. . .

در دست اقدام رمان دبران| میم.ز

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
  3. تراژدی
اسم: دبران
نوشته: میم.ز
ژانر: تراژدی، معمایی، عاشقانه
ناظر: @فاطره
خلاصه:
گردنبندی نفرین شده که حال بعد از گذشت چهل سال، سهم سوفیایی شده که از ماجرای خلق شدن آن، خبر ندارد!
در این میان، مردی با نقاب بی‌خیالی، پا در زندگی او گذاشته غافل از این که نفرین گردنبند، دامن او را هم خواهد گرفت!
عشق، خون، جدایی و شاید وصال، همسان یک ریسمان، خودشان را به دست و پای افراد حاضر در میدان می‌بندند، به گونه‌ای که هیچ راه گریزی برای رهایی از سرنوشت نوشته شده برایشان، مقدر نخواهد بود!
مقدمه:
تظاهر کنندگان ماهری بودند! آن‌هایی که آدم می‌کشتند و نقاب خون‌سردی به چهره می‌زدند؛ اما خودشان به خوبی می‌دانستند که شب‌ها، هنگامی که نور ماه از میان پرده‌‌های زخیم، وارد اتاق‌شان می‌شد چه ناله‌ها که سر نمی‌دادند! ‌فقط خودشان می‌دانند که، چه هستند و از کجا آمده‌اند و به کجا خواهند رفت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
862
پسندها
7,345
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #3
تمام اتفاقات این رمان، زاده‌ی ذهن نویسنده است و هرگونه تشابه اسمی، رویداد و...اتفاقی بوده.
رمان اختصاصی این انجمن بوده و هرگونه کپی برداری از آن، مورد رضایت بنده نخواهد بود!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #4
فصل صفر:
« زمان حال- ۱۵ آذر ۱۴۰۰ »
نگاه ملتمسانه‌اش را به او دوخت. قلبش محکم خودش را به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید و به دنبال راهی برای فرار می‌گشت! تک‌تک اعضای بدنش این‌گونه بودند؛ چون چنین پایانی را نمی‌پذیرفتند!
انگشت‌هایش را بر روی زمین کشید و سپس، دست‌هایش را مشت کرد. ناخن‌هایش زخم شد؛ اما او بدون توجه به این درد، خاکی که در دستش جمع شده بود را به سمت مردی که جلویش ایستاده بود، پرتاب کرد. خاک در هوا معلق و تنها، کمی از آن سهم کت مشکی مرد شد.
مرد، سرش را کمی به سمت شانه‌ی چپش متمایل و با پشت دستش، خاک‌های نشسته بر کتش را تکاند. نور آفتاب به نیم‌رخش تابید و رد زخم روی ابرویش را بیشتر به رخ دخترک کشید.
- فکر کردی بچه زرنگ تهران تویی؟
پوزخندی بر روی لب‌هایش نشاند و گامی به جلو برداشت.
دختر ترسیده، بر روی زمین به عقب خزید تا جایی‌که پشتش، به دیوار برخورد کرد.
- اشتباه می‌کردی، همیشه همین‌طور بوده!
بر روی یک زانو نشست. انگشت شصتش را بر روی لبش کشید و ادامه داد:
- خسته نشدی این‌قدر اشتباه کردی؟
دختر بریده بریده لب زد:
- من...هیچ...اشتباهی...نکردم!
مرد بشکنی زد و سپس ایستاد. چاقوی درون جیب شلوارش را بیرون آورد و حین این که آن را به سمت نور آفتاب می‌گرفت، گفت:
- حتی همین الان هم داری اشتباه می‌کنی!
چشم‌های مشکی‌اش را صورت رنگ پریده دخترک دوخت. فاصله‌ی کمی که با هم داشتند را پر کرد و ثانیه‌ای بعد، گیسوان بلند او را با چاقو برید و در دست گرفت.
باد پاییزی وزید و ع×ر×ق نشسته بر گردن دخترک را خشک کرد. دیگر مویی نداشت تا در باد برقصد و او با خوشحالی، آن‌ها را به پشت گوشش هدایت کند. بغض در گلویش نشست؛ اما هنوز برای اشک ریختن زود بود!
- این اولیش بود، سهم بعدی چاقویِ من، انگشت حلقته!
نفس در سینه‌ی دختر حبس شد، ع×ر×ق سردی بر کمرش نشست و مرد بی‌رحمانه ادامه داد:
- و سهم بعدی، قلبته که با همین دستام اون رو از توی سینه‌ات در میارم!
***
« فصل اول:
فلش بک: ۲۰ فروردین ۱۳۹۹»
دستی به شال سبز رنگش کشید و آن را بر روی سرش مرتب کرد. هوای مطبوع فروردین ماه، به صورتش خورد و لبخند بر روی لب‌هایش نشاند. هندزفری را از گوش راستش بیرون آورد و بعد از بستن کتاب در دستش، دل از نیمکت پارک کَند و برخاست‌.
کوله‌ی مشکی رنگش را به دست گرفت و زیپش را گشود. حین این‌که کتابش را درون آن جا می‌داد، به صدای بازی بچه‌ها گوش سپرد.
- سلام!
بدون این که زیپ کوله‌اش را ببندد، به سمت راست چرخید. چهره و قامتی آشنا جلوی چشم‌هایش نقش بست و او، بی تفاوت نگاه از او گرفت و با آرامش، زیپ را بست. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و حین این‌که کوله‌اش را بر روی شانه‌اش می‌انداخت، گامی به جلو برداشت؛ اما قبل از این‌که پایش را به زمین بگذارد، دستی کوله‌اش را گرفت و مانع رفتنش شد.
- صبر کن.
دم عمیقی گرفت و ثابت ایستاد. دلش نمی‌خواست به عقب برگردد و او را ببیند!
- از این که اذیتم می‌کنی، خسته نشدی؟
با شنیدن این حرف، سریع به سمتش چرخید و در چشم‌های قهوه‌ای او زل زد.
- می‌دونستم این رو بگم، برمیگردی سمتم!
سپس یک قدم به جلو برداشت و فاصله‌ی خودش را با دختر کمتر کرد. نگاهش را به موهای مشکی او دوخت و حین این‌که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند تا انگشتش را به خال زیر چشم راست دختر نرساند، لب زد:
- بوی قدیم رو میدی سوفیا!
سوفیا پوزخندی بر روی لب‌های بدون رژش نشاند و نگاهش را به آسمان دوخت.
- قدیم؟ از اون زمان هیچی نمونده، حتی من!
سپس زبانی بر روی لب‌هایش کشید، یک قدم به عقب برداشت و ادامه داد:
- حتی دیگه منم نمی‌شناسمت!
مرد، غمگین به سوفیا چشم دوخت. دم عمیقی گرفت و دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد.
- من مهرادم...همونی که... .
سوفیا دو دستش را به نشانه‌ی اتمام حرف زدن مهراد بالا برد، و گفت:
- آره، تو همونی که من رو ساختی، عوضم کردی، ولی دلیل نمیشه بشناسمت! تو از آدم‌هایی که توی این پارک، از کنارم رد میشن غریبه‌تری!
بعد از اتمام حرفش، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به قدم‌هایش سرعت بخشید و اجازه‌ی حرف زدن به او را نداد.
مهراد، به رفتن او خیره شد. عادت کرده بود به این که همیشه او را در همین حالت ببیند. یک سال قبل هم، این وضعیت مشابه رو تجربه کرده بود؛ اما دلیل این‌که قلبش تیر می‌کشید را نمی‌فهمید!
با کلافگی دستش را میان موهایش برد و به درخت‌های بلند قامتی که میزبان گنجشک‌ها شده بود، چشم دوخت.
- مگه نباید با مرور زمان، رفتنش عادی‌تر شه؟ پس چرا هربار می‌بینمش، انگار یه مشت نمک پاشیدن به قلبم؟
تند تند پلک زد تا نم نشسته در چشم‌هایش را پس بزند. بعد از این‌که سوفیا از جلوی چشم‌هایش ناپدید شد، بر روی نیمکتی نشست که چند دقیقه قبل، مهمان سوفیا بود. پاهایش را بر روی هم انداخت و حین این‌که به گل‌های صورتی روبه‌رویش زل زده بود، به ذهنش اجازه داد تا در گذشته پرسه بزند.
سوی دیگر داستان، سوفیا آن قدر تند قدم برداشته بود که دیگر نفسش بالا نمی‌آمد. همین‌که ورودی پارک را دید، ثابت ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت. از این که مهراد را پشت سرش نمی‌دید، نفس آسوده‌ای کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- مرتیکه نفرت انگیز!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #5
حرفش که تمام شد، غم در قلبش نشست. عادلانه نبود که این‌گونه راجب او صحبت کند! لب‌هایش را بر روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت. گرد و خاک کمی که روی کفش‌های آل استار مشکی‌اش نشسته بود، به چشمش آمد.
تمام احساساتی که طی این یک سال سرکوب کرده بود، در قلبش نشست و قطره‌ای اشک، از گوشه‌ی چشمش پایین آمد. دلش می‌خواست برگردد به جایی که مهراد را دیده و هرچه حرف در دلش باقی مانده بود را به زبان بیاورد؛ اما جراتش را نداشت!
سرش را به آرامی به طرفین تکان داد و سپس، فاصله‌ی باقی مانده تا ورودی پارک را طی کرد. از کنار گل‌ها و آب‌نمای جلوی ورودی رد شد، بی‌آن‌که به آن‌ها توجه کند. جسمش در حال راه رفتن و ذهنش پی آدمی بود که آن را نادیده گرفته بود.
گوشه‌ی خیابان ایستاد تا فکر و خیال‌هایش، پر بکشند و دور شوند. امشب می‌بایست به تولد مادر بزرگش برود و نمی‌خواست آشفتگی‌اش، باعث سوژه فامیل شدنش شود!
بند کوله‌اش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد و بعد از کشیدن چند نفس عمیق، به سمت آن طرف خیابان رفت. خانه‌ی مادر بزرگ در نزدیکی پارک بود و او، نمی‌بایست مسیر زیادی را طی کند.
حین این‌که سوفیا به سمت خانه‌ی مادربزرگ گام برمی‌داشت، مهراد دل از نیمکت کند و برخاست.
- بمونم این‌جا غصه‌ی چی رو بخورم؟
نگاهش را به آسمان دوخت، به پرواز گنجشک‌ها توجه کرد و زیر لب گفت:
- می‌بینی حالم رو؟ یعنی قراره از این بدتر شم؟
دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد و بعد به سمت جلو گام برداشت. نقاب خون‌سردی، همسان گذشته بر روی صورتش نشست. دلش می‌خواست حداقل یک نفر متوجه‌ی آشوب درونش شود؛ اما انگار آن فردی که او می‌خواست، هنوز متولد نشده بود!
مجدد تک تک کلمات سوفیا را در ذهن مرور کرد، راست می‌گفت! او، دختری نبود که او می‌شناخت؛ اما هنوز هم به دوست داشتنش، اصرار می‌ورزید.
- اومدی پسرم؟ بیا این بستنی مال توعه.
با لبخند به جمع خانوادگی که روی نیمکت‌های پارک نشسته بودند، چشم دوخت. از روی جدول‌ها رد شد و به سمت مادرش رفت.
- بستنی کیم گرفتین برای من؟
خواهر کوچکترش مهلا، با بدجنسی یک بستنی کیم جلوی صورت او گرفت و گفت:
- آره، اگه ناراضی برو عوضش کن!
مهراد با بی اعتنایی شانه‌هایش را بالا انداخت و بستنی را از دست مهلا گرفت و گفت:
- مهم نیست، مفت باشه، کوفت باشه!
سپس جلد بستنی را باز کرد و یک گاز از آن کَند. بدون این که بشیند، نگاهش را به اطراف دوخت تا شاید مجدد سوفیا را ببیند!
- دنبال کسی می‌گردی؟
با حواس پرتی زیر لب زمزمه کرد:
- آره.
سپس به خود آمد و رو به چهره‌ی متعجب خواهرش، لبخند زد و گفت:
- دارم دنبال خانواده واقعیت می‌گردم!
مهلا چینی به بینی‌اش داد و پاهایش را بر روی هم انداخت.
- شوخی‌هات هم از مد رفته!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #6
با لرزش گوشی درون جیبش، بستنی را به دست چپش منتقل کرد و سپس گوشی را به دست گرفت. شماره‌ی رستوران بود برای همین بدون مکث، پاسخ داد.
- بله؟
صدای منشی در گوشش پیچید.
- سلام آقای بهمنی، کی تشریف میارین؟
مهراد، نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و سپس گفت:
- یک ساعت دیگه، چطور؟ مشکلی پیش اومده؟
- یه آقایی اومدن برای آگهی، میخوان مستقیما با خودتون صحبت کنن.
مهراد لب‌هایش را بر روی هم فشرد و گفت:
- تا یک ساعت دیگه میام.
- چشم خدانگهدار.
سپس تماس را قطع کرد و تلفن همراهش را به جیب شلوارش انتقال داد. نگاهی به مادرش انداخت و بعد از این‌که گاز دیگری از بستنی زد، گفت:
- بریم؟
مهلا صورتش را به سمت دیگری چرخاند و تا خواست ساز مخالف بزند، مادرش دست او را گرفت و از روی نیمکت بلند کرد.
- آره مادر بریم، باید شام بپزم.
مهراد چوب بستنی را کامل درون دهانش فرو برد و بعد از این‌که مطمئن شد، ذره‌ای بستنی به دور آن باقی نمانده، لب زد:
- اگه بخواین می‌تونم ببرم‌تون رستوران.
مهلا کف دست‌هایش را محکم به‌هم دیگر کوبید و اعلام رضایت کرد؛ اما مادرش لبخند غمگینی بر روی لب‌های کشیده‌اش نشاند و گفت:
- نه مادر، چیزی نمیشه!
سپس رو به دخترش کرد و ادامه داد:
- تو هم با من میای خونه!
قاطع بودن حرف مادر، اجازه اعتراض به مهلا را نداد و ثانیه‌ای بعد، دوشادوش هم به سمت ورودی پارک و سپس ماشین مهراد راه افتادند.
حین این که مهراد درب ماشین را می‌گشود، سوفیا روی مبل تک نفره‌ی خانه‌ی مادر بزرگ نشست و به عمه‌هایش لبخند زد.
پاهایش را بر روی هم انداخت و دستش را به زیر چانه زد. دلش می‌خواست هرچه زودتر مراسم تمام شود و به خانه برود، تا بتواند احساساتی که امروز مجددا گریبان‌گیرش شده بود را، سر و سامان دهد. کلافه لپ‌هایش را باد کرد و حین این‌که از روی مبل بلند می‌شد، زیر چشمی به عمه‌ی کوچکترش چشم دوخت که مشغول چیدن میوه‌ها درون دیس بود.
فلسفه‌ی تولد آن هم برای یک آدم سال‌خورده که آلزایمر هم داشت را درک نمی‌کرد! این آدم شاد می‌شد ولی چه فایده که دقایقی بعد، همه‌ی اتفاقات را فراموش می‌کرد.
چیدمان خانه، به سلیقه‌ی عمه‌ی بزرگ‌ترش بود و برای همین، دوستش نداشت! انگار هرچه رنگ طلایی بود درون این خانه پاشیده بودند.
- مامان بزرگ کارت داره!
چشم از قاب عکس خانوادگی که متعلق به خانواده‌ی پدریِ مادر بزرگش بود گرفت و بر روی پاشنه‌ی پا چرخید. صورت دختر عمه‌اش که غرق در کرم پودر بود، جلوی چشم‌هایش نقش بست. به رسم ادب لبخندی محو بر روی لب نشاند و گفت:
- کجاست؟
- توی اتاقش!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #7
زیر لب تشکری کرد و سپس، نگاه سرسری به اطراف خانه انداخت. عمه‌هایش مشغول مرتب کردن خانه بودند و مثل همیشه مسئولیت پختن غذاها به عهده مادرش بود.
اتاق مادر بزرگ، دری بزرگ با شیشه‌های رنگی داشت و دقیقا پشت سرش بود!
انگشتش را بر لبه‌ی قاب عکس کشید و سپس، به سمت اتاق گام برداشت. این که جز معدود آدم‌هایی بود که مادربزرگش به خاطر داشت را نمی‌دانست به فال نیک بگیرد یا نه!
دستی به آستین‌های مانتوی سفیدش کشید و سپس، ضربه کوچکی به در زد. درب اتاق باز بود برای همین، بر روی فرش قرمز اتاق گام برداشت تا به تخت مادر بزرگ رسید. نور آفتاب از شیشه‌ها به اتاق می‌تابید و مادر بزرگش مثل همیشه، به حیاط بدون گل و گیاه خیره شده بود.
سوفیا صدایش را صاف کرد و بعد از این‌که دست‌هایش را در هم گره زد، گفت:
- با من کاری داشتین؟
مادر بزرگ دست راستش را از روی پایش برداشت و به صندلی چوبی کنار تخت اشاره کرد. سوفیا سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و ثانیه‌ای بعد، بر روی آن نشست. صدای قیژ قیژ صندلی که بلند شد، چشم‌های سبز رنگ مادر بزرگ به سمت او چرخید.
- از روی بوت می‌تونم تشخیص بدم که تویی!
سپس لبخندی بر روی لب‌های خشکش نشاند.
سوفیا با تعجب آستین مانتواش را بالا آورد و بو کشید، امروز هیچ ادکلنی به خود نزده بود!
مادر بزرگ که متوجه‌ی واکنش او شد، دستش را کمی جلو آورد و بر روی دست سوفیا گذاشت.
- آدما بدون عطر و ادکلن هم، بوی مخصوص خودشون رو دارن!
سوفیا گیج به او نگریست و سپس، زیر لب «آهان»زمزمه کرد. لب پایینش را به داخل دهانش برد و حین این‌که از پنجره‌ که دقیقا کنار تخت قرار داشت، به آسمان نگاه می‌کرد، گفت:
- فریده گفت کارم داشتین.
سپس دست دیگرش را بر روی دست مادر بزرگ گذاشت. دست‌هایش برخلاف خودش، همیشه گرم بود!
- بوی تو مثل بوی ماکارونیه، وقتی زیر بینیت می‌پیچه دل آدم غش میره تا بخورتت!
سوفیا بلند خندید و با شنیدن صدای خنده‌اش، مادر بزرگ هم نیز، طرحی از لبخند بر روی لب‌هایش نقش بست. سوفیا دستش را بر روی موهای سفیدش گذاشت که بلندی‌شان تا به کمرش می‌رسید و مثل همیشه آن‌ها را بافته بود، گذاشت و گفت:
- یعنی این‌قدر خوشمزه‌ام؟
- نوه‌ی رعنا باید هم خوشمزه باشه!
سوفیا انگشت اشاره‌اش را بر روی بافت موهای مادر بزرگ گذاشت و زمزمه کرد:
- چرا موهاتون رو هیچ وقت کوتاه نمی‌کنین؟
چشم‌های سبز مادر بزرگ، لبریز از غم شدند. دستش بر روی موهای بیرون آمده از شال سوفیا، نشست و گفت:
- چون بهم گفت اگه موهات رو کوتاه کنی، من غمگین میشم و میمیرم؛ من نمی‌خوام اون ناراحت شه!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #8
سوفیا که مطمئن بود مخاطب حرفش، پدر بزرگش است که سالیان دور فوت کرده، از عشقی که بین آن‌ها بود، قلبش سراسر حس خوب شد.
این‌که بعد از گذشت سالیان دراز از شروع عشق‌شان، هنوز هم مادر بزرگش به فکر ناراحت شدن همسرش بود، برایش خوشایند بود! ثانیه‌ای بعد از این‌که هیچ وقت این حس نصیب خودش نخواهد شد، دلش گرفت.
مادر بزرگ که در فکر و خیال گذشته پرسه می‌زد، دستش را از روی دست سوفیا برداشت و گفت:
- برو در اون کمد چوبی گوشه‌ی اتاق رو باز کن. یه جعبه توشه، اون رو برام بیار.
سوفیا سریع از روی صندلی برخاست و به سمت کمدی رفت که نزدیک در قرار داشت. از کودکی آرزو داشت یک بار بتواند تک تک وسیله‌های داخل این کمد را از نزدیک ببیند. دستش را به دستگیره‌ی گرد در کمد رساند و به آرامی آن را باز کرد. بوی نم چوب و خاک، زیر بینی‌اش پیچید و اول از همه، سوختگی قفسه‌های این کمد، به چشمش خورد.
- فضولی نکن بچه!
با شنیدن صدای مادر بزرگ، سرش را به عقب چرخاند و با خنده گفت:
- من؟ اصلا فضولی نکردم!
سپس، جعبه‌ی مد نظر مادر بزرگ را برداشت و با حسرت، درب کمد را بست. جعبه برخلاف تصورش سبک و کوچک بود. آن را بر روی پاهای مادر بزرگ گذاشت و حین این‌که بر روی صندلی می‌نشست، میمک صورتش را زیر نظر گرفت. لبخند بر روی لب‌هایش بود؛ اما غم درون چشم‌هایش جولان می‌داد. دست‌های چروکیده‌اش را آرام جلو آورد و درب آن را باز کرد.
جعبه شکل صندوقچه‌ای کوچک به رنگ قرمز بود؛ اما لکه‌های سیاه زیادی بر روی آن دیده می‌شد. سوفیا که نتوانست کنجکاوی خودش را کنترل کند، کف دست‌هایش را بر روی تخت گذاشت و خودش را به جلو کشید. درون جعبه، تنها چند تیکه کاغذ، چند عکس نصفه نیمه و یک گردنبند بود! بوی کاغذ و چوب سوخته، زیر بینی‌ کشیده‌اش پیچید. قبل از اینکه دستش را جلو ببرد و یکی از عکس‌ها را به دست بگیرد، مادر بزرگ گردنبند را از داخل آن بیرون آورد و درب صندوقچه را بست.
- بیا این مال تو.
سوفیا با تعجب به گردنبند نگاه کرد و با مکث، آن را از دست مادر بزرگ گرفت. زنجیر ضخیمی داشت و شکلش، مثل یک ستاره بود که وسط آن، مهره‌ای قرمز رنگ جا گرفته بود.
- اسم این گردنبند می‌دونی چیه؟
سوفیا لب‌هایش را غنچه کرد و مجدد به مهره‌ی قرمز وسط گردنبند نگاه کرد.
- نه!
سپس آن را چرخاند و با دیدن عدد سیزده که پشت آن حک شده بود، تای ابروی پهنش را بالا داد.
- این عدد پشتش یعنی چی؟
مادر بزرگ چشم از گردنبند گرفت، صندوقچه را جلوتر کشید و دست‌هایش را بر روی آن قرار داد.
- کدوم عدد؟
سوفیا خودش را جلوتر کشید و انگشتش را بر روی عدد حک شده قرار داد.
- اینجا یه عدد سیزده حک شده!
- یادم نیست مادر.
سوفیا با نارضایتی به پشتی صندلی تکیه داد و زنجیر گردنبند را بین دو انگشتش گرفت. نور خورشید که درحال غروب بود، به مهره‌ی وسط آن تابید و درخشش را بیشتر کرد.
- ولی قشنگه، ممنون!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #9
- ستاره‌ی دبرانِ!
سوفیا با تعجب گفت:
- دبران؟
مادر بزرگ آهی کشید و ادامه داد:
- آره، به خاطر مهره سرخ وسطش، اسمش دبرانِ.
سوفیا گردنبند را میان دست‌هایش مخفی کرد و ناگهان با جرقه زدن چیزی در ذهنش، مجدد آن را جلوی چشم‌هایش گرفت.
- این گردنبند خیلی آشناس!
سپس چینی میان ابروهایش داد. هرچه فکر می‌کرد، یادش نمی‌آمد که قبلا این را کجا دیده!
- توی قاب عکس جلوی در دیدیش!
سوفیا بشکنی زد و با خوشحالی از روی صندلی بلند شد و به سمت بیرون اتاق پا تند کرد. مستقیم به سمت تابلو گام برداشت و با دیدن گردنبند که به گردن مادربزرگش آویزان بود، زیر لب گفت:
- پس این جا دیده بودمش!
عقب عقب راه رفت و با صدای نسبتا بلند گفت:
- ولی چرا من؟
همین‌که پایش بر روی قالی قرمز اتاق قرار گرفت، صدای مادر بزرگ به گوشش رسید.
- چون تو تنها کسی هستی که برام موندی! بقیه غریبه‌ان، اصلا چرا اینا اومدن توی خونه‌ی من؟
سوفیا با تاسف پلک بر روی هم گذاشت و عقب گرد کرد. آلزایمر مادربزرگ روز به روز بیشتر می‌شد و کاری از دست‌شان برنمی‌آمد. زبانی بر روی لب‌هایش کشید و به دنبال جواب قانع کننده‌ای گشت. بعد از پیدا کردن پاسخ، بر روی صندلی نشست و گفت:
- آخه امشب مهمونی داریم، اومدن کمک کنن!
برق در چشم‌های مادربزرگ نشست و سوفیا از این‌که تولد گرفتن برای او را بیهوده می‌دانست، پشیمان شد.
- واقعا؟ اون هم میاد؟
سوفیا حین این که تلاش می‌کرد گردنبند را به دور گردنش بیاندازد و قفل آن را ببندد، لب زد:
- کی؟
- بهمن مادر، اونم میاد؟
تای ابرویش را بالا داد و در ذهن، اسم اعضای خانواده را مرور کرد. اصلا بهمنی در خانواده وجود نداشت که حال بخواهد به مهمانی بیاید!
برای این که دل مادربزرگ را نشکند، با مهربانی لب زد:
- نه گفت کار داره!
- می‌دونستم، مثل همیشه به من اهمیت نمیده!
بعد از اتمام حرفش، پلک‌هایش را بست و با ترش‌رویی به سوفیا گفت:
- می‌تونی بری به بقیه کمک کنی!
 
آخرین ویرایش:

~مَهوا ~

رمانیکی جذاب
رمانیکی
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
آخرین بازدید
موضوعات
31
نوشته‌ها
422
راه‌حل‌ها
2
پسندها
3,666
امتیازها
243
سن
21
محل سکونت
حوضِ آبی!

  • #10
سوفیا بدون حرف از روی صندلی برخاست و حین این که نگاهش را از پرده‌ی گل‌گلیِ اتاق می‌گرفت، به سمت درب ورودی گام برداشت. از این که مادر بزرگ یادگار دوران جوانی‌اش را به او بخشیده بود، احساس غرور می‌کرد و می‌خواست با داشتن آن، به عمه‌هایش فخر بفروشد! برای همین دست‌هایش را در سینه جمع کرد و به سمت نشیمن، جایی که مادرش بعد از ساعت‌ها آشپزی کردن نشسته بود، راه افتاد.
اولین نفر، فریده متوجه‌ی گردنبند شد و با تمسخر گفت:
- صدات زد که این رو بده بهت؟
نگاه سه عمه‌اش بر روی او متوقف شد. لبخندی بر روی لب نشاند و سپس، بر روی مبل کنار مادرش نشست.
عمه بزرگ‌ترش که نسرین نام داشت، خودش را جلو کشید و دستش را بر روی دسته‌های طلایی مبل گذاشت.
- این همون گردنبندیِ که مامان می‌گفت یادگاری عزیزترین آدم زندگیشه!
عمه کوچکترش، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و دست‌ چپش را به زیر چانه‌اش هدایت کرد. برق النگوهای در دستش، بیشتر از هرچیزی به چشم می‌آمد.
- آره همونه، چرا این رو داده به سوفیا؟
فریده با چندشی صورتش را جمع کرد و حین این‌که، موبایلش را به دست می‌گرفت، گفت:
- بهتر! چیه این گردبند؟ معلوم نیست مال کدوم قرنه!
عمه نسرین هم حرف او را تایید کرد و این گونه، نگاه‌ها از روی گردنبند برداشته شد.
- خودش این رو داد بهت؟
سوفیا کمی به سمت مادرش متمایل شد و به آرامی لب زد:
- آره، گفت برم یه جعبه براش بیارم و بعد از توی اون، این رو داد بهم.
- مبارکت باشه، قشنگه!
سوفیا با شنیدن این حرف، لبخند دندان‌نمایی زد و سپس، لپ‌های سرخ مادرش را کشید. مادرش ابروهای نازکش را بهم نزدیک کرد و سپس گفت:
- نکن، زشته!
- نگار کجاست؟
مادرش روسری فیروزه‌ای رنگش را جلو کشید و گفت:
- کلاس داشت، میاد.
سوفیا لب‌هایش را غنچه کرد و به پشتی مبل تکیه داد. نگار خواهر بزرگ‌ترش بود و اگر اکنون حضور داشت، می‌توانست راجب ماجرای امروز با او صحبت کند و به افکارش سامان دهد؛ اما انگار می‌بایست به تنهایی همه‌ی این‌ها را تفسیر و تعبیر کند!
کلافه پاهایش را بر روی هم انداخت و به بحث‌های نه‌چندان دل‌چسب عمه‌هایش گوش سپرد، تا کمی صدای افکارش خاموش شود!
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
36
پاسخ‌ها
23
بازدیدها
158
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
34
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
47

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 4)

بالا پایین