نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
بسم الله الرحمن الرحیم
فن فیکشن آنی شرلی در ایران
نویسنده: خانوم ماه
ژانر: اجتماعی
ناظر: @~بئاتریس~
هدف: در این قسمت می خوام رمان آنی شرلی رو به شکلی بنویسیم که انگار توی ایران این اتفاقات افتاده قصدم از این کار نشون دادن فرهنگ ایران در یک رمان معروف و سرگرم شدن خواننده و استفاده از قدرت تخیل است
خلاصه: همینطور که میدونید اتفاقات رمان آنی شرلی مربوط به زمان کنونی کشور نویسنده نیست پس من باید حرکت زمان رو به حساب بیارم.
از طرفی باید اتفاقات کشور خودمون رو هم با رمان تلفیق بدم
من شخصیت اصلی رو متولد سال ۱۳۱۳ قرار میدم که هنگام رمان ۱۳۲۴ باشد.
همسن مادر عزیزم قرار میدم و روستایی که رمان در اون میگذره رو در شمال کشورمون قرار میدم
مقدمه:
آنی شرلی: چون آنی اصرار داره که اسم قدیمی داره و علاقه ای بهش نداره من هم یک اسم قدیمی روش میذارم.*مرضیه پاکدل* هرچند بنظر خودم که خیلی زیباست.
ماریلا: صفیه
میتو: صالح
داینا: شفق
گیلبرت: آراز
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ فن فیکشن خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ فن فیکشن
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید. قوانین پرسش سوال ها
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول: خانم گلبهار آمین شگفتزده میشود.
پارت اول
خانم گلبهار آمین درست جایی زندگی میکرد که جاده اصلی روستا با شیبی ملایم به گودال کوچکی منتهی میشد که توسط توسکاها و گل آویزها حاشیه آن را پوشانده بودند. از میان آنها جوب آبی میگذشت که در دور دستها از لابهلای درختان زمین صفاری پیر سر چشمه میگرفت. گفته میشد این جوی در ابتدای مسیرش پیچ در پیچ و شتاب است و هنگامی که از میان درختان میگذرد، آبگیرها و آبشارهای کوچکی را به وجود میآورد. اما وقتی به گودال زمین آنها میرسید، به نهری آرام و سر به راه تبدیل میشد؛ زیرا حتی یک جوب آب هم بدون رعایت ادب و احترام، از جلوی خانه خانم گلبهار آمین رد نمیشد و احتمالا میدانست که خانم آمین پشت پنجره خانهاش نشسته است و با چشمان تیزبینش همه چیز، از جوی آب گرفته تا بچهها را زیر نظر دارد و اگر متوجه چیز عجیب یا خارقالعادهای شود، تا زمانی که همه چیز را کشف نکند، آرام نمیگیرد.
بسیاری از مردم روستا و خارج از آن به جای انجام دادن کارهای خودشان، در مسائل مربوط به همسایگان دخالت میکردند؛ اما خانم گلبهار آمین آنقدر در انجام آن کار توانا بود که میتوانست در عین حال وظایف خودش را انجام میداد دیگران را هم تحت کنترل و نظارت داشته باشد. او یک خانهدار کارکشته بود. همه کارهایش را به بهترین شکل انجام میداد و به پایان میرساند. جلسات خیاطی را اداره میکرد، به برپایی حلقه صالحین نوجوانان کمک زیادی میکرد و بهترین عضو جامعه کمک به جبهه مقاومت در برابر روسها بود و خانهش بهترین محل برای کمکهای مردمی بود.
خانم گلبهار یک روز بعد از ظهر در اوایل ماه اردیبهشت، پشت پنچره آشپزخانهاش نشسته بود. پرتوهای گرم و درخشان آفتاب روی پنجره میتابیدند. باغ میوهای که در دامنه تپه جلو خانه بود، پر از شکوفههای سفید و صورتی شده بود و هزاران زنبور در میان درختانش وزوز میکردند. شهرام جوادی _ مردی ریز نقش و آرام که مردم روستا، او را شوهر خانم گلبهار صدا میزدند _ در حال کاشتن آخرین بذر برنج روی زمین مزرعه تپهای آن سوی طویله بود.
صالح صفاری هم احتمالا داشت دانههای خودش را در شالیزار سبز رنگ مزرعه کنار جویبار در نزدیکی خانهاش میکاشت. خانم گلبهار میدانست که که او احتمالا مشغول انجام آن کار است؛ زیرا عصر روز قبل در فروشگاه شنیده بود که او میگفت که قصد دارد بذرهای برنج را فردا بعد از ظهر بکارد. البته آن موضوع را پرسیده بود، وگرنه صالح صفاری هرگز در مورد زندگی شخصیش داوطلبانه چیزی نمیگفت.
صالح ساعت سه و نیم بعد از ظهر یک روز کاری در حالی که پشت درشکهش نشسته بود، با خونسردی گودال را پشت سر میگذاشت و از شیب تپه بالا میرفت. او کت و شلوار راه راه قهوهای پوشیده بود که بهترین لباسش بود و ثابت میکرد در حال خارج شدن از روستا است. صالح صفاری به کجا میرفت و چرا؟
اگر این پرسش درباره هر مرد دیگری در روستا بود خانم گلبهار با پس و پیش کردن افکارش، میتوانست حدس خوبی در مورد جواب هر دو سوال بزند. اما صالح به ندرت از خانه خارج میشد، پس به احتمال زیاد موضوع غیر عادی و مهمی او را مجبور به آن کار کرده بود. او مرد بسیار کمرویی بود و از رفتن به میان غریبهها یا پاگذاشتن به جایی که مجبور شود در آنجا حرف بزند، متنفر بود. صالح با کت و شلوار پشت درشکه منظرهای بود که همیشه دیده نمیشد. خانم گلبهار همه جوانب را سنجید، اما نتوانست هیچ حدسی بزند و تفریح آن روز بعد از ظهرش تباه شد.
او بالاخره تصمیم خودش را گرفت. با خودش گفت: بعد از نوشیدن چای به خانه آنها میروم و از صفیه میپرسم که صالح به کجا رفته و چرا. او هیچوقت این موقع به شهر نمیرفت و هرگز با کسی قرار ملاقات نمیگذاشت.
و چند ساعت بعد خبری بین مردم روستا پخش شد که به اندازه خبر جنگ جهانی دوم سر و صدا ایجاد کرد
*خانواده صفاری میخوان یک پسر بچه یتیم رو به فرزندی بگیرن*
*نکته: چند قسمت از توضیحات به دلیل حجم بالا کم شده است.*
با شروع جنگ جهانی دوم مردم ایران درگیر درد و رنج بسیاری شدن و کشتههای زیادی دادن. تعداد زیادی از مردم هم به دلیل سوتغذیه جان دادن. حالا خواهر و برادر صفاری تصمیم گرفته بودن با به فرزندی گرفتن پسری از این خانوادههای داغ دیده هم خدمتی انجام داده باشند و هم دست کمکی در امر کشاورزی برای خودشان بیارند. صالح و اسبش با خیالی آسوده، مسیر چند کیلومتری تا شهر را طی میکردند. مسیر آن جاده منظره چشم نوازی داشت. جاده از میان مزارع دنج و آرام میگذشت و پس از گذر از جنگلی از درختان صنوبر به منطقه کم ارتفاعی میرسید که با شکوفههای زیبای درختان آلوی جنگلی زینت شده بود.
صالح از همه زنها بجز صفیه و خانم گلبهار وحشت داشت. احساس میکرد زنها موجودات مرموزیاند و پنهانی به او میخندند. البته تا حدودی هم حق داشت همچین فکری بکند؛ چون او علاوه بر شخصیت عجیبش، هیکل نتراشیده و بدترکیبی داشت. موهای بلند نقرهایش روی شانههای خمیدهاش ریخته بود و از بیست سالگی به بعد همیشه ریش قهوهای رنگ و پرپشتی داشت. در واقع ریش او بیشتر شبیه به ریش یک مرد بیست ساله بود تا شصت ساله؛ زیرا یک تار موی سفید هم در میان آنها دیده نمیشد.
وقتی صالح به ایستگاه رسید هیچ قطاری آنجا نبود. حتی خبری از سربازهای روسی که با هر قطاری میرسیدند نیز نبود. با خود فکر کرد شاید خیلی زود رسیده است؛ بنابراین اسبش را داخل حیاط ایستگاه بست و به داخل رفت. سکو کاملا خالی بود و تنها موجود زندهای که روی آن دیده میشد، دختری بود که در انتهای سکو روی یک تیر چوبی نشسته بود. صالح وقتی دید او یک دختر است، بدون آنکه توجهی به او بکند، بدون معطلی از کنارش رد شد. اما اگر نگاهش میکرد امکان نداشت از وضع و حالش متوجه انتظار سختی که او را به هیجان آورده بود، نشود.
مسئول ایستگاه که مردی روسی بود و کت و شلوار خاکستری پوشیده و جلیقه به تن داشت مشغول بستن غرفه فروش بلیط بود تا برای خوردن شام به خانه برود. صالح از او پرسید:
_ قطار ساعت پنج و نیم چه وقت میرسد؟
کارمند فوری جواب داد:
_ قطار پنج و نیم آمد و نیم ساعت پیش هم از اینجا رفت. ولی یکی از مسافرهای آن منتظر شما مانده؛ یک دختر کوچولو. او آنجا روی نیمکت نشسته. من از او خواستم که به اتاق انتظار خانمها برود، اما او با اصرار گفت که ترجیح میدهد بیرون بماند و گفت که اینجا چیزهای بیشتری برای خیالبافی هست. به نظر دختر جالبی میآید.
صالح با تعجب گفت:
_ اما من منتظر یک دختر نبودم. من برای بردن یک پسر به اینجا آمدهام. قرار بود خانم گزیده او را به اینجا بیاورد.
کارمند ایستگاه با مختصر لحجهای که داشت گفت:
_ مثل اینکه اشتباهی شده است. خانمی همراه یم دختر از قطار پیاده شد و او را به من سپرد و گفت شما و خواهرتان او را از یک یتیمخانه قبول کردهاید و قرار است دنبالش بیایید. من فقط همین را میدانم و هیچ بچه یتیم دیگری این اطراف پنهان نکردهام.
صالح با درماندگی گفت:
_ من که نمیفهمم.
و آرزو کرد ای کاش صفیه آنجا بود و برای آن مشکل چارهای پیدا میکرد. کارمند بیحوصله گفت:
_ خوب، بهتر است از خود دخترک بپرسی. مطمئنم میتواند قضیه را توضیح بدهد. کاملا مشخص است بچه سر و زبان داری است. شاید پسری با مشخصات دلخواه شما نداشتند.
گرسنگی به کارمند فشار آورده بود؛ بنابراین پس از گفتن آن حرف با عجله از آنجا رفت. او صالح بینوا را تنها گذاشت تا کاری را که از بازی کردن با دم شیر برایش سختتر بود، انجام دهد، رفتن به سوی یک دختر، دختری غریبه و یتیم و اعتراض به او که چرا پسر نیست. صالح زیر لب غرغر کرد و در حالی که با بیمیلی پاهایش را روی زمین میکشید، به طرف دختر رفت.
دخترك از لحظه اي كه صالح از كنارش رد شده بود چشم از او برنداشته بود .اما صالح اصلا به او نگاه نمي كرد و اگر هم نگاه ميكرد متوجه نميشد كه او واقعا چه شكلي دارد. ولي اگر يك بيننده معمولي جاي او بود حتما ميفهميد كه يك بچه تقريبا يازده ساله است كه پيراهني تنگ و زشت به رنگ خاكستری مايل به زرد به تن دارد. او يك چادر رنگ پريده به سر داشت و از زير آن دودسته موي ضخيم قرمز رنگ آويزان بود. صورت كوچك، سفيد و ولاغرش پر از كك و مك بود. دهاني بزرگ داشت و چشمانش مشکی رنگ بود.
اگر بيننده مورد نظر ما كمي دقيقتر نگاه میكرد، متوجه ميشد كه چانه دخترك تيز و برجسته است، نشاط و سرزندگي در چشمان درشتش ديده میشود و دهاني خوش حالت و پيشاني بلندي دارد. حتي ممكن بود بيننده نكته سنج ما در اين مدت كوتاه ميفهميد كه آن دختر كوچك و سرگردان، روح بزرگي دارد و صالح بي جهت از او مي ترسد. البته صالح مجبور نشد خودش سر صحبت را باز كند، چون به محض آنكه دختر متوجه شد او به طرفش مي آيد، از جايش بلند شد. او با يك دستش دسته چمدان كهنه و قديمي اش را چسبيد و با لحني شيرين و واضح گفت:
_ شما بايد آقای صالح صفاری باشيد . از ديدنتان خيلي خوشحالم كم كم داشتم از آمدنتان نا اميد مي شدم و فكر میكردم چه اتفاقي ممكن است باعث نيامدن شما شده باشد. داشتم فكر میكردم كه اگر شما امشب دنبالم نياييد، از آن درخت گيلاس جنگلي كه در پيچ جاده است، بالا بروم و
شب را همان جا بمانم . من يك ذره هم نميترسيدم چون خوابيدن زير نور ماه و روي يك درخت گيلاس جنگلي كه پر از شكوفه هاي سفيد است خيلي لذت بخش است، شما اينطور فكر نمیكنيد؟ آدم خيال میكند در يك تالار
مرمرين زندگي میكند، اين طورنيست؟ البته مطمئن بودم كه اگر شما امشب نميامديد، فردا حتما میآمديد.
صالح تصمیم خودش را گرفت. او نمیتوانست به
آن دخترك كه با چشمان درخشانش مشتاقانه به او نگاه ميكرد بگويد كه اشتباهي رخداده است .پس بهتر بود او را به خانه میبرد و آن وظيفه را به عهده صفیه میگذاشت. به هر حال آن اشتباه به هر دليلي رخ داده بود، او نمیتوانست دخترك را در ایستگاه رها كند، بنابراين همه سوالات و توضيحات را به زماني موكول كرد كه به خانه برسد. صالح با كم رويي گفت :
_ ببخشيد كه ديركردم، بيا برويم. اسبم در حياط هتل است . كيفت را به من بده.
دخترك با شادماني پاسخ داد:
_ نه، خودم آن را میآورم؛ سنگين نيست. همه وسايل زندگيم را داخلش ريختهام، اما سنگين نشده. در ضمن بايد آن را به روش خاصي حمل كرد، وگرنه دستهاش از جا در ميآيد . بنابراين بهتر است خودم نگهش دارم، چون قلقش را بلدم. اين چمدان خيلي قديمي است . آه ، خيلي خوشحالم كه شما آمدهاید، اگرچه خوابيدن روي درخت گيلاس جنگلي هم خالي از لطف نبود. راه دور و درازي در پيش داريم. نه؟ من از اين بابت خوشحالم. چون سواري را خيلي دوست دارم.
واي خيلي خوب است كه قرار است با شما زندگي كنم و مال شما باشم . من تا به حال مال كسي نبوده ام . يتيمخانه هم بدترين جاي ممكن است . فكر نمي كنم شما هرگز در يتيمخانه بودن را تجربه كرده باشيد. بنابراين نمي توانيد بفهميد آنجا چه جورجايي است . بدتر از آن چيزي است كه تصورش را مي كنيد و خانم مي گفت كه خيلي بي انصافم كه اين حرف را مي زنم . ولي من بي انصاف نيستم . آدم هاي يتيم خانه افراد خوبي اند . اما در يتيم خانه چيزهاي كمي براي خيال بافي وجود دارد. فقط مي شود درباره يتيمها فكر كرد. البته خيال بافي در مورد آنها خيلي جالب است .
مثلا آدم ميتواند خيال كند دختري كه كنارش نشسته ممكن است فرزند يك سردار باشد كه وقتي خيلي كوچك بوده توسط پرستار بي رحمش دزديده شده و پرستار قبل از آنكه بتواند اعتراف كند مرده است . من عادت دارم شبها بيدار بمانم و از اين خيال بافي ها کنم ،چون روزها وقت ندارم فكر كنم . به خاطر همين است كه اينقدر لاغرم . من بدجوري لاغرم، اينطور نيس؟ همه بدنم فقط پوست و استخوان است. هميشه درخيالم تصور مي كنم كه خوشگل و تپل شده ام و روي آرنجم فرورفتگي ايجاد شده .
دخترك پس از گفتن اين جمله ساكت شد زيرا هم نفسش بند آمده بود و هم به درشكه رسيده بودند . وقتي سوار درشكه شدند، اوديگر هيچ حرفي نزد. آنها از ایستگاه خارج شدند و به راه خود در سراشيبي جاده ادامه دادند. قسمتي از جاده خاك بسيار نرمي داشت و اطراف آن را درختان گيلاس پرشكوفه و توسكاهاي باريك و سفيد پوشانده بودند دختر بچه دستش را دراز كرد و يك شاخه از درخت آلوي جنگلي را كه به پهلوي درشكه كشيده مي شد، كند و پرسيد:
_ به نظرت زيبا نيست؟ راستي اسم آن درخت كه شاخه هاي سفيد و تور مانندي داردو به طرف جاده خم شده است چيست؟
صالح گفت :
_ راستش نمي دانم .
_ آهان يك عروس است . عروسي سفيد پوش با توري زيبا . من هيچوقت عروس نديده ام .اما مي توانم آن را تصور كنم. فكر نمي كنم خودم هيچوقت عروس بشوم. من خانوادهای ندارم و هيچكس حاضر نمي شود با من ازدواج كند . مگر اينكه يك خارجي به سراغم بيايد . البته گمان نكنم آن خارجي هم شخص چندان مهمي باشد. به هرحال اميدوارم يك روز بتوانم يك پيراهن سفيد بپوشم. من عاشق لباس هاي خوشگلم. اما تا جايي كه يادم مي آيد هرگز يك پيراهن قشنگ نداشته ام.
البته شايد اين توقع زيادي باشد، اين طور نيست؟ به همين خاطر فقط در خيالاتم خودم را در لباس هاي گران قيمت تصور ميكنم . امروز بيرون از يتيم خانه به خاطر پوشيدن اين پيراهن نخي قديمي و زشت خيلي خجالت كشيدم. ميدانيد، همه بچه هاي يتيم خانه مجبورند چنين لباسهايي بپوشندزمستان سال پيش تاجري سیصد متر از اين پارچه ها را به يتيمخانه هديه كرد مردم مي گفتند دليلش اين بوده كه نتوانسته آنها را بفروشد، اما من ترجيح مي دهم فكر كنم كه او از روي خيرخواهي چنين كاري كرده. شما هم موافقيد؟
وقتي ما سوار قطار شديم ، احساس كردم همه با ترحم به من نگاه مي كنند. بنابراين فوري تخيلم را به كار انداختم و احساس كردم زيبا ترين لباس ابريشم آبي رنگ را به تن دارم.چون وقتي خيال بافي مي كني بهتر است بهترين حالت را تصور بكني و صاحب يك چادر قجری تمیز ، يك ساعت طلا و يك جفت دستكش و پوتين باشي. اين فكرها مرا سرحال آورد و با تمام وجود از سفرم به جزيره لذت بردم.
حتي موقع سفر با كشتي هم حالم بد نشد . خانم هم همين طور . البته او هيچ وقت مريض
نمیشود. او مي گفت هرگز كسي را نديده كه به اندازه ي من پر جنب و جوش باشد و به قدري نگران بوده من از عرشه به دريا بيوفتم كه مراقبت از من فرصتي براي دريا زدگي برايش باقي نگذاشته. ولي اگر جنب و جوش زياد من باعث شده او دريا زده نشود ،بايد از اين بابت ممنون باشد، اين طور نيست؟ من دوست داشتم همه جاي آن كشتي را ببينم،چون معلوم نبود باز هم چنين فرصتي براي من پيش ميآمد يا نه!
واي آنجا هم پر از درخت هاي گيلاس پرشكوفه است! اين قسمت ایران پر شكوفه ترين جاي دنياست . من واقعا عاشقش شده ام و خوشحالم كه قرار است اينجا زندگي كنم . بارها شنيده بودم كه شمال جاي زيبايي است. هميشه در خيالم به اينجا مي آمدم ،اما انتظار نداشتم در واقعيت هم چنين اتفاقي بيفتد .خيلي جالب است كه خيالات آدم به حقيقت تبديل شوند، اين طور نيست؟ اما آن جاده هاي قرمز خيلي خنده دارند. وقتي ما سوار قطار شديم و جاده هاي قرمز از كنارمان رد ميشدند.
از خانم پرسيدم كه چرا آنها قرمزند و او گفت كه نمي داند و التماس كرد كه ديگر چيزي نپرسم او گفت كه من حداقل هزار تا سوال از او پرسيده ام . فكر كنم حق با او بود، ولي بدون سوال كردن كه آدم چيزي ياد نمي گيرد. راستي، چرا اين جاده ها قرمزند؟
صالح گفت :
_ خوب، راستش نميدانم.
_ خوب ، اين يكي از آن چيزهايي است كه بايد يك روزي كشفش كنم واقعا جالب است كه آدم با دقت به اطرافش نگاه كند و چيزهاي جديدي كشف كند .همين باعث مي شود كه از زنده بودنت احساس خوشحالي كني واقعا چه دنياي سرگرم كننده اي است . ولي اگر ما همه چيز را مي دانستيم ديگر اصلا جالب نبود، چون ديگر هيچ موضوعي براي خيال بافي باقي نمي ماند، اين طور نيست؟ من زياد حرف مي زنم؟ مردم كه هميشه اين طور مي گويند، دوست داري ديگر حرف نزنم؟ اگر بخواهي قبول مي كنم. با اينكه سخت است اما هر وقت كه اراده كنم مي توان جلوي حرف زدنم را بگيرم.
صالح با تعجب متوجه شد كه از آن وضع راضي است. او هم مثل همه آدمهاي كم حرف از آدمهاي پرحرفي كه كار خودشان را مي كردند و از او انتظار هم صحبت شدن نداشتند، خوشش مي آمد. اما هرگز فكر نمي كرد كه از مصاحبت با يك دختر بچه هم لذت ببرد. از نظر او زنها واقعا موجودات غيرقابل تحملي بودند و دختر بچهها هم از آنها بدتر بودند، زيرا هميشه با ترس و احتياط از كنارش مي گذشتندو طوري زير چشمي نگاهش مي كردند كه انگار انتظار داشتند او همان موقع دهانش را باز كند و آنها را ببلعد.
_ آه !هرچقدر دوست داري حرف بزن، من ناراحت نميشوم.
_ واي! خيلي خوشحالم، فكر ميكنم من و شما دركنار هم روزهاي خيلي خوبي خواهيم داشت . خيلي خوب است كه آدم براي كسي حرف بزند كه از حرف هاي او خوشش بيايد و دائم نگويد كه بچهها فقط بايد تماشا كنند و صدايشان درنيايد. تا حالا حداقل يك مليون بار اين جمله را شنيده ام. درضمن، مردم به من ميخندند، چون عادت دارم حرفهاي گنده بزنم . اگر توي سرت فكر هاي بزرگي باشد، مجبوري براي بيان كردن آنها حرف هاي گنده بزني ، اين طور نيست ؟
صالح گفت :
_ خوب، راستش به نظر منطقي ميآید.
_ خانم مي گفت كه احتمالا زبان من به هيچ جا بند نيست و در دهانم معلق مانده. اما اين طور نيست. اتفاقا يك طرفش محكم به جايي چسبيده. من درباره محل زندگی شما همه چيز را از او پرسيدم. او ميگفت كه دورتادور آنجا پر از درخت است . خبر خيلي خوبي بود .من عاشق درختهايم در يتيم خانه فقط چند درخت ضعيف و ريزه ميزه وجود داشت كه دورشان چيز سفيدي مثل حصار كشيده بودند. آن درخت ها هم مثل يتيمها بودند. هروقت نگاهشان ميكردم گريه ام مي گرفت و به آنها مي گفتم:
آه، كوچولوهاي بيچاره ،اگر شما هم در يك جنگل بزرگ كنار بقيه درخت ها بوديد و خزه هاي نرم دور ريشه هايتان مي پيچيدند و يك جويبار از نزديكتان مي گذشت و پرنده ها روي شاخه هايتان مي خواندند ، مي توانستيد بيشتر رشد كنيد . اين
طور نيست؟ اما اينجا امكانش را نداريد. من كاملا دركتان مي كنم .درخت هاي كوچولو امروز كه آنها را ترك مي كردم، دلم گرفت . آدم به بعضي چيزها زود وابسته مي شود، اين طورنيست؟ راستي نزديك
خانه تان جويبار هم هست؟ فراموش كردم از خانم پرسم .
_ خوب بله، يك جويبار درست از پايين خانه رد ميشود.
_ عالي شد، هميشه آرزو داشتم نزديك جويبار زندگي كنم .ولي فكر نمي كردم به آرزويم برسم. روياها معمولا به واقعيت تبديل نمي شوند، اين طور نيست؟ چقدر خوب بود روياها واقعي مي شدند، نه؟ من الان تقريبا خوشحالم ولي كاملا خوشحال نيستم چون.... خوب به نظر تو اين چه رنگي است؟
او انتهاي يك دسته از موهاي بافته شده ي بلند و براقش را از روي شانه ي لاغرش بلند كرد و جلو چشم صالح گرفت.صالح عادت نداشت در مورد خانمها نظر بدهد، اما پاسخ اين مورد كاملا مشخص بود. او گفت :
_ قرمز است، نه؟!
دختر موهايش را رها كرد و چنان آه عميقي كشيد كه گويي مي خواست غم و غصه همه ي زندگيش را از اعماق وجودش خارج كند .سپس با لحني غمزده گفت:
_ بله، قرمز است. حالا فهميديد چرا نمي توانم كاملا خوشحال باشم. هيچ كدام از افرادی كه موي قرمز دارند نمي توانند كاملا خوشحال باشند . چيزهاي ديگري مثل كك و مكها ،چشمهاي مشکی و بدن پوست و استخواني برايم چندان اهميتي ندارند. آنها را مي توانم در خيالاتم طور ديگري تصور كنم. مي توانم تصور كنم صورتي به زيبايي برگ گل دارم و چشمانم آبی رنگ و درخشان اند. اما نمي توانم به موهاي قرمزم فكر نكنم. همه تلاشم را كردم پيش خودم گفتم كه حالا موهاي من سياه اند، سياه پركلاغي. اما درتمام مدت مطمئن بودم كه آنها قرمز اند .اين موضوع دل مرا مي شكن و باعث مي شود كه هميشه غصه بخورم.
توی یک رمان داستان دختري را خواندم كه غصه اي داشت .اما، مشكل او موهاي قرمزش نبود. موهاي او مشکی و موج دار بودند و آنها را روي جبين مرمرينش مي ريخت. تو مي داني جبين مرمري يعني چه ؟هيچوقت نتوانستم معني آن را بفهمم.
صالح كه كمي گيج شده بود گفت :
_ خوب، راستش نمي دانم .
او احساس مي كرد كه روي همان چرخ و فلكي نشسته است كه يكبار در كودكي دوستش با اصرار او را سوار آن كرده بود .
-خوب هرچه كه باشد حتما معني خوبي ميدهد .چون آن دختر زيبايي آسماني داشت. تا به حال خودت را با زيبايي آسمان تصور كرده اي؟
صالح اعتراف كرد :
_ خوب راستش، نه هرگز.
_ من اغلب اين كار را مي كنم ، به نظر تو كدام يك بهتر است :زيبايي آسماني ،هوش سرشار يا رفتار فرشته گونه؟
_خوب راستش، من نميدانم .
_ من هم همين طور، هيچوقت نمي توانم تصميم بگيرم كدام يك بهتر است . البته چندان تفاوتي هم ندارد، چون به هر حال من هرگز نميتوانم هيچ يك از آنها را داشته باشم .خانم مي گويد كه........واي !آقاي صفاری! واي! آقاي صفاری!واي! آقاي صفاری!
مسلما چيزي كه خانم گفته بود آن نبود. به علاوه دخترك از درشكه پايين نيفتاده و صالح هم كار خارق العادهاي نكرده بود. آنها فقط از پيچ جاده گذشتند. دختر به آبگیری که کنار جاده بود اشاره کرد.
_ او چیست؟
_ آنجا آبگير است.
_ واي از اين اسم هم خوشم نمي آيد بهتر است بگوييم .... بگذار ببينم .... درياچه آبهاي درخشان ... بله اين اسم مناسبي است. مطمئنم چون دچار همان لرزش شدم. هروقت اسمي را كه انتخاب مي كنم كاملا مناسب باشد، بدنم دچار لرزش خفيفي مي شود. تو هم به خاطر چيزي دچار لرزش مي شوي ؟
صالح من من كنان گفت :
_ خوب راستش، بله هميشه موقع بيل زدن زمين هاي خيار از ديدن آن حشرات سفيد و زشتي كه از زير خاك بيرون مي آيند، بدنم به لرزه مي افتد .
- آه، فكر نكنم اين دو نوع لرزش شبيه هم باشند، نه؟ چون حشرات ربطي به درياچه آبهاي درخشان ندارند، درست است؟ راستی این روستا ارباب دارد؟
_ راستش نه، از محدود روستاهاست که ارباب ندارد اما کدخدا دارد.
- کدخدا دختر كوچولو هم دارد؟ البته نه خيلي كوچولو . تقريبا هم سن و سال من.
- بله يك دختر یازده یازده ساله دارد . اسمش هم شفق است .
- واي چه اسم قشنگي !
_ خوب، راستش نميدانم ولي به نظر من اين اسم كمي لوس است . من اسم هاي عادي تري مثل فاطمه يا مریم را ترجيح ميدهم. وقتي شفق به دنيا آمد، از مدير مدرسه اي كه آن موقع اينجا زندگي مي كرد خواستند يك اسم برايش انتخاب كند و او هم اسم شفق را پيشنهاد كرد.
_ اي كاش من هم وقتي به دنيا مي آمدم ، چنين مدير مدرسه اي آن حوالي زندگي مي كرد .واي رسيديم به پل . بايد چشم هايم را محكم تر ببندم . رد شدن از روي پل مرا مي ترساند ، چون هميشه فكر مي كنم وقتي به وسط پل برسيم ، ممكن است خراب شود و بريزد . به خاطر همين چشم هايم را مي بندم . اما هميشه وقتي به وسط پل مي
رسيم مجبور مي شوم چشم هايم را باز كنم . آخر مي دانيد ، اگر پل واقعا خراب شود دوست دارم خراب شدنش را ببينم. چه صداي جالبي دارد.
من هميشه از صداي تلق و تلوق كردن پل خوشم مي آيد مي بينيد چه چيزهاي دوست داشتني و خوبي در اين دنيا وجود دارد؟ خوب از پل رد شديم . حالا مي توانم به پشت سرم نگاه كنم . شب به
خير درياچه ي آب هاي درخشان . من هميشه به چيز هايي كه دوست دارم شب به خير ميگويم . فكر مي كنم آنها با اين كار خوشحال مي شوند . احساس مي كنم آب دريچه به من لبخند مي زند .
وقتي آنها از سربالايي بعدي بالا رفتند و به پيچ پل رسيدند، صالح با دستش به نقطه اي اشاره كرد و گفت :
_ داريم به خانه مي رسيم ، آن طرف......
دخترك در حالي كه نفسش بند آمده بود بازوي صالح را در هوا نگه داشت و برا ي آنكه جهتي را كه صالح با دستش به آنجا اشاره مي كند نبيند، چشمانش را بست و گفت:
_ چيزي نگوييد بگذاريد خودمم حدس بزنم. مطمئنم كه حدسم درست از آب در مي آيد .
بعد چشمانش را گشود و به اطراف نگاه كرد . آنها به انتهاي سربالايي رسيده بودند . آفتاب غروب كرده بود ، اما هنوز نور ملايمي چشم انداز روبه رويشان را روشن مي كرد . پايين سراشيبي دره ي كوچكي قرار داشت و كمي دورتر ازدره دامنه ي كم شيب و
گسترده اي به چشم مي خورد كه خانه هاي رعيتي در آن به صورت پراكنده جاي گرفته بودند . دخترك با چشمان مشتاق و آرزو مندش تك تك آنها را نگاه كرد . آنها به طرف چپ پيچيدند و از جاده اي كه شكوفه هاي سفيد درختانش در نور تاريك و روشن جنگل هاي اطراف خود نمايي ميكرد ، فاصله گرفتند.
دخترك به آن طرف اشاره كرد و گفت :
_ خودش است، نه؟
متيو با خوشحالي ضربه ي آرامي به پشت ماديان زد و گفت:
_ خوب درست حدس زدي، مثل اينكه خانم گزیده
خيلي خوب اينجا را برايت توصیف كرده .
- نه اين طور نيست ، چيزهايي كه او گفته بود در همه اين خانه ها ديده مي شود. من هيچ تصوري از شكل خانه نداشتم، اما همين كه چشمم به آنجا افتاد احساس كردم كه آنجا خانه من است. واي! انگار دارم خواب مي بينم ميدانيد بازوي من الان بايد كبود شده باشد . چون امروز چند بار آن را نيشگون گرفتم . ميدانيد هرچند وقت يكبار
احساس بد و وحشتناكي به من دست مي داد و مي ترسيدم كه همه اين اتفاق ها خواب باشد بعد دستم را نيشگون ميگرفتم تا مطمئن شوم كه بيدارم.
تا اينكه ناگهان به اين نتيجه رسيدم كه حتي اگر هم خواب باشم. بهتر است تا جايي كه ممكن است به اين خواب ادامه دهم . به همين خاطر ديگر خودم را نيشگون نگرفتم. اما همه ي اينها واقعي
اند و ما نزديك خانه ايم .
دخترك از خوشحالي نفس عميقي كشيد و سكوت كرد . صالح مضطرب بود . او احساس مي كرد كه خوشحال است كه صفیه بايد به جاي او به اين كودك بي خانمان بگويد، خانه اي كه وارد آن مي شود ، مدت زيادي به او تعلق نخواهد داشت . آنها گودال ليند را كه تاريك شده بود ، پشت سر گذاشتند البته هوا آنقدر تاريك نبود كه خانم گلبهار نتواند از پشت پنجره ي خانه اش آنها را ببيند. سپس از سربالايي بالا رفته و وارد راه باريكه شدند . به محض رسيدن به خانه صالح از فكر برملا شدن واقعيت به خود لرزيد.
او به اين موضوع فكر نمي كرد كه ممكن است آن اشتباه، چه مشكلي براي صفیه و خودش به وجود آورد، بلكه همه فكر و ذكرش مايوس شدن دخترك بود .وقتي صالح به ياد مي آورد كه هرلحظه ممكن است برق خوشحالي كه در چشمان دخترك است خاموش شود ، طوري احساس گناه مي كرد كه گويي در انجام يك قتل شريك شده بود ، همان احساسي كه هنگام كشتن يك بره يا گوساله يا هر موجود بي گناه و كوچك ديگري به او دست ميداد.
حياط خانه كاملا تاريك بود ، با وارد شدن آنها ، صداي خش خش برگ هاي درختان سپيدار به گوش رسيد.
_ گوش كنيد، درختها دارند درخواب حرف ميزنند. معلوم است كه خواب خوبي ميبينند .
بعد چمداني را كه همه وسايل زندگيش را درآن ريخته بود، محكم در دست گرفت و دنبال صالح وارد خانه شد .
به محض اينكه صالح در را باز كرد ماريلا با عجله به طرفش دويد، اما همين كه چشمش با آن دختر كوچك و عجيب با پيراهني زشت، چادر کج شده چشمان مشتاق و درخشانش افتاد، از تعجب خشكش زد و پرسيد:
_ صالح اين ديگر كيست؟ پس پسر بچه كجاست؟
صالح با درماندگي گفت:
_ پسري آنجا نبود، فقط اين دختر آنجا بود .
او به كودك اشاره كرد و تازه به خاطر آورد كه هنوز اسمش را نپرسيده است . صفیه گفت:
_ پسري نبود؟ چه طور ممكن است؟ ما براي خانم گزیده پيغام فرستاده بوديم كه يك پسر ميخواهيم.
- خوب، ولي اين طور نشده. او اين بچه را آورده بود. من از مسئول ايستگاه هم سوال كردم. مجبور بودم او را با خود به خانه بياورم . چون اين اشتباه به هر دليلي كه رخ داده باشد نميتوانستم او را آنجا بگذارم و بيايم.
صفیه زير لب گفت :
_مثل اينكه توی دردسر افتاديم.
در طول مدتي كه خواهر و برادر با هم صحبت مي كردند، دخترك ساكت مانده بود و با صورتي بي روح ، به نوبت به آن دو نگاه مي كرد. او ناگهان، مثل اينكه تازه متوجه منظورشان شده باشد، چمدان قديمي اش را روي زمين انداخت، جلو رفت و در حالي كه دست هايش را به هم قلاب كرده بود گفت:
_ شما مرا نميخواهيد، مرا نميخواهيد، چون پسر نيستم. انتظارش را داشتم، هيچكس مرا نمي خواهد. بايد حدس ميزدم كه اين همه خوشي دوام نمي آورد بايد مي فهميدم كه هيچكس مرا نمي خواهد! آه حالا بايد چه كار کنم، الان اشك هايم جاري مي شود.
و اشك هايش جاري شدند. او روی حصیر نشست. صورتش را بادست هايش پوشاند و مثل ابر بهاري گريه كرد. صفیه و صالح با درماندگي به يكديگر نگاه كردند هيچ كدام نميدانستند چه كار بايد بكنند يا چه بكنند. بالاخره صفیه پا پيش گذاشت و گفت :
_ خوب... خوب ، اينكه گريه ندارد.
دخترك فوري سرش را بلند كرد و در حالي كه اشك هايش صورتش را خيس كرده بودند و لب هايش مي لرزيدند گفت:
_ چرا گريه دارد شما هم اگر يك يتيم بوديد و به جايي مي رفتيد كه فكر مي كرديد قرار است خانه شما باشد، ولي بعد مي فهميديد آنها شما را نمي
خواهند ، چون پسر نيستيد ، حتما گريه مي كرديد آه اين غم انگيز ترين اتفاقي است كه تا به حال برايم افتاده است .
لبخندي ناخواسته كه البته بسيار كم رنگ بود صورت عبوس صفیه را كمي مهربان تر كرد.
_ خوب ديگر گريه نكن ما كه نميخواهيم همين امشب تو را بيرون بيندازيم . تو بايد تا زماني كه به اين موضوع رسيدگي مي شود ، همين جا بماني، اسمت چيست ؟
كودك پس از مكث كوتاهي با اشتياق گفت :
_ مي شود مرا شکیلا صدا كنيد ؟
_ شکیلا صدايت كنيم ؟ اسمت همين است ؟
_نه، اسمم اين نيست اما خيلي دلم مي خواهد شکیلا صدايم كنيد . واقعا اسم قشنگي است .
_ من كه نمي فهمم تو چه مي گويي! اگر اسمت شکیلا نيست، پس چيست ؟
دخترك با بي ميلي گفت :
_ مرضیه پاکدل . اما خواهش مي كنم مرا شکیلا صدا كنيد .حالا كه قرار است براي مدت كوتاهي اينجا بمانم براي شما چه فرقي مي كند كه اسمم چه باشد؟ در ضمن مرضیه خيلي غير شاعرانه است .
صفیه با لحني كه نشان از همدردي در آن نبود گفت :
_ غير شاعرانه، مرضیه واقعا اسم خوب و ساده و مناسبي است. اصلا لازم نيست به خاطر اسمت خجالت بكشي.
_ نه خجالت نميكشم، فقط اسم شکیلا را بيشتر دوست دارم. هميشه ، حداقل از چند سال پيش آرزو داشتم اسمم شکیلا باشد . وقتي كوچك بودم دوست داشتم شیوا صدايم كنند . اما الان شکیلا را ترجيح ميدهم .ولي اگر شما مي خواهيد مرا مرضیه صدا كنيد، لطفا آن را مخفف نکنید.
- بسيار خوب، تو مي داني چه طور شد كه اين اشتباه پيش آمد؟ ما براي خانم گزیذه پيغام
فرستاده بوديم كه يك پسر ميخواهيم . در يتيمخانه شما هيچ پسري نبود؟
- آه، چرا پسرهاي زيادي بودند ولي خانم خيلي واضح گفت كه شما يك دختر تقريبا یازده ساله ميخواهيد. خانم مدير هم گفت كه فكر مي كند كه من براي شما مناسب باشم . نمي دانيد كه چقدر خوشحال شده بودم. آنقدر ذوق زده بودم كه ديشب اصلا نخوابيدم .
بعد دخترك رو به صالح كرد و ادامه داد :
_ چرا شما در ايستگاه نگفتيد كه مرا نمي خواهيد و نگذاشتيد من همان جا بمانم؟اینطور راحتتر می، توانستم با واقعیت کنار بیایم.
صفیه و صالح هم حال بهتری نداشتند. آنها دو خواهر و برادر مانده از خانواده صفاریها بودند که چهارده سال پیش پدر و مادر خود را از دست داده بودند و دیگر خواهر و برادرها نیز در حوادث طبیعی زندگی را بدرود گفته بودند. صالح شصت سال داشت که حوادث بسیاری را با چشم دیده بود و ماریلا نیز بیوه زنی پنجاه و هشت ساله بود که بعد از طلاقش در نوزده سالگی به مراقبت از خانوادهاش مشغول شده بود.
_ خانم گزیده فرد ديگري را هم همراه تو آورده بود؟
-او لیلی را هم براي خودش انتخاب كرد. لیلی فقط پنج سال دارد و خيلي خوشگل است . تازه موهايش هم فندقي رنگند ، اگر من هم خوشگل بودم و موهايم فندقي رنگ بودند، مرا نگه مي داشتيد؟
- نه ما يك پسر ميخواستيم كه بتواند در مزرعه به صالح كمك كند . دختر به درد ما نميخورد . كلاهت را بردار من چمدان و كلاهت را روي ميز اتاق نهار خوري مي گذارم .
مرضیه كلاهش را برداشت . همان موقع صالح برگشت صفیه سفره حصیری را روی زمین پهن کرد. جنگ و اشغال طولانی مدت سفرهها را خالی کرده بود اما شمالیها همچنان برنج بر سر سفره داشتند. آن هم شمالیهایی که از شر ارباب راحت بودند. ولی صفیه برای شام برنج درست نکرد و چون مهمان داشتند چند ماهی تیغدار پخته بود. اما مرضیه نمي توانست چيزي را بخورد . او با سهم غذایش ور میرفت. او حتي يك لقمه هم نخورد صفیه طوري به او نگاه كرد گويي او مرتكب گناه بزرگي شده است و سپس به تندي گفت :
_ چرا چيزي نمي خوري؟
مرضیه آهي كشيد و گفت :
_ نمي توانم چون در نااميدي غوطه ور شده ام . شما ميتوانيد وقتي در نااميدي غوطه ور شده ايد چيزي بخوريد؟
صفیه جواب داد :
_ من هرگز در نااميدي غوطه ور نشده ام بنابراين نميتوانم جوابي بدهم.
- نشده ايد؟ حتي تا به حال تصور هم نكرده ايد كه در نااميدي غوطه وريد؟
صفیه به همان سرسختی جواب داد:
-نه!
- خوب پس نميتوانيد مرا درك كنيد. واقعا احساس ناراحت كننده اي است . وقتي ميخواهيد چيزي بخوريد، يک چيزي مثل غده راه گلويتان را ميبندد و ديگر نمي توانيد چيزي را قورت بدهيد، حتي اگر کیک شكلاتي باشد . من دو سال پيش يك کیک شكلاتي خوردم كه خيلي خوشمزه بود . از آن وقت تا حالا بارها خواب ديده ام كه مقدار زيادي کیک شكلاتي دارم اما هميشه به محض اينكه خواستم آنها را بخورم از خواب بيدار شدم . اميدوارم از غذا نخوردن من ناراحت نشويد . همه چيز واقعا عالي است. اما من نمي توانم چيزي بخوريد.
صالح كه پس از برگشتن از اصطبل يك كلمه حرف هم نزده بود گفت :
_ فكر مي كنم خسته است بهتر است رخت خوابش را آماده كني صفیه !
صفیه نمي دانست مرضیه بايد كجا بخوابد. او براي پسري كه قرار بود بيايد يك تخت در حیاط آماده كرده بود، اما با اينكه آنجا تميز و مرتب بود به نظر نميآمد براي خوابيدن يك دختر مناسب باشد. خانه چهار اتاق داشت که یکی آشپزخانه و دوتا برای دو صاحبخانه بود. بنابراين دخترك بايد در اتاق زير شيرواني ميخوابيد . صفیه يك شمع روشن كرد و از مرضیه خواست تا دنبالش برود . دخترك كلاه و چمدانش را برداشت و وارد اتاق زير شيرواني شد. صفیه شمع را روي سه پايه ي سه گوشي گذاشت، ملحفه ها را تا كرد و گفت :
_ لباس راحتی داري ؟
مرضیه سرش را تكان داد و گفت :
_ بله دو تا دارم . مدير يتيم خانه آنها را برايم دوخته . اما از حداقل پارچه استفاده كرده چون هيچ وقت در يتيم خانه ها هيچ چيز به اندازه كافي .جود ندارد .شايد هم در يتيم خانه فقيري كه من آنجا بودم اين طور بود . من از لباس تنگ متنفرم . اما به هرحال با اين لباس تنگ يا با يك لباس دنبالده دار با يقه توري ، مي شود خواب هاي قشنگي ديد و همين موضوع كمي خيالم را راحت مي كند .
- خيلي خوب ، فوري لباس هايت را عوض كن و بخواب ، من تا چند دقيقه ي ديگر بر مي گردم تا شمع را ببرم .لازم نيست تو خودت آن را بيرون بگذاري چون مي ترسم خانه را آتش بزني .
پس از رفتن صفیه آني با اشتياق به اطرافش نگاه كرد، ديوار هاي سفيد و برق افتاده كاملا خالي بودند و دخترك احساس مي كرد، آنها از برهنگي خود شرمنده اند . زمين هم خالي بود و فقط وسط آن حصیر گرد و حاشيه داري پهن كرده بودند كه دخترك تا آن زمان شبيه آن را جايي نديده بود.
رخته خوابها در گوشهای به چشم میخورد و دیگر لوازم اضاف خانه که برای رفتن به انبار نیز حیف بودند در آن اتاق بود. دخترك با عجله لباس هايش را در آورد و لباس تنگش را پوشيد. بعد روي تخت پريد و صورتش را توي بالش فرو برد و ملحفه را روي سرش كشيد. وقتي ماريلا براي بردن شمع برگشت، چند تكه لباس تنگ روي زمين افتاده بود و ظاهر آشفته تخت نشان مي داد كه كسي روي آن خوابيده است. او لباس ها را جمع كرد و آنها را مرتب روي يك صندلي زرد رنگ چيد.
سپس شمع را برداشت و به طرف رخته خواب رفت و با لحني خشك ولي مهربان گفت :
_ شب خوش!
ناگهان صورت سفيد و چشمان درشت مرضیه از زير ملافه ها بيرون آمد و دخترك با لحني سرزنش آميز گفت :
_ چطور ممكن است شب خوشي باشد ، درحالي كه اين بدترين شبي است كه من تا به حال داشته ام؟
بعد دوباره در ميان ملحفه ها ناپديد شد. صفیه آهسته به آشپزخانه برگشت و مشغول شستن ظرفهاي شام شد . صالح داشت پيپ مي كشيد و اين نشانه آشفتگي ذهني او بود . او به ندرت پيپ مي كشيد چون صفیه با چنان عادت زشتي مخالف بود . اما صالح بعضي مواقع به آن كار پناه ميبرد و صفیه با توجه به اينكه مي دانست هر مردي گاهي بايد به طريقي احساساتش را تخليه كند، از تذكر دادن به او چشم پوشي ميكرد . صفیه با ناراحتي گفت :
_ خوب اوضاع اصلا آن طور كه انتظار داشتيم ، پيش نرفت . ما بايد به جاي فرستادن پيغام خودمان به آنجا مي رفتيم . يكي از ما بايد حتما فردا به ديدن خانم گزیده برود . بايد اين دختر را به يتيم خانه برگردانيم .
صالح بي اختيار گفت :
_بله احتمالا همين طور است .
_ احتمالا ؟ يعني مطمئن نيستي؟!