اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مهری به آهستگی دکمه‌های کتش را باز می‌کرد. کتم را روی تخت انداختم و به طرف او برگشتم.
- مهرآواجان؟
کتش را میانه‌ی راهِ بیرون آوردن، نگه داشت و به طرف من برگشت.
- لباس ارغوانیت رو می‌پوشی؟
لحظاتی در سکوت خیره به من ماند، بعد سر تکان داد و «چشم» گفت. محبوبم گرفته‌ بود و من باید از دلش در می‌آوردم‌. دکمه‌های پیراهنم را باز می‌کردم و در فکر بودم چطور بخندانمش که کتش‌ را بیرون آورد و روی دسته‌ی صندلی انداخت. نگاهم به رد کبود کمربند روی بازویش افتاد. دلم آزرده شد. حق داشت نخندد. اخم کردم. لباس ارغوانی‌اش را از کمد بیرون آورد و روی میز گذاشت. لبخندی زدم. چقدر محبوبم در این لباس خواستنی میشد. همین که تاپ یاسی‌رنگ را درآورد. روح از سرم پرید. دست از درآوردن پیراهنم کشیدم. من با تن عزیزم چه کرده‌بودم؟ تمام کمرش سرخ و کبود شده‌بود. به وضوح اثرات تسمه‌ی چرمی را می‌دیدم. ناخودآگاه پیش رفتم و قبل از اینکه دستش به سمت لباس برود، او را از پشت در آغوش گرفتم. تمام وجودم غرق عذاب وجدان شده‌بود. با اینکه دلیل درستی برای کارم داشتم، اما وای بر من، تن دلدارم را به چه روزی انداخته‌بودم. تقصیر افشین بود که چنین اختیار از کفم رفته‌بود. دستش را بالا آورد و صورتم را که نزدیک گردنش بود، لمس کرد.
- آقا خسته‌اید، نمی‌خوابید؟
صدای خودش خسته‌تر بود، شاید از درد. کنار گوشش یک ب×و×س×ه‌ی عذرخواهی دیگر کاشتم. تک‌خنده‌ی ظریفی از او شنیدم. محبوبم‌ وقتی می‌خندید یعنی غصه‌ای نداشت. کمی وجودم آرام گرفت. کنار گوشش آهسته گفتم:
- می‌دونی من چقدر عاشقتم؟
چیزی نگفت. انگشتان ظریفش روی صورتم آرام حرکت می‌کرد. با همان لحن ادامه دادم:
- تا تو رو دارم هیچ‌وقت خسته نمیشم.
صورتش را کامل نمی‌دیدم، اما از نیم‌رخ کشیدگی لب‌هایش را به لبخند دیدم. باز گفتم:
- دنیا همین که تو رو به من داد کافیه، دیگه هیچی نمی‌خوام ازش.
«آقا» گفتن ظریفش را شنیدم و دلم ضعف رفت.
- جانم عزیزدلم؟
- بذارید لباس بپوشم، شما هم بخوابید.
توان جدا شدن از او را نداشتم. این بار روی لاله‌ی گوشش را لمس کرده و آرام گفتم:
- مگه من بدون تو خوابم‌ می‌گیره؟
 
خنده‌ی شیرین و کوتاه دیگری به من هدیه کرد.
- من همین جام آقا!
تنها خنده‌های او کافی بود تا بدترین عذاب‌ها هم از وجودم پر بکشد. ب×و×س×ه‌های عذرخواهی‌ام کار خودش را کرده‌بود. هرچه ساعتی پیش خودداری‌ام را از دست داده و بیش از حد او را زده‌بودم، اکنون دلش را نرم کرده‌بودم و همین خوب بود؛ پس از او جدا شدم. وقتی آماده‌ی خواب روی تخت رفتم، او در حال پاک کردن آرایش صورتش بود. به تن سفید و متناسبش در آن لباس ارغوانی حریر که تا بالای زانویش می‌آمد، چشم دوختم و منتظرش ماندم. چیزی ته دلم مرا از نبودنش می‌ترساند. ترس بود یا هشدار، نمی‌دانم؛ ولی هر چه بود افکار آزاردهنده‌ای را کم‌کم به مغزم وارد می‌کرد. اگر یک روز مهری مرا ترک می‌کرد چه؟ وقتی کنارم آمد و زیر پتوی نازک در آغوش گرفتمش تا روی تخت یک‌نفره هر دونفرمان جا شویم، هنوز هم دلم می‌تپید و مطمئن نبود. ترس از دست دادنش قوی‌تر از همیشه آزارم می‌داد. شاید به خاطر افشین بود و اینکه فهمیدم مهری من چقدر ساده است که به طرف هر کسی کشیده شده و به راحتی هر حرفی را می‌پذیرد. دلم گویا سر ناسازگاری با من داشت. چراغ اتاق را مهری قبل از خوابیدن خاموش کرده‌بود. به تاریکی چشم دوخته‌بودم و سعی می‌کردم دل شکاکم را با لذت حس هرم نفس‌های مهری آرام کنم. ممکن نبود.
- مهرآواجان؟
آرام گفت:
- جانم آقا!
- خوابم نمی‌بره.
لحظاتی مکث کرد و بعد گفت:
- یه بار گفتین قبل خواب براتون شعر بخونم تا بخوابید، می‌خواید دوباره بخونم؟
صدای شعر خواندنش را دوست داشتم، اما این‌بار آنقدر دلم پر بود که خودم هوس خواندن کرده‌بودم.
- این‌بار خودم می‌خونم.
او را بیشتر به خودم فشار دادم. دستانم را به پایین کمرش گرفته‌بودم تا به خاطر لمس جای شلاق اذیت نشود. بعد از کمی مکث شروع کردم.
- گفتمش دل می‌خری؟ پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند!
خنده‌ای کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم، او رفته‌بود
دل ز دستش روی خاک افتاده‌بود
جای پایش روی دل جا مانده‌بود.
سکوت کردم. این شعر گویای آشفتگی درونم بود. ترس رفتن مهری و تنها ماندنم. مهری «قشنگ بود» را زمزمه کرد و من روی سرش را بوسیدم و آرام گفتم:
- مهرآواجان! من دنیا رو بدون تو نمی‌خوام، قول بده هیچ‌وقت منو ول نکنی.
دستش را روی پهلویم گذاشت.
- مهری مگه جای دیگه داره که بره، وقتی می‌میره که شما دیگه نخوایدش.
دلم آرام شد. «خدا نکنه»ای زمزمه کردم و بیشتر در آغوشم فشردمش.
 
چشم باز کردم. نوری که از پنجره به صورتم می‌خورد، خبر داد که زیاد خوابیده‌ام. دستی به چشمانم کشیدم و به طرف مهری برگشتم. هنوز سرش روی بازویم بود. چقدر معصوم و شیرین خوابیده‌بود! آنقدر غرق خواب بود که دلم نیامد بیدارش کنم. نگاهم روی رد کمربند بازویش که دیگر به رنگ سبز و بنفش درآمده‌بود، افتاد. اخم کردم. انگشتم را پیش بردم تا لمسش کنم، اما ترسیدم دردش بگیرد و بدخوابش کنم. مهری خسته بود و باید می‌خوابید. به آرامی دستم را از زیر سرش بیرون کشیدم و بعد طاقت نیاوردم و ب×و×س×ه‌ای آرام روی پلک‌هایش گذاشتم. از اینکه حتی تکانی هم نخورد، لبخند زدم.
آماده شدم و از اتاق بیرون رفتم. هنوز به آشپزخانه نرسیده‌بودم که صدای مادر مرا در جایم میخکوب کرد.
- دیشب از فکر مهری خواب به چشمم نیومده؟
جایی بودم که مرا نمی‌دیدند، پس ترجیح دادم ظاهر نشوم تا بفهمم مادر چرا به خاطر مهری نخوابیده؟! پریزاد پرسید:
- چرا؟
صدای غمگین مادر را شنیدم.
- همش فکر می‌کنم اشتباه کردم.
ابروهایم درهم شد. پریزاد پرسید:
- چه اشتباهی؟
- همین که برای مهرزاد زن گرفتم.
ابروهایم بالا پرید و چند لحظه بعد پریزاد گفت:
- وا؟ این از کجا اومد؟
صدای مادر غمگین‌تر شد.
- به اون دختر ظلم کردم، نباید می‌ذاشتم زن مهرزاد بشه.
قلبم محکم‌تر زد. پریزاد گفت:
- مامان؟ درسته مهرزاد گنداخلاقه و دیشب عروسی رو به مهری زهر کرد، نه گذاشت تکون بخوره، نه موند تا ته جشن، ولی مهری رو خیلی دوست داره.
صدای مادر ضعیف‌تر شد.
- مهرزاد مریضه.
قلبم گرفت و پریزاد به جای من اعتراض کرد.
- عه؟ رو پسر خودت عیب می‌ذاری؟
بعد از لحظاتی مکث، مادر گفت:
- اون هم عین برومند بدبین شده.
لحن صدایش کمی اوج گرفت.
- وای! من با زندگی مهری چیکار کردم؟
اخم‌هایم درهم شد. دلم می‌خواست پیش بروم و از خودم دفاع کنم. پریزاد به جای من گفت:
- مامان! مهرزاد که طوریش نیست، فقط یه خرده از اینکه افشین با مهری حرف زد، تند شد؛ اوضاع اینقدر هم که فکر می‌کنی بد نیست.
سری به نشانه تأیید حرف پریزاد تکان دادم. مادر عصبی گفت:
- هست دختر! اوضاع خیلی بده، تو نمی‌فهمی.
- چی رو نمی‌فهمم؟
حرف مادر چون پتکی بر سرم آوار شد.
- مهرزاد دیشب مهری رو زده‌بود.
صدای هین پریزاد همزمان شد با گرد شدن چشمان من. مادر از کجا فهمیده‌بود؟ با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- معلوم نیست چندبار دیگه هم این دخترو زده.
صدای مردد پریزاد را شنیدم:
- مامان! فکر نمی‌کنی داری اشتباه می‌کنی؟
 
مادر محکم جوابش را داد:
- نه! اشتباه نمی‌کنم... .
آرام‌تر ادامه داد:
- اینقدر از پدرت کتک خوردم که الان دیگه زن کتک‌خورده رو از روی راه رفتنش هم بشناسم، مهری کتک خورده‌بود، من اینو همون دیشب فهمیدم.
پریزاد چیزی نگفت. دستم را روی دهانم گذاشتم. علی‌رغم تمام تلاشم لو رفته‌بودم. لب‌هایم را به دندان گرفتم. مادر باز گفت:
- می‌دونستم هنوز یه خرده از پرخاشگری نوجوونیش رو داره، ولی فکر می‌کردم دست بزنش بعد اون همه مشاوره بردن خوب شده، واقعاً فکر‌ کردم درمان شده که براش زن گرفتم، ندیده‌بودم دستش کج بره که اینطور خیال کردم، ولی... ولی اشتباه کردم، الان هم باید اشتباهم رو جبران کنم. نمی‌ذارم‌ مهری بشه وسیله‌ی عقده‌گشایی مهرزاد، وادارش می‌کنم طلاقش بده.
دستم را روی سینه‌ام گذاشتم تا قلبم بیرون نپرد. نگاهم را با ناباوری به طرف آشپزخانه چرخاندم. چه باید می‌کردم؟ مادر می‌خواست مهری را از من بگیرد. پریزاد معترضانه با صدای بلندی گفت:
- این چه حرفیه مامان؟ سر یه حدس‌وگمان می‌خوای زندگی مهرزاد رو خراب کنی؟
مادر محکم جوابش را داد:
- حدس نیست حقیقته، تو بچه بودی که برومند مرد، هیچی رو یادت نیست، ندیدی چی پای اون مرد کشیدم... .
بغض صدای مادر سنگین شد.
- هیجده-نوزده‌سال توی جهنم زندگی کردم و هیچ راه نجاتی هم نداشتم، چون کسی رو‌ نداشتم پشتم وایسه؛ توی آتیش برومند سوختم و پسرمو هم سوزوندم، این مهرزاد حاصل اون زندگیه. نمی‌ذارم‌ مهری بشه تهمینه و یه مهرزاد دیگه این وسط بسوزه.
پیراهنم را چنگ زدم. نفسم داشت می‌گرفت. یعنی مهری را از دست می‌دادم؟
صدای پریزاد دلجویانه شد:
- مامانی! یه خرده صبر کن، شاید فقط همین یه‌بار بوده.
از غیظ مادر کم نشد.
- حتی اگه دفعه اول باشه هم، دیگه دست مهرزاد باز شده... باز دوباره تن‌وبدن این دخترو کبود می‌کنه، همین که بلندشدن، با مهرزاد اتمام‌حجت می‌کنم تا تنهایی برگرده روستا و مهری رو همین‌جا بذاره.
بغض گلویم را گرفت. افشین لعنتی چه بر سرم آورد؟ مادر مصمم بود مهری را از من بگیرد.
- مامانی! جان من اینقدر عجله نکن، این راهش نیست.
- پس راهش چیه؟
- ببین... بذار بیدار بشن، من خودم تنهایی با مهری حرف می‌زنم و از زیر زبونش می‌کشم، اگه دفعه‌ی اول باشه فقط یه چند روز مهرزاد رو بترسونش و مهری رو ازش دور کن تا قدر زنشو بدونه و دیگه نزنتش، اما اگه باز هم مهرزاد غیر از دیشب زده‌بودش، هر کاری تو گفتی می‌کنیم. اصلاً خودم می‌برمش پزشکی‌قانونی حکم می‌گیرم راحت‌تر طلاقش رو بگیری.
مادر و خواهرم بر علیه‌ی من جبهه تشکیل داده‌بودند. دیگر ماندن در این‌جا جایز نبود. اگر می‌ماندم مهریِ ساده‌ی من زیر دست پریزاد، زبان باز می‌کرد و بعد هم بهانه کافی به دست می‌آوردند که نگذارند زندگیمان را بکنیم.
 
سریع به اتاق برگشتم. چمدان را از روی کمد برداشتم و زمین گذاشتم. زیپ دور چمدان را باز کردم و در آن را عقب انداختم. کمد را باز کرده و لباس‌های مهری را درون چمدان ریختم. با شنیدن «چی شده آقا؟»ی مهری متوجه بیدار شدن او شدم. روی تخت نشسته‌بود و با موهای پریشان به من نگاه می‌کرد. نگاهی به لباس تنش کردم و بعد یک تاپ، شلوار، شال و‌ رویه از میان لباس‌هایش برداشتم و به طرفش روی تخت انداختم و گفتم:
- زود بپوش برگردیم خونه.
از تعجب ابروهایش بالا رفت، اما حرفی نزد؛ فقط لباس‌ها را چنگ زد و از روی تخت پایین آمد. او مشغول پوشیدن شد و من چندتا از لباس‌های خودم را هم درون چمدان انداختم.
- هرچی داریمو جمع کن، میرم برای بین‌ راهمون صبحونه بذارم.
نگاه متعجبش به من دوخته شده‌بود و فقط یک «چشم» گفت. به طرف در رفتم، اما قبل از اینکه خارج شوم، برگشتم و خودم را به او رساندم. دستانم را روی شانه‌هایش گذاشتم و در چشمان درشت و سیاهش زل زدم.
- مهری‌جان! ما زود باید برگردیم خونه.
با کمی مکث گفت:
- اتفاقی افتاده؟
سری تکان دادم.
- نه... ولی اگه نریم میفته، حواست باشه، راجع به اتفاق دیشب، اینکه کجا رفتیم و چیکار کردم، هیچی به کسی نگی.
سرش را کمی کج کرد.
- چشم آقا... ما‌ فقط رفتیم با هم حرف زدیم.
سر تکان دادم و دستانم را از روی شانه‌اش برداشتم.
- آفرین... ما فقط حرف زدیم.
تنش تمام وجودم را گرفته‌بود. از اتاق بیرون رفتم و خودم را به آشپزخانه رساندم. مادر و‌ پریزاد پشت اپن نشسته‌بودند و وسایل صبحانه روی اپن پهن بود. نفس عمیقی کشیدم تا تنش‌های وجودم در ظاهرم نمایان نشود. مستقیم به طرف کابینت زیر سینک رفتم و در آن را باز کردم. سبد پیک‌نیک خودمان را بیرون کشیدم. صدای مادر را شنیدم.
- مهرزاد! چیکار می‌کنی؟
فلاسک و بقیه وسایلی که از خانه داخل آن گذاشته‌بودیم، هنوز سرجایشان بود. بدون آنکه به مادر نگاه کنم، گفتم:
- می‌خوام صبحونه بذارم، باید برگردیم روستا.
سبد را زمین گذاشتم و با برداشتن یکی از ظرف‌های دربسته‌ی درونش، بشقاب پنیر و گردوی روی اپن را درون ظرف خالی کردم.
مادر و پریزاد متعجب هر دو «روستا؟» را گفتند و مادر پرسید:
- چرا اینقدر یهویی؟
درحال خالی‌کردن بشقاب گوجه و خیار درون ظرف دیگری گفتم:
- زنگ زدن گفتن باید زود برگردیم، نمیشه بیشتر از این موند.
ظرف‌ها را درون سبد گذاشتم و برگشتم، کیسه‌فریزری از کشو بیرون آوردم. دو نان را لوله کرده، داخل آن چپاندم و درون سبد گذاشتم. مادر متوجه غیرطبیعی بودن رفتارم شد و با لحن جدی گفت:
- این اداها چیه مهرزاد؟
سعی کردم خونسرد بمانم‌. دسته‌ی سبد را چنگ زدم و قصد خروج از آشپزخانه کردم.
- ادا چیه مامان؟ عجله دارم، باید برگردم.
مادر‌ برخاست و مقابلم ایستاد.
- باور کنم سر صبحی احضارت کردن؟
از کنار مادر رد شدم.
- مامان عجله دارم!
سبد را ابتدای راهرو گذاشتم و وارد اتاق شدم. مادر پشت سرم آمد.
- مهرزاد باید باهم حرف بزنیم.
در آستانه‌ی در ایستادم و برگشتم.
- فعلاً بذارید لباس عوض کنم.
داخل شدم و در را بستم. مهری فقط شلوار و تاپش را به تن داشت، موهایش را با کش جمع کرده‌بود، ولی هنوز رویه‌اش را نپوشیده‌بود. درحال جمع کردن وسایلمان از همه‌جای اتاق و گذاشتنشان درون چمدان بود. رد کمربند را روی بازوی مهری دیدم و برای اینکه مادر داخل نشود، سریع در‌ را قفل کردم. لحظه‌ای بعد مادر به در رسید و دسته‌ی آن را چرخاند.
- مهرزاد چرا درو قفل کردی؟
مهری متعجب راست ایستاد و من بلند گفتم:
- ببخشید مامان می‌خوام لباس عوض کنم.
لحن مادر کمی خشمگین شد.
- مهرزاد بازی درنیار... باز کن!
با اشاره، مهری را دوباره به حرکت واداشتم و خطاب به مادر گفتم:
- صبر کنید لباس بپوشم‌، چشم!
 
هرچه وسایل روی میز بود را با یک دست جمع کردم و درون چمدان ریختم. کیف لپ‌تاپم را هم درون چمدان گذاشتم. کل وجودم را استرس گرفته‌بود. زودتر باید می‌رفتیم. به صدازدن‌های مادر بی‌توجهی کردم و درون کمد را وارسی کردم. هرچه جا مانده‌بود را برداشتم و درون چمدان ریختم. دست به شلوارم که روی تاج پایین تخت بود، برده و آن را به پا کردم. مهری نگاهی به اطراف انداخت وقتی چیزی ندید، در چمدان را روی وسایل برگرداند و سعی کرد ببندد، اما چون حجم وسایل با روی هم ریختنشان زیاد شده‌بود، نمی‌توانست زیپ را به‌هم برساند. شلوارم را پوشیده‌بودم. جلو‌ رفتم و زانویم‌ را روی چمدان گذاشتم تا درب آن به‌هم برسد و بعد زیپ را کشیدم. مادر هنوز به در میزد و از من می‌خواست در را باز کنم. دسته‌ی چمدان را گرفتم و اشاره کردم مهری رویه و شالش را بپوشد. سریع پوشید. رویه دکمه نداشت، اما همین که بازویش را می‌پوشاند کافی بود. مهری کیفش را هم برداشت و من با نگاه به اتاق، با دیدن شارژر موبایلم آن را برداشتم و در جیب شلوارم فرو کردم. کیف مهری را هم از روی میز برداشته، به دستش دادم و بعد در اتاق را باز کردم.
مادر با چهره‌ای درهم مقابلمان ظاهر شد. نگاهی به هر دونفرمان انداخت و بعد روی چهره‌ی من متوقف شد.
- این همه عجله واسه چیه؟
نگاهم را از مادر گرفتم.
- دیرمون شده، باید زود برگردیم.
از کنار دست مادر رد شدم. چمدان را بلند کرده‌بودم تا تندتر قدم بردارم. مهری دستپاچه دنبال من راه افتاد و همزمان گفت:
- ببخشید مادر، باید بریم.
مادر ناباورانه «مهری» گفت و پریزاد هم از در آشپزخانه بیرون زد و پرسید:
- چی شده مهرزاد؟
باعجله «خداحافظ پری» گفته و داخل راهرو پیچیدم.
- مهری سبدو بردار!
«چشم» مهری را نشنیدم، اما صدای پرتحکم مادر مرا مقابل جاکفشی میخکوب کرد.
- داری فرار می‌کنی؟
برگشتم مهری سبد را برداشته‌بود، نگاهی به من کرد و من به مادر چشم دوختم.
- نه، چرا فرار کنم؟
رو به مهری کردم.
- عجله کن، بیا، دیر شد.
مهری سریع «چشم» گفت و خواست قدمی بردارد که مادر با گفتن «کجا؟» بازوی او‌ را گرفت و نگه داشت. مهری ناخودآگاه «آخ» گفت و من که کفشم را از جاکفشی مقابل پایم انداخته‌بودم، میخکوب شدم. رو به طرف آن‌ها گرداندم. همان بازوی ضرب‌دیده‌ی مهری در دست مادر بود. مهری سبد را رها کرده و با چشمان ترسیده، لبش را به دندان گرفته‌بود. مادر با چشمان درشت‌شده نگاهش را به بازوی مهری دوخته‌بود. حتی پریزاد هم نزدیک شد. چمدان را زمین گذاشتم تا جلو‌ رفته و مهری را با خود بیاورم که مادر قبل از رسیدنم رویه‌ی تن مهری را از همان قسمت شانه عقب زد و نگاهش به رد بنفش و سبزشده‌ی کمربند افتاد. قلبم درون پاهایم‌ ریخت. پلک‌هایم‌ را لحظه‌ای فشردم. دیگر تمام شد؛ مادر دید. پریزاد هین ترسیده‌ای کشید و مادر با غیظ تمام گفت:
- این... این چیه مهرزاد؟
باید کاری می‌کردم. پیش رفتم.
- هیچی نیست.
دنبال بهانه‌ای می‌گشتم، سریع و بی‌فکر گفتم:
- گیر کرد به در ماشین.
چشمان مهری به لرزه افتاده و نگاهش میان من و مادر در گردش بود. مادر بازوی مهری را رها نکرد و انگشت دیگرش را به طرف من گرفت و با غیظ بیشتری گفت:
- مهرزاد تو به من قول دادی، به خاک برومند قسم خوردی این دخترو اذیت نمی‌کنی.
دست دیگر مهری را گرفتم.
- اذیت نکردم.
مادر بازوی مهری را تکان داد:
- تو اونو زدی، فکر نکن می‌تونی سرمو شیره بمالی.
دلهره‌ی از دست دادن مهری به جانم افتاده‌بود، دست مهری را به طرف خودم کشیدم.
- نزدمش مامان!
مادر هم‌ مهری را طرف خودش کشید.
- دروغ نگو مهرزاد! بگو چندبار دیگه زدیش؟
تا «مامان!» گفتم میان کلامم آمد:
- خوب جواب اعتمادمو دادی، دستت درد نکنه!
عصبی شده و صدایم را کمی بالا بردم:
- این کارها چیه؟ دیرم شده، بذار بریم.
مادر محکم مهری را عقب کشید و دستش از دستم رها شد.
- تو آزادی بری، ولی مهری اینجا‌ می‌مونه؛ می‌مونه تا من بفهمم، دست پسرم‌ تا کجا کج رفته؟ چقدر بدقولی کرده و این طفل معصومو اذیت کرده؟ برعکس تو من سر قولم هستم، گفتم بفهمم این دخترو زدی؛ طلاقشو‌ ازت می‌گیرم. حالا هم‌ وای به حالت اگه بفهمم، قبل دیشب هم باز زدیش؛ روزگارتو سیاه می‌کنم مهرزاد! نمی‌ذارم دیگه ببینیش!
کنترل صدایم از دستم در رفت و با صدای بلندی گفتم:
- یعنی چی مامان؟ چیکار به زندگی ما دارید؟ من زندگی‌ خوبی دارم‌، چرا می‌خواید خرابش کنید؟
- تو‌ شاید، ولی مهری زندگی‌ خوبی نداره.
نگاه مصمم مادر مرا مستأصل کرد. با لحن ملتمسی گفتم:
- نکنید با من، من پسرتونم.
مادر با خشم‌ بی‌سابقه‌ای به من نگاه می‌کرد.
- کسی که بعد اون همه حرف و اتمام‌ حجت، برام اونقدر احترام قائل نبود که یه ذره به نگرانی‌های من فکر‌ کنه به نظرت پسرمه؟
به معنای واقعی کلمه داشتم سقوط می‌کردم. اگر مهری را از من جدا می‌کردند، تمام زندگیم جلوی چشمانم نابود میشد.
 
جلو‌ رفتم و با لحن دلسوزانه‌تری گفتم:
- مامان! اصلاً غلط کردم، بذارید بریم.
مادر سرش را محکم تکان داد.
- هنوز مونده به غلط‌کردن بیفتی، نمی‌ذارم این دختر زیر دست تو هر روز تن‌وبدنش بلرزه، فکر‌ کردی کسی نیست پشتش وایسه؟ گفتم‌ مهری دختر منه و باور نکردی، حالا کاری می‌کنم باور کنی. برو... برو فقط وقتی برگرد که بخوای طلاق‌نامه‌ رو امضا کنی.
لحظاتی به چشمان خشمگین مادر‌ نگاه کردم. هیچ‌وقت چنین تحکمی را از او‌ ندیده‌بودم. نگاهم‌ را به طرف مهری که سربه‌زیر اشک می‌ریخت و شانه‌هایش تکان می‌خورد، چرخاندم. عمر خوشبختی من همین‌قدر کوتاه بود؟ نه، دیگر‌ طاقتم طاق شد. من مهری را ساده به دست نیاورده‌بودم که ساده از دست بدهم. نمی‌گذاشتم هیچ‌کس مهری را از من بگیرد، حتی اگر آن فرد مادرم باشد. اخم کردم و محکم گفتم:
- من زنمو طلاق نمیدم، اون همراه‌ من برمی‌گرده.
مادر‌ سرش‌ را تکان داد.
- برگرده که باز هر وقت دلت کشید این بیچاره رو بزنی؟ مهری پیش من می‌مونه، مثل دختر خودم نگهش می‌دارم، نمی‌ذارم همراه تو بیاد.
چشمانم را درشت کردم.
- مامان... !
مادر میان کلامم آمد و درحالی که دستش را به طرف در دراز کرده‌بود، فریاد زد:
- برو... برو مهرزاد... مهری دیگه زن تو نیست... .
وا رفتم. چه می‌کردم؟ به همین راحتی مادر، زنم را از من گرفت. نگاهم را به مهری دوختم که سرش را بلند کرده و با چشمان سرخ و خیس به من نگاه می‌کرد. انگار التماسم می‌کرد و منتظر اقدامی از طرف من بود، اما من واقعاً نمی‌دانستم چه باید بکنم؟ مادر دست مهری را کشید تا با خود ببرد.
- دخترم‌! بیا بریم بشین، مهرزاد باید تنها برگرده.
هنوز یک قدم برنداشته‌بودند که مهری با «نه» بلندی دستش‌ را از دست مادر جدا کرد و به طرف من دوید.
- من هم میرم.
مادر متعجب از رفتار مهری به طرف ما برگشت و نامش‌ را صدا زد. مهری دست مرا گرفت و خودش‌ را به من چسباند.
- من نمی‌مونم، من‌ میرم.
از کار‌ مهری‌ جان دوباره‌ای گرفتم و دستش را محکم چسبیدم‌. مادر دو قدم‌ به طرف ما برداشت.
- مهری‌جان از مهرزاد نترس، بمون پیش‌ خودم، اگه اینجا‌ بمونی دیگه نمی‌تونه اذیتت بکنه.
مهری‌ با دست دیگرش هم دست مرا‌ چسبید و‌ همان‌طور‌ که اشک‌ می‌ریخت، چندبار سرش را تکان داد.
- نه نمی‌مونم.
مادر‌ نزدیک‌تر شد.
- دخترم بمون اینجا، لازم نیست از مهرزاد بترسی، اگه باهاش بری باز تو رو‌ می‌زنه.
مهری‌ خود را پشت سرم‌ کشید.
- نه آقا منو نمی‌زنه... من نمی‌مونم... من با آقا میرم‌ خونه‌مون.
مادر‌ دست روی شانه‌ی او‌ گذاشت.
- عزیزم، اینجا‌ هم‌ خونه‌ی‌ توئه، من هم‌ مادرتم‌ و‌ پریزاد هم‌ خواهرته، اینجا کسی اذیتت نمی‌کنه، ولی اگه برگردی توی‌ اون‌ خونه‌ باز مهرزاد تو ر‌و‌ می‌زنه.
مهری صورتش را پشت کمرم چرخاند و‌ سعی کرد خودش را پنهان کند. با لحن تندی که مخصوص‌ زمان‌های استرسش بود گفت:
- نه... آقا منو‌ نمی‌زنه... من نمی‌مونم...‌ من با آقا میرم!... آقا منو ببرید... نذارید بمونم... دستم به در‌ گیر کرده... آقا منو‌ نمی‌زنه... آقا توروخدا منو‌ ول نکنید... منو هم‌ ببرید.
مهری‌ همچون‌ کودکی کم‌سن شده‌بود. من این‌ خصلتش را می‌شناختم‌ که در‌ هنگام‌ ترس شدید بر او‌ غلبه می‌کند، اما مادر‌ و‌ پریزاد با بهت به او‌ نگاه‌ می‌کردند. مادر‌ فقط‌ توانست نامش‌ را صدا بزند. من اما‌ با خرسندی کمی برگشتم‌ تا او‌ که خود را پشت سرم‌ پنهان‌ کرده‌بود را کامل‌ در آغوشم‌ بگیرم و با نوازش‌ موهایش آرام‌ گفتم:
- باشه عزیزم... باشه میریم... هیچ‌کس نمی‌تونه تو‌ رو‌ از من جدا کنه.
کمی‌ خم‌ شدم و‌ سرش‌ را بالا‌ آوردم‌، اشک‌هایش‌ را پاک‌ کردم و گفتم:
- گریه نکن عزیزم! برمی‌گردیم‌ خونه‌مون، مطمئن باش!
سعی کرد دیگر‌ گریه نکند و سر تکان داد. سبد را از روی زمین برداشتم و‌ به دستش دادم.
- اینو‌ بردار بریم.
باز هم سر تکان داد و‌ همان‌طور که با فشردن لبش‌ سعی می‌کرد گریه نکند «چشم» گفت. شالی که‌ روی گردنش افتاده‌بود را روی‌ سرش‌ آوردم‌ و بعد رویه را در تنش مرتب کردم.
- برو کنار ماشین تا من هم بیام.
مهری بدون آنکه حرف دیگری‌ بزند، مطیعانه سر تکان داد، به طرف در‌ رفت و بعد از پوشیدن کفشش خارج شد. در تمام‌ رگ‌وپی‌هایم‌ جشن‌ پیروزی‌ برقرار بود. با نگاهم‌ او را بدرقه کردم و با صدای مادر‌ برگشتم.
- مهرزاد! تو با این دختر چیکار‌ کردی؟ اون کامل اسیر تو‌ شده.
از تعبیر مادر اخم کردم.
- نه مامان، من کاری نکردم؛ فقط مهری زندگی با منو دوست داره، می‌دونه دوستش دارم، بدون همدیگه هم نمی‌تونیم زندگی کنیم.
کمی مکث کردم و با غرور ادامه دادم:
- من و‌ مهری باهم خوشبختیم، لطفا مزاحم خوشبختی ما نشید.
برای اینکه از دل مادر هم دربیاورم، روی شانه‌اش را بوسیدم و گفتم:
- خداحافظ مامان!
مادر‌ جوابی به من نداد. نگاهش پشت سر مهری به در مانده‌بود. سرم را به طرف پریزاد چرخاندم که از ابتدای راهرو با خشم نگاهم می‌کرد. با او هم‌ خداحافظی کردم. از او هم‌ جز تکان سری از سر تأسف جوابی نشنیدم. دیگر ماندن جایز نبود. برگشتم، کفشم را پوشیدم، دسته‌ی چمدان را گرفتم و خارج شدم. با سرعت از حیاط خارج شده و خودم‌ را به ماشین رساندم. انگار می‌ترسیدم‌ نظر مهری برای همراهی با من عوض شود. به محض خروج از خانه در ماشین را برای مهری باز کردم. او سوار شد و من وسایلمان را در صندوق‌عقب گذاشتم. سریع پشت رل قرار گرفته و بلافاصله ماشین را به حرکت درآوردم.
 
خطر از بیخ گوشم گذشته‌بود. اگر مهری به خاطر کتک‌های دیروز از من دلخور می‌شد و با مادر همراه می‌شد، من چه می‌کردم؟ مهری به راحتی می‌توانست حرف مادر را گوش بدهد و بماند. یک لحظه خودم هم فکر کردم او‌ می‌ماند. برای چه باید مرا انتخاب می‌کرد؟ منی که شب قبل دوبار او‌ را زده‌بودم. هرکـس‌ جای مهری بود مهربانی مادر و پریزاد او‌ را به ماندن ترغیب می‌کرد، اما مهری مرا انتخاب کرد، یعنی مرا دوست داشت و من از فکر‌کردن به این موضوع، قند در دلم آب میشد. نفس کشیدنم که به خاطر ترس از دست دادن مهری نامنظم شده‌بود، کم‌کم منظم شد. تازه یادم آمد صبحانه نخورده‌ایم و ترس و دلشوره‌ای که از سر گذرانده‌بودم، مرا گرسنه‌تر از هر صبحی کرده‌بود. رو به مهری کردم که سربه‌زیر و ساکت از ابتدای حرکتمان نشسته‌بود.
- مهرآواجان؟
سرش‌ را بلند کرد و به من نگاه دوخت.
- بله آقا؟
- حالت چطوره؟
- خوبم.
- چیزی دلت نمی‌کشه بخرم؟
نگاهی به اطراف کرد و بعد دوباره به طرفم برگشت و «نه» گفت. لحظه‌ای نگاهش روی من مکث کرد و بعد ابروهایش بالا رفت. سر به عقب چرخاند و روی صندلی عقب را نگاه کرد.
- چی شده مهری؟ دنبال چی می‌گردی؟
برگشت با همان چشم‌های درشت‌شده گفت:
- کتتون آقا... کتتون رو جا گذاشتیم.
نگاهی به لباس تنم کردم. به خاطر عجله‌ام همان تیشرت خاکستری خانگی را با شلوارم پوشیده‌بودم. مهری با لحن غمگینی گفت:
- روی تخت گذاشتم که اومدنی بپوشید.
خنده‌ای سر دادم و رو به مهری کردم. او هم‌ لباس‌هایش دست کمی از من نداشت. هر دو عجله کرده و لباس‌های نامتناسبی تن کرده‌بودیم. یک شال صورتی با رویه‌ی کرم و شلوار لی آبی. خنده‌ام بلندتر شد.
- عجب سر و وضعی داریم.
مهری با همان لحن غمگین سابق گفت:
- ببخشید آقا... باید برش می‌داشتم.
- ایرادی نداره دختر! تو که می‌دونی من زیاد اهل کت‌پوشیدن نیستم، تازه یکی دیگه هم توی خونه دارم، همون کافیه. به تیشرت پوشیدن بیرون عادت نداشتم که باید تا خونه عادت کنم، فکر‌ نکنم از توی چمدون پیرهن اتوشده در بیاد که این تیشرت رو عوض کنم.
سریع به طرفم چرخید.
- آقا نگه دارید یه پیرهن براتون پیدا می‌کنم، هنوز زیاد نگذشته که چروک بشن.
نگاهم به پارکی افتاد و گرسنگی‌ام یادم آمد. کنار خیابان نگه داشتم. با فشردن دکمه‌ی صندوق‌عقب گفتم:
- پس صبحونه هم بخوریم که بدجور‌ گرسنمه.
- آقا من دست و رومو نشستم.
با باز کردن در گفتم:
- من هم همین‌طور... آب توی صندوق‌عقب هست، نبود هم توی پارک پیدا میشه.
 
آخرین ویرایش:
من در پناه در صندوق‌عقب تیشرتم را با پیراهنی که هنوز فرصت چروک‌شدن نیافته‌بود عوض می‌کردم و مهری روی چمن‌های پارک فرش انداخته و سفره‌ی صبحانه را آماده می‌کرد. نگاهم روی کلمه‌ی «آبجوش» که با اسپری زردرنگ روی بدنه‌ی دکه‌ای نوشته‌بود افتاد و همزمان با بستن دکمه‌های پیراهنم از مهری خواستم فلاسک‌ را به دستم برساند. فلاسک را برایم آورد و بعد مشغول جمع کردن چمدانی شد که درش را باز و وسایل درهم‌ریخته‌ی آن را پریشان‌تر کرده‌بودم. فلاسک‌ را با یک دست گرفته و با دست دیگر موهای سرم را مرتب کردم و گفتم:
- بسته نشد بی‌خیال شو، خودم می‌بندم.
به طرف دکه رفتم. یک‌ چای نپتون و آب‌جوش درون فلاسک، به همراه مقداری کیک و آب‌میوه برای بین راهمان از او گرفتم و پیش مهری برگشتم. صبحانه مختصرمان را خوردیم و درحالی که لم داده و منتظر بودم چای درون لیوانم خنک‌ شود، نگاهم را به مهری دوختم. این دختر با کاری که مقابل تصمیم مادر انجام داد، دین بزرگی به گردن من گذاشت. من او را دیشب زدم، آن هم دوبار و بدتر از همیشه؛ اما او با درک درستی کارم، باز پیش من ماند. همین بود که محبوب مرا از همه‌ی زنان دیگر متمایز می‌کرد. او‌ مثل بقیه دختران هم‌سن‌وسالش لوس نبود و آنقدر فهم و درک بالایی داشت که می‌دانست تمام سخت‌گیری‌های من از سر عشق و محبت به اوست. من او را دوست داشتم که برای یادگرفتن رفتار درست تنبیهش می‌کردم. اگر هرکـس دیگری به جای او بود، آسودگی خانه‌ی مادر را انتخاب می‌کرد، اما مهرآوای من چون خودم بود؛ سختی تحمل تنبیه را می‌پذیرفت برای بهتر شدن. ولی عجب ترسی را امروز از سر گذراندم! اگر مادر مهری را پیش خود نگه می‌داشت و مرا مجبور به ترک او می‌کرد، دیگر چگونه باید زندگی می‌کردم؟ مادر که نمی‌دانست و هرگز قبول نمی‌کرد من زنم را از سر عقده نمی‌زنم و فقط محض تنبیه و تذکر خطاست؛ اما همین را هم باید کنار می‌گذاشتم. از لبه‌ی تیغ برگشته‌بودم و فعلاً نباید با شلاق به مهری نزدیک میشدم؛ البته که در روستا هم مشکلی پیش نمی‌آمد که نیاز به زدن باشد. مهری زن دلخواه و‌ کدبانوی من بود که هیچ ایرادی در زندگیمان نداشت که به تنبیه او محتاج شوم.
نگاهم را با لبخندی به مهری دوختم که لیوانی چای برای خودش می‌ریخت. فلاسک را کنار گذاشت، سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و وقتی لبخندم‌ را دید، لبخند زد. من برای این لبخند جان می‌دادم. او‌ زن ارزشمندی بود که نصیبم شده‌بود و من امروز بیشتر از هرروز قدرش را می‌دانستم، چرا که فهمیدم چقدر مرا می‌خواهد. او‌ به خاطر من از راحتی و آسایش زندگی پیش مادر زده‌بود و من هم باید این فداکاریش را جبران می‌کردم. حسم می‌گفت تاکنون آن‌طور که باید عشقم را به او نشان نداده‌ام و باید کاری در جهت رفع این کم‌کاری برایش انجام می‌دادم. چگونه می‌توانستم از اینکه مرا انتخاب کرده و کنارم زندگی می‌کند از او قدردانی کنم؟ لیوان چای را تا نزدیک دهانم بردم و یک‌دفعه یاد ماه‌عسل افتادم. من از همان ابتدای عقدمان می‌خواستم‌ مهری را به ماه‌عسل ببرم، اما در این مدت جور نشده‌بود.
 
آخرین ویرایش:
لیوان را زمین گذاشتم و مهری را که چشم به اطراف دوخته‌بود، صدا کردم.
- مهرآواجان؟
سریع برگشت.
- جانم آقا؟
دلم با شنیدن «جانم» گفتن قنج رفت و لبخندم پررنگ‌تر شد.
- نظرت با ماه‌عسل چیه؟
ابروهایش بالا پرید.
- ماه‌عسل؟
من این چشمان گرد و حالت متعجبش را هم دوست داشتم.
- می‌دونی که‌ چیه؟
سر تکان داد.
- آره آقا... سفری که عروس و دوماد میرن، دیشب پری‌خانم می‌گفت، آقاهوشمند و نسیم‌خانم امروز صبح بلیت دارن برن کیش ماه‌عسل.
ابروهایم درهم رفت. از دست خودم‌ عصبانی شدم. هوشمند زنش را بلافاصله بعد از عروسی به ماه‌عسل می‌برد و من بعد از بیشتر از یک ماه، هنوز هیچ حرکتی برای محبوبم نکرده‌بودم. قندی در دهان گذاشتم.
- خب ما هم میریم.
- میریم؟ کجا؟
لیوان چای را که به دهان نزدیک برده‌بودم، زمین گذاشتم.
- ماه‌عسل... هرجا!
کمی به من نگاه کرد و بعد با لحن مرددی پرسید:
- مگه برنمی‌گردیم خونه‌مون؟
ته لیوان چای را هم درآوردم.
- نه! از همین‌جا سر فرمون رو می‌چرخونیم میریم، تا هرجا که پولمون کشید و جیبمون اجازه داد.
ناباورانه به من نگاه دوخت. لیوان خالی چای را زمین گذاشتم و راست نشستم.
- چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ کاری نمی‌کنیم که، فقط شهربه‌شهر میریم و خوش می‌گذرونیم... موافقی؟
شانه‌ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم.
کمی ابرو درهم کشیدم.
- عه؟... نمی‌دونم که نشد جواب... بگو دوست داری بریم سفر یا نه؟
تردید کاملاً در تمام اجزای صورتش مشخص بود. نگاهش را به لیوان چای مقابلش دوخت.
- دوست که دارم‌ ولی... .
دیگر نگذاشتم ادامه دهد. دست راستش را که روی زانوی جمع‌شده‌اش گذاشته‌بود، گرفتم.
- دیگه ولی نداره، همین که دوست داری کافیه تا از همین الان آقا و خانم آذرپی ماه‌عسلشون رو شروع کنن.
سرش را بالا آورد و به چشمانم نگاه کرد. با انگشت به هر دونفرمان اشاره کردم.
- من و تو میریم سفر تا فقط خوش بگذرونیم.
ذوق‌‌زده خندید. از همان خنده‌های دندان‌نمایی که عاشقشان بودم. از همان‌هایی که اگر در خانه بودیم باعث میشد بچلانمش و چه حیف که دستم بسته بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
16
بازدیدها
309
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
195
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
66

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 15)

عقب
بالا