اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
  1. CANDY

    شعر اشعار شهریار

    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده کوته نظران دل چون آینه اهل صفا می...
  2. لایرا

    شعر اشعار شهرام شیدایی

    آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند. کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی و رودخانه آن‌قدر زلال شده که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ،...
  3. لایرا

    شعر شرح و تفسیر حکایت‌ها و اشعار گلستان سعدی

    شرح و تفسیر شعر آغازین بنام خدایی که جان آفرید -- سخن گفتن اندر زبان آفرید به نام خدایی که زندگی بخشید و قدرت سخن گفتن را به ما داد خداوند بخشنده دستگیر -- کریم خطا بخش پوزش پذیر خدایی که همیشه با ماست و یاری رسان است و بخشنده و توبه پذیر است. پرستار امرش همه چیز و کس -- بنی آدم و مرغ و مور...
  4. لایرا

    شعر دفن خاطرات پاییزی اثر عادل شیرازی

    شعر انتظار تمام ناتمام قصه‌ی مرا خط بزن بگو که باز بی امید دیدنت چه انتظار می‌کشد بگو نپرس حال من که دل‌خوشم به خاطرات نخوابمو به بغض شب، به گریه‌ای که پا به پات زدم در این زندگی، نمک به زخم عاشقم نگو که دیر آمدم، نگو که یک مسافرم بخواب و پاک کن دلت، ببخش به حس رفتنت منو بده به دست باد، نگاه...
  5. لایرا

    شعر دیوان اشعار شهریار

    دیوان اشعار شهریار گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا مگر ره گم کند کو را گذار افتد به جان ما یارب فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا کله جا ماندش اینجا و نیامد دیگرش از پی نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا نگویم جمله با من باش و ترک...
  6. Panic_315

    شعر کافه شعر

    جامی شعر بنوشیم. همراه باشیم با شاعران پارسی....
  7. ~مَهوا ~

    شعر اشعار هوشنگ ابتهاج

    قرار بود كه چون كوه پشت من باشى ولى عميق ترين دره ى جهان شده اى!(=
  8. Panic_315

    شعر اشعار خاقانی

    در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جائی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده است به که نالم که اندر نسل آدم بدیدم آدمی خویی نمانده است نظر بردار...
  9. Panic_315

    شعر اشعار رضا سیرجانی

    شعر نخست : دستی به گِل کشیدی و تن آفریده شد بعد از کمی تمام بدن آفریده شد یک کاسه آب و چرخ ، که می چرخد و بر آن اندام خیس دلبر من آفریده شد آرام با دو دست خودت حلقه می زدی تا اینکه سر به روی بدن آفریده شد ساکت نشسته بودی و شیطان به صورتش ناخن کشید و بعد دهن آفریده شد آنوقت روبروی تو خندید و...
عقب
بالا