..
خانم احمدی:
-دخترم بیا تو فکر کنم ویندوزت بالا نیومده هنوز!
اینو که گفت بقیه عین بز شروع کردن به خندیدن.
فقط من حریف این زبون نفهم ها میشدم:
-کوفت! برین به اون قیافه باد کردتون بخندید.
مقنعه مو کشیدم جلو، عادت همیشگیم این بود که مقنعه ام و کج و کوله کنم.
من اصلا شبیه هیچ دختری نبودم.
مامانم همیشه میگه رفتارم شبیه پسراست و بویی از دختر بودن نبردم.
همیشه شلخته ام و هیچیم رو حساب کتاب نیست.
دخترا همه موهاشونو با مدلای مختلف میبستن یا آرایش کرده میومدن ولی من چی؟ شبیه میت میومدم مدرسه از وضعیت موهامم نگم براتون.
هرچی جلوتر میریم شلخته تر میشم.
مثلا الان که کلاس دوازدهم هستم و قراره کنکور بدم برم دانشگاه(یه زندان جدید)
نشستم سر جام و خانم احمدی اخلاق قشنگ شروع کرد به صحبت کردن.
مگه اصن من مشاور کنکور خواستم؟ مامانم مجبور کرد برای پز دادن به اقدس خانم همسایه فضول و پر ادعامون.
ساعت ده و نیم کلاس تموم شد.
کیفمو برداشتم برم که سما دوستم مقنعه مو از پشت کشید.
این ادم درست بشو نیست!
یکی زدم تو سرش که گفت:
-خاک بر سرت کنن محبت هم سرت نمیشه.
-اخه غوزمیت این محبته؟ صد دفعه گفتم مقنعه مو نکش.
-نیس که خیلی قشنگ سرت میکنی واسه همونه.
-عی بابا.
-خیله خب ول کن. صحرا جونم چطوره؟ خل دیوونه چطوره؟
-اها... پس هوس کتک کردی سما!
دهن کجی کرد که گفتم:
-حیف که حال ندارم بدوعم دنبالت وگرنه همچین میزدمت که روز و شب تشخیص بدی!
بی تفاوت گفت:
-خوراکی موراکی نیاوردی بخوریم حاجی؟
-زهرمار! بیا منم بخور.
-ای بابا خب من گشنمه.
-کوفت میخوری بگم بیارن برات؟
-واای صحرااا.
-ها
-ببین یه روز لج نکن با ما.
نگاهی به دور و برم کردم ولی فاطی و نازی رو ندیدم.
-فاطی و نازی کوشن؟
-امروز خواب موندن دوتاشون.
خندیدم و گفتم:
-خوشم میاد عین خودمن.
-صحرا؟
-ها؟
-تو امروز مگه باشگاه نداشتی؟
-اوفف اصلا نمیدونم چرا رفتم ثبت نام. ماشالا با اسکلت فرقی ندارم.
-خیلی میخوری ولی اضافه نمیکنی بهت حسودیم میشه.
-اره عزیزم اخه من سالم خورم بخاطر همونه.
سما با لحن مسخره ای گفت:
-اومم درسته بنده بودم دیروز دو تا بشقاب غذا خوردم روشم چیپس و پفک.
-حالا...
با سما رفتیم بوفه و یکم خوراکی خریدیم.
مشغول خوردن شیرکاکائو بودم و حسابی لذت بردم.
سما ازم جدا شد و رفت خونشون.
منم که کلید نداشتم الان میرفتم تو باز دعوام میکردن که بیدارمون کردی و فلان.
لبمو فشار دادم و زنگ زدم.
داداش خلم اومد در و وا کرد.
بدون سلام برگشت بره بخوابه که گفتم:
-سلامتو خوردی شترمرغ؟
برو بابایی گفت و رفت بکپه.
نچ نچ کردم و زیر ل*ب گفتم:
-گاو شاخ دار واسه من آدم شده
نیما به ثانیه نکشید خوابش برد و خر و پفش شروع شد.
معلوم نیست خرسه قطبیه یا گاو آخر نفهمیدم.
رفتم تو اتاقم و لباسامو در اوردم.
کش موهامو باز کردم و سرمو ماساژ دادم.
تو تختم دراز کشیدم و چون خوابم پریده بود رفتم تو گوشی.
پاشدم برم صبحونه بخورم که دیدم مامان یادداشت گذاشته برام:
-صحرا من میرم خونه داییت حواست به غذا رو گاز باشه مهمون داریم.
پیامای تو گروه خانم احمدی اینا رو که وا کردم حالم بهم خورد.
پاچه خوار ها مثلا میخوان خودشونو شیرین کنن اه اه.
یه پیام از احمدی اخلاق قشنگ دیدم که سنجاقش کرده بود:
-خانما خوب درس بخونید که خیلی مهمه برای قبول شدنتون.
یکی از دخترای چص کلاس نوشته بود:
-چشم خانوم ممنون که نگران آینده مایید!
اوق
گلاب به روتون مثه زنای حامله اوق زدم.
پاچه خواری؟این دیگه پاچه گازیه!!
نیما از اتاق اومد بیرون و چشماشو مالید.
اول یه نگاه به من بعد به تلویزیون کرد و گفت:
-این چیه؟
مثه زنای هوچی یه دونه کوبیدم تو صورتم و با نال*ه گفتم:
-خدایا به من صبر بده بچم داره پر پر میشه بیناییش داره از دست میره ای خدا خودت کمک کن یا حسین یا امام خمینی ادرکنی یا موسی بن کاظم
اصلا کاظم بود؟!
-چته دیوونه باز چت شده؟
دیگه خیلی تو نقشم فرو رفته بودم.
با دوتا دستم زدم تو سرم:
- ای وای ای وای ای وای تو دیر رسیدی خیلی دیره.. برادر از برادرش سیره.
نیما شبیه سکته ایا داشت نگاهم می کرد یدفعه جوری باس*ن م رو نیشگون گرفت که سگ شدم بدجور سگ شدم.
دویدم سمتش و لیوان دم دستم رو با تحدید نشونش دادم و گفتم:
- اینو میبینی؟ همینو میکنم تو کوچه های شهر(با لحن بخونید)
در باز شد و مامان جیغ جیغ کنان گفت:
-بتمرگید سر جاتون میمونای جنگلی.
ولی من از بس سلیط..ه ام که بیخیال نشدم و پریدم رو کله نیما و اون پشم هاشو کشیدم.
با مگس کشی که خورد به پشت مبارکم صدام تو گلوم شد.
*
عمه-صحرا جون چطوری عمه؟
-مرسی عالیم.
باس..نم بدجور میسوخت بر اثر ضربه مگس کش.
خواستم برم دستمال کاغذی بیارم خرطومم و چیز ..دماغمون تمیز کنم که در یه دفعه باز شد و پخش زمین شدم.
حالا اگه گفتین کیه؟
بله درسته!ممد بقال سر کوچمون!
نه بابا شوخی کردم
معرفی میکنم این حامیِ
پسر عمه ی من.
اسم دیگشم امیره.
هیچ جوره باهاش کنار نمیومدم و از بچگی در حال دعوا کردن بودیم همین الانشم همینه!
واسه اینه که هیچوقت مارو یه جا باهم نمیذارن. میترسن یه بلایی سر هم بیاریم.
انقدر دراز بود فقط میخواستی ببینیش باید سرتو بالا میگرفتی.
حامی با تعجب به من روی زمین نگاه کرد و بعد مثل بز کوهی زد زیر خنده:
- وای..دختر..اینجا چیکار میکنی؟
بازم ویر سلیطگی منو گرفت و گفتم:
-من؟من داشتم گوسفندامو میبردم چرا. ببخشید شما گوسفند منو ندیدید؟ یکیش از گله جا مونده الان زد به من افتادم زمین.
اول منظورمو نگرفت بعد که فهمید اخم کرد و گفت:
-کوچولو چیه؟دل و جرات پیدا کردی؟!
عمه-حامی..پسرم بیا بشین.
عمه اخطار آمیز صحبت میکرد.
من با نیش باز گفتم:
-از کی تا حالا گوسفندا حرف میزنن؟
مامان-صحرا دختره فلان فلان شده بیا اینور.حامی پسرم بیا بشین خسته شدی برات چایی بیارم.
به به.
چقدرم من اهمیت دارم تو این خونه.
مامانم جای دفاع از من قربون پسر داداشش میره.
انا لله و انا الیه راجعون.
مامانم شبیه این قاتلهای تو سریال ها نگام میکرد.
قشنگ نشسته بودم رو به روی حامی همون پسر عمه ی یه وریم!
الان که بیشتر دقت میکنم لامصب چه جیگری شده .
پوست سبزه اش با اون ريشش خیلی بدجور به هم میومدن.
موهاش چون یکم فره(نه زیاد) بهش میگم گوسفند.
خودمم موهام از اون فر تره ولی مگه کسی جرات میکنه بهم حرف بزنه؟خشتکشو پرچم میکنم قاب میکنم به دیوار.
بذگریم.
کلا به روانی خوش قیافه معروفه.
یه تیپی هم زده بود دخترا قش میکردن.
البته بگم به جز من.
کارد میزدی خونم در نمیومد.
نگام به حامی خورد که عین با کلاسا میوه میخورد.
جوری که خودش بشنوه گفتم:
-جوون چه خوب میخوری!
بدبخت میوه پرید تو حلقش.
هر چی سرفه میکرد بدتر داشت قرمز میشد.
-یا آلاه!
اینو گفتم و کوبوندم تو کمرش.
تازه فهمیده بودم چه پخی خوردم.
آخه این چه حرفی بود زدم.
مامان با دو خودشو به حامی رسوند و آب دستش داد.
حامی یه نفس لیوان رو سر کشید که گفتم:
-تشنهای از کربلا
نیما پقی زد زیر خنده اما حامی هنوزم مثه عزرائیل اخم کرده بود.
مامان:
-الهی تو بترکی دختره ی چشم سفید ببین با بچم چیکار کردی!
ابروهام بالا پرید.
حامی بچش بود یا من؟!
افسردگی بعد زایمان گرفتم و خودم و تو بغل عمه پرت کردم و گفتم:
-عمه راستشو بگو...من طاقت شنیدنشو دارم..احیاناً تو بچگی جای من و حامی عوض نشده؟مثلا اینکه من بچه ی شما باشم اون...
با دیدن قیافه ی پر حرص حامی کاملا خفه شدم.
داشت با چشماش پاچه میگرفت.
**
با صدای نیما که داد میزد بیدار شدم:
-صحرا هوشَه
گفتم:
-ها
-بلند شو وقت شامه.
-نیما سَس المه پخییمه.
پسره ی خیارشور در و قفل کرد!!
بهت زده بلند شدم و به در کوبیدم که بازش کنن.
نیما قهقه زنان اومد درو وا کرد.
یکی زدم تو سرش بعد گوششو پیچوندم که گفت:
-آی آی آی نکن نکن درد گرفت!!.
-حقته پسره ی گوزپیچ در و رو من قفل میکنی اره؟.
-آره!.
گوششو بیشتر پیچوندم که با صدای بابا، نیما رو ول کردم:
-صحرا.
-عهه سلام بابا جون خوبی؟.
بعدم پریدم بغل بابام.
معترضانه گفت:
-صحرا مگه من نگفتم برادرتو نزن؟
لحنمو مظلوم کردم و گفتم:
-اخه بابا جون خیلی اذیتم میکنه بعضی وقتا خودمم ناراحت میشم میزنمش.
بابامو حسابی بلا نسبتش خر کردم.
-نیما! چرا خواهرتو اذیت میکنی؟ زود ازش معذرت خواهی کن.
مثل همیشه نیما رو گذاشتم لای منگنه و حسابی بهش فشار اومد.
داشتم از خنده میترکیدم.
از قیافه قرمز نیما معلوم بود داره از حسادت و عصبانیت میترکه.
-عیب نداره بابا جون حالا بعدا میاد عذرخواهی میکنه. بیا بریم شام بخوریم سرد شد بابایی.
نیشخندی به نیما زدم و رومو کردم اونور.
بدجور کیف میداد اذیتش میکردی.
ولی بیشتر از همه دلم میخواست دهن حامی رو صاف کنم.
صبح*
با نیش باز سر سفره نشستم.
لقمه اول رو نخورده مامان گفت:
-صحرا اماده شو حامی داره میاد دنبالت میخواستی برای نازی کادو بخری.
چایی پرید تو گلوم و قرمز شدم.
حالا مگه سرفه هام بند میاد.
مامان متعجب گفت:
-چت شد یدفعه.
-مامان.. من با اون تا سره کوچه ام نمیرم
-عه زشته صحرا عمت کلی اصرار کرد. زشته روشو زمین بندازیم.
دیدم بیراه نمیگه.
بدم نیست یه خورده رو مخش راه برم:))
شلوار لی با مانتوی مشکی رنگ جلو باز و یه لباس بلند همرنگش هم زیر مانتوم پوشیدم.
شال آبی رنگم هم سرم کردم و دو دقیقه ای آرایش کردم.
کارت رو برداشتم تو کیفم گذاشتم.
در و بستم و کتونی هام رو پام کردم و رسیدم دم در.
یه ماشین شاسی بلند مشکی جلوی در بود که حدس میزدم ماشین خودش باشه.
جلوتر رفتم و سلام کردم.
اونم برگشت سمتم با خنده سلامی کرد.
بسم الله چرا میخنده.
تیپشو آنالیز که کردم نیشم شل شد.
یه لباس جذب سفید و شلوار مشکی که خیلی بهش میومد.
رفتم صندلی عقب نشستم.
نگاهی بهم انداخت و نشست پشت فرمون.
یا ابلفضل یا حسین مظلوم این با چه سرعتی داره میره!
لب زدم:
-میخوای من و به کشتن بدی؟؟
ولی جوابمو نداد پسره ی روانی!
جلوی یه مغازه ی بزرگ وایساد، نگاهی به مغازه انداختم که اصلا جایی که من میخواستم برم نبود!
واسه همین گفتم:
-من نمیخواستم اینجا پیاده شم!
از ماشین پیاده شد و در سمت من و باز کرد.
دستشو برد تو جیبش و گفت:
-مادمازل پیاده نمیشین؟بگم فرش قرمز پهن کنن؟
ادامسمو چرخوندم و گفتم:
-نه:))
یهو بازومو گرفت و من و کشید.
متعجب نگاهش میکردم.
همه زل زده بودن به ما.
منظورم دختراست که داشتن قش و ضعف میرفتن.
یه عکس از این صحنه گرفتم که حامی فهمید.
-پاکش کن!
-نکنم؟
-گوشیتو ميندازم تو جوب!
پاک کردم ولی کاملا نه!
بیخیال شد و فکر کرد پاک کردم.
رفتم داخل و یه کراپ یاسی رنگ چشممو گرفت و با یه اکسسوری گردنبند و دستبند ست قلبی برای نازنین خریدم.
حامی دستشو داخل جیبش برده بود و ریلکس راه میرفت انگار نه انگار دو دقیقه پیش چه شیکری خورده بود!
منم گفتم این یارو رو یه خورده حرص بدم اخه کرم کو.. چیز نه کرم ناحیه پشتم فعال شده بود.
کراپ و اکسسوری رو پرت کردم تو ب*غ*ل حامی.
زیر زیرکی خندیدم.
تا بیست دقیقه همینطوری داشتم مغازه رو دید میزدم و الکی قیمت میپرسیدم هیچیم نمیخریدم.
حامی کلافه شد و اومد سمتم.
حامی- بسه دیگه منو علاف خودت کردی!
ریلکس گفتم:
-خب میتونستی بری واسه چی وایسادی؟!
پول رو دادم و از مغازه اومدیم بیرون.
-پسره ی خیارشور چرا دست منو هی میگیری؟؟
از لحن خیارشور خندش اومد که دستشو کشید روی لبش .
-فکر کردی عاشق چشم و ابروتم؟ دستتو نگیرم تا شب تو مغازه ای!
راست میگفتا!
سوار ماشین شدم اما برای حرص دادنش در ماشین رو محکم کوبیدم.
معلوم بود عصبی شده چون مثل گاوهایی که بهشون پرچم قرمز نشون دادی نگاهم می کرد.
خنده ام رو کنترل کردم تا رسیدیم خونه.
تا خواستم بگم خدافظ اصلا امون نداد و پاشو گذاشت رو گاز و رفت!
چشه؟! دیوونه س دیوونه.
وارد خونه که شدم یه راست رفتم تو اتاقم.
طولی نکشید که خوابم برد.
صدای زنگ گوشیم بیدارم کرد وگرنه تا خود صبح میگرفتم میخوابیدم!
صفحه گوشی رو نگاه کردم و دیدم سما داره زنگ میزنه.
من که میدونستم تا جواب ندم ولم نمیکنه پس دکمه سبز رنگ رو فشار دادم وسلام کردم. صدای جیغ سما توی گوشم پیچید:
- الهی جز جیگر بزنی الهی اجاقت کور شه الهی بمیری بترشی شوهر گیرت نیاد
تلفنو از گوشم دور کردم.
ریلکس گفتم:
-چته زنیکه؟؟
-چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ع×و×ض×ی.
-هوی به اکبر سیبیل کلفت میگما
متعجب گفت:
-اکبر سیبیل کلفت کیه؟
-یه لات عزیزیه که رو من خیلی حساسه عاسیسم.
-خیلی اسکلی صحرا
-سما تا حالا راجب پسر عمه م باهات حرف زده بودم؟
ذوق زده گفت:
-خب؟
-خب به جمالت! امروز به اصرار عمه ام با اون رفتم خرید چنان زهرمارم کرد که کادو هارو میبینم یادش میوفتم.
-چیکار کرد مگه؟!
-عین خیار دستمو میگیره اینور اونور میبره بعد دختراهم هی با چشم و ابرو به من و اون اشاره میکنن.
صدای قهقه سما از پشت تلفن گوشمو اذیت کرد که گوشی رو از گوشم دور کردم و گفتم:
-چرا عین گوساله میخندی؟
باز دوباره خندید:
-وای باورم نمیشه اینکارو کرده باشه چقدر باحاله پسر عمت.
شروع کرد به شیهه کشیدن که گوشی رو روش قطع کردم و با خیال راحت ریدم بهش:)))
امشب نصیحت های پدر بزرگوار که بله باید اینکارو کنی زشته و فلان پسر عمته و... اضافه شد!
خیلی جلو خودمو نگه داشتم که جلو بابا فحشش ندم پسره ی... استغفرالله!
چند نفس عمیق کشیدم که مامان و بابا و نیما متعجب بهم نگاه کردن.
با لبخندی زورکی رو بهشون گفتم:
-اگه اجازه بدین من دیگه میرم بخوابم خیلی خستم شب بخیر!.
-صبح-
با عجله آرایشمو انجام دادم و کادو رو دستم گرفتم.
با دو یه تاکسی گرفتم و خودمو به خونه نازی اینا رسوندم.
نازی عادت داشت مهمونیاشو مختلط برگذار کنه، یعنی منه سینگل به گور اون وسط شلغم بودم!
جلو رفتم و سلام دادم که نازی پرید و بغلم کرد.
با خوشحالی گفت:
-خوش اومدی.
لبخندی زدم و روی صندلی نشستم.
زد رو شونم و گفت:
-چطوری؟
-خوبم تو چطوری نازی؟
-من که عالیم. این مهمونی خیلی بهم خوش میگذره یعنی از بین مهمونیای قبلی این یکی رو بیشتر دوست دارم.
-اره خیلی اینجارو قشنگ درست کردی دمت گرم.
-پس چی فکر کردی، من خیلی خوش سلیقم.
قیافه پوکری به خودم گرفتم و تا اومدم حرف بزنم نگاه خیره یه نفر و رو خودم حس کردم.
انگار یکی بهم گفت برگرد اونجارو نگاه کن.
منه احمق برگشتم نگاه کردم که حامی رو دیدم!
شاخ هام زد بیرون و حسابی جا خورده بودم.
این اینجا چیکار میکرد؟
تا اینکه دوستش اومد و یه لب تاب بهش داد که متوجه شدم اومده بود لب تابشو پس بگیره.
جواب سوالمو گرفتم.
خیره شده بودم بهش و هی با خودم میگفتم برگرد اونور انقدر نگاه نکن ولی خشکم زده بود!.
نازی چند بار صدام کرد که به خودم اومدم.
نازی گفت:
-الو ی×ا×ب×و کجا رو نگاه میکنی.
رد نگاهمو گرفت و رسید به پسر عمه گاو منه بخت برگشته!!
دهنش وا موند و دستشو گذاشت جلوی دهنش و گفت:
-یا ابلفضل. این خوشگل جوجو کیه دیگه؟! صحرا میشناسیش؟؟
-ععهه چته عن خانوم .خیر نمیشناسم همچین بزی رو
-چیزی گفتی؟
حالا همیشه کره به من که میرسه گوشاش تیز میشه.
-عا نه!
-خدایا این چقدر جیگریه واسه خودش! عضله هارو وایی
خندم گرفته بود و از خنده سرخ شده بودم.
داشتم میخندیدم که یدفعه حس کردم یکی عین اجل معلق بالای سرم وایساده.
سرمو که بلند کردم دیدم بله! حامی بالا سرم وایساده و عین موز نرسیده نگاهم می کرد.
نیشخندی زدم که لب زد:
-به چی میخندی؟
-به کفتر کاکل به سری که ری...ده به لباس خوشگلت!
با تعجب به لباسش نگاه کرد و قیافه چندشی به خودش گرفت و گفت:
-گندش بزنن.
شال منو از سرم کشید و ع×و×ض×ی میخواست با اون پاکش کنه که با عجله بلند شدم رفتم سمتش.
شال و برد بالای سرش که دستم نرسه بهش.
هرچی رو نوک پام وایسادم تا شالم رو از دستش بگیرم ولی مگه قدم میرسید؟
اخر پام گیر کرد به پاش و افتاد زمین و چشتون روز بد نبینه منم افتادم روی اون!
نگاه همه برگشت رو ما.
با چشای گشاد شده نگاهم میکرد.
سریع از روش بلند شدم و با لبخند مصنوعی اونجارو ترک کردم.
تنها چیزی که یادم بود، چشای اندازه قورباغه شده ی حامی و نگاه های دوستا و فامیلای نازی بود.
خیلی خجالت کشیدم طوری که میخواستم برم یه جا هیچوقت پیدام نکنن.
داخل یکی از اتاقا رفتم و یه پارچ آب رو سر کشیدم
تا حالا انقدر خجالت نکشیده بودم.
یه نفر یهو مثه خر سرشو انداخت اومد تو.
حامی بود.
خیلی عصبی بود و مطمئن بودم دستش بهم می رسید به هفت روش سامورایی هفتصد تیکه ام می کرد.