اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_13
بلخره یکی قدر دونست!
دوباره به صفحه گوشی خیره شدم
آروین از جاش بلند شد و سمت راهرو رفت:
-امیر و ساعد فعلا برید بعد خبر تون می‌کنم فعلا.
ساعد شصتکی به آروین نشون داد و بعد که از رفتنش مطمئن شد رو به نیما گفت:
_این چرا اینجوری؟
نیما هم گیج سر تکون داد:
_آره به نظر منم عجیبه اصلا به رو خودش نمیاره.
امیر ناراحت کف پارکت های سرد دراز کشید.
چشم‌هاش که رگه های قرمز داخلش خود‌نمایی می‌کرد رو بست و اروم گفت:
_دیدی چشماش چه سرخ بود؟این الان داغونه داره تظاهر می کنه.
ساعدهم خسته چشم هاش رو بست ولی انگار از اینکه امیر اون رو هم به ریش خودش و آروین نبست بهش بر خورد که گفت:
-نه بخدا این سه روزه نخوابیده منم نخوابیدم چشماش سر همون سرخه.
نیما که بی خیال جعبه کمک‌های اولیه رو جمع می‌کرد باشنیدن حرف ساعد تک خنده ای کرد و همزمان گفت:
_می‌خواد چیکار کنه؟ کاسه چه کنم چه کنم دست بگیره،بی خیال بابا.
بعد رو به من گفت:
-مهرداد ساعت پنج باید بریم خونه بابات.
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم
خب،قبلا به این قسمتش فکر کردم! روبه‌روی با بهونه الکی که باعث اینجا بودنم شد:
-امروز؟
انگار از سوالم جا خورد:

-آره دیگه مگه وکیله بهت نگفت؟
-فکر نکنم!از تاریخش چیزی نگفت.
همزمان با بلند شدندش گفت:
-به هر حال بعد از ظهره!
ترجیح دادم به گوشیم نگاه کنم تا متوجه نشم مثل بز نگاهم می‌کنند.
این واقعا رو مخ بود!خیلیی رو اعصاب بود!حضور شون کم بود که صدا شونم اضافه شد
امیر نگاه نا‌راضی به ساعد انداخت با بد دهنی گفت:
-به نظرم بد ریدیم.
حس می‌کنم ساعد نسبت به این جمله فوبیا داشت که فورا گارد گرفت دهنش رو کج کرد:
-بد ریدیم؟ببخشید ولی توعه مشنگ نبودی از ایده اون الدنگ استقبال کردی؟پس به من ربطی نداره.
امیر انگار بهش بد برخورد که صاف نشست و ابرو هاش رو بالا داد:
-عمه من بود کری می خوند شیرش کرد؟
-چند بار گفتم این راهش نیست
-برو بابا!‌نشسته واسه من نقشه کشیده،ای گ×و×ه تو نقشه کشیدن تون.
با ابرو های بالا رفته به مودیی های دور و برم نگاه کردم احیاناً اینا خرداد ماهی نیستند؟
با سر و صدا شون نیما از آشپزخونه بیرون اومد و با شکایت اسم شون رو صدا زد.
ساعد از کوره در رفت و عربده زد:
-گند زدید به یه لشکر آدم بعد برای من صدا تو بلند می‌کنی؟
با هر جمله یک قدم سمت هم برمی داشتند.
نیما با شکایت گفت:
-الان می‌شنوه ساکت بشید.
کسی چه می‌دونست شاید آروین هم صدا شون رو می‌شنید،ولی خودش رو تقسیر کار می‌دونست و برای ختم قائله بیرون نمی‌اومد...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_14
به حرف نیما توجه نکردند،صدای داد و هوار شون خونه رو برداشته بود.
اخرشم ما این وسط نفهمیدیم
کی نقشه کشید؟
کی رید؟
کی گند زد؟
گیج شده صاف نشستم و بازوی ساعد رو گرفتم
که امیر متقابلا داد زد:
-هر کاری کردم واسه اون ایده گوهی بود
که دو هفته به خاطرش شب و روز نداشتیم ای خاک بر سر من که کارای بچه گونه اتون رو با جون و دل همراهی می‌کردم.
امیر با این جمله خواست سمت ساعد حمله کنه و من کلافه از این احمقی دو جانبه اشون و این حجم از دیوانگی رسماً قاطی کردم
می‌شد اول کشت شون و بعد از راه زمینی به کشور دوست و همسایه به عنوان جاسوس سیاسی پناه ببرم!
با کف دوتا دستم پس گردنی محکمی نثار دوتا شون کردم
که به حول قوه الهی تو همون حالت خشک شون زد!
هر دو با قیافه های مچاله سمتم برگشتند و نیما همون دم آشپزخونه زرتی زد زیر خنده.
اینا واقعا روانی اند!
امیر مچاله با درد دست‌ش رو پشت گردنش گذاشت:
-سگ واسه چی می‌زنی؟
با اعصاب خوردی و خط و نشون نگاهشون کردم و شمرده-شمرده و با تهدید گفتم :
-مثل دوتا آدمیزاد می‌شنید اینجا می گید چه مرگتونه وگرنه به جون عزیزم یه جوری از تراس می‌ندازمتون پایین که نفس کشیدن بدون دستگاه بشه آرزوی محال‌ تون.
انگار تهدیدم رو جدی گرفتند که دوتا شون آروم و مظلوم نشستند.
بدون هیچ حرفی بهم نگاه کردند
بهتر بگم دنبال یجا بودند تا با تعریف داستان بی گناهی‌شون تو این داستان رو ثابت کنند!
ساعد مظلوم و معصوم نشسته بود ولی همین که نگاهش چرخید و چهره اخموی امیر رو دید چهرش رو کج کرد و دور نموند از چشمم که انگشت وسطش رو نا‌محسوس سمت امیر گرفت و رو به من گفت:
-می‌دونی که دیشب مسابقه کریس چص قیافه رو باختیم؟
تهدید وارانه چشمام رو ریز کردم:
-ها.
امیر بدن لاغر و قد درازش رو از مبل اویزون کرد و زیر چشمی نگاهم کرد و گردنش رو مالید:
-دَستت سنگینه نفله.
ساعد بی خیال دعواش با امیر شد صدو هشتادو درجه تغییر قیافه داد و زیر لب که مثلا من نشنوم گفت:
-نمی‌بینی اعصاب نداره؟
بعد خودش ادامه داد:
-آروین یه نقشه بزرگ طرح کرد
این ماوریکس های عن قیافه روز به روز شاخ تر و معروف تر می‌شدند.
امیر وقتی دید ساعد خفه شد مشت تخمه ای
از داخل کاسه شیشه‌ای برداشت
و انگار نه انگار دقیقه پیش داشتند خشتک همو پاره می‌کردند،ادامه داد:
-اره دیگه آروین نشست
گفت اگه اینا همین‌جوری برن جلو دیگه کسی بزرگ ترین تیم موتور سواری توجه نمی‌کنه،البته من بهش گفتم ما برترین‌یم و این تیم پاپتی ارزشش رو نداره وقت مونو بزاریم روش ولی..
پوست تخمه موقع خود گوز پنداری هاش پرید تو گلوش و به صرفه افتاد.
و من واقعا برای خودم متأسف شدم که با چنین آدمای دارم بحث میکنم....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_15
ساعد با خنده پشت کمرش زد و بی خیال ادامه داد:
-پس یه پلن چید که از مسابقه های کِریس برای نابود کردن این تیم مزاحم استفاده کنه...

«بعد‌از ظهر/ساعت ۴:۲۵»
خسته به تیپم خیره شدم حدود یازده بار لباس عوض کردم تا نیما خان بپزیره که لباسم مناسبه.
درواقع خودم هم می‌دونستم تیپم باید چجوری باشه ولی اصلا این تیپ ها به قیافه من نمی خورد!
حتی می‌خواست کت و شلوار رسمی که باهاش تو دادگاه حاظر می‌شه رو بهم بده
پسرم انقدر وسواسی؟
ولی من می‌خواستم با شکستن قوانین اون خونه از همین الان نشون بدم دور-دوره کیه
-مهرداد؟مهری بیا.
با صدای نیما پوف کلافه ای کشیدم و وارد اتاق آروین شدم
روی تخت شکلاتی رنگش دراز کشیده بود و سرش تا دسته داخل گوشی بود،سمت راست تختش میز تحریر بود و دیوار جلوی تخت آینه قدی داشت.
آروین بدون اینکه من بخوام چیزی بگم صداش رو بلند کرد:
-دستشوی ئه.
حتی اینم فهمیده بود نیما چقدر تو این چیزا دخترونه رفتار می‌کنه
نیما با جعبه دستش توی چهار چوب ظاهر شد و با بد اخلاقی سمتم اومد:
-تو توی این نیم ساعت حدود ده بار رفتی دست شویی!گمشو بیا اینو بزن به گونت.
اینبار حتی آروینم با تعجب به نیما که در جعبه رو باز کرد و کرمی که ازش بیرون کشید،خیره شد:
-چیکار کنه؟
کاملا عادی کرم رو سمتم گرفت:
-بزنه به گونش اون تتو کوفتی محو شه.
با بد اخلاقی سمت آینه قدی اتاق رفتم:
-نمی‌خواد،چرا مثل دخترا هی گیر می‌دی.
بعد به خودم خیره شدم
با لباسی که پوشیده بودم و تتو و پیرسینگ کلا شده بود مثال خربزه و عسل
با کلافگی به پیرهن ساده مشکی چنگ زدم
که رنگ از رخ نیما پرید:
-خاک بر سر گوساله چنگ نزن چروک می‌شه.
عصبی از آینه نگاهمو گرفتم و به نیما دوختم:
-خدای به قیافه من همچین تیپی می‌خوره؟
نفسش رو کلافه بیرون داد
-احمق خودتم خوب می‌دونی بهتره مثل آدم لباس بپوشی پس چرا گاو بازی در میاری؟
یهو با نهایت بی‌شعوری خنده آغشته به حرصی کرد:
-دِ...اخه میگه من دُخترم بد خودش گوشواره داره.
دهنم رو کج کردم و داد زدم:
-احمق،اسکل،عقب مونده ذهنی این پیرسینگه.
با نفرت سمتم اومد که متقابلا چند قدم عقب رفتم.
-ببین من از دست تو امروز سکته می‌کنم.
لجبازانه سمت در رفتم و غد گفتم:
-اصلا من نمیام!گور بابای هفت جد وکیل...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_16
ته دلم حس عجیبی داشتم
انگار وجودم اونجا توهین به شعور خودم بود
حتی نمی‌دونستم چه رفتاری باید بکنم
ولی خوب من برگشتم!
گاهی وقت‌ها پل‌های پشت سر مون رو خراب کردیم راه برگشت نداریم
من دقیقا همه پل‌های زندگیم رو خراب کردم
الان می‌خوام از همون پل‌های خراب شده برگردم
مستأصل نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیدم نیما مشغول درست کردن موهاشه
خیلی آروم ویپ قرمز رنگ رو از روی اُپن چوبی مخلوط سفید و طلای برداشتم و داخل جیب شلوار مشکیم انداختم:
-سیگارم می‌خوای؟
مثل مجرمای که جرم شون لو رفته برگشت
آروین بود!
کمرش رو به سینک تکیه داده بود و دست به سینه با گردن کج شده بهم خیره بود.
موهای خوش حالت و پر پشتش روی صورتش ریخته بود نمی‌شد فهمید داخل ذهنش چی می‌گذره و این آزارم می‌داد.
آدم مرموزی بود از اون دسته آدمای که وقتی نگاهت می‌کنن فکر می‌کنی الان کل زندگیت رو از نگاهت فهمیده و نمیشه هیچ چیز رو ازش مخفی کرد.
نسبت بهش حس بدی نداشتم بلکه حس عجیبی بود،نمی‌شد باهاش سرد برخورد کرد.
حتی انگار این سوال سسشرش هم حساب شده بود و دقیق،یا حداقل اینطور نشون می‌داد
چشمامو ریز کردم و به موهاش خیره شدم:
_نه.
بدون هیچ حسی لب زد:
-چرا؟ویپ رو ترجیح می‌دی؟
نگاهش بین صورتم و گردنم در گردش بود.
ناخداگاه معذب شده دستی به گردنم کشیدم و تکونی خوردم.
انگار داشت وقت می‌خرید تا به حرف بکشدم
ابروی بالا انداختم:
-شاید به هر حال فرقی بین‌شون نمی‌بینم.
-ولی من سیگار رو به همه چیز ترجیح میدم.
حرفش باعث نیشخندم شد.
انگار داشت دنبال چیزی می‌گشت!
انگار می‌خواست از چیزی مطمئن بشه!
خواستم داخل منگنه قرارش بدم:
-جدی؟حتی از تیمت؟
کاملا مصمم جمله اش رو گفت:
-شاید،به هر حال تیمم برام مهم تره!
عجیب بود، ولی کسی که تیمش رو به سیگارش تشبیه می‌کنه به نظرم ارزش نداره.
لبمو براش کج کردم و سمت در آشپزخونه رفتم که با حرفش متوقفم کرد:
-جای چاقوئه؟
 
آخرین ویرایش:
#پارت_17
(نیم ساعت بعد)
مات مونده سمتش برگشتم و معذب بهش نگاه کردم:
-چی؟
تکیه‌اش رو از سینک گرفت و سمتم اومد دستش رو افقی روی گردنم کشید:
-این جای چاقوئه مگه نه؟
شکه شده و یکه خورده چند قدم عقب رفتم و دستش رو پس زدم
ابرو‌هام رو با تعجب بالا دادم:
-نه پس جای گلوله‌اس.
بی‌توجه به تیکه‌ام دوباره به گردنم خیره شد و ریز بینانه گفت:
-خیلی آشنائه حس می‌کنم یه جا دیدمش.
دهنم رو کج کردم:
-اونوقت کجا؟
-نمی‌دونم شاید تو عکس.
سعی کردم بی تفاوت مثل خودش رفتار کنم
از شدت پر رو ایش صورتم جمع شد:
-عه؟لابد انقدر قشنگ بوده که استوریش کردم
به هر حال شاید شبیه بوده.
با اعتماد بنفس و غد سرش رو جلو آورد:
-ولی من هیچ وقت اشتباه نمی‌کنم.
مطمئنم خودش بود!
از اون بدتر گارد گرفتم:
-ولی دیشب اشتباه کردی!
لبخند پیروزمندانه روی لبش کم کم محو شد شکه سرش رو پایین انداخت بعد انگار خیلی بهش برخورد سمت در آشپز خونه رفت.
هول شده گفتم:
-آروین؟من..
بدون اینکه برگرده به راهش ادامه داد:
-بی‌خیال درسته من اشتباه کردم.
و از آشپزخونه بیرون رفت
مبهوت به جای خالیش خیره شدم
و یکی به سرم کوبیدم.
خاک بر سرت تو خونش لنگر انداختی کنگر می‌خوری بعد اینجوری زرت و پرت می‌کنی؟
ولی اون روی پر روم می‌گفت خودش سه پیچ شد!
از آشپز خونه بیرون رفتم.
نیما سویچ ماشینش رو از جا کلیدی برداشت و با دیدنم ابروهاشو طلبکاراته تو هم کشید:
-اسکل چرا موهاتو شونه نکردی؟
دستی به موهام کشیدم.
که بهم ریخته تر شد و تره ای ازش روی صورتم ریخت:
-مدلشه بابا تو ر×ی×د×ی به قیافه من بکش بیرون دیگه.
با دیدن لبم انگار یاد دردی که موقع وصل پیرسینگ‌ و موقع‌های که با بدبختی عوضش می‌کردم افتادم که دوباره چنگ محکمی به سرم زدم
بی حوصله و کفری چشم هامو باز و بسته کردم:
-این دیگه نمیره توش
متفکرانه سرش رو بالا و پایین کرد و جدی گفت:
-یکم چربش کن راحت میره توش.
پشمام از شدت منحرفیش فر خورد
این از آثار گشتن با امسال ساعد بود!
ناخداگاه "هنی از دهنم بیرون پرید که متاسف گفت:
-هیچی بابا بریم پشت سرش شل و ول راه اوفتادم.
وقتی داخل ماشین نشستیم از آینه نگاهی به صورتم انداختم به نظر خودم که مثل همیشه بود.
-نیما به نظرت گردنم زیادی تو چشمه؟
-ببینم.
برگشتم سمتش که با ابرهای بالا رفته به گردنم خیره شد و چند ثانیه طولانی نگاهش کرد:
-این یکی رو یادم رفت.
بد ضربه آرومی به گردنم زد:
-عادیه.
-‌خوب پس هیچی.
با تأسف به پیشونیم کوبید:
-ازگل برای من که قبلا دیدم عادیه ولی،تو چشمه!
بعد چونه‌ام رو بین دستاش گرفت
و کله‌ام رو به چپ و راست تکون داد:
-زیادی تو چشمه.
بد یهو یکی محکم به سرم کوبید که با شکایت سرم رو عقب بردم :
-واسه چی می‌زنی؟ مگه توپ بسکتباله؟
سیم پیچی هاش قاطی کرده بود دلسوزی و نفرت رو باهم مخلوط کرده بود:
-نفهمی-نفهــم!الان سرت باد داره دو روز دیگه با این قیافه خلاف هیچ کس بهت زن نمی‌ده،نمی‌تونی یه جای خوب کار کنی
همه قضاوتت می‌کنن‌ پشتت حرف در میارند.
اخمام شدید تو هم فرو رفت حرفاش درست بود، برای من این چیزا ارزش نداشت، ولی وقتی کلمه قضاوت رو گفت دهنم کج شد
برای من هیچ وقت مهم نبود کی چی دربارم میگه یعنی اینو هنوز نفهمیده بود؟
-برام مهم نیست مردم چی می‌گن زندگی خودم به خودم مربوطه.
دلخور دست هاش رو روی فرمون ماشینش گذاشت:
-آها یعنی تو زندگی تو دخالت نکنم درست؟
-منظورم این نبود‌ اخه مگه من برای قضاوت و حرفای اینو اون زندم؟اقا اصلا کی زن خواست؟تو هواست به خودش باشه بدبخت پیر پسر شدی
حالا یجوری راجب زن و زندگی حرف میزنه انگار خودش چهار تا زن داره
تیکه ته جمله‌ام رو نادیده گرفت:
-آها لابد می‌خوای گِی بشی.
به طرز کریهی نسبت به این جمله حساس شده بودم....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_18
چهره‌ام توهم رفت و نگاهمو ازش گرفتم.
ترجیح دادم ساکت باشم تا بحث بیشتر از این وارد جزئیات نشه
چند ثانیه سکوت برقرار بود که دوباره خودش سکوت رو شکست با تأسف و دلسوزی به گردنم اشاره کرد گفت:
-نگا‌-نگا اخه پلنگ و شیرم که باشه یه رحمی می‌کنه این رسما اومده دریده.
سمت راست گردنم از زیر فک تا تره قو بخیه خورده بود و جاش واقعا تو چشم بود...شاید هم یه یادگاری بود!

«فلش بک|سه سال پیش»
دونه های ریز ع×ر×ق روی پیشونیم خود نمایی می کرد.
دست و پاهام یخ کرده بود نه از ترس بلکه از نفرت
یادم نمی اومد آخرین بار کی انقدر ضعیف شده بودم؟
شاید شبی که به حرفای اون ع×و×ض×ی گوش کردم
فقط یک قدم با خوش بختی فاصله داشتم ولی...اون روانی با ورودش همه چیز رو بهم ریخت!
مگه من چیز زیادی از دنیا می خواستم؟نه!قطعا اون موقع فقط آرامش رو می‌خواستم در کنار عزیزانم،ولی هیچ کَس نخواست!
هیچ کس نزاشت !
خودم رو لایق هر چیزی می‌دونستم
اون ع×و×ض×ی رو لایق مرگ!
تا حالا کسی رو دیدید که از شدت نفرت بغض کنه؟شرایط دقیقا همونجور بود.
اونشب از شدت نفرت بغض کرده بودم
یه چیزی داشت از درونم فریاد میزد
همش تقسیر توئه!
بازهم گند زدی!تو باختی!
تو انقدر احمق بودی که همه چیز رو باور کردی!
صدای کشیده شدن صندلی چوبی روی زمین پوسیده کارخونه انگار به عمق روحم نفوز می کرد
نور زرد رنگ و کم سو چشم‌هام رو میزد.
-امشب یه مهمونی مفصل داریم آقا داماد امشب قراره مهمون ما باشند یه برنامه در شأن و منزلت وارث سپهری ها برگزار می کنیم.
با نفرت خندید صندلی چوبی درست کنار پهلوی پر دردم قرار گرفت .
اون خنده لجنش هرگز از یادم پاک نمیشه همیشه یادم می‌موند چی رو پشت سر گذاشتم
همه اینا تو دلم عقده می‌شد.
با خنده روی صندلی نشست.
اونو سیگار دستش عذاب روحم بودند
منی که توی یه روز دوباره همه چیزم رو از دست دادم.
مگه چند سالم بود که این بلا ها سرم می‌اومد!
شاید هم فکر می‌کردم هرچی می‌کشم حقمه!
اون روز روح و جسمم باهم آسیب دیدند.
یا بهتر بگم اون روز روحم مرد و جسمم آسیب دید!
اون چاقو به رسم مهمون نوازی روی گردنم نشست
نه به قصد کشت به قصد یادگاری از اون شب
از اون خنده‌‌ها.
یادگاری که باعث شد دوماه از عمرم رو مثل روانی ها داخل بیمارستان بگذرونم.
تیزی چاقو رو روی پوست سفید و شفافم حس کردم
کشیده شدنش
دردش رو حس کردم ولی فقط با نفرت نگاه کردم...
 
آخرین ویرایش:
.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_19
«بازگشت به زمان حال/از زبان مهرداد»
خیره به نمای آجری خونه روبه روم پوست لبم رو کندم.
هرگز فکر نمی کردم بخوام برگردم،ولی به میل خودم برگشتم.
بلخره دل رو زدم به دریا:
-بریم.
از ماشین پیاده شدیم و نیما زنگ کنار در سفید رنگ رو فشرد .
خاطراتم مثل یه کابوس از جلوم رد می‌شد.
از روزی که از همین در رد شدم تا الان حتی یه بارم سمت این در نیومدم.
-بله؟
صدا-صدای آشنا و نازک قطعا مال مامان نیما بود.
شاید تنها کسی بود که توی این خونه تحمل دیدنش رو داشتم
-ماییم مامان.
صداش یک باره زوق زده شد و از لحن خوش‌حالش ناخداگاه گوشه لبم بالا رفت :
-وای مامان الان میام.
بلافاصله در بزرگ باز شد و وارد حیاط بزرگ شدیم.
حیاطی که دیدنشم باعث می شد حالم بد بشه.
راهرو سنگ فرش شده ای که از بین دار و درخت‌ها به خونه راه پیدا می‌کرد .
درخت های که داخل زمستون خشک شده و بدون برگ بود.
چند قدم جلو تر رفتیم و نمای بزرگ خونه رو دیدم و تلخ خند کردم.
از دور زنی رو دیدم که با زوق سمت مون می‌دوید چشم هاش از زوق برق می‌زد
موهای طلایش و صورت بدون آرایشش بازهم می درخشید .
قَدم هاش رو مثل یه دختر بچه بر می‌داشت .

*«فلش بک|۱۳سال پیش.پنج سالگی مهرداد.»*
کز کرده گوشه دیوار ته باغ نشسته با بغض آب دهنم رو قورت دادم و خیره به دار و درخت‌ها بین سایه تاریک درخت‌ها پاهامو تو هم جمع کرده بودم.
چند ساعت بود که همون گوشه نشسته بودم و دلم نمی‌خواست از اونجا برم.
از تنبیه های معلم رقصم می‌ترسیدم
مدتی بعد سایه ای رو دیدم
افکار کودکانه ام به مغزم حجوم اوردند اگر معلم رقص اینجا پیدام می‌کرد قطعا داخل زیر زمین زندانیم می‌کرد
اونجا قطعا طبق گفته مادرم هر نوع درنده و خزنده‌ای داشت.
وقتی سایه بهم نزدیک تر شد و صدای زریف و نازک زنی به گوشم خورد بازهم ترس به دلم رخنه کرد
حتماً معلم جدید بود با حرفه جدید
چهره زنی که موهای بلندش طلای رنگ بود
آرایش ملایمی روی صورتش خود نمای می‌کرد
رنگ شاد لباسش مثل رنگین کمون بود مثل رنگ آسمون ..
 
آخرین ویرایش:
#پارت_20
انگار از همون لحضه اول نگاه مهربونش باعث شد از مادرم هم بیشتر اون رو دوست داشته باشم.
از نظرم زن جلوم از مادرم سن کمتری داشت و زیبا تر بود.
با همون لبخند سمتم اومد و کنار پاهام زانو زد:
-چه گل پسر خوشگلی.
حداقل ماهی یک بار این جمله رو از معلم های جدیدم می‌شنیدم
ولی این لحن انگار صداقت داشت.
با اخم پاهام رو به زمین کوبیدم:
-اگه معلم جدیدی برو-برو
زن خندیه ملایمی کرد:
-اگه معلم جدیدت نباشم؟
با تعجب به زن خیره شدم اگر جزو خدمه بود پس چطور با من هم کلام شده بود؟
هیچ وقت خدمتکار‌ها اجازه هم کلام شدن با من رو نداشتن تا مبادا شأن و منزلت تک وارث پسر خاندان سپهری پایین بیاد.
ابرو هام رو بچه گونه بالا داد:
-پس کی؟؟
خنده نرمی کرد و با شیطنت گفت:
-این آقا پسر خوشگل مامان بزرگ نمی‌خوان؟
با تعجب از جام بلند شدم با لحن بچه گانه‌ای گفتم:
-ولی مامان بزرگا همه تو قصه ها پیر اند.
زن لب های رژی شو بهم مالید :
_یعنی تو دلت میاد این نن جون خوشگل و داف رو ول کنی بچسبی به یه مامان بزرگ پیری؟
نرم خندید مثل همه بچه های دیگه راحت دلم رو بدست آورد:
-یه چیزی بگم به هیچ کس نمیگی؟
زن انگشت کوچیکش رو جلو آورد
-قولِ قول
انگشتش رو با انگشت کوچیک خودم گره زدم و گفتم:
-تو خیلی خوشگل تر از مامان بزرگای پیری.
زن با لبخند شیرینش به پسر خیره شد:
-حالا اینجا چیکار میکنی؟
انگار تازه یادم افتاد که با ترس و همون لحن بچه گانه گفتم:
-اگه پیدام کنن تنبیهم می‌کنن.
-اگه من از این به بعد نزارم تنبیهت کنن قول میدی برام یه نقاشی بکشی؟
با تعجب گفتم:
-جدی؟
-اره
انگشتِ کوچکم رو جلو بردم:
-قول
-قول ِ قول!راستی من یه پسر هم دارما!
به اطراف نگاهی انداختم:
-کجاست؟
-تو باغه یه پسر اخمو و بد اخلاق...
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
592
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
955
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
40
  • مقاله مقاله
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
7

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا