اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

شعر اشعار احسان افشاری

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه بر، بینِ تو بودم با کسی دیگر

طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم
از او به تو، از تو به او، مرداد، شهریور

پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم
می خواستم غافل شوید از حال همدیگر

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است
تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر

او می نوشت: اینجا هوا شرجی است غم دارد
تغییر می دادم: هوا خوب است در بندر

او می نوشت: ای کاش امشب پیش هم بودیم
تغییر می دادم: که از این عاشقی بگذر

باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم
در جوی می انداختم با چشمهایی تر

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مُرده ریگِ این جهان بی در و پیکر

آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد
اما به یک احساس فوق العاده شد منجر

آن مرد با دلشوره یک شب س×ا×ک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود؛
آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر

با خنده حل شد آن کدورت های طولانی
این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور

شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم
آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر

رفتی دوچرخه گوشه ی انباری ام پوسید
آه از ندانم کاری ات ای چرخ بازیگر

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما
من مرده ام در خویش، بیدارم نکن مادر!

...
 
خورشید به دریا زد و برخاست بخارم
تا ابر شوم بر سر چتر تو ببارم

تو میوه ی درباری یک شاخه دوری
من میوه ی افتاده به چرخ تره بارم

ته دست نشستی، پی آزار که هستی ؟
ای آس دل گمشده بر میز قمارم !

رفتی که نیایی و نیامد خبر از تو
یک روز می آید که می آیی به مزارم

تا چشم رفیقان به نگاه تو نیافتد
بر شیشه ی تصویر تو خوابیده غبارم

ای شاخه گل روز ملاقات ندیدی
بعد از تو چه آمد سر پاییز و بهارم

صد بار قلم تیز شد و خاطره نگذاشت
یک جمله شکایت به نگارم، بنگارم

دامان تو چین دارد و دیوار، بلند است
دستم برسد یا نرسد شکرگزارم

...
 
چه استراحت خوبی است در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم

همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغِ شما می روم به غار خودم

به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید رهسپار خودم

چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم

گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم

اگرچه این همه سخت است نازنین بپذیر
دلم به کار تو باشد، سرم به کار خودم
 
قلم گرفتم و دردا قلم نمی گیرد
که آتشِ من و هیزم به هم نمی گیرد

کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد!

اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم

به جز غبارِ قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم

نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم

قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم

صدای گنگِ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید، آفتاب می شنوید

از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم، جواب می شنوید!

به این شقایقِ در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید

موظفید به حرف حساب گوش کنید
به نطق آخرم عالیجناب گوش کنید!

خدای عهد شکن، عشق بود حالا نه
ترانه ی قدغن، عشق بود حالا نه

همیشه روی سخن، عشق بود حالا نه
سلاحِ آخر من، عشق بود حالا نه

هزار تیرِخطا از کمان گریخته است
همان که گفت کنارم بمان گریخته است!

شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم، زبان گریخته است!

قلم گرفتم و دردا قلم نمی گیرد
که آتش من و هیزم به هم نمی گیرد

کسی نشانِ حضور از عدم نمی گیرد
خوشم که مرگ مرا دستِ کم نمی گیرد

نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگیِ عین و شین و قاف کنم

قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم

همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید؟!

به تیشه ای نرسیدید و کوه کن بودید
و توشه ای هم اگر بود راهزن بودید!

صدف ندیده به گوهر رسیده اید عجب!
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب

به خط هفتم ساغر رسیده اید عجب!
دو خط نخوانده به منبر رسیده اید عجب!

هلاکِ مخمصه ام دستبندتان پس کو
درخت های زمستان پسندتان پس کو

سرِ جنازه ی شعر، آب قندتان پس کو
چهارپاره شدم، نیشخندتان پس کو!؟

کلید مخمصه را در قفس گذاشته اید
کلاهِ شعبده از پیش و پس گذاشته اید

کجا فرار کنم خار و خس گذاشته اید
مگر برای دویدن نفس گذاشته اید!؟

آی شعر، رفیقانِ راهزن داری
بـر×ه×ن×ه ای و در اندوه، رختکن داری

غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری

پی مزارِ تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند

فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند

کتاب معجزه را کنج غار پنهان کن
هر آنچه داشتی از روزگار پنهان کن

ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن

نصیحتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شـ×ر×ا×ب نیانداختی حرام مکن

شرابِ شعر منم، از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعرانِ خام مکن

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه، نه چشمِ انعامم

به گوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریفِ گوشه ی میخانه های بدنامم

مباد سیلیِ محکم کنند شعرم را
شعارهای دمامدم کنند شعرم را

مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روزِ واقعه پرچم کنند شعرم را

متاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای

تو را به من چه که دُر درّی فروخته ایی
مبارک است، به خوکان پری فروخته ای

حرامِ باد شدی، خاک در دهانت باد
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد

کلاغِ صبحِ مه آلود، نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی، شیشه نوش جانت باد

مرا سیاه نکن آدمِ ذغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش

مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش
گرفته حالم از این شهرِ ضد حال فروش

از این اجاقِ رها ماندهِ دود سهم من است
یکی نبودِ جهانِ کبود سهم من است

و کوه نعره زد اینک صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم فرود سهم من است!

اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم

به جز غبارِ قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم

من ایستاده شکستم، اقامه بهتر از این؟!
قلم شدم که بخوانید، نامه بهتر از این؟!

یکی برید و یکی دوخت، جامه بهتر از این
رسیدم و نرسیدم، ادامه بهتر از این؟!

به لطف شعر، دل از دلبران ندزدیم
از این بساط ِسگی استخوان ندزدیدم

اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاطِ کسی نردبان ندزدیدم

قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام

و با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام

همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم

زبانِ سوخته ی جنگل بلوط منم
و پشت جاذبه ها سیبِ در سقوط منم

و بازمانده ی دنیای درد، ما بودیم
کسی که دید و فراموش کرد، ما بودیم

صدای حنجره ی سرخِ درد، ما بودیم
سکوت بین دو فنجانِ سرد، ما بودیم

کفافِ حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد…

کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جوابِ اشک به جز آستین نخواهد داد

...
 
اون که بهش محله زیر دینه
دکه ی تنگ و ترش مش حسینه

یه پیرمرد ریش سفید تنها
گمشده تو جهان نون خشکیا

چشاش دو تا گوله ی سبز یشمی
با کت کاهی و کلاه پشمی

فسیل صدساله ی خاطراته
چشاش به یه نقطه ی دور ماته

عینکشو پایین بالا می کنه
نمی بینه فقط نگا می کنه

یه روز که رفت رو پشت بوم خونه
واسه خروساش بریزه آب و دونه

رفت توی فکرای بلن بلندش
مچاله شد لب بگو بخندش

رفت تو نخ شبای پر ستاره ش
شهر سیا سفید تیکه پارش

رفت دم بازارچه ی تبریزیا
راسه ی عطاری و کفاشیا

رفت و یه نون قندی خرید و سق زد
خودش رو مثل آلبومی ورق زد

الک دولک بازیشو یادش اومد
فرفره کاغذیشو یادش اومد

خزینه رفتنای جمعه جمعه
موهای وزوزیشو یادش اومد

بین هزارتا دختر لب گلی
روسری قرمزیشو یادش اومد

اثاث کشی تو چله ی زمستون
روز خدافظیشو یادش اومد

یادش اومد چه روزگاری بوده
قبل زمستونا بهاری بوده

یادش اومد دنیا چه شکلی بوده
اون قدیما خدا چه شکلی بوده

روزی که مش حسینو زن می دادن
جوونیشو غسل و کفن می دادن

بعد یه هفته از شب عروسی
نقل و نبات ، بریز و بپاش و روبوسی

قضا بلا نامه به هم رسوندن
عروسو تو سینه ی خاک خوابوندن

طفلی شکار گنبد کبود شد
شمع شد و شعله نکرده دود شد

عروس تازه روی بالش زرد
حجله و قبله رو دو تا یکی کرد

آخ مش حسین باید مدارا کنی
آرد شیرینیاتو حلوا کنی

باید یه مدت تو خودت بریزی
غصه بخور دوا بخور ، مریضی

ننه تلان میگه خدا بزرگه
خدای بره ها خدای گرگه

میگه اینا حکمت روزگاره
بخت سپید رخت سیا میاره

ننه تلان قصه بخون شکارم
خزون زده به باغ روزگارم

حقیقته چون و چرا نداره
دست مریض خونه شفا نداره

گفتی نیازت رو ببر به مرقد
من که دخیل بستم و دخلم اومد !

منی که به قضا قدر می خندم
کدوم امامزاده دخیل ببندم ؟

همین شد از غربت خونه دلکند
از ده و دهکوره شبونه دلکند

رفت به هوای تازه ای رو کنه
یه کوه بغضو آب و جارو کنه

اومد و تهرونو و جب وجب کرد
توی مسافرخونه روز و شب کرد

کم کمک از خاطره هاش دور شد
غمش قد حقه ی بافور شد

یه روز که سفره ی دلو باز کرد
خودش رو تو آینه برانداز کرد

به آینه گفت: اگه آسمون کساده
ولی واسه قرقی آب و دون زیاده

اون که می خواد خنده ی رو اخم شه
باید خودش بزرگ تر از زخم شه

بعد یکی دو سالی این در اون در
غلامی دیزی خورون قنبر

از بغل یه چرخ هندونه
رسید به چرخوندن قهوه خونه

خلیفه ی قلیون مشتیا شد
اومد و رفت قاطی لوطیا شد

صلاه ظهر و عوعوی شبونه
یه مش حسین بود و یه قهوه خونه

یه قهونه ی درست حسابی
راست کار آدم انقلابی

مشتی نگو ختم رفاقت بگو
دیزی نگو طعام جنت بگو

چای نگو آتیش رو یخ بگو
ذغال نگو شعله ی دوزخ بگو

واسه همینا قهوه خونه ش قرق بود
از چپ و راست دود و دم چپق بود

یه عده بیخ گوش قهوه خونه
روزنومه خون بودنو اهل چونه

میتینگای نیمه شبی داغ بود
بحثای ملی مذهبی داغ بود

پچ پچا گوش مش حسینو تیز کرد
گوشاشو تیز کرد و چشاشو ریز کرد

چیزی که تو بچگی کارگر بود
تفنگ دسته نقره ی پدر بود

قیام ستارو به چش دیده بود
بوی خوش باروتو پسندیده بود

بحثای ملی تو دلش اثر کرد
ساده بگم خیال دردسر کرد

روزنومه ها اومد و رفت می کردن
قلپ قلپ صحبت نفت می کردن

مشتی هوادار سیاسیا شد
خودش ذغال گردون لوطیا شد

مشتی اصول مردیو بلد بود
سیبیل چیه پرز کلاش سند بود

میگن سایه ش تو کوچه پن میشه
زمین واسه گرگا دهن میشده

پا می شده یه جمعی پا میشدن
می شسته دست به سینه تا می شدن

سینه سپر کن ِ خلایق بوده
مصدقی تر از مصدق بوده

اما واسه شعله ی بی فیتیله
همین چیزا ریسمون چرب و چیله

برزخیا موش تو کارش دووندن
شبونه قهوه خونه شو سوزندن

ناکسا دست به کار تیزی شدن
پامرغیا صاحب دیزی شدن

زمونه باب میل گرگ هاره
مشتی یه وقت هوا برت نداره

ندیدی شاخ مجلسو شکستن
هر چی درخت بود به گلوله بستن؟

ندیدی اون که کاغذ سوخته س
فرخی یزدی لب دوخته س؟

ندیدی شاه با دشنه های شبگرد
عارف قزوینیو خونه کش کرد؟

ندیدی خون پای فواره رو
میرزاجهلن گیر شیکم پاره رو؟

ندیدی یاس بی نهایت شدن
اونا که صادق هدایت شدن؟

ندیدی دم پرات اجانب شدن
نوکر بی جیره مواجب شدن؟

نه دهخدا نه مم تقی بهاری
بچسب به هل دادن چرخ گاری

بجنبی زیر پاتو سر می کنن
تنگ گلابدونتو پر می کنن

جون غلام میرغضب بی خیال
این همه مشروطه طلب ، بی حیال

دنیا که مشروطه طلب نمی خواد
بنگیه سوخته کش رطب نمی خواد !

کی گفته نور چشمی مردم بشی
دلت می خواد الاغ بی دم بشی

کاسبی و فکرای انقلابی ؟
کجای کاری مرد ناحسابی

اینا که دستشون تو زعفرونه
یه دسته خرگوش تو کلاهشونه

بهت یه چی میگم نگی نگفته
فرفره خوب بچرخه بد می افته

پشت نداری مشتی رو که داری
قرض نداری آبرو که داری

خلاصه مش حسین کلاش قاضی شد
به یه خفه خون راضی شد

کرکره ی دیزی خورنو بستش
فروخته نفروخته فلنگو بستش

رفت که آتیش بیار غوغا نشه
سر و ته کله ش دیگه پیدا نشه

خب روزگار آتیشو یخ می کنه
گرگ بیابونو ملخ می کنه

چه دردی رو باید تحمل کنه
اون که می خواد تو خزه ها گل کنه

عقربه ها با پشت خم گذشتن
گذشت و روزا پشت هم گذشتن

قصه مشتی قصه ی غباره
بعدشو هیچ کسی خبر نداره

یاش بخیر بچگیای دورم
شادی بی هراس گوربه گورم

بدو بدو پابرهنه توی بارون
کرسی پاسوز شب زمستون

نون لواشو مرده خور می کردیم
یه گونیو تا کله پر می کردیم

می بردیمش کشون کشون تا دکه
زیر لبمون حاجی حاجی حاجی مکه

کنار گونیای دسته دسته
یه پیرمرد با دل شیکسته

یه پیرمرد ریش سفید تنها
گم شده تو جهان نون خشکیا

یه شب که رفت رو پشت بوم خونه
واسه خروساش بریزه آب و دونه

رفت توی فکرای بلن بلندش
مچاله شد لب بگو بخندش

دست قضا زمستون بدی بود
رو پشت بوم سفیدی ممتدی بود

بخت بدش تا که بیاد دون بده
خروسای گشنه رو سامون بده

یکدفعه از رو پشت بوم لیز خورد
از اون بالا کله شد افتاد مُرد

کنار نعش پیرمرد تنها
توی حیاط سرد بی اعتنا

خروسا دارن یه بند تک می زنن
شادونه ی برفیو نوک می زنن

یه نعش خسته گوشه ی حیاطه
چشاش به یه نقطه ی دور ماته

...
 
بندِ رختی وسط طوفانم
دستم از پیرهنت کوتاه است

ابرها پشت سرم می‌گریند
اتفاقات بدی در راه است

لبِ یک پنجره‌ی لیمویی
باد و بوران گره می‌خورد به هم

شهر هم‌سفره‌ی طوفان می‌شد
حالم از پنجره می‌خورد به هم

من روانی‌تر از آنم که تو را
بعدِ ده سال فراموش کنم

آنچه در جانِ من انداخته‌ای
آتشی نیست که خاموش کنم

خواهرِ ناتنی‌ام می‌گوید
روی خرپشته خدا را دیده

با پسرخاله‌ی شیطان یک شب
سیبِ نفرین شده را بلعیده

روی دستان ع×ر×ق کرده‌ی شهر
می‌دود تا به زمستان برسد

قول داده به عروسک‌هایش
که به مهمانیِ باران برسد

در شبِ جنگلِ اسرار آمیز
رد شد از گُرده‌ی خیسِ پل سرخ

مثل یک عطر فراموش شده
رفت تا خاطره‌ی یک گل سرخ

یک زنِ ساحره با جارویش
برده او را به تماشای بهار

خواهرم رفته که با این رفتن
گم شود لای درختان انار

خواهرم کاش از این خاک مریض
سهم تو شاخه‌ی میخک باشد

کاش غم‌بارترین دغدغه‌ات
شکمِ خالیِ قلک باشد

چه بخواهی چه نخواهی خواهر
سهم ما آینه‌ای از آه است

ابرها پشت سرم می‌گریند
اتفاقات بدی در راه است

از حبابِ نفسم می‌فهمم
چیزی از من تهِ دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب
بدنم در بدنت جا مانده

روحِ برخواسته از تابوتم
شعرِ بیرون زده از لای کتاب

من به نومیدیِ خود معتادم
ماهیِ مُرده نیانداز به آب

اسب‌ها بارِ نمک می‌بردند
به سرم زد که گریزان باشم

بزنم سمت خیابان‌خوابی
کتفِ در رفته‌ی تهران باشم

دکه‌ها بسته و میدان خسته
از دو تا سایه نشانی هم نیست

کوچه‌ها در بغلِ پاییزند
صندوقِ نامه‌رسانی هم نیست

همه رفتند فقط من دیدم
جاده از حرفِ سفر پا نکشید

پشت تنهاییِ خود صف بستم
هیچ‌کس کرکره بالا نکشید

همه بودند فقط من رفتم
تا به دروازه‌ی رویا برسم

از همین جاده‌ی بی‌رحم بپرس
من نمی‌خواستم اینجا برسم

همه رفتند فقط من دیدم
پنجره جِر زد و با طوفان رفت

بیخِ دیوار زنی بی‌سایه
از غبار آمد و با باران رفت

خواب دیدم که زنی در باران
بچه‌ای را دمِ یک خانه گذاشت

زنِ دیگر که به آن خانه رسی
زیرِ چادر زد و او را برداشت

زیرِ چادر زد و من را برداشت
برد تا گریه‌ی قنداقی سرد

برد تا رابطه‌ی پرده و باد
برد تا تجربه‌ی فصلی سرد

متولد شدم از تاریکی
پوست انداختم از گهواره

و فرود آمدم از پله‌ی ماه
روی غمناک‌ترین سیاره

تهِ انباریِ مغزم هر روز
یک بغل خاطره زندان کردم

آخرین تکه‌ی آغوشم را
تهِ صندوقچه پنهان کردم

بچگی‌های زمین یادم نیست
نطفه‌ی خانه‌نشین یادم نیست

خوابِ کوتاهِ جنین یادم نیست
تُف به این حافظه‌ی نامردم

سرخوشی‌های نفهمانه کجاست
شوقِ تعقیبِ دو پروانه کجاست

نقشه‌ی تا شده‌ی خانه کجاست
که به تابوتِ خودم برگردم

شهر با هیچ‌کسی کار نداشت
غیرِ یک منظره‌ی تار نداشت

برزخی بود که دیوار نداشت
پس به آیینه پناه آوردم

من و سنگینیِ آوارِ لَحَد
من و منها شدن از هر چه عدد

از الفبای اَزل تا به ابد
مضربِ تب به توانِ دردم

خواهر ناتنی‌ام می‌گوید
یک نفر خرخره‌اش را برده

آفتاب از سرِ یک بامِ بلند
همه‌ی بستنی‌اش را خورده

ابر می‌بارد و او می‌غرد
ابر می‌غرد و او می‌بارد

زیر پیراهنِ خاکستری‌اش
پَرِ گنجشک نگه می‌دارد

با درختانِ موازی در باد
مثل یک ابرِ پدر مُرده گریست

یک نفر نیست بگوید دختر
حلزونی تهِ این باغچه نیست

می‌روی،پنجره را می‌بندم
می‌روی،سایه به دنبالِ تو نیست

مدتی می‌گذرد می‌فهمی
پنجره،فکر،هوا؛مالِ تو نیست

پُرم از وحشتِ انکار شدن
مثل تنهاییِ یک دلقکِ پیر

مثل یک پیریِ قبل از موعد
مثل یک پنجره‌ی غافلگیر

مثل کف‌بینیِ باد از کوچه
مثل نخ دادنِ یک کوچه به زن

مثل یک زن که پُر از تنهایی‌ست
پُرم از وحشتِ انکار شدن

وقتِ ویران شدنِ این خانه
چشمِ بیدار فقط آینه بود

شاهدِ غیبتِ زیباییِ تو
آخرین‌بار فقط آینه بود

آخرین‌بار همین آینه بود
که تو را دید و خودارضایی کرد

چشم از دیدنِ مهمان‌ها بست
فقط از سنگ پذیرایی کرد

دیگر اِی خانه‌ی پیچیده به مه
جاده معنای رسیدن به تو نیست

برف با آن همه جا پایِ سپید
سرنخ‌های رسیدن به تو نیست

قبلِ پاییز تو غایب بودی
بعدِ پاییز تو غایب بودی

همه جا کافه‌نشینی کردم
آن‌ورِ میز تو غایب بودی

آن طرف‌تر نمِ باران هم بود
سرفه‌ی خشکِ درختان هم بود

ساعتِ خیره‌ی میدان هم بود
چشمِ بد دور،دو فنجان هم بود

آن‌ورِ میز تو غایب بودی…


آن‌ورِ میز هوا تاریک است
همه‌ی منظره‌ها کاغذی‌اند

وسطِ قابِ خیابانی سرخ
دو نفر شکلِ خداحافظی‌اند

زنِ تنها،زنِ مرد آزرده
زنِ از آینه سیلی خورده

زنِ از درد به خود پیچیده
تهِ فنجان زنِ دیگر دیده

مردِ مردودِ مدارا کرده
شکلِ یک عقده‌ی سر وا کرده

مردِ حمّالِ دو جین ویرانی
کفشِ بیرون زده از مهمانی

بازی از نیمه به اتمام رسید
سایه‌ی مرد به زن بازنگشت

سهمِ تفریحِ کسی دیگر بود
بومرنگی که به من بازنگشت

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم
مثل چسبیدنِ رختی به کمد

دستِ رد خورده به هم برگشتیم
شکلِ برگشتنِ فریاد به خود

ما به تنهاییِ هم چسبیدیم
که نترسیم و هوایی بخوریم

فهمِ تنهاییِ ما ممکن نیست
بس که از ماده‌ی تاریک پُریم

یک سرِ کوچه به سرما وصل است
سرِ دیگر به غباری ممتد

دستم از خاطره‌ها بیرون است
مانده‌ام زیرِ فشاری ممتد

از همین پنجره‌ی لیمویی
می‌توانم به جهان اخم کنم

می‌توانم بزنم زیرِ تگرگ
صورتِ پنجره را زخم کنم

ناگزیرم که در این ساعتِ بد
پای دیوار ترَک جمع کنم

باید از کوچه‌ی سوزن خورده
لاشه‌ی بادکنک جمع کنم

خواهرم؛نیمه‌ی تاریک‌ترم
با تو در متنِ سفر خواهم مُرد

من که جای دو نفر زیسته‌ام
پس به جای دو نفر خواهم مُرد

سبز یعنی خَزه بستن در جوی
سبز یعنی سفری در باران

سبز یعنی خبری در گوشی
سبز یعنی درِ بیمارستان

خواهرم در شکمِ رویا بود
سرد و سرخورده به دنیا آمد

ابرها پشتِ سرم محو شدند
خواهرم مُرده به دنیا آمد

...
 
بخوان که عقده ی این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دوتا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سالها عبور کنیم
بخوان که هرچه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

من از غبار سفرهای دور می آیم
از امتداد شب بوف کور می آیم

منم که برزخ نفرین و آفرین بودم
شهاب گمشده ایی بر کف زمین بودم

هزارمرتبه از انهدام زن گفتم
از انعکاس همین ماه ِ در لجن گفتم

هزار مرتبه از شهر بی وفا گفتم
از انقراض گلی پشت رد پا گفتم

هزار و یک شب از آوار محتمل گفتم
و از دروغ خروسان بی محل گفتم

نشد روایت جبران هق هق ات باشم
و میزبان شریف دقایق ات باشم

ببین هنوز سرم گرم کار شاعری است
گواه شاعریم دست های جوهری است

به شب رسیده ام از بامداد بنویسم
به تازیانه ترین شکل باد بنویسم

برای گفتن تو شعر تازه آوردم
کفن بدوز عزیزم جناره آوردم

تمام پیرهنم نخ نمای طوفان است
همیشه حیف شدم از شما چه پنهان است

کدام شخصیتم ؟ آدم سیاه شده
کسی که یک تنه خرگوش هر کلاه شده

کدام شخصیتم ؟ عشق سالهای وبا
نگاه مات به تقویم آخرین رویا

کدام شخصیتم ؟ ب×و×س×ه ایی نمک به حرام
وداع قابل حدس دو لب پس از دو سلام

ضمری غایب این شعر بی نقاب منم
و رقص سوزنی آخرین حباب منم

رسول قوم ستمکار خاطرات تویی
غروب آن طرف شیشه های مات تویی

تو کیستی که محال از تو شکل می بندد
سوال پشت سوال از تو شکل می بندد

تو کیستی که هوا را گرفته ایی از من
خودم که هیچ خدا را گرفته ایی از من

من و تو تلخ ترین جای داستان همیم
موازیان به ناچاری جهان همیم

فرود آمده از باغ های هذیانیم
من و تو حاصل گل بازی خدایانیم

از آن زمان که زمین گوی آتیشن می شد
از آن زمان که زمین واقعا زمین می شد

از آن زمان که الفبای درد شکل گرفت
سر شکستن بت ها نبرد شکل گرفت

از آن زمان که خدایان به خواب می رفتند
و قله ها به تماشای آب می رفتند

تو قبل و بعد تمام دقیقه ها بودی
و شرط آخر ابلیس با خدا بودی

تو در قواره ی تاریخ من نمی گنجی
چنان زنی که در ابعاد زن نمی گنجی

تو در کتیبه ی شهری عتیق هک شده ایی
از ابتدای ازل در سرم الک شده ایی

منجمان مغول پیش بینی ات کردند
و کاهنان حبش درس دینی ات کردند

ترانه خوان تو خنیاگران شیرازند
و راویان تبت ، بومیان اهوازند

حیات مسجد و میخانه نقش کاشی توست
و خاک کوزه گران خرج بت تراشی توست

تو آمدی که از آدم جنون درست کنی
به لطف ججممه ها سرستون درست کنی

تو آمدی که به دوران سنگ برگردم
به دوردست ترین بیگ بنگ برگردم
**
ولی نه اینهمه تعریف باطلی از توست
کدام آینه توصیف کاملی از توست

تو مثل هر زن دیگر ملال هم داری
برای گریه شدن احتمال هم داری

تو هم اسیر نخ و سوزنی عزیزدلم
شبیه هر زن دیگر زنی عزیزدلم

لباس شویی ات از پرده های مرده پر است
اتاق کوچکت از رخت سالخورده پر است

به بغض کردن بی های های معتقدی
و در غروب کسالت به چای معتقدی

به سربریدن بغضی فشرده سرگرمی
به آب دادن گل های مرده سرگرمی

به گردگیری قلب از غبار مشغولی
به رام کردن دنیای هار مشغولی

موظفی که در اندوه خود کلافه شوی
به خط تازه ی پیشانی ات اضافه شوی

سکوت باشی و از چهره ها فرار کنی
خودت پیاده شوی مرگ را سوار کنی

نفس نفس بزنی ریشه در زوال کنی
و پشت باغچه گنجشک مرده جال کنی

پریده رنگ ترین صورت جهان باشی
نفس بریده ترین جای داستان باشی

بایستی به طلبکاری از ضریح خودت
خودت صلیب خودت باشی و مسیح خودت

بایستی و غم روزمرگی باشی
مترسکی وسط متن زندگی باشی

کلید رابطه را پشت در گذاشته اییم
چه روزهای بدی پشت سر گذاشته اییم

به شوق منظره ایی پشت میله های ستم
چه سالها منو توپیله کرده اییم به هم

رفیق ، کم شدنم را به یاد داشته باش
شب قلم شدنم را به یاد داشته باش

که در عزای رهایی سیاه پوش شدم
پس از دو هفته گرفتار آب جوش شدم

ولی تو خوب شدی بال و پر در آوردی
شنیدم از شب گلخانه سر درآوردی

قرار بود که از باغ نامه بنویسی
چه کرد با من و تو دوک های نخ ریسی ؟

بریده اییم در این راه بی عبور از هم
چه کرد با منو تو ؟ سالهای دور از هم

برای غربت هم چوبه های دار شدیم
حدیث قاصدک و سیم خاردار شدیم

بگو که بغض ورم کرده را کجا ببرم
بخار این شب دم کرده را کجا ببرم

چگونه در بقلم باد را نگهدارم
هزار کاکلی شاد را نگهدارم

رهایی از شبح خانه زاد ممکن است
نجات پنجره از دست باد ممکن نیست

سرم خرابه ی آواز دوره گردان است
و مرگ ترجمه ی دیگر زمستان است

بخوان که عقده ی این عاشقانه سر برسد
بخوان که مرگ دو تا کوچه دیرتر برسد

بخوان که شاید از این سال ها عبور کنیم
بخوان که هر چه نخواندیم را مرور کنیم

بخوان که چله ی سرما به استخوان نرسد
بخوان که مرگ به اینجای داستان نرسد

امید آخر این باغ خودفروخته باش
به فکر جنگل پروانه های سوخته باش

از احتمال نفس های رستگار بگو
من از غبار نوشتم تو از بهار بگو

تلاش آخر دنیای در حریق بمان
به پای کوه نشستم تو در ستیغ بمان

من از عبار سفرهای دور می آیم
از امتداد شب بوف کور می آیم

تنم تباه شد از لحظه های سخت رفیق
دو برگ مانده به اتمام این درخت رفیق

بیا به روزنه ای پشت مرگ فکر کنیم
به میهمانی بعد از تگرگ فکر کنیم

...
 
در خود کشاندی آسمان را، بادبان را
حتی ندادی فرصتِ رنگین کمان را

می‌خواستی از خونِ من دستی بشویی
در برکه رقصاندی تمامِ ماهیان را

روزی که با هم چای نوشیدیم، با هم
من دیده بودم جام‌های شوکران را

روزی که در بن‌بست چترت را گشودی
من خوانده بودم انتهای داستان را

روزی که گفتی هیچ‌کس مانندِ من نیست
حس کرده بودم سایه‌های دیگران را

روزی که بر من یادگاری می‌نوشتی
من می‌شنیدم ضربه‌های تواَمان را

بر سر دوتا چترِ اناری می‌گرفتیم
در باغِ ناپیدا قناری می‌گرفتیم

از شیر سنگی‌ها سواری می‌گرفتیم
هنگامِ دوری بی‌قراری می‌گرفتیم

من شعله‌ی کبریت را حس کرده بودم
آن شب که عکسِ یادگاری می‌گرفتیم

اِی خانه‌ات آباد ویرانم نخواهی
آه پری صورت،پریشانم نخواهی

اشک‌های نامفهومِ فنجانم نخواهی
من آتشم،سر در گریبانم نخواهی

آدم شدم تا دست‌هایت را ببوسم
آدم شدم،گرگِ بیابانم نخواهی

خود را میان جنگ پیدا کرده بودم
با قلبِ تو آهنگ پیدا کرده بودم

آینه را در سنگ پیدا کرده بودم
دریای آبی رنگ پیدا کرده بودم

دریای مرواریدِ خالص بودی اما
در ساحلت خرچنگ پیدا کرده بودم

بانو نبودی،سر کشیدم شوکران را
پشتِ قدم‌هایت شکستم استکان را

گرگِ بیابانی شدم در کوچه‌هایت
دندان گرفتم بغض‌های ناگهان را

قلبم مزارِ تیرهای ناگوار است
من می‌شناسم یک زنِ اَبرو کمان را

من می‌شناسم میهمانی را که با عشق
در شامِ آخر کُشت مردِ میزبان را

سرهای بی‌جُرم و جنایت بی‌شمار است
آنجا که او بر شانه‌ریزت گیسوان را

از دشت‌های سبز گفتی،راست گفتی
من می‌شناسم قله‌ی آتش‌فشان را

آتش‌فشان‌های یخی را دوست دارم
من حوریانِ دوزخی را دوست دارم

وقتی که در سرمای زیرِ صفر باشند
بر گردنت شالِ نخی را دوست دارم

دردا که دستِ دیگری در کار دارم
شالِ نخی را هم طنابِ دار دیدم

در پیشِ رویت خنده‌های گوش کَر کُن
پشتِ سرت یک بغضِ آدم‌خوار دیدم

پشتِ سرت از دست می‌دادم زمان را
پشتِ سرت مرداب دیدم کهکشان را

با دستِ تو دریای طوفان ساختم من
با دستِ خود پایین کشیدم بادبان را

درد است وقتی ماه را در دست داری
در زیرِ پا گم کرده باشی نردبان را

می‌خواهد از خورشید چشمت را بپوشد
آن‌کس که می‌بخشد به دستت سایه‌بان را

باران شدی،بند آمدی،فرصت ندادی
از زیرِ چترم دیده باشم آسمان را

...
 
نوستالژی، قیافه‌ ی بیمار با توام
آینه‌ ی نشسته به دیوار با توام

نوستالژی، ستاره‌ ی چسبیده بر زمین
میلِ شدیدِ مرگ پس از چای دارچین

اِی آسمان گم شده در سقف پایتخت
نوستالژی، پرنده‌ی افتاده از درخت

آن روزها بهانه‌ ی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم می‌گذاشتم

من هر چه دیدم از دمِ خرداد دیدم
خوابِ دو چترِ گم شده در باد دیدم

رد شد هوای آمدنت از برابرم
بوی بلالِ سوخته پیچید در سرم

نوستالژی، قرار ندارم، قرار کو؟
آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار کو؟

من بوی موی گندمی‌ات را شنیده‌ام
اما هنوز خوابِ طلایی ندیده‌ام

من قهرمان قصه‌ ی ویرانیِ خودم
تعبیرِ خواب‌ های زمستانیِ خودم

من خواب دیدم از پل تجریش می‌ روی
با پای من به سمت خودت پیش می‌ روی

چشمم به راه بود و زمستان نمی‌ رسید
راه‌ آهنی به مقصد تهران نمی‌ رسید

من را میانِ بُهتِ خیابان گذاشت
تا دست روی شانه‌ ی باران گذاشت

تهران مرا به خاک و خل و خون کشیده‌ای
پای مرا دوباره به جیحون کشیده‌ای

پیش از منی که سر به خیابان گذاشته
جیحون هزار عابرِ دیوانه داشته

جیحون ادامه‌ ی سفرِ آبشار بود
یک رودخانه در شکمِ خاویار بود

جایی که دست‌های تو در دستم آب شد
جایی که ابر بر سرِ چترم خراب شد

بی‌خود عبور کردی و با خود گریستی
خمیازه‌های پنجره یعنی تو نیستی

سنگ آخرین تلاش برای تلافی است
یک پنجره برای دو دیوانه کافی است

یخ می‌زنی و پیرهنی تن نمی‌کنی
دیگر چراغِ رابطه روشن نمی‌کنی

من در بهشت هیچ‌کسی را نداشتم
پس پا بـر×ه×ن×ه پا به جهنم گذاشتم

شطرنج در کنار تو کشتارگاه شد
پای تو مهره‌های سفیدم سیاه شد

با آن که رخ نمودی و سرباز سوختم
بیرونِ صفحه چشم به بردِ تو دوختم

من دل به آن ستاره‌ ی کوکی نبسته‌ام
از پای نردبان به تماشا نشسته‌ام

دور از تو آن جهانِ موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد

بعد از سه‌ شنبه‌ای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبیِ بی‌بند و بار رفت

تاریخ‌ها طلوع و غروبی نداشتند
تقویم‌ها سه‌ شنبه‌ ی خوبی نداشتند

دیوانه‌بازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد

لب‌ های قرمزت به دریغی بدل شدند
آن ب×و×س×ه‌ ها به خوابِ عمیقی بدل شدند

من زیر سنگ ماندم و خاکستری شدم
چون سایه‌ ای که پشت سرت می‌بَری شدم

آینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندیِ دیوار کم نشد

دیگر به انتهای خیابان نمی‌رسم
با موی چتریِ تو به باران نمی‌رسم

باید که پرده رو به خیابان درید و رفت
ناخن به پشتِ آینه باید کشید و رفت

یک عمر رو به سینه‌ی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم

ماهی،خطر نکن به تماشا نمی‌رسی
از لوله‌های نفت به دریا نمی‌رسی

دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند
این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

مریم،تو بر صلیب نباشی نمی‌شود
زن باشی و غریب نباشی نمی‌شود

هر کوچه پشت پای تو گمراه می‌شود
هر خانه بی‌تو خانه‌ی ارواح می‌شود

مُردم ولی برای تو جان می‌دهم هنوز
بین دو کاج تاب تکان می‌دهم هنوز

پشت درختِ خاطره نابود می‌شوم
سیگارِ برگ می‌کشی و دود می‌شوم

اینجا کسی برای کسی بی‌قرار نیست
من در کنار پنجره‌ام،او کنار کیست؟

او رفت و با ادامه‌ی شب هم‌قطار شد
خاکسترِ کلاه پَراند و سوار شد

حتی برای ب×و×س×ه‌ی آخر امان نداد
از کوپه‌ی قطار کلاهی تکان نداد

با هر قدم که فاصله فرسنگ می‌شود
جا کفشی‌ام برای تو دلتنگ می‌شود

باد آمد و به رخت و لباسِ بهار زد
جارو به دست خاطره‌ها را کنار زد

جارو کشید کوچه‌ی پاییز خورده را
جارو کشید ادامه‌ی گنجشکِ مرده را

جارو کشید و فصل زمستان نمی‌رسید
راه‌آهنی به مقصد تهران نمی‌رسید

اِی زن‌ترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی با تو ملاقات دیگری؟

جز داستان مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصله‌ی دیگری نبود

نوستالژی،غروب مه‌آلودِ ما رسید
پیش از درود لحظه‌ی بدرود ما رسید

هرچند رفته‌ایم و زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیاده‌روی‌های ما دوتاست

...
 
سر گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد
خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد
من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد
داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد
هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد
داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم
که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد
بغض من گریه شد و راه تماشا را بست
از تو جز منظره ایی تار ندارم در یاد
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا