نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: دالان تاریک
نام نویسنده: فاطمه فرهمندنیا
ژانر: معمایی، ترسناک،عاشقانه، دلهرهآور(هیجانی) خلاصه:
رایان، دختری عادی، که با حقیقتی هولناک مواجه میشود: او دختر شیطان است. کتابی مرموز و اوراد ممنوعه او را به دنیایی از تاریکی، قدرت و انتخابهای سرنوشتساز میکشاند. اما در میان این آشوب، عشقی ممنوعه همه چیز را پیچیدهتر میکند. مقدمه:
گاهی حقیقت در تاریکی پنهان است. رایان با هویتی که از آن فرار میکند و قدرتی که میتواند همه چیز را دگرگون کند، روبهروست. آیا میتواند در میان عشق و تاریکی، راهی برای نجات پیدا کند؟
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
باناک، مونتانا. مکانی که زمانی پر از زندگی بود، اکنون تبدیل به یادگاری از دوران گذشته شده بود. خانهها و ساختمانهایی که روزگاری پر از شوق و شور بودند، حالا به خرابههایی تبدیل شده بودند که تنها صدای وزش باد در میان دیوارهای مخروبه آنها طنین میانداخت. اینجا دیگر اثری از انسانها نبود، فقط ارواحی که از گذشتههای دور بر این زمینها حکمرانی میکردند.
جولیا در این سکوت و تاریکی قدم میزد، به اطرافش نگاه میکرد و در دلش سوالی بیجواب وجود داشت. چرا به اینجا آمده بود؟ چه چیزی در دل این خرابهها انتظارش را میکشید؟ او احساس میکرد چیزی در اینجا هست که باید کشف کند.
یک قدم دیگر برداشت. سپس صدای پای کسی از دور به گوشش رسید. قلبش تندتر شروع به زدن کرد. شمشیری که همیشه به کمر داشت، بهطور ناخودآگاه از غلاف بیرون آمد.
_ چه کسی در این سکوت شب قدم میزند؟
صدای نامفهومی از تاریکی شب پاسخ داد.
_ جولیا... .
جولیا سرش را چرخاند. صدای آشنا، نگاه سرد و چهرهای که هیچ وقت نتوانسته بود فراموش کند.
_ آنجلوس... .
جولیا به سختی کلمه را از دهانش بیرون آورد.
آنجلوس قدم به قدم به جلو میآمد. چشمانش از هر چیزی در اطراف بیتفاوتتر بود، ولی در عین حال، چیزی در نگاهش وجود داشت که جولیا را به شدت نگران کرده بود.
_ فرار میکنی؟
صدای آنجلوس همچنان سرد و محکم بود.
جولیا سرش را بالا آورد.
_ از تو نمیترسم. اینبار نمیخواهم فرار کنم.
جولیا چشمانش را تنگ کرد و شمشیری که در دستش بود محکمتر گرفت. آنجلوس لبخند سردی زد و گفت:
_ تو هنوز نمیفهمی، جولیا. فرار از من هیچ وقت ممکن نیست.
جولیا یک قدم به جلو برداشت. ذهنش به سرعت در حال بررسی این موقعیت بود. آنجلوس در مقابلش ایستاده بود، همان کسی که همیشه در گذشتهاش حضور داشت.
_ من فرار نمیکنم. اما تو... .
جولیا مکث کرد، صدایش پر از بیتفاوتی بود.
_ تو هنوز در گذشته زندگی میکنی. فکر میکنی میتوانی مرا کنترل کنی.
آنجلوس همچنان به آرامی جلو میآمد. صدایش همچنان تهدیدآمیز و سنگین بود.
_ فکر میکنی میتوانی مرا متوقف کنی؟! میخواهی قدرت را از من بگیری؟
جولیا با لحنی که بیشتر از هر چیزی به تمسخر شبیه بود، گفت:
_ قدرت؟
سکوتی سنگین فضا را فرا گرفت. جولیا شمشیری که در دست داشت را بالا برد و با صدای عمیق و آرام گفت:
_ من از قدرت فراتر از آن چیزی که تو میتوانی تصور کنی، به دست آوردهام و نمیگذارم کسی، حتی تو، در این مسیر من را متوقف کند.
آنجلوس ایستاد و لبخندی که در چهرهاش نقش بست، چیزی جز تهدید نداشت.
_ اما تو هنوز در تردید هستی. میخواهی خود را از گذشتهات رها کنی، ولی حتی اکنون هم نمیتوانی فراموش کنی.
جولیا نفسش را عمیق کشید، نگاهش از چشمان آنجلوس جدا نمیشد.
_ نمیتوانی از من بگذری. حتی اگر بخواهی.
آنجلوس نگاهش را از جولیا برداشت و به دور دستها خیره شد.
_ شاید، اما تو هرگز نخواهی فهمید که من در جستجوی چه چیزی هستم.
جولیا ایستاده بود، بدون اینکه یک قدم عقب بکشد.
_ من نمیگذارم که گذشتهام دوباره زندگیام را کنترل کند. نه تو، نه هیچکس دیگر.
تاریکی تمام محیط را در بر گرفت. این ملاقات، هرچند کوتاه، فقط آغاز چیزی بزرگتر بود. چیزی که جولیا هیچ وقت نمیتوانست پیشبینی کند.
سایهها در داخل قلعه همچنان به رقص خود ادامه میدادند. در تاریکی شب، تنها صدای خشخش برگهای خشک و شکسته از پنجرههای نیمهبسته به گوش میرسید. آتشی که در اتاق کوچک کنار دیوار روشن شده بود، نور ضعیفی ایجاد کرده بود که فقط بخشی از صورت او را روشن میکرد. همانطور که انگشتانش را به لبهی میز کشید، چشمانش به لگن خون که آنجلا مقابلش گذاشته بود، دوخته شده بود. اینجا دیگر هیچ چیزی غیر از نفرت و سردی نبود.
صدای او به سختی از میان دندانهای فشردهشده بیرون آمد.
- چرا اینقدر میخواهی همه چیز را از من بگیری؟
آنجلا که به آرامی از جایش برخاست و به او نزدیک شد، چشمانش از لذت شوم و مرموز میدرخشید. انگار هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد، مانند زهر در قلب او فرو میرفت.
- تو نمیفهمی، درست است؟ آنجلا با لحنی که به وضوح از بالا به او نگاه میکرد، ادامه داد.
_ همهی اینها فقط بازی است. تو تنها یک مهره در دستان منی. اما نگران نباش، اینجا در قلعه تو فرمانروا خواهی بود. فقط باید آماده باشی که وقتی زمانش برسد، خودت را از زنجیرهای کهنهات آزاد کنی.
هر کلمهی آنجلا مانند تیری به قلب او مینشست. جولیا هیچگاه از همان لحظهای که در این قلعه پا گذاشته بود، احساس راحتی نکرده بود. به یاد میآورد روزهایی که در دنیای عادی زندگی میکرد، وقتی که هیچکدام از این کابوسها وجود نداشت.
- آنجلا، تو نمیدانی من چه چیزی را تجربه کردهام. اینجا دیگر خانهی من نیست، بلکه گورستانی است که هیچکس از آن باز نخواهد گشت. او دستانش را در هوا تکان داد، انگار که چیزی را دفع کند.
آنجلا لبخندی شیطانی زد. او دقیقاً میدانست که چه چیزی میخواهد بشنود.
- چه باک، سعی کن فرار کنی. اما در نهایت، همان چیزی که از آن فرار میکنی، تو را خواهد یافت.
با این سخنان، او از اتاق خارج شد و در تاریکی محو شد. دقایقی بعد، در سکوت کامل قلعه، فقط صدای قدمهای آهستهی او در گوشهای از تاریکی میلرزید.
این تنها آغاز یک نبرد بود. نبردی که نه تنها میان انسانها، بلکه میان قدرتهای غیرقابل تصور و ارواح سرگردان در جریان بود. و او در این بازی گیر افتاده بود، درست مانند دیگران. اما تفاوتی وجود داشت. او چیزی در درون خود داشت که هنوز خودش از آن بیخبر بود.
چند شب بعد، همان شب سیاه، صدای درب سنگی قلعه که به آهستگی باز میشد، در فضای متروکه و ساکت شکسته شد. او از جایش برخاست و بیصدا از اتاق خارج شد. چیزی در دل شب او را به بیرون میکشاند، چیزی که نمیتوانست به راحتی آن را نادیده بگیرد. در دل تاریکی، گویی صدای فریادی در دور دست شنید. صدای انسانی نبود، اما آنقدر آشنا بود که قلبش به تپش افتاد.
پایان شبها و روزها در این قلعه به معنای واقعی کلمه بیزمان بود. هیچ ساعت یا تقویمی در این مکان وجود نداشت. هرچه بیشتر در این مکان غرق میشد، بیشتر احساس میکرد که زمان از دستش خارج میشود. انگار که در دنیای موازی، میان دو جهان گیر کرده باشد.
وقتی از پلههای سنگی پایین میرفت، زمزمههایی از پشت دیوارها به گوشش رسید. در ابتدا فکر کرد که شاید دوباره تخیلش او را بازیچه قرار داده باشد، اما هر چه به جلوتر میرفت، صدای نالهها و فریادها واضحتر میشد.
وقتی به تالار اصلی رسید، چراغها به طور ناگهانی روشن شدند. او با قدمهای لرزان وارد شد. در وسط تالار، آنجلا ایستاده بود. چهرهاش به شدت تغییر کرده بود؛ چشمانش سرخ و ملتهب به نظر میرسید، و بدنش در سایهای تاریک فرو رفته بود.
- تو آمدی. صدای آنجلا از اعماق تاریکی به گوش رسید، اما اینبار هیچ طنزی در آن وجود نداشت. تنها تهدیدی نهفته در کلماتش بود. جولیا با صدای لرزان پرسید، در حالی که سعی میکرد ترس را از چهرهاش پنهان کند.
-چه میخواهی از من؟
آنجلا لبخند زد، این لبخند اما اینبار دیگر هیچگونه دلسوزی در خود نداشت.
-چیزی جز حقیقت نمیخواهم. تو در این قلعه چیزی فراتر از یک فرمانروا خواهی شد. حقیقت تو، قدرت تو، به چیزی بیشتر از آنچه که فکر میکنی وابسته است. آنچه که درون توست، هنوز بیدار نشده است.
جولیا قدمی به جلو برداشت. احساس میکرد در دنیایی که به سرعت در حال فروپاشی است، در حال غرق شدن است. سوالات زیادی در ذهنش شکل گرفت، اما هنوز جوابی برای هیچکدام پیدا نکرده بود. با صدای لرزان پرسید.
-چه چیزی در درون من بیدار نشده است؟
آنجلا به آرامی دستش را به طرف او دراز کرد. انگار که میخواست به چیزی در درون او نفوذ کند. همانطور که دستش نزدیکتر میشد، احساس گرمایی عمیق در تمام بدنش جاری شد. شعلهای که از درونش زبانه میکشید، چیزی را بیدار کرد که هیچوقت انتظارش را نداشت.
ناگهان، چیزی در درون او شکست. دیواری که مدتها در ذهنش بنا کرده بود فرو ریخت و احساس قدرتی عجیب در خود پیدا کرد. این احساس چیزی نبود جز تسلط بر چیزی که حتی نمیدانست چه بود.کلمات به سختی از دهانش بیرون آمد. قدرتی که از خون و شب و سایهها تغذیه میکرد.
- این، این قدرت است... .
آنجلا نگاهش کرد و بدون هیچگونه تعجبی گفت:
_ بله، این چیزی است که تو را میسازد. این قدرت، این تاریکی، تو را به فرمانروا بدل خواهد کرد.
جولیا به سختی نفس میکشید. حالا دیگر چیزی تغییر کرده بود. حس میکرد که چیزی در درونش جریان دارد. آیا این همان چیزی بود که سالها در جستجویش بود؟ آیا او واقعاً همانطور که آنجلا میگفت، از تبار اهریمن است؟
همان لحظه، در تالار صدای طنینزنی به گوش رسید. صدای قدمهای سنگین و زوزههایی که از اعماق زمین میآمد. چیزی در اطراف قلعه در حال حرکت بود، چیزی که قدرتی بیشتر از آنچه که درک کرده بود داشت.
_ آنجلا!
فریاد زد، اما هیچ جوابی نیامد. تنها صدای زوزههایی که نزدیکتر میشدند، فضا را پر کرد.
به نظر میرسید که داستان به اوج خود رسیده است. جنگی در شرف آغاز بود، جنگی که نه تنها در برابر دشمنان بیرونی، بلکه در برابر قدرتهایی که در درون خود داشت، باید پیروز میشد.
یک لحظه، سکوت سنگینی همهجا را فرا گرفت. او نفسش را حبس کرده بود، انگار که همهچیز در حال متوقف شدن است. صدای زوزهها همچنان در هوا پیچید، نزدیک و نزدیکتر میشدند، گویی موجودات بیچهرهای از تاریکی بیرون آمده بودند.
آنجلا دیگر در برابر او ایستاده نبود. به جای او، تنها سایهای بزرگ و ترسناک در وسط تالار ایستاده بود، سایهای که در آن چیزی غیرقابل تصور پنهان بود. با هر لحظهای که میگذشت، آن موجودات نامرئی به وضوح بیشتر در اطراف او جمع میشدند.
با صدای لرزان پرسید، در حالی که پاهایش به سختی او را نگه میداشتند.
-اینها چه هستند؟
آنجلا که به گوشهای پنهان شده بود، با صدای آرام و موذیاش پاسخ داد:
- اینها همانهایی هستند که تو برای مقابله با آنها باید آماده شوی. اینها ارواح بیقرارند، سایههایی از گذشتههای دور که در جستجوی فرمانروای جدید قلعهاند. وقتی قدرت تو بیدار شد، اینها به دنبال تو خواهند آمد. تا زمانی که نمیدانی حقیقت درونت چیست، نمیتوانی بر آنها تسلط پیدا کنی.
قلب او در سینهاش به تندی میزد. میدانست که حالا تنها نیست، اما این همراهی نه از جنس دوستی بود و نه از جنس انسانیت. در درونش چیزی بیرحم و تاریک بیدار شده بود، و او حالا باید با آن روبرو میشد.
با یک حرکت سریع، او به سمت درب سنگی دوید. اما پیش از آنکه به آن برسد، چیزی از پشت سرش کشیده شد. همان موجودات بیچهره که در ابتدا فقط صداشان را شنیده بود، حالا در مقابل چشمانش قرار داشتند. درون چشمان سیاهشان، چیزی از ترس و در عین حال، چیزی از بیرحمی بود.
وحشیانهای از درون یکی از آن موجودات شنیده شد. صدا همانطور که از دهانش خارج میشد، یک موج از ترس را در دل او به راه انداخت.
_ فرار نخواهی کرد.
جولیا نمیتوانست حرکت کند، بدنش سنگین شده بود. احساس میکرد که آن چیزی که به تازگی بیدار شده، حالا در تمام بدنش جریان پیدا کرده است. انگار که به مرز تسلیم رسید و چیزی از درونش شروع به کنترل کردن تمام حرکاتش کرده بود.
آنجلا، اینبار از پشت سایهها به آرامی گفت.
- تو دیگر از آن دنیای گذشته فاصله گرفتی. قدرتی که در درونت نهفته است، نه تنها تو را نجات خواهد داد، بلکه اینجا را به قلمرو جدید تو تبدیل خواهد کرد.
دستهای او به طور خودکار از هم باز شد. نوری غریب از انگشتانش ساطع شد، نوری که نه گرم بود و نه سرد، بلکه چیزی میان تاریکی و روشنایی. یک نیروی عظیم که در آن لحظه، هیچ توضیحی برای آن نداشت.
دستهایش به سمت موجودات دراز شد. یک لحظه، همه چیز در سکوت محض غرق شد. صدای زوزهها، همهمهها، و حتی نفسهای خود او به کلی خاموش شد. در آن لحظه، فقط صدای قلبش را میشنید که به شدت میتپید. ناگهان، همان نیروی مرموز از درونش فوران کرد و یک شوک الکتریکی عظیم در فضا پیچید. موجودات از هم پاشیدند، همانند سایههای دود که در برابر نور نابود میشدند. هر کدام از آنها یکی یکی محو میشدند، اما چیزی عجیبتر از آن در فضا باقی ماند.
در میانهی این نبرد، حقیقتی از درون او به بیرون سر کشید. چشمانش باز شدند، چشمانی که در آنها چیزی بیشتر از قدرتی انسانی موج میزد. همانطور که به دور و برش نگاه میکرد، فهمید که حالا تنها یک چیز باقی مانده است: انتخاب
آیا میتوانست بر آن قدرت تسلط پیدا کند؟ یا اینکه همانند بسیاری از دیگرانی که قبلاً در این قلعه تسلیم شده بودند، در برابر آن فریب خواهد خورد؟
- آیا واقعا میخواهی این جنگ را ادامه دهی؟ صدای آنجلا دوباره در گوشش پیچید، اما اینبار هیچ تهدیدی در آن نبود. اینبار، انگار سوالی بود که به واقعیت تبدیل شده بود.
جولیا نفس عمیقی کشید و به قلعه نگاه کرد. دیوارهایی که روزی شاهد ترس و وحشت بودند، حالا گویی تبدیل به خانهای از قدرت و سرنوشت جدید برای او شده بودند. او دیگر نمیتوانست به عقب برگردد. انتخاب او از این پس تنها یکی بود: یا قدرت را در دستانش بگیرد، یا آن قدرت او را خواهد بلعید.
لحظهای که آن موجودات بیچهره از اطراف قلعه ناپدید شدند، سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت. اما او میدانست که این پایان نبوده است. هنوز در دل شب، چیزی در دنیای دیگر در حال حرکت بود. چیزی که منتظر فرصت بود تا از تاریکی بیرون بیاید.
ناگهان، از دور صدای خشخش گامهای سنگین به گوش رسید. اینبار صدای قدمها تنها متعلق به یکی دو موجود نبود، بلکه تعدادشان بیشتر از قبل بود. آنها «دوالپا» بودند.
دوالپاها، موجوداتی نیمهانسانی با بدنهایی بلند و عضلانی که از تاریکیهای نادیدنی برخاسته بودند، در فاصلهای نهچندان دور ظاهر شدند. چشمانشان درخشان و بیرحم بودند و هر کدام از آنها با زوزههای بلند خود، در حال نزدیک شدن به قلعه بودند.
او از فاصلهای کوتاه، آنها را میدید که در میان تاریکی همچون سایههای مرگ به جلو میآیند. بدنهایشان پوشیده از پوستی سیاه و سفت، مانند زرههایی بود که به آنها قدرتی غیرانسانی میبخشید. دستهایشان بزرگ و مسلح به دندانههای تیز و خطرناک بود که هیچ چیز نمیتوانست در برابر آنها مقاومت کند.
او باید تصمیم میگرفت. آیا دوباره از آن قدرت نهفته در درونش استفاده میکرد؟ آیا میتوانست در برابر این موجودات وحشتناک بایستد؟
دوالپاها نزدیکتر شدند و او متوجه شد که در نگاهشان چیزی جز دشمنی و کینه وجود ندارد. آنها از زمانی که او قدرتش را بیدار کرده بود، به دنبال او آمده بودند، و حالا دیگر جایی برای فرار وجود نداشت.
آنجلا که در تاریکی ایستاده بود و همهچیز را نظاره میکرد، با صدای سردی گفت:
- اینها دوالپاها هستند. موجوداتی که در این قلعه بهدنبال فرمانروای جدید میگردند. اما نباید فراموش کنی که آنها برای درک قدرتهای تو بهوجود آمدهاند.
جولیا به خود آمد. در دل تاریکی، احساس میکرد که چیزی در درونش به طور غریزی به سمت آنها کشیده میشود. اگر میخواست این جنگ را پیروز شود، باید انتخاب میکرد که آیا از آن قدرتها بهطور کامل استفاده کند یا در برابر آنها مقاومت کند.
همینطور که به دوالپاها نزدیکتر میشد، چیزی در درونش فوران کرد. یک شعله سرخ و مرموز که از دستانش به بیرون میریخت. این شعلهها همان نیروی نهفته در او بودند، نیرویی که به او قدرت کنترل دوالپاها را میداد.
- باید بایستی. باید قدرتت را بپذیری.
صدای آنجلا در گوشش پیچید، گویی همانند فرمانی بود که نباید نادیده گرفته میشد.
دوالپاها به سرعت به او رسیدند. اما او دیگر آن کسی نبود که از وحشت به عقب بگریزد. نیروی درونیاش به او این توانایی را میداد که در برابر آنها بایستد. دستهایش به شدت درخشیدند و شعلههای سرخ و سیاه به هوا بلند شدند. او به آنها حمله کرد، و در لحظهای که در برابر دوالپاها ایستاده بود، فهمید که دیگر تنها نیست.
چیزی که در درونش بیدار شده بود، چیزی فراتر از یک قدرت انسانی بود. او حالا خود را آماده برای نبردی میدید که به همان اندازه خطرناک بود که سرنوشتش.
زمان از حرکت ایستاده بود، گویی همهچیز در آن لحظه متوقف شد. او در میان خرابههای قلعه ایستاده بود و تنها صدای نفسهایش در هوا پیچید. دوالپاها نابود شده بودند، اما در این سکوت، چیزی دیگر در دل شب در حال جنبش بود. احساسی عمیق در درونش فوران میکرد، احساسی که نمیتوانست آن را نادیده بگیرد.
نگاه او به آنجلا دوخته شد که هنوز در گوشهای ایستاده بود. هیچ چیزی در چشمانش تغییر نکرده بود، تنها یک نگاه سرد و بیتفاوت. هیچکدام از اتفاقاتی که در این قلعه رخ داده بود، به نظر نمیرسید که او را تحت تأثیر قرار دهد.
- فکر میکنی این پایان کار است؟
صدای آنجلا همچنان در گوشش طنین میاندازد.
جولیا پاسخ نداد. هنوز به درک تمام آنچه که در دل این قلعه گذشته بود، نرسیده بود. هنوز آن رازهایی که در تاریکی پنهان بودند، در انتظار پاسخ خود بودند.
اما در همین لحظه، احساس کرد که چیزی در درونش میسوزد. انگار که شعلهای از درونش بیرون میزند. درد شدیدی در قلبش به وجود آمد و در آن لحظه، یک صدای دیگر در ذهنش پیچید.
- این قدرت نمیتواند کنترل شود. اگر آن را رها کنی، خودت را از دست خواهی داد.
صدای مردانهای که به تازگی از تاریکی به گوش رسیده بود، او را به خود آورد. چشمانش به سمت صدا برگشت. مردی که در سایهها ایستاده بود، در آستانه دروازهی قلعه قرار داشت. از چهرهاش چیزی بیشتر از یک موجود انسانی به نظر میرسید. در نگاهش چیزی غیر انسانی و پر از راز وجود داشت.صدای او به شدت لرزان بود.
- تو که هستی؟
مرد گام بلندی برداشت. قدمهایش آرام و محکم بود، اما چیزی در آن حرکتها وجود داشت که از عادی بودن فاصله داشت.
- من همان کسی هستم که تو به دنبالش بودی. همان کسی که تو را در این مسیر قرار داد.
او از حرکات مرد به خوبی میفهمید که در برابر چیزی بیشتر از یک انسان ایستاده است. چیزی از جنس شیطان، از جنس تاریکی که در دل تاریخ به فراموشی سپرده شده بود.
مرد به آرامی نزدیکتر شد و در همان حال که دستهایش به سوی او دراز میشد، ادامه داد:
- قدرتی که در درون توست، یک انتخاب است. انتخابی که نباید از آن ترسید.
جولیا نمیتوانست این را درک کند. چرا باید این قدرت را قبول میکرد؟ چرا باید از آن بهره میبرد، وقتی میدانست که در هر لحظه ممکن است کنترلش را از دست بدهد؟ اما قبل از اینکه فرصتی برای پرسیدن دیگر سوالات پیدا کند، مرد دوباره گفت:
- این قدرت تنها به تو داده نشده. تو و آنجلا به هم مرتبطاید. مثل دو نیمه از یک موجود کامل.
یک شوک عمیق در او رخ داد. چطور ممکن بود؟ او همیشه تصور میکرد که تنها کسی است که در این مسیر قرار گرفته. تنها کسی که باید تصمیم میگرفت. اما حالا، حقیقتی تازه و وحشتناک در حال آشکار شدن بود. قدرتی که او در درونش حس میکرد، نه تنها متعلق به خودش بود. بلکه چیزی فراتر از او، چیزی که بهطور ناخواسته با آنجلا گره خورده بود.
آنجلا که تا آن لحظه سکوت کرده بود، حالا با صدای سردش گفت:
- بله، او بخشی از توست. نه تنها در این دنیا، بلکه در دنیای دیگر هم به هم پیوستهاید.
چشمان جولیا از وحشت باز شد. این چه معنایی داشت؟ چرا هیچکدام از اینها را قبل از این نمیدانست؟ چرا هیچکدام از نشانهها به او هشدار نداده بود؟
مرد که همچنان در برابر او ایستاده بود، لبخندی مرموز زد و گفت:
- تو حالا باید انتخاب کنی. یا این قدرت را در دست بگیری و همراه آنجلا بر دنیا حکمرانی کنی، یا به همهچیز پایان دهی.
در دل شب، تصمیم نهایی در مقابل او قرار گرفت. قدرتی بیپایان یا نابودی؟ هیچچیز واضح نبود، تنها سرنوشتی تاریک که در دستهای او بود.
هوای شب سنگین و بیرحم بود. در میان خرابههای قلعه، همهچیز در سکوتی عمیق غرق شده بود. جولیا تنها ایستاده بود، در وسط آن ویرانی، در حالی که نفسهایش آرام و پیوسته میآمدند و میرفتند. هنوز نمیتوانست تمام اتفاقات پیشرو را هضم کند. جنگهای بیپایانی که پشت سر گذاشته بود، حالا همه به یک نقطهی مبهم و پیچیده رسیده بودند.
دوالپاها از میان تاریکی به او حمله کرده بودند، اما او توانسته بود آنها را شکست دهد. قدرتی که در درونش بود، از آن زمان به بعد، در هر سلولش احساس میشد. اما در درون این قدرت، چیزی بود که او هرگز تصورش را نمیکرد. این قدرت، چیزی بیشتر از یک نیروی فیزیکی بود. او به وضوح احساس میکرد که در دنیای دیگری، در زمانی متفاوت، باید نقشی مهمتر ایفا کند.
نفس عمیقی کشید و به آرامی به زمین نگاه کرد. انگار هیچچیز در اطرافش دیگر معنا نداشت. آن جهنم کوچک درون قلعه، جایی که دوالپاها و موجودات دیگر با هم درگیر شده بودند، حالا در سکوت فرو رفته بود. اما او همچنان نمیتوانست احساس آرامش کند. آن چیزهایی که در درونش بودند، آن قدرتها و تمایلات غیرقابل توصیف، به او اجازه نمیدادند به راحتی نفس بکشد.
او میدانست که باید تصمیمی بگیرد. تصمیمی که سرنوشت او و شاید سرنوشت این دنیا را تغییر خواهد داد. اما در همان لحظه، چیزی دیگر در ذهنش آمد. آیا واقعاً خواسته بود که در این مسیر قرار بگیرد؟ آیا این قدرتهایی که به او داده شده بود، واقعاً او را کاملتر میکردند؟ یا آنها چیزی بودند که میتوانست به راحتی همهچیز را از هم بپاشد؟
دستی به صورتش کشید. احساس سردی و بیحسی در بدنش به سرعت گسترش مییافت. انگار که چیزی در درونش در حال تغییر بود، چیزی که نمیتوانست آن را کنترل کند. او همیشه در زندگیاش به دنبالهرو بودن عادت کرده بود. در دنیایی که به نظر میرسید هیچچیز واقعی نیست، او همچنان سعی میکرد به جلو حرکت کند.
اما اینبار، او در دل تاریکی قرار گرفته بود. و این تاریکی، او را به چالش میکشید. نه تنها قدرتی که در درونش داشت، بلکه احساساتش هم دچار آشوب شده بودند. او احساس میکرد که گم شده است، گم در دنیایی که هیچچیز آنطور که به نظر میرسد، نیست.
آنجلا در فاصلهای دور ایستاده بود و همچنان به او مینگریست. نگاهش نه تهاجمی بود و نه دوستانه. تنها یک نگاه سرد و بیرحم که او را به خود آورد. اما در دل این نگاه، چیزی وجود داشت که او هنوز نمیتوانست آن را درک کند. آیا این نگاه به معنای هشدار بود یا چیزی فراتر از آن؟
در این لحظه، او بیشتر از همیشه احساس میکرد که درگیر یک بازی است که هیچوقت قرار نبوده برندهاش باشد. بازیای که قدرت در آن حرف اول را میزد، اما در نهایت تنها آن چیزی که باقی میماند، درد و حسرت بود.
یک لحظه، احساس کرد که چیزی در درونش تکان میخورد، چیزی که مدتها در عمق وجودش پنهان مانده بود. این چیزی نبود که از آن فرار کند. بلکه باید آن را در آغوش میکشید.
صدای خود را در ذهنش شنید. صدایی که انگار از درونش میآمد.
_ تو باید خودت باشی.
جولیا نفس عمیقی کشید. باید تصمیم میگرفت. یا ادامه میداد، یا برای همیشه از این مسیر بیرون میآمد. اما چیزی در درونش به او گفت که هرگز از این مسیر نمیتوانست خارج شود. حالا باید تصمیم میگرفت که چگونه با این قدرتها کنار بیاید. چطور میتوانست از آنها استفاده کند بدون آنکه خود را از دست بدهد. به آرامی دستش را به پیشانیاش برد. احساس سرما تمام بدنش را فرا گرفت، اما در همان لحظه، یک گرمای ناگهانی در قلبش شکل گرفت. قدرتی که به نظر میرسید از آن برای همیشه ترسیده بود، حالا به نظر میآمد که بخشی از او شده است.
-من باید این را بپذیرم.
خودش را زیر لب گفت. شاید این تنها راهی بود که میتوانست پیش بگیرد. اما در دلش هنوز شک و تردید باقی مانده بود.
نگاه خود را به اطراف انداخت. قلعه در سکوت به سر میبرد، اما در دل او، جنگی در حال آغاز شدن بود. جنگی که نه با دوالپاها و موجودات دیگر، بلکه با خود او بود. جنگی که او باید در آن پیروز میشد.
چشمهایش به تاریکی شب خیره شده بود. سکوتی که در اطرافش حکمفرما شده بود، بیشتر از هر صدای دیگری آزاردهنده به نظر میرسید. هنوز همان سوالات بیپاسخ در ذهنش میچرخیدند؛ چرا او باید اینطور به قدرتهای ناشناخته پیوند میخورد؟ آیا این یک نفرین بود؟ یا فرصتی که هیچوقت نمیتوانست از دست بدهد؟
به سمت آنجلا که همچنان از دور به او نگاه میکرد، گام برداشت. برای اولین بار احساس میکرد که آنجلا چیزی بیش از یک دشمن است، شاید همپیمانی که در دل این شب تیره به همراه او راهی دشوار را طی خواهد کرد. اما چه چیزی در دل آن نگاه سرد پنهان بود؟ آیا اعتماد به آنجا ممکن بود؟
وقتی به نزدیکی او رسید، آنجلا به آرامی سرش را بلند کرد. هیچ کلمهای میان آنها رد و بدل نشد، اما در چشمهایش چیزی تغییر کرد. شاید یک حس مشترک در دل هر دوی آنها وجود داشت، چیزی که باید به آن اعتراف میکردند.
- چرا من؟
این تنها سوالی بود که جولیا توانست در نهایت از دهانش بیرون بیاورد.
آنجلا کمی از او فاصله گرفت و به دیوار قلعه تکیه زد. یک لحظه سکوت کامل برقرار شد، و سپس آنجلا با صدای آرام و سردش پاسخ داد:
- همهچیز به گذشتهات برمیگردد. قدرتی که درون توست، همیشه در تبارت بوده است.
چهره جولیا همچنان بیتفاوت بود، اما چیزی در لحنش بود که او را به فکر واداشت. آیا ممکن بود که این قدرتها از نسلهای قبل به او رسیده باشد؟ و آیا او باید آنها را بپذیرد یا از آنها بگریزد؟ جولیا پرسید:
- چه چیزی در گذشته من وجود دارد که من از آن بیخبرم؟
آنجلا سرش را تکان داد و با چشمان سردش به او نگاه کرد.
- چیزی که باید از آن آگاه شوی.
این جملهها بیشتر از هر چیزی او را به خود مشغول کرد. پس چیزی در گذشتهاش بود که هنوز نمیدانست؟ یا شاید باید جستجویی در آن گذشته آغاز میکرد؟ آیا حقیقتی وحشتناک پنهان در آن وجود داشت؟
شاید درست بود که قدرتی در درونش نهفته است، اما آیا این قدرت باید به بهای از دست دادن همهچیز بهدست میآمد؟ آیا او باید از این مسیر باز میگشت و به زندگی قبلی خود ادامه میداد؟
ناگهان صدای مردی از پشت سرش به گوش رسید. چرخید. همان مردی که قبلاً در آنجا ایستاده بود، همان کسی که به او گفته بود که قدرتهایش چیزی بیشتر از آن چیزی هستند که به نظر میآید.
- تو اکنون بخشی از چیزی هستی که باید به آن بپیوندی.
صدای مرد محکم و نافذ بود، اما در آن چیزی سرد و بیرحم وجود داشت. او قدمی به عقب برداشت، اما هنوز چیزی در دلش او را به سمت آن مرد میکشاند.
-چرا باید به اینجا بیایم؟ چرا باید این قدرت را بپذیرم؟
مرد کمی نزدیکتر شد و با لحنی جدی گفت:
- چون نمیتوانی از آن فرار کنی. این قدرت در خونت جریان دارد. تو تنها گزینهای هستی که میتواند آنچه را که باید اتفاق بیافتد، به واقعیت تبدیل کند.
این جملهها مانند وزش بادی سرد به گوش او رسیدند. آیا این حقیقت داشت؟ آیا همهچیز از همان ابتدا برای او طراحی شده بود؟
آنجلا به آرامی از کنار او گذشت و به مرد نزدیک شد.
- او باید انتخاب کند. این انتخاب تنها مال اوست. هرچند سرنوشت برای او رقم خورده است، اما تنها اوست که میتواند مسیرش را تعیین کند.
چشمان مرد به آنجلا دوخته شد، اما سکوتی در فضا سنگینی کرد. گویی هیچکدام نمیخواستند حقیقت را به او بگویند، اما هر لحظه که میگذشت، چیزی بیشتر از یک بازی در این دنیای پر از تاریکی در حال رخ دادن بود.
آنجلا از نگاه مرد فاصله گرفت و به سمت دروازهی قلعه قدم برداشت.
- ما تنها شاهدان این ماجرا هستیم. این جمله برای جولیا مانند یک پازل ناقص بود. او به آرامی به سمت دروازه قدم برداشت و در همان لحظه احساس کرد که دنیا به یک نقطهی عطف رسیده است. در دل او پرسشهای بیشماری همچنان باقی مانده بود، اما زمان برای پاسخ دادن به آنها تمام شده بود. او باید تصمیم میگرفت، تصمیمی که میتوانست همهچیز را تغییر دهد.