اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه رمان انتقام در سپیده دم | سحر میرغفوری

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
  4. دلهره‌‌آور(هیجانی)
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان : انتقام در سپیده دم
ژانر : عاشقانه،انتقامی،مافیایی،ارباب رعیتی
نام نویسنده : سحر میرغفوری

خلاصه:

تیام، خدمتکار ۱۹ ساله عمارت مافیایی "آزادگان"، از گذشته‌ای ربوده‌شده‌اش بی‌خبر است. پدرش، رئیس مافیای رقیب، او را می‌جوید. عشقی ممنوع و خطرناک با شاهین، پسر جاه‌طلب صاحب عمارت، شکل می‌گیرد، اما راز گذشته تیام، در روز عقد، حقیقتی تکان‌دهنده را آشکار می‌کند و جان او را در خطر می‌اندازد.

مقدمه:

تیام، خدمتکار جوان و مظلوم عمارت مافیایی آزادگان، از هویتی ربوده‌شده و اسرارآمیز بی‌خبر است. پدرش، رهبر مافیای رقیب، با شکار او به دنبال انتقام است. عشقی ممنوع و خطرناک با شاهین، پسر جاه‌طلب صاحب عمارت، آتش می‌گیرد، اما رازی که در گذشته تیام پنهان است، در آستانه‌ی عقد، حقیقتی تکان‌دهنده را آشکار می‌کند و سرنوشت او را در معرض خطر قرار می‌دهد. آیا تیام می‌تواند گذشته‌ی تاریکش را فاش کند و از چنگال پدر و رقیب خطرناک خود بگریزد؟ آیا عشق ممنوعه‌ی او سرنوشتشان را رقم می‌زند یا به نابودی می‌انجامد؟
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت اول
مشغول مرتب کردن اتاقم بودم که صدای ملایمی به گوشم رسید. کسی در می‌زد.
گفتم:
_ بفرمایید.
در باز شد و ریا، یکی از خدمتکارهای عمارت و همچین دوست صمیمی‌ام، وارد شد.
_سلام، صبح به خیر تیام.
با لبخندی دوستانه پاسخ دادم:
_سلام، صبح تو هم به خیر. این موقع صبح بیرون بودی؟
نگاهی به وسایلی که در دست داشت انداختم.
_بله، رفتم چند وسیله از مغازه تهیه کنم. راستی...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
_باید هر چه زودتر به سالن اصلی برویم. خانم بزرگ با ما کاری داره انگار.
کمی کنکجاو شدم که ببینم قضیه چی هست.
_باشه، الان آماده می‌شم.
به سرعت وسایل باقی‌مانده را مرتب کردم، لباس‌های کارم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم. ریا بیرون در منتظرم بود. با هم به سمت سالن اصلی به راه افتادیم.
وقتی رسیدیم، با منظره‌ای مواجه شدیم تعداد زیادی از خدمتکارها در سالن جمع شده بودند و خانم بزرگ مشغول صحبت با آن‌ها بود. با دیدن من، لبخند گرمی بر لبانش نقش بست و گفت:
_خب، مثل اینکه همگی حاضر هستید. می‌خواستم مختصراً توضیح دهم. امشب جشنی داریم؛ نوه‌ی عزیزم داره برمیگرده و می‌خوام عمارت را به بهترین نحو برای استقبال از او آماده کنید.
خدمتکارها چشمی گفتن و به سمت انبار رفتند تا لوازم مورد نیاز را بردارند. خواستم به دنبالشان بروم که صدای خانم بزرگ مرا متوقف کرد.
_تیام، تو دنبال من بیا. با تو کاری دارم.
زیر لب "چشم" گفتم و به سوی خانم بزرگ رفتم.
_ببخشید با من کاری داشتید؟
لبخندی زد و گفت:
_تیام، نیازی نیست تو به نظافت عمارت بپردازی. دنبالم بیا تا بهت بگم امروز چه کاری داری.
دوباره "چشم" گفتم و به دنبال خانم بزرگ به راه افتادم. کنجکاوی‌ام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. از پله‌های عمارت بالا رفتیم و به طبقه‌ی دوم رسیدیم.
خانم بزرگ جلوی اتاقی با دری به رنگ مشکی ایستاد، کلیدی چرخاند و در را باز کرد و وارد شد. من نیز پشت سرش وارد اتاق شدم.
خانم بزرگ شروع به صحبت کرد:
_تیام، اینجا اتاق نوه‌ام است. امشب می‌رسد. از تو می‌خواهم تا قبل از رسیدنش، این اتاق را به خوبی تمیز کنی. این تنها کار تو برای امروز است. بعدش تمام کردن کارت میتونی داخل جشن شرکت کنی."
از این پیشنهاد خانم بزرگ بسیار متعجب شدم. هیچ یک از خدمتکارها اجازه شرکت در جشن‌ها را نداشتند، اما من الان دعوت شدم ؛
خانم بزرگ ادامه داد:
_تیام، می‌دانم در ذهنت چه می‌گذره، اما به یاد داشته باش که تو از بچگی در این عمارت بزرگ شده‌ای، در برابر چشمان من قد کشیده‌ای. تو مانند دخترم هستی. پس نیازی به تعجب نیست. .
با شنیدن سخنان خانم بزرگ، اشک در چشمانم حلقه زد. خانم بزرگ مرا در آغوش گرفت و گفت:
_عزیزم...
پس از لحظاتی از آغوشش جدا شدم که گفت:
_من به پایین می‌رم نیازی نیست پایین بیای یکی رو می‌فرستم تا وسایل نظافت رو برات بیاره.
تشکری از خانم کردم ؛نگاهی به اتاق انداختم اتاق بزرگی بود بعید میدونستم بتونم زود تمومش کنم بعدش داخل جشن هم شرکت کنم.
بعدش با خودم گفتم تیام اصلا بخوای داخل جشن هم شرکتی کنی اصلا لباس مناسبی برای جشن داری ؟
 
آخرین ویرایش:
پارت دوم

بی‌خیال فکر به آن موضوع شدم و سعی کردم ذهنم را از درگیری با آن رها کنم. منتظر ماندم تا کسی لوازم نظافت را بیاورد. حدود ده دقیقه‌ای گذشته بود و داشتم کم‌کم کلافه می‌شدم. با خودم فکر می‌کردم چرا انقدر طول کشیده؟ شاید فراموش کرده‌اند؟ یا شاید هم کسی پیدا نشده که این کار را انجام دهد.
بالاخره در باز شد و کیان وارد اتاق شد. کیان پسر کوچک ارباب این عمارت بود؛ در واقع فکر کنم فردی که قرار بود بیاید، برادر کیان باشد.
کیان با خنده گفت:
_توی هپروتی، تیام!
با صداش رشته‌ی افکارم پاره شد و از جا پریدم. گفتم:
_ببخشید، حواسم نبود.
لوازم را ازش گرفتم و تشکر کردم. کیان با لحنی بازیگوش گفت:
_کمک خواستی هستم‌ها!
خندیدم و گفتم:
_مطمئنی بعد از کمک به من، مامانت می‌ذاره داخل عمارت بمونم؟
کیان شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: _اگه مامانم بدونه به خواست خودم بود چی؟
نگاهی به کیان انداختم و گفتم:
_کیان، این وظیفه‌ی منه. لطفاً برام دردسر درست نکن.
مطمئن بودم اگر کیان به من کمک کند، خانم کوچک، مادر کیان، رسماً من را بیرون می‌کند. او همیشه بهانه‌ای برای بیرون کردن من داشت و این بار، بهانه‌اش خیلی محکم می‌شد.
کیان «باشه»ای زیر لب گفت و همان‌جا به در تکیه داد. چهره‌اش کمی گرفته شد. شاید از اینکه نمی‌توانست کمکم کند، ناراحت بود.
بعد از اینکه قشنگ دستمال‌ها رو آماده کردم، مشغول گردگیری شدم. اگر راستش را بگویم، واقعاً تمیز کردن اتاقی به آن بزرگی سخت بود. از شانس من هم ریا کنارم نبود و مجبور بودم همه‌ی کارها را به تنهایی انجام دهم.
حدود دو ساعت گردگیری طول کشید. کیان همچنان به در تکیه داده بود و هر از گاهی منو به حرف می‌گرفت. از همه چیز می‌پرسید؛ از علاقه‌مندی‌هایم، از آرزوهایم و از اینکه چطور می‌توانم خوشحال باشم.
بعد از تموم شدن گردگیری، نفس راحتی کشیدم. انگار یک کوه را جابه‌جا کرده بودم. عضلاتم درد می‌کرد و بدنم خسته بود، اما از اینکه اتاق داشت کم‌کم تمیز می‌شد، خوشحال بودم. مشغول تمیز کردن پارکت‌های اتاق شدم که کیان گفت: _تیام، من میرم. انگار باهام یه کاری دارن.
سری تکون دادم و بعد از یه خداحافظی کوتاه، کیان رفت. رفتنش باعث شد احساس تنهایی بیشتری بکنم.
خانم بزرگ و کیان برخلاف همه‌ی افراد این خانواده، منو دوست داشتند. عین یه وسیله‌ی ارزشمند ازم محافظت می‌کردند. حتی خود کیان بارها به خاطر من تو روی مادرش مونده بود، اما من این رو نمی‌خواستم که رابطه‌ی مادر و پسر به هم بخورد.
من از بچگی اینجا بزرگ شده بودم. در واقع زمانی که چشمام رو باز کردم، با این خانواده مواجه شدم. پدر و مادرم خدمتکار اینجا بودند. پدرم زمانی که مادرم روی من باردار بود فوت کرد و مادرم هنگام زایمان من فوت کرد و من همین‌جا کنار خانم بزرگ بزرگ شدم.
خلاصه بعد از چهار و پنج ساعت، کل اتاق خواب رو تمیز کردم. ملافه‌های تخت رو برداشتم و داخل سبد رخت چرک گذاشتم. بعدش هم یه ملافه‌ی جدید پهن کردم. اتاق دیگه همه چیزش تموم شده بود.
نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت سه و نیم ظهر بود. بعد از برداشتن تمام لوازم نظافت، از اتاق خارج شدم و در رو بستم. به طرف پایین عمارت رفتم که خانم بزرگ رو دیدم که در حال نظارت بود.
با دیدن من گفت:
_سلام تیام جان، خسته نباشی! کارت تموم شد؟
گفتم:
_بله خانم.
_خوبه، ممنونم ازت. راستی غذات هم داخل آشپزخونه آمادس. می‌تونی بری. کارت تموم شد واسه امروز.
تشکر از خانم بزرگ کردم. اول به طرف اتاقم رفتم. بعد از یک دوش حسابی از حموم خارج شدم.
یه شلوار مشکی جذب با یه بلوز سفید راحتی پوشیدم. همین‌طور که موهام رو خشک می‌کردم، گوشیم رو برداشتم تا زنگی به ریا بزنم که همان موقع که خواستم تماس رو شروع کنم، در باز شد و خود ریا داخل اومد. با دیدن من گفت: _آفیت باشه حموم!
تشکری کردم ازش و گفتم:
_ریا، ممنون میشم غذام رو از آشپزخونه برام بیاری.
ریا «باشه»ای گفت و از اتاق خارج شد.
 
پارت سوم

روی تخت اتاق نشستم. نور ملایمی از پنجره به داخل می‌تابید و گرد و غبار معلق در هوا را به رقص در می‌آورد. نگاهم به بوم نقاشی نیمه‌تمامم گره خورد. هنوز کلی کار داشت تا آن چیزی بشود که در ذهنم تصور کرده بودم. جزئیات ظریف، سایه‌ها، بافت‌ها... همه باید با دقت و ظرافت کار می‌شدند.
حدود پنج دقیقه‌ای گذشت. غرق در افکارم بودم که ریا وارد اتاق شد. سینی غذایی را جلوم گذاشت و با مهربانی گفت:
_بفرما تیام خانم.
با لبخندی تشکر کردم:
_مرسی ازت. خودت غذا خوردی؟
ریا در حالی که به سمت در می‌فت، گفت: _آره بابا، من خوردم. نوش جانت.
"باشه"ای گفتم و به غذای داخل سینی نگاهی انداختم. بوی مطبوع آن، معده‌ام را به قار و قور انداخت. واقعاً خیلی گشنه‌ام بود. تمام روز در حال آماده‌سازی عمارت برای جشن بودم و انرژی زیادی از دست داده بودم. عضلات بدنم هم به شدت درد می‌کرد. انگار یک کوه را جابه‌جا کرده بودم.
بعد از خوردن غذام، ظرف خالی را داخل سطل آشغال انداختم. حس بهتری پیدا کرده بودم. با کمی انرژی دوباره به سمت تختم رفتم و رویش دراز کشیدم. خستگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. پلک‌هایم سنگین شده بودند و توان مقاومت نداشتم. کمی نگذشت که به خواب عمیقی فرو رفتم.
«از زبان ریا»
به تیام که غرق در خواب بود، نگاهی انداختم. صورتش رنگ پریده بود و چشمانش گود افتاده بودند. از چهره‌اش مشخص بود چقدر خسته و کوفته است. دلم برایش سوخت.
ملافه‌ای نازک را آرام رویش کشیدم تا سرما نخورد. بعدش بی‌صدا از اتاق خارج شدم.
به محض خارج شدنم از اتاق، با خانم کوچیک روبه‌رو شدم. چهره‌اش درهم بود و به نظر عصبانی می‌رسید.
زیر لب سلامی بهشون دادم. با بی‌حوصلگی جواب داد و بلافاصله پرسید:
_تیام کجاست؟
با احتیاط جواب دادم:
_خواب هستش خانم.
خانم کوچیک با عصبانیت گفت:
_ من دارم تمام سعیم رو می‌کنم که برای شب همه چی عالی باشه. بعدش نیروی کار کم دارم، ایشون رفته خوابیده؟!
لحنش پر از خشم بود.
خواست به طرف اتاق برود و در را باز کند که خانم بزرگ با صدای بلند و قاطع گفت _ پری رخ!
خانم کوچیک نگاهی به خانم بزرگ انداخت و با لحنی معترض گفت: _بفرمایید؟
خانم بزرگ با آرامش پرسید:
_با تیام چیکار داری؟
خانم کوچیک با کلافگی جواب داد:
_تا شب زمان کمی دارم، کلی کار مونده. بعدش خانم رفته گرفته خوابیده!
خانم بزرگ با لحنی هشدارآمیز گفت:
_ تیام اتاق‌ها رو آماده کرده و کارش تموم شده. نیازی نیست بیدارش کنی.
خانم کوچیک با لحنی که سعی می‌کرد خشمش را پنهان کند، گفت:
_چی میشه یکم اضافی کار کنه؟
خانم بزرگ با تاکید گفت:
_چی میشه اینقدر داخل کار های من دخالت نکنی پری رخ؟
خانم کوچیک که حسابی عصبی شده بود، بدون اینکه چیز دیگری بگوید از کنارمان رد شد و رفت. رفتارش بی‌ادبانه و بی‌حرمت بود.
خانم بزرگ هم به دنبالش رفت.
چقدر فضا سنگین و پر از تنش بود.
«از زبان تیام»
چشمام رو کم کم باز کردم. انگار از یک خواب طولانی بیدار شده بودم.
اتاق تاریکِ تاریک بود. هیچ نوری به داخل نمی‌آمد. از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم.
نگاهی به ساعت دیواری کوچیک اتاق انداختم.
ساعت هشت و نیم شب بود!
چقدر خوابیده بودم! کل بعد از ظهر رو از دست داده بودم. با این فکرها کمی عذاب وجدان گرفتم.
بافت بلند سفیدم رو به همراه شالم پوشیدم. هوا کمی سرد شده بود و نمی‌خواستم سرما بخورم. از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه.
هیچکس داخل آشپزخونه نبود. چقدر جالب! همه درگیر تدارکات جشن بودند.
برای خودم یک لیوان آب برداشتم و سر کشیدم. گلویم خشک شده بود.
توی همین هین کیان وارد آشپزخونه شد و با لبخندی گفت:
_سلام، حالت چطوره؟
با لبخندی جواب دادم:
_ سلام، ممنونم. خودت چطوری؟
کیان گفت:
_منم خوبم شکر. خانم بزرگ منو فرستاد که بهت بگم داخل جشن شرکت کنی.
با تعجب گفتم:
_از دعوت خانم بزرگ ممنونم، ولی کیان واقعاً خستم. اصلاً حال ندارم داخل جشن باشم.
کیان با نگرانی به صورتم نگاه کرد و گفت:
_ تیام، مطمئنی حالت خوبه؟ رنگت هم پریده ها!
سعی کردم خودم را سرحال نشان دهم و گفتم: _خوبم کیان.
بعدش هم بدون حرف دیگه‌ای از آشپزخونه بیرون اومدم. احساس می‌کردم یک بار سنگین روی شانه‌هایم است.
آخه یکی نبود بگه خانم بزرگ، شما منو دعوت کردین، منو کیو دارم اصلاً داخل جشن پیشش باشم؟
دوباره وارد اتاقم شدم.
اینبار پریا هم اومده بود اتاق. با دیدنش کمی خوشحال شدم. حداقل یک نفر بود که با او احساس راحتی می‌کردم.
سلامی بهش دادم که متقابلاً جوابم رو داد.
از زیر تختم کیفم رو بیرون آوردم.
درش رو باز کردم که بوی تند و تیز رنگ‌ها داخل اتاق پیچید. بوی رنگ، همیشه برایم آرامش‌بخش بود.
پریا با ذوق گفت:
_عاشق این بوی رنگ‌هاتم تیام!
لبخندی زدم بهش. از اینکه او هم از این بو لذت می‌برد، خوشحال شدم.
بعد از برداشتن بوم و جعبه رنگ‌هام از اتاق خارج شدم. تصمیم گرفته بودم کمی نقاشی بکشم. شاید این کار کمی از خستگی و افکارم کم می‌کرد.
از در پشتی عمارت خارج شدم و وارد حیاط پشت عمارت شدم.
اینجا صدای آهنگ کمتر به گوش می‌رسید. فضا آرام‌تر بود و برای نقاشی کشیدن مناسب‌تر.
بوم رو سرجاش چیدم. منظره‌ی روبه‌رویم بسیار زیبا بود. درختان سر به فلک کشیده، گل‌های رنگارنگ و آسمان پر ستاره.
و همینطور که به منظره‌ی روبه‌رویم خیره بودم، مشغول کشیدن شدم. قلم‌مو را در رنگ فرو می‌بردم و روی بوم می‌کشیدم. با هر ضربه، کمی از خستگی و ناراحتی‌ام کم می‌شد. نقاشی، پناهگاه امن من بود.
 
پارت چهارم

حدود یک ساعتی می‌شد که همچنان غرق در دنیای رنگ‌ها بودم و قلم‌مو را با ظرافت روی بوم می‌چرخاندم. درست در اوج لذت نقاشی، صدای گرم و مهربان خانم بزرگ من را از خلسه بیرون آورد.
_تیام!
سرم را به آرامی به سمت صدا چرخاندم. خانم بزرگ را دیدم که با قدم‌های آرام و مطمئن به طرف من می‌آید. قلبم با دیدن چهره‌ی پرمهرش گرم شد. وقتی به من رسید، کنارم روی نیمکت نشست و با لبخندی که همیشه آرامش‌بخش بود، گفت:
_نقاشی قشنگی است، تیام جان. آفرین به این همه استعداد.
گونه‌هایم از خجالت گل انداخت. زیر لب "ممنونم" را زمزمه کردم، صدایی که به سختی شنیده می‌شد.
_چرا به جشن نیامدی؟ شاهین الان است که برسه.
لحن صدایش ملایم بود.
_خانم، از دعوتتون ممنونم، ولی واقعاً میل به شرکت کردن ندارم. می‌دونید که من...
قبل از اینکه بتوانم بهانه‌ام را کامل کنم، خانم بزرگ با مهربانی دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
_هیس! چیزی نشنوم تیام. می‌دانم که شاید معذب باشی، اما این جشن برای تو هم هست. بلند شو برو به اتاقت، لباس‌هات آماده‌ست.
نگاهی پر از قدردانی به صورت مهربانش انداختم. واقعاً نمی‌دانستم چطور می‌توانم محبت‌هایش را جبران کنم. همه عمرم را مدیون این زن بزرگوار بودم و هر چقدر هم تلاش می‌کردم، باز هم احساس می‌کردم کم است. بعد از برداشتن بوم نقاشی و جعبه رنگ‌هایم، با قدم‌هایی آهسته به طرف داخل عمارت حرکت کردم. دلم نمی‌خواست او را ناراحت کنم، اما حضور در آن جمع برایم مثل رفتن به میدان جنگ بود.
وارد اتاقم شدم و در را پشت سرم بستم. ریا درجا به حرف آمد و گفت:
_تیام، خانم بزرگ دنبالت می‌گشت. خیلی نگرانت بود.
_می‌دونم ریا. خودش الان پیشم بود.
_بعدش هم این جعبه رو برات آورد. گفت خیلی مهمه که خودت ببینی.
بعدش هم با اشاره‌ای مرموز به جعبه بزرگ و تزئین شده‌ای که روی تخت قرار داشت، اشاره کرد.
پریا با ذوق و کنجکاوی کودکانه گفت:
_تیام، بازش کن ببین چی هست! من که دارم از فضولی می‌میرم!
حقیقتاً خودم هم کنجکاو شده بودم. از طرفی، دلم نمی‌خواست توقعاتم بالا برود و از طرف دیگر، نمی‌توانستم جلوی حس کنجکاوی‌ام را بگیرم.
بوم را به ریا دادم تا یک گوشه بگذارد و با قدم‌هایی لرزان به طرف جعبه رفتم.
با وسواس خاصی در جعبه را باز کردم.
با دیدن محتویات داخل جعبه متعجب شدم .
لباس را با احتیاط از جعبه بیرون آوردم.
یک دون بلند کرم‌رنگ بود، از جنس حریر لطیف، که در نور ملایم اتاق برق می‌زد. دانه‌های ظریف مروارید روی پارچه کار شده بود و درخشش ملایمی به آن می‌بخشید. دور کمرش کش بود و سرشانه‌هایش با ظرافت خاصی کار شده و پف‌دار بود . پایین دون هم پف کمی داشت که زیبایی آن را دوچندان می‌کرد.
واقعاً دون بی‌نظیری بود.
و در آخر، یک جفت کفش پاشنه بلند سفید بود که با نگین‌های درخشان و ظریف تزئین شده بود. نگین‌ها روی بندهای کفش کار شده بودند .
پریا که از هیجان نمی‌دانست چه بگوید، با صدای بلند گفت:
_تیام، خیلی قشنگه دختر! اینو بپوشی شبیه فرشته‌ها می‌شی. اصلاً باورم نمیشه که این لباس‌ها برای تو باشه!
در اعماق وجودم احساس خوشحالی می‌کردم، اما همزمان احساس گناه هم داشتم. هیچ دلیلی برای این همه توجه خانم بزرگ به خودم پیدا نمی‌کردم.
هیچ‌کس به خدمتکار خانه‌اش این همه توجه نمی‌کرد. هیچ‌وقت این همه محبت ندیده بودم.
مطمئن بودم که قیمت این لباس‌ها بسیار زیاد است و من لایق این همه لطف و محبت نیستم.
ریا با لبخندی مهربان گفت:
_منتظر چی هستی؟ بپوش دیگه! وقت رو تلف نکن.
پریا با ذوق گفت:
_ریا، شاید معذب هستش. بیا بریم بیرون، تا راحت لباس‌هاشو بپوشه. بعدش میایم داخل و سورپرایز می‌شیم.
پریا و ریا با عجله از اتاق خارج شدند و من را با انبوهی از احساسات مختلف تنها گذاشتند.
انگار چاره‌ای نبود. باید این لباس‌ها را می‌پوشیدم و به جشنی می‌رفتم که دلم نمی‌خواست در آن حضور داشته باشم. اما نمی‌توانستم دل خانم بزرگ را بشکنم.
با تردید دون را پوشیدم. جنس لطیف حریر روی پوستم حس خوبی داشت. کفش‌های پاشنه بلندم را هم پا کردم. قدم‌هایم کمی لرزان شده بود. عادت به پوشیدن کفش پاشنه بلند نداشتم.
در اتاق را باز کردم. ریا و پریا با چشمانی منتظر وارد اتاق شدند.
پریا با ذوق و هیجان گفت:
_تیام، وای خدای من! چقدر خوشگل شدی! مثل ماه شب چهارده می‌درخشی!
من همیشه عاشق این ذوق و اخلاق بچه‌گانه پریا بودم. پر از انرژی و سرزندگی بود.
پریا نسبت به همه ما کم سن و سال‌تر بود. سنش 17 بود و مادرش در آشپزخانه کار می‌کرد. با اینکه فقط یک خدمتکار بود، اما زیبایی‌اش کم از زیبایی پری‌ها نداشت. چشم‌های آبی درشت، موهای بور و پوستی سفید و لطیف داشت.
ریا با تحسین گفت:
_تیام، خیلی خوشگل شدی، اما اگه موهاتو باز کنی خوشگل‌تر می‌شی. بذار من برات درستش کنم.
قبل از اینکه بتوانم مخالفت کنم، پریا با انرژی وصف‌ناپذیری موهام را باز کرد.
و موهای بلند طلایی‌ام آزادانه دورم جمع شدند.
چشم‌های هردوشان برق می‌زد.
خیلی کنجکاو بودم خودم را ببینم چه شکلی شدم.
حیف آینه اتاق خیلی کوچک بود و نمی‌توانستم تمام قد خودم را ببینم.
شانه کوچکم را برداشتم و به آرامی موهام را شانه کردم. سعی کردم کمی به آن‌ها حالت بدهم.
بعد یکم ادکلن ملایم به خودم زدم. رایحه گل‌های بهاری فضا را پر کرد.
و در آخر، یک شال سفید ابریشمی که توی کمد بود را روی سرم گذاشتم.
دو طرف شال را هم روی دوشم انداختم. اینطوری حس بهتری داشتم.
ریا با دیدن من گفت:
_بدون یکم آرایشت کنیم تیام. فقط یه کوچولو.
_نه دخترا، بدون آرایش راحت‌ترم، لطفا. می‌خوام خودم باشم.
پریا با خواهش گفت:
_حداقل یکم ریمل بزن خواهش می‌کنم. فقط در حد یه کوچولو که چشمات بیشتر بدرخشه.
_ پریا راست می‌گه تیام. یه ریمل که چیزی نیست.
خواستم مخالفت کنم که پریا درجا رفت ریملش را آورد و با ظرافت خاصی روی پلکام کشید.
_الان عالی‌تر شدی. چشمات خیلی قشنگ‌تر شده.
_دخترا ولم کنید باید برم، دیرم شد! خانم بزرگ منتظره.
پریا: وای تیام خیلی خوشگل شدی، نمی‌تونم ازت چشم بردارم. برو زودتر که همه منتظرت هستن.
سری به تاسف برای حرکات پریا تکون دادم. نمی‌دانستم از دست این دختر پرانرژی چه کار کنم.
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن اصلی حرکت کردم.
به محض خارج شدنم با کیان روبه‌رو شدم.
کت و شلوار مشکی پوشیده بود که خیلی بهش می‌آمد و قیافه‌اش را مردانه‌تر کرده بود. موهایش را با دقت حالت داده بود و عطر تلخی فضا را پر کرده بود.
با دیدن من چشمانش برق زد و با لحنی که سعی می‌کرد صدایش را پایین نگه دارد، سوت زد و گفت:
_چقدر خوشگل شدی! باورم نمیشه.
خندیدم و گفتم:
_بخدا اینقدر هم تعریف کردنی نشدم. تو هم خیلی خوشتیپ شدی.
کیان: خودتو توی آینه ببین بعدش این حرفو بزن. بیا بریم که شاهین رسیده.
"باشه"ای گفتم و به دنبال کیان وارد مجلس اصلی شدیم. جمعیت خیلی خیلی زیاد بود. صدای همهمه و خنده‌ها از دور به گوش می‌رسید.
محمد خان داشت با لبخندی پهن به همه برای آمدن به جشن خوش آمد می‌گفت و در کنارش هم خانم کوچک با لبخندی تصنعی ایستاده بود.
جالب بود، دل‌آرا دختر خانم کوچک داخل جشن نبود.
اون معمولاً زودتر از همه آماده می‌شد و با لباس‌های فاخر و آرایش غلیظ داخل جشن خودنمایی می‌کرد. همیشه سعی می‌کرد مرکز توجه باشد.
 
پارت پنجم

کیان نگاهی بهم انداخت و گفت:
_دارم به این فکر می‌کنم که بالاخره یکی امروز تو جشن پیدا بشه که بگیرتت!
بلند خندیدم و گفتم:
_کیان واقعا که
کیان با لحنی شیطنت‌آمیز جواب داد: _دروغ نمی‌گم که!
به جلوی در رسیدیم و منتظر ماندیم. بعد از انتظار طولانی، بالاخره فردی که منتظرش بودیم وارد شد. خستگی از چهره اش هویدا بود، اما حتی از دور هم مشخص بود که شخصیتی بداخلاق دارد. به ترتیب با همه دست داد. سپس پری رخ خانم، با اشتیاق به سمت پسرش رفت و محکم در آغوشش گرفت. شاهین نیز متقابلاً او را بغل کرد. انگار خیلی وقت بود که مادر و پسر یکدیگر را ندیده بودند. آخرین باری که شاهین را دیده بودم، تقریباً هفت یا هشت سالم بود. حالا بسیار بزرگتر و رشیدتر از آن زمان شده بود.
بعد از اینکه از آغوش مادرش بیرون آمد، آقا محمد را در آغوش گرفت، سپس خانم بزرگ را محکم بغل کرد، انگار بیشتر از همه دلش برای خانم بزرگ تنگ شده بود. در آخر، نگاهش به من افتاد. چند دقیقه‌ای عمیق و موشکافانه نگاهم کرد و سپس نگاهش را از من گرفت و به کیان دوخت. به سمت کیان رفت، او را محکم و برادرانه در آغوش گرفت و گفت:
_دلم برات تنگ شده بود .
سپس از آغوش کیان جدا شد
من دوباره با او چشم در چشم شدم و گفتم:
_سلام، خوش اومدی.
او سری تکان داد و تشکر کرد.
ناگهان صدای بلند و رسای دل آرا بلند شد: _وای داداش قشنگم! بالاخره اومدی! چقدر دلم برات تنگ شده بود!
سپس خودش را داخل آغوش شاهین انداخت. هیچ وقت از این دختر خوشم نیامده بود، اما چیزی هم نمی‌توانستم بگویم. شاهین محکم او را در آغوش گرفت.
لحظه‌ای ته دلم خالی شد. کاشکی من هم برادری یا خواهری داشتم که اینقدر احساس تنهایی نمی‌کردم.
کیان نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چیزی شده تیام؟
سرم را به معنی نه تکان دادم. اما او دوباره گفت:
_ولی چشمات این رو نمی‌گن تیام.
واقعاً نمی‌دانستم چه بگویم، اما صدای خانم بزرگ که مرا صدا می‌زد، واقعاً نجاتم داد. سریع به سمت خانم بزرگ رفتم.
_بله خانم، کارم داشتید؟
_ممنون ازت که تو جشن شرکت کردی. خیلی هم زیبا شدی تیام.
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون خانم، لطف دارین.
دستش را دور کمرم حلقه کرد و به طرف میزها رفتیم. یکی به یکی مهمانان خوشامد گفتیم. سر یک میزی رسیدیم که خانم بزرگ رو به آقای مسنی گفت:
سلام آقای اردلان، خوش اومدید.
_سلام حوریا خانم، ممنون. حالتون چطور هست؟
_شکر خدا، خوب هستیم. شما چطوری؟
_ما هم همینطور.
سپس اشاره ای به من کرد و گفت:این خانم کی باشن؟
خیلی کنجکاو بودم که خانم بزرگ نسبت ما را چگونه معرفی می‌کند. بالاخره گفت: خواهرزاده‌ی من هستن.
آقای اردلان گفت: چه نسبت قشنگی دارین!
بعد از کمی گفتگو، از آنجا دور شدیم که صدای دل آرا بلند شد و خانم بزرگ را صدا می‌زد. همینجا متوقف شدیم تا دل آرا به ما برسد.
بعد از اینکه کنار ما آمد، گفت:
_خانم بزرگ، من نباید الان کنار شما باشم.
خانم بزرگ با لخنی شوخی گفت :
_مگه من تو رو از پیش خودم بودن محروم کردم؟
_حداقل صبر می‌کردید من برسم، با هم به مهمون‌ها خوشامد بگیم.
_دل آرا جان، من نمی‌تونستم صبر کنم پنج ساعت که آرایش تو تموم بشه، بعدش بریم تبریک بگیم!
_خب چطور منتظر تیام موندید که آرایشش تموم بشه؟
این بار من به حرف آمدم و گفتم:
_دل آرا خانم بنده هیچ آرایشی نکردم! لطفا می‌خوای بهونه بیاری، من رو قاطی نکن!
دل آرا با عصبانیت گفت:
_از کی خدمتکارها هم تو جشن شرکت می‌کنن؟
خانم بزرگ با عصبانیت گفت:
_دل آرا بسه! رفیقات همه اومدن، می‌تونی بری کنار اونا.
سپس بدون توجه به دل آرا، به طرفی نامعلوم رفتیم. خانم بزرگ زیر لب گفت: _این دختر اصلا شباهتی به خانواده ما نداره! عین مادرش هست خودبین، خودپسند، مغرور!
 
پارت ششم

هیچ‌کس به اندازه خانم بزرگ از دست دل‌آرا کلافه نمی‌شد. انگار این دختر فقط برای بهم ریختن اعصاب دیگران به دنیا آمده بود.
کنار خانم بزرگ پشت یک میز مجلل، اما سرد نشسته بودم. چند دقیقه سکوت سنگین گذشت تا اینکه خانم بزرگ گفت: _تیام جان، تو اینجا باش. من یه کار کوچیک دارم، زود برمی‌گردم.
با لبخندی مصنوعی گفتم:
_چشم، خانم بزرگ.و او رفت. من تنها ماندم، گیر افتاده در دریای تجمل. اعتراف می‌کنم که از تنها بودن در این مهمانی باشکوه می‌ترسیدم. کیان و خانم بزرگ تا کِی کنارم می‌ماندند؟ دیر یا زود، بالاخره باید می‌رفتند.
نیم ساعتی گذشته بود و خبری از خانم بزرگ نبود.
صدای دل‌آرا از پشت سرم آمد:
_تیام جان، بیا این سینی رو ببر، بین مهمون‌ها بچرخون.
با شنیدن صدایش قلبم لرزید. مطمئنم دوباره قصد تحقیرم را داشت. این بار اما، اوضاع بدتر بود؛ دوست‌هایش هم کنارش ایستاده بودند، آماده برای تماشا.
_تیام، منتظر چی هستی؟ مگه نشنیدی؟ لحنش پر از تمسخر بود.
با صدایی لرزان گفتم:
_دل‌آرا خانم، اما من…
حرفم را قطع کرد و با لحنی تصنعی گفت:
_تیام جان، این کارِ توئه. زود باش دیگه، چی رو داری نگاه می‌کنی؟
احساس می‌کردم گونه‌هایم از خجالت سرخ شده‌اند. اگر تنها بودم شاید زیاد به دلم نمی‌گرفتم، اما تحقیر شدن در جمع، آن هم جلوی چشم‌های تمسخرآمیز، قلبم را می‌شکست. به ناچار سینی نقره‌ای را از دستش گرفتم. هنوز قدم اول را برنداشته بودم که صدای کیان مثل ناجی از راه رسید:
_تیام، داری چیکار می‌کنی؟
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم، دل‌آرا با لحنی مظلومانه گفت:
_کار خاصی نمی‌کنه داداش. فقط بهش گفتم سینی رو ببره و از مهمون‌ها پذیرایی کنه.
کیان اخم‌هایش را درهم کشید و گفت: _اینجا پُر از خدمتکار دیگه است. چرا تیام؟
دل‌آرا با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت جلوه دهد گفت:
_آخه اون خدمت…
کیان با صدایی بلند و عصبی حرفش را قطع کرد:
_دل‌آرا، لطفا بس کن. این رفتارهای بچه‌گانه رو بذار کنار.
بعد، دستم را گرفت و با خودش به گوشه‌ای خلوت‌تر کشاند. با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
_آخه تیام، چرا قبول کردی؟
سرم را پایین انداختم. کیان با ملایمت صورتم را بالا آورد و با صدایی آرام گفت: _تیام، یادت باشه که تو از بچگی اینجا بزرگ شدی، کنار ما بزرگ شدی. تو همبازی بچگی ما بودی. چرا خودت رو فقط در حد یک خدمتکار می‌بینی؟ تو خودت خوب می‌دونی که چقدر برای خانم بزرگ عزیزی.
تمام حرف‌های کیان درست بود، اما نمی‌توانستم از این علاقه و اعتماد خانم بزرگ سوءاستفاده کنم؛
با صدایی خسته گفتم:
_کیان، من خسته‌ام. میرم بخوابم. از خانم بزرگ هم بابت دعوتش تشکر می‌کنم. شب بخیر.
منتظر جواب کیان نماندم و با قدم‌های تند به سمت اتاقم رفتم. در را سریع باز کردم و وارد شدم. ریا و پریا را دیدم که مشغول صحبت بودند. با دیدن من، هر دو متعجب شدند.
پریا با کنجکاوی پرسید:
_چقدر زود برگشتی؟ دو ساعت هم نشد.
با صدایی بی‌رمق گفتم:
_خسته شدم. دیگه نموندم.
ریا با نگاهی شکاک گفت:
_نه، یه چیزی شده. داری دروغ می‌گی.
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
_ریا، باور کن هیچی نشده.
بعد، با بی‌حوصلگی گفتم:
_روتونو برگردونید، می‌خوام لباس عوض کنم.
با گفتن باشه رویشان را برگرداندند. سریع لباس‌های مهمانی را درآوردم و لباس‌های ساده‌تری پوشیدم. لباس‌های فاخر را با دقت تا کردم و داخل جعبه گذاشتم. جعبه را زیر تختم هل دادم. بعد، صاف روی تخت نشستم و با بچه‌ها مشغول صحبت شدیم.
تا حدود ساعت سه شب بیدار بودیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. در آن لحظات، حضور در جمع صمیمی این دو دختر، برایم ارزشمندتر از حضور در کنار آن افراد مغرور و عقده‌ای بود.
نمی‌دانم ساعت چند بود که بالاخره خواب به چشمانم آمد.
با تابش نور خورشید به صورتم از خواب بیدار شدم. اولین کسی که دیدم پریا بود که با دیدن چشم‌های باز من گفت:
_سلام تیام. صبح بخیر.
با لبخندی مهربان گفتم:
_ممنون. ساعت چنده؟
پریا نگاهی به ساعت انداخت و گفت: _ساعت هفت شده. ساعت کاریمون شروع شده.
با گفتن باشه از تخت بلند شدیم. اول تخت‌ها را مرتب کردیم. بعد، دست و صورتم را شستم. لباس‌های خدمتکاری‌ام را پوشیدم. با پریا از اتاق خارج شدیم.
خیلی از خدمتکارها نبودند. مطمئنم بخاطر جشن دیشب، به همه‌شان مرخصی داده بودند. این یعنی امروز کار ما خیلی سخت‌تر می‌شد.
وارد آشپزخانه شدیم. بچه‌ها در حال آماده کردن صبحانه بودند. چند تا از ظرف‌ها و وسایل را برداشتم و به سمت سالن صبحانه‌خوری کوچک رفتم. مشغول چیدن میز شدم. در اولین رفت و آمد، کسی پشت میز نبود. اما در دومین بار، کیان، شاهین، آقا محمد و خانم بزرگ سر میز نشسته بودند؛
با صدایی آرام گفتم:
_صبح بخیر
به چیدن میز ادامه دادم و بالاخره کارم تمام شد. با گفتن نوش جان خواستم از میز دور شوم که صدای آقا شاهین متوقفم کرد:
_ تو مگه خدمتکار هستی؟
سرم را پایین انداختم و با صدایی خفه گفتم:
_بله.
با لحنی تمسخرآمیز گفت:
_عجب
سریع از میز دور شدم و به آشپزخانه برگشتم. دیدم که بچه‌ها در حال آماده شدن برای رفتن به اتاق‌ها و گردگیری هستند. می‌خواستم به آن‌ها ملحق شوم که سیمین خانم صدایم زد:
_تیام، تو بمون. باهات کار دارم.
با گفتن چشم منتظر ماندم. سیمین خانم به طرفم آمد و با لحنی رسمی گفت: _خانم بزرگ تو رو به عنوان خدمتکار شخصی آقا شاهین انتخاب کرده. از این به بعد، فقط و فقط وظیفه انجام کارهای آقا شاهین رو داری. الان هم برو اتاق آقا شاهین رو مرتب کن و چمدون‌هاش رو داخل کمد بچین.
با گفتن چشم و برداشتن سبد نظافت، به طرف طبقه بالا رفتم. وارد اتاق آقا شاهین شدم. انگار از دیشب دستی به اتاق نخورده بود؛ حتی تختش هم مرتب نشده بود. اتاق در کمال تعجب، بسیار شلخته بود. با اینکه دیروز کل اینجا را برق انداخته بودم.
آهی کشیدم. چاره‌ای نبود، باید شروع می‌کردم. اول ملافه ها را عوض کردم و ملافه های تمیز و اتوکشیده را جایگزین کردم. بعد، اتاق را جارو کشیدم. سپس، کاشی‌ها را طی کشیدم و پنجره‌ها را تمیز کردم.
می‌خواستم به سمت چمدان‌ها بروم که در اتاق باز شد و آقا شاهین وارد شد. با دیدن من، ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب پرسید:
_تو اینجا چیکار می‌کنی؟
حقیقتاً استرس تمام وجودم را فرا گرفت. با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفتم:
_خانم بزرگ من رو به عنوان خدمتکار شخصی شما انتخاب کردن و گفتن بیام اتاقتون رو تمیز کنم.
با لحنی بی‌تفاوت گفت:
_پس اینطوریه. خب، به کارت برس.
با گفتن چشم به سمت چمدان‌ها رفتم. اما ناگهان تردید به دلم راه یافت. شاید اگر بدون اجازه دست به وسایل شخصی‌اش می‌زدم، عصبانی می‌شد. برای همین، با احتیاط پرسیدم:
_آقا شاهین؟
نگاهی به من انداخت و گفت:
_بله؟
با صدایی آرام گفتم:
_می‌تونم چمدون‌هاتون رو باز کنم و وسایل‌هاتون رو بچینم؟
با لحنی که کمی از بی‌تفاوتی‌اش کاسته شده بود، گفت:
_آره، می‌تونی. فقط مواظب باش، وسایل حساسی داخلش هست.
با گفتن چشم زیر لب، چمدان را باز کردم. لباس‌ها را با احتیاط بیرون آوردم.
 
پارت هفتم

با دقت هر لباس را برداشتم و داخل رگال مخصوص به خودش آویزان کردم. وسواس خاصی داشتم که چروکی روی لباس‌ها نباشد. بعد از آویزان کردن همه لباس‌ها، دستی به سر و روی هر کدام کشیدم و با وسواس بیشتری آن‌ها را مرتب داخل کمد قرار دادم.
بعد به سراغ ادکلن‌ها رفتم. شیشه‌های عطر را یکی یکی برداشتم و با وسواس خاصی روی میز چیدم. طوری که نام هر کدام به خوبی دیده شود. درست در همین لحظه، صدای آقا شاهین در اتاق پیچید. صدایش لحنی داشت که نمی‌توانستم به راحتی آن را تفسیر کنم
_تو باید همون دختر کوچولویی باشی که از اول داخل این عمارت بزرگ شده.
نگاهی به سمتش انداختم. سعی کردم در نگاهم چیزی جز احترام نباشد. گفتم:
- بله، من از اول داخل این عمارت بزرگ شدم.
آقا شاهین پوزخندی زد و گفت:
- جالبه! علاقه ای نداری بدونی پدر مادرت کجان؟
با شنیدن این سوال، قلبم فشرده شد. سال‌ها بود که این سوال در ذهنم بود، اما جرات پرسیدنش را نداشتم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- طبق گفته ی خانم بزرگ و آقا محمد، هم پدر و هم مادرم فوت کردن.
- جالبه! سنگ قبرشون کجاست؟
صدایش کمی تمسخرآمیز شده بود. نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. بغض راه گلویم را بسته بود. سرم را بیشتر پایین انداختم و با صدایی لرزان گفتم:
- نمی‌دونم.
آقا شاهین کمی به من نزدیک شد و با صدایی آرام‌تر گفت:
- بهتره به تمام چیزهایی که می‌شنوی اعتماد نکنی. تو شناخت خوبی از این خانواده نداری .
حقیقتا متوجه نمی‌شدم منظورش از این حرف‌ها چیست. این حرف‌ها چه ارتباطی به من داشت؟ گیج و سردرگم پرسیدم:
- ببخشید، متوجه نشدم.
آقا شاهین با لحنی که سعی داشت پنهان کند، گفت:
- منظورم خیلی واضحه، رسوندم. درضمن، سریعتر کاراتو انجام بده.
چشمی زیر لب گفتم و دوباره مشغول مرتب کردن اتاق شدم. اما دیگر تمرکز نداشتم. حرف‌های آقا شاهین مثل خوره به جانم افتاده بود.
حدود چند ساعتی طول کشید که کارم تمام شد. اتاق برق می‌زد. همه چیز سر جای خودش بود. با صدایی آرام گفتم:
- آقا، من کارم تموم شد. میتونم برم؟
آقا شاهین مکثی کرد و گفت:
- آره، فقط قبلش برام یه قهوه تلخ بیار.
چشمی زیر لب گفتم و از اتاق خارج شدم. انگار قفسه سینه‌ام سنگینی می‌کرد. نیاز به هوای تازه داشتم.
به محض خارج شدن از اتاق، با لیلا، یکی از خدمتکارها، مواجه شدم. نگاهی از بالا به پایین به من انداخت و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- میبینم راهت به اتاق آقا هم باز شده!
هیچ وقت نفهمیدم مشکل این دختر با من چیه. از همان روز اولی که به این عمارت آمده بودم، رفتارش با من خصمانه بود. با خونسردی جواب دادم:
- خدمتکار شخصی آقا هستم.
لیلا نیشخندی زد و از کنارم رد شد و به سمت طبقه پایین رفت. نمی‌دانستم چرا حرف‌هایش اینقدر آزارم می‌دهد.
خدایا من رو اینجا نجات بده. رسما هرچی دیوونه هست انگار جمع شدن داخل یه عمارت.
سریع به طبقه پایین رفتم و قهوه آقا را آماده کردم و تحویلش دادم. همینکه خواستم وارد اتاقم شم، پری رخ خانم با صدای بلند اسمم رو صدا زد:
- تیام!
به سمت پری رخ خانم برگشتم و گفتم:
- بله خانم، بفرمایید.
پری رخ خانم با لحنی دستوری گفت:
- شب ماهرخ خواهرم میاد. میخوام تدارک شام به طور احسن باشه. چیزی کم و کسر نباشه، تیام.
چشمی زیر لب گفتم و به سمت آشپزخانه راه افتادم. باید یک فکری برای شام می‌کردم.
همینکه وارد آشپزخانه شدم، ریا رو به من گفت:
- تیام، چیکار کردی لیلا ازت کفری بود؟
خندیدم و گفتم:
- مطعنم از اینکه خدمتکار آقا شاهین نشده کفریه.
ریا خندید و گفت:
- داخل آشپزخونه چیکار می‌کنی حالا؟
- برای شب مهمون داریم. مهمون های پری رخ خانم هستن.
ریا کنجکاو پرسید:
- کیا حالا؟
- خواهر پری رخ خانم، ماهرخ خانم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
412
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
32
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
16
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
432

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا