اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

تمام شده داستان همان همیشگی | دردانه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.
نام داستان کوتاه: همان همیشگی
نام نویسنده: دردانه
ژانر: تخیلی، طنز
خلاصه:
وقتی مشتری دائم رستوران یا کافه خاصی باشی بعد از مدتی سفارش‌هایت یکسان شده و برای کافه‌چی و گارسون آشنا می‌شوند و تو می‌توانی با هر بار گفتن «همان همیشگی» سفارشت را دریافت کنی.
اما یک «همان همیشگی» خاص وجود دارد که نصیب تک‌تک ما می‌شود. سفارشش را خودمان نمی‌دهیم اما برای ما سرو می‌شود.
 
مأمور شماره سه که به سر وقت روح مربوط به خودش رسید، متوجه شد که روح بدبخت (به ضایع‌ترین شکل ممکن) خود را به خواب زده است (چه‌طور به خواب زده بود؟ دیدی گفتم این‌ها حرف‌های توئه خودشیرین؟ به بقیه می‌گی بپرسن که لو نری، از این به بعد دیگه کسانی که چهار طرف خودشیرین نشستن حق سوال پرسیدن ندارن، البته که هیچ‌کس حق سوال کردن نداره، فقط همین خواننده نمونه ردیف اول می‌تونه نظرش رو بگه... اصلاً هم پارتی‌بازی نیست... بله عزیزم چی گفتی؟ بله، بدبخت واقعاً فکر می‌کرد این کارها تاثیرگذاره)
اما مأمور شماره سه از دو مأمور دیگر باتجربه‌تر بود و با این بچه‌بازی‌های ارواح خودسر کاملاً آشنا. نفسش را با حرص بیرون داد (چی‌کار داری فرشته‌ها چی تنفس می‌کنن؟ یا اکسیژن یا هر کوفت دیگه‌ای... خودشیرین گمونم با این‌ور سالن هم تله‌پاتی داری)
مأمور شماره سه با کلافگی از این‌که، این‌بار هم قرار نیست با زبان خوش جان بگیرد گفت:
- هی یارو پاشو‌ جونت رو بده برم (عجب مأمور خجسته‌ای)
اما روح هم‌چنان خود را به خواب زده بود.
- هی... من این‌قدر جون گرفتم که بلد باشم چیکار کنم، الان هم اصلاً لازم نیست چشم‌هات رو باز کنی، به راحتی جونت رو می‌گیرم و‌ میرم.
روح نگون‌بخت با شنیدن این حرف مضطربانه چشم باز کرد (یه‌بار دیگه به باز و بسته کردن چشم روح گیر بدید خودم از این در میرم بیرون... فهمیدید؟ دیگه به چشم روح کاری نداشته باشید)
روح چنگال‌های مأمور را در اندک فاصله‌ای از خودش دید و سریع و دستپاچه گفت:
- صبر کن، صبر کن، صبر کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مأمور در همان‌حال با چنگال‌های باز شده متوقف شد و گفت:
- چیه؟
- میگم چرا همین‌جور بدون تشریفات (بچه پررو مراسم بدرقه هم می‌خواد)
مأمور شماره سه کمی سرش را کج کرد.
- تشریفات؟ آخه لازم نداره، آدم بدی نبودی چنگک منگک بخوای، آدم خوبی هم نبودی بخوام‌ بهت حال بدم، پس باید زود کارم رو‌ انجام بدم و برم.
دوباره با چنگال‌های باز شده نزدیک شد و روح دوباره لابه کرد(همون التماس)
- صبر کن، صبر کن، صبر کن!
- دیگه چیه؟
- میگم نمی‌شه نگیری؟
فرشته با گفتن «نه نمی‌شه» روح بدبخت را از خرخره جسم بیرون کشید (این خیلی رو مخ بود، همون بهتر که زودتر جون‌گیر شد، عجب کلمه‌ی باحالیه این جون‌گیر ازش خوشم میاد... چیه؟ نمی‌ذارید آدم یه کم با خیال راحت داستان بگه؟ از کجا‌ می‌دونم روح توی خرخره است؟ پس کجاست؟ من میگم اون‌جاست، بیا اثبات کن نیست)
از آن‌جایی که مأمور شماره سه حال و‌ حوصله چندانی نداشت(از طرز کارش هم معلوم بود) نکرد روح بینوا را جمع و‌ جور کند و به سرای باقی ببرد؛ همان‌طور رها و آزاد(منظور شلخته و یله است) او‌ را به جهان دیگر برد.
(بیچاره روح بدبخت، چقدر به در و دیوار بین دو جهان خورده و دردش گرفته... بین دو جهان در و دیوار وجود داره؟ اصلاً تو از کجا می‌دونی نداره خودشیرین؟ به‌خاطر این خواننده عزیز ردیف جلویی که حرف داره چیزی بهت نمی‌گم، بله عزیزم! حق با توئه، روح از در و دیوار رد میشه، با این حساب چطور دردش می‌گیره؟ اینو بی‌خیال بشید چون خودم هم نمی‌دونم... حالا هم بلند شید برید دنبال کارهاتون تا دیرتون نشده)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زمانی که مأمور شماره چهار سراغ مأموریت خویش آمد روح فلک زده با نگرانی به رفقایش نگاه می‌کرد (عجب رفقایی! فقط چند ساعت با هم هم‌اتاق بودن، دو کلام هم حرف نزدن، شدن رفقا؟) ترسی وجودش را فرا گرفته بود.
فرشته تا چشمش به او خورد، ترسش را حس کرد.
- چرا نگرانی؟
روح که تازه متوجه فرشته شده بود، با لرز گفت:
- اومدی جون من رو بگیری؟
فرشته با لبخند سری تکان داد.
روح نگاه ترسانش را به جای سه روح قبلی‌ انداخت.
- مثل اون‌ها؟
فرشته سری تکان داد.
- نه دقیقاً.
روح نگاهش را به فرشته دوخت.
- من می‌ترسم.
- فکر می‌کردم تو دیگه مشتاق دیدن پروردگارت باشی
- هستم، هستم، ولی می‌ترسم، من از لحظه جون دادن می‌ترسم.
فرشته دستش را دراز کرد.
- ترسی به دلت نده، کافیه دستم رو بگیری.
- قول میدی سخت نباشه؟
- اگه با اختیار خودت دستت رو بدی، قول میدم حتی نفهمی کی رفتیم.
روح نگاهی به دست دراز شده فرشته کرد و‌ بعد با کمی تردید دستش را در دست مأمور شماره چهار گذاشت و در آنی هر دو ناپدید شدند.
( این‌جا نه خودم چیزی میگم نه می‌ذارم شما اظهارنظر کنید، خصوصاً تو خودشیرین، یه کم آروم بشین داریم به آخر کار می‌رسیم)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صبح فردا رییس رومخ بیمارستان به همراه دو پرستاری که مدام خمیازه می‌کشیدند برای چک کردن نتیجه تصمیم خلق‌الساعه و محیرالعقول جناب رییس به اتاق چهار بیمار رو به موت وارد شدند.
(آهای وابستگان سیستم درمان نیایید توی نمایه‌ام بست بنشینید که چه رفتاریه تو برای امثال ما نوشتی، از اولش هم گفتم همه‌چی این‌جا تخیلیه، هیچی واقعی نیست، پس به خودتون نگیرید)
آن سه نفر به جای بیماران دیروزی با چهار جنازه‌ روبه‌رو شدند، که انتظار کشوهای سردخانه را می‌کشیدند. رئیس با چهره‌ای خرسند به‌ پرستارها نگاه پیروزمندانه‌ای انداخت و درحالی‌که به تصمیمات رومخی‌تر آینده‌اش‌ می‌اندیشید به اتاقش برگشت.
دو‌ پرستار غافل از احوالاتی که ارواح این چهار نفر شب گذشته از سر گذرانده بودند، فقط سعی کردن تا هر‌ چهار جنازه را آماده کرده، به طرف سردخانه ببرند و در میانه راه نیز مأموریت خبردهی به خانواده‌های آن‌ها را نیز به دوش یک نفر دیگر بسپارند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
این داستان هزلِ کاملاً تخیلی در همین‌جا به پایان رسید(هیچ‌کس حق اعتراض به داخل پرانتز را ندارد، اما تا می‌توانید خارج پرانتز را بنوازید) امیدوارم این رویه نامعمول روایت را تحمل کرده و از حرف‌های بخش مریض ذهن نویسنده (منظورش منم ولی این رو‌ بدونید من از اون خارج پرانتز خیلی سالم‌ترم) دلخور نشده باشید و گستاخی‌هایش را به مریض بودنش ببخشید.
البته بسیار بیشتر امیدواریم جناب عزرائیل به جهت انتقام از ما به‌خاطر این مهملات(همون اراجیف) بافته ذهن، نام این حقیر را به اول لیست جابه‌جا نکند و نیز زمانی که خواست «همان همیشگی» را برایمان سرو کند، مأمور شماره چهار را نخواستیم، فقط ما را گرفتار شماره یک و دو نکند. به همان شماره سه بی‌حوصله هم قانعیم.


به امید داستان‌های دیگر و دیدار دوباره (من یکی که اصلاً منتظر نیستم)


بهمن‌ماه ۱۴۰۲
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
f352-bs56-nwdn-file-temp-16146097490625ee7bd7e871a51fb04c9f32cadbd9bdf-vhgu-2qdi-026s.jpg
عرض سلام و خسته نباشیدی ویژه خدمت شما نویسنده ی عزیز. بدین وسیله پایان تایپ اثر شما را اعلام می‌‌دارم. با آرزوی موفقیت روز افزون.
|مدیریت تالار رمان|
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا