اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

تمام شده رمان جهان من| ملیکا ملازاده

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تخیلی
  4. ماجراجویی
  5. معمایی
  6. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  7. جنایی
  8. علمی_تخیلی
بسم الله الرحمن الرحیم
رمان جهان من
نویسنده ملیکا ملازاده
چند قسمت با کمک ته یان
ژانر: تخیلی، سیاسی
ناظر: @لبخند زمستان
خلاصه: حتما خیلی وقت ها شده که از خدا بخوای مسئولین رسیدگی بیشتری به کشور کنند یا به هر شکلی اوضاع بهتر بشه. رمان جهان من زندگی دختری که بجای دعا کردن از جا برخاست تا برای این هدف تلاش کنه. لیا داوودی!

مقدمه:
آدم‌ها فکر می کنند
اگر یک بار دیگر متولد شوند،
جور دیگری زندگی می کنند،
شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند،
محکم و بی نقص!
اما حقیقت ندارد..
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
اگر آدمِ ساختن بودیم،
از همین جای زندگیمان به بعد را
مى ساختيم ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت چهل و نه

و یاران من
ایران
ای مشرقِ روحِ خدا
هب المتینِ هل اَتی
نورِ ولایت ریختی
در ساغرِ چَشمانِ من

لبخند زدم. انگار تازه داشت باورم میشد که من رییس جمهور شده بودم و این‌ها داشتن برای من می‌خوندن.

پیوسته از دین باورم
دل بستهام بر رهبرم
موج رهایی میزند
دریای بیطوفان من
ایرانِ من

بعد چندتا بچه به عنوان گارد پرچم جلو اومد و پرچم امام حسین رو که آورده بودن و توی سینی گذاشته بودن سمت من گرفتن. پرچم برداشتم و بوسیدم و به صورت کشیدم و بعد جلو رفتم و پیشونی‌شون رو بوسیدم .نیکو اومد و به هر کدومشون یک تراول پنجاهی داد. این کارها تا عصر طول کشید. بعدش وضویی گرفتم و لباس عوض کردم و برای نماز به جماران رفتیم و پشت سر رهبر نماز خوندیم. راه برگشت مردم هلهله میکردن و من از شیشه ماشین براشون دست تکون می‌دادم. دارالفنون تبدیل به دفتر شده بود و خونه سمت راستش ساختمون دو طبقه که من طبقه پایین زندگی میکردم و مامان و پسرها طبقه بالا. خونه سمت چپی هم سه طبقه بود که پارسا طبقه بالا، یک طبقه نگهبان‌ها رو یک طبقه افرادی که توی بیت کار می‌کردن مستقر بودن.
اون روز چند برنامه دیگه هم انجام شد و بعد تموم شد و چون رییس جمهور قبلی نمی‌تونست کارش رو ادامه بده خیلی‌ها اصرار داشتن من زودتر شروع کنم اما من جراتش رو نداشتم توی این بهم‌رختگی‌ها زودتر شروع کنم و از رهبر خواستم تا زمان کار من برسه ایشون تنهایی کشور رو اداره کنند اما گروهی اعتراض کردن:
- از زمان پیدا شدنتون تا الان رهبر داشتن حکومت می‌کردن از حالا هم می‌خوای ایشون حکومت کنند؟
گروه دیگه‌ای هم دلسوزانه می‌گفتن:
- می‌دونی که رهبری با این تغییر موافق نیست اگه فرصت بیشتری داشته باشن می‌تونند تو رو کنار بزنند، مخصوصا اینکه تو دیگه خیلی طرفدار نداری.
پس من تصمیم گرفتم کارم رو زودتر شروع کنم مجلس جدید شروع به کار کرد و شروع به بازرسی وزیرهای پیشنهادی جدید کرد.
روی تختم خوابیده بودم که صدایی دم گوشم شنیدم. اول فکر کردم اشتباه کردم اما صدا خیلی واضح بود. یک لحظه چشمم رو باز کردم و به اون سمت برگشتم. باورم نمیشد. چندتا پارسدار بالای سرم ایستاده بودن و یک طناب و یک بالشت دستشون بود. جیغ زدم مگه کسی به کمکم بیاد که از خواب پریدم. خدایا! خدایا این چه خوابی بود؟!
فردا دوباره به مجلس رفتم. با اینکه تقریبا تصمیم گرفته شده بود که خودم این مدت حکومت کنم اما باز هم بحث و مخالفت‌هایی بود. همه رو گوش می‌دادم و سعی داشتم دقیق عمل کنم. توی این دوران دردم کم بود که خبر اومد رضا پهلوی به صورت ناشناس به ایران اومده و به همون صورت هم رفته اما برای چی اومده و رفته بود رو خدت می‌دونه و من رو این خبر از اتفاقات آینده ترسوند. پیش رهبر رفتم.
- یعنی چی؟! چطور اومده؟!
- توی بار آب معدنی.
- پس اطلاعات شما چیکار می‌کنه؟
اعتراض‌آمیز گفت:
- اگه شما در این دو سال اخیر همه حواس اطلاعات رو نگرفته بودی خیلی کارها.
- حالا تقصیر من شد؟
- نه تقصیر منه.
و روشون رو گرفتن. خدایی راست می‌گفتن تقصیر من بود.
- کی متوجه شدید وارد شده؟
- فردا روزی که وارد ایران شد؟
- یعنی وقتی توی ایران بود؟
سر تکون دادن یعنی آره. متوجه نمیشدم یعنی چی!
- پس چرا نگرفتینش؟!
خندیدن.
- من اگه قرار باشه دشمن‌های احمقم رو نابود کنم که نمی‌تونم دشمن‌های باهوشم رو پیدا کنم.
و من اونجا فهمیدم هنوز خیلی تازه کارم. شب رفتیم آپارتمان جدید مامان که طبقه بالای خودم بود. یاس هم به اصرار من اومده بود اگه نه اون دیگه قصد دیدار غیر رسمی با اون‌ها رو نداشت. مامان لوازم پذیرایی رو برامون آورد. یاس چندتا شیرینی خورد. من اصلا متوجه نشدم اما مامان بهش گفت:
- چرا انقدر زیاد خوردی؟
- ناهار نخورده بودم
- مفت خور، هنوز هم آویزونی!
یاس سکوت کرد. من جا خوردم و الیاس پوزخند زد. از جا بلند شدم.
- تا ازش معذرت خواهی نکنید من توی این خونه پام رو نمی‌ذارم.
اینبار اون‌ها حا خوردن. به یاس گفتم:
- بلند شو میریم.
بلند شد و دنبالم اومد. بیرون ساختمون گفت:
- نمی‌خواست بخاطر من اینطور کنی.
- مگه تو برام کم کسی هستی؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه

بهم لبخند زد. من هم بهش لبخند زدم.
- می‌خوای خونه من بخوابی؟
- نه میرم خونه.
- مراقب خودت باش!
توهم همینطوری گفت و رفت. به خونه رفتم و نقشه شهرکی که علاقه به ساختش داشتم رو نگاه کردم. یک شهرک بزرگ نزدیک مشهد که زمینش رو آستان قدس داده بود فقط مخصوص هنرمندا. اینطور که اگه کسی هنرش ثبت شده باشه اینجا زمین رو بهش با قسط‌های طولانی مدت می‌فروشن. حتی هنرمندهایی که بیان اونجا کارهای ساخت و ساز مثلا نقاش نقاشی و نگاره کشی، طراح و معمار هم طراحی و معماری رو انجام بدن بجای حقوقشون از پول اولیه خونه کم می‌کنند. یک مکان قشنگ برای همه افراد با فرهنگ با روح و روان پروانه! خودم کلی ذوق داشتم براش. کلی هنرکده و کانون و مجمع و... آماده میشد. انواع مدارس و یک دانشگاه هنر. وای خدا عالی میشد!
- اسمش رو بذارم... پرتو! خیلی نازه!
بعد نقشه رو کنار گذاشتم و یکم برای شب یلدا برنام‌ریزی کردم. اولین شب یلدایی بود که من ملکه‌م. در رو زدن.
- بله!
- الیاسم ملکه!
- بیا داخل.
فکر کردم برای ماجرای امشب اومده اما وقتی حرفش رو گفت فهمیدم خیلی مهم‌تر از این حرف‌هاست. دوباره شورش گروهک‌های جدایی‌طلب در سوریه.
- بنظرت وقتش تحلیل‌هایی که از وضعیت سوریه کردیم رو نشون بدیم؟
- آره، اینطور خیلی عالی خودمون رو نشون دادیم.
و هر دو لبخند زدیم. با اینکه برنامه‌ریزی رو با الیاس کردم اما فردا توی جلسه بیت رهبری با یاس رفتم. تحلیل‌ها رو یاس براشون خوند.
- وقتی دانشگاه بودیم با کمک متخصصین و مشاورهام این‌ها رو آماده کردم.
رهبر لبخند زدن.
- دقیق و آینده‌نگر بودن. یکی‌ش همین حالا اتفاق افتاد.
- سوریه مرز محافظتی ماست. نباید بذاریم راه نفوذی از اون‌ها به خاک ما باز بشه. اون‌ها می‌تونند هر حکومت و حاکمی که می‌خوان داشته باشن اما خاکش گل برای رد شدن پای سربازهای دشمن برای رسیدن به ما باشه.
- به این مسئله رسیدگی میشه اما می‌خوام هیئت دولتی رو به روسیه بفرستم و باهم درباره سوریه تصمیم بگیریم. ملکه شما هم یک نفر از افرادتون رو با این هیئت بفرستید.
من کسی رو نداشتم که دیپلمات بلد باشه اما تصمیم گرفتم یکی رو بفرستم تا فقط بفهمند من ملکه این کشورم و احترام دارم.
- با اجازتون من دایی‌م پارسا رو می‌فرستم.
- پیشنهاد خوبیه! ایشون دوران قبل هم بارها بین ما و شما واسطه مذاکره شده و در این کار مهارت داشته.
خوشحال از اینکه اولین قدم‌های کاریم رو دارم درست انجام میدم به دارالفنون برگشتم و به اتاقم رفتم که پر از گل طبیعی بود. حالم زیاد خوب نبود. حال روحیم! نه اینکه بد باشه ها اما فکر می‌کردم استرس‌ و فشارهای این مدت داره حالم رو بد می‌کنه. دارم اروم اروم بر می گردم به اون تاریکی که برای بیرون اومدن ازش به سختی جنگیدم.
سفیرها به روسیه رفتن. پوتین ناراحت شد که چرا من نرفتم. باید بدون جایگاه من از یک رییس‌جمهور بیشتر، اون‌ها هنوز مت رو جدی نگرفتن. خلاصه، پوتین سفیر رو خوب پذیرفت و هدیه‌هایی که فرستاده بودیم رو، قبول کرد، اما راجع به اتحاد با ما جواب مبهمی داد و گفت که در تهیهٔ فرستادن لشکری خواهند شد و کاسهٔ بزرگی از مس برای حکام ایرام *که البته اینکارش طعنه زدن بود* فرستاد که ما هم به موزه قرآن حرم دادیم.
اگه بگین خوب این روزها وهب کجاست؟ یادش می‌افتی؟ نمی‌خوای برگرده؟ باید بگم. نمی‌دونم کجاست. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هنوز هم در فراسوی آبی آسمان ها دنبال ماه میگردم؛که وقتی دلتنگ تو میشوم ب آن نگاه کنم! اما نمی‌خوام برگرده. اون به بدترین شکل به من نارو زد. نمی‌خوام حتی ببینمش.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و یک

برای رسیدگی به شب یلدا خیلی مهم بود. برای کارمندها بسته معیشتی در نظر گرفتیم. برنامه‌های شب یلدا کشور رو که می‌گرفتم و بررسی می‌کردم اما می‌خواستم دارالفنون هم مراسم بگیرم. مسئول این بخش رو به منیژه سپردم. مثل تازه عروس‌ها همه جا دعوت میشدم و بیشتر مسئولینی که موندن یا شرکت‌های خصوصی یا نیمه خصوصی و... دعوتم می‌کردن. بیشتر مهمونی‌ها رو با عمه یا مامانم می‌رفتم. هر شب پشت میزهای پر غذا می‌نشستم و با افرادی حش و نش می‌کردم که تا اون موقع اصلا نمی‌دونستم وجود دارن.
باید براس هر مراسم لباس می‌داشتم اما وقت دادن به خیاط یک انتخاب یک خیاط خاص نبود. هر روز چند نفر رو می‌فرستادم لباس‌های شیک سایز من رو می‌آوردن امتحان می‌کردم خوبش رو برمی‌داشتم و بقیه رو برمی‌گردوندن. بعضی مهمونی‌ها زنونه بود برای همین گفتن:
- بهتر موهاتون رو رنگ کنید.
خندم گرفت.
- دیونه‌ای؟ من موهام لخت و طلایی رنگ کنم؟!
یکم بهم حس ناکافی بودن دست داد. در اصل من یک نژار اروپایی توی یکی از جد‌های مادریم داشتن و برای همین موهام طلایی و پوستم خیلی سفید بود. هنوز خونه مامان نمی‌رفتم. بارها ازم خواسته بود تمومش کنم اما گفتم:
- شما چند سال به یاس بی‌احترامی کردید حالا بخاطر یکیش می‌خوان معذرت خواهی کنید مگه چقدر سخته؟
- من چرا ازش معذرت خواهی کنم؟ یک عمر توی خونه من، خونه‌ای که سهم بچه‌های من بود مفت خورد و خوابید.
و من جوابی ندادم چون دونستم که به هیچ جا نمی‌رسیم. اون دوران مسئله دیگه‌ای هم برای من پیش اومده بود. دنیا پیشرفت کرده بود اما هنوز بعضی ذهن‌های پوسیده علاقه داشتن که من ازدواج کنم چون ملکه بدون همسر نمیشد. این در حالی بود که هنوز یک ماه و نیم از به قدرت رسیدن من می‌گذشت. از سران مملکتی که سن پدرم رو داشتن تا آقازاده‌ها یا شرکت دارها و خارجی‌ها. اما من سرگرم جور کردن بودجه برای مملکت بودم چون خیلی بعد از این مشکلات بودجه‌مون کم شده بود.
مسئله دیگه‌ای هم که بود بحث مدرک من بود. من حتی فوق لیسانس رو تموم نکرده بودم. سال اول فوق لیسانس بودم که این بلا سرم اومد و فقط چهارده واحد پاس کرده بودم.
- من باید این مدرک رو بگیرم. همه می‌دونند من هنوز درسم رو تموم نکردم.
برای بقیه واحدها ارائه با استاد همه رو برام گرفتن اما می‌موند پایان‌نامه.
- هرطوری هست باید این درس رو تا تابستون تموم کنم و پایان‌نامه رو در اولین زمان بدم.
- شاید بشه صحبت کرد شما پایان‌نامه نداشته باشید.
- شاید! من باید برای جلسه با رهبری برم.
لباسم رو عوض کردم و بیرون رفتم. گاردم آماده بودن. هنوز به این نوع بیرون رفتن عادت نداشتم اما چاره‌ای هم نداشتم. سوارم کردن و به سمت بیت بردنم. داخل بیت ماشین رو جای مخصوص پارک کردن و من با چهارتا محافظ وارد دفتر شدیم. اما اونجا گفتن:
- آقا توی باغ منتظرتون هستن.
یکی‌شون اومد تا راهنمایی‌م کنه کجا منتظرم هستن. آقا رو با چند محافظ از دور دیدم. به سمتشون رفتم و لبخند زدم.
- آقا...
نگاهم روی یکی از مردهایی که من فکر می‌کردم محافظ خیره موند. وهب!
- خوش اومدید! گفتم جلسه الان که خصوصی نیست رو بهتر همین جا انجام بدیم تا از هوای آزاد هم استفاده کنید.
سر وهب پایین بود و اصلا به من نگاه نکرد. گردن من انگار خشک شده بود و از روی وهب بر نمی‌گشت اما هرطوری بود برش گردوندم و گفتم:
- ب... بله پیشنهاد خوبیه!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و دو

نفهمیدم چرا آقا باید همچین کاری کنه. بعد از جلسه ناراحت به دارالفنون برگشتم. سعی کردم خودم رو به کارها مشغول کنم. دوست داشتم خوانندگی زن‌ها رو قانونی کنم. دنبالش هم بودم. دوست داشتم توی اولین کنسرت زن شرکت کنم.

و این
منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

رفتم و طلاهام رو توی گاوصندوقم گذاشتم. این مدت خونه بیشتر مسئولین که رفته بودم طلا بهم هدیه داده بودن. رییس جمهور شدن هم چیز خوبیه ها. تیم پزشکیم و محافظتم آماده شد. با همه دیدار کردم. افراد دفترم رو از بین نخبه‌ها انتخاب کردم و چون حقوق بگیر بیت‌المال بودن سعی کردم تا جایی که می‌تونم کم انتخاب کنم. دولت قبلی صد و خورده‌ای فرد توی دفترش داشت که کار خاصی نداشتن و فقط حقوق می‌گرفتن و از دور و بری‌های رییس‌جمهور بودن. جز اون انقدر آسیب به خزانه ملی زده بود که معلوم نبود چطور باید جمعش کنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و سه

یاس پیشنهاد داد:
- بهتر هرچی سریع‌تر قدرت خودتون رو از یک رییس‌جمهور به قدرت دائمی تغییر بدید.
- هنوز خیلی زوده، خیلی!
خدیجه هم بحث محیط زیست رو وسط انداخت. راجع به محیط زیست پیشنهادهایی مثل یک شورای مختصص به این قسمت رسیدگی کنند، و تعداد محیطبان‌های هر جنگل افزایش پیدا کنه رو دادم. لیا دوم به همراه نامزدش داوود از کشور فرار کردن و به کانادا پناهنده شدن و حالا دارن بر ضد من فعالیت شروع می‌کنند. لیا سوم هم به جرم اقدام برای قتل رهبر و خیانت به کشور همراه با همراه‌هاش، مثل اون دختر سیاسی، به اعدام محکوم شد. این وسط قلب من بود که عاشق خائن شده بود و در این احساس میسوختم.
همون روزها بین پارسا و ویسنا بحثی به وجود اومده بودن اون هم از این بود که پارسا توی جمع سیاسیون گیج از حرف‌ها شده بود و مثل اینکه سوتی‌هایی داده بود و ویسنا رو عصبی کرده بود.
- قیافه ظاهریتون دست خودتون نبوده، زبونتون که دست خودتونه! با دانش خودتون رو مجهز کنید.
پارسا هم به ویسنا فحش داده بود و وحید هم پارسا رو کتک زده بود اون هم شکایتش رو پیش من آورده بود و بعد از اینکه گفتم نمی‌تونم توی همچین مواردی دخالت کنم به من گفت:
- تو خودت رو گم کردی. یادت نره که با کمک خانواده‌ت به اینجا رسیدی.
خدیجه که تحمل این دعواها رو نداشت هر سه‌شون رو برای ناهار دعوت کرده بود و گفته بود:
- الان وقتی که ما از همیشه بیشتر باید پشت هم باشیم.
و آشتی‌شون داده بود.
گلشاه رو خیلی زود به عنوان وزیر امور خارجه گذاشتم. قدرت بیان بالا و حواسی جمع داشت. اولین سفرش رو به سوییس رفت و از اونجا کلی لباس برام فرستاده بود که همه شیک بودن و میشد به عنوان لباس بیرونی استفاده کرد اما زیادی ملکه‌وار بودن. براش ایمیل فرستادم.
*
بسم الله الرحمن الرحیم.
گلشاه جان سلام و ممنون به خاطر لطفت! پیشنهاد خوبی بود؛ اما برای منی که نمایندهی این مردمم درست نیست که لباس‌هایی خارجی تنم
کنم. اون هم لباس‌هایی که خریدش از پس بیشتر جمعیت ملتم بر نمیاد. پس با اجازه شما این لباس‌ها رو می‌فروشم و به جاش درخواست دوخت لباس‌هایی داخلی رو میدم.
یا علی!
*
هنوز سر پوششم مشکل داشتم. دوست داشتم یکطور خاص پوشش داشته باشم که برای خودم مد بشه. مثلا مثل آقا که چفیه می‌اندازه و پوشش به همین معروف. فکر کردم شاید بهتر باشه نوع خاصی از مانتو استفاده کنم یا سربند یا زهرا بزنم. اما یک روز وقتی که به کارهای دولتی رسیدگی می‌کردم یک نامه از طرف اقلیت‌ها که اجازه می‌خواستن بتونند با لباس محلی‌شون توی شهر تردد کنند به دستم رسید و فکر جالبی به ذهنم خطور کرد. اما این ذهن باعث شد من به خیلی چیزها نیاز داشته باشم.
اولش منیژه رو به عنوان مدیربرنامه‌هام آوردم و کارش این بود که همه جا با من باشه و کارهایی که من باید بکنم رو برنامه‌ریزی و یادآوری کنه و کارهایی که می‌خوام بعدا انجام بدم هم یادداشت و یادآوری کنه. منیژه از این شغل خیلی خوشحال شد اما مامان خوشش نیومد.
- لازمه خانواده بابات همیشه جلوی چشممون باشند؟
در حرکت بعدی من به یک مسئول تشریفات برای خودم احتیاج داشتم. با ویسنا صحبت کردم. اول مخالفت کرد:
- تو که می‌دونی من نمی‌خوام توی سیاست باشم.
- این سیاست نیست، هنره.
بالاخره قبول کرد. حالا وقتش بود به چیزی که دنبالش بودم برسم.
- برام چندتا خیاط پیدا کن.
زیاد طول نکشید که پیدا شد.
- می‌خوام از هر لباس محلی که توی ایران هست یکی برام بدوزن.
تحقیق شروع شد و اون‌ها هم اندازه‌ها رو گرفتن و مشغول کار شدن. تا زمانی که اون‌ها لباس‌های من رو آماده کنند من هم مشغول کارهای دولتی شدم. جمعه‌ها هم به نماز جمعه می‌رفتم و بعد از بین جمعیت برمی‌گشتم. از زمانی که من رییس‌جمهور شدم رهبر نماز جمعه‌ها رو خودشون می‌خوندن. معمولا توی شرایط اضطراری یا برای نشون دادن قدرت همچین کاری می‌کردن و این یک متلک به من و آماده باشی حزب الله‌ی‌ها در مقابل من بود. بعد از نماز من پیششون رفتم.
- سخنرانی عالی بود!
- ممنون!
باهم به سمت ماشین‌ها رفتیم. اما من نمی‌خواستم تا اونجا برسم چون می‌دونستم وهب هم به عنوان یک محافظ اونجاست.
- ملکه دولتتون همچنان دولت هزار و یک عقیده هست.
- مشکلش چیه؟
- مشکلش اینه که نتونسته یک سیاست رو جلو ببره و حاشیه و دعواها بینش مسخره خاص و عام شده.
سکوت کردم. واقعیت همین بود. دولت هزار و یک عقیده. اسم قشنگی براش بود. من از پسش بر نمی‌اومدم. توی فضای مجازی مطلبی رو مردم دست به دست راجع‌به به قدرت رسیدن من می‌چرخوندن که دل من رو آتیش میزد:
* من با همه شرایط سخت کنار میام اما حسرت اینکه همه چیز می تونست طور دیگه ای باشه روی دلم می مونه *
- کم کم یاد می‌گیرم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و چهار

دیگه چیزی نگفتن. من ایستادم و گفتم:
- خداحافظ!
نگاهم کردن. فهمیدن چرا ایستادم و سر تکون دادن. گفتم:
- شب یلدا شما رو می‌بینم.
چیزی نگفتن و رفتن. شب یلدا رسید. توی آشپزخونه ولوله‌ای برپا بود. بوها بیرون می‌اومد و افراد رفت و آمد می‌کردن. لباسی که سفارش دادم رو آورده بودن. یک لباس به سبک ملکه کاساندان توی مراسم ازدواجش به همون رنگ و شکل، چادر ساده قهوهای هم سرم کردم و روی سرم یک حلقه گل کرم گذاشتم. یاس داخل اومد:
- مطمئنی با این لباس میخوای بری؟
در حالی که استرس داشتم، گفتم:
- نه!
دایی پارسا پشت سرش وارد شد.
- تو یکی زر نزن، آره لیا جان این بهترین کاره!
جدی نگاهش کردم.
- دایی لطفاً حواست باشه، حالا یاس به عنوان رییس مجلس انتخاب شده و حق اینطوری باهاش صحبت کنی.
هر دو جا خوردن. ویسنا که تمام مدت کمک میکرد حاضر بشم، ادامه داد:
- از طرفی باید به این توجه کنیم که لیا رئیس جمهور و تا مدتی دیگه لقب بالاتری هم میگیره پس احترامش رو نگه دارید و دوم شخص جمع مورد خطاب قرارش بدید.
سر تکون دادم و گفتم:
- برای مسابقات ورزش‌های رسمی اومدن؟
- اومدن. چه شب یلدای خاطره‌انگیزی بشه برای اون‌ها.
گلشاه داخل شد.
- آماده‌اید؟
شوهر گلشاه بعد از ماجرایی که براش اتفاق افتاده بود، حالش بد بود؛ اما به مرور زمان بهتر شده بود .تینا وارد شد.
- عه، هنوز آرایش نکردی؟
- آرایش نمی‌کنم.
مامان پشت سرش اومد.
- خب بریم دیگه.
نگاهی به آینه انداختم و بعد از مطمئن شدن از وضعم با قدم‌های آروم به سمت در راه افتادم .اول ایستادم که مامان بیرون بره، بعد پشت سرش بیرون رفتم. خبرنگارهایی که جمع شده بودن با دیدن لباسم به تکاپو افتادن. یک دست توی دست مامان و یک دست دامنم رو گرفتم و از پله‌ها بالا رفتم. نیک رو دم در منتظرم ایستاده بود. با دیدن من چشم‌هاش برق ترسناکی زد و لب‌هاش به خنده باز شد.
- خوش آمدید ملکه!
جا خوردم. یکم هم ترسیدم اگه خبرنگارها می‌شنیدن چی؟!
- این حرف‌ها رو نزنید، خطرناکه!
بعد بیرون رفتم.
جمعیت توی باغ جمع شده بودن. دست‌هام رو جلوی دامن لباسم حلقه کردم و قدم زنان بیرون رفتم. یک لحظه سکوت همه جا رو گرفت بعد، چنان سر و صدایی بلند شد که تنم لرزید. مردم پشت درهای دارالفنون بودن و از پشت میله‌ها من رو می‌دیدن. مسئولین و خانواده‌هاشون هم توی حیاط دارالفنون ایستاده بودن. همه جای شهر جشن بود و مراسم شب یلدای من هم قرار بود توی باغ انجام بشه. اول رو به مردم که شعار می‌دادن دست تکون دادم بعد به سمت مسئولین رفتم.
همه بلند شدن و به سمتم اومدن. خوش آمد گفتم و پشت میزی نشستم. همه افراد خوم
دم دور میزم نشستن. زیاد حواسم رو به جشن و همهمه‌هاش ندادم. حتی به سفره هفت‌سین بزرگ و سنتی هم که با ملافه قرمز پهن شده بود و میز سلف سرویس پر از خوراکی‌های سنتی هم محل ندادم و از بقیه هم خواستم حواسشون رو از جشن بگیرن و به من گوش کنند.
- می‌خوام مجمعی تشکیل بدم.
یاس گفت:
-مثل مجمع تشخیص مصلحته نظام؟
خندیدم.
-منظورم یک شهرک. میخوام یک شهرک نزدیک تهران بزنم که توش خونه، مدرسه، بازار، مسجد و... داشته باشه .
همه یکم ساکت بودن، بعد وحید گفت:
-پیشنهاد خوبیه؛ اما بهتر شما این کار رو نکنید، چون اینطور باید از پول بیت المال بردارید.
- منظورتون چیه؟
- ساخته شدن یک شهرک خیلی پول میخواد و معلومه که باید از خزانه برداشت.
عمه گفت:
-لابد خودشون فکری دارن.
وحید سر تکون داد و گفت:
- بذارین اکیپ ما این کار رو انجام بده.
- یعنی اینقدر پول دارید؟
خندید و چیزی نگفت .
- من میخوام این شهرک به شیوه مورد علاقه من درست بشه.
- یک شهر پول در بیار رو میتونه بیشتر از اون چیزی که خرجش میشه به ما اضاف کنه، پس بنظرم نباید اشکالی داشته باشه. در صورتی که
مشکلی در منفعت ما پیش نیاد، به شیوهی مورد علاقه شما ساخته بشه؛ اما اگه شهرک نزدیک لرستان ساخته بشه، بهتره؛ چون ما زمین‌هایی در اونجا داریم و فعلا فقط قدرت تبادلشون با زمین‌هایی نزدیک سیستان و بلوچستان داریم.
- سیستان و بلوچستان عالیه!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و پنج

پارسا پرسید:
- دیروز رهبر اینجا بودن؟
یاد دیروز افتادم.

*** روز قبل ***

توی دفترم نشسته بودم و داشتم قوانین پیشنهادی رو مرور می‌کردم که صدایی اومد:
- سلام!
اول با شنیدن صدا سرجام خشک شدم، بعد بهت زده از جا پریدم.
- رهبرم!
دوتا از محافظ‌های خودم و دوتا از محافظ‌های خودشون هم داخل اتاق پشت سر آقا ایستاده بودن. با لبخند معنادارشون یادم اومد جواب سلامشون رو ندادم.
- سلام، بفرمائید.
از در نگاه کردم ببینم کسی حضرت آقا رو دیده یا نه !از پشت میز کنار رفتم و جام رو به ایشون دادم و روی صندلی نشستم.
- شما چرا تشریف آوردید؟ امر می‌فرمودین، ما می‌موندیم.
بی‌صدا خندیدن.
- خواستم ببینم چه بلایی سر این آثار باستانی آوردین.
اینبار من خندیدم .نگاهی به کاغذها کردن و تعدادشون رو شمارش کردن.
- اینها چیه؟
- قوانین پیشنهادی مردم به قوهی قضاییه.
- همه‌ش رو تنها نوشتین؟
- خدای من، اصلا! این ها رو دورانی که دانشگاه بودیم بچه ها دادن، من هم خوب و بد کردم تا این ها به دست اومد.
اشاره ای به گروه دوم کاغذها کردن.
- این چیه؟
قوانینی بود که وقت به قدرت رسیدن به اجراش بذارم.
- این‌ها... این‌ها خصوصی هستن.
شک نکرد؟ البته که کرد. به روی خودش نیاورد.
- من این‌ها رو تحویل آقای رییسی میدم. اصلش رو دارید؟
- بله.
- بسیار خوب اما به این آسونی نیست و احتمالش کمه.
اما من قصد داشتم وقتی نظام دائم زدم این‌ها رو به کار ببندن. نشستیم و یکم از مسائل مملکتی صحبت کردیم. مشکل کشورهای عربی بود. اولین ارتباط و تماس عرب‌ها با من یک ماه پیش اتفاق افتاد. برای آرامش بیشتر و اطمینان از امنیت مرزهای جنوبی نیروی زیادی از دریانوردهای ارتش رو به جزایر سه‌گانه فرستاده بودیم. اینکار باعث شد که کشورهای حاشیه خلیج فارس احساس ترس بکنند و برای مقابله در صورت حمله احتمالی ایران از کشورهای غربی طلب کمک کردن.
اوضاع داخلی آمریکا به گونه‌ای نبود که بتونند کمکی به اون‌ها بکنند، این بود که سفیری به انگلیس فرستادن و خواهان کمک شد. سابقاً عرب‌ها سرمایه زیادی خرج غربی‌ها کرده بودن و حالا کمک می‌خواستن و ما داشتیم بررسی می‌کردیم که چی میشه بشه و چیکار کنیم.

*** وهب ***

یواش ایستاده بودم و به حرف های علی و زنش گوش می دادم.
- دیدی لیا دوستش نداشت، اگه نه این چند روز جواب خواستگاریش می‌اومد.
نازنین جواب داد:
- دوستش داشت! مطمئنم ولی اون دختری نیست که...
- اگه منظورت خیانت خوب میدونی که وهب فقط داشت به وظیفه‌اش عمل میکرد.
- نه منظورم اون نبود، منظورم اینه خوب وهب امله، سرده و پایه نیست، همچین شوهری بنظرم زیاد جذاب نیست! برای لیا آقازاده‌ها و حتی پسرهای خارجی پیدا میشه.
علی خندید.
- ولی حال کردم خوب غرورش رو شکست، وهب دیگه زیادی پرو شده بود همش احساس میکنه برادر بزرگ تر منه! حالا چهار روزکنارم بوده، چهار تومن برام خرج کرده و یک خواستگاری رفته دیگه کوه که نکنده.
این همه بی انصافی سردرد گرفتم.
- ولی ببین لیا بدنام یک سال نشده به کجا رسید .
دوتا سرفه مصلحتی کردم. هردوشون با ترس برگشتن. لبخند یک وری زدم و کمی بهشون نزدیک شدم. لب هاشون تکون میخورد ولی صدایی بیرون نمیومد. پوزخندی تحویلشون دادم و به سمت اتاقم رفتم.

*** لیا ***

شب یلدا که دوست داشتم با شکوه‌ترین جشنم باشه اما اصلا با شکوه نشد. مردم دیگه من رو دوست نداشتن. جشنی که من گرفته بودم رو هم دوست نداشتن. می‌گفتن من باعث مرگ هموطن‌هاشون شدم و حالا دارم روی خونشون جشن می‌گیرم. خیلی‌ها نیومده بودن و جز دور دارالفنون بقیه تهران خیلی خلوت بود. بعد هم هجوم رسانه‌ای. سعی کرد غم اون شرایط رو با عروسی ویسنا کم کنم. جشن‌ها رو دوست داشتم. نشون دادن خودم به عنوان ملکه رو دوست داشتم.
عروسی ویسنا و وحید بود. حالا حس بهتری به وحید داشتم و احتمالا بدبخت کردن ویسنا رو کم میدیدم. هرچند کارهای عجیب میکرد، مثلا با همه راحت بودن خانوادهاش به ویسنا اجازه آرایش کردن بیرون از خونه رو نمیداد. آرایشگر مخصوص خواستم و تمام خانم‌های بیت حتی محافظ‌های روی سرش آور شدن. قرار شد محافظ ها رو ست هم درست کنه اون ها هم پیراهن عروسکی مشکی ست هم می‌پوشیدن با آرایش سفید، سوسنی عالی میشدن. آرایش کاملی کرد و حالا صورت ریختم توی اون آرایش یاسی برق می‌زد.
یکی از لباس‌های قبلیم رو خواستم بپوشم اما نیک‌رو خودش برام لباسی فرستاده بود. گفته بود هرجا سایزم نبود بگم خیاط درست کنه اما کامل اندازم بود و از فکرهای وحشتناکی که سر این تشخیص به ذهنم اومد اون شب خواب بهم
حرام شد. لباس دقیقا شبیه سیندرلا بود و فقط رنگ یاسیش تفاوت میکرد با نقاب کوچیکی که به صورتم می زدم و کارکردش رو نفهمیدم، ساق دست‌هاش هم تا آرنج بود. حرفش رو متوجه شدم می‌خواست به نزدیکی داستان من به سیندرلا اشاره کنه. با حرص لباس رو کنار انداختم و پیراهن خودم رو برداشتم.
یک پیراهن مشکی ماکسی به همین سادگی. پیراهن رو پوشیدم و آرایش معمولی برای موهام انجام دادن. لاک اکلیلی طلایی هم به انگشت‌های دست و پام زدم و کفش و کیف مشکیم رو برداشتم. روی لباسم مانتو خاکستری، شال سفید پوشیدم و جوراب و دستکش مشکی هم استفاده کردم و نقابم رو انداختم. به تالار رفتیم و مستقیم به پرو رفتم. در پرو خاله جان *مامان یسنا که من ایمطور صداش می‌کردم.* رو دیدیم داشت با تلفن حرف می زد سلام و احوال‌پرسی کردیم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنچاه و شیش

وسایل رو توی سا×کـ×ـی گذاشتم و نگران از اینکه اولین مراسمم به عنوان فرد بزرگ دولتی بود و من هیچی راجبش نمی‌دونستم وارد قسمت زنونه شدیم. از دور یک نفر رو دیدم که مثل مامان لباس پوشیده بود دقیقاً شکل لباس مامان بود تعجب کردم و به اون سمت رفتیم مادر داماد یلدا خانم بود. همه به احترام من بلند شده بودن و من هم بازو در بازوی مامان قدم زنان جلو رفتم و به مادر داماد تبریک گفتم و با تعارف های شدید ایشون پشت یکی از میزها نشستم. قرار بود آهنگ نباشه چون حاشیه ساز بود.
- خدای من عروسی بدون آهنگ چقدر سخته!
مامان گفت:
- باید عادت کنی از این به بعد همه مراسم‌هات اینطوره.
- ببینیم چی میشه!
سریع از گلشاه که برای عروسی اومده بود مکان همسر رهبری رو خواستم. خودم به دیدارشون رفتم. دور ایشون همینطوریش هم شلوغ بود من هم که پشت همون میز نشستم شلوغ ترهم شد. یکم سلام و احوال پرسی کردیم که چشمم به خدیجه و دوست های ویسنا افتاد. باهاشون احوال پرسی کردم و همون جا نشستم. خلاصه گفتن عروس میاد پس سریع حجاب کردیم. عروس و داماد وارد شدن انقدر ویسنا قشنگ شده بود که دلم گریه می‌خواست! اول روی جایگاهشون رفتن بعد باهم دور زدن و به همه خوش‌آمد گفتن:
- کم کم باید یاد بگیریم مراسماتمون چه سنت‌هایی درش رو باید تغییر بدیم تا با مراسمات آقازاده‌ها یکی بشه.
ویسنا لنز مشکی زده بود، امّا من اول ندیدم. وحید زانو زدن و یک انگشتر بهش داد. فهمیدم ویسنا راجع‌به این حرکت خبری نداشت. آقایون خانواده عروس و داماد اومدن و ما دیگه هدیه‌ها تقدیم شد. خانواده ویسنا یک تابلو بزرگ نقاشی ویسنا و شوهرش رو هدیه دادن که غوغا کرد و خانواده وحید یک پرشین بهشون هدیه دادن. از طرف رهبری و همسرش یک سکه پارسیان که پچ پچ ها و صدای احسنت از چشم و روی هم چشمی نکردن و استفاده نکردن از پول بیت المال رو بالا برد. حالا همه منتظر هدیه ما بودن. یک گردنبد طلا به ویسنا هدیه دادم و گونه‌ش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم:
- همیشه خوشبخت باشی گلم!
غذا سلطانی بود. داماد برای غذا خودش و عروس اومد مثل غذا ما بود. به اندازه مراد فیلم بردار خوردن. وقت پرت کردن دست گل چندتا از دخترهای شیطون پشت عروس جمع شدن .دست گل رو پرت کرد. دست دختر داییش افتاد. خالصه عروس و داماد که رفتن وقت بردن خنچه شد .پسرها اومدن یلدا خانم شاسی که هدیه خانواده عروس بود رو سمت خودش گرفته بود و می برد که عباس آقا پدر ناتنی ویسنا نذاشتن و گفت:
- عروس دیده میشه.
تابلو رو باندپیچی کردن و بردن. عروس کشون تاریخی شد. اسکورت رییس جمهور داخلش و چندین ماشین سیاسی به علاوه افراد عروسی، به عالوه مردمی معمولی که خودشون رو قاطی کرده بودن، به اضافه تماشاچیان و خبرنگارها .به خونه اشرافی شون که رسیدیم چهل درصد مهمون ها وارد شدن و بقیه رفتن. حالا که سیصد نفر بیشتر نبودیم احساس آرامش میکردم. نیم ساعتی موندم و به عرایض یا چاپلوسی خانم ها گوش کردم و بعد با خانواده به دارالفنون برگشتیم. به اتاق که رسیدم کش و قوسی به بدنم دادم و با ذوق گفتم:
- آخ! اینم تموم شد!
اما کلی مشکل شروع نشده جلوروم بود. ماجرای دائمی شدن قدرتم چنان دعوایی راه انداخته بود که خدا میدونه. کشورهای خارجی درخواست مذاکره و ادامه ماجرا برجام داشتن و من هم هر دفعه به بهانه معلوم نشدن شرایطم رد می‌کردم .از شصت قانون پیشنهادی پنجاه تاش قبول شد، امّا هنوز قوانین بدرد بخوری نبود. فقط به زیر ساخت های فرهنگی کمک میکرد. بعد از یک سخنرانی قبولی این قانون اما نوع اهمیتشون رو گفتم. متن سخنرانی این بود:

چقدر عدلت برپاست... مهریه ای را که حق مسلم هر زنی است را با آزادی که حق هر انسانی است معاوضه میکنند و چقدر هم به جا!
مردی که زش را زنی که در خانه زحمتکشی است به بهانه ی خسته بودن. به باد مشت و لگد و ناسزا می‌گیرد و آیین است جامعه ای که بر پایه مساوات است.
زنی که حق بیرون رفتن از خانه را ندارد و مردی که به بهانه کار کردنو نان در آوردن در بی بند و باری خود غرق شده
مردی زن خود را به دنبال کار فرستاده تا دستمزد ع×ر×ق هایش را صرف خماری کند...
خدایا به تو پناه میبرم از بی عدالتی انسان ها...
فرداش دستور بازسازی پاساردگارد رو دادم. مجلس
جغرافیا دان ها هم درحال درست شدن بود. برنامه‌م این بود که گردشگری رو پرورش بدم.
- باید فرودگاه امام رو پر رفت و آمدترین فرودگاه خاورمیانه کنیم.
رهبر برام توضیح داد:
- وقتی این فرودگاه درست شد قطر کامیون کامیون پول می‌فرستاد تا این فرودگاه به کار نیفته.
- پول... تنها چیزی که ما از اون‌ها کمتر داریم.
- فرودگاه رو به کار بنداز. گردشگری کشور رو. این منبع درآمد و فرهنگ کشور رو از بحران اقتصادی نجات میده.
لبخند زدم.
- من همه تلاشم رو می‌کنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و هفت

سه بهمن ولادت حضرت فاطمه السلام الله و روز زن بود. جشن برپا شد. قبلا هم گفتم که دوست داشتم به جشن‌ها بیشتر بها بدم. توی این مراسم چند مهمون خارجی هم داشتیم که از همه مهم‌تر مسعود قره‌خانی رییس ایرانی قوه مقننه نروژ بود. پسر جوون و خوشتیپ. مراسم رو خواستیم میدان آزادی بگیریم. لباسی که برای مراسم انتخاب کرده بود یک تونیک سفید بود که تا یک وجب بالای زانو و راسته بود و روی پهلوهاش تور کار شده بود و زیر تور ساتن. یک کمربند حریر هم داشت. یک شنل حریر سفید هم پوشیده بودم که روی شونه دکمه می‌خورد.
- چه شلوار خوش دوختی هست!
شلوار سفید و شال سفید که مدل لبنانی بسته شده بود و روی هدبند سفید یا ربان طلایی رنگ بود رو پوشیدم. آرایشی کردن که غیر واضح باشه. کفش‌های پاشنه پنج سانتسثی سفید طلایی‌م هم پوشیدم.
- کنار صندلی من یک صندلی برای مسعود بذار. روی جایگاهم جا میشه؟
- بله، بزرگه.
- برای بقیه مسئولین صندلی و میز بذار. فقط جایگاه خودم بالاتر باشه.
خندشون گرفت. برای مراسم رفتیم. قبل از من مسعود قره‌خانی اونجا بود.
- خانم!
و لبخند زد. جواب لبخندش رو دادم.
- بشینید آقای قره‌خانی!
اشاره کرد اول شما. هر دو نشستیم. سرود ملی پخش شد. تعداد زیادی از مردم اینجا جمع شده بودن. تئاتر روی پرده بزرگ برگزار شده بود و ده تلوزیون بزرگ در بین جمعیت هم تئاتر رو نمایش می‌داد. اما من حواسم به اون مرد بود که می‌تونست رابطه خوبی بین ما و نروژ باشه.
مسعود قره خانی، در تهران متولد شد و در کودکی همراه خانواده، به نروژ مهاجرت کرد. درسال ۲۰۱۷، مسعود قره خانی به نمایندگی از حزب کارگر نروژ، از حوزهٔ انتخاباتی بوسکرود وارد مجلس ملی نمایندگان نروژ شد. قره خانی در رشتهٔ رادیوگرافی تحصیل کرده‌است. وی بین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸ به عنوان رادیولوژیست در بیمارستانهای مختلف نروژ مشغول کار بوده‌است.
چشم بین سیاسیون چرخوندم و بینشون نیک‌رو رو دیدم که با اخم به ما زل زده. روم رو گرفتم امشب توی بیت هم مراسم بود. اگه این پسر مسعود نبود من هم به اون مراسم می‌رفتم و بعد از اینهمه برنامه‌ریزی با این استرس از خطر اینجا نمی‌موندم.
قره خانی از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۷ رهبری سازمان جوانان حزب کارگر نروژ در بوسکرود را بر عهده داشته و بین سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱ منشی استان، در حزب کارگر نروژ شعبهٔ بوسکرود بوده‌است. در دورهٔ بین سالهای ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۱ مسعود قره خانی، عضو شورای استان بوسکرود و شورای شهرداری آوور ایکر بوده‌است. او از سال ۲۰۱۱ عضو شورای شهرداری درامن و عضو علی‌البدل در مجلس ملی نمایندگان نروژ، بین سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳ بوده‌است.
شاید تنها کسی که اصلا به مراسم توجه نداشت من بودم. مسعود پرسید:
- خوب هستید؟
خودم رو جمع و جور کردم.
- بله.
- من و شما زیاد فرصت برای جشن نداریم پس بهتر لذت ببریم.
لبخند زوری زدم و بحث رو عوض کردم:
- سخنرانی معروفتون رو شنیدم.
اینبار اون لبخند زد.
قسمتی متن سخنرانی:
اگر چیزی از فرهنگ پدربزرگ و مادربزرگم آموخته‌ام، آن احترام بسیار زیاد به افراد مسن در جامعه است. پدربزرگم که ۸۶ سال دارد، می‌گوید که کیفیت جامعه را نحوهٔ مراقبت از سالمندان تعیین می‌کند. در حزب کارگر درامن ما اکنون به وضوح می‌گوییم که نوبت به افراد مسن رسیده‌است، افراد مسن در درامن، باید ارزشمندی خود را احساس کنند. در نهایت، این‌ها، همان کسانی هستند که جامعهٔ رو به رفاه امروز راشکل داده‌اند. رفاهی که در رأس جوامع مرفه جهان قرار دارد. رفاهی که به من و نسل‌های آینده امکانات باورنکردنی بخشیده‌است…
وقت رفتن تا جلوی ماشین مسعود من رو همراهی کرد و گفت:
- امیدوارم در آینده نزدیک شما رو ببینم.
- من هم همینطور.
اون رفت و من اومدم سوار بشم که صدایی اومد:
- اجازه هست من شما رو همراهی کنم؟
به عقب برگشتم. نیک‌رو؟ نه اجازه نبود. اصلا دوست نداشتم اما اون قوی‌تر از اونی بود که من بتونم باهاش تند رفتار کنم.
- بفرمایید!
اون جلو نشست و من عقب. راننده حرکت کرد. داشتم باور می‌کردم می‌تونه حرف نزنه و شبم رو خراب نکنه که اون گفت:
- دلیل ازدواج نکردنتون با من اینه که شما کیس دیگه‌ای برای ازدواج دارید؟
نیاز به نگرانی برای راننده نبود چون ما از دوستان ناشنوا برای راننده من انتخاب کرده بودیم تا بتونیم درباره مسائل مهم هم توی ماشین حرف بزنیم.
- من فعلا قصد ازدواج ندارم.
- شمع تازه روشن شده قدرت شما به یک چراغ‌دان نیاز داره وگرنه هر نسیمی می‌تونه نورش رو خاموش کنه.
سکوت کردم. ادامه داد:
- من دوست دارم چراغدان شما باشم! حامی و دوستدار شما.
- آتیش چراغدان من هیچ‌وقت خاموش نمیشه می‌دونی چرا؟ چون من خود آتیش هستم.
پوزخند زد و اجازه داد بقیه راه رو در سکوت طی کنیم اما من داشتم به این فکر می‌کردم که دوست ندارم این مرد توی کابینه من یا حتی نزدیک من باشه. به دارالفنون که رسیدم به سوییتم رفتم و لیست آهنگ‌های چاوشی رو گذاشتم و برای خودم شکلات داغ ریختم و روی مبل توی تاریکی نشستم و به سرنوشتم فکر کردم. حالم بد بود. مسعود چند روز بیشتر نموند و بعد رفت اما من موندم با پیشنهاد عجیبی که به مسؤلین داده بود.
- اون می‌خواد با شما ازدواج کنه.
یکم شوکه و هل شدم و بعد گفتم:
- چطور؟ اون نمی‌تونه بیاد اینجا، من هم همینطور.
- برای ازدواج سیاسی نیازی نیست حتما توی یک خونه باشید.
- با همه این‌ها من این رو قبول نمی‌کنم. دوست دارم توی خونه‌م آرامش داشته باشم.
اون‌ها هم دیگه حرفی نزدن.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
پارت پنجاه و هشت

همون زمان بهمون خبر دادن توی آبادان شورشی به اسم شورش عرب‌ها اتفاق افتاده. حدوداً سی هزار نفر بهش متصل شدن. اون‌ها خرمشهر و اهواز رو هم گرفتن. حضرت آقا سریع نیرو حاضر کردن. نیروها رفتن. سپاهی‌ها نزدیک شهرها اتراق کردن. پنج گروه بودن اما انگار جاسوسی بینشون بود که خبرها رو رسونده بود و عرب‌ها به گروه اول حمله ور شدن و اون‌ها رو غافلگیر کردن. همزمان با این کارشون بعد از تضعیف کردن گروه اول به گروه دوم هجوم بردن اما اونجا کاری از پیش نبردن.
عرب‌ها که این وضع رو دیدن گروهی روفرستادن تا از پشت سر به گروه دوم حمله کنند. وسط این بلبشو سپاه مردمی عرب‌های شهرها که مخالف این جنبش بودن به کمک سپاه اومدن و باعث عقب نشینی شون شدن. توی این مدت حرف انتخابات جلو رفت اما رهبری مخالف بودن .
ورود خانم‌ها به استادیون برای تمامی بازی‌ها آزاد شده بود و جز اون مسابقات فوتبال خانم‌ها هم از تلوزیون پخش میشد. این مسئله باعث خوشحالی مردم شد و برای اولین بار توی در فضای مجازی من رو ملکه خوندن که این کار غوغا کرد. نیک رو بیشتر از همه از این کار خوشش اومده بود حتی به شوخی گفت:
- آزادی بیان مد شد همه جیگر دار شدن؟
زیر چشمی نگاهش کردم. ذات خرابش روز به روز بیشتر دیده می شد
قدرت آدمها رو فاسد نمیکنه
فقط ذات حقیقیشون رو بیرون میکشه
خیلی حال میده بهشون توهم قدرت بدی،
ذاتشون رو تماشا کنی !
پارسا اموال مادربزرگ رو بر اساس وصیتش که نصف اموالش رو به پارسا و نصفش رو به الیاس داده بود تقسیم کرده بود. با توجه به این که حقوق نماینده‌های مجلس به بیست میلیون و حقوق وزیرها دولت به بیست و سه میلیون کاهش پیدا کرده بود می‌تونستند کمی پای مردم بمونند. حقوق خودم رو هم به پنجاه میلیون کاهش داده بودم. این میزان هم برای این‌ بود که برای کارهای مطابق مقامم از بودجه مملکت برندارم. وزیر خارجی رو برای مراوده با چین فرستادیم و در همون حال بهش گفتیم که تا می‌تونه وقت کشی کنه.
اما نیک‌رو با این نظر مخالف بود و با مخالفتش تونست کاری کنه که اون وزیر به سرعت و دست خالی به ایران برگرده. حالا بیشتر قدرت کشور دست نیک‌رو بود. حتی یکبار جرات به خرج داد و به آقا گفت:
- در نهایت شما باید کنار برید. فقط موندم چطور میرید؟ زیر پاهای مردم، یا روی دست مردم.
خشمگین به نیک رو نگاه کردم. واقعاً این همه اهانت رو تاب نمی آوردم. حضرت آقا با خنده جواب داد:
- در اصل سوال اینه که بعد از مرگ کجا میریم .رضا خان رو از ترس مردم از قبر هم در آوردن و فراریش دادن. خیلی از حاکم های قدرتمند هم آرامگاه هایی دارن که با پول بلیطش میشه یک شهر رو نون داد. حالا شما چطور آقای نیک رو؟ فکر می‌کنید قبرتون کجا باید باشه؟ چندتا عزیز دارید سالی یکبار براتون صلواتی بفرسته؟
نیک‌رو نتونست جوابی بده اما من هنوز حرصی بودم. من وقتی دیدم که به زمان رای‌گیری اهمیتی نمیدن درخواست عزل افراد مخالف در مجلس رو داشتم رهبری به پشتیبانه مجلس روی آوردن و این کار باعث عقب نشینی ما شد. هفته بعد رو به کانون پرورش فکری گذروندم و قانون کتاب ماهانه به کودکان عضو کانون در روستا و مناطق محروم رو دوباره راه انداختیم و حضرت آقا هم یک گروه دیگه برای دور زدن تحریم‌ها آماده کردن و اولین دستور هم این بود که پول‌های مملکت که برای خرید دارو داده بودیم و نه دارو اومده بود و نه پول برگردونده بشه.
رییس مجلس ملی کشور آفریقایی چاد به ایران اومد. کناری رهبری ایستادم و ازش استقبال کردم. به همون سالن همیشگی برای دیدار رفتیم. رهبری با زبون عربی با اون صحبت میکردن و گاهی قسمتی رو برای من ترجمه می کردن یا از مترجم می خواستن تکرار کنه. رهبری به تاریخ چاد اشاره میکردن و رییس مجلس چاد از برنامه های محیط زیستی شون میگفت: حضرت آقا به اهمیت شهرهای سارح و موندو در کنار پایتخت اشاره کردن و رییس چاد هم از وضعیت سیاسی شون گفت:
-جمهوری چاد استقلال رسید ولی هنوز آرامش کامل در آن برقرار نشده و این کشور در سال‌های اخیر بارها به تحریک نیروهای خارجی با جنگ
داخلی روبرو شده است.
بالاخره سر حرف اصلی رفت. به بیست درصد نیروی بیکار کشورش اشاره کرد و کمک خواست در حالی که ما خودمون دوازده درصد نیروی بیکار
داشتیم. آقا زیر چشمی به من که متعجب به رئیس ملی نگاه می‌کردم نگاه کردن و اشاره به داشتن دام بالا در اون کشور کردن. ایشون پیشنهاد ساخت پاساژهایی که اجناسش رو ایران بفرسته دادن این کار علاوه بر کمک به نرخ بیکاری اون ها اجناس ما رو در کشورهای دیگه مورد فروش می ذاشت و پول وارد کشورمون می کرد.
رییس ملی چاد تشکر کرد و قول داد تمام تالشش رو برای این کار می کنه، بنظر می‌اومد از این نقشه خیلی خوشش اومده چون باعث می شد پیدا کردن کالا در کشورش راحت تر باشه. در آخر هدیه گوسفند نقره ای سه در شیش با عمود شیش تحویل حضرت آقا دادن که واقعاً خرج داشت. برای من هم به عنوان تبریک ریاست جمهوریم یک سیب طلا هدیه دادن. اولین هدیه‌ام بود و هل
کرده بودم از اونجا که اومدیم تصمیم بر این شد که این سیب رو چیکار کنیم.
می‌تونستیم داخل موزه بذاریم اما این کار رو آقا برای هدیه‌هاش انجام داده بود، پس به خزانه فرستاده شد تا به وقت نیاز فروخته بشه و پولش برای کشور خرج بشه. بالاخره روز انتخابات رسید. انقدر استرس داشتم که دو برابر حد معمول
برای حوزه ها مراقب گذاشتم. انتخابات یک روز کامل طول کشید و از پنجاه میلیون نفری که توانایی رای دادن داشتن چهل میلیون نفر رای
دادن .تا صبح که رای ها شمرده میشد، بیتاب یا توی اتاقم راه می‌رفتم. یا نماز می‌خوندم. بالاخره صبحش نیک رو خودش رو به دفتر رسوند. اولین خبر رو داد:
- چهل درصد رای باطل.
الیاس رسید.
- چهل درصد رای منفی.
وا رفتم و روی زمین نشستم. نیک‌رو از شدت عصبانیت دستش می‌لرزید و الیاس اتفاق افتاده رو باور نمی‌کرد. با همه این ها به روی خودم نی‌آوردم و به ساخت سالن‌های همایش سیاسی مشغول شدم تا کمکی به آزادی بیان باشم. قوه قضایه که فهمید این باخت من رو خشن کرده برای آروم کردم با سه قانون.
- اعدام پدری که فرزندش را بکشد.
- کتک زدن همسر تا حدی که جاش بماند، با تشخیص قاضی بین چهار هفته تا سه ماه زندان یا چهارده تا پنجاه ضربه شلاق.
- در صورتی که قاضی شرایط زندگی سخت برای خانمی که جایی برای بعد از طلاق ندارد یا خانواده‌اش توانایی مراقبت از وی را ندارند تشخیص بدهد، باید ضمن کمک به طلاقش و گرفتن نفقه خانه ای برای وی به مدت هفت سال رهن بشود.
این قوانین آنقدر من و مردم رو خوشحال کرد که ماجرای رای گیری فراموشم شد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: CANDY
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
124

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا