اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وقتی برای استراحت با مهری وارد اتاقم شدیم، چشم او کنجکاوانه روی همه‌چیز می‌چرخید و من فقط با لبخند درحالی‌ که دکمه‌های پیراهنم را باز می‌کردم، به او نگاه می‌کردم.
- آقا اینجا مال شماست؟
از سؤالش لبخندم بیشتر شد. از آن‌موقع‌هایی بود که دلم شوخی می‌خواست.
- نمی‌دونم، ولی از وقتی یادم میاد من همین‌جا بودم، میگن یه‌سالم بود که بابا این خونه رو خریده و یه خورده که بزرگ‌تر شدم، تخت و‌ وسایلمو آوردن توی این اتاق، حالا به نظرت مال من هست یا نه؟
بدون آن‌که شوخی‌ام را بگیرد، نگاهش را به سوی من چرخاند.
- خب مال شماست دیگه!
سری تکان دادم.
- شاید حق با تو باشه!
پیراهنم را روی دستم انداختم و گفتم:
- ولی از یه چیزی دیگه مطمئنم.
سؤالی سر تکان داد:
- از چی آقا؟
با انگشت روی بینی‌اش زده و به چشمان سیاه منتظرش خیره شدم.
- از اینکه، از این به بعد، اینجا مال ما دوتاست، اتاق مهرزاد و زنش مهرآوا!
لبخند دندان‌نمایی زد. ادامه دادم:
- اصلاً می‌خوای روی در اتاق بنویسیم؛ اتاق مهر!
فقط خندید و سر به زیر انداخت. به طرف کمد کرم‌رنگ چوبی رفتم و در آن را باز کردم. به رگال و چوب‌رخت‌هایی که برخی از لباس‌هایم را در بر داشت اشاره کردم.
- اینا رو بزن کنار، لباس‌های خودتو کنارشون بچین.
پیراهنم را روی صندلی میز تحریرم که کنار کمد بود انداختم. در حال بیرون کشیدن تیشرت توسی‌رنگی از میان لباس‌های کمد بودم که مهری کنارم قرار گرفت و دست روی ردیف لباس‌ها کشید.
- آقا! دیدم کم لباس آوردین، پس اینجا هم داشتین!
درحالی که تیشرت را تن می‌زدم، به طرف تخت برگشتم.
- اینجوری راحت‌تر میشه رفت و آمد کرد، بدون بار اضافه!
مهری سر تکان داد و من همزمان با نشستن روی تخت گفتم:
- چون لباس اضافه نداری بذاری بمونه، همین روزها بریم بازار، یه چند دست لباس بگیر مخصوص این‌جا که هروقت اومدیم دیگه بار و بندیل زیاد نبندی!
به طرف چمدان که کنار در اتاق بود، رفت و همزمان با کشیدنش تا جلوی کمد گفت:
- چه خبره آقا! یه چمدون لباس دارم.
چمدان را خواباند و من گفتم:
- اصلاً زیاد نداری، برو کمد پریزاد رو ببین، مطمئنم داره منفجر میشه، از بس همیشه در حال بازارگردیه، مال تو که سه چارتا دست بیشتر نیست.
- نه آقا همینا‌ خوبه!
تا دست به باز کردن چمدان برد. من که دلم لک زده‌بود برای بغل کردنش گفتم:
- فعلاً به چیزی دست نزن!
دستش روی چمدان خشک شد و سرش را به طرف من چرخاند.
- اینا رو مرتب نکنم؟
ابرویی بالا انداختم.
- بذار برای عصر، الان وقته استراحته.
- شما‌ بخوابید، بی سروصدا کار می‌کنم.
استراحت من فقط با بودن او در آغوشم انجام میشد. «نوچ»ی گفتم و به مانتوی تنش که دکمه‌هایش باز بود، با ابرو اشاره کردم.
- مانتوت رو دربیار بذار روی چمدون!
لحظه‌ای با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و بعد برای اجرای خواست من برخاست، مانتویش را درآورد و‌ روی‌ چمدان گذاشت.
 
نگاهم روی تاپ تنگ و کوتاه صورتی‌رنگش که هم انحناهای بدنش را نمایش می‌داد و هم سفیدی تنش را، چرخید. لبخندی از سر لذت زدم.
- حالا شالتو هم بذار روی مانتو.
با نگاه گنگی که از سر نفهمیدن منظور‌ کارم بود، شال را روی مانتو گذاشت. زبانم را روی لبم کشیدم.
- حالا اون موها رو آزاد کن!
خندید. کش موهایش را بیرون کشید و فرفری‌هایش چون همیشه با پرواز در هوا، دل مرا هم با خود بردند.
- آفرین دختر خوب!
دستانم را باز کردم.
- الان بیا بغلم که دلم برات بدجوری لک زده.
بیشتر خندید و خود را به میان دستانم رساند. من او را تنگ در آغوشم گرفتم. نفس گرمش که به تنم خورد، «جانم» گفته و سرم را میان ابریشم‌های سیاهش فرو‌ کرده و از عمق جان نفس کشیدم.
- الان که مامان و پری مشغول ناهارن، من و تو وقت داریم با هم استراحت کنیم.
همراه او به کمر روی تخت دراز کشیدم.
- عزیزم! تو باید باشی که من بتونم خستگی در کنم.
صدای کوتاه خنده‌اش انرژی‌ام را بیشتر کرد. همراهش روی تخت چرخیدم و‌ او‌ را آن سوی تخت، چسبیده به دیواری که بین دو پنجره قدی اما کم‌عرض قرار داشت، گذاشتم. سرم را از او جدا کرده و به صورت گلگونش چشم دوختم. باز شرم و‌ حیا زیر پوستش دویده‌بود. پیشانی‌اش را بوسیدم.
- جات راحته؟
«اوهم» گفت و من با انگشت شست زیر چشمانش خطی کشیدم. نگاهم را به مرواریدهای سیاهش دوختم.
- می‌دونی مزیت این‌جا به خونه‌ی خودمون چیه؟
نگاهی‌ چرخاند. ‌
- بزرگ‌تره؟
ابرویی بالا انداختم.
- نوچ!
لحظه‌ای مکث کرد و همان شستم را به طرف گوشش کشیدم. با شست و اشاره‌ام آرام لاله‌‌ی گوشش را لمس کردم.
- تختمون این‌جا یه‌نفره است، پس جا نداره برای خوابیدن ازم جدا بشی، باید بین دستای خودم بخوابی.
صدادار خندید و من دیگر قرار از کف دادم. سرخی لب‌هایش را شکار کردم و بعد از لذت شیرینی سر بلند کردم. دلخوش به او که سرخ‌تر از قبل شده‌بود، چشمکی زدم.
- فعلاً همین کافیه، خانومی!
او را باز به آغوشم فشردم و چشم بستم.
- دیگه بخواب که چهارساعت توی جاده بودن دوتامونو خسته کرده.
صدای آرامش را شنیدم.
- خوب بخوابید آقا!
همه‌چیزِ این دختر با قلب من بازی می‌کرد. صدای نرمش، صورت زیبایش، موهای دلفریبش و نفس‌های گرمش که به تنم می‌خورد. حضورش در زندگی‌ام حتی از چیزی که قبلاً فکر می‌کردم، شیرین‌تر بود. لبخند لذت‌بخشی زدم. من موفق شده‌بودم و طعم موفقیت را در بندبند وجودم حس می‌کردم. به جای خون، غرور در رگ‌هایم جریان یافته‌بود. این لذت، حق من بود. در مهم‌ترین چالش‌ زندگی‌ام پیروز شده‌بودم. در تصاحب محبوبم با همه‌ی مخالفت‌ها و البته با تربیت تمام و کمال او به میل خودم. سال پیش همین موقع می‌خواستم او را فراموش کنم، ولی امسال بعد از یک‌سال تلاش، او‌ را در آغوشم داشتم. مهرآوا بانوی زیبا و برازنده‌ی من شده‌بود. داشتن او در کنارم بزرگ‌ترین دستاوردم بود. دیگر چه می‌خواستم از زندگی؟ همین برای این‌که خوشحال‌تر و خوشبخت‌تر از دیروز زندگی کنم، کافی بود.
 
بعد از ناهار، هر چهارنفرمان در سالن برای چای خوردن و صحبت کردن جمع شدیم. من و مهری کنار هم روی مبل دونفره نشسته بودیم و من در هوای بغل کردنش سیر می‌کردم، اما در حضور مادر و‌ پریزاد که لحظاتی پیش با سینی چای آمده و هر دو روبه‌روی ما نشسته‌بودند، نمی‌توانستم به خواسته‌ی دلم برسم. وقتی مادر «بفرمایید» گفت. مهری کمی خود را پیش کشید و خم شد. فنجانی را از درون سینی که پریزاد روی میز گذاشته‌بود، برداشت و با دو قند در کنارش درون نعلبکی قرار داد؛ برگشت، مقابلم گرفت و «بفرمایید» گفت. جوابش را با لبخند خرسندی دادم و نعلبکی را گرفتم. مهری فنجان خودش را برداشت و برای تکیه زدن دوباره برگشت. من برای آنکه شوق بغل کردنش را اندکی بخوابانم. فنجانم را روی عسلی کنارم گذاشتم. دستم را روی پشتی مبل به صورت کشیده قرار دادم تا پشت شانه‌های او قرار گیرد. نگاهم را به نیم‌رخ زیبایش دوختم. به موهایی که خودم خواسته بودم فقط قسمت جلوی آن را بالای سرش با موگیر ببندد و حالا طره‌ موی فری از حصار موگیر آزاد شد و از کنار گوشش آویزان بود. انگشتانم هوس بازی با آن رشته موی فر را کرده‌بود، اما نمی‌شد. محو ابریشم سیاه مهری بودم که سرفه‌ی مصلحتی پریزاد، نگاه مرا از مهری گرفت و به او داد. پریزاد فنجانش را در دست گرفته و درحالی که با چشمانش می‌خندید، آرام لب زد:
- نخوریش!
اخم کردم و با حرکت ابرو به او اخطار دادم ساکت شود. صدای مادر نگاهم را از پری گرفت.
- خب بچه‌ها برنامتون برای جشن عروسی چیه؟
با برداشتن دستم از پشت گردن مهری، فنجان چای‌ام را برداشتم و گفتم:
- من نمی‌خوام عروسی بزرگ بگیرم، در حد یه مهمونی و جشن کوچیک برای اقوام نزدیک و بعضی رفقا.
قند را دهانم قرار دادم و پریزاد با حرف من فنجان را از مقابل دهانش پایین آورد و معترضانه با فرو دادن چای درون دهانش گفت:
- یعنی چی؟ اینطوری که نمی‌شه؟
کمی از چای‌ام‌ را خوردم و با آب شدن قند درون دهانم جفتم:
- چرا نمی‌شه؟
پریزاد فنجانش‌ را درون سینی برگرداند و گفت:
- چون عروس اون جشن مهریه و اون باید بگه چه جور جشنی دوست داره! تنهایی که نمی‌تونی تصمیم بگیری.
خیالم از بابت مهری راحت بود. من هرچه می‌گفتم او قبول می‌کرد. ابرویی بالا انداختم و مشغول‌ چای خوردن شدم. پریزاد رو به مهری که بی‌توجه به ما چای می‌خورد، کرد.
- خب مهری یه چیزی بگو دیگه، بگو نظر تو چیه؟
مهری همزمان که فنجان روی لبش بود، ابروهایش را بالا داد و نگاهش‌ را به طرف من که با خیال راحت تکیه داده و‌ چای می‌خوردم، چرخاند. بعد از لحظاتی فنجانش‌ را پایین آورد، درون سینی گذاشت و درحالی‌ که لبش را با زبان خیس می‌کرد، برگشت و گفت:
- هرچی آقا بگن!
 
خرسند ابرویی برای پریزاد بالا‌ انداختم و فنجانم را همراه نعلبکی به طرف مهری گرفتم‌ تا درون سینی قرار دهد. مهری همین کار‌ را کرد و پریزاد با صدای بلندتری او‌ را مخاطب ساخت.
- دختر! یعنی چی هرچی آقا بخواد؟ تو باید تصمیم بگیری نه مهرزاد، اسمش روشه، جشنِ عروسی. تو عروس اون جشنی، تو چی می‌خوای، اونو بگو!
مهری که به عقب برگشته و باز به مبل تکیه زده‌بود، آرام گفت:
- خب من هم همون چیزی رو که آقا گفتن می‌خوام، تصمیم خوبی گرفتن.
پریزاد که خود را پیش کشیده‌بود، لحظه‌ای مات میان ما دونفر ماند و بعد همراه با عقب رفتن گفت:
- این یعنی چی؟
دست در گردن مهری انداخته و این بار کمی هم او را به خودم‌ نزدیک‌ کردم، با ابرویی که به نشانه‌ی پیروزی بالا داده‌بودم به پریزاد چشم دوختم.
- یعنی همین که شنیدی، مهری زن منه و طبق نظر من زندگی می‌کنه، درستش هم همینه!
پریزاد دوباره خود را پیش کشید و با لحن تندی گفت:
- فکر‌ کردی چون کم سن و‌ ساله می‌تونی بهش زور بگی و‌ براش تصمیم بگیری؟
از حرفش هیچ خوشم‌ نیامد و ابرو درهم کشیدم‌ تا جواب تندی بدهم، اما‌ مادر با تحکم میان بحث ما دونفر‌ آمد.
-پریزاد بس کن!
تا پریزاد با «آخه مامان» برگشت او انگشتش را به طرفش گرفت.
- یادت نره مهرزاد ده‌سال ازت بزرگ‌تره و باید احترامشو نگه داری!
- ولی مامان، مهرزاد قشنگ داره به مهری زور‌ میگه!
مادر رو به ما کرد.
- بزرگ و کوچیک بودن عروسیشون به خودشون‌ مربوطه، اینقدر هم هر چیزی رو بزرگ نکن!
پریزاد ناراضی عقب نشست و مادر رو به مهری کرد.
- خب دخترم تصمیمت راجع به لباس و آرایشگاه چیه؟
مهری با نگاهی که به سوی من انداخت، خواست کمکش کنم. حق داشت مستأصل شود، ما هنوز در این رابطه با هم حرف نزده‌بودیم. من فقط گفته بودم‌ برایش جشن عروسی می‌گیرم. نباید این جشن به دلیل استرس او‌ تبدیل میشد در این صورت فایده‌ای نداشت. می‌دانستم کسی که تجربه‌ی حضور در جشن عروسی نداشته، نمی‌تواند در جریان برگزاری یک جشن بزرگ با همه‌ی تدارکاتش و میان آدم‌های زیاد آرام بماند و لذت ببرد. آن هم‌ مهری که از ابتدا به خاطر ترس از حضور‌ بقیه نمی‌خواست در جشنی باشد. لبخند اطمینان‌بخشی به مهری زده و در جواب مادر گفتم:
- لباس رو یه روز‌ همگی با هم میریم انتخاب می‌کنیم. برای آرایشگاه هم‌ پریزاد قبول کرده با مربیش حرف بزنه، فقط باید باهاش طی کنه که من دوست ندارم‌ مهری رو زیاد آرایش کنه و موهاشو رنگ بزنه، حتی دلم نمی‌خواد موهاشو ببنده، باز باشه قشنگ‌تره، باید باهاش حرف بزنه تا چهار پنج ساعت الکی علاف نشیم، فقط یه آرایش معمولی و موهای باز. برای ماشین عروس هم ماشین خودمو گل می‌زنم و میرم دنبال مهری، اون هم بدون فیلمبردار، من اصلاً اصراری برای فیلمبرداری ندارم، عکاس هم میاریم توی خونه عکس بگیره، هیچ خوشم از رفتن به آتلیه و تحمل ادا و اطوارهای عکاس‌ها نمیاد... .
 
پریزاد باز خود را پیش کشید و معترضانه با تکان دستش گفت:
- جمع کن مهرزاد این بازیا رو! می‌خوای توی خونه جشن بگیری بدون هیچی؟ حتماً موزیک هم نباشه! بعد عمری منتظر عروسی داداشم نموندم که الان همه‌ی نقشه‌هامو به باد بدی.
دستم را کمی بالا آوردم.
- چته پری؟ آروم باش! من نگفتم موزیک نباشه، خواستید هماهنگ می‌کنم، فقط دلم نمی‌خواد جشن شلوغ باشه، پس توی همین خونه می‌گیرم، یه خورده وسایلو جابه‌جا کنیم همه جا میشن، فقط عمواینا و دایی‌اینا رو میگم بیاد.
پریزاد محکم روی دسته‌ی مبل زد.
- مهرزاد! تو چرا اینقدر زورگویی؟ چرا باید حرف فقط حرف خودت باشه؟ بدبختی اینه طرز فکرت هم عهد بوقیه.
به مهری اشاره کرد.
- من کار ندارم چطوری این دخترو گول زدی که رو حرفت حرف نزنه، ولی من و مامان دل نداریم؟ من دلم یه عروسی بزرگ می‌خواد، با همه جزئیاتش.
از گوشه‌ی چشم درهم شدن دستان مهری که روی زانوهایش گذاشته‌بود را دیدم. فهمیدم بحث میان من و‌ پریزاد او‌ را مضطرب کرده. با دستی که دور گردنش انداخته‌بودم، بازویش را فشردم تا آرام شود و محکم به پریزاد گفتم:
- نصف این جزئیاتی که می‌خوای فقط خرج اضافه است. من یه عروسی و‌ لباس عروس به مهری بدهکارم، حتماً بهش میدم، اما‌ به روش خودم! برام حرف بقیه مهم نیست، زندگی خودمه، هرجور‌ دوست داشته‌باشم عروسی می‌گیرم، جشن عروسی فقط برای اینه که بقیه بفهمن من زن گرفتم، دیگه بزرگ و کوچیکیش به خودم مربوطه.
رو به مادر کردم.
- مامان! فقط اگه شما بگید حاضرم گوش بدم.
مادر‌ که چهار انگشتش را مقابل دهانش گرفته و در سکوت به بحث میان ما نگاه می‌کرد با برداشتن دستش گفت:
- چی بگم؟ پریزاد خواهرته، دلش عروسی بزرگ می‌خواد، اما تو هم‌ حق داری، زندگی خودتونه، اگه تصمیم تو و مهری همینه، من هم حرفی ندارم.
سرم را به طرف مهری چرخاندم و به او که انگشتانش را درهم‌ پیچانده و‌ با نگاه دوختن به آن لبش را می‌جوید گفتم:
- مهری تو بگو چه جور‌ جشنی بگیرم.
مهری با «ها» گفتن سرش را بلند کرد و‌ به طرفم چرخید و بعد که نگاه منتظر مرا دید، رو به مادر‌ و‌ پریزاد کرد.
- من... راستش... اصلاً عروسی نمی‌خواستم... اما‌ آقا لطف کردن، خواستن جشن بگیرن، حالا هرچی خودشون بگن من قبول دارم.
پریزاد با پوزخندی عقب نشست و مادر هم با گفتن «مبارکه» سکوت کرد. من با خرسندی کامل‌ به مهری‌ چشم دوختم که با اضطراب به من نگاه می‌کرد. لبخندی رو لبم نشاندم و پلک‌ برهم گذاشتم‌ تا قلب او هم آرام بگیرد.
 
بعد از آنکه بحث‌هایمان جمع و جور شد، مادر و پریزاد برای استراحت به اتاق‌هایشان رفتند. من برای دوش گرفتن رفتم و مهری برای مرتب کردن وسایلمان. بعد از آنکه به اتاق برگشتم، او کارهایشان را تمام کرده و به حمام رفت. کاری جز اینکه روی تخت دراز بکشم و با چشم دوختن به سقف فکر کنم نداشتم. تا مهری برگردد به همه‌چیز فکر کردم، به زندگی‌مان، فرزندانمان، عروسی‌مان و درنهایت به این فکر کردم آیا مهری با رضایت قلبی نظرات مرا درمورد جشن قبول کرده یا از سر اجبار؟ باید حتماً از او می‌پرسیدم.
مهری با سر حوله‌پیچ داخل شد و رو به طرف او کردم.
- عافیت باشه خانوم!
لباس‌هایی که در آغوش داشت را گوشه‌ای به زمین گذاشت.
- وای آقا بیدارتون کردم؟
- نه بیدار بودم... .
نگاهم روی کپه‌ی لباس‌ها نشست که لباس‌های کثیف مهری، به همراه لباس‌های خودم که داخل حمام گذاشته بودم تا شسته‌ شوند، بود.
- اینا رو چرا آوردی؟
مکث کرد و من درست نشستم. بعد از لحظه‌ای گفت:
- آخه می‌خواستم بشورمشون، کثیفن، ولی توی حموم تاید نبود، اومدم یه چی بندازم سرم، برم توی حیاط بشورم.
- می‌ذاشتی مامان همه رو یه جا می‌نداخت توی ماشین.
چشمانش گرد شد.
- وای آقا! زشته لباس‌های ما رو مادر بشورن، تاید و لگن پیدا کنم خودم می‌شورم.
ابروهایم را درهم کشیدم.
- با دست؟
بلند شدم و ادامه دادم:
- همه رو بردار بریم بندازیم توی ماشین.
- نه آقا! خودم می‌شورم، شاید مادرتون ناراحت بشن.
در اتاق را باز نگه داشتم.
- اولاً توی حیاط لگن و تاید پیدا نمی‌کنی مامان همه رو میذاره توی حیاط‌خلوت جایی که ماشینشو گذاشته، دوماً مامان ناراحت نمی‌شه، تو دیگه دختر این خونه‌ای، سوماً بدک نیست کار با اتومات رو هم یادت بدم، یه کم تونستم پس‌انداز کنم یکی هم برای تو می‌خرم، چهارماً وقتی من یه چی میگم چی؟ باید گوش کنی دیگه، مگه نه؟
انتهای کلامم را به لبخندی ختم کردم. مهری هم لبخندی زد و‌ «چشم» گفت. لباس‌ها را در بغل زد و به دنبال من راه افتاد. از مقابل ورودی آشپزخانه رد شده و وارد حیاط‌خلوت پشت آن شدیم. جایی که پدر دیوارش را تا سقف سرامیک کرده و با کشیدن لوله‌ی آب و ساخت حوضچه‌ای کوچک آن را به مکانی تبدیل کرده‌بود که مادر همه‌ی وسایل شستن لباسش را در آن قرار می‌داد. عرض حیاط‌خلوت آنقدر کوچک بود که فقط به اندازه‌ی نشستن دونفر کنار هم جا داشت؛ اما طول آن به حدی بود که با وجود حوضچه‌ی آب در ابتدای ورودی و ماشینن لباسشویی مادر در انتهای آن، باز هم مکانی برای انجام کارهای دیگر فراهم می‌کرد. روی ماشین لباسشویی مادر مکانی بود برای نگهداشتن وسایل شستشو درون یک سبد صورتی، اما‌ هیچ‌ چارپایه‌ای برای نشستن وجود نداشت. ناگزیر هر دو روی دوپا مقابل ماشین نشسته و با باز کردن درب آن، مرحله به مرحله کار با ماشین لباسشویی را به مهری یاد دادم و او با دقت گوش داد.
وقتی در انتهای کار لباسشویی شروع به چرخش کرد، رو به مهری کردم.
- یاد گرفتی؟
مهری چشم از چرخش لباس‌ها گرفت و‌ رو به من کرد.
- آره آقا، فقط وقتی کارش تموم شد شیلنگش کجاست آبشو خالی کنیم؟
به خاطر جای نشستم لوله‌ی تخلیه از دید مهری پنهان بود. کمی جابه‌جا شدم.
- ببین مثل مال خودمون نیست که بخوای خودت لوله رو تکون بدی، اینجا رو نگاه...
به جایی که لوله به فاضلاب وصل شده‌بود اشاره کردم و ادامه دادم:
- خودش وصل شده به چاه، فقط باید تخلیه رو بزنی.
مهری فقط سر تکان داد و گفتم:
- حالا تا کار ماشین تموم بشه همین‌جا هستم بهت یاد میدم.
سر تکان داد و دوباره نگاهش را روی ماشین نشاند. هر دو روی دوپا نشسته و به دیوار تکیه زده بودیم. زانوهایمان فاصله‌ای از هم نداشت و اگر درست می‌نشستیم صورت‌هایمان مماس میشد.
 
با لذت به نگاه درشتش که به ماشین خیره بود چشم دوخته و بعد از لحظه‌ای گفتم:
- مهری یه سؤالی ازت بپرسم، راستشو بهم میگی؟
به طرف من برگشت.
- آره آقا! من همیشه به شما راست میگم.
لبخندی زدم و ادامه دادم:
- از ته دل با حرف‌هایی که درباره‌ی جشن عروسی زدم موافقی یا فقط چون من گفتم قبول کردی؟
چیزی نگفت و نگاهش را پایین کشید.
- مهری‌جان! اینکه توی اتاق گفتم هرچی من گفتم باید گوش کنی، فقط یه شوخی بود، منظورم این نبود که هیچی نگی، درسته پیش پری و مامان هم گفتم مهری زن منه و طبق نظر من زندگی می‌کنه، ولی نترس، حرف دلتو بهم بزن، هر جور تو دلت بخواد مراسم می‌گیریم.
- نه آقا من واقعاً هرچی گفتین رو قبول دارم.
صدایش غمگین بود.
- پس چرا ناراحتی؟
سر بلند کرد.
- نه آقا ناراحت نیستم.
خوب می‌شناختمش، فهمیدم از چیزی می‌ترسد. نمی‌خواستم سر هر چیزی از من بترسد، مهری فقط باید از تنبیه می‌ترسید، نه از وجود من.
- مهرآواجان! گفتم از من نترس، هرچی دلت می‌خواد بگو!
ابرویی بالا انداخت و دوباره نگاهش را پایین کشید.
- من از شما نمی‌ترسم.
- عزیزم! من تو رو خوب می‌شناسم، یه چیزی هست که تو ازش می‌ترسی، بهم بگو اون چیه؟
قسمتی از پارچه‌ی لباسش را که روی زانوهایش بود را با انگشتان دو دستش گرفت و‌ پیچاند.
- من از این می‌ترسم که آبروی شما رو ببرم.
باز همان ترس تکراری! او همیشه از همین می‌ترسید.
- چرا فکر‌ می‌کنی آبروی منو می‌بری؟
با تردید گفت:
- خب آقا من... .
مکث کرد و من که جوابش را می‌دانستم، گفته‌اش را من کامل کردم.
- باز می‌خوای بگی چون هیچی بلد نیستی؟
فقط سر تکان داد و ادامه دادم:
- ولی منی که همه‌چی رو بهت یاد دادم می‌دونم که تو هیچ مشکلی نداری که بترسی.
انگشتانی را که با پارچه‌ی لباس بازی می‌کرد درهم‌ فرو‌کرد و باز پیچاند. دستم را برای آرام کردنش روی دستش گذاشتم.
- مهرآواجان! عزیزم! من بهت قول میدم تو عروس برازنده‌ای برای من میشی، از چیزی نترس، بودنت کنار من باعث افتخار منه، تو زن منی، من می‌دونم تو چقدر خوب یاد گرفتی همه چی رو، چرا اینقدر به خودت سخت می‌گیری؟
با همان نگاهی که به پایین دوخته‌بود با صدای لرزانی گفت:
- آخه آقا... .
ساکت که شد، گفتم:
- آخه چی حرفتو بزن!
صدایش بیشتر لرزید.
- می‌دونید شما‌ با من خیلی‌خیلی مهربون بودین. من پارسال اینقدر خوشحال نبودم که الان هستم. اون موقع‌ها من هیچی‌ سرم‌ نمی‌شد، فقط می‌خواستم شوهر کنم تا از خونه‌ی عموم برم، چون خاله‌بتول بهم‌ گفته بود، ولی شما‌ منو بردین خونتون همه‌چی رو‌ یادم دادین، بعدش هم منو گرفتین، من نمی‌دونستم شوهر کردن هم‌ خوبه، فقط فکر‌ می‌کردم همین که منو مثل عموم نزنه کافیه، فکر‌ نمی‌کردم شوهر آدم می‌تونه مهربون باشه، فکر‌ می‌کردم فقط باید همونطوری که خاله‌بتول گفت حرفاشو گوش بدم، خونه‌شو مرتب نگه دارم و غذاشو‌ بپزم... .
اشکش سرازیر شده و لحظه‌ای برای پاک‌ کردن آن‌ها از صورتش مکث کرد. برای اینکه حالش را خوب کنم با شوخی گفتم:
- ولی همه‌ی اینایی که گفتی روی من که جواب داده، هم خونمو سروسامون میدی، هم غذا برام می‌پزی، هم حرفمو باید گوش بدی... .
کمی سرم را جلو بردم و آرام‌ گفتم:
- تازه من هم گاهی زدمت، پس شوهر‌ خوبی نیستم.
سرش را بلند کرد و‌ سریع گفت:
- نه آقا، شما‌ خیلی مهربونید، باهام خوب رفتار کردین، اگه کتک خوردم، خب سر خطای خودم بود نه سر هیچی، شما‌ الکی آدمو نمی‌زنید، تازه هیچ‌وقت هم فحش نمیدین، به من نگفتین به درد نخورم، نگفتین نون‌خور اضافه‌ام، نگفتین نحس و بدشگونم، میگین من خوبم، حتی به منی که قبلاً هیشکی منو نمی‌خواست و‌ خونواده نداشتم خونواده دادید، من یه دختر تک و تنها بودم، اصلاً نمی‌دونستم‌ مادر داشتن یعنی چی؟ یاد گرفته‌بودم مادر و خواهر داشتن مال بقیه‌س، من فقط همین که غذایی گیر میاد بخورم و یه سقفی هست که زیرش بخوابم از سرم هم زیاده، اما‌ شما بهم گفتین اینا کافی نیست و فهمیدم باید بیشتر بخوام، برام خونواده شدین و گفتین مادرتون میشه مادرم و خواهرتون میشه خواهرم.
 
دلم از حرف‌هایش گرفت، اما چیزی نگفتم تا حرف‌هایش را بزند. دوباره اشک‌هایش را پاک‌ کرد.
- من الان همه‌چی دارم، اینا رو شما بهم دادین، ولی... .
دوباره نگاهش را پایین کشید.
- ولی اگه همونطوری که زن‌عموم گفت، نتونم‌ نگهتون دارم‌ چی؟
کلافه سری تکان دادم.
- چندبار بگم حرف‌های جمیله رو‌ فراموش کن!
سرش را چندبار به اطراف تکان داد:
- نمی‌شه، من می‌ترسم‌ آقا، می‌ترسم‌ عروس خوبی نباشم، بعد شما پشیمون بشید، اگه اونجوری بشه، من اصلاً عروسی نمی‌خوام، همین‌جوری که هستیم‌ خوبه!
دیگر به هق‌هق افتاده‌بود. دو دستم را به پشت سرش برده و کمی او را پیش کشیدم و بعد از بوسیدن پیشانی‌اش، سرش را نزدیک خودم کشیدم و صورتم را روی حوله‌ی پیچیده سرش گذاشتم.
- آروم باش دختر! تو‌ عروس خوب‌ منی، من هیچ‌وقت از داشتن‌ تو‌ پشیمون نمیشم، همه‌ی دخترها عاشق پوشیدن لباس عروسن، می‌دونم تو هم‌ بپوشی خوشحال‌تر‌ میشی، من هرطور شده عروست می‌کنم، ولی این‌که می‌خوام عروسیمون‌ رو‌ کوچیک‌ بگیرم‌، واسه خاطر اینه که تو اذیت نشی، عروسی واسه اینه که من و تو خوش بگذرونیم، نه اینکه استرس بهمون وارد بشه، اونطوری دیگه به هیچ دردی نمی‌خوره.
سرش را بلند کرد و در چشمانم زل زد.
- ولی مادر‌ و خواهرتون ناراحتن!
هنوز دستانم پشت گردنش مانده، اما فاصله‌ی صورت‌هایمان کمتر از یک انگشت بود. قسمتی از موهایش از پیچش حوله از کنار گوشش بیرون مانده‌بود. یکی از دستانم را جلو آورده، آن را کامل کشیدم تا بیرون بیاید و با نوازش آن رشته‌موهای خیس بین دو انگشتم گفتم:
- مامان که راضیه، پری رو هم زیاد جدی نگیر، من و تو باید خوش بگذرونیم، در همون حد که بقیه با عروس برازنده‌ی مهرزادخان آشنا بشن کافیه!
- اگه من نتونم خوب باشم؟
نفسش به صورتم می‌خورد و خیره به چشمان خیسش گفتم:
- چرا نتونی؟
دو دستم را دو طرف صورتش گذاشتم و با انگشت‌های شستم، اشک زیر چشمانش را پاک‌ کردم و ادامه دادم:
- می‌تونی، من بهت میگم، قبول نداری حرفمو؟
سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با لبی که کش آمده‌بود، گفتم:
- حالا اینقدر گریه نکن چشمات زشت میشه.
لبخندی زد و آرام «چشم» گفت. صورت‌هایمان به خاطر تنگی جا مماس هم بود و دلم با دیدن لب‌هایش چیزی می‌خواست، اما خودداری کرده و‌ پیشانی‌اش را بوسیدم.
- تو عزیز دل مهرزادی! به جای ترس فقط بخند که دلم... .
حرفم‌ با صدای مادر نیمه‌تمام ماند.
- بچه‌ها شما اینجایید؟
دستپاچه از هم جدا شدیم؛ گرچه عرض کم حیاط‌خلوت آنچنان فاصله‌ای میانمان نمی‌انداخت.
- طوری شده مامان؟
مادر همان‌طور‌که یک‌ دستش را به چارچوب ورودی گذاشته و کمی به داخل متمایل شده‌بود، گفت:
- طوری نشده، اومدم اتاق دنبالت، دیدم نیستین... حالا واسه‌ چی اومدین اینجا؟
نگاهم به مادر بود. انگشتم را به طرف ماشین گرفتم.
- یه سری لباس داشتیم‌ انداختیم‌ توی ماشین.
با ابرو به ماشین اشاره کرد.
- الان داخل‌ ماشینه؟
سرم‌ را به طرف ماشین چرخاندم. دیگر‌ نمی‌چرخید و ما متوجه نشده‌بودیم.
- اِ مثل اینکه کارش تموم شده.
به طرف مادر برگشتم و گفتم:
- شما‌ بفرمایید ما هم‌ الان میایم.
او سر تکان داد و گفت:
- ببین، چرخ‌خیاطی رو‌ از توی کمد درآوردم روغن هم زدم، توی اتاق گرمه نمی‌تونم باهاش کار کنم، بیا بیارش‌ بذار توی سالن خنک‌تره.
- چشم‌ مامان! چند دقیقه دیگه میام.
مادر باز سری تکان داد و‌ رفت و‌ من توانستم رو به مهری بکنم. سر به زیر انداخته و لبش را می‌گزید. صورتش سرخ شده‌بود. واقعاً خنده‌ام‌ گرفته‌بود، اما خودداری کردم و گفتم:
- تا بیشتر از این آبرومون نرفته بیا تخلیه رو هم یادت بدم.
سرش را بلند کرد و با ابروهایی که از نگرانی بالا رفته بود، آرام گفت:
- خیلی بد شد نه؟
خنده‌ی کوتاهی کردم.
- نه، ولی یادمون رفته‌بود اینجا خونه‌ی خودمون نیست... .
چشمانم روی لب‌هایی که به دندان می‌گرفت ماند.
- لبت رو اینقدر نجو، یهویی هواییم می‌کنی‌ها! اینجا هم دستمون بسته است.
خندید و «چشم» گفت. محبوب من همیشه همین دختر با خند‌ه‌های زیبایش می‌ماند. بعد از لحظه‌ای مکث، روش تخلیه کردن را هم به او یاد دادم و از حیاط‌خلوت‌ برای اجرای امر‌ مادر بیرون رفتم.
 
چرخ‌خیاطی مادر را به همراه میزش، کنار پنجره‌های سالن، نزدیک پریز برق، جایی که هوای خنک کولر به آن‌جا برسد، قرار دادم. مادر نیز کوهی از پارچه‌ ملحفه‌ای کنار میز چرخ‌خیاطی روی زمین گذاشت. ایستادم تا اگر مادر کار دیگری دارد، انجام دهم. مادر مشغول وصل کردن سیم برق چرخ بود که مهری هم بعد از تمام شدن کارش با لباس‌ها به کنارم آمد. نگاهی به او که با چشمان باز به کار مادر دقیق شده‌بود، انداختم.
- کارت تموم شد؟
به طرفم برگشت و با تکان دادن سر تأیید کرد و گفت:
- مادر چی می‌خوان بدوزن؟
من که اطلاعی نداشتم، شانه‌ای بالا انداختم، رو به مادر کردم و با اشاره به پارچه‌ها گفتم:
- مامان اینا واسه چیه؟
مادر ظرف سوهان آبی‌رنگی را که همراه پارچه‌ها آورده‌بود و می‌دانستم لوازم خیاطی‌اش درون آن است را برداشت. باز کرد و با نگاه به قرقره‌های داخل آن گفت:
- می‌خوام برای شما بدوزم.
نگاهم را به پارچه‌های کرم‌رنگی که نقوش قهوه‌ای دایره‌ای در اندازه‌های مختلف داشت، انداختم و‌ پرسیدم:
- برای ما!
مادر با برداشتن دو قرقره از داخل قوطی سوهان آن را بست و کناری گذاشت.
- براتون سفارش سه تا تشک دادم. این‌ها جلداشونه.
چرخ را خم کرد تا جادوکی‌های زیر آن را بیرون بیاورد.
- خونه‌تون کوچیکه، جا ندارید، وگرنه براتون سفارش یه دست کامل می‌دادم.
تک ابرویی بالا انداختم.
- ولی ما که لازم نداشتیم.
مادر که با ابروهای چین‌خورده از سر دقت، دوک‌ها را بررسی می‌کرد، نگاهش را به طرف من کشید.
- این حرفه می‌زنی؟ مثلاً زندگی تشکیل دادی، یه بدبختی میاد خونت، نباید جا بندازی بخوابه؟
حق با مادر بود. دستی پس سرم کشیدم.
- درسته، حق با شماست.
مادر چرخ را خواباند و گفت:
- می‌دونم ملحفه‌ی عروس باید سفید باشه، اینا سلیقه‌ی پریزاده، می‌گفت روی مد باید بخریم.
مادر بعد از قرار دادن دوک‌ها سر جای مخصوصی رو به مهری کرد.
- ولی دخترم اگه اینا به دلت نیست، بگو میریم هرجور تو خواستی می‌خریم.
مهری جلو‌ رفت. کنار‌ مادر نشست و پارچه‌ها را با دست بلند کرد.
- ولی اینا که خیلی قشنگن!
 
مادر «خداروشکر»ی گفت. یکی از قرقره‌هایی که کنار گذاشته و سفیدرنگ بود را برداشت.
- سه تا بالش غلتکی و سه تا چهارگوش هم دادم براتون درست کنن، دلم می‌خواست اونا‌رو چون مال عروسه قرمز باشه، اما پریزاد زرد انتخاب کرد.
نخی از قرقره جدا کرد و با پیچاندن دور دوک رو به مهری کرد.
- زرد دوست داری؟
مهری لبخند دندان‌نمایی زد و با سرتکان دادن گفت:
- آره ممنونم.
نگاهم به حوله‌‌ای که هنوز روی سر مهری پیچانده مانده، اما شل شده‌بود، افتاد. به نظرم منظره خوبی نداشت. به اتاق برگشتم تا ببینم هدبندهایش کجاست که به جای حوله برای بستن موهایش ببرم. به جای آن‌ها روسری کوتاهش را پیدا کرده و به سالن برگشتم. مهری در حال نخ کردن سوزن چرخ‌خیاطی با نخ کرم‌رنگ بود. تا به او‌ برسم او با گفتن «این‌طوری خوبه؟» رو به مادر کرد. مادر نگاهی به کار او کرد و «خوبه»ای گفت.
قرقره نخ هنوز در دست مهری بود که مادر سوزن چرخ را بالا داد و مهری کمی عقب نشست. من پشت سر مهری قرار گرفته و مادر مشغول تنظیم نخ سفید دور دوک‌های زیرین چرخ در جایی بود تا آن‌ها را به کمک چرخش چرخ پرکند. من حوله دور سر مهری را باز کردم و او به طرف من سر چرخاند. حوله را کمی بالا گرفتم.
- اینو می‌برم میندازم روی بند، به جاش روسری برات آوردم موهات پخش و‌ پلا نشه.
مهری لبخند زد. حوله را روی ساعدم انداختم. با توجه به وجود مادر ابتدا خواستم بستن روسری را به خود مهری بسپارم، اما اشتیاق لمس موهای جادویی مهری که هنوز خیس بود، مرا هوایی کرد. موهای مهری برای من همیشه جذاب بود ولی وای از زمانی که خیس میشد! دیگر نمی‌توانستم از وسوسه‌ی لمسشان بگذرم. روسری را که برای بستن بالا گرفتم، مهری منظورم را فهمید و سر برگرداند. روسری را روی موهایش گذاشته و به آرامی دو طرف آن را زیر موهای پشت گردنش بردم و گره زدم. در تمام مدت با آهستگی تمام کارم را انجام می‌دادم تا زمان بیشتری دستانم در تماس با آن ابریشم‌های خیس باشد. چقدر دلم‌ لک زده‌بود برای برس کشیدنشان. با تمام شدن کارم متوجه لبخند روی لب‌ها‌ی مادر و نگاه خرسند او شدم. خجالت‌زده خود را عقب کشیدم. مادر متوجه معذب بودنم شد، خود را بی‌توجه نشان داد و‌ با دقت روی چرخ خیاطی گفت:
- خیلی وقته این چرخ کار نکرده!
پایش‌ را روی پدال چرخ که زیر زانویش قرار داده‌بود، فشرد. چرخ با صدای قری به کار افتاد و دوک مادر را چرخاند تا نخ دور آن بپیچد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
27
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
12
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
411

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا