اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
  3. معمایی
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.
x834449_inshot_v8ef_4d1w.jpg

عنوان رمان: دلیما
نویسنده: نگین حلاف
ژانر: عاشقانه، ماجراجویی، معمایی
ناظر: @لبخند زمستان
خلاصه رمان: در خوشبختی زاده شدم و بدبختی، خود رختش را مهمان تنم کرد. خود امیدم را به مرگ رساندم و حال، عزاداری‌اش می‌کنم. پرواز پرنده‌ها را به یاد ندارم. لب‌هایی که به خنده گشوده شدن را ندیدم. رقص شعله‌های آتش را از یاد بردم. برخورد قطره‌های باران به زمین را فراموش کرده‌ام. همان‌گاه که قرار بود چشمانم را از زندگی ببندم و آن سرای دیگر را دریابم، او دستم را گرفت و درب زندگی‌اش را بر روی من باز کرد. دگر، من ماندم و او‌. او ماند و من.
 
آخرین ویرایش:
آسمان غرش‌هایش را آغاز می‌کند؛ من نیز زیر درختی می‌نشینم و به گله‌های آسمان گوش می‌سپارم. کمی بعد، آدونیس هم کنارم جاخوش می‌کند. چشمانش به جاده است و برای آمدن دوستش انتظار می‌کشد. بدون دادن ذره‌ای اهمیت به او، چشمانم را می‌بندم و بعد از گذشت دقایقی به عالم خواب می‌روم.
در اتاق خودم هستم. نوبادی پایین تختم نشسته و کنارم در حال گریستن است؛ اتاق غرق در تاریکی‌ست. نفس عمیقی می‌کشم و از دهانم بخار خارج می‌شود. در باز می‌شود و دکتر آذر به سرعت بالای سرم می‌آید. دویدن او را می‌بینم، باز شدن در را می‌بینم، تکان خوردن شانه‌های نوبادی و رقص بخارم در هوا را می‌بینم. چه ضدحالی! در رویایم.
- پیوند!
صدای مادرم است. به خوابم آمده؟ به سرعت اطراف را کنکاش می‌کنم. بلند می‌گویم:
- مامان!
و او دیوانه‌وار نامم را مدام تکرار می‌کند. از روی تختم بلند می‌شوم. تقریباً کلمه‌ی "مامان" را صدا نکرده بلکه جیغ می‌کشم. می‌بینمش، شال سفیدش غرق در خون است و از گوشه‌هایش خون می‌چکد. چشمانش مردمک نداشته و کامل سیاه است. موهای سیاه بلندش پریشان‌اند و از دیدن این چنینی‌اش در خوابم بد نگرانم. نکند در آن دنیا دارد عذاب می‌بیند؟
- برگرد.
دلیل این حرف مادرم را نمی‌فهمم و خواب به سرعت روحم را به تنم برمی‌گرداند. چشمانم را به تندی باز می‌کنم. پیشانی‌ام توسط ع×ر×ق نمناک شده است و بعد از پنج ثانیه سیاهی، خود را در یک ماشین می‌بینم.
- بیدار شدی!
صدای آدونیس است که بر روی صندلی شاگرد نشسته و تن چهارشانه‌ی دیگری رانندگی می‌کند.
ع×ر×ق‌های پیشانی‌ام را با پشت دست می‌زدایم. شال سفیدی که بر روی شانه‌هایم افتاده است را روی سرم می‌کشم. تنگی نفس دارم، حالم روبراه نیست.
- سلام خانم. حالتون خوبه؟
آن مرد راننده این را می‌گوید؛ تنم دارد می‌لرزد. بزاق دهانم را به سختی قورت می‌دهم و با صدایی لرزان می‌گویم:
- ب... بله... خوبم.
- چرا نفس‌نفس می‌زنید؟
موهایم را پشت گوشم می‌گذارم و در حالی که سعی در کنترل نفس‌هایم را دارم می‌گویم:
- چی... زی نیست. یه کابوس معمولی دیدم.
هرچند نمی‌دانم کابوس می‌تواند معمولی باشد یا نه.
- پیوند، عرفان رفیق بیست سالمه. تو تیمارستان که بودم همیشه روزای ملاقات به دیدنم می‌اومد.
الان وقت خوبی برای معرفی نیست آدونیس؛ من دارم می‌میرم‌. چشمان راننده‌ای که به گفته‌ی آدونیس با او رفاقت بیست ساله دارد را در آیینه می‌بینم. آبی نگاهش، همرنگ یخ است. کنار چشمانش چین افتاده، دارد به من می‌خندد؟
- مطمئنی کابوست معمولی بود؟
در لحن گفتارش ریشه‌های تمسخر خودنمایی می‌کنند.‌‌ حتی یک خوشبختم ساده نیز نگفت؛ سریعاً به سراغ مضحکه‌گویی رفت. بوی عطر عربی ماشین را پر کرده است، از چنین رایحه‌‌ای دلخوشی‌ای ندارم. در این مردک چشم آبی نیز شرم و حیا یافت نمی‌شود؛ مانند رفیقش.
- مطمئنید که بهتون اجازه دادم دوم شخص خطابم کنید؟
این را من گفتم. یهویی و بی‌دلیل. نگاه خیره‌اش را از همان آیینه احساس می‌کنم، نیازی به پنج ثانیه‌ صبر هم نیست. جوابی نمی‌دهد؛ من نیز به سکوت دل می‌بندم.
 
کمی می‌گذرد و دیگر اطراف جاده اثری از بیابان نیست. وارد شهر شده‌ایم و بعد از مدت‌ها دارم تصویر ازدحام انسان‌ها را می‌بینم. اگر بخواهم دیدم را توصیف کنم، به بدبختی‌ام خواهید خندید. تنها زمانی که سرعت ماشین کم یا ماشین تقریباً ثابت است می‌توانم چیزی ببینم، در غیر این صورت دیدم شبیه عکسی است که دست عکاس هنگام عکس گرفتن تکان خورده و تصویر را به طور کل مات کرده.
من باید می‌مردم. امروز، باید می‌مردم. ساعت نه صبح جراحی داشتم، باید به اتاق عمل می‌رفتم و می‌مردم. پس به چه دلیل این‌جام؟

فصل چهار: عرفان

با یک کلید طلایی قفل در را باز می‌کند؛ به رویم لبخند پاشیده و می‌گوید:
- خانوما مقدم‌ترن!
چیزی که دیروز به آدونیس می‌گفتم و امروز رفیقش بدون اطلاع قبل، بیان می‌کند. لبخند می‌زنم و وارد خانه‌اش می‌شوم اما تصویر خودش و لبخندش، عمر پنج ثانیه‌ی خود را کامل نکرده‌اند‌. از ته ریشش خوشم آمد، صورت آدونیس هیچ‌گونه ته‌ریش و ریشی نداشت؛ عرفان جداً از چهره‌اش ایرانی بودن می‌بارید و آدونیس... بیایید اصلاً در مورد او حرفی نزنیم. اصلاً او کیست؟
- می‌بینم دکور خونه‌‌‌ات رو عوض کردی!
ما که صدای گوینده‌گونه‌ای نشنیدیم.
- آره... طبق سلیقه خودم چیدمش.
سلیقه‌ی خوبی دارد؛ و این اغراق نیست. به روی مبل‌های فیروزه‌ای رنگش می‌نشینم و می‌گذارم پاهای بـر×ه×ن×ه و بدون جورابم کف چوب پارکت را به درستی حس کنند. به حدی احساس گرسنگی می‌کنم که راضی‌ام سنگ دکوری که روی جلومبلی‌اش گذاشته‌ است را هم بخورم.
- چی بیارم بخورید؟
چه هم‌فکر! باید بگویم هر چه! فقط به داد معده‌ام برس. جز چلوکباب دیروزِ امیر که حال اثری در معده‌ام از آن باقی نمانده، هیچ چیز دیگری نخوردم.
- می‌خواین غذا از بیرون بگیرم؟
- نه داداش، نمی‌خواد.
آدونیس دارد تعارف می‌کند؟ او، دارد تعارف می‌کند؟
- من واقعاً گشنمه!
عذر می‌خواهم آدونیس، اما معده‌ی گرسنه‌ی من تعارفی نمی‌شناسد. کم‌رویی و خجالت را دُرُسته قورت می‌دهد. بایستی زودتر سیر شود تا بتوانم حرمت‌هایمان را حفظ کنم. هرگز در این راه مانعم نشو.
متوجه‌ی تکان مبل‌ می‌شوم، به احتمال زیاد آدونیس کنارم نشسته باشد، بله. عطر خوش‌بویش شکم را یقین می‌کند.
- پیوند، ساعت هفت صبحه متوجهی؟
صدایش آرام و در گوشم است. نفس گرمش به پوست گردنم برخورد می‌کند و این میزان نزدیکی، اصلاً برای قلبم خوب نیست. آرام‌تر می‌گویم:
- آدونیس گشنمه. هیچی نخوردم از دیروز می‌فهمی؟ خوبه تو هم هیچی نخوردی!
- من تحمل گرسنگی رو دارم.
اولین مردی هستی که چنین جمله‌ای را از او می‌شنوم. پدرم هرگز این‌طوری نبود. دکتر یوسفی نیز همین‌طور. بابت ناهار، وسط آزمایش تن مرا به حال خود بر روی تخت ول کرد و رفت. می‌گویم:
- مگه رفیق بیست سالت نیست؟ پس چرا این همه تعارف تیکه پاره می‌کنی؟
- هفت صبح از کجا می‌خواد غذا بیاره که تو باهاش شکمتو سیر کنی؟
- الان زنگ می‌زنم کله پاچه بیارن.
بفرما آدونیس! به این می‌گویند مرد زندگی!
- آدی برات لوبیا درست کنم؟
هوفی از کلافگی می‌کشد و می‌گوید:
- نه خودم ردیفش می‌کنم.
و از روی مبل بلند می‌شود و به سمت آشپزخانه‌‌ی قهوه‌ای-سفید قدم برمی‌دارد. به او گفت آدی... چه صمیمی!
- پیوند خانوم می‌خواین برین تو اتاق استراحت کنین و یه دوشی چیزی بگیرین تا غذا رو بیارن.
نیکی و پرسش؟ چرا که نه!
- باعث زحمت نمیشه؟
می‌خندد و می‌گوید:
- نه بابا چه زحمتی! بفرمایین.
و از کنارم گذر می‌کند، چه خوب صدای جیرجیر پارکت‌ها قدم‌ها را به من می‌فهمانند. با همان صداها مکانی که حال در آن حضور دارد را حدس می‌زنم.
- پیوند خانوم این‌جا اتاق شماست.
من اتاق دارم؟ یک اتاق برای خودم؟ همه‌اش مال من است؟
یک تخت دونفره با پتو و روتختی کرم‌رنگ، شرط می‌بندم بالشت‌هایش از جنس پر باشند.
- خوشتون میاد؟
- بد نیست.
نباید ندید بدیدی‌ام را نشان دهم وگرنه که از شدت ذوقم کم مانده گونه‌اش را محکم ببوسم. اتاقش به شدت شیک است. تا به حال چنین دکور فوق‌العاده‌ای ندیدم. عاشق لوسترهای کوچک و فانتزی بالا سرمان شدم.
- من برم سفارش بدم، شما راحت باشید.
می‌رود و پشت سرش در را هم می‌بندد. خیلی زود عرفان را قضاوت کردم، شاید هم دارم زود از قضاوتم کناره‌گیری می‌کنم. یک اتاق و رفتار شایسته که خودم به او گفتم داشته باشد چیزی نیست. مگر نه؟
با دست و لمس کردن در دنبال کلید می‌گردم و آن را می‌چرخانم. جیغ کوتاه و آرامی می‌کشم و راحتی تام را به خود هدیه می‌دهم.
حمام اتاق، از خود اتاق زیباتر است. اولین‌بار است وان می‌بینم یا حتی دیوار شیشه‌ای.
با سرمستی شیر وان را باز می‌کنم و حتی منتظر نمی‌مانم که کامل پر شود. سریعاً در آن می‌شینم و فاصله‌ی خود را از دیوار‌ه‌های سفید و سرد وان حفظ می‌کنم.
آب گرم آرام آرام تنم را در برمی‌گیرد و لبخندم ج×ن×س×ی جز لذت نمی‌تواند داشته باشد. برای چند دقیقه، خود را چه خوشبخت دیدم. مرگ، فعلاً قرار نیست با همدیگر ملاقاتی داشته باشیم، زیرا درگیر حمام در وان آب گرمم هستم. پس، برای مدتی بدرود.
 
***
از حمام بیرون آمدم و به ناچار، همان لباس و شلوار تیمارستان را پوشیدم. خجالتِ میهمان بودن، اجازه‌ی سَرَک کشیدن در کمدهای اتاق را به من نمی‌دهد. موهایم را با حوله‌ی سفیدی که در حمام بود می‌بندم؛ واقعاً به کمی استحمام نیاز داشتم.
از بیرون صداهای کمی به گوشم می‌رسد اما معنای واژگان آن‌ها را در نمی‌یابم. در را باز می‌کنم و سِیلی از نواهای زبانی ناشناخته به گوشم می‌خورد. عرفان و آدونیس با صدایی که کم‌کم داشت بلند می‌شد در حال روسی صحبت کردن‌اند. آدونیس اخمی جان‌دار کرده و عرفانِ ایستاده، کمر خود را گرفته و بدجور کلافه است.
گویی تا من را می‌بینند مشاجره‌شان را قطع می‌کنند. عرفان از همان لبخندهای دندان‌نمایش استفاده می‌کند و می‌گوید:
- حیف روسی بلد نیستی پیوند خانوم.
و من نیز در دلم حیف می‌گویم.
- داشتم بهش می‌گفتم از دخترهای روسی بکشه کنار که... .
و بعد آخ بلندی گفت و سرعت چنین چیزی به حدی بالا بود که در پنج ثانیه‌هایم نتوانستم متوجه شوم که چه اتفاقی افتاد. عرفان شکم‌اش را محکم گرفته است و با اخم آدونیس را برانداز می‌کند. آدونیس به شکم‌اش مشت کوبید؟
- خب پیوند خانوم لباس دارن؟
همان‌طور که ایستاده بودم خودم را در آغوش می‌گیرم و می‌گویم:
- من با همین‌ها راحتم.
- نه بابا خاکی و کثیف شدن. گمونم از لباسای مارینا یه چیزی داشته باشیم.
با شنیدن نام جدید ابرو بالا می‌اندازم. صدای آرام یک گوینده‌ی رادیو در گوشم می‌گوید:
- مارینا همسرشه.
تا به خودم می‌آیم می‌بینم اثری از عرفان نیست. گویی واقعاً رفت که برایم لباس بیاورد. مگر چند سال دارد که همسر نیز دارد؟ پس مارینانام کجاست؟
- همسرش کجاست؟
- طلاق گرفتن. الان... یکی از شهرهای روسیه‌ست.
پس بایستی همسرش نیز روسی باشد. چه خوش‌اشتها!
- خونه‌ی اصلی عرفان تهرانه. این چند وقت که تو اون روان‌خونه بودم اومده خونه‌ی قدیمیش. می‌گفتم شاید خاطره‌های این خونه اذیتش کنه ولی خودش می‌گفت اصلاً براش مهم نیست. از مارینا نفرت بدی داره.
- سر چی؟
- نمی‌دونم. من کسی نیستم که زیاد بپرسم.
سری تکان می‌دهم و خیره به در اتاقی که عرفان به تازگی به آن رجوع کرده بود می‌گویم:
- دوست خیلی خوبی داری که برات مکان زندگی و کارشو تغییر میده.
- کارش ربطی به مکان‌هایی که داخلشه نداره.
سر برمی‌گردانم و می‌گویم:
- مگه کارش چیه؟
- برای بابام کار می‌کنه.
- کار بابات چیه؟
گره‌های زندگی‌ات دارند کم‌کم برایم باز می‌شوند. چه حواسش جمع است، سریع سکوت می‌کند! کنایه چاشنی کلام‌ام می‌کنم و می‌گویم:
- نه تنها زیاد نمی‌پرسی، بلکه زیاد هم جواب نمیدی.
- رفتارت از دیشب تغییر کرده.
انقدر نقشِ عاشق یک روزه‌ام تابلو بود؟ نمی‌گویم چون دیگر بهت علاقه‌ای ندارم؛ می‌گویم:
- چون از اومدن باهات پشیمونم.
و دوباره برای بیماری چشم‌هایم افسوس می‌خورم که از دیدن حالتِ کنون نگاهش عاجزم‌.
- پیوند خانوم براتون تو اتاق‌تون لباس گذاشتم.
با صدا مکان‌اش را حدس می‌زنم و با لبخند می‌گویم:
- ممنونم.
و صدای نزدیکش از پشت می‌گوید:
- خواهش می‌کنم.
انگار مکان را اشتباه حدس زده‌ام. تلخندی می‌زنم و با خود می‌گویم، الان دیگه مطمئناً می‌داند که نیمه‌کورم. هر چقدر زرنگ‌بازی درآورم و بیماری‌ام را پنهان کنم، باز با شما آدم‌های بینا متفاوتم.
 
به سمت اتاق می‌روم و در را پشت سرم می‌بندم. نفسی عمیق می‌کشم و سرم را بالا می‌گیرم. در اتاق را تکیه‌گاه تن خسته‌ام می‌کنم و در جنگ لجاجت با بغض گلویم، پیروز می‌شوم. اگر الان جراحی می‌شدم، می‌توانستم سلامت چشمانم را از دنیا پس بگیرم؟ اگر الان در اتاق جراحی بودم، حین عمل می‌مردم نه؟ اما... اگر نمی‌مردم چه؟
نگاهم را به تخت می‌گیرم. بر روی روتختی آبی‌رنگش یک مانتوی ساتن سبز است، به همراه یک شلوار راسته‌ی سفید. همسرش این‌گونه لباس می‌پوشید؟ چه ساده و شیک.
لباس‌ و شلوار کثیف و منزجرکننده‌ام را از تنم جدا می‌کنم. حق با عرفان بود؛ به راستی نجاست از آن‌ها می‌بارید و حتی کمی بو نیز می‌دادند. آن‌ها را در سطلی که در حمام بود رها می‌کنم. با تقه‌ای که به در می‌خورد سریع در حمام قایم می‌شوم و از آن‌جا بلند می‌گویم:
- بله!
- پیوندخانوم صبحونه رو آوردن. هر وقت لباستون رو عوض کردین بفرمایین نوش جان کنین.
از این همه وقار و متانت ابرویی بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- چشم، الان میام!
گفتم شبیه به رفیقش است؟ خیر، گویی سوء‌تفاهم شده. بنده پوزش می‌طلبم.
لباس‌های جدیدم را تنم می‌کنم. موهایم همچنان خیس‌اند و بی‌اهمیت به دمای هوا و بیماری‌هایی چون سرماخوردگی، شال سفیدم را بی‌حوصله بر روی سرم می‌اندازم.
به خودم در آینه نگاه می‌کنم و پیوندی که در آینه‌ست را به سختی می‌شناسم. یادم نمی‌آید آخرین باری که لباسی جز لباس تیمارستان پوشیده‌ام کی بوده است. لباس انقدر در چهره موثر است؟
آرام به چهره‌ی در آینه می‌خندم و در اتاق را باز می‌کنم. ثانیه‌هایم را با صبوری سپری می‌کنم و آن دو را در آشپزخانه‌ی سفید پیدا می‌کنم.
با دستانم صندلی خالی را می‌گیرم و در یک گوشه‌ی این میز ناهارخوری چهارنفره می‌نشینم. بوی لوبیا و کله پاچه هوش از سرم پرانده‌اند.
- بفرمایین. براتون زبون و چشم هم گذاشتم.
عرفان یک کاسه‌ی داغ جلویم می‌گذارد و بعد از پنج ثانیه متوجه‌ی نان بربری تازه‌ی کنارش می‌شوم. لبخند پهنی می‌زنم و از صمیم قلب می‌گویم:
- ممنونم.
و مشغول خوردن می‌شوم. با اولین قاشقی که در دهانم می‌گذارم، فاصله‌ی زمین تا ماه را طی می‌کنم. به حدی دیوانه‌ی این غذایم که برای به فضا رفتن به سفینه نیاز ندارم؛ همین غذا کافی‌ است!
آرام‌آرام کله‌پاچه‌ی عزیزم را می‌خورم که دیرتر تمام شود. تازه به ظرف جلوی آدونیس توجه می‌کنم. با وجود گزینه‌ی خوشمزه‌تری چون کله‌پاچه، خوراک لوبیا میل می‌کند؟
متعجب می‌گویم:
- کله پاچه دوست نداری؟
- آدونیس کلاً گوشت نمی‌خوره. مگه نمی‌دونستی؟
نتوانستم بگویم آدونیس خودش زبان دارد و می‌تواند جواب دهد. چون کمی به دور از ادب است؛ بنابراین شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- معلومه که می‌‌دونستم!
و آدونیس می‌گوید:
- از کجا می‌دونستی؟
چه سریع مظنون صحبت‌مان زبان باز کرد. تازه داشتم به سکوتش عادت می‌کردم. جواب می‌دهم:
- حدس می‌زدم.
البته درستش این است که حتی فکرش را هم نمی‌کردم؛ اما کلمات انتقام‌جویانه پشت‌سرهم در مغزم ردیف می‌شوند. سودجویانه از کلمات ردیف‌شده‌ی مغزم پیشی می‌گیرم و می‌گویم:
- چون قاتل‌های گیاهخوار زیادی در دنیا وجود دارن که آدم می‌کشن، اما دلشون نمیاد حیوون بکشن.
و راست گفته‌ام. مگر نه؟
- می‌دونستم اون رمان‌های جنایی‌ای که توی قفسه‌ی کتاب‌هاتن یه روزی کار دستت میدن.
به او برخورد؟ من که تا شخصی قاتل نباشد او را قاتل خطاب نخواهم کرد‌. می‌گویم:
- متوجه‌ی منظورت نمیشم.
و صدای بم دیگری می‌گوید:
- ولش کن. کله‌پاچه‌ت رو بخور... یعنی... کله‌پاچه‌تون رو بخورین.
کمی خنده‌ام گرفته است، چندان به سوم شخص عادت ندارد. می‌گویم:
- عیبی نداره. لطفاً راحت باش باهام.
- همین چند ساعت پیش گفتی دوم شخص خطابت نکنه.
صدایش کمی بلندتر از حد همیشگی‌اش بود. کمی یکه خورد‌ه‌ام اما خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم:
- و الان این اجازه رو بهش میدم.
- چرا؟ فقط چون بهت لباسای زنش رو داده و گذاشته از اتاقش استفاده کنی؟ یا چون برات کله پاچه خریده که میل کنی؟
در تصویرم حسابی غضبناک است، تاثیر لوبیاست؟
- آدی... شلوغش نکن!
عرفان راست می‌گوید آدی، خودت را کنترل کن.
- انقدر مهربون نباش پیوند! یکی از دلایل کشتن اون مرد این بود که خیلی مهربون بودم.
من ربطش به سوم‌ شخص‌‌ گویی عرفان را نیافتم اما برای این‌که کم نیارم می‌گویم:
- اوه! لابد با مهربونی کشتیش!
- وقتی چیزی نمی‌دونی حرف نزن!
 
نه تنها بسیار گستاخ و پررو است، بلکه زورگو و خودخواه نیز هست. تبریک می‌گویم سینیور آدونیس، بالاخره صبرم به اتمام رسید. محکم به میز می‌زنم و می‌گویم:
- من می‌خوام برگردم خونه.
و با سرعتی که نمی‌دانم از کجایش در آمده به من می‌پرد و می‌گوید:
- کدوم خونه؟ اون روانی‌خونه؟
آدمکِ گنهکار، با سرپناه من به درستی صحبت کن!
- آره. چون جای افراد روانی‌ای مثل من همون‌جاست.
- تو روانی نیستی.
از جا بلند می‌شوم و می‌گویم:
- ولی قطعاً تو هستی!
به هدفش رسید، کله‌پاچه‌ام را زهرم کرد. با قدم‌های تند به اتاق می‌روم و در را به محکم‌ترین شکل ممکن می‌بندم. صدای خش‌دار و عصبانی‌اش را پشت در می‌شنوم که می‌گوید:
- کسی که خواست بیاد این‌جا تو بودی نه من! حالا پای عواقبش بمون.
خودم را گول نمی‌زنم؛ زیرا حق با اوست. دلایل گریه کردنم به درستی جمع شده‌اند. پرده‌ها را می‌کشم، به شالم چنگ می‌زنم و یک گوشه پرتش می‌کنم. روی تخت دراز می‌کشم و زیر پتو قایم می‌شوم. این‌بار در جنگ لجاجت با بغض گلویم شکست خورده‌ام. بگذار اشک‌هایم سرازیر شوند. هر قطره از آن‌ها، یادگاری حماقت بچگانه‌ام است‌. من احمق‌ترین آدم دنیایم. من ساده‌ترین و کورترین آدم جهانم. حقم است. هر چه بگویند، حقم است!
هق‌هق‌هایم اوج می‌گیرند. به جهنم! بگذار همه باخبر شوند در دلم چه می‌گذرد‌‌. کاری که نمی‌توانند کنند پس بگذار بشنوند‌. من در حق خودم جفا کرده‌ام، من به پشت خودم خنجر زده‌ام. من به خودم بد کرده‌ام؛ بر خودم لعنت!
چشمانم باز می‌شوند و به شکل عجیبی می‌سوزند. گلویم درد می‌کند، سرم درد می‌کند. حالم مانند حال کسی است که دنیا روی سرش خراب شده. بر روی تخت می‌نشینم، نور خورشید بسیار کم است. به ساعت دیواری سفیدی که بالای میز کنسول کرمی اتاق است می‌نگرم. چهار و چهل و سه دقیقه‌ی بعد از ظهر.
پتو را از رویم کنار می‌زنم و به سمت همان حمامی که در اتاقم بود می‌روم. خود را در آیینه‌ی بالای روشویی برانداز می‌کنم. چشمانم پف کرده و موهایم حسابی پریشان‌اند. سر به زیر می‌گیرم و خود را در رنگ و نگار فیروزه‌ای‌رنگ سنگ روشویی غرق می‌کنم. رشته‌های طلایی دارد، رشته‌های سفید نیز دارد. نگاهم قفلش شده است. زیرلب می‌گویم:
- من این‌جا دارم چه غلطی می‌کنم؟
تنم انگار سنگین‌تر از ساعات پیش شده. به زور وزنم را تا در اتاق حمل می‌کنم. با همان ریخت و قیافه در اتاق را باز می‌کنم. خانه در سکوت سِیر می‌کند و اثری از رسواگر عالم و رفیقش نیست. دو اتاقی که جلوی اتاق من بودند درشان بسته است.
لابد آقای قاتل و مرد خوش‌خنده در خواب خوش به سر می‌برند. نور آفتاب به شکل هاله‌های نارنجی بر روی کابینت‌های سفید آشپزخانه افتاده‌ است. به حدی این نور خاص زیباست که می‌خواهم بنده‌‌اش شوم. هوای خانه کمی سرد است، این هوا را به سرمای بیرون خانه که نه، بلکه به حضور شخصی چون آدونیس ربط می‌دهم. تن خود را در آغوش می‌گیرم و قدم‌های آرامم را به سمت آشپزخانه برمی‌دارم.
گلوی خشک و دردمندم کمی آب طلب می‌کند. در یخچال خاکستری دو دره‌ را باز می‌کنم و اولین چیزی که می‌بینم پارچ آب است. پارچ را روی اپن آشپزخانه می‌گذارم و در کابینت‌ها دنبال لیوان می‌گردم. در کابینتی که به یخچال نزدیک‌تر است را باز می‌کنم، پنج ثانیه صبر و انبوهی از ظرف و بشقاب می‌بینم. در کابینت بعد را باز می‌کنم، آن نیز پر از ظروف چینی است.
پوفی می‌کشم و در کابینت بعد را باز می‌کنم. اثری از لیوان ندارد اما دو کاغذ کوچک دارد‌ که گوشه‌ای از آن‌ها نوار قرمز رنگ مشاهده می‌شود، با یه ظرفی که درون آن پیچ گوشتی، میخ و... است. کنجکاوی‌ام گل گرفته، کاغذها را برمی‌دارم و بعد از پنج ثانیه صبر، حروف و کلمات انگلیسی را می‌بینم.
از دانش زبانی‌ام استفاده می‌کنم و یک کلمه نظرم را بیش از همه جلب می‌کند. Moscow، ابروهایم درهم می‌شوند. کلمه‌ی قبلش Tehran است. من دارم به یک بلیط پرواز نگاه می‌کنم. نه! دو بلیط پرواز. آن هم برای مسکو. دنبال نام و نشانی می‌گردم، قسمت اول بلیط را می‌بینم.
آدونیس چورگان، تاریخ پروازش برای ۲۵ دسامبر است. اصلاً امروز چندم است؟
بلیط بعد را نگاه می‌کنم و در پنج ثانیه‌هایم خشکم می‌زند. چشمانم گشاد شده‌اند، نگاه خیره‌ام در جایی ثابت مانده و حس می‌کنم دنیا دور سرم می‌چرخد. صدای ضربان قلبم مثل طبل در گوش‌هایم می‌پیچد. نمی‌توانم تشخیص دهم که زمان کندتر شده یا من جا مانده‌ام؛ تنها چیزی که حس می‌کنم، موجی از شوک است که همه وجودم را تسخیر کرده.
پیوند شکوهی. نام من است؟ من پیوند شکوهی‌ام؟ باور نمی‌کنم. نباید درست باشد! مانند بلیط آدونیس در یک تاریخ است. ۲۵ دسامبر ساعت ۸:۴۵ صبح. با بلیط آدونیس مقایسه‌اش می‌کنم. یک گیت، یک ساعت، یک فرودگاه، یک هواپیما.‌ بدون آن‌که بدانم بلیط‌ها از دستم سر خورده و افتاده‌اند. چطور می‌شود چنین اتفاقی افتاده باشد؟
صدای باز شدن قفل در به گوشم می‌خورد. هول می‌شوم سریع بلیط‌ها را در کابینت پرت می‌کنم و در مگنتی کابینت را می‌بندم. یک نگاه به دور و بر می اندازم اما چشمان خائنم هنوز تصویر بلیط را مقابلم گذاشته‌اند. با حدس آن‌که پارچ آب را کجای اپن گذاشته‌ام، دستانم را بالای اپن حرکت می‌دهم و پارچ را حس می‌کنم. سریع پارچ آب را از روی اپن برمی‌دارم و سر می‌کشم.
- لیوان چیز بدی نیست‌ها!
آدونیس است. دور دهانم را با آستین لباسم خشک می‌کنم و بدون آن‌که نگاهش کنم می‌گویم:
- پیدا نکردم.
صدای قدم‌هایش را می‌شنوم. نزدیکم می‌شود و خودم را بی‌اختیار کمی کنار می‌گیرم. صدای مگنت کابیت می‌شنوم و بعد از گذشت چند ثانیه یک لیوان آبی بلند جلوی خود می‌بینم.
- اینم لیوان.
زیرلب ممنون می‌گویم. اما حالا به کارم نخواهد آمد. برای من بلیط گرفته؟ آن هم به مسکو؟ دقیقاً چطور و چرا؟ چه زمان؟
مشغول گشتن در یخچال است و لباس راحتی آبی‌اش واقعاً به تنش می‌آید. سرم را محکم به طرفین تکان می‌دهم. ذهنم را بابت چرت و پرت گویی احمقانه‌اش سرزنش می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم و می‌خواهم آشپزخانه را ترک کنم که می‌گوید:
- برو آماده شو. میریم یه گشتی تو شهر بزنیم.
سرم را برمی‌گردانم و به خودم جرأت می‌دهم که به چشمانش نگاه کنم. می‌خواهم در چشمانش پاسخ سوالاتم را پیدا کنم که فرصت نمی‌دهد و سرش را پایین می‌اندازد. می‌گوید:
- عرفان گفت هر لباسی دوست داری می‌تونی از کمد تو اتاقت برداری.
سری تکان می‌دهم و از آشپزخانه بیرون می‌روم. من باید چه کنم؟ من باید چه کنم؟ من باید چه کنم؟
روی مبل یک گوشی آیفون است، بدون آن‌که بدانم برای کیست صفحه‌اش را روشن می‌کنم و به تاریخ زیر ساعت نگاه می‌کنم. ۲۳ دسامبر است.
- چی‌کار می‌کنی؟
نفسم را با صدا به بیرون می‌فرستم و می‌گویم:
- خواستم ساعت رو ببینم.
- زودباش آماده شو سر پنج حرکت می‌کنیم.
 
صدایش را نشنیده می‌گیرم؛ تقریباً تا اتاق می‌دوم و در را نسبتاً محکم می‌بندم. نفسم بالا نمی‌آید. قفسه سینه‌ام سنگین شده است؛ گویی وزنه‌ای نامرئی بر آن تکیه داده باشند. سعی می‌کنم هوا را به عمق ریه‌هایم بکشم، اما نفس‌هایم کوتاه و بریده‌اند؛ درست مانند پرنده‌ای که در تله گرفتار شده باشد. من یک پرنده‌ی گرفتارم که لانه‌ام را پیدا نمی‌کنم و نخواهم کرد. حس خفگی، با طعم تلخی در گلویم گره می‌خورد.
روی زمین می‌نشینم، کف دست‌هایم را به پارکت‌های سرد قهوه‌ای می‌چسبانم. گویا این تماس ساده بتواند وزنه‌ی درونم را سبک‌تر کند. زانوهایم را به سمت خود می‌کشم و سرم را آرام به جلو خم می‌کنم، مانند کسی که به دنبال سایه‌ای از آرامش می‌گردد. چشمانم را می‌بندم و ذهنم را وادار می‌کنم که از این تنگی رها شود.
ل*ب‌هایم، بی‌اختیار، شروع به زمزمه‌ی حرف‌های مادرم را می‌کنند. به ریشه‌ی امید او می‌نگرم، می‌گفت: همه چیز سامان می‌یابد‌. این نیز می‌گذرد. بگذار آن‌چه می‌آید، بیاید و آن چه می‌رود، برود.
واژه‌ها یکی پس از دیگری، مانند ریسمانی از امید و آرامش، در ذهنم جاری می‌شوند. صدایم ضعیف است، اما وزن هر کلمه را در قفسه‌ی سنگین سینه‌ام حس می‌کنم. کمی سبک‌تر شده‌ام. اما به چه قیمت؟
- پیوند، یه لحظه در رو باز کن.
آدونیس است و سریعاً از جایم بلند می‌شوم. پشت در اتاقم چه می‌کند؟ اصلاً به چه دلیل باید او را در حریم خصوصی‌ام جا دهم؟
- چی می‌خوای؟
- یه لحظه باز کن کارت دارم.
نکند متوجه شده که من بلیط‌ها را دیده‌ام؟ در را به جای باز کردن، قفل می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم نفس‌های کوتاهم را کنترل کنم. متر به متر اتاق را طی می‌کنم و برمی‌گردم. طی می‌کنم و برمی‌گردم. طی می‌کنم و برمی‌گردم.
- باز کن دیگه پیوند برات غذا آوردم!
از حرکت می‌ایستم. دستانم بی‌اختیار می‌لرزند، قلبم می‌لرزد، یهو چه بر سرم آمد؟ پشت در می‌ایستم و نفسی محکم فرو می‌فرستم. کلید را در قفل می‌چرخانم و در را به آرامی باز می‌کنم. پنجی صبر، در دستش چیست؟
- عرفان ناهار ماکارانی گرفته بود، از اون‌جا که کله‌پاچه‌تو کامل نخوردی، اینو بخور.
یک سینی کوچک فلزی که رویش یک کاسه ماکارانی چشمک‌زن قرار دارد.
آرام سینی را از دست او می‌گیرم و زیرلب ممنون می‌گویم. خودش در را می‌بندد و می‌رود. من نیز با گلویی که در ثانیه هم بغض می‌کند و هم تیر می‌کشد، چگونه لقمه‌ای به معده‌‌ی متروکه‌ام فرو فرستم؟
روی تخت می‌نشینم و سینی را کنارم می‌گذارم. به من یک کاسه ماکارانی داد و رفت، من به او قلبم را داده‌ام، چه مرخرف!
یعنی انقدر صاحب نالایقی برای قلبم بوده‌ام که آن را به چنین مرد بی سر و پایی داده‌ام؟
به ماکارانی‌ام خیره می‌شوم، چه می‌شد زهرآگین بود و خلاصم می‌کرد؟ چه می‌شد اگر دنبالش نمی‌آمدم؟ نه به راستی چه می‌شد؟
از نگاه سنگین ماکارانی به رویم خسته شدم، با بی‌میلی و اندوهی بی‌پایان، آن را از روی تخت برمی‌دارم. چنگال را در دست می‌گیرم و رشته‌هایی از ماکارانی بر دور آن می‌پیچم. به زور چندین چنگال ماکارانی می‌خورم و بغض از خوردن بیشتر جلوگیری می‌کند. زندگی‌ام نابود شده و من دارم ماکارانی می‌خورم؟
حکومت گلویم را به بغضم واگذار می‌کنم. می‌گریسم؛ تا توان هست می‌گریسم، بی‌صدا می‌گریسم و چقدر گریه‌ی بی‌صدا دردمندتر است. قطرات اشکم به کاسه می‌ریزند و ماکارانی‌ بی‌گناه را خیس می‌کنند.
زیرلب فقط یک چیز می‌گویم:
- پیوندِ احمق!
بارها و بارها تکرارش می‌کنم. انقدر تکرار می‌کنم که به مغز استخوانم گره می‌خورد. به عمق وجودم می‌رود. کل ذهنم را فرا می‌گیرد. به حدی تکرارش می‌کنم که دیگر گریه‌هایم سر می‌کشند. درست است! این پیوند به راستی احمق است. بدجور گند به بالا آورده و قرار است بابت یک تصمیم گذرا و این قلب ساده، تقاص بزرگی در زندگی‌ام پس بدهم.
به یک مردی که در روانی‌خانه، دو سه بار با او سر صحبت را باز کرده بودم اعتماد کردم و حال در خانه‌ی رفیقش دارم ماکارانی می‌خورم. چندی بعد، کنارش بر صندلی هواپیما نیز می‌نشینم. حتی نمی‌دانم چگونه پاسپورت، کد ملی و نشانی‌ام را پیدا کرده است. حتی نمی‌دانم صحبت‌هایی که در مورد خودش می‌گوید صحت دارد یا خیر. فقط یک چیز را می‌دانم، بیشتر از این سکان زندگی‌ام را به دست این پیوندِ احمق نمی‌دهم. قلب، کارت را تا این‌جا بسیار افتضاح انجام دادی، بگذار ببینم مغز به جایت چه می‌کند.
 
با لَختی از جایم بلند می‌شوم و به آیینه‌ی کنسول صدفی می‌نگرم. از این پیوند انزجار دارم. در آیینه شخصی جز یک بازیچه‌ی احساسی را نمی‌بینم. باید به خودم بیایم، بایستی این جنازه را زنده کنم، به چه حقی اجازه داده‌ام ذهنم را مسموم کرده و رها کنند؟
صورتم را با تندی با ژلی که روی روشویی حمامم بود می‌شویم. به خودم در آیینه سیلی می‌زنم‌. آرام می‌گویم:
- به خودت بیا! به خودت بیا!
بی‌فکر در کشوی کنسول را باز می‌کنم و سرم سوت می‌کشد. انبوهی از لوازم آرایش و گیرهای رنگارنگ می‌بینم. موذیانه لبخندی می‌زنم و یک رژلب از آن ردیف‌ها برمی‌دارم. به جلوی آیینه می‌روم و می‌خواهم رنگ صورتی خوش‌رنگش را بر لب سفیدم بزنم که... البته‌‌‌... ممکن نیست.
تصویر روبرویم یک عکس بی‌حرکت از پیوند در آیینه‌ست. این پیوند، نمی‌تواند رژی بزند. چون گند می‌زند!
عصبی رژلب را در کشو پرت می‌کنم و در کشو را محکم می‌بندم. اگر الان رژ کشیده بودم شک نداشتم دور و بر دهانم کامل رژ پخش شده بود؛ اما عقب‌گرد نخواهم کرد.
نه برای منی که تصمیم تغییر را گرفته‌ام. دوباره در کشو را باز می‌کنم، یک ریمل برداشته و با حسی که بر مژه‌هایم داشتم، ریمل را به مژه‌هایم می‌زنم. ریمل زدن به اندازه‌ی رژلب کشیدن سخت نیست. ریمل زدنم که تمام می‌شود صبر می‌کنم، پنج ثانیه و... مبهوتی. من مژه‌هایم انقدر بلند است؟
با دیدن تصویر جدیدم در آیینه ذوق می‌کنم و مژه‌های چشم دیگرم را نیز ریمل می‌زنم. نه، از ریمل خوشم آمد!
بعد آن رژگونه می‌زنم، صورتی و طبیعی. متوجه‌ی وجود تینت در کشو می‌شوم. از خانم راستگو ممنونم. پرستار جوانِ بخشم که وقتی شانزده ساله بودم با علاقه‌ای که به آرایشگری داشت، آرایشم می‌کرد تا روحیه‌ی باخته‌ام را برگردانم. من نیز آرایش می‌کنم تا اعتماد به نفسم را دوباره دریابم. تینت را بر لبم می‌زنم با انگشت و حس لامسه‌ام، آن را بر روی لبم پخش می‌کنم.
وقت صبر است، پنج ثانیه و غافلگیری محض!
این صورت بیست ساله با صورت آرایش‌کرده‌ی شانزده ساله‌ام چه فرق می‌کند! تو کجا بودی بانوی زیبا؟ چرا الان پیدایت کردم؟
آرام می‌خندم و به سمت کمد می‌روم. در کشویی‌اش را باز می‌کنم و چه بزرگ است! مطمئنم همسر سابق عرفان، بسیار به خود می‌رسیده و حسابی در زیبایی نامدار بوده است، راستی روسی هم که است؛ پس دگر هیچ!
در لباس‌ها می‌گردم و این کار بسیار طول می‌کشد، چون دیدن هر لباس نیاز به پنج ثانیه صبر و تحمل دارد. بر روی بعضی لباس‌ها اتیکت پیدا می‌کنم، یعنی حتی برخی از آن‌ها را هم نپوشیده است؟ باورش سخت است!
بر روی یکی از چوب‌رختی‌ها یک کاپشن زیبای آبی نظرم را جلب می‌کند. یک پیراهن یقه اسکی سفید که آن را با لباسم ست کنم. بالاخره سریال‌های ترکی‌ای که با خانم زرین‌بخش می‌دیدم به کارم آمد! یک خانم شصت ساله در روان‌خانه بود که به بیماری دو قطبی مبتلا بود.
همیشه با سریال‌های ترکی آرام می‌شد و برای آرام شدنش، برایش سریال در تلویزیون کوچکش پخش می‌کردند. من نیز به اتاق او می‌رفتم و با هم روزی چندین قسمت می‌دیدیم. عاشق لباس‌های بازیگران بودم. با فکر خاص و سلیقه‌ای فوق‌العاده، لباس می‌پوشیدند و آن‌ها را ست می‌کردند.
موضوعات فیلم همه در مورد عشق‌های مثلثی بود. یک شرکت و یک خانم منشی که به رئیسش علاقه‌مند بود و شخص دیگری به آن خانم منشی علاقمند بود و آن خانم، اهمیتی به او نمی‌داد. همین‌قدر رویایی و همین‌قدر فرو رفته در تجمل.
به یاد آن روزهایی که با سریال ترکی کنار خانم زرین‌بخش می‌گذشت لبخند می‌زنم، وقتی در آن قطب وخیمش فرو رفته بود، در قلبش چاقو فرو کرد.
یک روز به اتاقش رفتم تا باهم فیلم ببینیم، ناگهان در را باز کردم و جنازه‌اش را مقابل چشمانم با برانکارد بردند. فقط، پانزده سال داشتم. پانزده!
من هم می‌توانم مانند طراحان لباس فیلم‌های ترکی، لباس ست کنم! به خود باور دارم. یک کلاه بافتی سفید و یک شلوار چسبان مشکی پیدا می‌کنم.
شلوار مشکی و لباس یقه اسکی سفیدم را می‌پوشم. کاپشن آبی خوشرنگم را بر تن می‌کنم و کلاه سفید را بر سرم می‌گذارم.
- پیوند! چی شدی؟
یک بوت سفید از قسمت کفش‌ها که در کمد بود برمی‌دارم.
به خود در آیینه لبخند می‌پاشم و به قدری از حالم خوشحالم، که به این ثانیه‌ها حسادت می‌کنم. در اتاق را به روی آدونیس باز می‌کنم و می‌گویم:
- من آمادم!
 
اولین چیزی که در پنج ثانیه‌ی اول می‌بینم، چشمان جنگلی‌اش است که نگاهش به چشمانم گره خورده. پنج ثانیه‌ی دوم، باز همان نگاه. پنج ثانیه‌ی سوم، همان. پانزده ثانیه خیرگی توان قلبم را کاهش می‌دهد. نکند این ثانیه‌ها شود بیست؟
- آدی؟ بریم دیگه!
نگاه‌اش به سمت عرفان می‌رود؛ همان مزاحمِ دوپا. به عرفان می‌نگرم، او نیز به من خیره شده و در پنج ثانیه‌ی دوم نگاه‌اش به سمت کاپشنم است. خاطرات همسرش را زنده کرده‌ام؟ وای بر من!
- ببخشید... باید یکی از اون اتیکت‌دارها رو می‌پوشیدم.
و می‌خواهم سمت اتاق بروم که با شتاب می‌گوید:
- نه نه مشکلی نیست فقط، قشنگ همه‌ی این‌ها رو... .
مکث می‌کند و صدای قورت دادن آب دهانش را در همین فاصله هم می‌شنوم. کلام بعدش بسیار آرام‌تر است، می‌گوید:
- همین‌طور که تو ست کردی ست می‌کرد.
با این حالِ او، آن هم فقط از یک مشت لباس، شک ندارم بدجور عاشق و شیفته‌ی همسرش بوده است. پس چرا همدیگر را ترک کرده‌اند؟
- من عذر می‌خوام.
- نه موردی نیست. بیا کفشات رو بپوش تا بریم.
آدونیس از پشت سرم حرکت می‌کند و به سمت در خانه می‌رود. همان پانزده ثانیه بدون هیچ کلامی گذشت؟ حتی نگفت چقدر تغییر کرده‌ام یا خوب شده‌ام. اصلاً چرا بایستی انتظار گفتن چنین کلام‌هایی را از جانب او داشته باشم؟
آرام پشت سرش به سمت در می‌روم. نیم بوت‌هایم را درِ خانه پایم می‌کنم و پیِ مقصد نامعلوم، با دو مرد با هویت ناشناخته قدم برمی‌دارم. همین‌قدر بی‌منطق و بی‌پروا!
خانه‌‌‌ی عرفان آسانسوری نداشت و این کار چشمان بیمارم را صعب می‌کرد. آپارتمان کوچکی است؛ دو طبقه بیشتر ندارد. طبقه‌ی اول خانه‌ی عرفان است، طبقه‌ی دوم خدا داند.
آدونیس از کنارم عبور می‌کند و بوی عطرش به بینی‌ام سیلی می‌زند. این عطر را از کجا آورده که هر سری بویش تمدید می‌شود؟ او که با خود هیچ از تیمارستان نیاورده بود.
عرفان بوی ملایم‌تری می‌دهد، بویش نسبت به بوی آدونیس شیرین‌تر است. اما با وجود کلی عطر بر روی آن کنسول صدفی و جادویی، هیچ عطری نزده‌ام که مبادا بوی خاطره‌انگیزی باشد و عرفان را اذیت کند.
آدونیس و عرفان مقابلم از روی پله‌ها پایین می‌روند. من نیز نرده‌های پله‌ها را دو دستی می‌گیرم و آرام‌آرام پایین می‌روم. به این نرده‌های پله، بیشتر از این دو اعتماد دارم؛ حداقل رهایم نمی‌کنند.
- پیوند! کجا موندی؟
آدونیس! شش ماهه به دنیا آمده‌ای؟ با این چشمان بیمار نمی‌توانم به خود موتور توربوجت وصل کنم. پوزش!
- دارم میام.
و سرعتم را بیشتر می‌کنم. پله‌ها را با حدس و گمان از مکان‌شان، یکی‌یکی طی می‌کنم. ناگاه زیرپایم خالی می‌شود، همان سکانس تکراری!
محکم با کمر به زمین سرد برخورد می‌کنم و جیغ‌ام کل ساختمان را در برمی‌گیرد. صدای دویدن و کفش می‌آید. بوی عرفان نزدیک‌تر می‌شود.
- چطوری افتادی؟
عرفان کمکم می‌کند بلند شوم؛ می‌گوید:
- درد داری؟
که صدای رفیقش می‌آید:
- مگه کوری؟
از این همه ابله بودنش مغزم سوت می‌کشد. انگار جرقه‌ای درونم شعله می‌کشد، زبانه می‌گیرد، و تمام منطق و آرامش را خاکستر می‌کند. فریاد می‌زنم:
- بله کورم!
و عرفان را محکم به عقب هل می‌دهم و راه خودم را می‌گیرم. در عقب ماشین را باز می‌کنم، در ماشین می‌نشینم و در را محکم می‌بندم. به من گفت کور! کور خطابم کرد!
نفس‌نفس می‌زنم، دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و خود را در آن پرت کنم. صدای باز و بسته شدن در ماشین می‌آید، آن هم دوبار.
- چرا تو رو یهو جن می‌گیره؟
هیچ نمی‌گویم و دست به سی*ن*ه همان‌طور می‌نشینم‌. از آن‌که عرفان را محکم هل دادم پشیمانم، اما تغییری در حالت صورتم نمی‌دهم. عرفان ماشین را روشن می‌کند و می‌گوید:
- کجا بریم؟ شهربازی؟
پوزخندی می‌زنم. من و این چشمان، چه به شهربازی؟
- آره بریم.
از جواب آدونیس چشمانم گرد می‌شود. منتظرم از من نیز نظرخواهی کنند اما گویی در ماشین وجود ندارم. دمشان گرم!
صدای یک آهنگ روسی در ماشین پخش می‌شود و عصبانی‌تر از قبل، سر خود را به پنجره‌ی کنارم تکیه می‌دهم و دستانم را مشت می‌کنم.
دو آهنگ تمام می‌شود، لابد آهنگ بعد نیز روسی است. با شنیدن صدای خواننده از درست بودن حدسم لبخند بر لب می‌نهم. آهنگ‌ها غمگین، جوّ ماشین بسیار ساکت، هوا هم که بارانی‌ست.
نفسی عمیق می‌کشم، بهترم. شدیداً بهترم! نباید انقدر به حرف‌های شخص بی‌اهمیتی چون آدونیس چنان عکس‌العمل‌هایی نشان دهم. باید به او ثابت کنم خلق و خوی او تاثیری در رفتار من ندارد. لجبازی را کنار می‌گذارم و بر روی صندلی وسط، خودم را جابه‌جا می‌کنم. کمرم را خم می‌کنم، دو دستم را بر روی دو صندلی عرفان و آدونیس می‌گذارم و می‌گویم:
- برام ترجمه نمی‌کنید؟
حتی کلمه‌ای از این آهنگ‌ها را بلد نیستم. خوشحال می‌شوم.
عرفان می‌خندد و می‌گوید:
- مگه این آهنگ رو نشنیدی؟ خیلی معروفه.
- نه. نشنیدم.
و می‌پرسد:
- من واسه هر کی گذاشتم قبلاً شنیده، اهل موزیک گوش کردن هستی؟
 
این را می‌پرسد و مغزم در خاطراتم جهش می‌کند. روزهای دوشنبه، مراسم خنده در سالن بزرگ. برای درمان، آهنگ‌های پاپ ایرانی را در یک سالن بزرگ پخش می‌کردند. بیماران وادار می‌شدند برقصند؛ حتی من.
از مراسم خنده بیزار بودم. از آن‌جا که هرگز رقصیدن را یاد نگرفتم، بیزارتر هم شدم.
تازه جوک‌های آقای مرادی بی‌مزه‌ترین جوک‌های جهان بودند؛ از آن بی‌مزه‌ها که حتی نمی‌توان به بی‌مزه‌گی‌شان خندید. آهنگ‌‌هایی غیر از آهنگ‌های فارسی و مجازی که در روان‌خانه پخش می‌شوند نشنیده‌ام. پس می‌گویم:
- راستش، زیاد نه.
صدای آهنگ زیاد می‌شود و صدای آدونیس با آن ادغام می‌شود:
- من تو رو دوست دارم، بدون این‌که بدونم چرا.
اصلا‌ً به صدای خواننده توجه نمی‌کنم. فقط به او.
- نباید این‌جوری می‌شد.
به نیم‌رخ صورتش خیره می‌مانم. بدون هیچ شرمی.
- الان همین چیزهایی که گفتم رو باز داره تکرار می‌کنه.
عرفان می‌خندد و می‌گوید:
- آدی حوصله‌ی ترجمه نداری‌ها.
- خب یه چیز رو چند بار بگم؟
آن جمله‌ی «من تو را دوست دارم» را بارها بگو. منم جمله‌ی «بدون این‌که بدونم چرا، نباید این‌جوری می‌شد» را همراهت بارها تکرار می‌کنم.
- دوست داشتن تو زیباتر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم.
آهی بلند می‌کشد و می‌گوید:
- تا همیشه می‌خوامت.
آن لحن، آن صوت، کلمه‌ به کلمه‌ی جمله‌اش در سرم اِکو می‌شوند. به ترجمه‌های دیگرش اهمیت نمی‌دهم. آهی که از ته دل می‌کشد، لحن مغموم‌اش، تن پایین صدایش موقع اَدای این جمله. بی‌شک این آهنگ یاد شخصی آشنا را برایش زنده می‌کند. عذر می‌خواهم اما بعد از این دیگر آب از سرم گذشت.
- چرا داری من رو با خودت می‌بری مسکو؟
آهنگ قطع می‌شود. از تمام شدن جملات ترجمه شده‌ و معشوق زنده‌کُن شدیداً خوشحالم.
- پاسپورت، شناسنامه و کوفت و زهرمارم رو از کجا آوردی؟
بلیط‌ او، کاملاً قانونی گرفته شده بود اما من هرگز پاسپورتی نداشتم. آهنگ بعدی پلی می‌شود که با شتاب خم می‌شوم و دکمه‌ی خاموش ضبط صوت را می‌زنم. سوال بعدی:
- از کجا اسم بیماریم رو می‌دونستی؟
ماشین از حرکت می‌ایستد. صدای عرفان می‌آید:
- پیوند خانوم... .
- اصلاً از کجا انقدر مطمئن بودی همراهت میام؟
عرفان باز می‌گوید:
- پیوند... .
- همه‌ی اینا یه نقشه بوده نه؟
- پیو... .
با بلندترین صدای ممکن می‌گویم:
- من دارم از شما می‌پرسم؟
و صدای عرفان مسکوت می‌شود. محکم به دو صندلی‌شان با مشت ضربه می‌زنم و فریاد می‌زنم:
- اصلاً شما کی هستین؟!
از خشم نفس‌نفس می‌زنم.
- می‌خواین باهام چی‌کار کنین؟
دوباره به صندلی‌هایشان مشت می‌زنم و این‌بار صدایم با بغض آمیخته می‌شود:
- من می‌خوام برم خونه.
و کم‌کم، به هق‌هق می‌اُفتم.
- عرفان ماشین رو روشن کن.
هق‌هق‌هایم سریعاً قطع می‌شوند. دقیقاً به چه حق؟ قسمت پاسخ‌ها سانسور شده؟ جلوی گریه‌ام را می‌گیرم و می‌گویم:
- چرا به من جوابی نمیدین؟
عرفان ماشین را روشن می‌کند و به هر دوی آن‌ها مبهوت خیره می‌مانم؛ نه! نمی‌شود. این‌بار تکه‌تکه می‌گویم:
- چرا، به، من، جوابی، نمیدین؟
هیچ نمی‌گویند. کاش کلام عرفان را قطع نمی‌کردم. به قدری درگیر اخم‌های در هم رفته‌ی آدونیس شده بودم که خشم امانم نداد. شیرفهم شد‌ه‌ام، آن‌ها نیز شیرفهم خواهند شد. سری تکان می‌دهم و می‌گویم:
- پس باید از پلیس‌ها بخوام که بهم جواب بدن.
- پیوند دهنتو ببند!
در جای خود می‌لرزم. سر من داد زد؟
- عرفان حرکت کن سمت خونه.
شوک شده‌ام.
- ببین، دارم باهات خوب تا می‌کنم ولی خوبی به تو نمیاد!
بله؟! خوبی؟ کدام؟ چه؟
- چ... چی؟ اصلاً تو کی هستی؟
- باید قبل از این‌که باهام وارد اون جنگل می‌شدی ازم می‌پرسیدی!
- دارم الان ازت می‌پرسم.
- الان دیگه دیره!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
50
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
214
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
121

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا