سلام بچه ها من دنبال یه رمان که چند سال پیش خوندم و فقط یه تیکه ازش یادمه دقیق یادم نیست که دوتا دانشجو بودن یا استاد و دانشجو بودن که مجبور شدن باهم ازدواج کنند ولی به بچه های دانشگاه نگفتن و مخفیش کردن مهریه دختره زیاد بود و برخلاف میل خودش به ویلا توی شمال هم جزو مهریش بود دانشگاه یه اردو میزاره برا شمال و اونا هم میرن ولی وقتی میرسن میبینن جایی که دانشگاه گرفته کنسل شده و مسئول دنبال یه جا برای موندنه دختره به پسره میگه اگر میشه به مسئول بگه که برن توی ویلایی که مهریه ی دخترش پسره هم میگه وقتی میرسن سگ پسره که توی ویلاس دختره رو میترسونه و اولین نفرات خودشون میرن داخل و میبینن دور تا دور خونه پر از عکس های دونفرشون و عکسای تکی از خودشونه با کمک دوست صمیمی دختره و پسره که از ازدواجشان خبر داشتن عکسارو زود جمع میکنن بعد همه رو میارن داخل ولی وقتی دختره داشت ساکش رو میبرد تبغع ی بالا ساکش از دستش می یافته و سوغاتی داداشش میشکنه شروع به گریه کردن میکنه و پسره که میبینن بهش میگه چی شده و میگه عیب ندارد خودم برات میگیرم دختره که خیلی خوشحال شده بود حواسش پرت میشه میپره بغل پسره و همه این رو میبینن و مجبور میشن بهشون بگن که ازدواج کردن من فقط اینجارو یادم بود و خیلی دنبال رمانش گشتم ولی متاسفانه پیدانکردم اگر کسی میدونه اسم این رمان چی بود میشه بگه لطفا