اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مهری که تمام توجهش روی حرکت چرخ بود، با توقف آن به مادر گفت:
- شما‌ هم خیاطی بلدید؟
برای اینکه‌ چیزی گفته باشم به جای مادر جواب دادم:
- بله... مامان یه پا خیاطه!
مادر با لبخند سری تکان داد و مشغول پر کردن دوک بعدی شد و مهری به طرف من سر چرخاند.
- واقعاً؟! مثل زهراخانم؟
مادر خندید و من گفتم:
- حتی بهتر از زهراخانم، مگه نه مامان؟
مادر زانویش را روی پدال گذاشت و دوک دیگر را پر کرد. بعد از توقف گفت:
- مهرزاد زیاد گنده‌ش می‌کنه، آره یه زمانی خیاطی می‌کردم، ولی الان خیلی وقته چشمام دیگه یاری نمی‌کنه بدوزم.
مهری ذوق‌زده گفت:
- خیاطی خیلی خوبه، آدم هرجور دلش خواست لباس می‌دوزه.
مادر نگاهی معنادار به او انداخت و قرقره کرم‌رنگ را هنوز در دستش داشت، از او گرفت.
- خیاطی دوست داری؟
قبل از اینکه جواب مهری را بشنوم، چون آن دو را گرم صحبت دیدم، خواستم برای انداختن حوله روی بند به حیاط بروم. با گفتن «کاری نداری؟» به مامان بلند شدم. مهری که تازه «خیلی خوبه» روی زبانش آمده‌بود، به همراه مادر به من نگاه کردند و مادر رو به من گفت:
- برو زنگ بزن به عموت اجازه بگیر شب بریم اونجا.
نگاهی به ساعت کردم.
- الان که دیگه نزدیک ساعت چهار شده، دیر نیست برای هماهنگی؟
- نه دیر نیست، می‌دونن امروز میایی، به بدری هم اشاره زدم می‌ریم اونجا، فقط باید خودت به عموت زنگ بزنی اجازه بگیری، چون از دستت دلخوره، حق هم داره.
تا نفس کلافه‌ای کشیدم، مادر گفت:
- چقدر بهت گفتم به عموت زنگ بزن بگو می‌خوای زن بگیری، گفتی به وقتش میگم، حالا مجبوری بری عذرخواهی کنی، بزرگترته، شب باید بری اونجا، برای دستبوسی. عموت ازت توقع داره.
سر تکان دادم و نفس حرصی کشیدم. هنگام بیرون رفتن به این فکر کردم اگر پریزاد دهن‌لقی نمی‌کرد، حالا لازم نبود برای معذرت‌خواهی پیش بروم. مشکلی با عموبرزو نداشتم، فقط می‌خواستم در زندگی مستقل بمانم. من پسر برومند آذرپی بودم و پدرم مرا طوری بار آورده‌بود که برای تکیه کردن به جز پاهای خودم به کسی احتیاج نداشته‌باشم، حتی به عموبرزو!
 
گوشی به دست روی تخت اتاقم نشستم و به نام عموبرزو که از میان مخاطبینم پیدا کردم، چشم دوختم. بعد از نفس عمیقی، نامش را لمس کرده و گوشی را کنار گوشم گذاشتم و بعد چندین بار زنگ خوردن که نشان می‌داد در کارگاهش است، صدایش را شنیدم:
- به‌به! مهرزادخان افتخار دادن یه زنگ به عموشون زدن.
دلخوری از صدایش کاملاً واضح بود.
- سلام عموجان! چطورین؟
کمی مکث کرد و بعد گفت:
- سلام! برات مهمه چطورم؟
عمو را می‌شناختم؛ هر چقدر هم عصبی بود، عذرخواهی افراد را قبول می‌کرد؛ پس گفتم:
- ببخشید من رو عموجان! شرمنده‌ام!
نفس عمیقی کشید و آرام‌تر از قبل گفت:
- چی بهت بگم که هرچی برومند گذاشته زمین، تو برداشتی؟
چیزی نگفتم و او ادامه داد:
- تو خودِ خود برومندی، مثل اون کله‌شق، مثل اون خودسر و مثل اون تخس.
- عموجان من قصد بی‌احترامی به شما‌ نداشتم، فقط اوضاع طوری شد که فرصت نشد بهتون بگم.
- پسرجان! چرا‌ قبول‌‌ نداری برای من مثل هوشمند و هومانی؟ به خاک‌ برومند، تو برام عزیزتر از‌ پسرام نباشی، قد همونا عزیزی!
سری تکان دادم:
- بله عموجان می‌دونم.
- می‌دونی و من رو حتی به مشورت قبول نداری؟
نگاهم را به زمین دوختم.
- نفرمایید عمو! شما‌ بزرگ‌تر من و پریزادید.
- آره، ولی فقط به حرف، باز گلی به جمال اون دختر که یادش نمیره یه عمویی داره، ولی تو چی؟ زن خواستی، رفتی، دیدی، خواستگاری کردی، عقد کردی، یه کلام به من نگفتی، من که از خدام بود زن بگیری. مهرزاد! مگه خودم بهت نگفتم بیا همراه هوشمند برات زن بگیرم؟ خودت گفتی نمی‌خوام، چی فکر‌ می‌کردی که از من قایم کردی؟
- به خدا عموجان، به خاک بابام قسم، من نمی‌خواستم از شما قایم کنم، فقط می‌خواستم کارم رو خودم پیش ببرم، بعدش بیام به بقیه خبر بدم، قبول کنید باید روی پای خودم وایسم.
- مگه من گفتم بیا روی پای من وایسا؟ پسر! دیگه همه قبول کردن بعد پدرت تو مرد خونتونی، دیگه‌ چی رو‌ می‌خوای ثابت کنی؟
- هیچی‌ عموجان! من فقط... .
- توجیه نکن پسر! فقط این‌که تو پسر برومندی و مشکل منم که از پسر برومند توقع زیادی دارم، اون‌موقع‌ها که برومند جای هممون تصمیم می‌گرفت، می‌گفتم سر اینه که از بچگی شده نون‌آور خونه، اما الان دیگه فهمیدم این خصلت توی خونش بوده که همه رو یک‌جا برای تو به ارث گذاشته.
لبم را تر کردم و گفتم:
- عموجان شما من رو ببخشید، خب این هم خصلتی که من از بابام گرفتم.
صدای نفس کشیدن از سر حرصش را شنیدم و بعد از لحظه‌ای مکث گفت:
- برگشتی از روستا؟
- بله و زنگ زدم اگه اجازه میدین، امشب من و مهری بیایم دست‌ب×و×س.
- مهری اسم زنته؟
- بله عموجان!
- خیلی خب، قدمتون روی چشم، تنها نیاین، تهمینه و‌ پریزاد رو هم بیارین دور هم باشیم، میگم هوشمند بره دنبال نسیم که اون هم باشه، عروس‌های تازه‌ی آذرپی‌ها خوبه باهم آشنا بشن.
بالاخره خرسند از قبول عذرخواهی‌ام تشکر کرده و از عمو خداحافظی کردم.
 
از اتاق که بیرون رفتم. پریزاد را همراه با لیوان چای در دست درحالی که روی دسته مبل رو به جایی که مادر و مهری نشسته‌ بود، دیدم که مهری را مخاطب ساخته بود.
- باور کن دختر خیلی حوصله داری، آخه خیاطی هم شد کار؟
مسیرم‌ را به طرف آشپزخانه کج کردم و با قرار گرفتن پشت اپن به مادر و‌ مهری نگاه دوختم. مهری به جای مادر پشت چرخ نشسته‌ بود و‌ مادر داشت کار با آن را به او‌ یاد می‌داد. مهری در جواب پریزاد فقط آرام خندید و مادر گفت:
- تو بی‌استعداد بودی که هیچ‌وقت یاد نگرفتی، وگرنه که خیاطی کار نیست، هنره که تو سرت نمیشه.
لیوانی از آبچکان برداشته و مشغول ریختن چای شدم. پریزاد گفت:
- من هنر سرم نمیشه؟ من که هنرمندترین آدم خاندان آذرپی‌ام، هم نقاشی، هم آرایشگری، اصلاً از هر انگشتم یه هنر می‌ریزه.
مادر درحالی که دو لبه‌ی پارچه را روی هم می‌گذاشت و با انگشت به مهری نشان می‌داد کجا را بدوزد، گفت:
- چه فایده که خیاطی یاد نگرفتی.
پریزاد سرش را کمی بالا گرفت.
- کلاس من به خیاطی نمی‌خوره، وگرنه یاد گرفتنش اصلاً کاری نداره.
با لیوان چای درون دستم، روی اپن تکیه دادم و گفتم:
- من هم با مامان موافقم، استعداد نداشتی پری.
پری با گفتن «نه بابا» به طرف من برگشت و من ادامه دادم:
- باور کن، هنوز هم‌ یادمه مادر چقدر تلاش کرد یادت بده چطور یه چادر برش بدی، آخرش هم نتونستی.
پریزاد نگاه حرصی‌اش را به من دوخت.
- هیچم اینطور نیست مهرزادخان!
من این بار رو به طرف مهری و مادر کردم، با صدا زدن مهری، توجه او‌ را به طرف خودم کشیدم و ادامه دادم:
- بذار برات تعریف کنم، پریزاد تازه فکر‌ کنم چهارده‌سالش بود، هم‌ سن و سال تو، مامان اون موقع یه سالی بود دیگه کار نمی‌کرد، اما هنوز کلی خرده پارچه داشت. یه بعدازظهر پری رو نشوند یه قیچی رو سرپا گذاشت وسط و بهش گفت بیا با همین پارچه‌ها یادت بدم چطور برای این قیچی‌ یه چادر برش بزنی، من که پسر بودم یاد گرفتم، این پری‌خانم‌ مثلاً هنرمند هیچِ هیچی.
مهری خندید و پریزاد با حرص نامم را کشیده گفت.
مادر هم‌ که به طرف من برگشته‌ بود، با لبخندی گفت:
- چه دقیق یادت مونده، شاید اگه به جای وقت گذاشتن روی پریزاد روی تو‌ کار می‌کردم این همه سال این چرخ‌ بیکار نمی‌موند.
مهری بلندتر خندید و‌ پریزاد «ایول مامان» گفت و من با چشمان گرد شده و‌ متعجب «مامان» گفتم.
مادر‌ سرش را برگرداند تا دوباره مشغول‌ کارش شود.
- مگه بد گفتم؟
سرم را کج کردم.
- یعنی توقع داشتین من کارهای زنونه یاد بگیرم؟
مادر‌ همزمان که به مهری اشاره می‌کرد، کارش را ادامه بدهد، گفت:
- خیاطی زنونه نیست، مرد خیاط هم وجود داره.
پریزاد پرانرژی‌تر از قبل گفت:
- ولی مهری‌جون یه لحظه مهرزاد رو تصور کن پشت چرخ خیاطی بشینه.
مهری‌ دست از کار کشید و با گذاشتن دستش مقابل دهان خندید و‌ آرام گفت:
- خیلی عجیب میشد.
می‌توانستم‌ با یک‌ تشر مانع از خنده‌ی او‌ و پریزاد شوم، اما‌ مهری آن‌قدر زیبا می‌خندید که دلم ضعف می‌کرد و من فقط عاشق دیدن آن خنده‌ها بودم.
 
پریزاد میان خنده‌هایش گفت:
- عجیب نه، مسخره.
با چرخاندن سرش به طرف من گفت:
- آخر‌ خنده می‌شدی داداش!
نگاه از مهری‌ گرفتم و‌ با ریز کردن چشمانم‌ به پریزاد دوختم.
- فعلا‌ً که‌ چنین صحنه‌ای فقط توی ذهن تو هست نه در واقعیت.
کمی از چای‌ام‌ را نوشیدم و‌ برای عوض کردن بحث گفتم:
- مامان به عمو زنگ زدم که شب بریم اونجا.
خنده از لب‌های مهری پرید و چشم به من دوخت. توانستم اضطرابش را از دیدن افراد جدید خانواده‌ام بخوانم، باید باز به او اعتمادبنفس می‌دادم.
پریزاد از روی دسته‌ی مبل برخاسته و‌ رو به من کرد.
- نگفت کیا هستن؟
شانه‌ای بالا انداختم.
- خب مثل همیشه خودشونن.
یکدفعه با یادآوری چیزی ابروهایم را بالا انداختم.
- آها... گفت به هوشمند میگه زنشو هم بیاره، اسمش نسیمه؟
پریزاد با سر تکان دادن انتهای چای‌اش را خورد و رو به مهری کرد.
- مهری زود کارتو تموم کن بیا پیشم‌، برات لوازم آرایش گرفتم قبل رفتن یه صفایی به صورتت بدم، یه سر هم باید به لباسات بزنیم ببینم چی بپوشی خوبه، می‌خوام امشب چش نسیمو دربیاریم.
مهری متعجب به پریزاد چشم دوخته‌ بود و پریزاد ادامه داد:
- البته از اون دختره‌ی چشم‌ریزِ دماغ عملی، خیلی سرتری؛ اما با آرایش یه کاری می‌کنم امشب با حسرت چشمای درشت تو بخوابه.
مادر با تشر نامش را صدا زد و پریزاد درحالی که به طرف اپن برمی‌گشت، گفت:
- البته نه اینه که خوشگل نباشه، دختر خوبیه، موهاش عین مهری سیاهه و صورتش هم سفید، اما‌ صافی موهاش و چشم و لبای ریزه‌اش و دماغ عملیش باعث شده... .
با گذاشتن لیوانش روی اپن، چشمکی به من زد و ادامه داد:
- عروس داداش من از عروس هوشمند خوشگل‌تر باشه.
فقط لبخندی به او‌ زدم. آرام‌ سرش را پیش کشید و گفت:
- غمت نباشه داداش! کاری با مهری‌ می‌کنم که کسی نتونه به انتخابت ایراد بگیره.
لبخند پهن‌تری زدم و‌ مثل خودش آرام گفتم:
- ممنونم ازت آبجی!
خودش را عقب کشید و همان‌طور که دستش را کنار ابروهایش گذاشته‌ بود، چهار انگشتش را جلو داد و با لحن لاتی گفت:
- جمالتو عشقه داداش!
او‌ به طرف راهروی اتاق‌ها برگشت و‌ من از لحن حرف زدنش خندیدم. همزمان با نوشیدن چای‌ام به این فکر‌ کردم که پریزاد با همه‌ی اذیت‌هایش، گاهی اوقات خواهر‌ خیلی خوبی می‌شود. نگاهم را به طرف مادر و‌ مهری چرخاندم و‌ لیوانم‌ را روی اپن گذاشتم. مهری با دقت به حرف‌های مادر گوش می‌کرد. آرام زمزمه کردم:
- عروس من بدون آرایش هم از همه‌ی دخترها سره.
باور قلبی‌ام همین بود. مهری هم در زیبایی خدادادی و هم در رفتار مودبانه‌ای که من با تربیت خودم‌ ساخته‌ بودم، زن بی‌نظیری شده‌ بود.
 
برای رسیدگی به ماشینم به حیاط رفته‌ بودم تا اگر گرد و غبار رانندگی طولانی روی آن نشسته، پاک کنم. متوجه کاور کت و شلوارم شدم که هنوز از دسته‌‌ی کنار پنجره‌ی عقب آویزان بود. هوفی کشیدم و قبل از هر کاری، کاور به دست به اتاق برگشتم. مهری و پریزاد مقابل کمد لباس ایستاده و درحال زیر و رو کردن لباس‌های مهری بودند. صدای پریزاد از بیرون اتاق هم شنیده میشد. با گفتن «چه خبر شده؟» به طرف تخت رفتم و کاور را روی آن گذاشتم. صدای پریزاد باعث برگشتن سرم شد.
- مهرزاد آخه این وضعشه؟
به آن‌ها نزدیک شدم.
- چی شده؟
پریزاد یک دستش را به کمر زده‌ بود و با دست دیگر به داخل کمد اشاره کرد.
- مهری لباس نداره که؟
ابروهایم بالا پرید و با گفتن «واقعاً؟» به درون کمد نگاه کردم. مهری بلافاصله گفت:
- نه آقا دارم، پری‌خانم قبول نمی‌کنه.
پریزاد رو به طرف او کرد و گفت:
- اینا مناسب نیست.
مهری لباس قهوه‌ای‌رنگی را که برایش خریده بودم را بیرون کشید.
- این خوبه!
پریزاد با حرص لباس را از درون دست مهری بیرون کشید و داخل رگال برگرداند.
- آخه قهوه‌ای هم شد رنگ که عروس بپوشه؟
بعد بقیه پیراهن‌های مهری را جابه‌جا کرد. اینا هم همشون آستین کوتاهن که البته مهرزادخان عمراً بذاره بپوشی.
نگاهم به پیراهن‌های داخل رگال افتاد. حق با پریزاد بود. هرچه‌ پیراهن مهری داشت، همه آستین کوتاه بودند که نه برای مهمانی، بلکه برای پوشیدن در خانه و دل خودم، آن‌ها را خریده‌ بودم. متفکر دستی به پشت سرم کشیدم.
- الان چیکار کنم؟
پریزاد کلافه هوفی کشید.
- تو؟ باید پیش از این فکر‌ می‌کردی که یه لباس مناسب برای مهری بخری.
سری تکان داد.
- بذار برم توی کمد خودم سرک بکشم، شاید یکی از لباس‌هام به سایز مهری بخوره.
به طرف در برگشت.
- بدیش اینه هم‌سایز هم نیستیم.
نگاهی به هر دو برای مقایسه انداختم. باز هم حق با پریزاد بود. مهری لاغر بود و قدی بلندتر از همسالانش داشت، اما پریزاد توپر بود. کاملاً معلوم بود لباس پریزاد در تن مهری زار می‌زند. تا پریزاد به در برسد مادر با پاکتی در دست وارد اتاق شد.
- چه خبره دختر؟ خونه رو گذاشتی روی سرت واسه یه لباس؟
پریزاد که با ورود مادر ایستاده‌ بود، دستش را به طرف کمد دراز کرد.
- مامان‌خانم خودت بیا ببین، پسر حواس‌جمعت که همیشه گیر میده به سر و وضع آدم، یه لباس درست برای زنش نخریده.
 
مادر تا میانه‌ی اتاق پیش آمد.
- حالا این‌قدر مهمه که داد و هوار کنی؟
پریزاد چشم گرد کرد.
- مهم نیست مامانی؟ بده می‌خوام مهری امشب... .
مادر به میان کلامش رفت و با گرفتن پاکت مقابل مهری گفت:
- این رو چند روز پیش به نیت خودت خریدم، ببین خوشت میاد.
پریزاد تک ابرویی بالا داد و گفت:
- بازم گلی به جمال تهمینه‌خانم... ببین مادرشوهرت چی واست خریده.
انتهای کلامش را رو به مهری گفت و او دست در‌ پاکت کرد. پیراهن تقریباً بلندی را که رنگ توسی‌روشن داشت، بیرون کشید. پیراهن پارچه‌ی نازکی داشت که آستردوزی شده و آستین‌های راحت پلیسه‌اش در مچ به سرآستینی با نه دکمه‌ی نگین‌دار می‌رسید، روی سمت چپ سینه‌اش گلی گلدوزی شده‌ بود که شاخه‌های پیچک‌مانندش تا وسط و پایین پیراهن کشیده شده‌ بود. مهری درحالی که پیراهن را مقابلش گرفته‌ بود، با بغض گفت:
- خیلی خوشگله، ممنون مادر!
پری سوتی کشید.
- ببین مامان‌خانومی چیکار کرده؟
مهری پیراهن را در آغوش فشرد و سر به زیر انداخت. مادر سرش را در آغوش کشید و بوسید.
- چرا گریه می‌کنی؟
مهری «ببخشید» گفت و من قدرشناسانه به او چشم دوختم و لبخند زدم.
- مامان واقعاً شرمنده‌ام کردی!
- این حرفا چیه؟ من برای دخترم خرید کردم، دیدم، دلم خواست خریدم، همین!
مهری را از خود جدا کرد و رو به دخترها کرد و گفت:
- خب دیگه برید بیرون، اینجا رو خلوت کنید تا مهرزاد یه خورده استراحت کنه.
مهری «چشم» گفت و پیراهن را روی ساعدش انداخت. پریزاد با گفتن «یه لحظه» او را نگه داشت. نگاهش روی رگال لباس‌ها بود.
- اون مانتوی کرمت رو هم بردار بیار!
مهری مطیعانه برای برداشتن مانتو برگشت و پریزاد با بیرون رفتن ادامه داد:
- یه شال نقره‌ای دارم باب این لباس، اونو هم بهت میدم.
مهری هم سریع پشت سرش بیرون رفت. چشمم به در بود که مادر نزدیک شد.
- پسرم پیرهنت اتو نمی‌خواد؟
با «نه مامان!» برگشتم و‌ کاور کتم را باز کردم تا نگاهم به کت توسی‌رنگ، لبخندی زدم و آن را به طرف مادر گرفتم.
- به قول پریزاد حواستون بوده ست کنیم؟
مادر‌ خندید.
- فقط یه تصادفه، ولی بد هم نشده که.
کاور را روی تخت رها کردم و دست مادر را گرفتم .
- ممنون مامان که به فکر مهری بودین.
دست دیگرش را روی بازویم گذاشت.
- کاری نکردم پسرم، گفتم که اون هم مثل دخترمه. دوست داشتم خودم براش یه لباس بدوزم، اما ترسیدم بعد این همه وقت خیاطی نکردن، نتونم خوب کار کنم.
لبخندی زدم.
- ممنونم مامان که همیشه به فکر منی. چطور جبران کنم؟
مادر دستش را از بازویم برداشت و کمی عقب رفت و با صدایی که بغض داشت گفت:
- تو پسرمی، همین که حواست به دل زنت باشه برام کافیه، الان هم یه خورده استراحت کن شب سرحال باشی.
مادر بیرون رفت و من که نیازی به استراحت نداشتم، ترجیح دادم به ماشینم رسیدگی کنم.
 
بعد از پوشیدن شلوارم به سراغ کمد رفته و از میان پیراهن‌های رنگ روشنی که در رگال ردیف شده‌ بودند، یکی را بیرون کشیدم و روی تخت، کنار کت انداختم. تی‌شرت خاکستری‌رنگم را از تنم بیرون کشیده و پیراهن‌ را به جای آن پوشیدم. پایین آن را مرتب کرده و کتم را مقابل آینه‌ای که روی کمد وصل بود به تن کردم. در حال مرتب کردن یقه‌ی کتم بودم که در اتاق باز شد و مهری که از دست پریزاد‌ آزاد شده‌ بود، پا به داخل گذاشت. به محض‌ وارد شدنش برگشتم و از این‌که دیدم پریزاد می‌دانست من آرایش زیاد دوست ندارم و چهره‌ی مهری را زیاد تغییر نداده‌ بود، لبخندی زدم. همان پیراهنی که مادر برایش خریده‌ بود را با شال نقره‌ای‌رنگی، ست کرده‌ بود و مانتویش را هم روی ساعدش انداخته‌ بود. محو زیبایی‌اش که با چند قلم آرایش مختصر چنین برجسته شده‌ بود، یک قدم پیش رفتم.
- چی شدی دختر!؟
گونه‌هایش از شرم سرخ‌تر شد و من فقط به چشمان درشت او که فریبا‌تر از قبل شده‌ بود، نگاه دوخته‌ بودم. پریزاد از پشت سر مهری سرک کشید.
- خان‌داداش! راضی هستی؟
یک لحظه به پریزاد نگاه کردم.
- دستت درد نکنه!
بعد دوباره نگاهم را به مهری دوختم و متوجه فر موهایش شدم که از زیر شال روی شانه‌هایش ریخته‌ بود. از دیدنشان دلخور شدم. دیدن موهای‌ باز همسرم فقط مال من بود و نمی‌خواستم زیباییشان را مرد دیگری ببیند، حتی اگر پسرعموهایم باشند.
- موهات رو جمع کن زیر شال!
مهری سریع «چشم» گفت و خواست موهایش را جمع کند. پریزاد دستش را گرفت و بعد خود را به کنار مهری رساند.
- یعنی چی موهاش رو جمع کنه؟ نصف خوشگلیش به موهاشه، امشب باید چشم نسیم دربیاد.
اخم کردم و‌ کمی تندتر از قبل گفتم:
- دلم‌ نمی‌خواد موهای زنم‌ پخش باشه، اصلاً چرا باید چشم‌ نسیم رو‌ دربیارید؟
پریزاد دو دستش را به کمرش زد و سری به اطراف تکان داد:
- از دست تو مهرزاد! چی بگم وقتی گوش نمیدی؟
چند لحظه مکث کرد و بعد با گفتن «صبر کن» بیرون رفت. فرصت را غنیمت دانسته و آن‌قدر نزدیک مهری شدم که فقط به اندازه‌ی یک دست میانمان فاصله بود. نگاهم را با لذت به صورتش دوختم.
- هیچ می‌دونی این چشمات تا شب من رو دیوونه می‌کنه؟
خندید و قبل از این‌که چیز دیگری بگویم پریزاد وارد شد و من فاصله گرفتم. پریزاد شال مهری را پایین برد، موهایش را جمع کرد و با موگیر سفت کرد. طره‌ای از موهای جلوی صورتش را بیرون کشید و روی صورتش رها کرد. قبل از هر فرصتی برای اظهارنظر به طرف من برگشت و با بالا گرفتن انگشتش گفت:
- مهرزاد! اگه به این مو گیر بدی، خفت می‌کنم، این باید باشه تا دل نسیم بسوزه.
 
کلافه سر تکان دادم.
- کاش می‌فهمیدم چه‌ دشمنی با نسیم داری که می‌خوای دلش رو بسوزونی؟
- چون باکلاس بازیاش رو ندیدی، نمی‌فهمی چی میگم.
رو به مهری کرد.
- دست به این مو نمی‌زنی تا من هم آماده بشم.
مهری سر تکان داد. همین که پریزاد بیرون رفت و در اتاق را بست، نزدیک مهری شده و دو دستم را روی شانه‌هایش گذاشتم.
- می‌دونی چقدر خواستنی شدی؟
محجوبانه خندید و سر به زیر انداخت. آن طره موی فر، روی صورت سفیدش که با شال نقره‌ای می‌درخشید، نمای زیباتری گرفته‌ بود. همان‌ موها را با دو انگشت گرفتم و بوسیدم.
- دلم یه چلوندن و ماچ خوشمزه می‌خواد، اما می‌ترسم‌ پری کله دوتامون رو بکنه که هنرش رو خراب کردیم.
مهری دندان‌نما خندید و من حسرت‌زده روی سرش را بوسیدم.
- سرت رو بالا کن! امشب عروس من از همه بهتره.
سرش را بالا کرد، اما لبخندش محو شد، نگاهش پر از ترس بود.
- از چی می‌ترسی مهرآواجان؟
کمی مکث کرد و با پایین بردن نگاهش گفت:
- می‌ترسم خوب نباشم.
- چرا؟
- من اونا رو نمی‌شناسم، اگه یه وقت بد حرف زدم و شما ناراحت... .
میان کلامش‌ رفتم.
- مهری! این حرفا چیه؟ من بهت اطمینان دارم، بارها امتحانت کردم می‌دونم می‌تونی خوب حرف بزنی، باید خودتم باور کنی که می‌تونی.
- خب قبلاً با آدمایی حرف زدم که همه رو می‌شناختم، ولی من عموی شما رو نمی‌شناسم.
- نگران چیزی نباش! عموی من فرقی با آدمای روستا نداره. فکر کن با یکی از مردای روستا طرف شدی. باور کن هیچ مشکلی پیدا نمی‌کنی.
- اگه یه وقت نتونم، هول بشم، یادم بره.
دستم را از شانه‌هایش برداشته و دو دستش را گرفتم.
- به من نگاه کن!
وقتی به چشمانم زل زد، شمرده گفتم:
- من آقامعلمت بودم و من میگم که تو آماده‌ی آماده هستی.
انتهای کلامم را به «هوم؟» ختم کردم تا از او تأیید بگیرم. سر تکان داد.
- من می‌تونم؟
- بله که می‌تونی، خانواده‌ی عموی من آدمای خوبین، مثل همه آدمای روستا معمولین، کافیه به این فکر نکنی که اونا رو نمی‌شناسی. تو که نباید بترسی، می‌خوای عروس من بشی، باید اونا رو بشناسی.
مکث کرد و سر تکان داد.
- درسته، من باید زن خوبی برای شما باشم.
- تو هر جور باشی من کنارتم مهری!
لبخند زد.
- چقدر خوبه که شما هستین.
 
هنوز در مسیر خانه‌ی عموبرزو بودیم که مادر بی‌مقدمه گفت:
- مهرزاد یه جا وایسا گل بخر!
سرم را به طرف او که کنارم نشسته‌ بود، چرخاندم.
- گل؟
مادر خونسرد به طرفم برگشت.
- برای عذرخواهی داری میری.
کلافه پوفی کشیدم و «چشم» گفتم. کمی جلوتر نگاهم به گل‌فروشی افتاد و کنار خیابان نگه داشتم. همین که خواستم پیاده شوم، پریزاد هم با گفتن «بذار من هم بیام» از سوی دیگر ماشین پیاده شد. ماشین را دور زده و به او که در ماشین را می‌بست، گفتم:
- خودم می‌خریدم.
در را بست و به طرف من برگشت.
- مگه سلیقه داری؟
اخم کردن مرا که دید نزدیکم شد و گفت:
- ناراحت نشو، اما از عروسی گرفتنت معلومم شد بی‌سلیقه‌ای.
از کنارم رد شد و خود را به مغازه رساند. سری به اطراف تکان داده و به دنبالش رفتم. نگاهش را به گل‌های جلوی مغازه دوخته‌ بود.
- پری ول کن ماجرای عروسی نیستی؟
همان‌طور‌ که انگشت شست دستش را زیر بند کیفش روی شانه قرار داده و سر به زیر گل‌ها رو نگاه می‌کرد جواب داد:
- با این‌که دلم رو شکوندی، اما‌ من بی‌خیال شدم.
کمی‌ مکث کردم و به او که رز صورتی‌رنگی را بالا می‌آورد گفتم:
-پری! تو فقط دلت می‌خواد با عروسی من به بقیه پز بدی، اما توجه نداری که خرجش باید از جیب من بره.
گل را درون سطل رها کرد و به طرف من برگشت.
- آقای‌معلم! خوبه نگفتم یه عروسی مجلل بگیر، چند ساله حقوق‌‌بگیری نمی‌تونی از عهده‌ی یه جشن درست و حسابی بربیایی که پرخرج هم نباشه؟
سری تکان دادم.
- البته که می‌تونم، ولی در این صورت مهری رو معذب می‌کنم. من به خاطر اون باید جشنم رو کوچیک بگیرم.
اخم کرد.
- چرت نگو مهرزاد! من شاید خیلی بچه‌تر از تو باشم ولی می‌دونم چنین عروسی‌ای که می‌خوای بگیری حق مهری نیست. شاید زبون اون جلوی تو بسته است که هیچی نمیگه، ولی زبون من که بسته نیست؟
دستانم را درون جیب‌های شلوارم‌ فرو کرده و با سری که کمی کج شده بود، جواب دادم:
- پس به این هم فکر کن وقتی کس و کار مهری توی جشن نیست، با اون همه آدم غریبه که یهو می‌بینه چقدر بهش سخت می‌گذره! اون یه دختر نوجوونه که دنیاش قبل از این فقط یه روستا بوده و آدمای محدودش. فکر نمی‌کنی مواجه شدن با اون همه آدم رنگاوارنگ که از قضا به خاطر عروس بودنش، همشون روش کلیک کردن باعث می‌شه بیشتر از این‌که از جشن لذت ببره، مضطرب بشه؟
پریزاد سرش را چرخاند، متفکر لحظاتی به ماشین چشم دوخت و بعد گفت:
- باشه داداش!
و بعد به طرفم برگشت و انگشتش را مقابلم گرفت.
- ولی حق نداری مانع رقص و موزیک بشی، می‌خوام‌ خودم رو خالی کنم!
با سر تکان دادن خندیدم و گفتم:
- توی مهمونی خونوادگی چر ایراد بگیرم؟
برای حرص خوردن بیشترش درحالی‌ که به طرف در گل‌فروشی می‌رفتم، گفتم:
- اصلاً شاید زنونه مردونه‌ش کنیم.
هنگام ورود صدای حرص‌آلودش را شنیدم و لبخند زدم.
- جون به جونت کنن مهرزاد عتیقه‌ای!
در حال لمس داوودی‌های سفید درون مغازه بودم که پریزاد با یک رزصورتی کنارم ایستاد.
- به نظرت رزصورتی با داوودی سفید خوشگل نمی‌شه؟
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم.
- به نظر من هم خوبه.
و بعد با سر به طرف دخترجوان گل‌فروش اشاره کردم.
-هر جور به نظرت خوبه بگو برامون بپیچه.
 
دسته‌گل به دست مقابل در خانه‌ی عمو‌برزو قرار گرفتم. نگاهی به ساختمان نماآجری خانه‌ی دوطبقه انداختم. خانه‌ی عمو در طبقه‌ی اول قرار داشت و خانه‌ی هوشمند قرار بود در طبقه دوم باشد. خانه درب از ساختمان بود و در توسی‌رنگ کوچکی ورودی آن را می‌ساخت. پریزاد زنگ طبقه‌ی اول را زد و من تا باز شدن در نگاهی به مهری انداختم، لبخندی به او زدم و آرام «خوبی؟» گفتم. او هم لبخندی زد و با سر تأیید کرد. هیکل درشت هومان که در آستانه‌ی در قرار گرفت، رو به طرف در چرخاندم. مادر و پریزاد جلوتر از ما بودند. هومان ابتدا با «سلام زن‌عمو» با مادر احوالپرسی کرد و بعد از ورود او به پریزاد گفت:
- سلام دخترعمو! رَخشت هنوز سرپاست یا باز هم پنجر کردی؟
پریزاد سرش را بالا گرفت.
- سلام پسرعمو! یه بار مجبور شدم سر پنجری توی خیابون خبرت کنم، حالا تا عمر داری باید بگی؟
کمی نگاهش را چرخاند.
- در ضمن جناب کتابفروش! اون کتابی رو که اون روز توی ماشین جا گذاشته‌بودی رو هم برات آوردم.
- قابل تو رو نداشت، اصلاً نگه دار برای خودت.
- ممنونم، فعلاً راهو باز کن برم داخل.
هومان نیشخندی زد و راه را باز کرد تا پریزاد داخل شود. در تمام مدت بحث آن دونفر نگاهم را روی هومان دوخته‌بودم و فکر می‌کردم که چه ماجراهایی در نبودم رخ داده؟ هومان در میان پسران خانواده‌ی آذرپی تنها کسی بود که شباهت عجیبی به پدرم داشت. هوشمند به مانند خانواده‌ی مادرش بور بود و من هم بیشتر به دایی‌ام کشیده‌بودم، اما‌ هومان مثل پدرم درشت‌هیکل بود و موهای سیاهی داشت. گرچه او برخلاف پدرم ریزش مو نگرفته و اتفاقاً موهای انبوهی داشت که همیشه با کش می‌بست و من از این رفتارش که دور از شأن یک پسر بود اصلاً خوشم نمی‌آمد، اما همانند پدرم او نیز تمایل به ریش گذاشتن داشت برخلاف من و هوشمند، که همیشه اصلاح کامل می‌کردیم. با داخل رفتن پریزاد هومان رو به ما کرد.
- به‌به سلام پسرعموجان فراری! چه عجب ما شما رو دیدیم؟
اخم کردم.
- سلام هومان‌خان! با این وضعی که استقبال می‌کنی فکر کنم پشیمون بشم اومدم.
کمی ابرو درهم کشید.
- چی شده مگه؟
- قرار نیست بذاری بریم داخل بعد گلایه‌ها رو شروع کنی؟
هومان خنده‌ی کوتاهی کرد و به طرف مهری سرچرخاند و با احترام گفت:
- سلام عروس‌عمو! منو ببخشید که تعارف نکردم، بفرمایید داخل!
مهری سلام کرد و بعد نگاهی به من انداخت. هومان باز او را مخاطب ساخت:
- فکر نکنید ما همیشه همو می‌بینیم این مهرزادخان سال به سال اگه یه عید بشه به ما سر می‌زنه. سر همین یه خورده متعجب شدم دیدمش، شما‌ منو بابت بی‌ادبیم ببخشید.
مهری کمی معذب شده‌بود، اما توانست خود را کنترل کند.
- خواهش می‌کنم، طوری نشده.
من ادامه دادم:
- می‌ذاری بریم داخل یا هنوز باید توی کوچه بمونیم هومان‌خان!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
27
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
12
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
411

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا