در دست اقدام رمان دبران| میم.ز

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. پلیسی
اسم: دبران
نوشته: میم.ز
ژانر: اجتماعی- پلیسی- عاشقانه
ناظر: @tish☆tar
خلاصه:
تنها یک قدم اشتباه باعث نابودی‌اش می‌شد، محتاطانه قدم برمی‌داشت و دُم به تله نمی‌داد. اما بی‌آنکه بفهمد، تله را کنارش کار گذاشتند و او را اسیر کردند!
تله‌ای که هیچ شباهتی به تله‌های عادی نداشت، چون این تله، تله عشق بود!
مقدمه:
تظاهر کنندگان ماهری بودند! آن‌هایی که آدم می‌کشتند و نقاب خون‌سردی به چهره می‌زدند؛ اما خودشان به خوبی می‌دانستند که شب‌ها، هنگامی که نور ماه از میان پرده‌‌های زخیم، وارد اتاق‌شان می‌شد چه ناله‌ها که سر نمی‌دادند! ‌فقط خودشان می‌دانند که، چه هستند و از کجا آمده‌اند و به کجا خواهند رفت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
528
پسندها
5,982
زمان آنلاینی
4d 17h 47m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #3
سر فصل‌ها:
فصل اول: پله‌های خاکی!
فصل دوم: به من دست نزن!
.....​
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #4
فصل صفر- برشی از حال:
دست‌های لرزانش را بالا آورد و محکم به در آهنی کوبید. صدای ضربه زدن‌هایش به در، میان هیاهوی بیرون گم شد و به گوش کسی نرسید.
موهای خرمایی رنگش را که به شقیقه‌اش چسبیده بودند را کنار زد و با صدای بلندی که حنجره‌اش را خراش می‌داد گفت:
- کسی اون‌جا نیست؟
صدای تیری که ظاهرا بی‌هدف شلیک نشده بود، باعث شد دستش در هوا معلق بماند و زیر لـ*ـب زمزمه کند:
- نه امکان نداره.
کنار در بر روی زمین سفت و خاکی نشست و بی‌آن‌که به خاکی شدن لباس‌هایش توجه کند، به کارتن‌های قهوه‌ای رنگی که روبه‌رویش بودند خیره شد.‌ قطره اشکی لجوجانه گونه‌هایش را خیس کرد و با بهت سرش را به طرفین تکان داد. پنجره‌ای که پشت کارتن‌ها مخفی شده بود به چشمش خورد. کف دست‌هایش را بر روی زمین گذاشت و بعد برخاست. تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و به سمت پنجره قدم برداشت. با پایش به کارتن‌ها ضربه زد و در یک چشم بهم زدن تمام کارتن‌ها بر روی زمین فرو ریخت!
از روی کارتن‌ها رد شد و جلوی پنجره ایستاد، گوشه به گوشه‌اش را چک کرد و نا امید از پیدا نکردن دستگیره، قدمی به عقب گذاشت. لبش را اسیر دندان‌هایش کرد و لـ*ـب زد:
- چه غلطی کنم الان؟
صدای یاعلی به گوشش خورد و به جای این‌که قلبش را لبریز از آرامش کند، آرامش را از او ربود. خوب می‌دانست که پشت این یاعلی گفتن چه پنهان شده است اما باز به خودش دلداری می‌داد که نترس چیزی نیست! حالش از بوی بد بدنش، خاک‌های نشسته بر لباسش و‌ موهای چربش بهم می‌خورد ولی الان مهم فرد دیگری بود، فردی که دعا می‌کرد ندای یاعلی خبر از کشته شدن او نداده باشد!
سریع نگاهش را به اطراف انبار پنجاه متری چرخاند، با دیدن چوب نسبتاً بزرگی که کنار دیوار گذاشته شده بود، بشکنی در هوا زد.
قدم‌های لرزانش را به سمت چوب برداشت. گوشه شال فیروزه‌ای رنگش را به دماغش نزدیک کرد تا گرد و غبار داخل انبار اذیتش نکند. کمی بعد درحالی که چوب را به دست راستش گرفته بود جلوی پنجره ایستاد. زیر لـ*ـب یا حسینی گفت، پلک‌هایش را بست و محکم چوب را به شیشه کوبید.
با شکسته شدن شیشه، سریع چوب را بر زمین انداخت و دست‌هایش را حایل سرش کرد. با باز شدن در، سریع به عقب چرخید و صدای خرد شدن شیشه‌های زیر پایش، قلبش را به لرزه انداخت.
آفتاب از میان در خودش را به انبار رساند و قامت فردی که الان منتظر دیدنش نبود میان چارچوب در نمایان شد.
- خوبی؟
سریع بر روی خرده شیشه‌ها قدم برداشت و‌ خودش را به فرد آشنا رساند. با شک لـ*ـب زد:
- صدای تیر...
دست مرد بالا آمد و اجازه حرف زدن به او نداد و تنها دستش را میان دست‌های بزرگش گرفت و او را از انبار خارج کرد.
همین‌که پایش را از انبار بیرون گذاشت، با پارچه مشکی چشم‌هایش را بستند. دستش را بر روی دست‌های مرد گذاشت و با لرز گفت:
- بازش کن.
سر مرد کنار گوشش قرار گرفت و آرام لـ*ـب زد:
- جای تو این‌جا نیست ویان!
با شنیدن این حرف، شعله‌ی خشم در دلش روشن شد. سریع دستش را به پشت سرش برد و پارچه را از روی چشم‌هایش برداشت.
دست راستش مشت شد، روی پاشنه‌ی پا چرخید و روبه‌روی مرد قرار گرفت. سرش را بالا گرفت تا بتواند به درستی چشم‌های عسلی‌اش را ببیند. با تردید دستش را بالا آورد و محکم بر سینه‌ی ستبر مرد کوبید. ضربه آن‌قدر برای مرد ناباورانه بود که باعث شد قدمی به عقب بردارد. چینی میان ابروهایش نشست و مچ ظریف دختر را در دست گرفت.
- ویان، خواهش می‌کنم!
بغض ویان ترکید و اشک‌هایش مانند ابر بهار صورتش را خیس کرد. بدون این‌که تقلایی برای بیرون آوردن دستش از حصار دست‌های مرد انجام دهد، لـ*ـب زد:
- خواهش نکن، خواهش نکن لعـ*ـنتی!
«لعـ*ـنتی» را آن‌قدر بلند گفت که صدایش در باغ پیچید و به گوش کسی که چشم انتظارش بود رسید. مرد گوشه شال ویان را به دست گرفت و با آن اشک‌های روی صورتش را پاک کرد. انگار جز خودش و ویان کسی را نمی‌دید و برایش مهم نبود که توبیخ‌ش حتمی‌ست. لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و با ملامیت لـ*ـب زد:
- اذیتم نکن دختر.
آتش خشم در چشم‌های ویان قابل رویت بود، چشم‌هایی که قبلا خشم با آن‌ها غریبه بود و حال آشناترین حس درون گوی‌های ویان شده بود.
طی یک حرکت ویان دستش را از حصار دست‌های مرد رها کرد و با کشیدن نفس عمیق، به سمت جایی که نمی‌دانست کجاست پا تند کرد. صدای فریاد مرد، رعشه بر اندامش انداخت اما او دیگر ویان سابق نبود!
از میان درخت‌های رشید کاج گذشت و وسط باغ، کنار استخری که با کاشی‌های سنتی مزین شده بود، ایستاد. با پشت دستش، پرده اشک روی چشم‌هایش را پاک کرد و اطراف را زیر نظر گرفت.
بغض درون گلویش را پس زد و فریاد زد:
- کجایی؟
صدایش میان شاخه‌های درخت‌ها پیچید، با آواز گنجشک‌ها ادغام شد و در نهایت به گوش فردی که مورد خطاب ویان بود رسید.
دستش را به تنه‌ی درخت تکیه داد و از روی زمین بلند شد. پایش تیر می‌کشید اما این دلیل نمی‌شد که برای دیدن دلربایش، تعلل کنند.
رد صدای دختر را دنبال کرد و از بین درخت‌ها عبور کرد، با دیدن قامت ریز ویان کنار. استخر، گویی جان دوباره گرفت. برق اشک در چشم‌هایش هویدا بود و زیر لـ*ـب لعـ*ـنتی به اشک‌هایی که مانع دیدن دلربایش می‌شدند، گفت.
عجیب بود که از این‌جا بوی عطر موهای ویان درون بینی‌اش نشسته بود و قلبش را به لرزه می‌انداخت.
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #5
درد در ساق پایش پیچیده بود. قدمی به جلو گذاشت، عـ*ـرق سردی روی کمرش نشست. نگاهش را به ویان دوخت که سردرگم کنار استخر ایستاده بود. باد سردی وزید و شال فیروزه‌ای ویان بر روی شانه‌هایش افتاد. چشم‌هایش موهای خرمایی دختر را هدف گرفت. بی آن‌که چشم از موهای دختر بردارد، با تمام نیرویی که در بدنش باقی مانده بود لـ*ـب زد:
- دلربا!
ویان با شنیدن زمزمه‌ای آشنا، به عقب چرخید. آتش خشم در چشم‌هایش خاموش شد و جای آن‌را نگرانی گرفت. فاصله‌ی ده قدمی بین‌شان را پُر کرد و جلوی پای زخمی‌اش زانو زد. پایین شالش را با دست پاره کرد و به دور زخم پای مرد پیچید.
- کی بهت تیر زده؟
گره‌ی پارچه را محکم کرد و ناله‌ی مرد در گلو خفه شد. بدون این‌که از روی زمین بلند شود، سرش را به بالا گرفت. آفتاب درون چشم‌های مرد نشسته بود و به جذابیتش اضافه می‌کرد.
دست مرد بر روی موهایش نشست و آن‌ها را از جلوی چشم‌هایش کنار زد. با درد بر روی زمین نشست و چانه‌ی ویان را در دست گرفت.
- بهت گفته بودم که از دخترهایی که گریه می‌کنن بدم میاد؟
ویان میان بغض خندید و دست‌های سردش را بر روی مچ مرد گذاشت.
- نه، نگفته بودی!
دست مرد بر روی شال افتاده بر روی شانه‌های ویان نشست و به آرامی آن را بر روی سرش انداخت.
- الان که گفتم، از گریه بدم میاد!
نگاهش را به چشم‌های شکلاتی دلربا دوخت. لبخندی بر روی لـ*ـب‌هایش آورد. پایش بی‌حس شده بود و پوست صورتش به زردی می‌زد. زبانش را بر روی لـ*ـب‌های خشکش کشید و دهان باز کرد تا حرفی بزند، اما صدای مردی که از پشت سر می‌آمد باعث شد هر دو به گریه بیوفتند چون این‌جا آخر راه بود!
****
« فصل یک: راه پله‌های خاکی»
دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و با انگشت اشاره‌اش بر روی شیشه‌ی میز ضرب گرفت. کلافه نفسش را به بیرون فرستاد و از روی صندلی چرخ‌دار مشکی بلند شد.
پالتوی یاسی رنگ را از تنش در آورد و مرتب روی جالباسی استیل کنارش آویزان کرد.
دست‌های گندمی‌اش را در هم قلاب کرد و کش و قوسی به بدنش داد. با شنیدن صدای شکستنی، دست‌هایش در هوا ثاب ماندند. گوشه لبش را گاز گرفت و مزه رژ کالباسی‌اش در دهنش پخش شد. با مکث دست‌هایش را پایین آورد و با شک لـ*ـب زد:
- چی‌ شکست؟
شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و بیخیال به سمت گلدون سفالی گوشه اتاق قدم برداشت. مثل همیشه از خالی بودن دفتر استفاده کرد و زیر آواز زد.
- دختری بودم به کُنج خونه
آب می‌کشیدم من از رودخونه
دستمال کاغذی را از جیب مانتوی مشکی‌اش بیرون آورد و شروع به تمیز کردن برگ‌های گل کرد.
- آرزو داشتم که شوهر کنم
طی بکشم موهام رو یه ور کنم
با شنیدن صدای شکستنی، کمرش را صاف کرد و دست از خواندن برداشت. به کنجکاوی ذاتی‌اش لـعـ*ـنت گفت و به سمت در ضد سرقت قدم برداشت.
با تردید دستگیره‌ی گرد در را به دست گرفت و آن‌را چرخاند. در را به آرامی باز کرد و اولین چیزی که به چشمش خورد، راه پله‌های خاکی بود. با انزجار پلک‌هایش را روی هم قرار داد و لـ*ـب زد:
- لعـ*ـنتی، یکی نیست توی این ساختمون که این‌جا رو تمیز کنه؟
با پیچیدن بوی ادکلن مردانه زیر بینی کوچکش، پلک‌هایش را باز کرد و سرش را از در بیرون آورد. با دیدن زنی که شال سرخ رنگ به سر داشت از تعجب شاخ درآورد. نگاهش را از زن گرفت و به اطراف چشم دوخت، هیچ مردی داخل پله‌ها نبود!
زن با صورتی که از ترس به زردی می‌زد از کنارش رد شد، بوی ادکلن مردانه مجدد زیر بینی‌اش پیچید. با تعجب قامت درشت زن را زیر نظر گرفت و لـ*ـب زد:
- آخر الزمون شده، زن‌ها ادکلن مردونه می‌زنن.
به سلیقه‌ی زن در انتخاب ادکلن، لعـ*ـنتی گفت و به تابلوی طلایی پشت سرش چشم‌ دوخت. دستمال کاغذی که در دست داشت را به سمت تابلو برد و خاک نشسته بر تابلو را پاک کرد.
- سلام بانو!
«ایش» آرامی زیر لـ*ـب گفت و به عقب چرخید، قامت ریز بهار را زیر نظر گرفت و با لبخند مصلحتی گفت:
- سلام عزیزم.
بهار با ناز به سمت دفتر قدم برداشت و صدای کفش‌های پاشنه بلندش، مثل مته مغزش را سوراخ کرد.
با رفتن بهار، چشم‌های قهوه‌ایش را به سمت تابلو حواله کرد و مجدد آن‌را زیر نظر گرفت. بعد از این‌که لکه‌ای روی تابلو ندید، لبخندی بر روی لـ*ـب‌هایش نشاند و گفت:
- ایول!
- ویان جان، بیا عزیزم.
مردمک چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و پیشانی‌اش را به دیوار کوبید. دهنش را کج کرد و زیر لـ*ـب گفت:
- درد بگیری!
نفس عمیقی کشید و خودش را به آرامش دعوت کرد. با قدم‌های شمرده بر روی سرامیک‌های کرمی رنگ حرکت کرد و وارد دفتر شد. بدون این‌که در را ببندد به سمت اتاقک شیشه‌ای که متعلق به بهار بود، رفت.
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #6
مثل همیشه بدون این‌که پایش بر روی خط‌های سرامیک برود، با آرامش قدم برداشت. به چارچوب در تکیه داد و فضای اتاق بهار را زیر نظر گرفت؛ هیچ چیز در اتاق بهار سر جای خودش نبود و به نوعی بازار شام بود!
- خب؟
بهار دست از مرتب کردن برگه‌های روی میزش برداشت و با چشم‌های ریز مشکی‌اش به ویان نگاه کرد.
- امروز وقت ملاقات با کی دارم؟
ویان گوشه لبش را گاز گرفت و در دل به بهار و حواس‌پرتی‌هایش لـعـ*ـنت گفت. دست به سینه ایستاد، ابروهای مرتب شده‌اش را بالا پراند و گفت:
- اون کاغذ صورتی که روی شیشه‌ی میزت چسبیده شده رو می‌بینی؟
بهار برگه‌های داخل دستش را درون پوشه‌ی بنفش رنگی گذاشت و سپس در آن را بست. به شیشه‌ی میز خیره شد و بعد از یافتن کاغذ صورتی رنگ، با تردید گفت:
- خب؟
ویان نفسش را کلافه بیرون فرستاد، دست‌هایش را درون جیب مانتویش برد و حین این‌که قدمی به عقب برمی‌داشت با حرص لـ*ـب زد:
- خب به جمالت! ساعت و اسم مراجعه کننده‌ها رو روی برگه نوشتم.
به سمت میز مشکی رنگش که کنار پنجره بود رفت و تشکر بهار را نادیده گرفت. کف دست‌هایش را روی شیشه‌ی میز گذاشت، سرش را بالا برد و به سقف نگاه کرد.
- کی بشه از دست این دختره راحت شم!
موهایش را که از زیر مقنعه‌اش بیرون آمده بودند را با یه حرکت، سر جای خود برگرداند. دور میز چرخید و در نهایت روی صندلی‌اش نشست. اگر با بهار قراداد نبسته بود خیلی وقت پیش از این‌جا می‌رفت، حوصله‌ی این دختر را نداشت چون بیش از اندازه شلخته و رو مخ بود!
سرش را پایین انداخت و چشمش به گرد و خاک پایین شلوارش افتاد. «نُچ»ی زیر لـ*ـب گفت، خم شد و با دستش خاک نشسته بر شلوارش را تکاند.
- ویان جان، میشه بری به آقای سلمانی بگی صورت حساب شارژ این ماه رو بهت بده؟
لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد، کمرش را صاف کرد و به بهار چشم‌ دوخت. ناخن‌های لاک خورده‌ی بهار، اولین چیزی بود که به چشمش آمد. نفس عمیقی کشید و حین این‌که از روی صندلی بلند میشد گفت:
- باشه.
بهار دست از پیام دادن با گوشی‌اش برداشت، با یه لبخند ساختگی از ویان تشکر کرد و سپس به سمت اتاقک شیشه‌ای رفت. با بسته شدن در اتاق، ویان از روی صندلی بلند شد و نگاهش بی‌اراده به داخل اتاق بهار کشیده شد. با تعجب به در بسته اتاق و صورت عصبانی بهار خیره شد. سابقه نداشت بهار در اتاق را زمانی که موکلی درون اتاق نبود، ببندد؛ اما این‌بار ظاهراً ماجرا فرق می‌کرد!
چشم از گوشی آیفونی که در دست بهار بود گرفت و بیخیال شانه‌هایش را بالا انداخت. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت در قدم برداشت. با دیدن پله‌ها، صورتش درهم شد و سعی کرد بدون این‌که به جلوی پایش نگاه کند به طبقه‌ی هم‌کف برود.
دستمال کاغذی را کف دستش گذاشت و سپس نرده‌ی آهنی را در دست گرفت. به روبه‌رو خیره شد و به آرامی قدم برداشت تا مبادا پایش پیچ بخورد و قرار باشد خاک‌های روی پله‌ها با مانتوی او پاک شوند!
از بیستمین پله پایین آمد و نفس راحتی کشید. فضای روشن طبقه‌ی هم‌کف را زیر نظر گرفت، بوی مواد شوینده به مشامش رسید. لبخندی بی‌اراده بر روی لـ*ـب‌هایش جا گرفت، عاشق بوی مواد شوینده بود چون این بو خبر از تمیزی می‌داد!
کف دست‌هایش را به‌هم مالید و به سمت اتاقی که چسبیده به آسانسور بود قدم برداشت. دستی به مانتویش کشید و مقنعه‌اش را روی سرش مرتب کرد. چشم‌هایش را به تابلوی طلایی کنار در که با اسم مدیریت مزین شده بود، دوخت. تابلویی که از تمیزی برق می‌زد حال خوش را به ویان منتقل کرد!
انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و چند ضربه به در زد. سرش را پایین انداخت و منتظر جوابی از داخل اتاق شد.
- نیست دخترم.
گوشه لبش را به دندان گرفت و سرش را بالا آورد. صورت مهربان آقای باقری، نگهبان ساختمان جلوی چشم‌هایش نقش بست. لبخندی محو بر روی لـ*ـب نشاند و گفت:
- سلام، امروز نمیان؟
باقری دستی به ته ریشش کشید و درحالی که شلوارش را بالا می‌برد گفت:
- نه، جایی جلسه دارن.
ویان کلافه نفسش را به بیرون فرستاد و با یادآوری پله‌های خاکی، زبانش را روی لـ*ـب‌هایش کشید و گفت:
- لطفا پله‌ها رو هم تمیز کنین.
باقری دست از کلنجار رفتن با شلوارش برداشت و با صدای زمختش گفت:
- دو روز پیش تمیز کردم.
ویان چینی به دماغش داد و قدمی به جلو گذاشت. انگشت اشاره‌اش را به سمت راه پله‌ها گرفت و گفت:
- یه وجب خاک روشون نشسته.
باقری متعجب به ویان و عکس العملش خیره شد و در نهایت به سمت نگهبانی حرکت کرد و بی‌حوصله گفت:
- فرصت کردم تمیز می‌کنم!
پلک‌هایش را محکم بست و دندان برهم سابید. قبل از این‌که حرفی بزند، صدای شلیک گلوله از طبقه‌ی بالا به گوشش خورد و باعث شد دو متر به هوا بپرد!
دست راستش را بر روی قلبش گذاشت و رو به باقری که رنگ صورتش به زردی می‌زد گفت:
- صدای تیر بود؟
باقری با پشت دست، عـ*ـرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و با لکنت گفت:
- آره...فکر...کنم!
صدای همهمه از طبقه بالا پرده گوشش را خراش داد. با دست‌های لرزان مقنعه‌اش را جلوتر کشید و به سمت اتاقک نگهبانی قدم برداشت.
همین‌که کنار در اتاق رسید، صدای آژیر پلیس رعشه بر اندامش انداخت. از پشت درهای شیشه‌ای ساختمان به بیرون خیره شد، ماموران نیروی انتظامی سریع از پله‌های ساختمان بالا می‌آمدند.
- خدا خودش رحم کنه!
پوست لـ*ـب‌هایش را با استرس کَند و چشم از صورت عـ*ـرق کرده‌ی باقری گرفت. قدمی به عقب برداشت تا به دیوار پشت سرش تکیه دهد اما با صدای «ایست» مجبور شد ثابت بایستد.
ماموران مثل مور و ملخ وارد ساختمان شدند و هرکدام به سمتی رفتند. قلبش تند-تند می‌کوبید و دهانش خشک شده بود، دلش می‌خواست بنشیند و یکی از شکلات‌های فندقی‌اش را در دهان بگذارد اما حال چاره‌ای جز ثابت ایستادن نداشت!
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #7
کف دستش را به دیوار پشت سرش رساند و نفس عمیقی کشید. بوی گند عرقی که متعلق به باقری بود به مشامش خورد و باعث شد صورتش از انزجار درهم شود.
دستش را به مقنعه‌اش رساند و با آن جلوی بینی‌اش را گرفت. بوی ادکلن محبوبش در بینی‌اش پخش شد و از سقوط حتمی‌اش بر روی زمین جلوگیری کرد.
صدای همهمه از بالا می‌آمد و در این بین جمله‌ای غریب، توجه‌اش را جلب کرد:
- صفوی رو کشتن!
جمله در سرش چرخید و چرخید و در نهایت با شک لـ*ـب زد:
- بهار رو‌ کُشتن؟
صدای زمخت باقری مثل سوهان بر اعصابش کشیده شد اما باز هم می‌بایست تحمل کند و بایستد!
- غیر ایشون صفوی داخل ساختمان نداریم.
معده‌اش در هم‌ پیچید، حتی به زبان آوردنش هم برای ویان راحت نبود!
عـ*ـرق سردی بر روی کمرش نشست و لرز به جانش افتاد. سرش را پایین انداخت و نگاهش را به نوک کفش‌هایش دوخت. کشته شدن بهار را تا با چشم‌هایش نمی‌دید باور نمی‌کرد، قطره اشکی که قصد فرود آمدن داشت را مهار کرد. با صدای ماموری که او را مورد مخاطب قرار داده بود، سرش را بلند کرد.
- منشی دفتر وکالت طبقه دو تویی؟
گوشه لبش را گاز گرفت و آرام لـ*ـب زد:
- آره.
رد لوله‌ی تفنگ مامور را دنبال کرد و به راه پله‌ها رسید.
- دنبالم بیاین.
نفسش را در سینه حبس کرد و بدون این‌که مقنعه را از جلوی بینی‌اش بردارد، قدمی به جلو گذاشت.
- سریع‌تر لطفاً!
با شنیدن صدای مامور که قصد توبیخ او را داشت، تمام نیرویش را در پاهایش جمع کرد و دونه-دونه پله‌ها را بالا رفت.
با دیدن جمعیت زیادی که جلوی دفتر بهار ایستاده بودند، خون در رگ‌هایش یخ بست. لرزش دست‌هایش باعث شد مقنعه از جلوی بینی‌اش سُر بخورد و بوی خون به مشامش برسد. از چیزی که مطمئن بود می‌بیند واهمه داشت اما تَشَر مامور اجازه‌ی حرف زدن به او نداد.
با صدای محکم مامور دیگری، جمعیت از جلوی در کنار رفت و او با قدم‌های سست وارد دفتر شد.
اولین چیزی که به چشمش خورد، جنازه‌ی غرق در خون بهار بود. ضربان قلبش بالا رفت و پلک‌هایش را بست. دست‌هایش را در هم قلاب کرد تا لرزش آن‌ها را مخفی کند. زبانش را بر روی لـ*ـب‌های خشکش کشید و با لکنت گفت:
- اون...خونِ؟
صدای پر از خنده‌ی ماموری که گویا کنار او ایستاده بود به گوشش خورد.
- نه شربت آلبالوِ!
«هین» بلندی گفت و قدمی به عقب گذاشت و صورتش را با انزجار درهم کرد. قبل از آن‌که لـ*ـب به سخن بگشاید، صدای رسای فردی مانع حرف زدن او شد.
- محمدی، الان وقت شوخی نیست.
پلک‌هایش هنوز بسته بود و قصد باز کردن آن‌ها را نداشت. از خون می‌ترسید و مطمئن بود تا مدت‌ها کابوس این روز را خواهد دید. سریع دستش را به مقنعه‌اش رساند و با آن جلوی بینی‌اش را گرفت.
- خانوم، چشم‌هاتون رو باز کنین.
ویان سرش را به طرفین تکان داد و با صدایی که بر اثر گرفتن دماغش، دو رگه شده بود گفت:
- شربت آلبالو رو از روی زمین جمع کنین من چشم‌هام رو باز می‌کنم.
صدای نفس کشیدن‌های عصبی فردی که کنارش ایستاده بود، به گوشش خورد. گویا این فرد قصد داشت سهم اکسیژن همه را امروز نصیب خودش کند!
- خانوم الان وقت مسخره بازی نیست.
ابروهایش را در هم کشید،‌انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با صدایی که سعی در مهار کردن لرزشش داشت، گفت:
- به من مربوط نیست، شما کارتون لنگِ منه!
نفس عمیقی کشید و مجدد ادامه داد:
- پس باید مکانی مهیا کنین تا بتونم توش نفس بکشم.
انگشتش را پایین انداخت و منتظر جواب ماند. عقلش می‌گفت چشم‌هایت را باز کن اما قلبش مانع این‌کار می‌شد. دلش می‌خواست آخرین تصویری که از بهار در ذهنش می‌ماند، همان تصویر دختر رو مُخ و شلخته باشد که بوی گند ادکلنش، مگس را هم می‌کشت!
- دنبالم بیاین پایین.
گوشه لبش را گاز گرفت و به آرامی پلک‌هایش را باز کرد. چهره‌ی خنثی ماموری که لباس فرم به تن نداشت جلوی چشم‌هایش نقش بست. مامور تا باز بودن چشم‌هایش را دید، جلویش ایستاد تا چشمش به جنازه نیوفتد. زیر لـ*ـب از مامور تشکر کرد، قدمی به جلو گذاشت و از فضای خوفناک دفتر بیرون رفت. هوای سرد به صورتش خورد و عـ*ـرق نشسته بر پیشانی‌اش را خشک کرد.
- برید اتاق نگهبانی، می‌رسم خدمتتون!
با گوشه چشم نگاهی به مامور کنارش انداخت. چینی میان ابروهای بورش نشسته و نگاهش به پایین راه‌ پله‌ها سوق داده شده بود.
«باشه»ی آرامی زیر لـ*ـب زمزمه کرد، آن‌قدر آرام که حتی به گوش خودش هم نرسید اما مامور سرش را تکان داد و مجدد به داخل دفتر قدم برداشت.
شانه‌هایش را بالا انداخت و با قدم‌های سست از پله‌ها پایین آمد. پنج پله مانده بود تا به پایین برسد، تصویر خون‌های روی سرامیک به وضوح جلوی چشم‌هایش نقش بست. معده‌اش در هم پیچید، جلوی چشم‌هایش تار شد و بی‌آن‌که بتواند مانع افتادنش شود، بر زمین افتاد.
صدای همهمه‌ی مردم کم-کم به گوشش نرسید و پلک‌هایش بی‌اختیار بسته شد.
« فصل دوم: به من دست نزن!»
رژ صورتی رنگش را بر روی لـ*ـب‌هایش کشید و بعد از اتمام کارش، درب آن را بست و روی میز آرایش مشکی رنگش گذاشت. دستی به شال نخیِ سرمه‌ای‌ رنگ روی سرش کشید و از روی صندلی بلند شد.
دو روز از مرگ بهار می‌گذشت و امروز می‌بایست به اداره‌ی آگاهی برود. عزاداری کردن را بلد نبود، آن هم برای بهار!
به مانتوی زمردی داخل تنش دست کشید و سویشرت مشکی رنگش را بر روی ساعدش انداخت. روی موکت خاکستری اتاق قدم برداشت تا به در رسید و با آرنجش در را گشود، بوی قورمه سبزی به مشامش خورد و باعث شد چهره‌اش درهم شود. فکر این‌که امروز ظهر، ناهاری برای خوردن نداشت باعث شد شانه‌هایش خمیده شوند.
سلانه-سلانه از پنج پله‌ای که سمت چپش قرار داشت پایین رفت و به راهرو رسید. زبانش را بر روی لبش کشید و بدون این‌که وارد هال شود، صدایش را بلند کرد و گفت:
- مامان، من رفتم.
چینی به دماغش داد و به سمت جاکفشی چوبی قدم برداشت. سرمای پارکت‌های کف راهرو، پاهایش را قلقلک می‌داد و دلش می‌خواست هرچه زودتر، کفش‌های اسپرتش را به پا کند تا از سرما در امان باشد.
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #8
- می‌خوای باهات بیام؟
بند کفش‌های سفیدش را بست، کمرش را صاف کرد و بدون این‌که به سمت مادرش برگردد گفت:
- نه قربونت برم.
لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و قدمی به جلو گذاشت.
- بچرخ ببینمت.
دهنش را کج کرد و چشم‌هایش را بست. زیر لـ*ـب لعـ*ـنتی به شانسش گفت و سعی کرد خون‌سردی‌اش را حفظ کند. به آرامی سرش را به سمت چپ متمایل کرد و لبخند دندان‌نمایی زد. ناگهان کفگیر چوبی که در دست مادرش بود بر سرش فرود آمد! با درد دستش را بر سرش گذاشت و چشم‌هایش را بست و حین این‌که زیر لـ*ـب غر می‌زد به توبیخ‌های مادرش گوش داد.
- مگه می‌خوای بری عروسی این‌جوری رژ لبت رو پر رنگ کردی؟
بدون این‌که دستش را از روی سرش بردارد لـ*ـب زد:
- بده می‌خوام به آرزوت برسی؟
گوشه لبش را گاز کرفت و قدمی به عقب گذاشت و خودش را آماده‌ی فرار کرد. مادرش درحالی که کفگیر را به سمت او نشانه گرفته بود گفت:
- آرزو؟ دقیقا کدوم یکی‌شون؟
با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت و مجدد قدمی به عقب برداشت. دست‌هایش را به بند کوله پشتی روی دوشش رساند و با لحنی که خنده در او موج می‌زد گفت:
- یادت نمیاد؟
کفگیری که به دست مادرش بود پایین آمد و چشم‌های مشکی رنگش اجزای صورت ویان را زیر نظر گرفت.
ویان مجدد قدمی به عقب گذاشت، با رسیدن به در از حواس پرتی مادرش استفاده کرد و با آرنجش در را گشود.
با باز شدن در، مادرش دست از تفکر برداشت و قدمی به جلو گذاشت. کفگیر را بالا آورد و با عصبانیت گفت:
- سر من رو شیره می‌مالی؟
ویان شانه‌هایش را بالا انداخت و خنده‌اش را در گلو خفه کرد. طی یک حرکت از در بیرون رفت و محکم آن‌را بست. صدای برخورد کفگیر با در به گوشش خورد و باعث شد قهقه‌ی خنده‌اش بلند شود.
قبل از این‌که مادرش در را باز کند و این‌بار کفگیر را مستقیم وسط سرش بزند، پا تند کرد و به سمت آسانسور رفت.
با شنیدن صدای باز شدن در، سرش را به عقب چرخاند و صورت برزخی مادرش را دید. لبخند دندان‌نمایی زد و دستش را به معنی «خداحافظی» تکان داد. نا امید از نیامدن آسانسور، به سمت پله‌ها دوید و بیخیال تهدیدهای مادرش شد.
صدمین پله‌ را رد کرد و آسوده ایستاد. دست راستش را بر روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و نفسی تازه کرد.
- مشکلی پیش اومده خانوم سماواتی؟
پلک‌هایش را بست و زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
- برای امروز بستمه خدا!
صدای زمخت نگهبان باعث شد چشم‌هایش را باز کند:
- چیزی گفتین؟
لبخند محوی بر روی لـ*ـب‌هایش نشاند و دستش را کنار بدنش ثابت نگه داشت.
- نه، روز خوش.
بر روی سرامیک‌های سفید، پا تند کرد و جلوی چشم‌های پر از سوال نگهبان از ساختمان خارج شد.
همین‌که پایش را از ساختمان بیرون گذاشت، باد سردی وزید و لرزه بر اندامش انداخت. سویشرت مشکی رنگش را از روی ساعدش برداشت و پوشید. نگاهش را به آسمان دوخت، آسمانی که لحظه به لحظه به تعداد ابرهای آن اضافه می‌شد.
نفسش را کلافه بیرون فرستاد، دست‌هایش را درون جیب‌های سویشرتش برد و به سمت راه پله‌ها حرکت کرد.
با آرامش از ده پله‌ی روبه‌رویش پایین آمد و کنار حوضی که وسط محوطه‌ی آپارتمان کار شده بود ایستاد. دستش را به لبه‌ی شالش رساند و موهای بیرون آمده را به داخل هدایت کرد.
مچ دستش را جلوی چشم‌هایش آورد و به عقربه‌های ساعت صفحه گردش خیره شد. وقت زیادی نداشت و برای همین بیخیال رفتن با اتوبوس شد.
گوشی‌اش را از داخل کوله‌اش بیرون آورد و حین این‌که به سمت خیابان حرکت می‌کرد، رمز گوشی‌اش را زد و اسنپ گرفت.
پنج دقیقه بعد، حین این‌که باران نم-نم شروع به باریدن کرد، ویان سوار بر ماشین شد. هوای گرم داخل ماشین، لبخند بر لـ*ـب‌هایش آورد. دست‌هایش را در هم قلاب کرد و روی پاهایش گذاشت. پیشانی‌اش را به شیشه‌ی سرد چسباند و اتفاقاتی که ممکن بود در اداره‌ی آگاهی با آن روبه‌رو شود را در ذهنش مرور کرد. گوشه لبش را به دندان گرفت و رد قطره‌های باران که سهم شیشه‌ی ماشین می‌شدند را دنبال کرد. انگشت اشاره‌اش را به شیشه چسباند و روی بخاری که روی آن نشسته بود، شروع به کشیدن لبخند کرد.
- خانوم رسیدیم.
پیشانی‌اش را از شیشه جدا کرد، بند کوله‌اش را به دست گرفت و بعد از تشکر کردن از راننده، در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
نفس عمیقی کشید و بوی خاک خیس را در ریه‌هایش حبس کرد. چشم‌های قهوه‌ای رنگش را به تابلوی بالای سرش دوخت و زیر لـ*ـب متن نقش بسته روی تابلو را خواند:
- اداره‌ی آگاهی منطقه‌ی دو تهران.
کوله‌اش را روی دوشش انداخت،دست‌هایش را درون جیب‌های سویشرتش برد و برای این‌که بیشتر از این خیس نشود به قدم‌هایش سرعت بخشید و وارد اداره شد.
با هر قدمی که بر می‌داشت، ضربان قلبش بیشتر می‌شد. حین این‌که گوشی‌اش را به سمت مامور جلوی در می‌گرفت، در دل با خود تکرار کرد:
- قرار نیست بخورنتت دختر، آروم باش!
- خانوم حجابتون‌ رو رعایت کنین.
نگاهش را از نوک کفش‌هایش به مامور زنی که کنارش ایستاده بود، سوق داد. زیر لـ*ـب «چشم»ی گفت و شالش را کمی جلوتر کشید. بدون این‌که سرش را بالا بیاورد تا اطراف را نگاه کند، مستقیم به سمت اتاقی که مامور جلوی در به او گفته بود، حرکت کرد.
می‌ترسید سرش را بالا بیاورد و استرس بیشتری به جانش بیوفتد و مجدد غش کند. برای آرام شدن شروع به کندن پوست لبش کرد. بند کوله‌اش را محکم در دست گرفت و سعی کرد ذهنش را از چیزی که می‌ترسید دور کند برای همین در دل شروع به فحش دادن به عمه‌ی بهار کرد!
- خانوم با کی کار دارین؟
لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و چیزی که در ذهنش می‌چرخید را بدون فکر بر زبان آورد:
- با عمه‌ی بهار!
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #9
چشم‌های درشت مامور لبریز از حس تعجب شدند. ویان کف دستش را به پیشانی‌اش زد و با حرص گفت:
- گِل بگیرن در دهنی رو که بی‌موقع باز میشه!
لبخند مسخره‌ای بر لـ*ـب نشاند و در چشم‌های قهوه‌ای مأمور زل زد و گفت:
- با سرگرد نبوی کار دارم.
مامور کمرش را از دیوار پشت سرش جدا کرد، چینی‌ میان ابروهای پرپشتش داد و گفت:
- شما؟
ویان دست به سینه ایستاد و با حرص پوست لبش را کَند و لـ*ـب زد:
- عمه‌ سرگردم!
«ایش» کش‌داری زیر لـ*ـب گفت و بی‌توجه به حضور مامور، به سمت راه پله‌هایی که سمت چپ سالن قرار داشت، رفت. با دیدن چهره‌ای آشنا، دستی به لبه‌ی شالش کشید و سعی کرد استرسی که در جانش ریشه کرده بود را مخفی کند.
عـ*ـرق کف دستش را با دستمال کاغذی که همیشه در جیبش داشت پاک کرد و بعد از اتمام کارش، دستمال را در سطل زباله‌ی آبی رنگی که زیر پنجره قرار داشت انداخت.
- سلام.
زیر لـ*ـب «بسم‌الله»ای زمزمه کرد و آرام سرش را بالا آورد. با دیدن سرگرد نبوی، لبخندی محو بر روی لـ*ـب‌هایش نشاند و دست‌هایش را در هم قلاب کرد. زبانش را بر روی لبش کشید و گفت:
- سلام.
نبوی دستی به داخل موهای قهوه‌ایش برد، نگاهش را از موهای ویان گرفت و لـ*ـب زد:
- دنبالم بیاین.
نگاه ویان به اسم نقش بسته بر روی پیراهن نبوی دوخته شد و قبل از این‌که بتواند اسم را بخواند، نبوی به سمت راست راهرو حرکت کرد. نفسش را کلافه بیرون فرستاد و با قدم‌های شمرده به دنبال نبوی گام برداشت.
- جناب سرگرد.
با ایستادن نبوی، ثابت سرجایش ایستاد. نبوی بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به دنبال صدا گشت. ویان گوشه لبش را به دندان گرفت، از فرصت استفاده کرد و اسم نقش بسته بر روی پیراهن نبوی را زیر لـ*ـب خواند:
- یاسر نبوی.
با ایستادن کسی کنارش، سرش را به سمت راست چرخاند و ماموری را دید که چند دقیقه قبل با او روبه‌رو شده بود.
لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم قرار داد و به نیم‌رخش چشم دوخت. دماغ بزرگ مامور بیشتر به چشم می‌خورد و موهای ریخته شده در پیشانی‌اش خبر از شلختگی‌اش می‌داد.
مامور نیم‌نگاهی به ویان انداخت و سپس انگشت اشاره‌اش را به سمتش گرفت و رو به یاسر گفت:
- جناب سرگرد، ایشون عمه‌ی شما هستن؟
چشم‌های یاسر مانند دو توپ فوتبال شد، دست‌هایش را از جیب شلوارش بیرون آورد و با تعجب گفت:
- چیزی مصرف کردی اسدی؟
ویان با گاز گرفتن گوشه لبش، سعی در کنترل خنده‌اش داشت. اگر این‌جا اداره‌ی آگاهی نبود بیخیال کثیف شدن لباس‌هایش می‌شد، روی زمین می‌نشست و تا می‌توانست می‌خندید.
اسدی دستی به پشت گردن کلفتش کشید و مجدد به ویان چشم‌ دوخت. دهان باز کرد تا حرفی بزند اما منصرف شد و تنها به گفتن ببخشید اکتفا کرد. قدمی به عقب گذاشت و ثانیه‌ای بعد خبری از حضور اسدی نبود.
یاسر دستی به داخل موهایش کشید و کلافه لـ*ـب زد:
- ببخشید.
ویان که سعی در کنترل کردن خنده‌اش داشت، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و مجدد به دنبال یاسر به راه افتاد.
حین این‌که راه می‌رفت مدام دستش را به زیر بینی‌ خوش فرمش می‌کشید تا خنده‌اش را مهار کند.
- مشکلی پیش اومده؟
نفسش را در سینه حبس کرد و سرش را بالا آورد. یاسر را دید که جلوی در سبز رنگ اتاقی ایستاده و منتظر به او نگاه می‌کند. تعارف را کنار گذاشت و آرام لـ*ـب زد:
- می‌تونم بخندم؟
ابروهای کشیده یاسر به هم نزدیک شدند و بدون این‌که به عقب بچرخد، با آرنجش در اتاق را گشود. انگشت اشاره‌اش را به سمت اتاق گرفت و گفت:
- نه، بفرمایید داخل.
صراحت کلامش باعث شد خنده از روی لـ*ـب‌های ویان برود و در دل با خود بگوید که روزی حتما دماغ این بشر را به خاک می‌مالد!
دستش را از جلوی بینی‌اش برداشت، سرش را پایین انداخت و با گفتن یک ببخشید کوتاه، وارد اتاق شد. مثل همیشه که وقتی وارد یک مکان جدید می‌شد، اول شروع به بررسی کردن اتاق می‌کرد؛ این‌جا هم دست از این کارش برنداشت. گوی‌های قهوه‌ایش را به اطراف اتاق چرخاند و گوشه به گوشه‌ی آن را زیر نظر گرفت. وسایل زیادی داخل اتاق نبود و به نظر می‌رسید این‌ اتاق، اتاق کار اصلی یاسر نبود!
- بفرمایید بنشینید.
گوشه لبش را به دندان گرفت و به چهار صندلی‌ مشکی چشم‌ دوخت که جلوی میز، روبه‌روی هم قرار گرفته بودند. قدمی به جلو گذاشت و شروع به بررسی صندلی‌ها کرد تا مبادا لکه‌ای روی آن‌ها باشد.
با شنیدن صدای یاسر، دست از بررسی کردن صندلی‌ها برداشت و نگاهش را به او دوخت.
- مشکلی پیش اومده؟
بند کوله‌اش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و حین این‌که مجدد صندلی‌ها را زیر نظر می‌گرفت، گفت:
- می‌خوام از تمیزی صندلی‌ها مطمئن بشم.
ابروهای یاسر بالا پرید و کلافه دستش را میان خرمن موهایش برد. مطمئن بود که با وجود این دختر، امروز روز سختی را در پیش خواهد داشت.
کف دست‌هایش را روی شیشه‌ی میز گذاشت و کمرش را به جلو خم کرد. نفس عمیقی کشید و با آرامش ذاتی‌اش لـ*ـب زد:
- صندلی‌ها تمیزه، بنشینید لطفاً!
ویان کمر صاف کرد و دست به سینه ایستاد. تای ابروی پهنش را بالا داد و گفت:
- مطمئنین؟
یاسر بیخیال ایستادن شد، حین این‌که رفتار ویان را زیر نظر گرفته بود، دستش را به دسته‌ی صندلی چرخ‌دارش رساند، آن را به سمت خود کشید و سپس روی صندلی نشست.
خودکار آبی رنگی که روی میز بود را به دست گرفت و‌ گفت:
- از چی؟
ویان با انزجار به صندلی که نزدیک میز گذاشته شده بود چشم دوخت و گفت:
- از تمیزی صندلی‌ها!
از ایستادن خسته شده بود و برای همین اجازه حرف زدن به یاسر را نداد، انگشت اشاره‌اش را به سمت صندلی گرفت و گفت:
- خرده کیک روی صندلی ریخته، ظاهراً مراجعه کننده قبلی بچه کوچیک داشتن.
 

MoOn!

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رصدکننده
شناسه کاربر
2071
تاریخ ثبت‌نام
2022-04-14
موضوعات
18
نوشته‌ها
143
راه‌حل‌ها
1
پسندها
1,742
زمان آنلاینی
4d 11h 1m
امتیازها
223
سطح
0
مدال‌ها
1
محل سکونت
میان رنگ‌ها:)

  • #10
یاسر کمی سرش را جلو آورد تا بهتر بتواند چیزی را که ویان می‌گفت، مشاهده کند. با دیدن خرده کیک‌هایی که روی صندلی بود، دستش را روی پایش گذاشت و آن‌ را مشت کرد. با یادآوری این که ساعتی قبل، مهدی بر روی این صندلی نشسته بود و کیک می‌خورد، چینی‌ میان ابروهایش نشست.
حین این‌که در دل به مهدی فحش می‌داد، انگشت اشاره‌اش را به سمت صندلی دیگر گرفت و با جدیت گفت:
- بفرمایید این‌ طرف بنشینین، وقت کمه!
با گفتن جمله‌ی «وقت کمه!» راه هرگونه تلف دادن زمان را توسط ویان بست و او ناچار شد بدون این‌که گوشه به گوشه‌ی صندلی را مجدد زیر نظر بگیرد و بدون این که به پشتی آن تکیه دهد، روی آن بنشیند.
کوله‌اش را روی پاهایش گذاشت و بند آن را میان دست‌هایش گرفت. زبانش را بر روی لـ*ـب‌های خشکش کشید و گفت:
- خب بفرمایید.
از حجم استرسی که بدو ورود به آگاهی گرفته بود، به طور محسوس کم شده و دیگر به سراغ کندن پوست لبش نرفته بود!
یاسر پای راستش را بر روی زمین گذاشت و به کمک آن، صندلی چرخ‌دار را به سمت راست هدایت کرد. درب کمد خاکستری رنگ را گشود و پرونده‌ای با جلد زرد، از درون آن بیرون آورد.
با قرار گرفتن پرونده روی میز، نگاه ویان از تابلوی بالای سرِ یاسر، به سمت برگه‌‌ای که اسیر دست‌های گندمی یاسر بود، دوخت.
یاسر با تر کردن لـ*ـب‌هایش، حین این‌که طبق عادت انتهای خودکار را به دهانش نزدیک می‌کرد گفت:
- خب چه مدت توی دفتر خانوم صفوی کار می‌کردین؟
ویان بدون مکث لـ*ـب گشود:
- چهار ماه!
نگاه یاسر بر روی مانتوی فیروزه‌ای رنگ ویان نشست و با تعلل گفت:
- پس دلیل عزاداری نکردن‌تون اینه؟
ویان که خودش را برای این سوال آماده کرده بود، بدون این‌که وقت تلف کند لـ*ـب زد:
- علاقه‌‌ای به پوشیدن رنگ سیاه اون‌هم به طور مداوم ندارم و از همه مهم‌تر، بهار آدمی نبود که بخوام در غم نبودش عزاداری کنم.
نگاهش را از پایه‌ی صندلی روبه‌رویش گرفت و به چشم‌های پر از سوال یاسر نگاه کرد. متوجه شد که منظورش را نفهمیده، برای همین ادامه داد:
- منظورم اینه که رابطه‌‌ام باهاش درحدی نبود که بخوام چهل روز مشکی بپوشم.
یاسر به نشانه‌ی متوجه شدن، سرش را بالا و پایین کرد اما در اصل هیچ از فلسفه‌ی دختر وسواسی روبه‌رویش نفهمیده بود!
انتهای خودکار را به لـ*ـب پایینش کشید و گفت:
- چرا رابطه‌تون باهاش جدی نبود؟
ویان مردمک چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و کلافه گفت:
- خلاصه کنم رو مُخ بود!
تای ابروی یاسر بالا رفت، ماجرا برایش داشت جالب می‌شد! به پشتی صندلی‌اش دست به سینه تکیه داد و گفت:
- چرا رو مُخ بود؟
ویان خسته از این همه سوال و جواب شدن، ناچار به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را بر روی هم انداخت. نگاهش را به دیوار سفید روبه‌رویش دوخت و‌ گفت:
- ادکلنش بوی تار و مار می‌داد، کفش پاشنه بلند می‌پوشید و صدای تق-تق‌شون مثل مته مغزم رو سوراخ می‌کرد. از حرف زدنش هم‌ نگم، هر کلمه رو کلی می‌کشید و صدای بع-بع گوسفند کلی به صدای بهار شرف داشت!
یاسر متفکرانه به نیم رخ ویان چشم‌ دوخت. حرف‌هایش با عقل جور در نمی‌آمد و برای فهمیدن حرف‌های به ظاهر ساده‌اش نیاز به وقت داشت!
با انتهای خودکار شروع به خاراندن شقیقه‌اش کرد و سوالی که در سرش جولان می‌داد را بر زبان آورد:
- پس چرا اون‌جا موندید و به کار کردن‌تون ادامه دادین؟
ویان شانه‌های ظریفش را بالا انداخت و گفت:
- قرارداد داشتم و نمی‌تونستم فسخش کنم.
یاسر سرش را به معنی فهمیدن، بالا و پایین کرد. حداقل این جمله دختر، قابل درک بود!
خودکار درون دستش را چرخاند و هرچه از ویان شنیده بود بر روی کاغذ نوشت.
ویان خسته از یک‌جا نشستن، تکانی بر روی صندلی خورد و آرام لـ*ـب زد:
- می‌تونم برم؟
یاسر بدون این‌که سرش را بالا بیاورد لـ*ـب زد:
- نه!
پلک‌های ویان با خشونت بسته شدند و کلافه در دل به عمه‌ی سرگرد روبه‌رویش بد و بیراه گفت.
- هر اتفاقی که اون روز رخ داد رو مو به مو بگین.
لـ*ـب‌هایش را محکم بر روی هم فشار داد و پلک‌هایش را گشود. چشمش به دستگاه ظبط کننده صدایی افتاد که روی میز روبه‌رویش گذاشته شده بود. دهنش را برای دستگاه کج کرد و سپس سرش را به سمت یاسر چرخاند و مانند یک ربات شروع به تعریف کردن چیزی شد که او ازش می‌خواست:
- اون روز صبح دوبار صدای شکستن چیزی اومد، وقتی رفتم بیرون یه زن رو دیدم که چهره‌اش از ترس، زرد شده بود و بوی ادکلنش هم شبیه بوی ادکلن مردونه بود.
یاسر به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و دست‌هایش را در سینه جمع کرد. پلک‌هایش را بست و سعی کرد تک-تک کلماتی که دختر می‌گوید را در ذهنش حلاجی کند.
- چند دقیقه بعد وقتی داشتم تابلوی جلوی در رو تمیز می‌کردم بهار اومد و از من خواست اسم کسایی که قراره امروز به دیدنش بیان رو بهش بگم که من گفتم اون‌ها رو از قبل روی یه کاغذ نوشتم.
یاسر پلک‌هایش را باز کرد، مجدد خودکار را در دست گرفت و میان حرف ویان پرید:
- اسم کسایی که اون روز قرار بود بیان رو یادتونه؟
دست ظریف ویان زیر چانه‌اش نشست و صدای برخورد دستبندهایش به هم دیگر در فضای اتاق پخش شد.
- بله، کلا دوتا موکل برای اون روز وقت گرفته بودن. یکیش ساعت دوازده و اون یکی هم ساعت شش عصر.
- اسم‌هاشون؟
با انگشت اشاره‌اش شقیقه‌اش را خاراند و متفکرانه لـ*ـب زد:
- فقط یادمه توی فامیل یکی‌شون «زاده» داشت.
بعد از اتمام حرفش به یاسر خیره شد که پوکر به او نگاه می‌کرد. هیچ وقت نتوانست درست و حسابی اسم و فامیل‌های دیگران را به یاد بیاورد.
- یعنی ساعتش یادتونه اما اسم‌ها نه؟
گوشه لبش را نامحسوس بالا داد و گفت:
- بله، چون بهار موکل‌های زیادی نداشت و حفظ کردن ساعت‌ها کفایت می‌کرد.
دست به سینه یاسر خیره شد و پاهای خسته‌اش را کمی تکان داد. بدون این که توجه‌ای به محیط اطراف بکند از روی صندلی بلند شد.
با ایستادن ویان، یاسر نگاهش را از خودکار در دستش گرفت و به او دوخت.
- چرا ایستادین؟
ویان دستش را به موهای خرمایی رنگش رساند و آن‌ها را به داخل شالش هدایت کرد و سپس لـ*ـب زد:
- خسته شدم!
بعد از اتمام حرفش، انگشت اشاره‌اش را به لـ*ـب پایینش کشید، از فرصت استفاده کرد و صندلی که روی آن نشسته بود را زیر نظر گرفت.
یاسر تک-تک حرکات ویان را زیر نظر گرفت و درنهایت از رفتارهای وسواسی دختر کلافه شد. حلقه‌ی درون انگشتش را جابه‌جا کرد و پرونده‌ای که جلویش باز بود را بست.
صدای بسته شدن پرونده در گوش ویان پیچید و باعث شد چشم از صندلی به ظاهر تمیز بگیرد و به یاسر نگاه کند.
نگاهش به یاسر و ذهنش پی صندلی که روی آن نشسته بود. به حتم وقتی به خانه می‌رسید، بدون مکث لباس‌هایش را درون ماشین لباس‌شویی می‌انداخت.
- برای امروز کافیه، لطفاً در دسترس باشین!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
69

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین