اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

سلام یه رومان بود دختره با برادراش زندگی می‌کرد بعد وضع مالی‌مالیشون خوب نبود دختره میره تو یه هتل پیانو میزنه بعد به دختر رئیس هتل هم پیانو یاد میده مرده عاشقش میشه ولی مرده زن داشته و یه دختر بزرگ تو خارج که اینا میان با ماشین میزنن به دختره دختره فراموشی میگیره مرده هم بخاطر دخترش زنش و طلاق میده دختره فراموشی گرفه نمیدونه نامزد دختره مرده میاد باش ازدواج میکنه میگه من شوهرم دختره همه چیز یادش میاد میره با یه خواننده ای بعد دختر مرده رو میندازه زندان لطفا اگه اسمش و میدونین بگین
 
سلام
یه رمان مجازی هست دنبال اسمششم توی یه مراسم عروسی به علت یه اتفاقاتی میفته یه دختر و پسر مجبورا با هم ازدواج میکنن پسر خیلی فقیره دختره هم اخر متخصص زنان میشه
 
سلام
یه رمان مجازی هست دنبال اسمششم توی یه مراسم عروسی به علت یه اتفاقاتی میفته یه دختر و پسر مجبورا با هم ازدواج میکنن پسر خیلی فقیره دختره هم اخر متخصص زنان میشه
من یک رمان میخونم یکم شبیه تعاریف شماست ولی توی مراسم عروسی آشنا نشدن و پسرشم فقیر نیست زندگی معمولی داره دیگه نمیدونم همینی هست که شما میگید یا نه 🙂
اسمش : خورشید نویسنده صبا ترک
 
سلام
دوستان من دنبال یه رمان می گردم که پسره اسمش حافظ بود صاحب هتل بود و با مادر دختره دشمن بود چون هتل مامان دختره رو توی مزایده برده بود و مامان دختره برای انتقام یه خانم رو به پدر حافظ نزدیک می‌کنه و در نهایت پدر حافظ همسرش رو ترک می‌کنه و با اون خانم از کشور می‌ره. و حافظ برای انتقام به دختره نزدیک میشه ولی عاشقش میشه
 
.....
 
بچه ها اگر میدونید اسم این رمان رو بگین لطفا
 
سلام بچه ها من دنبال یه رمان که چند سال پیش خوندم و فقط یه تیکه ازش یادمه دقیق یادم نیست که دوتا دانشجو بودن یا استاد و دانشجو بودن که مجبور شدن باهم ازدواج کنند ولی به بچه های دانشگاه نگفتن و مخفیش کردن مهریه دختره زیاد بود و برخلاف میل خودش به ویلا توی شمال هم جزو مهریش بود دانشگاه یه اردو می‌زاره برا شمال و اونا هم میرن ولی وقتی میرسن میبینن جایی که دانشگاه گرفته کنسل شده و مسئول دنبال یه جا برای موندنه دختره به پسره میگه اگر میشه به مسئول بگه که برن توی ویلایی که مهریه ی دخترش پسره هم میگه وقتی میرسن سگ پسره که توی ویلاس دختره رو میترسونه و اولین نفرات خودشون میرن داخل و میبینن دور تا دور خونه پر از عکس های دونفرشون و عکسای تکی از خودشونه با کمک دوست صمیمی دختره و پسره که از ازدواجشان خبر داشتن عکسارو زود جمع میکنن بعد همه رو میارن داخل ولی وقتی دختره داشت ساکش رو می‌برد تبغع ی بالا ساکش از دستش می یافته و سوغاتی داداشش می‌شکنه شروع به گریه کردن می‌کنه و پسره که میبینن بهش میگه چی شده و میگه عیب ندارد خودم برات میگیرم دختره که خیلی خوشحال شده بود حواسش پرت میشه می‌پره بغل پسره و همه این رو میبینن و مجبور میشن بهشون بگن که ازدواج کردن من فقط اینجارو یادم بود و خیلی دنبال رمانش گشتم ولی متاسفانه پیدانکردم اگر کسی می‌دونه اسم این رمان چی بود میشه بگه لطفا
 
سلام یه رمان رو قبلا خوندم و نمی تونم پیداش کنم.تاجایی که یادم میاد دختری بود که اسب سواری می کرد و صورتش رو می پوشاند و مثل اینکه خان اون رو تو خواب می بینه و بعدا که باهم ملاقات میکنن باهاش ازدواج میکنه،نمیدونم چرا دختره ازش کینه به دل میگیره و برای انتقام یه شب سینه اش رو با خنجر زخم میکنه با اینکه از این موضوع ناراحت میشه و بعد از عمارت میره.در واقع خود خان گفت بره که اگه بقیه بفهمن به خاطر اینکارش و علاقه ای که به‌ خان دارن زنده اش نمی‌ذارن. یه شب خان مجلس رقص برگزار میکنه و میگه اگه میخوای طلاقت میدم وبا یکی از همونا ازدواج میکنم اگه نه بیا به مجلس که یجورایی برای تلنگر به دختره بود و دختره میره.آخرای داستان یادم میاد که مثل اینکه بهدختره گفتن خان مرده شوکه میشه وماید به عمارت از دور میبینه زنده است با اسب از آنجا میره ولی خان میفهمه و دنبالش میره .فکر کنم خان یه خدمتکار داشت یا دایه.این چیزایی بود که به یاد داشتم
اسمش شوگار از آرزو نامداری
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 2, کاربران: 0, مهمان‌ها: 2)

عقب
بالا