نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام اثر : بچه روباه ها
نویسنده : مهشید رضایی
ژانر : عاشقانه،طنز
خلاصه : ریحانه بعد از مدت ها ار فرانسه به ایران برمیگرده و همبازی قدیمیش بهادر رو ملاقات میکنه. ریحانه مثل قبل نیست و بهادر میخواد بدونه چرا!
مقدمه : در خواب دیدم او غرق در سکوت در جوار باغچهاش نشسته بود. سیب سرخش را گاز میزد و به نعناهای باغچه خیره شده بود. چرا به جلب توجههای احمقانهام توجه نمیکرد؟ باید بلند شود دیوانه ای نثارم کند یا با مشت به بازویم بزند تا من هم بخندم و سر صحبت را با او باز کنم اما سرد و ساکت،دور افتاده از سرزمین بازیگوشی فقط نشسته بود.
خانم عزیزی،زنی خوش قواره با عینک مستطیلی روبروم نشسته بود.
نگاهم بین صورت و خودکارش در گردش بود.
گفت : اول دبیرستان وقتیه که خیلی از بچه ها هنوز درباره ی تصمیمشون مطمئن نیستند. پس این بهترین موقع برای کسایی مثل تو هست که از همین حالا برنامه ریزی کنی تا رشته ای که میخوای،قبول بشی.
سر تکون دادم.
_ مامانت گفت هدفت نقاشی و برای تحصیل میخوای بری فرانسه.
_ بله
لبخند زد و گفت : واقعا خودت از ته دل دوست داری بری فرانسه؟
این سوال سردرگمم کرد. وقتی مکث کردن من رو دید،گفت : تو برای چیزی که واقعا بخوای میتونی نهایت تلاشت رو بکنی.
من نقاشی رو میخواستم اما فرانسه رو مطمئن نبودم.
برای راحت کردن خیال خودم،گفتم : من چیزی رو میخوام که به نفعمه اگه مامان میگه تحصیل تو خارج خوبه پس منم همون رو میخوام.
وقتی این هدف رو برای خودم جا انداختم،تصمیم گرفتم با دوست هام ارتباط کمتری داشته باشم. مخصوصا بهادر.
تو مدرسه سر کلاس درس بودم و زنگ تفریح ها هم توی کتابخونه مشغول درس خوندن.
خونه که میومدم فقط برای ناهار و شام از اتاق بیرون میومدم.
خانم عزیزی هفته ای یک بار برای چک کردن پیشرفت ها و پسرفت هام به خونمون میومد و برای هفته ی پیش رو برنامه ی جدیدی بهم میداد.
از بهادر هم خبر داشتم اما فقط از مابین حرف های خاله سمیه با مامانم.
بهادر،هم درس میخوند و هم به باشگاه و والیبال میرفت.
با دوست هاش وقت میگذروند و جوونیش رو حس میکرد.
من، اما صبح تا شب سرم تو کتاب بود و به بهادر قبطه میخوردم.
بهار رسیده بود. هوای قدم زدن و نفس کشیدن.
سال آخر دبیرستان بود و من تو این قفس،با کتاب ها و کاغذ هام دفن شده بودم.
پرده ی اتاق رو کنار زدم.
بهادر داشت توی باغچهام گل میکاشت. اگه بهادر نبود باغچه من هم میمرد. پنجره رو باز کردم. هوا هنوز یکم خنک بود و آفتاب مطبوعی به سر شاخههای تر ب×و×س×ه میزد.
شال روی شونههام رو روی سرم انداختم و بهادر رو صدا کردم.
برگشت و نگاهم کرد. برای هم دست تکون دادیم.
گفتم : میشه ریحون و نعنا هم بکاری؟ توت فرنگی هم یادت نره.
گفت : باشه امروز میرم میگیرم.
از وقتی که عمو،بابای بهادر فوت کرده بود،تمام کارهاش به عهده بهادر شد. رسیدن به باغ و درختها،خرید کردن،رسوندن بابا سر کارش و...
فکری به سرم زد. پنجره رو بستم و رفتم پایین.
مامان داشت کتاب میخوند. رفتم پشت سرش و چشمهاش رو گرفتم.
دستهام رو گرفت و گفت : چقدر دستات سرده.مکمل آهنت رو خوردی؟
_بله خوردم...مامان؟
_ بله؟
کنارش نشستم و دوباره گفتم : مامان؟
_ بله؟بله؟
_میگم الان که هوا بهاره...
_خب؟
_هوا قشنگه...
_ خب؟
_حیف نیست آدم نره بیرون؟
مامان پوفی کشید. کتابش رو بست و گفت : کجا میخوای بری؟
_ با بهادر برم برای باغچه یکم چیز میز بگیرم.
_ نه
جواب قطعی و محکم بود. اما کم نیوردم و گفتم : چرا؟ خسته شدم از بس خونه بودم. میدونی چندوقته دوست دارم برم بام تهران؟حتی نذاشتی اون روز با دوستام یک کافه ی خشک و خالی بریم.
مامان سمتم چرخید و گفت : ریحانه اصلا میدونی آینده و دانشگاهت چقدر مهمه؟ تا آخر هفته دندون رو جیگر بذار با بابا میریم بام تهران.
ذوقم کور شد و با غرغر رفتم اتاقم. اشک تو چشم هام جمع شد و دلم میخواست زار بزنم.
یک لحظه صبر کن!
اشک هام رو پاک کردم. پنجره رو باز کردم و دوباره بهادر رو صدا زدم.
_بهادر؟آهای...بهادر؟
دستم رو براش تکون دادم که بیاد جلوتر.
زیر پنجره ایستاد. دستش رو سایه بون صورتش کرد و گفت : بله؟
خم شدم. تا میتونستم صدام رو آوردم پایین و گفتم : من میخوام برم بام تهران اما مامانم نمیذاره. شب وقتی همه خوابیدن میتونی من رو ببری؟
_ اگه مامانت بفهمه پوست جفتمون رو میکنه.
_ نمیفهمه نترس! ساعت دوازده پایین منتظرم باش.
ساعت دوازده شد. هیجان تو خونم معلق میزد. به زور میتونستم خنده ی ناشی از هیجانم رو نگه دارم. سوییشرتم رو به خودم چسبوندم و به بی صدایی راه رفتن مورچه،بیرون اومدم و در رو بستم.
بهادر منتظرم ایستاده بود. دست بهادر رو محکم گرفتم و گفتم : خیلی ترسیدم به خودم.
بهادر خندید و گفت : دختر خل!
تاکسی گرفتیم. راننده ی تاکسی از تو آینه به ما که اون عقب میخندیدیم،چپ چپ نگاه کرد.
گفت : شما بچه ها که یک موقع از خونه فرار نکردید؟
در حالی که از خنده دلم درد گرفته بود،گفتم : نه از زندون فرار کردیم.
بام تهران مثل شب های دیگه،خواب نداشت. چراغ ها،صدای موسیقی،خنده ها و بو های مختلف باعث شدند از باد ببرم چقدر استرس دارم.
احساس کردم رها شدم و هرچقدر بخوام وقت دارم.
بهادر گفت : بریم اون کافه که اونجاست؟
_ امشب هرجا بخوایم میریم.
روی صندلی که نشستم،چشم هام رو بستم. هم خوابالود بودم و هم زیادی هیجان زده.
_ تولدت مبارک!
چشم هام رو باز کردم. بهادر یک کیک کوچیک و شمع اکلیلی روش رو،روی میز گذاشت. با لبخندی بزرگ گفتم : اما هنوز تولدم هفته ی دیگه ست.
بهادر که سرما می خورد،دست هاش رو توی جیبش فرو برد و گفت : آخه گفتم کی بشه باز ببینمت بخوام تبریک بگم. برای همین زودتر دست به کار شدم.
به بهادر نگاه کردم. انگار قلبم می درخشید. آدم های اطراف بهادر برام رنگ های متحرکی شدند که دورش در تکاپو بودند.
ناگهان حسی سراغم اومد که اصلا دوستش نداشتم. اگه به فرانسه برم بهادر چی؟گونه هام گرم شد و اشک در چشم هام جوشید. بهادر لبخندش محو شد. گفت : چی شده؟
_هیچی
_ چرا گریه میکنی؟
کمی مکث کردم. بعد با خنده گفتم : خیلی ذوق زده شدم.
_ ترسیدم بچه
صورتم رو بین دست هاش گرفت و اشک هام رو پاک کرد.
_ گریه نکن لوس...تو کیکت سیب داره خوشحال باش.
بعد از خوردن کیک روی نیمکتی رو به شهر،نشستیم.
چراغ های ماشین ها و آپارتمان ها مثل اکلیل های پاشیده شده روی سیاهی شب بودند. خیره به این منظره،گفتم : من اگه برم فرانسه فراموشم میکنی؟
_ آره
شاکی نگاهش کردم و گفتم : واقعا که اصلا حرفی که میخواستم بگم رو نمیگم.
_ شوخی کردم بگو.
سر بالا انداختم.
_ میخواستی بگی فراموشت کنم؟
چیزی نگفتم.
_ آره احتمالا میخواستی بگی من رو فراموش کن چون اونجا میخوام با یک موسیو سیبیل تاب دار ازدواج کنم.
_ ایش! اصلا هم نمیخواستم همچین چیزی رو بگم بعدشم من با یک موسیو سیبیل تاب دار ازدواج نکنم،با توهم ازدواج نمیکنم.
_ مگه من چمه؟
_ تو خنگی!
_ نظر لطفته.
خندیدم. بهادر گفت : میگن برای کسی بمیر که برات تب کنه. آخه من رو چه حساب بخوام دوستت داشته باشم،لوس؟
صورتم رو نزدیک صورتش آوردم و گفتم : پس اگه ازم خوشت نمیاد چرا برام تولد گرفتی؟
_من...
_تو چی؟
باد وزید. طره ای از موهام رو از شال بیرون آورد. بهادر موهام رو از روی صورتم کنار زد. سر انگشت هاش صورتم رو لمس کرد. چشم هاش رو به چشم هام دوخت. جلوتر اومد و من رو بوسید. شب درخشید. زمان رد شد و آن شب به دست فراموشی سپرده شد.
بهادر سرش رو روی میز گذاشته بود و بین کاغذ ها و مداد رنگی های آنا خوابش برده بود.
دست هام رنگی و تابلوی مقابلم،نصفه نیمه بود.
قصدم کشیدن بچه روباهی بود که می جهد تا پروانه ای را بگیرد و در این حال نور نارنجی غروب،به او می تابد.
آنا گفت : خاله،عمو سرش رو گذاشته روی نقاشیم.
سر بهادر رو کمی بالا دادم و کاغذ رو بیرون کشیدم.
خواستم که دور بشم،بهادر مچ دستم رو گرفت. صداش کردم.
بدون جواب با چشم های بسته،پشت دستم رو بوسید و دوباره سرش رو گذاشت روی میز.
آنا هاج و واج من رو نگاه کرد و من بهادر رو که با چشم های بسته لبخند میزد.
انگشت های دست دیگه ام رو روی رد ب×و×س×ه اش گذاشتم.
به آنا گفتم: عمو خواب دیده حتما!
اما من خوب میدونستم این خواب نبود.
قلبم گرم اما ترس و رنجی هم چنان درونش زل زل میکرد.
روی چهارپایه نشستم. روباهی که می جهد تا پروانه را بگیرد،روبرویم است. آیا می تواند بگیرد؟
بهادر از خواب بیدار شد و رفت. گفت تمرین داره و باید تا وسط ظهر باشگاه باشه.
مامان آنا بهم پیام داد که امروز تا غروب نمیتونه آنا رو ببره و ازم خواست پیش خودم نگهش دارم.
آنا بهونه گرفت و گفت دلش میخواد بره بیرون . تصمیم گرفتم آموزشگاه رو امروز زودتر تعطیل کنم.
به کافه یا پارک نرفتیم. میخواستم برم باشگاهی که بهادر تمرین میکنه. به داخل باشگاه رفتیم. صدای بهادر از بین سر و صداها بلند تر بود.
_ چشم هاتون تیز و آماده...حتی یک لحظه هم نباید چشمتون از توپ منحرف بشه...
چشمش به من و آنا افتاد. گفت : یک لحظه بچه ها...
یکی از هم تیمی هاش گفت : قرار نبود چشممون به غیر از توپ جای دیگه ای رو ببینه ها آق بهادر!
بهادر توجهی نکرد و سمت ما اومد.
_ اینجا چیکار میکنی؟
_ علیک سلام. خوبم شما خوبی؟
_ سلام ریحون خانم خوبید؟ حالا میتونم بپرسم با این فسقلی اینجا چیکار میکنید؟
_ آموزشگاه کار دیگه ای نداشت. آنا گریه میکرد و منم بر حسب اتفاق دیدم اینجا نزدیکه و اومدم.
_ بر حسب اتفاق؟
_ بله
_ دلتنگم نشدی؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم : شاید
بهادر خندید و کنار چشم هاش چین افتاد.
گفت : بعد از تمرین میریم ناهار میخوریم.
آنا بالا پایین پرید و گفت : پیتزا بخوریم.
روی صندلی های سالن نشستیم. هوای سرد سالن خالی،باعث میشد بلرزم. نور خورشید از پنجره ی کوچیک بالای سالن به داخل میتابید. نور روی پوست دست و سینه ی بهادر می افتاد که باعث میشد دانه های ع×ر×ق روی آن ها بدرخشد. بهادر چند قدمی عقب رفت. موهایش در نور طلایی شد و این آفتاب لعنتی کمر بسته بود تا چشمانم را به بهادر بدوزم. نه قلبم تند می تپید و نه در دلم رخت میشستند. من آرام بودم. بعد از مدت ها آرام و بدون تظاهر به خوب بودن،نشسته بودم و به کسی نگاه میکردم که بسیار از درون میشناختمش.
او چطور؟ مرا همینقدر از درون میشناسد؟
در من چیزی رخ داده که او نمی فهمد. باید میگفتم؟حالا که حسی قدیمی دوباره دارد از سر میگیرد،وقتش رسیده این حقیقت را بگویم یا نه؟
اگر می گفتم چه میشد؟اگر نمی گفتم چه؟ دوباره بازگشتند. همان فکر های وحشتناک و تصاویری از گذشته که پاک نشدنی اند. چند لکه رنگ قرمز روی دستم پیدا بود. مثل خون قربانی که روی دست یک قاتل ریخته بود.روی دستم رو پوشوندم.
آنا خوابش گرفت و سرش رو روی پام گذاشت. چشم هاش بسته و مژه هاش رو آروم روی هم گذاشته بود. قفسه ی سینه اش بالا و پایین می رفت و صدای نفس هایش باعث شد اشک در چشمم بجوشد. من چطور دلم اومد؟
چشمام رو بستم. بلکه کمی دور بشم از این گذشته ای که روح و روانم رو هدف گرفته بود.
تمرین تموم شد. با صدای بهادر،چشم هام رو باز کردم. بهادر پالتوش رو پوشید و آنا رو که هنوز خواب بود،بغل کرد و گفت : بریم پیتزا بخوریم.
بهادر به چهره ی گرفته ام نگاه کرد و گفت : ریحون خوبی؟
_آره،بریم.
تو رستوران،بهادر دستمال کاغذی رو زیر دست آنا گذاشت و بهش گفت : دست هات رو بذار روی این که کثیف نشن.
به لبخند بهادر که باعث میشد من هم لبخند بزنم،نگاه کردم و گفتم : چیشده انقدر خوشحالی؟
_چیزی نشده.وقتی بعد از تمرین که خسته ام،با کسایی که دوستشون دارم غذا میخورم،خوشحال میشم.
_اوهوم...خیلی خوبه کنار آدمایی هستی که دوستشون داری.
لکه ی قرمز رنگ دستم رو که الان خشک شده بود،با انگشتم پاک کردم. بعد از ناهار و دور کوتاهی با ماشین،مامان آنا اومد دنبالش. آنا رو بغل کرد و گفت : دستت درد نکنه خانم طهماسبی خیلی زحمت دادم بهت.
_ خواهش میکنم عزیزم.
وقتی در ماشین رو می بست،رو به بهادر گفت : همسرتون خیلی ماهه قدرش رو بدونید.
بهادر خندید و گفت : حتما
وقتی در رو بستم،گفتم : بنده خدا دچار سو تفاهم شد!
صداش رو صاف کرد و گفت : هوا سرد شده.
شوخی یا خنده نکردم بلکه من هم درباره ی سرمای هوا حرف زدم. دلم کمی شور میزد. نمیخواستم برم خونه،پس به بهادر گفتم : دوست ندارم فعلا برم خونه.
_ دوست داری کجا بریم؟
_بام تهران
بام تهران،مثل همیشه شلوغ بود. انبوه آدم هایی که از این بالا خیره به شهر زیر پایشان،داستان هایشان را در هر نقطه از آن مرور میکردند.
بهادر با دوتا لیوان کاغذی چای سمتم اومد. گفت : کجا بشینیم؟
_بریم روی همون نیمکتی بشینیم که شب پر مخاطره ای رو قبلش گذروندیم.
چشم های بهادر برق زد. شاید اگه دستم رو روی سینه اش میگذاشتم،قلبش داشت تند میزد.
گفت : باشه
نیمکت خالی بود. نشستیم و من دستم رو دور لیوان حلقه کردم.
بهادر گفت : این جا رو دوست دارم.
_منم...ای کاش...
میخواستم بگم "ای کاش میشد گذشته رو پاک کرد. ای کاش میشد حقیقت رو بدون ترس بهت گفت."
_ ای کاش چی؟
دستام از سرما کرخت شده بودند.
_میگم ای کاش دستکش پوشیده بودم.
بهادر جیب هاش رو گشت و گفت : من دستکش دارم.
دستکش های بهادر رو دستم کردم. گرما کم کم به انگشت هام برگشتند. سکوت برقرار بود. سکوتی که در انتها نیاز داشت با حرف مهمی شکسته شود.
تا خواستم حرفی بزنم،گوشیم زنگ خورد.
مامان بود. جواب دادم که مامان با لحنی نگران و آشفته حالم رو پرسید.
گفتم : چیزی شده مامان؟حالت خوبه؟
_آره...کی میای خونه مادر؟
گفتم : الان راه میوفتم.
_ پس زودتر بیا،خداحافظ.
بالاخره به خونه رسیدیم. بهادر سرکوچه نگه داشت.
جلوی در،مردی ایستاده بود با پالتوی بلند.مامان هم جلوی در ایستاده بود.
اون مرد پشتش به من بود. اما آشنا به نظر میومد.
پیاده شدم. جلو و جلوتر رفتم. برای لحظه ای قلبم فرو ریخت.
اون...خواستم حرکتی کنم اما قفل شده بودم. برگشت. صورتش رو دیدم. خودش بود. پرهام!
قلبم متوجه شد که باید به سرعت نور بتپد. چشمانم سیاهی رفتند و خوردم زمین.
بهادر و مامان سمتم دویدند.
به زمین قفل شده بودم و پاهام در مقابل تلاشهای مامان و بهادر برای بلند کردنم،مقاومت میکردند.
پرهام با چشمهای قرمز و گود افتاده،لبهاش رو تکون داد و اسمم رو صدا زد.
بغضم ترکید. به سمتش حمله ور شدم و یقهاش رو گرفتم.
_اسم منو روی دهن کثیفت نیار. اینجا چیکار میکنی؟ برو گمشو بی وجود دروغگو!
مامان روبروم ایستاد و گفت : آروم باش ریحانه بهش گفتم بره گورش رو گم کنه اما گفت تا باهات حرف نزنه نمیره. تو رو خدا نفس بکش.آروم باش!
مامان باهام حرف میزد اما من چشمم به پرهام بود که قلبم رو از نفرت میسوزوند.
نباید برمیگشت. نباید دوباره میدیدمش. اون هم زمانی که داشت از ذهنم محو میشد.
بیشتر گریه سر دارم. مامان من رو در آغوش گرفت.
گفتم : مامان من رو ببر خونه نمیخوام ببینم. نمیخوام چشمم بهش بیفته.
"پرهام"
چشماش رو بست تا من رو نبینه. این لحظه بیشتر از همیشه از خودم متنفر شدم. رفت داخل و پاهای میخ شده ی من که این همه راه رو اومده بود تا دنبالش بگرده،به سمتش حرکت نکردند.
اون چشمهای پر از انزجار وجودم رو ریشه ریشه میکردند.
میخواستم حرف بزنم. میخواستم بگم با هزار بدبختی پیدات کردم.دنبال فرصت دوباره اومدم. اما گندی که زده بودم خیلی بزرگتر از این حرفها بود.
من دیگه تو ذهن و قلب ریحانه جایی نداشتم.
سرم رو چرخوندم. پسری قد بلند که دستهاش رو در جیبش فرو برده بود، به من نگاه میکرد.
از سرتاپا براندازش کردم. چشمهام از بیخوابیهای اخیر میسوخت.
همین که چشمهام رو لحظهای روی هم گذاشتم،اون پسر یقه ی من رو چسبید.
به عقب هل خوردم. گفتم : چیکار میکنی؟
_تو پرهامی؟
سعی داشتم مشتش رو از یقهام رها کنم،اما نتونستم.
گفتم : ولم کن روانی!
_من روانیم یا تو؟
داد زدم : تو هیچی نمیدونی ولم کن.
_اگه هیچی هم ندونم این رو خوب میدونم که ریحانه قبلاً اینجوری نبود. انقدر پر از درد و خشم نبود!
_یقهام رو ول کن.
_اگه نکنم چه غلطی میخوای بکنی؟
به مشتش چنگ انداختم.
به خودش اومد و دستش رو رها کرد. تنم از حقارت و خشم میلرزید.
گفت : باهاش چیکار کردی؟
_من کاری نکردم فقط نمیدونستم...
جلو اومد و گفت : چیو نمیدونستی؟ نمیدونستی دوسش داری یا نه؟ یا نمیدونستی که الکی یکی رو عاشق خودت نکنی؟
_نمیدونستم حامله بوده...
سرم رو انداختم پایین. صدایی از اون پسر نشنیدم.
به محض اینکه سرم رو بالا دادم. جلوی موهام رو محکم گرفت.
آروم گفت : چی؟!
_من نمیدونستم ازم حامله بوده. نمیدونستم بعد از کات بچه رو سقط کرده.
_تو چی میگی؟
_من بدبخت رو ول کن لعنتی!
سرم رو عقب کشیدم تا موهام رو رها کنه اما محکمتر بهشون چنگ انداخت و سرم رو جلو آورد.
سیلی به صورتم زد که پوستم رو سوزوند.
این سیلی رو ریحانه باید به من میزد.
بدون اینکه واکنشی نشون بدم،فقط خودم رو رها کردم و روی زمین افتادم.
"بهادر"
از پرهام دور شدم.خشم و بهت هر دو خونم رو به جوش میآوردند.
نمیتونستم این کلمات رو باور کنم. نمیخواستم باور کنم.
مدام تکرار میکردم "نه این امکان نداره!"
اما از طرفی حقیقت به صورتم سیلی میزد و باعث میشد اطراف چشمهام و گوشهام داغ بشن و بخوام به صورت این مرتیکه ی لجن مشت بزنم.
گوشیم زنگ خورد.خانم طهماسبی بود.
_بله خانم؟
_بهادر قبل از اینکه آقای طهماسبی خبردار بشه بردار این پسره رو ببر.بگو ریحانه نمیخواد باهات حرف بزنه.
_باشه...فقط خانم؟
مکث کردم.زبونم نمیچرخید. اما بالاخره بازدم سنگینم رو بیرون دادم و گفتم : این پسره یه چیزی میگه. داره دروغ میگه دیگه مگه نه؟
خانم طهماسبی نفس عمیقی کشید و سکوت کرد. سکوتی که از بلندترین فریادها هم بلندتر بود.
گفت : فقط ببرش.
تماس رو قطع کردم. با اینکه پاهام هر کدوم اندازه ی یک تن شده بودند و رغبت به حرکت نداشتند،حرکت کردم.
به سختی آرامشم رو حفظ کردم.
دستم رو به سمت پرهام دراز کردم و بلندش کردم.
گفتم : میبرمت همون جایی که ازش اومدی.
گفت : من اومدم با ریحانه حرف بزنم.
_ریحانه خانم نمیخواد باهات حرف بزنه.
_من از اون طرف دنیا نکوبیدم بیام اینجا که کلفتشون بهم بگه باهاش حرف بزنم یا نه.
دستم رو مشت کردم. هر لحظه ممکن بود بکوبونم تو صورتش.
در باز شد.ریحانه با چهره ای اندوهناک جلوی در ایستاد.
خانم طهماسبی دنبالش دوید.
ریحانه گفت : بهادر ولش کن.
مبهوت بهش خیره شدم که گفت : میخوام باهاش حرف بزنم.
خانم طهماسبی شونههای ریحانه رو گرفت و سمت خودش برگردوند. گفت : آخه چرا خودت رو اذیت میکنی؟ به خدا بابا بیاد اینو ببینه خونش رو حلال میکنه.
_نترس طول نمیکشه. اگه بابا اومد و اون هنوز اینجا بود اشکال نداره خونش حلاله. بیارش تو. بهادر خودتم بشین و گوش کن.
گفتم : من؟!
گفت: نمیخوام در موردم یک جور دیگه فکر کنی.
"ریحانه"
پرهام نشست روی صندلی داخل آلاچیق.
مامان و بهادر کنارم و من روبروی پرهام نشستم.
قرص آرام بخش زیر زبونم بود و با ناخنهام پوست دستم رو میخراشیدم.
با این حال صدام رو پایین آوردم و به پرهام گفتم : بگو.
پرهام سر جاش عقب رفت. با همیشه فرق داشت. شاید به خاطر اینکه این بار قدرتی برای توجیه نداشت.
گفت : من...وقتی جدا شدیم فهمیدم حاملهای...کلی پرسیدم و گشتم تا پیدات کردم. من خودم رو نمیبخشم. میخوام... میخوام بهم فرصت دوباره بدی. نتونستم با هیچکس جور بشم.نمیتونستم با کس دیگهای غیر از تو باشم.
گفتم : تو عذاب وجدان نداری پرهام.
_ بیشتر از همیشه عذاب وجدان دارم.
_نه...تو هیچی رو حس نمیکنی.هیچ وقت نتونستی و نخواستی چیزی رو جز غرور و خودخواهی حس کنی. از فرانسه تا اینجا اومدی که همون احمق قدیمی رو ملاقات کنی و دوباره با ابراز پشیمونی و دو تا معذرت خواهی برگردی به همون آدمی که زود فراموش میکرد و میبخشید. اما این دفعه اینطوری نیست. من دردی رو کشیدم که هر روز برای کم کردنش از روحم و ذهنم مایه میذارم.تو یک موجود زنده رو نکشتی. تو فقط لذت خواستی و منم رضایت تو رو. منم هنوز خودم رو نبخشیدم. اما میدونم تو لیاقت من و دخترهای قبل و بعد از من رو نداری. تو فقط لذت ج×ن×س×ی رو میبینی پرهام! تو نمیتونی من رو که با چه جون کشیدنی ادامه دادم،بفهمی.هیچ فرصتی برای تو نیست. امیدوارم دنیا بهت فرصت درست شدن بده.
پرهام گفت : من رو ببخش.
اشک از چشمام راه خودش رو پیدا کرد. گفتم : من بچهام رو کشتم. اونا درش آوردن و تو یک لیوان پلاستیکی،اعضای جدا شدهاش رو ریختند.ولی تو اونجا نبودی. میدونی کجا بودی؟ تو پارتیهات بودی و م×س×ت و سرخوش برمیگشتی خونت.
هقهق کردم. انگار حجم عظیمی از حرفهای کهنه رو مثل کرمهای بزرگ از روی رنج بالا میآوردم.
پرهام دهانش رو مثل ماهی بیرون پریده از آب، برای گفتن حرفی باز و بسته کرد. اما هیچ حرفی ازش بیرون نیومد.
گفتم : حالا هم گورت رو گم کن تا خودم خاکت نکردم!
پرهام بلند شد.بدون هیچ چیزی برای گفتن،از آلاچیق بیرون رفت.
مامان با گریه سرم رو در آغوش گرفت و بهادر با سکوت من رو همراهی کرد.
تا غروب همونجا توی آلاچیق نشستم.
شام و داروهام رو همین بیرون خوردم.
پتوی مسافرتی رو به خودم چسبوندم و باز تو دریای بیکران بیحسی غرق شدم.
_خیلی سرده!
چشمام رو از روی هم برداشتم.
بهادر نشست و گفت : چرا نمیری داخل خونه؟
_حال ندارم.شاید حتی امشب اینجا بخوابم.
_اون موقع باید فرداش تا گردن بری زیر پتو و دارو بخوری.
_بردیش؟
_آره
_مطمئن شدی که رفت؟
_آره...گفت دیگه برنمیگرده.
سکوتی برای چند لحظه برقرار شد. سکوت رو شکست و گفت : نمیدونستم انقدر سختی کشیدی.حق دختر شادی مثل تو این نبود.
گفتم : زندگی همینه.به هر حال این اتفاق ها برای من افتاد.به هر حال تو هم فهمیدی.
_چرا زودتر بهم نگفتی؟
_نمیخواستم تصویر بچگی بینمون رو خراب کنم.
_خراب نمیشد.
_حالا چی؟اصلاً چه فرقی داره؟به هر حال هیچی مثل قبل نمیشه.
_یعنی تو نمیخوای؟ نمیخوای به قولت عمل کنی؟
_هیچی نگو.حداقل الان...
بهادر کلافه شد. دستش رو تو موهاش کشید و گفت : چرا نمیذاری هیچ وقت در موردش حرف بزنم؟ همیشه دوست داری هم داشته باشمت هم نه؟ من همیشه با تو،تو دوراهی گیر کردم.
_پس چرا خودتو از این دوراهی خلاص نکردی؟ چرا بیخیالم نشدی؟
_نمیتونستم. همیشه دوستت داشتم.پای قولمم موندم برخلاف تو. بهم گفتی به کسی دل نبند اما خودت رفتی و...
حرفش رو خورد. از جا بلند شد و گفت : شاید واقعاً تو درست میگی.باید بیخیالت بشم. شب بخیر.
به رفتنش نگاه کردم. اون قدر به رد جایی که نشسته بود، نگاه کردم که پلک هام خسته شدند و روی هم رفتند.
ساعت سه صبح بود. هوا یخ و گرگ و میش بود.
رفتم داخل خونه. تیک تاک ساعت بلندترین صدای خونه بود.
رفتم طبقه ی بالا،به اتاق مامان و بابا.
جفتشون خواب بودند. به چهرههاشون نگاه کردم.
تمام زندگیم براشون نگرانی به بار آورده بودم و اونها همیشه بیقید و شرط دوستم داشتند. با همون پتوی دور شونههام به اتاقم رفتم.
چمدونم رو جمع کردم. لباسهام،قلم موهام و رنگهام رو برداشتم.
کاغذی از دفترچهام جدا کردم و یادداشتی نوشتم.
" مامان بابای عزیزم من میرم ویلای رشت.چند وقتی میخوام اونجا بمونم. دلم برای دوستهایی که اونجا دارم تنگ شده. میرم چند تا نقاشی از دریا و شالیزار بکشم. آموزشگاه نقاشی رو هم برای مدتی تعطیل میکنم. نگرانم نباشید این بچه روباه مواظب خودش هست. دوستتون دارم...خداحافظ"
یادداشت رو کنار میز تخت مامان و بابا گذاشتم.
بدون سر و صدا از خونه بیرون رفتم و با اولین اتوبوس،تهران رو ترک کردم.
آن روز رسید. روزی که تمام هفته میخواستم نرسه و ریحانه به فرانسه نره.
اگه میتونستم،عقربه های زمان رو میکشیدم عقب. عقب به شبی که رفتیم بام تهران. به اولین روزی که دیدمش. به روز هایی که از مدرسه میرفتم دنبالش. اما زمان به من بی اعتنا بود.
به دیوار تکیه داده بودم. غروب بود و ریحانه داشت با کمک باباش،چمدونهاش رو توی ماشین میگذاشت.
صدای مامان رو شنیدم که گفت : نمیدونم این بهادر کجا موند. اگه اینجا بود لازم نبود شما چمدونها رو بردارید.
آقای طهماسبی گفت : اشکالی نداره.
خودم رو بیشتر پنهون کردم.گوشی کوچیک و درب و داغونم توی جیبم لرزید.
ریحانه پیام داده بود "میدونم کجایی"
نوشتم "پس چرا نمیای؟"
"هولم نکن دارم دزدکی جیم میشم."
ریحانه بالاخره پیداش شد. گفتم :خیلی وقته منتظرم!
ریحانه دست ع×ر×ق کرده ام رو گرفت. رفتیم داخل آلاچیق. شاخههای پیچ خورده دور آلاچیق رو گرفته بودند و تقریباً از بیرون دید نداشت.
بغضم رو برای هزارمین بار قورت دادم.
ریحانه روی پنجه ی پا بلند شد.دستاش رو دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد.
بیشتر از این طاقت نیاوردم. درحالی که سرم رو در گردنش فرو برده بودم،گریه سر دادم. ریحانه سرم رو نوازش کرد و گفت : من دوباره میام.ما مال همدیگهایم بهادر. قول بده عاشق کس دیگهای نشی.منم نمیشم.قول بده.
_قول میدم.
سالها از اون قول میگذره و حالا من اینجا تو آلاچیق به شاخه هایی نگاه میکنم که از برگ خالی اند.
سه هفته ای میشد که ریحانه رفته بود رشت.
به ساعتم نگاه کردم. چند ساعت دیگه مسابقه داشتم.شور و هیجانی نبود.انگار تمام اون ها رو داشتم خرج احساساتی دیگر میکردم که به ریحانه مربوط میشدند؛دلتنگی،انتظار،با شالودهای از بیقراری.
در حقم جفا شده بود. سالها پای یک قول ایستادم اما در نهایت به هیچ و پوچ ختم شد. رفتم داخل خونه و زیر دوش به قطرات سرد آب که روی سرم میریختند و از شونهها و گردنم به پایین غل میخوردند،خیره شدم. حرف زدن با خودم رو از سر گرفتم.
من چرا نتونستم ذهن ریحانه رو از افسردگیش جدا کنم؟چرا ریحانه زودتر بهم نگفت چه اتفاقی براش افتاده بوده؟ اگه ریحانه من رو دوست نداره پس تمام اون نگاهها و لبخندها،اون حرفهای دلگرم کننده که درون شوخی هاش جا گرفته بودند، چی؟
دوباره همون حس سراغم اومد. گرم شدن گوشها و دور چشم هام و در ادامه اشک سمجی که راه خودش رو پیدا کرد.
از حموم بیرون اومدم و با حوله روی صندلی نشستم. مامان لیوان شیر داغ رو مقابلم گذاشت و گفت : بخور پسر ضعیف شدی. انگار نه انگار دو سه ساعت دیگه مسابقه داری.
_مامان؟
_جان مامان؟
_اگه ریحانه نمیخواست به قولش عمل کنه پس چرا اصلاً قول داد؟
_ بهادر ول کن اون حرف های بچگی رو. ریحانه که نمیتونه سر یک قولی که تو نوجوونی داده تا قیامت بمونه که! شیرت رو بخور.دیگه هم به ریحانه فکر نکن.
ای کاش وقتی مامان این حرف رو میزد،به همین آسونی فکر هم از سرم بیرون میپرید.
بعد از ظهر از راه رسید و من خودم رو جلوی در سالن ورزشی یافتم. با خودم گفتم "همین که برم داخل و هیاهو هارو بشنوم،افکارم رو بین صداها گم میکنم."
داخل شدم.
حرارتی که از نفسهای تماشاچیان برمیخاست،سالن رو گرم کرده بود.
_بهادر؟
مربی بود که صدام کرد. گفتم : سلام ببخشید یکم دیر رسیدم.
_یکم دیر رسیدی؟تو کجایی پسر؟گوشیت سایلنته؟ پاره شدم از بس بهت زنگ زدم! یکم فکرتو به کار نمیندازی که بابا مسابقه دارم باید یکم زودتر برم؟فکر نمیکنی کاپیتانی؟
به رگهای قرمز چشم مربی نگاه کردم و سعی کردم چیزی نگم که بیشتر از این عصبانیش کنه.
لباسهام رو عوض کردم و بطری آب رو سر کشیدم.
"تو روز مسابقه میشینم جلو تلوزیون تشویقت میکنم.خلاصه از الان بدون که حسابی برات جیغ و داد میکنم."
سرم رو تکون دادم تا حرفهای ریحانه ازش بیرون بریزه.
مربی آخرین توصیهها رو تو رختکن داد زد.
_امشب به هیچی جز مسابقه فکر نمیکنید. به جز توپ و حریف های رو مختون به هیچ چیز دیگهای نگاه نمیکنید.
با سوت داور و صداهای کر کننده تشویق،بازی شروع شد.
تیم ما شروع کننده ی بازی بود. توپ رو روی دستم بالا بردم. نورافکنها چشمم رو زدن. نفسم رو حبس کردم و با بیرون دادن نفسم،توپ رو به زمین حریف پرتاب کردم.
"نمیخواستم تصویر بچگی بینمون رو خراب کنم."
حمله ی تیم حریف جلو اومد.
"حالا چی؟اصلا چه فرقی داره؟به هر حال هیچی مثل قبل نمیشه."
توپ از بالای تور چرخید و روی زمین ما فرود اومد.
یک هیچ به نفع حریف.
مربی داد زد : بهادر کجایی؟!
یک نفر از بین تماشاچیها فریاد زد : بازی رو الکی گرفتی؟
خونم جوشید. سرم رو دادم بالا و دوباره توپ رو پرتاب کردم.
دونه های درشت ع×ر×ق از حرارت،روی بدنم غل میخوردند.
"پس چرا خودتو از این دوراهی خلاص نکردی؟ چرا بیخیالم نشدی؟"
ساعد محکمی به توپ زدم. توپ پرواز کرد و با شدت به زمین حریف خورد.
ست اول بیست و پنج_ بیست و سه به نفع ما تموم شد.
مربی دستهاش رو دور گردنم گذاشت و گفت : بهادر اگه نیمه ی اول به نفع ما نمیشد،دهنتو سرویس میکردم. پس خوب گوش کن ببین چی میگم. از روز اول که اومدی پیشم و والیبال رو شروع کردی تا وقتی که سرگروهت کردم،یک نوع کله خری تو صورتت دیدم که گفتم این پسر هیچوقت کم نمیاره. اگه چیزی که میخواد اون سر دنیا هم باشه،براش خطر میکنه.براش میجنگه.تا وقتی هم به دستش نیاره بیخیال نمیشه!
دندونهام رو روی هم فشردم.قلبم جنون آمیز میتپید.
گفتم : بیخیال نمیشم!
بازی تموم شد و ما برنده شدیم. شب که به خونه برگشتم، مامان شام تدارک دیده بود و ننه جان رو هم دعوت کرده بود.
مامان بغلم کرد و گفت : قربون پسر قهرمانم برم من.
خندیدم و گفتم : اگه به خاطر اون لیوان شیر نبود الان قهرمان نبودم!
ننه جان گفت : با این جایزه ی برنده شدنت بیا برو داماد شو دیگه.
مامان گفت : بذار بره مسافرت ،کلی آدم دیگه ببینه. یکم دنیا دیدهتر بشه. هر موقع خودش خواست، ازدواج میکنه.
ننه جان سر تکون داد و گفت : خدا شوهرم رو بیامرزه. وقتی همسن بهادر بود پنج تا بچه قد و نیم قد داشتیم.
مامان که حالا حالا ها نمیتونست بحث مورد علاقه ی ننه جان رو منحرف کنه،برام برنج کشید.
گفتم : ننه جان من ازدواج میکنم. خیالت راحت.
_د آخه کِی؟ وقتی منو ننت افتادیم مردیم؟
_خدا نکنه!
_ خدا چی چیو نکنه؟ اوناهاش اون بابای خدابیامرزت که از تو عکس چشاشو زده به تو داره بهت میگه هرچه زودتر دوماد شو پسر!
به عکس بابا نگاه کردم و گفتم : چطوری از چشم هاش خوندی؟
ننه جان دستش رو گذاشت روی چشم هاش و گفت : منم همین روزا میرم پیش پسرم بعد بهم میگه مامان بتول تو واسه پسر کج راضیه خانوم عروس پیدا کردی واسه این شاه پسر من پیدا نکردی؟
مامان گفت : ننه جان چرا شب برنده شدن این بچه از این حرف ها میزنی؟
با لپ های پر گفتم : فردا اقدام میکنم.
مامان با تعجب گفت : چی؟با یکی آشنا شدی؟
ننه جان گفت : الهی بگردمت پسر. بگو خونشون کجاست برام با ننه اش حرف بزنم.
گفتم : یکم آروم باشیم صدای بهم خوردن قاشق و چنگال های مامان باباشو میشنوید.
صبح فردا آماده شدم برای از سر گرفتن کار. با موهای شونه شده،صورت اصلاح شده و با لباسهای اتو شده،از خونه بیرون اومدم.
آقای طهماسبی،بیرون روی صندلی نشسته بود. گفتم : سلام
_سلام پیروزی مبارک!
_ممنون
وقتی حرف دیگهای نشنیدم،گفتم ؛ آقا دیرتون نمیشه؟
گفت : فکر رهام نمیکنه.
_میخواید با هم فکر کنیم؟
آقای طهماسبی لبخندی زد و به صندلی کنارش اشاره کرد که بشینم.
بعد از چند دقیقه ای سکوت،آقای طهماسبی گفت : عذاب وجدان دارم.
_چرا؟
_برای ریحانه کم گذاشتم. باید بیشتر کنارش میبودم.خیلی وقت ها بهش گوش ندادم. وقتی باهام حرف میزد برای از سر باز کردنش میسپردمش به مامانش. این باعث شد مامانش همیشه حساس و نگران باشه. همین شد که ریحانه رو از خونه روند.ریحانه کلافه شده بود. خسته شده بود.
انگار حرصی و عصبی شده بود. اگه بهش سخت نمیگرفتیم شاید نمیرفت و...
آقای طهماسبی ادامه ی حرفش رو با بازدمش به هوا فرستاد.
گفتم : ریحانه...
مکث کردم. تردید داشتم اما صدای بلندی تو سرم گفت "بیخیال نمیشم."
_ریحانه کاملترین دختریه که دیدم. از بچگی تحسینش میکردم.خیلی از هدفهای من به دست ریحانه ساخته شدند. وقتی که فکر میکردم برای خودم رویا و آرزو ندارم، ریحانه الهام بخش من میشد. اون خیلی خوب میتونه در هر شرایطی از پس خودش بر بیاد. شما براش به اندازه ی یک خانواده ی دلسوز بودید و حالا میخوام...
نفسم رو رها کردم.
_میخوام ریحانه رو بسپارید به من!
آقای طهماسبی بهم خیره شده بود و من باز هم ادامه دادم : ببخشید آقا ولی من ریحانه رو دوست دارم. اگه اخراجم هم کنید بازم دوسش دارم.اگه همین الان هم بزنید تو گوشم بازم دوسش دارم.
با وجود هر اشتباهی که تو گذشته داشته،بازم دوسش دارم. نمیتونم دست از محبت کردن بهش بردارم. عقلم کاملا سرجاشه و از همیشه هوشیار ترم. پس لطفا...لطفا بذارید باهاش ازدواج کنم. قول میدم خوشبختش کنم.
آقا با دهان نیمه باز بهم خیره شده بود.
دستش رو آورد بالا. فکر کردم میخواد من رو بزنه اما دستش رو گذاشت روی شونه ام و بهم لبخند زد.
لبخندی که جسارت و امید دوباره ای بهم داد.
قسمت دوازدهم : بچه روباه ها
در میانه ی جنگل ایستادهام.
از دختران و زنان دیگر ییلاق جدا شدم و با کتاب شعر در دستم که از دختر دست فروشی خریدم،اینجا بین درختانی که شاخههایشان در هم فرو رفته اند،این شعر را تکرار و تکرار و تکرار میکنم.
بازگردد عاقبت آن در؟بلی
رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ؟بلی
بشکفد آن شاخههای تر؟بلی
ساقی ما یاد این مستان کند،بار دیگر با می و ساغر؟بلی
این سر مخمور اندیشه پرست،م×س×ت گردد زان می احمر؟بلی
من خموش کردم ولیکن در دلم، تا ابد روید نی و شکر؟بلی
اسم مولانا زیر شعر و اشک در چشمان من،درخشید.
آسمان با رعد و برق لرزید.
باران بارید. اما من هنوز همانجا ایستاده بودم.
صدایی آشنا اسمم را صدا زد.
_ریحون؟
برگشتم و چشمم به چهرهاش افتاد.
همان قامت بلند و چشمهای تیره،محصور زیر مژههای بلند.
باران از موهایش میچکید و به زیر چانهاش راه پیدا میکرد.
گفت : بازی رو برنده شدیم.
گفتم : میدونم.
گفت : به افتخارش میخوایم جشن بگیریم.منم یک همراه میخوام.
لبخند به لبم نشست.
اسمش رو به زبون آوردم و ناگهان متوجه شدم این اسم سالهاست که در قلبم ریشه دوانده.
گفتم : بهادر...تو که گفتی بیخیالم میشی.
سمتم دوید. به من که رسید،من رو در بین بازوانش گرفت.
تن من در حصار دستها و قلبم نزدیک قلب مردی بود که بارها بهش بیتوجه بودم.
بهادر سرش رو کج کرد و در گوشم گفت : هیچ وقت بیخیالت نمیشم بچه روباه!