اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

دختر اخرین ستاره

awlin

رمانیکی تازه وارد
Thread Owner
رمانیکی
شناسه کاربر
11893
تاریخ ثبت‌نام
2026-07-18
آخرین بازدید
نوشته‌ها
1
پسندها
4
امتیازها
1
سکه
60
فصل اول: شبی که ماه جواب داد
در روستای کوچکی به نام دشتی، شب‌ها با جاهای دیگر فرق داشت.
وقتی خورشید پشت تپه‌های دوردست پنهان می‌شد، آسمان آن‌قدر پر از ستاره می‌شد که انگار کسی مشتی الماس روی پارچه‌ای سیاه پاشیده باشد.
بعضی از مردم روستا می‌گفتند ستاره‌ها فقط نور هستند.
بعضی دیگر می‌گفتند هر ستاره روحی است که از دوردست‌ها می‌درخشد.
اما صبا نظر دیگری داشت.
او باور داشت ستاره‌ها رازهایی هستند که هنوز کسی موفق به کشفشان نشده است.
از وقتی خودش را می‌شناخت، به آسمان خیره می‌شد.
به ماه.
به ستاره‌ها.
به ابرهایی که شب‌ها آرام از میان آن‌ها عبور می‌کردند.
همیشه احساس می‌کرد چیزی آن بالا منتظر اوست.
حسی که نمی‌توانست توضیحش بدهد.
حسی که هر سال قوی‌تر می‌شد.

───

آن شب نیز مثل همیشه روی تپهٔ پشت روستا نشسته بود.
باد آرامی موهای صاف و قهوه‌ای‌اش را تکان می‌داد.
ماه کامل بود.
آن‌قدر درخشان که دشت زیر نورش نقره‌ای به نظر می‌رسید.
صبا زانوهایش را بغل کرده بود و به آسمان نگاه می‌کرد.
مدتی گذشت.
سپس آهسته گفت:
«اگه واقعاً جایی وجود داره که بهش تعلق دارم... اگه افسانه‌ها فقط قصه نیستن... اگه اون حسی که همیشه توی دلم بوده واقعی باشه... فقط یه نشونه بهم بده.»
صدایش در سکوت شب گم شد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط باد وزید.
صبا لبخند تلخی زد.
شاید مثل همیشه با خودش حرف زده بود.
شاید همهٔ این‌ها فقط خیال بودند.
او بلند شد تا به خانه برگردد.
اما درست همان لحظه...
چیزی در میان علف‌های دشت درخشید.
صبا ایستاد.
نور کوچک بود.
اما هر لحظه روشن‌تر می‌شد.
قدمی جلو رفت.
نور بیشتر شد.
و ناگهان از میان علف‌ها موجود کوچکی بیرون آمد.
روباه.
اما نه یک روباه معمولی.
خزش مانند نقره زیر نور ماه می‌درخشید.
چشمانش آبی روشن بود.
و دم پُرپشتش مانند مه در هوا حرکت می‌کرد.
صبا نفسش را حبس کرد.
روباه به او نگاه کرد.
سپس لبخند زد.
واقعاً لبخند زد.
صبا مطمئن بود که اشتباه نمی‌بیند.
بعد روباه گفت:
«بالاخره پیدات کردم.»
صبا خشکش زد.
چند لحظه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
«تو... حرف زدی؟!»
روباه آرام خندید.
«آره.»
«روباه‌ها که حرف نمی‌زنن!»
«روباه‌های معمولی نه.»
صبا چند بار پلک زد.
شاید خواب بود.
شاید رؤیا می‌دید.
اما باد را روی پوستش حس می‌کرد.
صدای جیرجیرک‌ها را می‌شنید.
و روباه هنوز آنجا بود.
پس این خواب نبود.

───

روباه قدمی جلو آمد.
«صبا.»
قلب دختر فرو ریخت.
«اسم منو از کجا می‌دونی؟»
«خیلی وقته می‌شناسمت.»
«من که تورو نمی‌شناسم.»
«می‌شناسی.»
صبا گیج شده بود.
«نه، نمی‌شناسم.»
روباه به آسمان نگاه کرد.
«فعلاً نه.»
سکوتی کوتاه میانشان افتاد.
بعد روباه گفت:
«یه سؤال دارم.»
«چی؟»
«هنوزم دنبال جواب می‌گردی؟»
صبا اخم کرد.
«چه جوابی؟»
روباه لبخند زد.
«جواب اون حسی که همیشه توی قلبته.»
صبا چیزی نگفت.
زیرا برای اولین بار کسی دقیقاً همان چیزی را گفته بود که خودش سال‌ها احساس می‌کرد.

───

روباه برگشت.
به سمت جنگل تاریک آن سوی دشت نگاه کرد.
سپس گفت:
«بیا دنبالم.»
«کجا؟»
«جایی که همه‌چیز از اونجا شروع شده.»
«و اگه نیام چی؟»
روباه چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«اون وقت هیچ‌وقت نمی‌فهمی چرا هر شب به آسمون نگاه می‌کنی.»
صبا به ماه نگاه کرد.
به ستاره‌ها.
به روباه.
قلبش تند می‌زد.
همیشه آرزوی ماجراجویی داشت.
همیشه آرزوی کشف رازها را داشت.
و حالا راز، خودش آمده بود دنبالش.
لبخند زد.
«باشه.»
روباه چشمکی زد.
«پس بالاخره شروع شد.»

───

آن‌ها از میان دشت عبور کردند.
نور ماه مسیرشان را روشن می‌کرد.
هرچه جلوتر می‌رفتند، درختان بلندتر می‌شدند.
و مه بیشتری روی زمین می‌نشست.
صبا چند بار خواست سؤال بپرسد.
اما حس می‌کرد جواب‌ها خیلی نزدیک‌اند.
نزدیک‌تر از همیشه.
ناگهان روباه ایستاد.
جلوتر جنگلی دیده می‌شد.
اما عجیب بود.
از میان درختان نورهای طلایی و آبی بیرون می‌آمد.
هزاران نقطهٔ درخشان میان شاخه‌ها حرکت می‌کردند.
صبا با شگفتی گفت:
«کرم شب‌تاب؟»
روباه لبخند زد.
«فقط بخشی از چیزی که قراره ببینی.»
سپس قدمی به جلو برداشت.
در همان لحظه نسیمی عجیب وزید.
برگ‌ها به رقص درآمدند.
نورها در هوا چرخیدند.
و جنگل انگار بیدار شد.
صبا نفس عمیقی کشید.
احساس می‌کرد درست روی مرز میان دو دنیا ایستاده است.
دنیایی که می‌شناخت.
و دنیایی که همیشه در رؤیاهایش می‌دید.
روباه نقره‌ای برگشت و به او نگاه کرد.
چشمانش زیر نور ماه می‌درخشید.
«آماده‌ای، دخترِ آخرین ستاره؟»
صبا از شنیدن آن نام لرزید.
«دختر آخرین ستاره؟»
اما پیش از آنکه پاسخی بشنود، روباه وارد جنگل شد.
و صبا، با قلبی پر از ترس و هیجان، قدم در پی او گذاشت.
بی‌خبر از اینکه آن شب، آغاز بزرگ‌ترین ماجراجویی زندگی‌اش خواهد بود...
دخترِ آخرین ستاره
فصل دوم: جنگلِ هزار کرم شب‌تاب
صبا با تردید از میان درختان نورانی گذشت.
همین که از مرز جنگل عبور کرد، حس عجیبی به او دست داد.
انگار هوای آنجا با دنیای بیرون فرق داشت.
خنک‌تر بود.
شیرین‌تر بود.
و بوی گل‌هایی را می‌داد که هرگز ندیده بود.
بالای سرش هزاران کرم شب‌تاب میان شاخه‌ها شناور بودند.
اما آن‌ها مثل کرم شب‌تاب‌های معمولی نبودند.
بعضی آبی می‌درخشیدند.
بعضی نقره‌ای.
و بعضی رنگی شبیه نور ستاره‌ها داشتند.
صبا محو تماشایشان شده بود.
دستش را دراز کرد.
یکی از کرم‌های شب‌تاب روی انگشتش نشست.
نور کوچکش آرام تپید.
مثل قلبی کوچک.
صبا لبخند زد.
«چقدر قشنگی...»
کرم شب‌تاب یک دور دور سرش چرخید و دوباره به آسمان برگشت.
روباه نقره‌ای که جلوتر راه می‌رفت، گفت:
«جنگل دوستت داره.»
صبا خندید.
«جنگل‌ها که آدم‌ها رو دوست ندارن.»
روباه نگاهی به او انداخت.
«این جنگل چرا.»

───

هرچه جلوتر می‌رفتند، نور بیشتر می‌شد.
گل‌ها میان علف‌ها باز و بسته می‌شدند.
درختان زمزمه‌های آرامی داشتند.
و گاهی صداهایی شبیه خنده از دور شنیده می‌شد.
اما ناگهان...
زمین لرزید.
صبا ایستاد.
دوباره لرزید.
این بار شدیدتر.
شاخه‌ها تکان خوردند.
پرنده‌ها پر کشیدند.
صبا با نگرانی گفت:
«اون چی بود؟»
روباه آهی کشید.
«احتمالاً اونا هستن.»
«اونا؟»
اما پیش از آنکه توضیحی بدهد، صدای بلندی از میان بوته‌ها آمد.
«غذاااااااااا!»
چیزی گرد و بزرگ از پشت درختی بیرون غلتید.
موجودی تپل با لپ‌های گرد و کلاهی کج.
در یک دستش کیک بود.
در دست دیگرش بیسکویت.
همین که صبا را دید، خشکش زد.
کیک از دستش افتاد.
چشمانش گرد شد.
«خودشه!»
سپس فریاد زد:
«خودشههههههه!»
و با تمام نیرو به سمت جنگل دوید.
صبا گیج شده بود.
«چی شد؟»
روباه خندید.
«پوکا همیشه همین‌جوریه.»
چند ثانیه بعد صدای کوبیدن پاها آمد.
سه موجود دیگر از میان درختان بیرون پریدند.
اولی همان موجود تپل بود.
دومی موجودی گرد و نرم با چشم‌های خواب‌آلود.
سومی موهای مرتب و لباس درخشانی داشت.
پوکا با هیجان گفت:
«خودشه!»
موجود خواب‌آلود خمیازه کشید.
«کی؟»
«دختر آخرین ستاره!»
او همان لحظه از خواب پرید.
«چی؟!»
سومی موهایش را مرتب کرد.
«امیدوارم به خوشگلی من باشه.»
پوکا زد پشت سرش.
«پیکو!»
صبا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
روباه جلو رفت.
«صبا، این پوکاست.»
پوکا تعظیم کرد.
«غذاخور حرفه‌ای.»
«این میشو.»
میشو وسط معرفی خمیازه کشید.
«سلام... بعداً می‌خوابم...»
«و این پیکو.»
پیکو لبخند زد.
«لطفاً اول از همه قبول کن که من خوشگل‌ترین موجود این جنگلم.»
پوکا دوباره زد پشت سرش.

───

ناگهان صدای جست‌وخیزی از دور آمد.
موجود سفیدی میان گل‌ها ظاهر شد.
خرگوشی کوچک با گوش‌های صورتی.
او با سرعت دور صبا چرخید.
یک دور.
دو دور.
سه دور.
سپس روی دو پایش ایستاد.
چشمانش برق می‌زد.
«بالاخره اومدی!»
صبا زانو زد.
«تو خیلی نازی!»
خرگوش گوش‌صورتی از خوشحالی بالا و پایین پرید.
«منم همین فکر رو درباره تو می‌کنم!»
همه خندیدند.

───

آن شب کنار رودخانه‌ای از نور اردو زدند.
آب رودخانه مانند ستاره‌ها می‌درخشید.
پوکا هفت ساندویچ خورد.
میشو کنار آتش خوابش برد.
پیکو انعکاس خودش را در آب نگاه می‌کرد.
خرگوش گوش‌صورتی گل جمع می‌کرد.
و صبا برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس آرامش داشت.
اما درست زمانی که همه خوشحال بودند...
اسب برفی ظاهر شد.

───

ابتدا فقط نوری سفید میان درختان دیده شد.
سپس صدای آرام سم‌ها آمد.
همه ساکت شدند.
حتی پوکا دست از خوردن کشید.
نور نزدیک‌تر شد.
و بعد...
اسب بیرون آمد.
زیباتر از هر چیزی که صبا در عمرش دیده بود.
بدنش مانند برف تازه می‌درخشید.
یالش از نور نقره‌ای ساخته شده بود.
و چشمانش رنگ آسمان زمستان را داشت.
صبا بی‌اختیار بلند شد.
قلبش تند می‌زد.
اسب برفی آرام به او نزدیک شد.
نه ترسناک بود.
نه خشمگین.
فقط آرام.
انگار سال‌هاست او را می‌شناسد.
صبا دستش را جلو برد.
اسب پیشانی‌اش را به دست او چسباند.
در همان لحظه تصویری در ذهن صبا جرقه زد.
قصری میان ستاره‌ها.
ملکه‌ای بی‌چهره.
و سایه‌ای عظیم که در دوردست بیدار می‌شد.
صبا ناگهان عقب رفت.
نفسش سنگین شده بود.
«اون چی بود؟»
روباه نقره‌ای دیگر لبخند نمی‌زد.
برای اولین بار نگرانی در چهره‌اش دیده می‌شد.
او به آسمان نگاه کرد.
چند ستاره خاموش شده بودند.
روباه آهسته گفت:
«زمانمون کمتر از چیزیه که فکر می‌کردم...»
صبا به او نگاه کرد.
«منظورت چیه؟»
اما روباه جواب نداد.
فقط به تاریکی دوردست خیره شد.
جایی که دو چشم سرخ در میان سایه‌ها برای لحظه‌ای ظاهر شدند...
و دوباره ناپدید شدند.
ماجراجویی دختر آخرین ستاره تازه آغاز شده بود.
دخترِ آخرین ستاره
فصل سوم: قصرِ ماه و ملکهٔ بی‌چهره
صبح روز بعد، گروه به راه افتاد.
روباه نقره‌ای جلوتر حرکت می‌کرد.
اسب برفی آرام کنار صبا قدم برمی‌داشت.
خرگوش گوش‌صورتی روی شانهٔ صبا نشسته بود و برای کرم‌های شب‌تاب دست تکان می‌داد.
اما هرچه جلوتر می‌رفتند، جنگل عجیب‌تر می‌شد.
درختان بلندتر می‌شدند.
نورها کمتر می‌شدند.
و مه غلیظ‌تری روی زمین می‌نشست.
ناگهان صدایی میان درختان پیچید.
«برگرد...»
صبا ایستاد.
«شنیدین؟»
پوکا سرش را تکان داد.
«من فقط صدای شکمم رو می‌شنوم.»
میشو خواب‌آلود گفت:
«منم چیزی نشنیدم...»
اما صبا دوباره آن صدا را شنید.
«برگرد...»
انگار خود جنگل با او حرف می‌زد.
روباه نقره‌ای جدی شد.
«بهش گوش نکن.»
«چرا؟»
«چون جنگل زمزمه‌ها ترس‌های آدم‌ها رو صدا می‌زنه.»
صبا سکوت کرد.
شاید برای همین صدا این‌قدر آشنا بود.

───

پس از ساعت‌ها راه رفتن، ناگهان درختان کنار رفتند.
و چیزی باشکوه مقابلشان ظاهر شد.
قصری عظیم.
قصری از نقره و نور.
برج‌هایش تا ابرها می‌رسید.
پنجره‌هایش مانند ستاره می‌درخشید.
خرگوش گوش‌صورتی با هیجان فریاد زد:
«رسیدیم!»
پوکا اشکش درآمد.
«یعنی غذا هم داره؟»

───

وقتی وارد تالار شدند، سکوت عجیبی همه‌جا را فرا گرفته بود.
در انتهای تالار، تختی از نور قرار داشت.
و روی آن...
ملکه.
اما صبا هرچه نگاه می‌کرد، چهره‌اش را نمی‌دید.
انگار صورتش پشت مه پنهان بود.
ملکه آرام گفت:
«خوش آمدی، صبا.»
قلب صبا تند زد.
«شما منو می‌شناسین؟»
«سال‌هاست.»
«از کجا؟»
ملکه به آسمان اشاره کرد.
«از زمانی که آخرین ستاره سقوط کرد.»

───

آن شب، ملکه حقیقتی را برای صبا تعریف کرد.
هزار سال پیش، موجودی از تاریکی میان ستاره‌ها متولد شده بود.
نامش سایه بود.
او از نور نفرت داشت.
از شادی نفرت داشت.
و می‌خواست تمام ستاره‌های جهان را خاموش کند.
اما نگهبانان ستاره‌ها او را شکست داده بودند.
ملکه آهسته گفت:
«حالا سایه برگشته.»
صبا پرسید:
«و من چه ربطی به این دارم؟»
ملکه به گردنبند قلب ستاره نگاه کرد.
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی...»
در همان لحظه صدای غرش مهیبی از دوردست شنیده شد.
تمام قصر لرزید.
چراغ‌ها خاموش شدند.
اسب برفی ناگهان سرش را بالا گرفت.
روباه نقره‌ای با نگرانی به آسمان نگاه کرد.
و ملکه زیر لب گفت:
«او بیدار شده...»

───

آن شب صبا خواب عجیبی دید.
در خواب خودش را میان آسمانی پر از ستاره دید.
همه چیز آرام بود.
اما ناگهان یکی از ستاره‌ها سقوط کرد.
سپس دیگری.
و دیگری.
تا اینکه فقط یک ستاره باقی ماند.
آخرین ستاره.
ستاره به سمت او آمد.
و در قلبش ناپدید شد.
صبا با وحشت بیدار شد.
اما وقتی دست روی قلبش گذاشت...
گردنبند قلب ستاره می‌درخشید.
و این او را بیشتر ترساند.

───

فصل چهارم: شهرِ فراموش‌شدگانِ ستاره
صبح روز بعد، ملکه مأموریتی به آن‌ها داد.
«باید به شهر فراموش‌شدگان ستاره بروید.»
صبا پرسید:
«اونجا کجاست؟»
ملکه پاسخ داد:
«شهری که زمانی زیباترین شهر این سرزمین بود. اما سایه آن را نابود کرد.»
گروه دوباره سفرشان را آغاز کرد.

───

سه روز راه رفتند.
از دشت‌های نقره‌ای عبور کردند.
از رودخانه‌های نور گذشتند.
و از کوه‌هایی که نوکشان میان ابرها گم می‌شد.
تا اینکه بالاخره شهر را دیدند.
صبا نفسش بند آمد.
شهر زیبا بود.
خیلی زیبا.
اما خالی.
خیابان‌ها خالی بودند.
خانه‌ها خالی بودند.
هیچ صدایی شنیده نمی‌شد.
انگار زمان در آنجا متوقف شده بود.
خرگوش گوش‌صورتی آرام گفت:
«من اینجا رو دوست ندارم...»

───

در مرکز شهر، کتابخانه‌ای عظیم قرار داشت.
گروه وارد آن شدند.
قفسه‌ها تا سقف ادامه داشتند.
هزاران کتاب قدیمی آنجا بود.
ناگهان کتابی آبی‌رنگ روی زمین افتاد.
صبا آن را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
افسانهٔ آخرین ستاره
دست‌هایش لرزید.
کتاب را باز کرد.
صفحات شروع به درخشیدن کردند.
و جمله‌ای روی آن ظاهر شد:
«روزی دختری از میان انسان‌ها برخواهد خاست. دختری که نور آخرین ستاره را در قلب خود حمل می‌کند. او یا جهان را نجات خواهد داد... یا پایان آن خواهد بود.»
صبا رنگش پرید.
«این... درباره منه؟»
هیچ‌کس جواب نداد.
چون همه به روباه نقره‌ای نگاه می‌کردند.
روباه سرش را پایین انداخته بود.

───

وقتی از کتابخانه خارج شدند، صبا جلوی روباه را گرفت.
«تو چیزی می‌دونی.»
روباه سکوت کرد.
«درسته؟»
روباه آه کشید.
«آره.»
«پس بهم بگو.»
روباه به آسمان نگاه کرد.
چشمان آبی‌اش غمگین شده بود.
«من فقط یه روباه نیستم.»
صبا ساکت شد.
روباه ادامه داد:
«من نگهبان آخرین ستاره بودم.»
قلب صبا از تپش ایستاد.
«چی؟»
«هزار سال منتظر موندم. منتظر کسی که نور آخرین ستاره رو در خودش حمل می‌کنه.»
اشک در چشمان صبا جمع شد.
«یعنی... من؟»
روباه آرام سرش را تکان داد.
«آره. تو دختر آخرین ستاره‌ای.»
اما درست در همان لحظه...
زمین لرزید.
آسمان سیاه شد.
و دو چشم سرخ در میان ابرها ظاهر شدند.
صدایی هولناک در دنیا پیچید:
«بالاخره پیدات کردم...»
سایه آن‌ها را پیدا کرده بود.
دخترِ آخرین ستاره
فصل پنجم: اولین رویارویی با سایه
صدای هولناک در سراسر شهر فراموش‌شدگان ستاره پیچید.
«بالاخره پیدات کردم...»
زمین لرزید.
شیشه‌های قدیمی خانه‌ها شکستند.
ابرهای سیاه آسمان را پوشاندند.
صبا بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
خرگوش گوش‌صورتی خودش را به او چسباند.
پوکا برای اولین بار چیزی برای خوردن از جیبش بیرون نیاورد.
میشو کاملاً بیدار شده بود.
و حتی پیکو هم رنگش پریده بود.

───

در میان آسمان تاریک، دو چشم سرخ ظاهر شدند.
بزرگ‌تر از هر چیزی که صبا تا آن روز دیده بود.
سپس مه سیاه شروع به جمع شدن کرد.
و از دل آن، پیکری عظیم شکل گرفت.
سایه.
قدش مانند برجی بلند بود.
بدنش از تاریکی ساخته شده بود.
و هر جا قدم می‌گذاشت، نور خاموش می‌شد.
صبا احساس کرد قلبش یخ زده است.
اما روباه نقره‌ای جلو آمد.
بین صبا و سایه ایستاد.
«بهش نزدیک نشو.»
سایه خندید.
خنده‌اش شبیه شکستن سنگ بود.
«هنوزم ازش محافظت می‌کنی؟»
روباه چیزی نگفت.

───

سایه نگاهش را به صبا دوخت.
«پس تو همونی هستی که هزار سال منتظرش بودن...»
صبا دستش را روی گردنبند قلب ستاره گذاشت.
نور آبی کوچکی از آن بیرون آمد.
سایه عقب رفت.
اما فقط برای یک لحظه.
بعد دوباره خندید.
«هنوز خیلی ضعیفی.»

───

ناگهان موجودات سیاه از دل تاریکی بیرون آمدند.
ده‌ها موجود.
با چشم‌های قرمز.
و پنجه‌های بلند.
خرگوش گوش‌صورتی جیغ کشید.
«دارن میان!»
نبرد آغاز شد.

───

پوکا با تمام قدرت سنگ بزرگی را بلند کرد.
«از دوستام دور شین!»
سنگ را پرتاب کرد.
سه موجود تاریک را نقش زمین کرد.
میشو با وجود ترسش جلو دوید.
دوستانش را از حمله‌ها دور می‌کرد.
پیکو فریاد زد:
«هیولاها! حتی نزدیک موهام هم نشین!»
و با شاخه‌ای درخشان به آن‌ها حمله کرد.
خرگوش گوش‌صورتی نیز پیام‌ها را میان همه می‌رساند.
هرچند خودش از همه بیشتر می‌ترسید.

───

اما دشمنان تمام نمی‌شدند.
هرچه بیشتر شکست می‌خوردند، تعداد بیشتری ظاهر می‌شد.
صبا برای اولین بار فهمید سایه چقدر خطرناک است.
او فقط یک هیولا نبود.
یک ارتش بود.

───

ناگهان یکی از موجودات تاریک به سمت صبا پرید.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
صبا فرصت فرار نداشت.
اما پیش از اینکه پنجه‌های هیولا به او برسد...
نور سفیدی میان میدان نبرد درخشید.
اسب برفی.
او مانند برق از مقابل صبا گذشت.
و با سم‌های نورانی خود هیولا را دور کرد.
موجود تاریک با فریادی دردناک ناپدید شد.

───

اسب برفی مقابل صبا ایستاد.
چشمانش می‌درخشید.
گویی می‌گفت:
«نترس.»
صبا آرام دستش را روی گردنش گذاشت.
برای لحظه‌ای ترسش کمتر شد.

───

اما سایه از بالای شهر همه چیز را تماشا می‌کرد.
سپس دست عظیمش را بلند کرد.
ابرهای سیاه شروع به چرخیدن کردند.
و توده‌ای از تاریکی به سمت گروه پرتاب شد.
روباه فریاد زد:
«همه کنار برین!»
اما دیر شده بود.

───

اسب برفی ناگهان روی دو پایش بلند شد.
نور خیره‌کننده‌ای از بدنش بیرون زد.
آسمان روشن شد.
خیابان‌های شهر روشن شدند.
و موج تاریکی متوقف شد.
اما وقتی نور خاموش شد...
اسب برفی روی زمین افتاده بود.
صبا با وحشت دوید.
«اسب برفی!»

───

نور بدن اسب کم‌رنگ شده بود.
برای اولین بار ضعیف به نظر می‌رسید.
روباه نقره‌ای کنار او زانو زد.
نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد.
صبا پرسید:
«چی شده؟»
روباه آرام گفت:
«اون بخشی از نیروی زندگیش رو مصرف کرده.»
«برای نجات ما؟»
روباه سرش را تکان داد.
«آره.»
اشک در چشمان صبا جمع شد.

───

سایه دوباره خندید.
«می‌بینی؟ حتی نگهبانان قدیمی هم ضعیف شدن.»
اما ناگهان اتفاقی افتاد.
گردنبند قلب ستاره روی سینه صبا شروع به درخشیدن کرد.
نور آبی از آن بیرون آمد.
ابتدا آرام.
سپس قوی‌تر.
و قوی‌تر.
تمام شهر از نور پر شد.
سایه برای اولین بار فریاد کشید.
فریادی از درد.
او عقب رفت.
و تاریکی اطرافش شروع به شکستن کرد.

───

سایه با خشم به صبا نگاه کرد.
«پس واقعاً خودتی...»
چشمان سرخش باریک شدند.
«حالا مطمئن شدم.»
صبا پرسید:
«از چی؟»
سایه لبخند ترسناکی زد.
«که تو آخرین امید این دنیا هستی.»
سپس بدنش در میان مه سیاه ناپدید شد.
موجودات تاریک نیز همراه او از بین رفتند.
و سکوت بر شهر حاکم شد.

───

اما هیچ‌کس خوشحال نبود.
اسب برفی هنوز روی زمین افتاده بود.
صبا کنارش نشست.
دستش را روی یال سفید او کشید.
چند دانه نور از بدن اسب جدا شدند و در هوا رقصیدند.
اسب آرام چشمانش را باز کرد.
و برای لحظه‌ای کوتاه، صبا تصویری در ذهنش دید.
قصری از یخ.
نگهبانانی از نور.
و اسب برفی که قرن‌ها پیش در کنار آخرین ستاره ایستاده بود.
تصویر خیلی زود ناپدید شد.
اما صبا فهمید.
اسب برفی فقط یک دوست نبود.
او رازی بزرگ در دل خود داشت.
رازی که هنوز زمان آشکار شدنش نرسیده بود.
و در همان شب، زیر آسمانی که چند ستاره دیگرش خاموش شده بودند، گروه تصمیم گرفت به سفر ادامه دهد.
زیرا می‌دانستند که این فقط آغاز جنگ با سایه بوده است...
دخترِ آخرین ستاره
فصل ششم: دریاچهٔ آینه‌های گمشده
پس از نبرد در شهر فراموش‌شدگان ستاره، گروه چند روز در سکوت سفر کرد.
اسب برفی بهتر شده بود، اما نور بدنش دیگر مانند قبل نبود.
صبا هر روز بیشتر نگران می‌شد.
او احساس می‌کرد زمان با سرعتی ترسناک در حال گذر است.
هر شب ستاره‌های بیشتری خاموش می‌شدند.
هر شب آسمان تاریک‌تر می‌شد.

───

یک غروب، آن‌ها به جایی رسیدند که هیچ‌کس انتظارش را نداشت.
دریاچه‌ای عظیم.
سطح آب آن مانند آینه صاف بود.
اما عجیب‌تر از همه این بود که در آب، آسمان دیگری دیده می‌شد.
آسمانی پر از ستاره.
در حالی که آسمان واقعی بالای سرشان تاریک بود.
خرگوش گوش‌صورتی آرام گفت:
«این همون دریاچهٔ آینه‌های گمشده‌ست...»
روباه نقره‌ای سر تکان داد.
«اینجا حقیقت رو نشون می‌ده.»

───

صبا کنار آب زانو زد.
به تصویر خودش نگاه کرد.
اما چیزی که دید، خودش نبود.
دختری کوچک را دید.
همان دختری که قبلاً در رؤیاهایش دیده بود.
دختری که میان بارانی از ستاره‌های سقوط‌کرده ایستاده بود.
ناگهان تصویر تغییر کرد.
صبا دید که آخرین ستاره از آسمان جدا شد.
به زمین سقوط کرد.
و درست پیش از خاموش شدن...
نورش وارد قلب یک نوزاد شد.
آن نوزاد، خودش بود.
اشک در چشمان صبا جمع شد.
سال‌ها احساس متفاوت بودن کرده بود.
و حالا دلیلش را می‌فهمید.

───

اما ناگهان آب دریاچه موج برداشت.
تصویر دیگری ظاهر شد.
ملکهٔ بی‌چهره.
اما این بار چهره داشت.
زنی با موهای بلند نقره‌ای.
چشمانی روشن مانند ماه.
و تاجی از نور.
صبا حیرت کرد.
«این... ملکه؟»
روباه سکوت کرد.
و همین سکوت، همه چیز را تأیید کرد.

───

آن شب کنار آتش، صبا از روباه پرسید:
«چرا ملکه چهره‌شو پنهان کرده؟»
روباه مدتی سکوت کرد.
سپس گفت:
«چون اون فقط یک ملکه نیست.»
«پس کیه؟»
روباه به شعله‌های آتش خیره شد.
«اون خواهر آخرین ستاره است.»
همه ساکت شدند.
حتی پوکا دست از خوردن کشید.
حتی میشو خوابش پرید.

───

روباه ادامه داد:
«وقتی آخرین ستاره سقوط کرد، خواهرش تمام قدرت خودش رو فدا کرد تا نور ستاره کاملاً از بین نره.»
«برای همین چهره‌شو از دست داد؟»
«آره.»
صبا به آسمان نگاه کرد.
برای اولین بار دلش برای ملکه سوخت.

───

اما در همان لحظه...
صدای شکستن چیزی از دل کوه‌های دوردست بلند شد.
زمین لرزید.
اسب برفی ناگهان سرش را بالا گرفت.
چشمانش از ترس گشاد شدند.
روباه زیر لب گفت:
«نه...»
صبا پرسید:
«چی شده؟»
روباه با نگرانی به افق خیره شد.
«دروازهٔ تاریکی باز شده...»

───

فصل هفتم: راز اسب برفی
صبح روز بعد، آن‌ها به سمت کوهستان نور حرکت کردند.
کوه‌هایی بلند که قله‌هایشان از ابرها عبور کرده بود.
جایی که قدیمی‌ترین رازهای سرزمین ستاره‌ها نگهداری می‌شد.

───

مسیر سخت بود.
بادهای یخی می‌وزیدند.
برف همه جا را پوشانده بود.
اما عجیب بود.
اسب برفی هرچه بالاتر می‌رفت، قوی‌تر می‌شد.
نور بدنش دوباره درخشان‌تر می‌شد.
صبا متوجه شد.
«اینجا خونهٔ توئه؟»
اسب آرام شیهه کشید.
انگار جوابش مثبت بود.

───

پس از ساعت‌ها صعود، آن‌ها به قله رسیدند.
و آنجا چیزی دیدند که نفسشان را بند آورد.
قصری از یخ و نور.
درخشان‌تر از هر چیزی که دیده بودند.
دروازه‌های عظیم آن با نقش ستاره‌ها تزئین شده بود.
خرگوش گوش‌صورتی زمزمه کرد:
«چه قشنگه...»

───

در مرکز قصر، تالاری وجود داشت.
و در وسط تالار...
مجسمه‌ای از یک اسب سفید قرار داشت.
دقیقاً شبیه اسب برفی.
صبا جلو رفت.
روی پایهٔ مجسمه نوشته شده بود:
آخرین نگهبان نور
قلب صبا فرو ریخت.
«این یعنی چی؟»
روباه آهسته گفت:
«وقتشه حقیقت رو بدونی.»

───

همه دور هم جمع شدند.
روباه شروع به صحبت کرد.
«هزار سال پیش، وقتی سایه برای اولین بار حمله کرد، چهار نگهبان از سرزمین ستاره‌ها دفاع کردند.»
او به نقش‌های روی دیوار اشاره کرد.
«اما فقط یکی از اون‌ها زنده موند.»
صبا آرام به اسب برفی نگاه کرد.
و کم‌کم حقیقت را فهمید.

───

«یعنی...»
روباه سرش را تکان داد.
«آره.»
«اسب برفی همون نگهبانه؟»
«آخرین نگهبان نور.»
صبا اشک در چشمانش جمع شد.
او تصور می‌کرد اسب برفی فقط دوستش است.
اما حالا می‌فهمید که او قرن‌ها برای محافظت از نور جنگیده است.

───

ناگهان تالار شروع به لرزیدن کرد.
یکی از دیوارهای یخی ترک برداشت.
صدای غرش مهیبی شنیده شد.
و از دل یخ‌ها...
تاریکی بیرون آمد.
سایه آن‌ها را پیدا کرده بود.
اما این بار تنها نبود.
پشت سرش ارتشی از موجودات تاریکی حرکت می‌کرد.
بزرگ‌تر از هر چیزی که قبلاً دیده بودند.
صبا به آسمان نگاه کرد.
ستاره‌های بیشتری خاموش شدند.
و برای اولین بار فهمید که جنگ نهایی نزدیک شده است.
سایه خندید.
«فرار کردن تموم شد...»
و ارتش تاریکی به سمت قصر یخی هجوم آورد.
پایان فصل هفتم...
دخترِ آخرین ستاره
فصل هشتم: جنگِ قصر یخی
فریاد سایه در میان کوهستان نور پیچید.
«فرار کردن تموم شد...»
ارتش تاریکی مانند موجی سیاه از دامنه‌های یخی بالا می‌آمد.
هزاران چشم سرخ در تاریکی می‌درخشیدند.
زمین می‌لرزید.
برف‌ها از قله‌ها فرو می‌ریختند.
و آسمان هر لحظه تاریک‌تر می‌شد.

───

صبا در برابر دروازهٔ قصر ایستاده بود.
قلبش به شدت می‌تپید.
او دیگر آن دختر تنها روی تپهٔ دشتی نبود.
اما هنوز هم می‌ترسید.
روباه نقره‌ای کنارش ایستاد.
«شجاع بودن یعنی با وجود ترس جلو بری.»
صبا لبخند کوچکی زد.
و سرش را تکان داد.

───

لحظه‌ای بعد نبرد آغاز شد.
موجودات تاریکی به سمت قصر هجوم آوردند.
پوکا با غرش بلندی سنگ‌های عظیم پرتاب می‌کرد.
هر سنگ چندین دشمن را از پا درمی‌آورد.
میشو دوستانش را از خطر دور می‌کرد.
پیکو با وجود ترسش می‌جنگید.
و خرگوش گوش‌صورتی میان میدان می‌دوید و خبرها را منتقل می‌کرد.

───

اما بزرگ‌ترین نور میدان نبرد اسب برفی بود.
او در میان آسمان پرواز می‌کرد.
یالش مانند شفق قطبی می‌درخشید.
هرجا می‌رفت، تاریکی عقب می‌نشست.
صبا از دیدنش احساس امید می‌کرد.

───

نبرد ساعت‌ها ادامه یافت.
اما دشمنان تمامی نداشتند.
هرچه بیشتر شکست می‌خوردند، تعداد بیشتری از دل تاریکی بیرون می‌آمدند.
و در مرکز همهٔ آن‌ها...
سایه ایستاده بود.
بزرگ‌تر.
خشمگین‌تر.
و قدرتمندتر از همیشه.

───

ناگهان سایه دستش را بالا برد.
ابرهای سیاه چرخیدند.
و ستونی از تاریکی به سمت قصر پرتاب شد.
صدای انفجار مهیبی بلند شد.
یکی از برج‌های قصر فرو ریخت.
خرگوش گوش‌صورتی فریاد کشید.
صبا دوید.
اما موج انفجار او را به زمین انداخت.

───

وقتی چشمانش را باز کرد، چیزی را دید که نفسش را بند آورد.
اسب برفی.
در آسمان.
روبه‌روی سایه.
تنها.
نور خیره‌کننده‌ای از بدنش ساطع می‌شد.
سایه خندید.
«هنوز هم تسلیم نمی‌شی؟»
اسب برفی شیهه‌ای بلند کشید.
شیهه‌ای که در سراسر سرزمین ستاره‌ها پیچید.
و سپس به قلب تاریکی حمله کرد.
نور و تاریکی به هم برخورد کردند.
و تمام دنیا از شدت آن لرزید.

───

اما وقتی نور فرو نشست...
اسب برفی روی زمین افتاده بود.
صبا با وحشت دوید.
اشک در چشمانش جمع شده بود.
«نه...»
اسب چشمانش را باز کرد.
برای لحظه‌ای کوتاه.
و آرام پیشانی‌اش را به پیشانی صبا چسباند.
ناگهان هزاران تصویر در ذهن صبا ظاهر شد.
تمام خاطرات اسب برفی.
تمام قرن‌هایی که نگهبان نور بود.
تمام نبردهایش.
و تمام انتظارش...
برای او.

───

صبا گریه کرد.
و برای اولین بار فهمید چرا اسب برفی از همان شب اول او را شناخته بود.
او تمام این سال‌ها منتظر دختر آخرین ستاره مانده بود.
اما نبرد هنوز تمام نشده بود.
و سایه هنوز زنده بود.

───

فصل نهم: قلبِ آخر
دخترِ آخرین ستاره

فصل دهم: جایی که به آن تعلق داشتم

باد سردی در تالار قصر یخی می‌وزید.

بیرون، آسمان تقریباً کاملاً تاریک شده بود.

از هزاران ستاره، تنها چند نور کم‌جان باقی مانده بود.

سایه روبه‌روی صبا ایستاده بود.

بزرگ.

سیاه.

و قدرتمندتر از همیشه.

اما این بار صبا فرار نکرد.

برای اولین بار، محکم ایستاد.

---

سایه خندید.

«پس بالاخره حقیقت رو فهمیدی.»

صبا دستش را روی قلب ستاره گذاشت.

«آره.»

«و هنوز می‌خوای با من بجنگی؟»

«آره.»

«چرا؟»

صبا لحظه‌ای سکوت کرد.

سپس آرام گفت:

«چون این دنیا خونه‌ی دوستامه.»

---

سایه خشمگین شد.

تاریکی از بدنش بیرون ریخت.

کوه‌ها لرزیدند.

قصر ترک برداشت.

و آسمان بیشتر از قبل تاریک شد.

اما درست در همان لحظه، اسب برفی کنار صبا ایستاد.

روباه نقره‌ای در سمت دیگرش قرار گرفت.

خرگوش گوش‌صورتی، پوکا، میشو و پیکو نیز جلو آمدند.

هیچ‌کس عقب نرفت.

هیچ‌کس فرار نکرد.

---

سایه غرید:

«شما نمی‌تونین جلوی تاریکی رو بگیرین!»

اما ملکه بی‌چهره لبخند زد.

«تاریکی همیشه همینو فکر می‌کنه.»

و تاج نور را از سرش برداشت.

نور عظیمی در تالار پیچید.

برای اولین بار، چهرهٔ او کاملاً آشکار شد.

خواهر آخرین ستاره.

نگهبان هزارسالهٔ نور.

---

نبرد آغاز شد.

نور و تاریکی به هم برخورد کردند.

موجی از انرژی سراسر سرزمین ستاره‌ها را لرزاند.

پوکا با تمام قدرت می‌جنگید.

میشو دوستانش را نجات می‌داد.

پیکو با وجود ترسش کنار آن‌ها ماند.

خرگوش گوش‌صورتی میان میدان می‌دوید.

و روباه نقره‌ای مانند نوری نقره‌ای میان تاریکی حرکت می‌کرد.

---

اما سایه بسیار قدرتمند بود.

هر بار که زخمی می‌شد، دوباره از تاریکی نیرو می‌گرفت.

هر بار که عقب می‌رفت، بازمی‌گشت.

صبا کم‌کم فهمید.

او را نمی‌شد فقط شکست داد.

باید تاریکی درونش از بین می‌رفت.

---

در میان نبرد، روباه نقره‌ای کنار صبا آمد.

چشمان آبی‌اش می‌درخشید.

«وقتشه.»

صبا نفسش را حبس کرد.

«وقت چی؟»

روباه لبخند زد.

همان لبخندی که در شب اول دیده بود.

«وقت خداحافظی.»

قلب صبا فرو ریخت.

«نه...»

---

روباه به آسمان نگاه کرد.

«هزار سال منتظر بودم.»

«منتظر چی؟»

«منتظر تو.»

اشک در چشمان صبا جمع شد.

روباه ادامه داد:

«وظیفهٔ من محافظت از آخرین ستاره بود.
و حالا که تو خودت نور رو پیدا کردی...
وظیفه‌ام تموم شده.»

---

پیش از آنکه صبا چیزی بگوید، روباه نقره‌ای به سمت سایه دوید.

بدنش شروع به درخشیدن کرد.

نور نقره‌ای از وجودش بیرون زد.

روشن‌تر.

روشن‌تر.

و روشن‌تر.

سایه فریاد کشید.

برای اولین بار ترس در صدایش شنیده می‌شد.

---

نور روباه به قلب تاریکی برخورد کرد.

و بخشی از سایه شکست.

اما این کافی نبود.

روباه روی زمین افتاد.

نور بدنش کم‌رنگ شد.

صبا دوید.

کنارش زانو زد.

روباه لبخند زد.

«پیداش کردی...»

«چی رو؟»

«جایی که بهش تعلق داری...»

و سپس بدنش به هزاران ذرهٔ نقره‌ای تبدیل شد.

ذره‌ها به سوی آسمان پرواز کردند.

و میان ستاره‌ها ناپدید شدند.

---

صبا گریه کرد.

اما نبرد هنوز تمام نشده بود.

سایه هنوز زنده بود.

هرچند ضعیف‌تر از قبل.

---

در همان لحظه اسب برفی جلو آمد.

چشمانش آرام بود.

انگار از مدت‌ها پیش سرنوشتش را می‌دانست.

او پیشانی‌اش را به پیشانی صبا چسباند.

و صبا صدایش را برای اولین بار شنید.

نه با گوش‌هایش.

بلکه با قلبش.

«متشکرم.»

اشک از گونه‌های صبا سرازیر شد.

«نرو...»

اما اسب برفی فقط لبخند زد.

---

او به سوی آسمان دوید.

از زمین جدا شد.

و میان ابرها اوج گرفت.

تمام نور باقی‌ماندهٔ سرزمین ستاره‌ها به سمت او رفت.

ستاره‌ها.

ماه.

رودخانه‌های نور.

همه چیز.

---

اسب برفی به خورشیدی از نور تبدیل شد.

و مستقیم به قلب سایه برخورد کرد.

فریاد سایه سراسر دنیا را لرزاند.

تاریکی ترک برداشت.

شکست.

و فرو پاشید.

---

سکوت.

همه چیز ساکت شد.

ابرهای سیاه کنار رفتند.

و ناگهان...

اولین ستاره در آسمان روشن شد.

سپس دومی.

سومی.

چهارمی.

و هزاران ستارهٔ دیگر.

آسمان دوباره زنده شد.

---

اما اسب برفی دیگر آنجا نبود.

فقط برف آرامی از آسمان می‌بارید.

صبا دستش را بالا آورد.

یکی از دانه‌های برف روی کف دستش نشست.

و برای لحظه‌ای کوتاه، شکل اسب برفی را در آن دید.

بعد آب شد.

---

ماه‌ها گذشت.

سرزمین ستاره‌ها دوباره آباد شد.

درختان شکوفه دادند.

رودخانه‌های نور جریان پیدا کردند.

و شادی به آن سرزمین بازگشت.

---

ملکه تاج نور را به صبا سپرد.

«حالا نوبت توئه.»

صبا به آسمان نگاه کرد.

به ستاره‌ها.

به ماه.

به جایی که روزی فقط رؤیایش را می‌دید.

---

بعضی شب‌ها هنوز روی بلندترین تپهٔ سرزمین ستاره‌ها می‌نشست.

همان‌طور که در کودکی روی تپه‌های دشتی می‌نشست.

اما دیگر آن حس گم‌شدگی را نداشت.

دیگر دنبال خانه نمی‌گشت.

دیگر دنبال جواب نمی‌گشت.

چون جواب را پیدا کردابرهای سیاه کنار رفتند.

و ناگهان...

اولین ستاره در آسمان روشن شد.

سپس دومی.

سومی.

چهارمی.

و هزاران ستارهٔ دیگر.

آسمان دوباره زنده شد.

---

اما اسب برفی دیگر آنجا نبود.

فقط برف آرامی از آسمان می‌بارید.

صبا دستش را بالا آورد.

یکی از دانه‌های برف روی کف دستش نشست.

و برای لحظه‌ای کوتاه، شکل اسب برفی را در آن دید.

بعد آب شد.

---

ماه‌ها گذشت.

سرزمین ستاره‌ها دوباره آباد شد.

درختان شکوفه دادند.

رودخانه‌های نور جریان پیدا کردند.

و شادی به آن سرزمین بازگشت.

---

ملکه تاج نور را به صبا سپرد.

«حالا نوبت توئه.»

صبا به آسمان نگاه کرد.

به ستاره‌ها.

به ماه.

به جایی که روزی فقط رؤیایش را می‌دید.

---

بعضی شب‌ها هنوز روی بلندترین تپهٔ سرزمین ستاره‌ها می‌نشست.

همان‌طور که در کودکی روی تپه‌های دشتی می‌نشست.

اما دیگر آن حس گم‌شدگی را نداشت.

دیگر دنبال خانه نمی‌گشت.

دیگر دنبال جواب نمی‌گشت.

چون جواب را پیدا کرده بود.

---

شبی از شب‌ها، برف آرامی بارید.

صبا لبخند زد.

در میان دانه‌های برف، صدای شیهه‌ای دوردست شنید.

و در میان نور ستاره‌ها، برق نقره‌ای آشنایی را دید.

انگار روباهی از میان آسمان عبور کرده باشد.

صبا چشمانش را بست.

و آرام زمزمه کرد:

«می‌دونم که هنوز اینجایین...»

باد وزید.

ستاره‌ها درخشیدند.

و آسمان، مثل همیشه، جوابش را داد.

پایانه بود.

---

شبی از شب‌ها، برف آرامی بارید.

صبا لبخند زد.

در میان دانه‌های برف، صدای شیهه‌ای دوردست شنید.

و در میان نور ستاره‌ها، برق نقره‌ای آشنایی را دید.

انگار روباهی از میان آسمان عبور کرده باشد.

صبا چشمانش را بست.

و آرام زمزمه کرد:

«می‌دونم که هنوز اینجایین...»

باد وزید.

ستاره‌ها درخشیدند.

و آسمان، مثل همیشه، جوابش را داد.

پایان
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
382

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا