نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: دالان تاریک
نام نویسنده: فاطمه فرهمندنیا
ژانر: معمایی، ترسناک،عاشقانه، دلهرهآور(هیجانی) خلاصه:
رایان، دختری عادی، که با حقیقتی هولناک مواجه میشود: او دختر شیطان است. کتابی مرموز و اوراد ممنوعه او را به دنیایی از تاریکی، قدرت و انتخابهای سرنوشتساز میکشاند. اما در میان این آشوب، عشقی ممنوعه همه چیز را پیچیدهتر میکند. مقدمه:
گاهی حقیقت در تاریکی پنهان است. رایان با هویتی که از آن فرار میکند و قدرتی که میتواند همه چیز را دگرگون کند، روبهروست. آیا میتواند در میان عشق و تاریکی، راهی برای نجات پیدا کند؟
شب سرد و بیرحم بود. صدای باد در میان درختان خشک، همچون زمزمهای مرموز در گوش رایان طنینانداز میشد. او کنار آتش کمسوی اردوگاه نشسته بود و به حرکات آرام آنجلا خیره شده بود. نگاهش مثل همیشه خونسرد بود، اما چیزی در رفتار او رایان را آزار میداد. رایان بیمقدمه پرسید. صدایش آرام بود، اما کنجکاوی در چشمانش برق میزد.
_ چرا هیچوقت درباره گذشتهات حرف نمیزنی؟
آنجلا لحظهای مکث کرد، انگار که سوال رایان او را غافلگیر کرده بود. سپس به آرامی لبخندی زد.
_ چون گذشتهام چیزی نیست که بخواهم به آن برگردم.
رایان مصرانه ادامه داد.
_ اما هرکسی گذشتهای دارد. چیزی که او را به اینجا رسانده. تو چرا همیشه از آن فرار میکنی؟
آنجلا برای لحظهای نگاهش را از رایان دزدید. صدای آتش، تنها چیزی بود که سکوت بینشان را پر میکرد.
_ برخی چیزها بهتر است ناگفته بمانند.
رایان اخمی کرد. چیزی در لحن آنجلا بود که او را متقاعد نمیکرد. هرچند همیشه به آنجلا اعتماد داشت، اما این بار حس میکرد چیزی پنهان است. چیزی که نمیخواست آن را به زبان بیاورد. صدای رایان محکمتر شد.
_ این بار نمیتوانی از جواب دادن طفره بروی، آنجلامن باید بدانم.
آنجلا برای چند ثانیه سکوت کرد. سپس به آرامی نفس عمیقی کشید و نگاهی به رایان انداخت. _ اگر حقیقت را بدانی، ممکن است دیگر هیچچیز مثل قبل نباشد.
رایان یک لحظه مکث کرد، اما سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
_ بگذار من تصمیم بگیرم.
آنجلا به آتش خیره شد، گویی در دل شعلهها چیزی را میدید که رایان نمیتوانست. سپس آرام گفت:
_ به وقتش خواهی فهمید، اما نه حالا.
این جمله مانند پتکی بر ذهن رایان فرود آمد. حس کرد چیزی بزرگتر از آنچه تصور میکرد، در انتظار اوست. چرا آنجلا اینگونه مرموز بود؟ چرا احساس میکرد در میان این تاریکیها، حتی نزدیکترین فرد به او هم نقابی به چهره دارد؟
آن شب، رایان برای اولین بار نتوانست خواب آرامی داشته باشد. صدای زمزمههای باد در گوشش، همچون نشانههایی از یک راز بزرگ بود که در دل تاریکی نهفته بود. رازی که ممکن بود تمام دنیایش را زیر و رو کند.
شب سردی بود. رایان در میان شعلههای آتش، کتابی کهنه و عجیب را ورق میزد. کلماتی که بر صفحهها حک شده بودند، مثل مارهایی سمی در ذهنش خزیدند. این کتاب، همان چیزی بود که آنجلا با احتیاط و تاکید به او سپرده بود؛ کتابی که اوراد خاصی را در خود جای داده بود، اورادی که گفته میشد قدرت احضار دختر شیطان را دارند.
رایان کتاب را بست و نگاهی جدی به چهره مرموز آنجلا انداخت. صدایش لرزان، اما پنهان در پس پردهای از خشم بود:
_ این دقیقاً چیست، آنجلا؟ چرا من؟ چرا تو این را به من سپردی؟
آنجلا که پشت به شعلههای آتش ایستاده بود، لبخندی بیاحساس زد. نور زرد و نارنجی شعلهها، سایهای عجیب بر چهرهاش انداخته بودند که او را بیشتر از همیشه دور از دسترس جلوه میداد.
_ این چیزی است که تو را تغییر خواهد داد... اگر جرأت داشته باشی.
رایان اخم کرد و انگشتانش را با کلافگی میان موهایش کشید. کتاب سنگینی عجیبی داشت؛ نه فقط بهخاطر وزنش، بلکه بهخاطر چیزی که انگار درون آن پنهان بود.
_ من نمیخواهم کسی را احضار کنم، آنجلا. من فقط میخواهم حقیقت را بدانم. این کتاب چه ربطی به من دارد؟
آنجلا آهی کشید و کنار رایان نشست. صدایش آرام و زمزمهوار بود، اما هر کلمهای مثل خنجری به قلب رایان مینشست.
_ این کتاب، کلید فهمیدن حقیقت است. حقیقتی که از آن فرار میکنی. تو تنها کسی هستی که میتوانی آن را باز کنی. این کتاب منتظر تو بوده است، رایان.
رایان با عصبانیت گفت:
_ بس کن، آنجلا! از این حرفهای رمزآلود خسته شدهام. اگر چیزی میدانی، به من بگو! چرا من؟ چرا این کتاب باید به من سپرده شود؟
آنجلا سکوت کرد. نگاهش به شعلههای آتش دوخته شد، گویی در آنجا چیزی را میدید که رایان قادر به دیدنش نبود. سپس به آرامی گفت:
_ زیرا خون تو، رایان، چیزی در خود دارد که این کتاب را بیدار میکند. تو دختر شیطان هستی، حتی اگر خودت باور نکنی. و این کتاب... تنها راهی است که میتوانی ماهیت واقعیات را بشناسی.
قلب رایان به شدت کوبید.
_دختر شیطان؟ تو چه مزخرفی میگویی؟ من... من یک انسان عادیام.
آنجلا به سمت او برگشت، چشمانش عمیقتر و تاریکتر از همیشه به نظر میرسیدند.
_ هیچکس عادی نیست، رایان. همه ما چیزی درون خود داریم که یا ما را میسازد، یا نابود میکند. و تو، اگر بخواهی، میتوانی از این کتاب استفاده کنی تا بفهمی واقعاً چه کسی هستی.
رایان به کتاب خیره شد. انگشتانش ناخودآگاه جلد چرمی آن را لمس کردند. چیزی درون او میجوشید؛ ترکیبی از ترس، کنجکاوی، و نوعی کشش غیرقابلتوضیح. اما هنوز شک و تردیدش از میان نرفته بود.
_ اگر این کتاب را باز کنم، دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد، درست است؟
آنجلا سری تکان داد.
_ در تاریکی راهی برای بازگشت نیست، اما گاهی تنها در تاریکی است که میتوانی خودت را پیدا کنی.
رایان نفس عمیقی کشید. انگشتانش به آرامی کتاب را باز کردند. صفحات کتاب زیر نور آتش درخشیدند، و اولین کلمات، همچون شعلههایی از حقیقت، جلوی چشمانش ظاهر شدند.
رایان با دستان لرزان کتاب را باز کرد. هوای اطراف سنگینتر شده بود، و انگار سایهها زنده بودند. هر کلمهای که بر صفحات کتاب نمایان میشد، مانند نجواهایی نامفهوم در ذهنش تکرار میشد. شعلههای آتش مقابلش یکلحظه لرزیدند و سپس زبانه کشیدند، گویی چیزی را از وجود رایان بلعیده بودند.
ناگهان، صدایی از درون کتاب برخاست؛ صدایی عمیق و بم که انگار از اعماق زمین میآمد.
_ تو آمادهای؟
رایان از جا پرید و با وحشت به اطراف نگاه کرد. صدای آنجلا او را به خود آورد:
_ نترس! این تنها آغاز است. کتاب تو را آزمایش میکند.
_ آزمایش؟
رایان با صدایی لرزان پرسید.
_ چه آزمایشی؟
آنجلا آرام جلو آمد و دستش را بر شانه رایان گذاشت. گرمای عجیبی از تماس او احساس کرد، گرمایی که برخلاف سرمای اطراف، مانند اخطاری درونش طنین انداخت.
_ این کتاب فقط به کسی پاسخ میدهد که لیاقت آن را داشته باشد. اگر واقعاً میخواهی حقیقت را بدانی، باید از تاریکی عبور کنی.
رایان نگاهش را دوباره به کتاب دوخت. کلمات بر صفحهها شروع به تغییر کردند، به اشکالی غیرقابلدرک و پیچیده تبدیل شدند. صدای وزوزی در گوشهایش بلند شد، و ناگهان تصویری از درون کتاب به بیرون جهید؛ تصویر خودش، اما با چشمانی سیاه و بیروح.
رایان فریاد زد و کتاب را به زمین انداخت.
_ این... من نیستم!
آنجلا خم شد، کتاب را برداشت و به آرامی به رایان خیره شد.
_ این تو هستی، اگر تسلیم تاریکی شوی. اما هنوز راه برای بازگشت داری، رایان. فقط باید انتخاب کنی.
ناگهان، صدای قدمهایی سنگین از دوردست به گوش رسید. رایان برگشت، اما چیزی جز تاریکی ندید. قلبش به شدت میکوبید.
**"این صدا چیست؟ کسی اینجاست؟
آنجلا آرام گفت:
_ آنها همیشه میآیند. محافظان کتاب. آنها تو را آزمایش خواهند کرد. اگر بترسی یا شکست بخوری، هرگز زنده از اینجا خارج نمیشوی.
صدای قدمها نزدیکتر شد و از دل تاریکی، سایههایی بلند و کشیده بیرون آمدند. موجوداتی با چشمان سرخ و دستانی مانند چنگک. رایان به سختی نفس میکشید و نمیتوانست حرکت کند.
یکی از موجودات جلوتر آمد و صدای خشدارش فضای سرد اطراف را لرزاند:
_ آیا تو لیاقت داری؟ آیا میتوانی از تاریکی عبور کنی و رازها را آشکار کنی؟
رایان به آنجلا نگاه کرد، اما او ساکت و بیحرکت ایستاده بود. رایان با صدایی لرزان پاسخ داد.
_ من... من نمیدانم!
موجود به او نزدیکتر شد، چنگالهای بلندش را به سمت او دراز کرد. رایان ناگهان احساس کرد که تمام وجودش یخ زده است. اما پیش از آنکه بتواند کاری کند، آنجلا به آرامی گفت:
_ رایان، تصمیم بگیر. یا کتاب را بپذیر و آنها را شکست بده... یا به تاریکی بپیوند.
شعلههای آتش ناگهان فروکش کردند و همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفت. رایان تنها صدای نفسهای خودش و زمزمههای موجودات را میشنید. آیا باید با این موجودات روبهرو میشد یا تسلیم میشد؟ انتخاب با او بود...
آتش دیگر زبانه نمیکشید، اما سایههای نرم و کمنور آن هنوز بر چهره رایان و آنجلا بازی میکرد. رایان، که هنوز از تجربهی پیشین لرزان بود، به چشمان سرد و نافذ آنجلا خیره شد. سکوت میانشان سنگین بود، اما چیزی میان آنها تغییر کرده بود؛ چیزی که رایان نمیتوانست بهدرستی توصیف کند.
_ آنجلا... . رایان بالاخره سکوت را شکست. صدایش آرام اما پر از سردرگمی بود.
_ تو چرا اینقدر برای من اهمیت میدهی؟ چرا این همه کمکم میکنی؟
آنجلا لبخندی نصفه و نیمه زد؛ لبخندی که در آن مرموزی همیشگیاش موج میزد.
_چون تو انتخاب شدهای، رایان. تو تنها کسی هستی که میتواند این بار سنگین را تحمل کند.
رایان با اخمی ناامید سرش را تکان داد.
_ نه، این جواب من نیست. این کتاب، این تاریکی... همهی اینها فقط من را بیشتر سردرگم میکند. اما تو... تو همیشه مطمئن به نظر میرسی. انگار همهچیز را میدانی.
آنجلا برای لحظهای سکوت کرد، انگار که کلمات رایان او را درگیر چیزی عمیقتر کرده بود. نگاهش به دوردست دوخته شد، گویی گذشتهای دور را میدید. صدایش، وقتی بالاخره پاسخ داد، نرمتر و آرامتر از همیشه بود.
_ من هم همیشه مطمئن نبودم، رایان. اما بعضی چیزها آدم را وادار میکنند قویتر از چیزی که هست وانمود کند.
رایان به او نزدیکتر شد. حالا دیگر فاصلهی میانشان چیزی جز چند سانتیمتر نبود.
_ و این چیزها چیست؟ چرا تو اینقدر... مرموزی؟
آنجلا چشمانش را بست، انگار که نمیخواست حقیقتی را که مدتها پنهان کرده بود، فاش کند. اما نگاه رایان، صادق و پر از کنجکاوی، زرهی او را میشکست. آنجلا نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
_ بعضی رازها سنگینتر از آن هستند که بتوان با دیگران به اشتراک گذاشت. اما شاید روزی حقیقت را بدانی... .
رایان که حالا بیشتر از قبل گیج شده بود، دستانش را به آرامی روی شانهی آنجلا گذاشت. احساس گرمای دستانش، چیزی در قلب آنجلا تکان داد؛ احساسی که او مدتها تلاش کرده بود سرکوب کند.
_ هر چیزی که باشد، آنجلا... من میخواهم کنارت باشم. اگر این یک مبارزه است، ما با هم میجنگیم. من به تو اعتماد دارم.
چشمان آنجلا برای لحظهای برق زدند، اما این برق چیزی بیشتر از یک احساس ساده بود. او قدمی به عقب برداشت و لبخندش رنگ غم به خود گرفت.
_ رایان، تو چیزی نمیدانی. اگر حقیقت من را بدانی... شاید دیگر هرگز این را نگویی.
رایان با تعجب و کمی ناراحتی پرسید:
_ چرا این را میگویی؟ چه چیزی میتواند آنقدر بد باشد؟
آنجلا سرش را پایین انداخت و چشمانش را از او دزدید.
_ زیادی به من نزدیک نشو، رایان. من چیزی نیستم که فکر میکنی.
رایان با جدیت بیشتری گفت:
_ من اهمیتی نمیدهم چه چیزی هستی، آنجلا. تو به من کمک کردهای، در بدترین لحظات کنارم بودهای. اگر کسی اینجا حق دارد دربارهی رازها قضاوت کند، من نیستم.
آنجلا لبخندی تلخ زد و زیر لب زمزمه کرد:
_شاید روزی که حقیقت را بدانی، دیگر اینطور فکر نکنی.
آن شب میانشان حرفهای بیشتری رد و بدل نشد. اما رایان حس میکرد که چیزی درون آنجلا شکسته است؛ چیزی که نزدیک به آشکار شدن است.
صدای فریادها و زوزههای ترسناک فضای اطراف را پر کرده بود. شعلههای آتش از هر سو زبانه میکشیدند و زمین زیر پای رایان میلرزید. تاریکی مانند موجی عظیم به سمت آنها پیش میآمد، و موجودات سایهمانند با چشمان سرخ از دل آن بیرون میخزیدند.
رایان شمشیری که آنجلا به او داده بود را محکم در دست گرفت. قلبش به تندی میزد، اما نگاهش مصمم بود.
_ ما نمیتوانیم از اینجا فرار کنیم، آنجلا. آنها همهچیز را نابود میکنند.
آنجلا که روبهروی رایان ایستاده بود، نگاهش را به افق دوخت؛ به موج تاریکی که هر لحظه نزدیکتر میشد. صدایش آرام اما پر از اطمینان بود:
_ فرار نمیکنیم. ما میجنگیم.
رایان لبخند کمرنگی زد.
_ این جمله را از تو باور دارم. ولی ما چطور میخواهیم این همه موجود را شکست بدهیم؟
آنجلا شمشیرش را بلند کرد. نور خیرهکنندهای از تیغهی آن ساطع شد که برای لحظهای تاریکی را کنار زد. او به رایان نگاهی انداخت و گفت:
_تو فقط باید قوی باشی و اعتماد کنی. اگر کنار هم باشیم، هیچ چیزی نمیتواند ما را شکست دهد.
قبل از اینکه رایان چیزی بگوید، موجودات تاریکی به سمتشان هجوم آوردند. فریادهای ترسناکشان فضای اطراف را پر کرد. رایان و آنجلا در کنار هم میجنگیدند، شمشیرهایشان با هر ضربه موجی از نور را در تاریکی رها میکرد. اما تعداد دشمنان بیشتر و بیشتر میشد.
ناگهان، یکی از موجودات بزرگتر و ترسناکتر به رایان نزدیک شد. او برای لحظهای تردید کرد، اما قبل از اینکه موجود ضربه بزند، آنجلا خودش را مقابل رایان انداخت. تیغهی تیز موجود در سینهی آنجلا فرو رفت.
_ آنجلا! رایان با فریادی از سر وحشت او را گرفت. چشمانش پر از اشک بود.
_ چرا این کار را کردی؟ چرا؟!
آنجلا، در حالی که خون از گوشه لبش جاری بود، لبخندی ضعیف زد و با صدایی لرزان گفت:
_چون تو مهمی، رایان. تو باید زنده بمانی. تو کسی هستی که میتواند این دنیا را تغییر دهد... .
رایان با ناامیدی به اطراف نگاه کرد. نور در چشمانش شعلهور شد و گویی قدرتی ناشناخته از درونش برخاست. با تمام وجود فریاد زد و موجی از انرژی از او آزاد شد که تمام موجودات اطراف را در هم کوبید.
وقتی دوباره سکوت برقرار شد، رایان کنار آنجلا نشست و با دستهای لرزان سعی کرد جلوی خونریزیاش را بگیرد.
_ تو نمیتونی بری، آنجلا. من اجازه نمیدم!
اما چیزی عجیب اتفاق افتاد. زخم آنجلا، که باید مرگبار میبود، به آرامی شروع به بسته شدن کرد. چشمانش، که برای لحظهای بسته شده بود، باز شد و نگاه نافذ و مرموزش دوباره جان گرفت.
_ من نمیمیرم، رایان. هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داریم... .
رایان با حیرت گفت:
_ چطور ممکنه؟ این... این غیرممکنه!
آنجلا دستش را روی دست رایان گذاشت و به آرامی گفت:
_ چیزهایی هست که هنوز نمیدانی. اما وقتش نزدیک است، رایان. وقتش که حقیقت را بدانی.
رایان با نگاهش در چشمان آنجلا غرق شد. برای اولین بار، او حس کرد که رازهای آنجلا، بیش از هر چیزی که تصور میکرد، پیچیده و خطرناک هستند.
شب فرا رسیده بود و رایان کنار آتش کوچک نشسته بود. زخمهای سطحی روی دستانش هنوز تیر میکشیدند، اما درد واقعی در قلبش بود. نگاهش به آنجلا بود که کمی دورتر، در سکوت به آسمان خیره شده بود. او که به تازگی از مرگی حتمی نجات پیدا کرده بود، آرامتر از چیزی به نظر میرسید که رایان انتظار داشت.
رایان سکوت را شکست:
_آنجلا، تو چه کسی هستی؟ صدایش ملایم بود اما در عین حال پر از کنجکاوی و ناامیدی.
_ آن قدرتی که دیدم... تو نباید زنده میماندی. هیچکس نمیتوانست آن را تحمل کند، اما تو... .
آنجلا چشمانش را به آرامی از آسمان گرفت و به رایان نگاه کرد. نور آتش روی چهرهاش سایهای عجیب انداخته بود.
_ من همواره منتظر این لحظه بودم که تو از من بپرسی، رایان. اما مطمئن نیستم که آماده باشی جوابش را بشنوی.
رایان ابروهایش را درهم کشید.
_ دیگر از چیزی نمیترسم. آنچه امشب دیدم... بیشتر از هر چیزی که در زندگیام تصور میکردم، عجیب بود. پس به من بگو. حقیقت را میخواهم.
آنجلا لبخندی تلخ زد.
_حقیقت همیشه ساده نیست. وقتی آن را بدانی، ممکن است همه چیز را تغییر دهد. حتی شاید باعث شود به من اعتماد نکنی.
رایان جلوتر آمد و نگاهش را عمیقتر در چشمان آنجلا فرو برد.
_ من نمیتوانم به کسی اعتماد نکنم که جانش را برای من به خطر انداخته. آنجلا، لطفاً. حقیقت را به من بگو.
آنجلا برای لحظهای سکوت کرد، انگار که در ذهنش به دنبال کلمات مناسب میگشت. سپس، با صدایی آرام گفت:
_ من چیزی نیستم که تو فکر میکنی، رایان. من کسی نیستم که عادی باشد. چیزی در درون من وجود دارد که سالها پنهانش کردهام. قدرتی که مرا از مرگ نجات داد... از آنِ خودم نیست. این قدرت... از جایی تاریکتر میآید.
رایان گیج شده بود.
_ منظورت چیست؟ آن قدرت از کجا آمده؟
آنجلا دستش را روی سینهاش گذاشت، جایی که هنوز جای زخمی محو شده بود.
_ این قدرت بخشی از وجود من است. اما آن بخشی که من هیچوقت نمیخواستم آشکار شود. بخشی که از تبار من به من رسیده است.
رایان که حالا نفسش را حبس کرده بود، به آرامی پرسید:
_ تبارت؟ تو از چه کسی یا چه چیزی هستی، آنجلا؟
آنجلا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. سپس، با لحنی که هر کلمهاش سنگینتر از قبل بود، گفت:
_ ممن فقط یک انسان نیستم، رایان. من از تبار شیطانم.
سکوتی عمیق میانشان افتاد. صدای زوزه باد میان درختان تنهای جنگل بلند شد، و رایان حس کرد که دنیا برای لحظهای از حرکت ایستاده است.
_شیطان؟
رایان این کلمه را با ناباوری تکرار کرد.
_این... این نمیتواند حقیقت داشته باشد.
آنجلا نگاهش را به او دوخت. در آن نگاه، حقیقتی تلخ و شکستناپذیر موج میزد.
_ حقیقت همیشه تلخ است، رایان. اما این چیزی است که من هستم. چیزی که همیشه بودهام. و چیزی که به همین دلیل از تو دوری میکردم. چون نمیخواستم این راز، تو را هم درگیر کند.
رایان، که حالا بیشتر از همیشه احساس گیجی و غم میکرد، فقط توانست بگوید:
_ چرا حالا این را به من میگویی؟
آنجلا لبخندی محزون زد.
_ چون میدانم از این به بعد، هیچ راه فراری از این حقیقت وجود ندارد. تو در این مبارزه تنها نیستی، رایان. اما باید بدانی که من چه کسی هستم. و چه خطراتی در انتظارت است.
رایان به آرامی سرش را تکان داد. صدایش آرام اما قاطع بود.
_مهم نیست چه هستی، آنجلا. من به تو اعتماد دارم. این تغییر نمیکند.
آنجلا برای لحظهای به او خیره ماند، سپس لبخندی نرم و واقعی بر لبانش نشست.
_تو شجاعتر از آن چیزی هستی که فکر میکردم، رایان. شاید... شاید هنوز امیدی برای ما باشد.
اما در اعماق وجود آنجلا، سایهای تاریکتر از همیشه به تکاپو افتاده بود. رازهای او فقط شروع داستانی بزرگتر بودند...
رایان به زخمهایش نگاه کرد. هنوز خونی که از بازویش جاری بود، متوقف نشده بود، اما این درد دیگر برایش اهمیتی نداشت. نگاهش مدام به آنجلا میافتاد که دورتر، مشغول کندن گودالی بود. حرکاتش سریع و دقیق بودند، اما چهرهاش به گونهای بود که انگار از درون در حال فروپاشی است.
رایان صدایش زد.
– آنجلا... آیا میشود فقط برای یک لحظه متوقف شوی؟
آنجلا سرش را بلند کرد و بیآنکه چیزی بگوید به او نگاه کرد.
رایان ادامه داد:
– از وقتی که جنگ تمام شد، حتی یک کلمه هم حرف نزدی. مرا بسیار نگران کرده ای.
آنجلا دستهای خاکیاش را به شلوارش مالید و به سمت او آمد.
– چیزی برای گفتن ندارم، رایان. باید زنده بمانیم، فقط همین.
– زنده بمانیم؟ بعد از اینکه خودت را به آن شکل به خطر انداختی؟ تو داشتی خودت را نابود میکردی، آنجلا! چرا؟ چرا این کار را با خود کردی؟
آنجلا سکوت کرد. برای چند لحظه فقط به آتش خیره شد. سپس، آهسته گفت:
– چون نمیتوانستم بگذارم بمیری.
رایان با حیرت به او خیره شد.
– چرا؟ چرا من؟ تو که همیشه سعی کردی ازم فاصله بگیری.
آنجلا لبخندی زد، اما در آن لبخند چیزی غمانگیز موج میزد.
– رایان... هر کسی در زندگیاش چیزهایی دارد که نمیتواند توضیح دهد. من هم همانطور.
رایان به او نزدیکتر شد.
– پس توضیح بده. من اینجا هستم. میتوانم گوش کنم.
آنجلا سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
– من نمیتوانم. هنوز نه.
رایان دستش را روی شانه آنجلا گذاشت.
– نگاه کن، من نمیدانم چه رازی را داری پنهان میکنی، اما بدان که برای من مهم نیست. من فقط میخواهم بدانم چرا خودت را نابود میکنی همین.
آنجلا آهی کشید و آرام گفت:
– گاهی وقتها، چیزی که میدانی، میتواند همه چیز را عوض کند، رایان. حتی چیزهایی که فکر میکنی از قبل میدانی. من نمیخواهم تو به من نگاه کنی و چیزی غیر از آن کسی که الان میبینی، ببینی.
رایان کمی مکث کرد، سپس گفت:
– شاید من حتی آنقدر که فکر میکنی ساده نباشم.
آنجلا به چشمان او نگاه کرد و برای یک لحظه، انگار چیزی در نگاهش شکسته شد. اما به سرعت خودش را جمع کرد و از جا بلند شد.
– بیا، زخمهایت را ببندیم. باید آماده باشیم. چیزی که امشب دیدی، تازه شروع ماجراست.
رایان که هنوز از پاسخهای آنجلا راضی نشده بود، آهی کشید و به آرامی سر تکان داد.
– باشه. اما بدان، من به این راحتی دستبردار نیستم.
آنجلا پشت به او کرد و زمزمه کرد:
– میدانم، رایان. میدامم...
آتش هنوز میسوخت، اما در دل آن شب سرد، حقیقتی بزرگتر و تاریکتر منتظر بود تا خود را آشکار کند.
باد سردی وزید و شعلههای آتش را درهم پیچید. رایان که زخمهایش را بسته بود، کنار آتش نشست. سکوت سنگینی میان او و آنجلا حاکم بود. نگاهش به آنجلا افتاد که به دوردست خیره شده بود، گویی چیزی در تاریکی میدید که او قادر به دیدنش نبود.
رایان با لحنی آرام گفت:
– از چی میترسی؟
آنجلا بدون آنکه نگاهش را از تاریکی بردارد، جواب داد:
– از خودم.
رایان به سمت او چرخید و ابروهایش را درهم کشید.
– از خودت؟ یعنی چی؟
آنجلا لبخند تلخی زد.
– هیچوقت این احساس رو نداشتی که چیزی درونت هست که منتظر فرصته؟ چیزی که حتی خودت نمیدانی چیه؟
رایان به چهرهی او خیره شد، اما چیزی نگفت.
آنجلا ادامه داد:
– من... همیشه میترسم، رایان. نه از دشمنهایم. نه از مرگ. از آن چیزی که در وجود خودم است. چیزی که یک روز ممکن است کنترلم را ازم بگیرد.
رایان به آرامی گفت:
– تو قویتر از این حرفهایی. من دیدم که چطور در جنگ جلوی آن موجودات ایستادی.
آنجلا خندید، اما خندهاش خالی از شادی بود.
– شجاعت گاهی یک نقابه، رایان. چیزی که پشتش پنهان میشوی، تا کسی ضعفهات را نبینند.
رایان سرش را تکان داد.
– ولی تو هیچوقت شبیه کسی که ضعیف باشد به نظر نمیرسی.
آنجلا نگاهش را از تاریکی گرفت و به رایان خیره شد. صدایش سرد و محکم بود.
– شاید چون تو فقط آن چیزی را دیدی که من خواستم ببینی.
رایان کمی مکث کرد و سپس گفت:
– هرچی که باشد، من میخواهم بدانم. حتی اگر خودت ازش میترسی.
آنجلا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
– تو فکر میکنی آمادهای. ولی نیستی. هیچکس نیست.
رایان اخم کرد.
– چرا انقدر مطمئنی؟
آنجلا بلند شد و به آتش نگاه کرد.
– چون اگر این راز فاش شود، دیگر هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
رایان ایستاد و روبهروی او قرار گرفت.
– و اگر من آماده نباشم، چی؟ تو فکر میکنی من جا میزنم؟
آنجلا نگاهش کرد. برای یک لحظه، انگار چیزی در چشمانش شکست، اما به سرعت نگاهش را از او دزدید.
– شاید.
رایان دستش را روی شانهی او گذاشت.
– پس بزار خودم تصمیم بگیرم.
آنجلا چند لحظه سکوت کرد، سپس با صدایی آرام گفت:
– هنوز وقتش نرسیده، رایان. هنوز نه.
آنجلا از رایان فاصله گرفت و دوباره به تاریکی خیره شد. رایان چیزی نگفت، اما در دلش سؤالات بیشتری شعلهور شد.
شبی که قرار بود آرام باشد، با سنگینی رازهای نگفتهی آنجلا سردتر از همیشه گذشت. و رایان، بیخبر از حقیقتی که نزدیکتر از آن بود که تصور کند، به آتش زل زد و تلاش کرد سرنخی از آن سکوت مرموز پیدا کند.
شب به نیمه رسیده بود و سکوت سنگین جنگل تنها با صدای زوزهی باد و شکسته شدن شاخهها زیر پای حیوانات وحشی شکسته میشد. رایان که دیگر نمیتوانست تحمل کند، از کنار آتش بلند شد و به سمت آنجلا که همچنان به تاریکی خیره بود، قدم برداشت.
– دیگه نمیتونم این سکوت رو تحمل کنم، آنجلا. چیزی هست که باید بهم بگی، درسته؟
آنجلا با صدای آرام اما قاطع پاسخ داد:
– رایان، بعضی چیزها بهتر است که ناگفته بمانند.
رایان نزدیکتر شد و مستقیم به او نگاه کرد.
– تو این را از اول گفتی. ولی من دگر نمیتوانم. تو نمیتونی من رو با اینهمه سؤال تنها بذاری.
آنجلا نفس عمیقی کشید و گفت:
– بعضی جوابها، سنگینتر از آنی هستند که فکر میکنی، رایان.
رایان دستهایش را در هوا تکان داد و با ناامیدی گفت:
– سنگین؟ تو فکر میکنی من چی دیدم، آنجلا؟ هیولاهایی که انگار از جهنم بیرون آمدند، نبردی که هیچ انسانی نباید ازش زنده بیرون بیاید، و تو... تو که هر بار خودت را به خطر می اندازی انگار که نمیخواهی زنده بمانی! فکر میکنی اینها کم بودند؟
آنجلا سرش را پایین انداخت و به زمزمه گفت:
– تو نمیفهمی.
رایان صدایش بلندتر شد.
– پس کمکم کن بفهمم!
آنجلا سرش را بلند کرد و برای اولین بار نگاهش به اندازهی شب، تاریک و عمیق بود.
– رایان... اگه بخواهی بفهمی، اگه بخواهی ادامه بدهی، دگر راه برگشتی نیست.
رایان قدمی نزدیکتر شد.
– راه برگشتی برای من از وقتی وارد این جنگ شدم، وجود ندارد.
آنجلا به او خیره شد و برای لحظهای سکوت کرد. سپس به آرامی گفت:
– اگه واقعاً میخواهی بدونی... باید ثابت کنی که آمادهای.
رایان دستهایش را مشت کرد.
– هر چیزی که بخواهی، انجام میدهم.
آنجلا پوزخندی زد.
– هر چی؟ حتی اگه به قیمت از دست دادن خودت تموم شود؟
رایان با قاطعیت گفت:
– حتی اگر به قیمت جانم تمام شود.
آنجلا چند لحظه او را نگاه کرد و سپس آهی کشید.
– پس فردا شب، در همان مکانی که اولین بار آن کتاب را دیدی، بیا. تنها. اگه واقعاً آماده باشی، آنجا حقیقت را میبینی.
رایان ابروهایش را بالا انداخت.
– چرا آنجا؟ چرا تنها؟
آنجلا از کنار او عبور کرد و با صدایی که از دوردست به گوش میرسید، گفت:
– چون حقیقت همیشه جایی پنهان شده که کمترین انتظارش را داری.
رایان ایستاد و به او خیره ماند. چیزی در لحن آنجلا بود که قلبش را سنگین کرد. اما او مصمم بود. چه چیزی میتوانست آنقدر تاریک و پیچیده باشد که حتی آنجلا از گفتنش میترسید؟
شعلههای آتش رو به خاموشی میرفتند و شبی دیگر از رازهای بیپایان، در سکوت جنگل گم شد.
رایان تمام شب را بیدار ماند. زمزمههای باد میان درختان گویی نام او را صدا میزدند. افکارش سنگینتر از همیشه بودند. از لحظهای که آنجلا به او گفته بود به محل دیدار اولشان برود، چیزی درونش تغییر کرده بود.
خورشید هنوز طلوع نکرده بود که رایان از کنار آتش بلند شد. دستش را روی خنجر کوچک کمربندش گذاشت و نگاهی به آسمان تیره انداخت. قدمهایش آرام اما مطمئن بودند.
– آمادهام، آنجلا. هر چیزی که باشد، آمادهام.
چند ساعت بعد، رایان به همان مکان رسید. جایی که اولین بار کتاب را پیدا کرده بود. همهچیز آرام به نظر میرسید، اما هوای سنگین و خفهای فضای اطراف را پر کرده بود. رایان نگاهی به دور و برش انداخت و سپس صدای آشنایی از پشت سر شنید.
– سر وقت آمدی.
رایان برگشت و آنجلا را دید که با همان چهرهی بیاحساس به او خیره شده بود.
– حالا بگو. حقیقت چیست؟ چرا اینجا هستیم؟
آنجلا به آرامی قدم برداشت و به سمت رایان آمد. در دستانش همان کتاب قدیمی بود. کتابی که در نگاه اول بیاهمیت به نظر میرسید، اما رایان میدانست قدرتی فراتر از حد تصور در آن نهفته است.
آنجلا کتاب را بالا گرفت و با لحنی آرام اما پرابهت گفت:
– این کتاب... دروازهای است. به دنیایی که هیچکسی حاضر نیست قدم در آن بگذارد. اما تو، رایان... تو ممکنه تنها کسی باشی که بتواند این کار را انجام دهد.
رایان نگاهش را به کتاب دوخت و زمزمه کرد:
– چرا من؟ چرا همیشه من؟
آنجلا لبخند تلخی زد.
– چون تو انتخاب شدی.
رایان یک قدم به عقب برداشت.
– انتخاب؟ انتخاب توسط کی؟
آنجلا به کتاب اشاره کرد.
– توسط کسی که درون این صفحات منتظرته.
ناگهان نسیمی سرد وزید و رایان احساس کرد زمین زیر پایش میلرزد. آسمان سیاهتر شد و صدای نامفهومی در هوا پیچید. رایان به آنجلا نگاه کرد و دید که چهرهاش به طرز عجیبی آرام است.
– آنجلا... این صدای چیه؟
آنجلا به آرامی گفت:
– صدای حقیقت. حالا آماده شو، رایان. چیزی که اینجا منتظرته، زندگی یا مرگ تو را تعیین میکند.
و قبل از آنکه رایان بتواند سوال دیگری بپرسد، کتاب باز شد و نوری خیرهکننده تمام فضا را پر کرد. لحظهای همهچیز ناپدید شد، و رایان در میان نور به جایی سقوط کرد که هرگز تصورش را نمیکرد.