اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
هر دو خندیدند و لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبم نشست. تا صنم خواست خداحافظی کرده و برود، برای آن‌که معذبش کنم، در را باز کرده و بیرون رفتم. با دیدن چهره‌ی او که به قصد فرار از من داشت با مهری خداحافظی می‌کرد، اما اکنون نگاهش خشک به در مدرسه که از آن خارج می‌شدم، مانده‌ بود، لبخند زدم.
- به‌به! سلام صنم‌خانم ظاهری!
به وضوح دستپاچه شد.
- اِ... سلام آقامعلم!
در مدرسه را بستم و همراه با قفل کردنش، گفتم:
- چه خبر صنم‌خانم؟
صدایش بیشتر لرزید.
- سلامتی آقا!
با تمام شدن کارم برگشتم و همزمان که به ماشین نزدیک می‌شدم، گفتم:
- از شبانه‌روزی و امتحانا چه خبر؟
دستی به روسری طوسی‌رنگش کشید و نگاهش را به زمین دوخت.
- خوب دادم، تموم شد برگشتم.
نگاهم را به مهری که آن سوی ماشین با فاصله‌ی کمی از صنم ایستاده‌ بود و مانتوی رنگ روشنش با شالی که نقش‌های صورتی داشت، او‌ را کاملاً با مهری قدیم فرق داده و فرشته‌ای زیبا ساخته‌ بود، دوختم و در دل به خودم احسنت گفتم و بعد به طرف صنم برگشتم.
- امیدوارم‌ امتحانا رو فقط نداده‌ باشی که تموم بشن، بلکه خوب درس خونده‌ باشی که نمره‌های خوبی بیاری. قبلاً که شاگرد خوبی بودی.
گونه‌های همیشه برجسته‌اش سرخ شد و گفت:
- خیالتون راحت آقامعلم خوب خوندم.
سری تکان دادم. به اندازه‌ی کافی اذیتش کرده‌ بودم، پس گفتم:
- مثل این‌که عجله داشتی.
چندبار با عجله سر تکان داد:
- بله‌بله من دیگه برم، به سلامت برید و برگردید، خداحافظ!
آن‌قدر سریع حرف زد و رفت که فرصت جواب‌دهی به خداحافظی‌اش نداشتیم. من و مهری با رفتن او به هم نگاه کرده و خنده‌ی بی‌صدایی کردیم. همزمان در ماشین را باز کرده و با یک چشمک زدن گفتم:
- سوار شو!
پشت فرمان قرار گرفتم و مهری هم نشست. خرسند از زندگی که برایش تلاش کرده‌ بودم سرم را برگرداندم و نگاهم را به او دوختم.
- بریم؟
لبخندی زد. از همان‌هایی که دندان‌های سفیدش را مشخص می‌کرد و من عاشقشان بودم.
- بریم!
 
در تمام طول سفر، مهری با هیجان اطراف را نگاه می‌کرد. جاده‌ای که چون همیشه برای من یکنواخت و خسته‌کننده می‌نمود، هر نقطه‌اش برای او هیجان‌انگیز و جالب بود. از درخت و مزرعه‌ها و شهر و روستاهای بین راه بگیر تا حتی پمپ‌بنزین و کانکس‌های اورژانس و پاسگاه پلیس. آن‌چنان هر بار هنگام گذشتن از کنار یکی از آن‌ها با هیجان برمی‌گشت و نگاه می‌کرد که یک بار تصمیم گرفتم ماشین را کناری نگه دارم تا خوب ببیند، اما بعد با فکر به این‌که مهری مشتاق دیدن همه‌چیز است، ترسیدم راه چهارساعته را چهل‌ساعته طی کنم. با این وجود تصمیم گرفتم زمان رفتن به ماه‌عسل برایش جبران کرده و همه‌ی هیجان حاصل از سال‌ها سفر نکردنش را پاسخ بدهم.
نزدیک شهر خودمان که رسیدم تصمیم گرفتم آخرین توصیه‌هایم را به او بکنم.
- مهرآواجان؟
با شنیدن صدایم، نگاهش را از تصاویر کنار جاده گرفت و رو به من کرد:
- بله آقا!
در همان حالی که نگاهم به جاده بود، گفتم:
- دیگه داریم نزدیک میشیم، امیدوارم هرچیزی رو که یادت دادم، خوب یاد گرفته باشی.
- آقا نگران نباشید! ناامیدتون نمی‌کنم.
لبخند خرسندی زدم. مهری دیگر دختر خجالتی و گریزان از جمع سابق نبود. فقط یک چیز مانده‌ بود که باید مهری را نسبت به آن روشن می‌کردم تا ناخودآگاه باعث دردسر نشود.
- یه چیز دیگه هم هست که فرصت نشد قبل از این بهت بگم، اما خیلی مهمه.
- چی آقا؟
یک لحظه نگاه از جاده گرفته و به او که تمام توجهش را به من داده‌ بود، نگاه کردم و بعد باز به رو‌به‌رو چشم دوختم.
- نمی‌خوام کسی بدونه من تو رو می‌زنم، هیچ‌کس!
کمی مکث کردم و با تأکید بیشتر گفتم:
- هیچ‌کسِ هیچ‌کس نباید بفهمه.
آرام «باشه» گفت و من ادامه دادم:
- رد و اثر شلاق روی تنت نمونده که کسی بفهمه، خودت هم حواستو جمع کن یهو از دهنت در نیاد.
«چشم» گفت، اما دلم قرص نشد. می‌ترسیدم مادر پی به زدن او ببرد و طبق تهدیدی که هم روز خواستگاری و هم روز عقد کرد، مانع زندگی من و مهری شود.
- مهری با هیچ‌کس در این باره حرف نزن، من اصلاً تو‌ رو نمی‌زنم، خب؟
- بله آقا می‌دونم به هیچ‌کس نباید بگم.
باید بیشتر توجیهش می‌کردم تا مغزش قبول کند و حرفی نزند.
- می‌دونی مهری! من و تو می‌دونیم شلاق چقدر لازمه، بقیه این رو نمی‌دونن، از سر همین ندونستن خیال می‌کنن بَده، ولی تو که قبول داری زدن باعث یاد گرفتنت شد؟
نگاهم را یک لحظه به طرف او چرخاندم و او فقط سری تکان داد. ادامه دادم:
- چون این رو اونا نمی‌دونن، اگه بفهمن من تو رو می‌زنم، میان توی زندگیمون دخالت می‌کنن و من اصلاً این رو دوست ندارم، به خاطر همین شلاق رو همراه نیاوردم که کسی نفهمه چی توی خونه‌ی ما می‌گذره.
 
او که در حال گوش دادن به حرفم، نگاهش به نقطه‌ی دیگری بود، به طرف من برگشت.
- ولی من آوردمش آقا!
چشمانم گرد شد. سرعت ماشین را یک‌دفعه کم کردم و‌ به طرف او برگشتم.
- چی‌کار کردی؟ آوردیش؟
مهری با سر تکان دادن «بله» گفت. صدای بوق ماشینی، وادارم کرد باز سرعتم را افزایش دهم.
- آخه چرا آوردیش؟
- اومدنی دیدم توی کشو جا گذاشتین، گفتم حتماً فراموش کردین، ورش داشتم آوردمش!
نفسی با حرص بیرون دادم و در‌حال سر تکان دادن به این فکر‌ کردم خود او هم مثل این‌که از کتک خوردن نه تنها واهمه ندارد، بلکه استقبال هم می‌کند.
- الان کجاست؟
- توی کیفمه!
با کلافگی لب گزیدم.
- زود درش بیار!
به عقب چرخید و کیفش را از روی صندلی عقب برداشت. بعد از برگشتن سر جایش دست در کیف کرد و آن را بیرون کشید. یک لحظه به تسمه‌ی چرمی قهوه‌ای‌رنگ میان دستش نگاه کردم و گفتم:
- آخه فکر نکردی یکی این رو ببینه باید چی بگی؟
نگاهش را به شلاق دوخت و گفت:
- نمی‌دونستم آوردنش اشکال داره، فکر کردم بخوایدش.
- مهری هیچ‌کس نه توی روستا نه توی شهر، نباید مسئله‌ی بین من و تو و این شلاق رو بفهمه، به کسی که تا الان حرفی نزدی؟
نمی‌دانم‌ صدایم چه حالتی داشت که بغض کرد.
- نه... باور کنید به کسی نگفتم، ببخشید... نمی‌دونستم نباید بیارم، فکر کردم لازمتون بشه، قول میدم به کسی نگم.
- چرا گریه می‌کنی؟ من که چیزی نگفتم.
- ببخشید آقا... این رو چی‌کار کنم؟
با سر به داشبورد اشاره کردم.
- داشبورد رو باز کن بذار داخلش.
سری تکان داد و شلاق را درون داشبورد گذاشت. نگاهش را به بیرون دوخت و گفتم:
- مهرآواجان! غصه نخور دیگه، من می‌دونم که تو خواستی یه کار درست بکنی، خیال کردی خوبه همراه بیاریش، ولی عزیزم این شلاق راز بین من و توئه، غیر از ما دوتا کسی نباید اون رو ببینه، یا چیزی ازش بشنوه. وگرنه تو رو از من می‌گیرن، تو که نمی‌خوای این‌طوری بشه؟
با چشمان گردش به طرف من برگشت.
- وای نه آقا... من اصلاً به کسی نمیگم، قول میدم!
- آفرین دختر خوب! من و تو‌ نباید بذاریم کسی بین ما دوتا قرار بگیره، فهمیدی؟
- بله آقا خیالتون راحت!
سری تکان دادم و نفس راحتی کشیدم. خوب شد قبل از رسیدن به خانه فهمیدم مهری چه چیزی به همراه آورده‌ است. دیگر تا رسیدن به خانه چیزی نگفتم و فقط خدا را صدا زدم تا کمکم کرده و نگذارد مهری پیش مادر از سر سادگی، ناخواسته لب بگشاید.
 
همین که ماشین را مقابل خانه، روی پل پارک کردم، سرم را به طرف مهری چرخانده و به او که با دقت اطراف را نگاه می‌کرد، گفتم:
- بفرمایید خانم آذرپی! این‌جا هم خونه‌ی ما!
مهری با ابروهای بالا رفته کمی خود را پیش کشید و نگاهش را به در سفیدرنگ خانه دوخت.
- چقدر این‌جا قشنگه!
با تک ابرویی که بالا داده‌ بودم چرخیده و نگاهم را به نمای سنگ مرمر خانه و بعد به باغچه‌ی تقریباً خالی کنار در که فقط دو درخت نارنج کوچک و زوار در رفته در آن بود دوختم و به دنبال زیبایی که مدنظر مهری بود گشتم، اما چیزی نیافتم.
- این واقعاً نظر لطفته که میگی این‌جا قشنگه، آخه من هرچی نگاه می‌کنم قشنگی نمی‌بینم.
مهری به اطراف سر چرخانده و گفت:
- چرا آقا! این‌جا از روستا قشنگ‌تره!
چشمانم بیشتر گرد شد.
- واقعاً دلت میاد اون هوای تمیز، سبزی باغ‌ها و صدای رودخونه و بذاری کنار و به این‌جا بگی قشنگ؟
مهری به طرف من سر چرخاند.
- نه آقا! این‌جا خیلی بهتره، همه‌جا تمیزه، اصلاً خاک و خل نداره، خونه‌ها بزرگ‌ترن، بعضیا چند طبقه‌ان، قشنگه این‌جا، روستا همش خاکیه و خونه‌ها اصلاً بزرگ و قشنگ نیستن.
خندیدم و سر تکان دادم.
- اینا تازه اولشه، یه چند روز که بگذره، اینقدر دلت برای سکوت روستا تنگ میشه که فراموش می‌کنی یه زمانی گفتی این‌جا بهتره.
دستم را به دسته‌ی در گرفته و همزمان با باز کردن و پیاده شدن گفتم:
- به هر حال من روستا رو به شهر ترجیح میدم.
در را بسته و منتظر پیاده شدن مهری ماندم، با نگاه دوختن به او لبخند زدم و آرام گفتم:
- روستا بهتره چون تو رو به من داد.
مهری به محض پیاده شدن، به طرف من برگشت.
- آقا صندوق رو باز نمی‌کنید وسایل رو برداریم؟
دسته‌کلیدم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم.
- فعلاً بریم داخل، خیلی خستم، بعداً میام وسایل رو میارم.
مهری سر تکان داد و درحالی‌ که ماشین را دور می‌زد تا نزدیک من بیاید، کلید را درون قفل در فرو کرده و آن را چرخاندم. با باز کردن در، به مهری تعارف کردم.
- برو داخل مهرآواجان! این‌جا بعد از این همون‌قدر که خونه‌ی منه، خونه‌ی تو هم هست.
مردمک‌های سیاهش را که به من دوخته‌ بود، برق زدند و با لبخند دندان‌نمایی پا به درون خانه گذاشت.
 
به دنبال مهری قدم به داخل گذاشته و در را بستم. او همچنان با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد و هیجان او لبخند روی لبان من می‌آورد. پریزاد که به گمانم صدای بسته شدن در او‌ را به حیاط کشانده‌ بود، با دیدن ما ذوق‌زده از چارچوب در ساختمان سر به عقب چرخاند و بلند گفت:
- مامان! عروس و دوماد اومدن!
و خودش شتابان دمپایی‌هایش را به پا کرد و به طرف ما دوید.
- سلام خان‌داداش! سلام عروس‌خانم!
سلام دادم و تمام حواسم روی مهری متمرکز شد. او که با آمدن پریزاد دست از دیدن اطراف برداشته بود، با لبخند سلام کرد. پریزاد که دیگر به ما رسیده‌ بود، دستانش را باز کرد و مهری را در آغوش کشید.
- چقدر تغییر کردی دختر!
مهری که از حرکت ناگهانی پریزاد معذب شده‌ بود و ابروهایش را درهم کرده‌ بود، نتوانست جوابی بدهد. لب‌هایم را به هم فشردم تا از بهت‌زدگی او نخندم. پریزاد او‌ را از خود جدا کرد و گفت:
- تو همون مهری قبلی یا مهرزاد توی بیمارستان عوضت کرده؟
مهری فقط لبخندی زد. برای رهایی او از آن وضع گفتم:
- پری یه ذره هم داداشت رو تحویل بگیر!
پریزاد از مهری جدا شد و رو به من کرد و گفت:
- براوو داداش!
ابرویی از سر خرسندی و غرور تکان دادم و او‌ رو به مهری کرد.
- چطوری دختر؟
مهری که بالاخره توانسته‌ بود خود را بازیابد، لبخندی زد و گفت:
- ممنونم پری‌خانم! شما چطورید؟
پریزاد ابروهایش بالا پرید. ضربه‌ای به بازوی مهری زد.
- اوه! چه باکلاس! بابا یه کم خودمونی باش!
مهری فقط لبخندی زد و صدای مادر که به حیاط آمده‌بود، نگذاشت پریزاد بیشتر ادامه دهد.
- سلام بچه‌ها! خوش اومدین!
او هم با رسیدن به ما مهری را در آغوش گرفت و گفت:
- خوبی دخترم؟
مهری که این بار کمتر غافلگیر شده‌ بود، گفت:
- ممنونم از لطفتون، خوبم!
در همین حین که مادر از مهری مشغول پرسیدن حال و احوال اهل روستا و نحوه‌ی آمدنمان بود، پریزاد نزدیک من شد و آرام گفت:
- چی کار کردی تو؟ چی از اون دختر خجالتی ساختی؟
ابرویی بالا انداختم و سری کج کردم.
- ما اینینم دیگه، دست کم گرفتی ما رو؟
- نه! خوشم اومد، واقعاً که آقامعلمی، این هیچیش به اون دختربچه‌ای که عقد کردی نمی‌خوره!
از لفظ «دختربچه» خوشم نیامد و ابروهایم درهم شد.
 
پریزاد ادامه داد:
- باور کن من یکی بهت ایمان آوردم، هر کاری بخوای می‌کنی و هیچی هم جلودارت نیست.
انگشتم را مقابلش گرفتم.
- هیچ‌وقت مهرزاد رو دست کم نگیر!
در همین زمان که من و پری مشغول حرف‌های آهسته بودیم، مادر بدون توجه به ما دست مهری را گرفت و داخل برد. من و پریزاد متعحب به رفتن آن دو نفر نگاه کردیم. پریزاد با آرنج به پهلویم زد و با اشاره‌ی چشم و ابرو به مادر و مهری گفت:
- میگم آقامعلم! این الان مصداق نو که اومد به بازار نیست؟
سری تکان دادم.
- دقیقاً همون بود، دیگه شدیم کهنه‌ی دل‌آزار!
پریزاد نفس درون سینه‌اش را به صورت هوف بیرون داد:
- هی روزگار... دیدی داداش دستی دستی چی‌کار کردی؟ دیگه مامان ما رو حساب هم نمی‌کنه، می‌خوام ازت شاکی باشم، اما وقتی به این فکر می‌کنم بیشتر خودت ضرر کردی... .
ابروهایم به هم نزدیک شد و میان کلامش رفتم.
- چه ضرری؟
- خب عرضم به خدمتت، من با وجود شمای شاخ‌شمشاد و مامان پسردوست، عادت به کم‌محلی دارم اما شما که بچه خوبه‌ی مامان بودی، می‌دونم الان که بی‌محلت کرده چه بهت برخورده! داداش خنجر مهری از پشت نشسته بهت و اون جای تو رو توی قلب مامان مال خود کرده، دلم برات می‌سوزه، سر همین دیگه شکایتی ندارم ازت که مهری رو عروس کردی.
خنده‌ام گرفت و وقتی پریزاد قصد کرد داخل برود، یاد شوخی بی‌مزه‌اش افتادم، دستش را گرفتم و کشیدم تا نرود. برگشت و گفت:
- چی شده؟
- فقط خواستم بهت بگم ولی من بدجور ازت شاکی‌ام!
چشمانش را گرد کرد و کامل به طرفم چرخید.
- واسه چی؟ مگه چی‌کار کردم؟
دستانم را در جیب شلوارم فرو کرده و کمی سرم را بالا بردم.
- وقتی به مامان گفتم خورش‌بامیه بپزه و همه رو ریختم توی حلقت، می‌فهمی دفعه‌ی بعد واسه من ترتیب بادمجون ندی.
پریزاد که تازه متوجه منظورم شده‌ بود، قهقهه‌ای زد:
- اوه اوه! هنوز یادته؟ فکر کنم بدجور سوختی نه؟ بگو چطور بود حالا؟
اخم کردم.
- منتظر تلافی باش! چون زدی اولین ناهار زن و شوهری ما رو ریختی بهم.
پریزاد هنوز می‌خندید.
- وای کاش اونجا بودم، می‌دیدمت.
به طرف خانه قدم برداشتم.
- بدجور منتظر تلافی باش، بامیه خیلی خاصیت داره.
همین که از کنارش گذشتم، دستم را گرفت.
- جون من بی‌خیال تلافی شو! من از اون لزج لعنتی متنفرم!
ابرویی بالا انداختم.
- نوچ! تازه به مهری میگم هوس بامیه کنه که دیگه ردخور نداره، مامان شده از زیر سنگ، براش بامیه درست می‌کنه، بعد تازه نوبت تلافی من می‌رسه.
 
لب‌هایش را جمع کرد.
- می‌دونی خیلی بدجنسی؟
به طرف خانه به راه افتادم.
- زدی ضربتی، ضربتی نوش کن پری‌خانم!
به در ورودی رسیده و می‌خواستم کفشم را دربیاورم. پریزاد خود را به من رساند.
- اگه تقاصشو بدم چی؟
- مثلاً چطور؟
- ببین تا این‌جایید من ماشینم رو می‌زنم بیرون، تو بیار داخل، خوبه؟
ابرویی بالا انداختم.
- نه این کمه، یه بار بامیه بخوری، بد نمی‌شه!
کفشم را بیرون آورده و پا به داخل راهرو گذاشتم.
- به خدا می‌میرم بخورم، ببین تو که می‌خوای عروسی بگیری، سالن آرایش با من!
ایستادم و رو به او کردم.
- با تو؟
- آره با عطراجون هماهنگ می‌کنم بهت تخفیف حسابی بده.
- اینی که گفتی کیه؟
پریزاد چشم گرد کرد.
- عطرا عقیقی! استاد آرایشگریمه، یه سالن داره بیا و ببین...
میان کلامش رفتم.
- خوب بذار روش فکر می‌کنم.
- هی! اون همین‌جوری وقت نمیده به کسی که تازه ناز هم می‌کنی، من دارم از کارت‌هام برات خرج می‌کنم.
کمی متفکر ابروهایم را درهم کردم، بد هم نبود. من که می‌خواستم منت پریزاد را برای آرایشگاه بکشم، حالا منت سرش گذاشته و این کار را برعهده‌اش می‌گذاشتم، پس گفتم:
- قبول!
پریزاد «ایول» گفت و من سوییچ ماشینم را به طرفش گرفتم.
- البته پای حرف اولت هم می‌مونی و ماشینتو می‌بری بیرون پارک می‌کنی، ماشین منو که آوردی وسایل ما رو هم تا اتاق بیار، اینطوری بی‌خیال بامیه میشم.
پریزاد ابروهایش بالا پرید.
- خیلی پررویی! حمال گیر آوردی.
یکی از ابروهایم را بالا برده و با تکان دادن سوییچ گفتم:
- انتخاب کن این یا بامیه؟ شده دست و پات رو ببندم بامیه رو می‌ریزم توی حلقت تا دیگه از این شوخی‌های خنک با من نکنی!
پریزاد نفسش را با حرص بیرون داد:
- باور کن روستا بودی من و مامان راحت بودیم.
اَه کشیده‌ای گفت و سوییچ را گرفت و با گفتن «مهرزاد زورگو» سوییچ خود را از جاکلیدی برداشت و همزمان با انداختن شالی بر سرش خواست بیرون برود که گفتم:
- تازه این بار یکی‌رو هم همراهم آوردم.
رو به حیاط کرد و با بلند کردن دستش گفت:
- اقبالت بسوزه پریزاد! یکی کم بود، دوتا شدن!
با رفتن پری و لبخند خرسندی که روی لبم نشسته‌ بود رو به داخل خانه کردم. باید از پری به خاطر خراب کردن اولین ناهار زندگی‌ام تقاص می‌گرفتم، وگرنه روی دلم می‌ماند.
 
وارد سالن که شدم، مادر و مهری را کنار هم دیدم که روی مبل نشسته‌ بودند. مادر با چهره‌ای بشاش آهسته با او حرف میزد. مهری سر به زیر گوش می‌داد و گاهی آرام جواب کوتاهی می‌داد. خرسند از این وضعیت لبخندی زدم، دقایقی به دیوار تکیه زده و نگاه به آن دو دوختم. خوشحال بودم که مادر مهری را دوست دارد. گرچه مهریِ من خودش خواستنی بود. وقتی تصمیم گرفتم من هم به جمعشان بپیوندم، اخمی نمایشی روی ابروهایم کاشتم و بلند گفتم:
- واقعاً این رسمشه مامان‌جان؟
تا نزدیک مبل‌ها رفتم. آن‌ها سر بلند کرده و سؤالی مرا نگاه کردند.
- من هم هستم این‌جا ها! یه احوالپرسی، یه خوشامدی، یه چیزی، فقط مهری رو باید تحویل بگیری؟
مادر سری کج کرد و لبخند زد.
- داشتیم مهرزادخان؟ تو که خودت صاحبخونه‌ای، بفرما بشین!
رو به مهری کرد و ادامه داد:
- مهری‌جان الان مهمونه!
مهری جواب مادر را با لبخند داد و من همزمان با نشستن سری تکان دادم.
- تحویل بگیر مهری‌خانم! نیومده جای ما رو گرفتی.
مهری لبخند دندان‌مایی زد و سر به زیر انداخت. با دیدن گونه‌های سرخش، قند در دلم آب شد. مادر دست در گردن او انداخت و سرش را بوسید.
- مهری دختر خودمه، برای من فرقی با شما دوتا نداره!
لبخند پهنی زدم.
- قشنگ معلومه! مهری چیکار کردی مامان رو مال خود کردی؟
مهری بیشتر خجالت کشید و وجود بدجنس من لبخندی زد. مادر متوجه معذب بودنش شد و اخمی کرد.
- مهرزادخان! شما‌ جای خودت رو داری، ولی حواست باشه، قرار نیست بذارم دخترم رو اذیت کنی!
ابروهایم را بالا انداختم.
- مامان! بذار از راه برسم من رو محکوم کن! اصلاً مهری تو بگو! من اذیتت کردم؟
مهری سر به زیر بیشتر خندید و مادر ادامه‌ی حرفم را گرفت.
- ببین دخترم! اگه یه وقت مهرزاد دست از پا خطا کرد، به خودم بگو گوشش رو بپیچونم، یه وقت که ناراحتت نکرده؟
چشمانم گرد شد و مهری دستپاچه سر بلند کرد.
- نه، نه، آقا خیلی خوبه!
مادر‌ با نگاه به من یکی از ابروهایش را بالا انداخت و‌ من با خیال راحت لبخند زدم. مهری ناگهان از جا برخاست و با گفتن «پری خانم شما چرا؟» از کنار من رد شد. سر برگرداندم و پریزاد را در حال وارد شدن همراه وسایلم دیدم. درحالی‌ که کیفی را به دوش انداخته‌ بود، هن و هن‌کنان چمدان را روی زمین می‌کشید.
- برو از شوهرت بپرس! اون مظلوم گیر آورده زور میگه!
مهری دست به گرفتن چمدان برد.
- بذارید کمکتون کنم!
پریزاد ابتدای راهروی اتاق‌ها ایستاد. چمدان را رها کرد و دست به کمر زد.
- نه دختر، عروسی گفتن، خواهرشوهری گفتن!
بعد درحالی که برای برداشتن دوباره چمدان خم میشد، ابرویی بالا انداخت.
- بیچاره خواهرشوهر!
مهری دسته‌ی چمدان را گرفت.
- بذارید کمک کنم.
- خیلی‌خب! حالا که اصرار داری برو سبدتون رو از توی حیاط بردار بیار.
مهری با گفتن «چشم» به طرف حیاط رفت و من به طرف مادر رو برگرداندم. مادر با لحن کاملاً خرسند، گفت:
- چیکار کردی مهرزاد؟ این اون دختری نیست که عقد کردی.
لبخند پهنی زدم. روی مبل جا به جا شدم و کمی به حالت لم دادن تکیه دادم.
- گفتم که، براتون یه عروس نمونه می‌سازم.
مادر‌ لبخندی زد.
- می‌دونی چقدر خوشحالم که بالأخره تو هم جفتت رو پیدا کردی؟ مهری دختر خیلی خوبیه، قدرش رو بدون و‌ زندگیت رو خراب نکن!
- می‌دونم مامان! شما نگران نباشید من حواسم‌ به زندگیم هست.
 
لحظاتی بعد پریزاد از اتاق بیرون آمد و همزمان با آمدنش پیش من و مادر شالش را دور گردنش انداخت و تکان داد تا خنک شود. همین که روی مبل کنار دست مادر نشست گفت:
- مهرزادخان! اوامرت اجرا شد!
لبخندی زده و با دراز کردن دستم روی پشتی مبل دونفره گفتم:
- باید هم اجرا میشد.
پریزاد ابرو درهم کشید و خواست چیزی بگوید که صدای «خانم» گفتن مهری هر سه‌ی ما را متوجه او کرد که تازه از راهرو وارد شده‌ بود. تا مادر «جانم» گفت مهری که به خاطر نگاه کردن همزمان ما سه‌نفر دچار دستپاچگی شده‌ بود با صدایی که کمی می‌لرزید، گفت:
- ببخشید خانم! می‌خواستم بگم اجازه هست اینو ببرم توی آشپزخونه؟
مهری سبد درون دستش را کمی بالا آورد. مادر سریع برخاست و همزمان که پیش مهری می‌رفت گفت:
- خانم چیه؟ بهم بگو مادر!
مادر به مهری رسید. مهری آرام «مادر» را زمزمه کرد و بعد نگاهش را به طرف من چرخاند. با چشمانی که پر اشک شده‌ بود، گفت:
- می‌تونم بگم مادر، آقا؟
لبخندی زدم.
- چرا که نه مهری‌جان؟ مادر من، مادر تو هم هست.
«واقعاً؟» گفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. مادر سرش را در آغوش گرفت.
- چرا گریه می‌کنی؟
مهری‌ همراه با پاک کردن اشک‌هایش سر به زیر انداخت.
- ممنونم، من هیچ‌وقت مادر نداشتم.
مادر «آخ»ی گفت و سرش را بوسید. لبخند من پهن‌تر شد و پریزاد گفت:
- مهری‌جون! می‌تونی جای مادر بگی مامی باکلاس‌تره، تازه مام بگی باحال‌تر هم میشه، به من هم بگو...
میان حرفش رفته و با گفتن «پری» او را ساکت کردم و او با بالا انداختن ابرو گفت:
- چیه؟ از آقا گفتن به تو که بهتره!
باز به عقب چرخیدم تا مادر و مهری را ببینم. مادر بی‌توجه به من و پریزاد، مهری را که هنوز اشک می‌ریخت، نوازش کرد و گفت:
- مهری‌جان! تو دیگه دخترمی، من هم مادرت، نمی‌خوام هیچ‌وقت رودروایسی باهام بکنی.
دستش را گرفت و همزمان که او را به سمت آشپزخانه می‌برد گفت:
- بیا که با هم حرف زیاد داریم، حرف‌های مادر دختری!
آن دو که وارد آشپزخانه شدند، من نیز با خیال راحت برگشتم و نگاهم به پری خورد. همین که نگاهم را دید خندید و گفت:
- آقا دیگه چیه انداختی توی دهن این دختر؟
 
ابرو درهم کشیدم.
- من ننداختم که.
- ببین! قشنگ معلومه چه جوی توی خونت راه انداختی... نظام ارباب و رعیتی!
بیشتر ابروهایم همدیگر را بغل کردند.
- این اراجیف چیه میگی؟
انگشتش را تکان داد.
- یادته یه بار بهت گفتم مهری رو انتخاب کردی تا هر جور خواستی تربیتش کنی؟ حالا دیدی حق با منه؟
- نخیر! من مهری رو چون دوست داشتم انتخاب کردم که باهاش ازدواج کردم.
ابرویی بالا انداخت.
- اون که معلومه، ولی در کنارش اون قسمت مردسالار وجودت که همیشه دوست داشته به زنا امر و نهی کنه رو هم ارضـا کردی، باور کن مهرزاد، اینی که گفتی بهت بگه آقا خیلی ناجوره!
با حرص نفسم را بیرون دادم.
- من به مهری نگفتم چی بهم بگه، خودش میگه، بالاخره یه زمانی شاگردم بوده و این‌قدر حیا داره که هنوز نتونسته از اون حالت شاگرد و معلمی دربیاد.
پریزاد دستی تکان داد.
- باشه بابا! اصلاً هرچی تو بخوای، زن توئه به من چه مربوط؟ می‌خواد آقا صدات کنه می‌خواد سرورم بگه، همین که علفه بدجور‌ به دهن بزی نشسته کافیه!
سری به اطراف تکان دادم. پریزاد قدرت خاصی در عصبی کردن من داشت.
- پری! بعضی وقتا فکر‌ می‌کنم از قصد یه حرفایی می‌زنی تا فقط اذیتم کنی!
ابروهای پریزاد بالا رفت.
- نه جون داداش! اصلاً فراموش کن چی شنیدی، فقط نظرمو گفتم.
سری تکان دادم و نگاهم را به میز دوختم. خواستم دیگر چیزی نگویم. پریزاد بعد از لحظاتی ادامه داد:
- ولی دستمریزاد هم داری!
نگاهم را به طرفش کشیدم و منتظر ادامه‌ی حرفش ماندم.
- ببین! بهم اثبات شد معلمی توی خونته، اگه معلم نمی‌شدی به فنا می‌رفتی.
ابروهایم را سؤالی درهم کردم و او با اشاره چشم‌ به آشپزخانه گفت:
- عجب چیزی ساختی! این مهری کجا و اون دختربچه کجا!
گرچه باز لفظ دختربچه را برای همسر من به کار برده‌ بود، اما از اینکه پریزاد هم به موفقیت من اذعان داشت، لبخندی روی لبم نشست و ابرویی به نشانه‌ی پیروزی بالا انداختم. بگذار هرچه می‌خواهند درمورد من فکر بکنند، همین که همسری تربیت کرده‌ بودم که علاوه بر عاشقش بودن، رفتارش هم‌ باب میلم بود؛ برایم‌ بس بود!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
25
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
48
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
69

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا