اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالأخره در زمان شام توانستم پریزاد را آرام در کنارمان ببینم. در همان مدت هم مدام با مهری حرف میزد و افراد مختلف را از دور به او‌ معرفی می‌کرد و گاه با کمک مادر یک شجره‌نامه از آن‌ها هم ارائه می‌داد. کاملاً بی‌حوصله شده‌بودم و دوست داشتم زودتر به خانه برگردم و چه خوب که مراسم بعد از شام زیاد ادامه نداشت. تنها در یک رقص دونفره‌ی عروس و‌ داماد خلاصه شد که باز مهری به همراه پریزاد از من دور شد تا برای تماشا برود. مادر هم فرصت جشن را برای دیدوبازدید از اقوام از دست نداده و مدام در گردش بود. فقط من مانده‌بودم که لذتی از جشن نمی‌بردم. کم‌کم با خلوت شدن جشن حس رضایتی وجودم را گرفت. هیچ دوست نداشتم برای عروس‌کشان راهی شوم. کافی بود جشن به انتها برسد تا سریع به طرف خانه رهسپار گردم. مهری که به طرف میز برگشت، من از سر بی‌حوصلگی سر در گوشی فرو برده‌بودم. او همزمان که می‌نشست با ذوق گفت:
- آقا نمی‌دونید چقدر... .
کلامش با صدا زدن نامم توسط عموبرزو‌ نیمه‌تمام ماند.
- مهرزادجان! کجایی تو؟
هر دویمان به طرف او برگشتیم. به میز ما نزدیک شده‌بود. با گفتن «جانم عمو!» گوشی را به جیب کتم برگردانده و سرپا ایستادم. دستی بر بازوی من گذاشت و رو به مهری که او هم سرپا بود، گفت:
- دخترم بهت که خوش گذشت؟
مهری لبخند زد.
- ممنونم عموجان! خیلی خوب بود.
عمو با رضایت سر تکان داد.
- کم‌و‌کسری هست بگم بیارن؟
- نه ممنون همه چیز هست.
عمو «خوبه»ای زمزمه کرد و رو به طرف من چرخاند.
- بیا بریم به آقای ابوترابی معرفیت کنم.
از سر نشناختن ابرویی درهم کردم.
- آقای ابوترابی؟
- توی دفتر نماینده کار می‌کنه. از رفقای آقای نیلگونه که دعوتش کرده.
وقتی گنگ بودن مرا که نیلگون را هم نمی‌شناختم دید، ادامه داد:
- نیلگون، پدر نسیم رو میگم.
تازه یادم به کارت دعوت عروسی افتاد که نام نسیم نیلگون را در آن دیده‌بودم. سری تکان دادم و‌ همزمان با اشاره‌ای به پریزاد زدم که در میز کناری با خواهرزاده‌ی زن‌عمو حرف میزد، اما تمام توجهش به من و عمو بود. از پشت میز خارج شدم.
- چشم عموجان شما‌ بفرمایید الان میام.
عمو دو قدم رفت و پریزاد خود را رساند و گفت:
- چیه؟
همراه با بستن دکمه‌ی کتم به پریزاد گفتم:
- مهری رو تنها نذار تا برگردم.
منتظر ‌پاسخ پریزاد نماندم و هم‌قدم عمو شدم و او شروع به صحبت کرد.
- نیلگون رفقای کله‌گنده زیاد داره، اما تو با اینی که توی دفتر نماینده‌ست آشنا شو، خدا رو چه دیدی؟ شاید یه وقت کمک کرد، پستت اومد همین‌جا.
در دل پوزخندی زدم. من با میل خودم به روستا رفته‌بودم و قصد برگشت هم نداشتم، ولی عمو برایم به دنبال پارتی می‌گشت. تا به میز مورد نظر عمو برسیم او برایم از لزوم آشنایی با کانون‌های قدرت و ثروت گفت و من بی‌میل فقط از یک گوش به گوش دیگر فرستادم. همراهی‌ام با او‌ فقط از سر اجبار بود، وگرنه من ترجیح می‌دادم همراه محبوب خودم وقت بگذرانم.
بعد از گذر از میان میزها در جایی که سر و صدای میدان کمتر بود، به میز شلوغی‌ رسیدیم که پر بود از وسایل پذیرایی خورده‌و‌نخورده، و هشت‌نفر در سنین مختلف اطراف آن نشسته‌بودند، همگی با ظاهر رسمی و کت و شلوارهای رنگ‌به‌رنگ. مردانِ منظورِ نظرِ عمو را وقتی شناختم که او با دونفری که در بالای میز نشسته‌بودند، احوالپرسی کرد و از کم‌وکسری پذیرایی جشن جویا شد.
 
ابوترابی فرد دوکاره‌ای بود با ریش انبوه و جوگندمی و نیلگون کمی جوان‌تر از او، با صورتی کاملاً اصلاح‌شده. احوال‌پرسی‌های عمو به طرف معرفی من کشیده شد. با هر دو دست داده و سلام کردم. ابوترابی با شنیدن معلم بودن من از زبان عمو و ذکر سابقه‌ی معلمی خودش، سریع احساس صمیمیت کرد و به جوان هیکل‌مندی که کنارش نشسته‌بود، اشاره کرد تا برخیزد. جوان که به گمانم از نزدیکانش بود، به سرعت برخاست و ابوترابی به من تعارف کرد که کنارش بنشینم. یک صندلی دیگر هم خودخواسته برای عموبرزو خالی شد. همزمان با نشستن ما نیلگون رو به پسری که برخاسته‌بود تا عمو در جای او بنشیند، گفت:
- پیام برو بگو پذیرایی این میزو تجدید کنن.
پسر با «چشم بابا» دور شد و عموبرزو برای بیشتر شیرین کردن من گفت:
- جناب ابوترابی، مهرزاد خیلی سخت‌کوشه و خستگی نمی‌شناسه. اصلاً هم سختی روزگار بهش اثر نمی‌کنه، بعد از پدر مرحومش... .
صدای «خدا بیامرز» گفتن جمع باعث شد، از همه تشکر کنم و عمو ادامه داد:
- عرض می‌کردم تکیه‌گاه مادر و‌ خواهرشه، البته که توی کارش هم جدی و دلسوزه که الان توی یه روستای دورافتاده درس میده.
ابوترابی نگاه رضایت‌بخشی به من انداخت و سر تکان داد.
- احسنت... خود من سال‌ها توی مدارس عشایری تدریس کردم، بعد بازرس شدم و مدت‌ها هم مسئول نمایندگی بودم تا به مدیریت و مدیرکلی رسیدم. الان هم هشت‌ساله که بازنشسته شدم، اما هنوز دلم هوای آموزش و پرورش و درس و تدریس رو داره.
لبخندی زدم و ترجیح دادم فقط تأیید کنم و نگویم نیروی اداری را چه به هوای معلمی؟ ابوترابی شروع کرد از خاطرات معلمی خودش گفتن و من برای دلخوشی عمو با او همراهی کردم. به نظرم کسی که مراحل ترقی وزارت‌خانه‌ای را از معلمی تا مدیرکلی طی کرده‌بود و اکنون هم وارد حلقه اطرافیان نماینده شده‌بود و سودای سیاست در سر داشت، آن‌چنان که ادعا می‌کرد، عرقی برای تدریس نداشته و دلتنگ معلمی نمی‌شد. چند دقیقه‌ای که شنونده‌ی حرف‌های ابوترابی بودم را فقط به خاطر عموبرزو تحمل کردم. وقتی هومان به سراغ عمو آمد تا او را برای خداحافظی با یکی از مهمان‌ها که قصد رفتن دارد ببرد، من نیز خدا‌خواسته برخاستم و از جمع خداحافظی کرده و همراه عمو و هومان قدم برداشتم. عمو به طرف شخص موردنظرش رفت و هومان رو به من کرد.
- نمی‌دونستم همراه بابایی.
ایستادم و به طرفش برگشتم.
- چطور مگه؟
- افشین پی تو می‌گشت، آدرس میزتون رو دادم، می‌گفت دلتنگت شده، رفت اونجا سراغت.
ناگهان دلم خالی شد. افشین پسر داریوش سر میزی رفته‌بود که مهری زیبای من آن‌جا نشسته‌بود. داریوش کاری با کتایون کرد که پدرم یک عمر حسرت غفلت خود را خورد و اکنون پسرش نیز نزدیک مهری ساده‌ی من رفته‌بود. مطمئن بودم افشین هم مانند پدرش است و می‌ترسیدم نکند مهری من گول ظاهر و کلام او را بخورد. با‌شتاب به طرف میزمان حرکت کردم. کاش پریزاد پیش او‌ مانده‌باشد. کاش مادر که برای حرف زدن با اقوام رفته‌بود، پیش مهری برگشته‌باشد. کاش او را تنها نگذاشته‌باشند تا من نیز دچار حسرتی بدتر از حسرت پدرم نشوم.
 
هنوز به میز نرسیده‌بودم که با دیدن صحنه‌ی مقابلم میخکوب شدم. خبری از مادر و پریزاد نبود. مهری هنوز سر جایش بود و افشین روبه‌رویش نشسته‌بود. افشین پشت به من بود، اما من صورت مهری را واضح می‌دیدم. به افشین چشم دوخته‌بود و با دقت به حرف‌هایش گوش می‌داد. نمی‌دانم چه می‌گفت، اما مهری من لبخند دندان‌نمایی در جوابش زد. از همان‌هایی که دیوانه‌شان بودم؛ همان‌هایی که زیبایی محبوبم را دوچندان می‌کرد. تمام بدنم گر گرفت. چرا مهری خنده‌های زیبایش را صرف مردی بیگانه می‌کرد؟ چرا از هم‌صحبتی با مردی غیر از من لذت می‌برد؟ آن هم افشین؟ مگر مهری محبوب من نبود؟ پس چرا ایستاده‌بودم و پیش نمی‌رفتم تا مانع تصاحب فکر و مغز محبوبم توسط افشین شوم؟ خشم وجودم در دستم جمع‌شده و مشت کردم، اما برای اینکه آن را در صورت افشین نخوابانم درون جیب کتم قرار دادم، پیش رفتم و مهری را صدا زدم.
- مهری‌خانم؟
مهری سر بلند کرد و به محض دیدنم با همان لبخندی که مرا عصبی می‌کرد، سرپا ایستاد. افشین هم با شنیدن صدایم برخاست و رو به من کرد.
- سلام مهرزادجان! مشتاق دیدار!
دستش را به طرفم دراز کرد. یک لحظه به دستش خیره شدم و بعد درحالی‌ که به زور جلوی خشمم را می‌گرفتم، مشت باز شده‌ام را از جیب خارج کرده و دست او را گرفتم.
- سلام افشین‌خان!
قد بلندتر از من بود و موهای سرش گرچه بیش از من سفید شده‌بود، اما به رنگ خاکستری زیبایی درآمده‌بودند که جذابیتش را بیش از قبل کرده‌بود. اصلاً با آن ریش مرتب‌شده بیشتر به مردان جذاب اهل خانواده می‌خورد، نه مجردی که تن به ازدواج نمی‌دهد.
- می‌دونی ما دیگه نباید بگیم چند وقته همدیگه رو ندیدیم، باید بگیم اصلاً کی هم‌دیگه رو دیدیم؟ پسردایی!
به طرز مضحکی می‌خواست با من که از او‌ و پدرش متنفر بودم صمیمی شود و این بیشتر حال مرا بد می‌کرد.
- روزگار این‌طور خواسته.
کنار لبش بالا رفت.
- روزگار این‌طور خواسته یا شما به این حقیرِ فقیرِ سراپاتقصیر افتخار شرف‌یابی نمیدی؟ هیچ‌جا نمی‌بینمت پسر!
از این لودگی مخصوصش بیش از هر چیز متنفر بودم. بدون بروز حسی در صورتم گفتم:
- کار و زندگی من دیگه توی این شهر نیست، پس قاعدتاً عادیه زیاد جایی نباشم.
کت طوسی‌رنگش را عقب زد و دست در جیب شلوارش فرو کرد.
- قبول کن از اولش هم زیاد با اقوام رفت‌و‌آمد نداشتی.
به جای جواب، به این فکر‌ کردم که چقدر بدشانسم که لباس‌هایمان هم‌رنگ است. کمی سرش را پیش کشید و ادامه داد:
- با ما به از این باش که با خلق جهانی، مهرزادخان!
چقدر سرخوش بود. مطمئنم نمی‌توانست بی‌دلیل باشد، هرچند که بقیه شواهد چیزی را اثبات نمی‌کرد. لبخندی عصبی در جوابش زدم و او با همان شوق سابق ادامه داد:
- پسر خیلی دوست داشتم ببینمت، به مامان‌کتی هم می‌گفتم بریم به زن‌دایی سر بزنیم، مدام امروز و فردا می‌کرد. می‌دونی که مامان چه اخلاقی داره، اون هم یه آذرپی هست و صله‌رحم ته اولویتاشه.
جواب «بله» خشکی دادم تا شاید رها کند و برود، اما او‌ ول‌کن نبود.
- باور کن مشغله‌های شرکت نمی‌ذاره سرمو بخارونم، وگرنه من بی‌معرفت نیستم.
- امیدوارم موفق باشی!
نگاهم را از قصد از او گرفتم تا شاید متوجه مزاحم بودنش شود، اما او ضربه‌ای به بازویم زد.
- ولی وقتی شنیدم یهو زن گرفتی، کلی جا خوردم! اصلاً فکر نمی‌کردم ازدواجی باشی، فکر می‌کردم عین خودمی... .
سری به طرف جایگاه عروس و داماد تکان داد.
- نه مثل هوشمند... البته کامل عین اون هم نیستی، شیش‌ماه توی بوق‌وکرنا کرد که می‌خواد زن بگیره، اما تو، یه‌دفعه صبح پاشدم، گفتن مهرزاد زن گرفته!
نگاهم را به اطراف می‌گرداندم کی وراجی‌های این آدم تمام می‌شود.
- باور کن اولش فکر کردم مامان داره سربه‌سرم می‌ذاره تا راضیم کنه زن بگیرم، گفتم کی؟ مهرزاد؟ نه بابا! حتماً اشتباه شده، بهش گفتم شاید با هومان اشتباه گرفتی، اما وقتی گفت عقد هم کردی دیگه چشمم‌ چهارتا شد. اینقدر هم سریع عروسی گرفتی، انگار دنبالت گذاشته‌بودن، اصلاً خبر نشدم بیام.
 
ضربه‌ی دیگری به بازویم زد.
- پسر! توی جبهه من می‌موندی، تو دیگه چرا رفتی قاطی مرغا؟ دلم خوش بود مامان‌کتی هر وقت میگه زن، بگم هیشکی نگرفته که من بگیرم، الان باید یه بهونه جدید بیارم، چون دیگه تنها موندم. اون از هوشمند، این هم از تو.
درحالی که سعی می‌کردم حرصم را مخفی کنم گفتم:
- خب بهونه نیار، زن بگیر!
خنده‌ی بلندی کرد.
- من؟ زن بگیرم؟
سرش را بالا انداخت.
- منو اغفال نکن، دم به تله نمیدم.
بعد رو به مهری که در فاصله‌ی کمی کنارم ایستاده‌بود، کرد و گفت:
- البته بانو سوءتفاهم ایجاد نشه، من تبریک میگم به شما.
از این‌که رو به مهری حرف می‌زد، عصبی شدم و قبل از هر جوابی از مهری، کمی بلندتر گفتم:
- ممنونم ازت افشین‌خان!
رو به من کرد. با لحنی که دیگر لودگی نداشت، گفت:
- شوخی دیگه بسه، خوشحال شدم زن گرفتی، خصوصاً که دیدم بانوی واقعاً برازنده‌ و زیبایی هم داری، حق داشتی زود و سریع کارو تموم کنی.
بیشتر آتش به درونم افتاد. ابروهایم درهم کشیده‌شد. او به زیبایی زن من چه کار داشت؟ به چه حقی زن مرا برازنده می‌خواند؟ «ممنون» پر غیظی گفتم و او رو به مهری کرد.
- بانو! برای شما‌ و مهرزادجان از ته قلبم آرزوی خوشبختی دارم.
مهری باز لبخند زد و همزمان روح مرا نیز خراش داد:
- من ممنونم از شما، لطف دارید.
چرا مهری چنین صمیمانه با افشین حرف میزد؟ نگاهم به مهری بود که افشین رو به من کرد.
- پسر! واقعاً زندگی بهت رو کرده با چنین بختی.
با ابرو اشاره‌ای به سوی مهری کرد و دوباره شعله‌های خشم وجودم‌ را چون فواره بلند ساخت. با حرص جواب دادم.
- امیدوارم‌ روزی خودت.
تک‌خنده‌ای کرد و قیافه‌ی حق‌به‌جانبی گرفت.
- فراموش نکن یه عقاب همیشه تنهاست.
قهقهه‌ای به حرف بی‌مزه‌ی خودش زد و مهری هم خندید. نگاهم باز به طرف او کشیده‌شد. چرا می‌خندید؟ مهری که توجه مرا دید، آرام پرسید:
- چرا عقاب؟
جوابی به سؤالش ندادم. به اندازه‌ی کافی مرا خشمگین کرده‌بود و بیش از اندازه از دستش کفری بودم. نگاهم را از مهری گرفته و به افشین دوختم. کی قرار بود رفع مزاحمت کند و برود؟ وقتی دید نمی‌خندم متوجه سرد بودن من شد و خنده‌اش را خورد.
- فکر کنم زیاده‌روی کردم پسردایی! با اینکه کوچیکتری ولی مثل داداش بزرگا توبیخ‌گرانه نگاه می‌کنی.
دست روی سینه‌اش گذاشت.
- چشم! سبک‌بازی‌های منو به بزرگواری خودت ببخش آقامعلم! دیگه تکرار نمیشه.
لب‌هایم را با خشم به هم فشردم، اما خونسرد نگاهش کردم. بعد از لحظه‌ای مکث، جدی شد و گفت:
- وقت کردی یه سر هم به ما بزن.
دست در جیب داخلی کتش کرد .
- می‌دونم‌ کارت و شماره‌ی منو نداری.
کارتی را از جیب بیرون کشید و مقابل من گرفت.
- توی عالم‌ قوم‌و‌خویشی خوبیت نداره. شاید یه‌دفعه توی بیابون گیر کردم، بهت زنگ زدم؛ بعد ناجوره به عنوان شماره‌ی ناشناس جوابمو ندی، یهو دیدی از تشنگی تلف شدم، سر یه جواب ندادن!
به اجبار کارت را گرفتم و فقط سر تکان دادم تا زودتر مسخره‌بازی‌هایش را تمام کند. لبش را خیس کرد و گفت:
- دیگه مزاحم نباشم، خداحافظ آقای آذرپی!
رو به مهری کرد و کمی به نشانه‌ی احترام سرش را خم کرد.
- خدانگهدار بانومهری!
دیگر آتش تک‌تک سلول‌هایم‌ را گرفت. او همسر مرا به نام کوچک صدا میزد؟ بعد از پاسخ خداحافظی مهری، اگر افشین بیشتر می‌ماند، حتماً خودداریم از بین می‌رفت و دندان‌هایش را خرد می‌کردم. به محض دور شدن افشین، سریع مچ مهری را گرفتم و او را همراه خودم مجبور به نشستن کردم. کاملاً بهت او را از کارم متوجه شدم، اما حرفی نزد. مچ دستش را رها نکردم و طوری نشستم که آرنج دست دیگرم را روی میز گذاشته و کاملاً مقابل مهری قرار بگیرم.
- چی می‌گفت؟
مردمک‌های سیاه و ترسانش به من گفت که خوب فهمیده مرا خشمگین کرده، با کمی مکث گفت:
- کی؟ آقاافشین؟
 
با حرص آرام غریدم:
- اسمشو به زیون نیار، فقط بگو چی بهت گفت؟
صدایش لرزید:
- هیچی به خدا آقا! اومد اینجا، دنبال شما می‌گشت. از من پی شما رو گرفت، گفتم رفتید برمی‌گردید، پرسید من کی‌ام، گفتم، بعد گفت پسرعمتونه.
از میان دندان‌های به‌هم فشرده‌ام گفتم:
- من پسرعمه ندارم.
مهری ابرو بالا انداخت و پریزاد یکی از صندلی‌ها را عقب کشید و نشست.
- اوفی! دیگه دارن جمع‌وجور می‌کنن.
با شنیدن صدایش، آرنجم را از روی میز برداشته و سریع به طرف او برگشتم.
- مگه نگفتم مهری رو تنها نذار؟
پریزاد از نگاه خشمگین من جا خورد.
- حالا مگه چی شده؟
انگشتم را روی میز زدم.
- چی شده؟ افشین اومده‌بود اینجا، با زن من اختلاط می‌کرد.
پریزاد از حالت خشک حاصل از بهتش درآمد.
- گفتم چی شده! خب بکنه، ایرادش چیه؟ دونفر آدم بالغ نشستن باهم حرف زدن، توبیخ کردن نداره دیگه!
سرم را به او نزدیک‌تر برده و آرام غریدم:
- زن از روستا گرفتم که از این روشن‌فکربازیا بلد نباشه.
پریزاد چشم گرد کرد.
- وا داداش؟ این چه حرفیه میزنی؟
با همان خشم وجودم درحالی‌ که سعی می‌کردم صدایم بلند نشود گفتم:
- زن من با هیچ مردی غیر من نباید اختلاط کنه.
پری اخم کرد و خواست جوابی بدهد که صدای مادر نگذاشت.
- چی شده بچه‌ها؟
مادر روی صندلی نشست و قبل از این‌که پریزاد زبان به اعتراض و شکایت از من باز کند، گفتم:
- مامان! من و مهری می‌خوایم برگردیم خونه.
ابروهای مادر بالا رفت و نگاهش را به مهری که سرش را زیر انداخته‌بود، دوخت و با لحن مشکوکی پرسید:
- الان؟ زوده که، طوری شده؟
سریع جواب دادم.
- مهری حالش خوب نیست، شما و پریزاد بمونید به هومان میگم برتون گردونه.
تا مادر خواست چیزی بگوید، همان دست مهری را که در دست می‌فشردم، همراه با برخاستن تکان دادم.
- کیفتو بردار بریم.
مهری با گفتن «ببخشید» رو به مادر، کیفش را برداشت و بلند شد. مادر با ناباوری برخاست.
- چی شده مهرزاد؟
- هیچی نشده، خداحافظ!
اجازه‌ی هیچ حرف دیگری به مادر ندادم و همراه مهری به تندی به راه افتادم. خندیدن مهری برای افشین مقابل چشمانم بود و نمی‌توانستم بیشتر از این ماندن در این جشن را تحمل کنم. عموبرزو و هومان را نزدیک ورودی باغ مشغول صحبت باهم دیدم. کنارشان که رسیدیم با گفتن «عموجان» آن‌ها را متوجه خودم کردم.
- چی شده مهرزادجان؟
- عمو ببخشید، مهری حالش خوب نیست، ما میریم خونه.
عموبرزو با نگرانی رو به مهری کرد.
- چی شده دخترم؟
مهری با صدای لرزانی گفت:
- ببخشید باید بریم.
رو به هومان کردم.
- زحمت رسوندن مامان و‌ پریزاد رو می‌کشی؟
هومان سری تکان داد.
- حتماً، خیالت راحت!
عمو باز مهری را مخاطب قرار داد.
- حالت خیلی بده؟
مهری سر تکان داد.
- نه خوب میشم.
عمو رو به من کرد.
- دیدی حالش خیلی بده حتماً ببرش بیمارستان، شاید یه چیزی خورده بهش نساخته.
- حتماً با اجازه!
- برید به سلامت!
کارت هدیه‌ای که در جیب داشتم را در دست عمو گذاشتم.
- ببخشید عموجان! نشد بیشتر بمونیم.
- این چه کاریه پسر؟ همین که بودی ارزشمنده! حواست به خانمت باشه، برید خدانگهدارتون.
به سرعت از باغ خارج شده و همان‌طور که مهری را به دنبال خودم‌ می‌کشیدم، در پارکینگ به ماشین رسیدم.
 
با باز کردن در شاگرد، بالأخره مچ مهری را رها کرده و با گفتن «سوار شو» او را وادار به نشستن درون ماشین کردم. در را محکم کوبیدم و خودم هم با دور زدن ماشین سوار شدم. یک‌ضرب ماشین را روشن کرده و آن را به حرکت درآوردم. تمام وجودم را خشم حاصل از رفتار مهری گرفته‌بود. همین که از پارکینگ بیرون زدم، درون ترافیک مهمان‌های باغ‌های مجاور گیر کردم و بیشتر از قبل عصبی شدم. مدام خنده‌های مهری برای افشین مقابل چشمانم بود. رو به طرف او گرداندم. مچ دستی را که من گرفته‌بودم را با دست دیگرش مالش می‌داد و با نگرانی چشم به من دوخته‌بود. سرش فریاد کشیدم:
- این چه کاری بود؟
جوابی نداد.
- یعنی چی با مرد غریبه حرف زدی و خندیدی؟
جوابی نداد و من با خشم به فرمان زدم.
- دِ یه جواب بده.
به زور صدای لرزان و ضعیفش را شنیدم.
- ببخشید!
- ببخشید هم شد جواب؟ نشستی با مرد غریبه دل دادی قلوه گرفتی! بعد ببخشید، همین؟
اشک‌هایش به راه افتاد و من عصبی‌تر شدم و بلندتر فریاد کشیدم:
- گریه نکن، تا یه چی میشه فقط بلدی گریه کنی.
ترافیک و فکر افشین، هر دو روی مغزم رفته‌بودند. باز به فرمان کوبیدم.
- بگو من چی هستم؟ شوهرت هستم یا نه؟ تو یه زن شوهرداری هستی یا نه؟ تا چشم منو دور دیدی نشستی به هروکر با یه مرد غریبه؟
صدای زاری‌اش قطع نمی‌شد.
- ببخشید... ببخشید... نمی‌دونستم... نفهمیدم.
ترافیک‌ آزاد شد و توانستم روی پدال گاز فشار بدهم.
- نمی‌دونستی؟ باشه، می‌فهمونم بهت، می‌فهمونم بهت که تو شوهر داری و نباید با هر مرد غریبه‌ای گرم بگیری.
از جاده فرعی وارد جاده‌ی اصلی شدیم و با حرص سر تکان دادم.
- یه جوری که هیچ‌وقت یادت نره من شوهرتم و نباید برای غیر من دلبری کنی.
صدای گریه‌اش بلندتر شد و بیشتر روانم را به هم ریخت.
- عه‌عه چطور زود باهاش صمیمی شدی که اسمتو می‌آورد؟
- آقا... !
انگشتم را مقابلم بینی‌ام گرفتم.
- هیس... خطای بزرگی کردی و باید تنبیه بشی.
نگاهم را به جاده‌ی خلوت انتهای شب دوخته‌بودم. باید مهری را همین که رسیدیم به خانه تنبیه می‌کردم، آن هم با شلاقی که در صندوق‌عقب داشتم. کمربند آن حرص وجودم‌ را خالی نمی‌کرد، اما اگر موقع تنبیه مهری، مادر و‌ پریزاد سر می‌رسیدند چه؟ در جاده‌ی کمربندی شهر پیش می‌رفتم و به این فکر می‌کردم کجا باید مهری را تنبیه کنم تا هم او متوجه خطایش شده و هم بقیه چیزی نفهمند؟
 
حاشیه‌ی جاده را درختان پارک جنگلی گرفته‌بود. ناگهان چیزی به ذهنم زد و از اولین بریدگی به داخل پارک پیچیدم. در جاده‌خاکی چند دقیقه پیش رفتم تا به جایی در وسط درختان رسیدم. همین‌جا خوب بود. غلظت تاریکی آن‌چنان بود که از نوع درختان چیزی معلوم نبود. همگی برایم چون ستون‌های چوبی بودند و پیچیدن باد درون سیاهی شاخ‌وبرگشان، جو دهشتناکی را ساخته‌بود. فرصت فکر کردن به چیزی را نداشتم. پیاده شده و به طرف صندوق‌عقب رفتم. ماشین را خاموش نکرده‌بودم و جز چراغ‌های ماشین هیچ روشنایی دیگری نبود. شلاق را از درون خرت‌وپرت‌های صندوق‌عقب یافتم و با در چنگ گرفتنش به طرف در شاگرد رفتم. با خشم‌ آن را باز کردم. مهری ترسیده هین کشید و کمی عقب رفت. شلاق را دوبار دور دستم پیچاندم.
- بیا پایین وقت تنبیه!
لحظه‌ای مکث کرد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد به آرامی چرخید تا پیاده شود، اما من صبر نداشتم، چون به چیزی غیر از رفتار زشتش و تنبیه او فکر نمی‌کردم. مچ دستش را گرفته و با بیرون کشیدنش او را روی زمین انداختم. به محض اینکه زمین خورد، شلاق را بالا برده و روی تنش فرود آوردم. کمی روی زمین خود را جلو‌ کشید. ضربه‌ی بعد را زدم. از روشنایی حاصل از چراغ ماشین وارد تاریکی شد. باز قدم پیش گذاشتم و او‌ را زدم. در تاریکی مطلق رفته‌بود، اما او را با رنگ یاسی لباسش می‌دیدم. همان‌طور که روی زمین خود را پیش می‌کشید، من هم او را رها نمی‌کردم تا نزدیک درختی رسید و همان‌جا ماند. صورتش رو به زمین بود. تا توان‌ داشتم‌ او‌ را زدم. وقتی آتش درونم‌ آرام‌ گرفت، دست نگه داشتم. به نفس‌نفس افتاده‌بودم. خوب می‌دانستم بدتر و بیشتر از همیشه او‌ را زده‌ام، اما او هم‌ خطای بزرگی کرده‌بود. یک خطای غیرقابل بخشش. همین کتکی که خورد برای همیشه در ذهنش ماندگار می‌کرد که او زن من است و حق ندارد به روی هیچ مرد دیگری بخندد. شلاق را از دور دستم باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم تا نفس‌نفس زدنم را کم کنم.
- فهمیدی چیکار باید بکنی؟
جوابی نداد. تسمه‌ی چرمی‌ را جمع کرده و درون جیب کتم فرو کردم.
- تو زن منی و وقتی یه مرد اومد باهات حرف بزنه و من کنارت نبودم، نباید باهاش حرف بزنی.
ساعدم را روی پیشانی‌ام کشیدم تا عرقم را پاک‌ کنم.
- باید منو پیدا کنی و همیشه با من باشی.
باز هم جوابی نداد. همان‌طور‌ روی زمین مانده‌بود. کت یاسی‌رنگش دیدنش را در تاریکی‌ سخت نمی‌کرد.
- زن شوهردار نباید توی روی مردای دیگه بخنده، نباید باهاشون صمیمی بشه، نباید هر کی یه سلام گفت باهاش خودمونی بشه، تو فقط برای من باید بخندی، فهمیدی؟
 
چون جوابی نداد کمی نگرانی درون دلم رخنه کرد.
آرام‌تر از قبل گفتم:
- پاشو بریم دیگه.
نه تنها جواب نداد، بلکه حتی حرکتی هم نکرد. نزدیک‌تر شدم.
- مهری‌! پاشو بریم.
وقتی تکانی از او ندیدم، کنارش روی دوپا نشستم.
- دختر بسه دیگه!
سرش را برگرداندم و چشمان بسته‌اش را که دیدم، قلبم درون پاهایم ریخت. «یاخدا»یی گفتم و صدایش کردم‌. جوابی نداد. آرام به صورتش زدم.
- مهری چت شد؟ پاشو!
چشمانش را باز نکرد و سرش از روی دستم به عقب شل شد. قلبم یک‌ لحظه ایستاد. او را زمین گذاشتم و باشتاب به طرف صندوق عقب رفتم. کتم را درون صندوق انداختم و بطری آب را برداشتم و با وجودی مملو‌ از دلشوره به نزدش بازگشتم. همراه با «مهرآوا» گفتن روی صورتش آب پاشیدم.
- مهرآواجان؟ پاشو قربونت برم! چت شد تو یهو.
بالأخره میان ابروهایش چین افتاد و پلک‌هایش را گشود. نفس راحتی کشیدم و همراه با زمین گذاشتن بطری او‌ را در آغوش گرفتم. «خداروشکر» گفتم و همان‌طور که در آغوشم بود به درخت تکیه زدم. چند نفس عمیق کشید. آنقدر ترسیده‌بودم که زبانم به حرف باز نمی‌شد. او هم به وضوح‌ می‌لرزید. همین که خود را در آغوش من دید، باز اشک‌هایش به راه افتاد و خودش را به من چسباند. شالش پایین افتاده‌بود. دست در موهایش فرو کرده و او‌ را بیشتر به خودم فشردم.
- چرا با افشین گرم‌ گرفتی که عصبی بشم؟
هق زد و من ب×و×س×ه‌ای روی موهایش گذاشتم.
- ببخشید آقا... نمی‌دونستم.
کامل روی زمین نشستم و او را تا روی پاهایم‌ بالا کشیدم.
- دیگه فهمیدی چطور باید با مردای غریبه رفتار بکنی؟
در میان اشک‌ریزان فقط سر تکان داد. ب×و×س×ه‌ای روی پیشانی‌اش گذاشتم.
- چرا با افشین خندیدی؟
صورتش را روی شانه‌ام گذاشت.
- حرفای بامزه میزد.
از اشک‌هایش پیراهنم خیس شد. انتهای موهایش را با انگشتانم شانه کشیدم.
- هیچ‌ مردی غیر از من نباید برای تو بامزه باشه.
سر تکان دادنش میان گریه را حس کردم.
سرش را از روی شانه‌ام برداشته و اشک‌هایش را پاک‌ کردم.
- وقتی همراهت نیستم با هیچ مردی هم‌صحبت نشو.
سعی کرد گریه‌اش را کنترل کند.
- چشم آقا!
میان دو ابرویش را بوسیدم.
- تو فقط عزیز منی، من به اندازه همه‌ی دنیا دوستت دارم. این شلاق و کتک به خاطر خطای خودت بود. خطای خیلی بزرگی کردی و بدجور هم تنبیه شدی.
 
لبخندی زد که در میان صورت غرق در اشکش زیباتر از همیشه بود.
- آقا منو ببخشید که هیچی بلد نیستم.
دستی دیگر روی صورتش کشیدم تا ته‌مانده‌های اشک را هم پاک کنم.
- ایرادی نداره دختر! خودم قول دادم همه‌چی رو یادت بدم، حتی اگه کتک هم بخوری خودم ناز و نوازشت می‌کنم.
سرش را باز در آغوش گرفتم و‌ همراه با نوازش موهایش با چهار انگشت به تاریکی چشم دوختم و گفتم:
- درد شلاق بهت یاد میده دیگه خطا نکنی، اما نوازش‌های من نشونت میده که هیشکی اندازه‌ی من دوستت نداره، تو عزیزترین دارایی زندگیمی، نمی‌ذارم هیچ‌وقت خطا کنی.
بعد از کمی مکث ادامه دادم:
- مهرآواجان من تو رو ساده به دست نیاوردم که ساده بذارم بدزدنت، بعضی مردا آدمای خوبی نیستن، اونا‌ فقط می‌خوان گولت بزنن و تو‌ رو از من بگیرن، من نمی‌خوام هیچ‌وقت ازم دور بشی، تو جات پیش منه، من از دستت نمیدم، باید همیشه با من حرف بزنی و برای من بخندی.
«چشم» آرامش را شنیدم و ادامه دادم:
- تو خانم‌ قشنگ منی، عروس دلخواهمی، ولی فقط من باید از خوشگلیت تعریف کنم، هیچ مرد دیگه‌ای حق نداره بگه تو قشنگی.
باز یاد افشین ابروانم را درهم کشید.
- اگه باز هم یه وقت اجازه بدی مردی باهات شوخی کنه و همراهش بخندی، بدون بیشتر از امروز عصبی میشم و باز تنبیهت می‌کنم. من هرطور شده، تو رو کنار خودم‌ و برای خودم نگه می‌دارم، حتی با شلاق! اگر گوش ندادی و دوباره با یکی دیگه شوخی و خنده راه انداختی، باز می‌زنمت؛ اینقدر می‌زنمت که آخرش بفهمی به هیچ‌جایی جز کنار من نباید فکر کنی.
دیگر نه من چیزی گفتم، نه او‌ حرفی زد. در سکوت فقط با انگشتانم موهایش را شانه کردم و به تاریکی روبه‌رویم چشم دوختم. دلم از زدن او ریش شده و آزار دیده‌بود، اما مغزم پشیمان نبود. مهری به این کتک نیاز داشت. دیگر گریه نمی‌کرد و صدای نفس‌هایش آرام شده‌بود، فکر کردم خوابیده. دستم را ثابت نگه داشتم و پرسیدم:
- خوابیدی؟
- نه آقا!
- حرفامو شنیدی؟
- بله آقا... قول میدم دیگه با هیچ مردی حرف نزنم، من هیچ‌وقت نمی‌خوام جایی برم. منو ببخشید که چیزی سرم نمی‌شه و باید بزنید تا یاد بگیرم، ولی دیگه تکرار نمی‌کنم... باور کنید.
لبخند رضایتی روی لبم نشست. تمام قصد من از زدن مهری همین بود که او‌ یاد بگیرد خطایش را تکرار نکند. او را از آغوشم جدا کردم و در تاریکی به چشمان درخشانش خیره شدم.
- پس بریم خونه؟
لبخندی زد.
- بریم.
 
وقتی به خانه رسیدیم، نمی‌دانستم‌ چقدر وقت را صرف کرده‌ایم، اما‌ وقتی همین که در ساختمان را باز کردم و مادر و پریزاد در ابتدای راهرو ظاهر شدند، فهمیدم زیاد دیر کرده‌ایم.
- کجا‌ رفته‌بودین؟ جواب تلفن هم نمی‌دادی.
یادم به کتم افتاد که درون صندوق‌عقب انداخته‌بودم و گوشی‌ام در جیب آن بود. نگاهی به مهری که کنار دستم بود، انداختم.
- حال مهری خوب نبود یه خرده دور زدیم تا هوا به سرش بخوره.
مادر یک قدم پیش گذاشت.
- پس چرا جواب تلفن نمی‌دادی؟
لبم را خیس کردم.
- ببخشید صداشو نشنیدم.
نگاه مادر روی مهری قفل شد.
- مهری‌جان الان خوبی؟
مهری یک دستش را به دیوار گرفته‌بود و خوب معلوم بود توان سرپا ایستادن ندارد.
- بله مامان!
باید برای برداشتن کتم بیرون می‌رفتم، اما‌ می‌ترسیدم مهری را با مادر تنها بگذارم. مادر کنجکاو بود و اگر می‌فهمید کجا بوده‌ایم‌ و‌ چه کرده‌ام، واویلا میشد. رو به مهری کردم.
- مهری‌جان من میرم کتم رو بیارم، بیا تو هم قبل خواب کاراتو بکن. دیگه نخوای برگردی توی حیاط.
سرش را چرخاند و نگاهی به من انداخت.
- چشم آقا!
هر دو زیر نگاه متعجب مادر و پریزاد به حیاط برگشتیم. مهری آرام‌آرام به طرف توالت رفت و من پرشتاب از در حیاط خارج شدم؛ چون عصر پریزاد ماشینش را در حیاط پارک کرده‌بود، ماشین من امشب بیرون می‌ماند. کتم را از صندوق‌عقب برداشته، شلاق درون جیبش را بیرون آوردم و جایی درون صندوق پنهان کردم. با بستن صندوق به خانه برگشتم‌. مهری درحال شستن دستانش در روشویی بود. منتظرش شدم. آرام به طرفم قدم برداشت. خوب معلوم بود درد دارد. دلم از دیدن حالش می‌گرفت، اما من مجبور بودم. نزدیکم که رسید کت را به طرفش گرفتم.
- نگهش دار تا منم برگردم.
فقط سر تکان داد و کت را نگه داشت. وقتی برگشتم در همان‌جا ایستاده‌بود. درحالی که کت روی ساعدش قرار داشت، به زمین خیره شده‌بود. نزدیکش شدم و آرام صدایش کردم. سربلند کرد.
- ببین، مادر و پریزاد نباید بفهمن کجا بودیم و چیکار کردم، می‌دونی که نباید بگی.
کت را از دستش گرفتم.
- حواسم هست آقا!
«خوبه‌»ای گفتم و باهم به طرف خانه رفتیم. راهرو را پیمودیم. مادر طوری روی مبل نشسته‌بود، انگار منتظر برگشت ما بود. پریزاد هم به اپن تکیه زده‌بود. نگاه مادر باز میخ مهری شد.
- شما دونفر نمی‌خواین بگید بعد جشن کجا رفتین؟
مهری دست به دیوار گرفته‌بود.
- رفتیم دور زدیم.
آنقدر حال مهری زار بود که ترسیدم بماند.
- مهری تو برو استراحت کن، سرپا نمون!
مهری «شب بخیر» گفت و آرام درحالی که دست به دیوار داشت، به اتاقمان رفت. نگاه نگران مادر با مهری حرکت کرد و بعد رو به من کرد.
- مهرزاد راستشو بگو!
سریع باید موضوع را جمع می‌کردم
- مامان؟ دروغم چیه؟ یه خرده دور زدیم تا مهری حالش جا بیاد
تا مادر «ولی...» گفت، جواب دادم:
- مامان‌جان هرچی داری بذار برای فردا، الان خیلی خسته‌م می‌خوام بخوابم.
بدون آنکه منتظر حرف مادر بمانم، سریع خود را به اتاقم‌ رساندم تا مورد بازخواستش قرار نگیرم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
16
بازدیدها
305
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
194
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
66

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 15)

عقب
بالا