اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. جنایی
عنوان: وبال آتش
نویسنده: زری
ژانر: تراژدی، جنایی، عاشقانه
ناظر: @Nargess128
خلاصه: آن‌گاه که جرم‌های کوچک پنهان می‌شود، جرم‌های بزرگ توبیخ می‌شوند؛ اما جرم‌های بی‌رحمانه، هیچ تقاصی پس نمی‌دهند، زیرا آن‌ها به وجدان فکر نمی‌کنند. فقر و گرسنگی و زندان و مرگ، جهنمی بیش نیست‌ که نام آن را بهشت گذاشته‌اند. زندگی یک بازی به نام عشق است که با حدیث‌هایش، انسان‌ها را فریب می‌دهد و آن‌ها را همانند آتش می‌سوزاند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
آناشید انگشتان سرد و ملتهبش را درهم گره زد و خطاب به آلتین، گفت:
- دختره رو ببر زیر دوش حمام تا ده الی بیست دقیقه زیر آب خنک باشه تا فرایند سوختگی متوقف شه‌.
آلتین به تکان دادن سرش بسنده کرد و پس از این‌که اجزای صورت دختر جوان را از دید گذراند، لب برچید.
- دخترم! یه دوش بگیر شاید... .
دختر جوان سگرمه‌هایش را درهم کشید و چندتا از کوسن‌ها را به سمت آلتین پرتاب کرد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- گمشو برو! نمی‌خوام ببینمت! گمشو!
یک روز سرد و بارانی و آغاز ماه دسامبر بود. آناشید از خانه‌ی دوستش، آلتین خارج شد. برگ درختان تنومند، بر اثر باران شدید، ریزش کرده و زیر پایش خش خش می‌کردند و جلوه‌ای خاص و زیبایی به پیاده‌روها می‌دادند. آناشید، زنی نسبتاً جوان، چهل ساله با چهره‌ای زیبا و دل‌سوز؛ اما مرموز و موزی، به آهستگی به سمت خانه‌اش بازگشت، انگار خانواده‌اش نگرانش شده بودند، به‌خصوص تک پسرش که تنها فرزند این خانواده بود، تلفنش را از جیب شلوارش بیرون آورد و زمانی که دکمه‌ی پاور را زد، گویا چندین تماس از پسرش داشت. با وجود این‌که سوزی از سرما دمیدن گرفت؛ ولی در دلش احساس گرما داشت، زیرا در تصوراتش، خودش را در جای لوکسی از شهر ترکیه، در عمارتی بزرگ، تصور می‌کرد. زمانی که کلید را در قفل درب می‌چرخاند، بلافاصله وارد شد؛ ولی به محض خارج کردن نیم‌بوت‌هایش، صدای زنگِ آیفونی بیش‌ از پیش، در چاهسار گوشش پیچید. کم پیش می‌آمد که شخصی در این موقع شب، زنگ آیفونی خانه‌شان را بزند، به همین خاطر هم چشمانش از شدت تعجب‌گرد و گشاد شد و زیر لب زمزمه کرد.
- توی این هوای بارونی و این موقع شب، کیه که هم زنگ آیفونی رو می‌زنه و هم درب خونه رو می‌کوبه؟
به صفحه نمایش نگاه کرد، زمانی که اجزای صورت. را از نظر گذراند، نیشخندی زد؛ ولی چهره‌ی پسر جوان، مضطرب و خشمگین به‌نظر می‌رسید. دستی روی کاپشن مشکی‌رنگ چرمش کشید، سپس دستانش را در جیب شلوار جین آبی یخی‌اش فرو برد؛ ولی توجه‌ای نکرد و بی‌اعتنا شانه‌ای بالا انداخت و به سرعت وارد اتاقش شد؛ اما پسرش که صدای زنگ‌ آیفون را شنید، با عجله از اتاقش خارج شد و پس از این‌که متوجه‌ حضور دوستش شد، دکمه‌ی صفحه نمایش را زد و درب به صورت خودکار‌ گشوده شد، به محض ورودِ آیدین به خانه‌شان، چشمان تاراز، از شدت تعجب و کنجکاوی، راس و مماس چشمان آتش‌بار و خشمگینِ آیدین قرار گرفت. تاراز حس کرد که شرایطِ آیدین مساعد نیست و به کمک او نیاز دارد تا بتواند از پس مشکلاتش بر بیاید؛ ولی قبل از این‌که دهانش را باز کند تا سخنی بگوید، صدای نوتفیکیشن تلفنش،‌ تمرکزش را به هم زد، گویا زبانش به سقف دهانش چسبیده بود و نمی‌توانست کلمات را به زبان بیاورد. شماره‌ی ناشناسی روی صفحه‌ی نمایش تلفنش ظاهر شد؛ ولی به او پاسخ نداد و خطاب به آیدین، گفت:
- داداش! بیا داخل.
آناشید تلفنش را از جیب شلوارش خارج کرد و آگهی را میان انگشتانش گرفت و با لبخند به آن زل زد، سپس متن را زیر لب خواند.
- دختری هجده ساله به نام، وَردا جان یامان، گم شده، از کسانی که تصویر را دیده یا خبری از آن دارند، تقاضامندیم با شماره زیر تماس حاصل فرمایند و خانواده‌ای را از نگرانی در آوردید و مژدگانی قابل توجهی به مبلغ ۱۰۰ لیره دریافت نمائید. اطلاعات شماره تماس:
- 0090148909. آیاز، جان یامان.
آناشید با شماره‌ی حکاکی شده بر روی روزنامه‌ی چاپ شده، تماس گرفت، پس از گذشت دو بوق، صدای کلفت و بمی از پشت تلفنش پخش شد.
- سلام! بفرمایید؟
آناشید از روی کاناپه‌ی تک نفره برخاست و از پشت پنجره‌ی بزرگ اتاقش، منظره‌ی بیرون را از دید گذراند و گفت:
- من می‌دونم که دخترتون کجاست!
مجال حرف زدن به آقا آیاز نداد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- فقط گوش کن!
ولی آقا آیاز با صدایی محکم که سرشار از ترس و دلهره بود، پرسید.
- دخترم کجاست؟ زنده‌ست؟
آناشید اهمیتی به سوال او نداد، فقط به اهداف خودش که چیزی جز پول و نجات از فقر و آینده‌ی بهتر برای فرزندش نبود، فکر می‌کرد، پس به ادامه‌ی حرفش افزود.
- اگر می‌خواید که دخترتون صحیح و سالم برگرده خونه، باید به آدرسی که میگم بیاید و مبلغ ۱۰۰۰ میلیون دلار به من بدید!
ضربان قلب آیاز چند مراتب بالاتر رفت، او پول برایش هیچ اهمیتی نداشت و فقط نجات جان دخترش را اولویت اولش می‌دانست، چون مدت زیادی‌ست که او ناپدید شده و هیچ جوره نتوانسته بود از او سرنخی پیدا کند.
- چطور می‌تونم به شما و حرف‌هاتون اعتماد کنم خانم؟ نکنه بلایی سر دخترم آوردید؟
آناشید در جواب با لحنی قاطع و محکم، فقط پاسخ کوتاهی داد.
- این فقط یه پیشنهاده واسه خاطر نجات جون دخترت و مبلغ کمی از پولت! اگر جون دخترت واست اهمیت داره، پس بهتره سریعاً اقدام کنی، به هر حال اون صحیح و سالم کنار منه، اگر به پیشنهادم جواب مثبتی ندی، مطمئن باش ضرر می‌کنی!
آقا آیاز احساس می‌کرد که دنیا به دور سرش می‌چرخد، چون دچار سرگیجه شده بود و نمی‌توانست بپذیرد که چنین اتفاق شومی برای دخترش رخ داده است.
- نمی‌تونی بخاطر پول، جون دخترم رو توی خطر بندازی، چون من از قبل با پلیس‌ها هماهنگ بودم، مطمئن باش سرنوشت خوبی پیش رو نداری!
آناشید تک خنده‌ای کرد و با تمسخر پاسخ داد.
- اگر با پلیس تماس بگیری، جون دخترت از دست میره، این یه تهدید نیست، بلکه حقیقت تلخیه! پس قبل از این که بی‌گدار به آب بزنی، یکم فکر کن!
چون زمان مثل ابر می‌گذره و من تا بیست و چهار ساعت آینده، در قبال جون دخترت، ۴۳۴ هزار لیره پول می‌خوام!
 
آخرین ویرایش:
آناشید که از قبل، از دست‌فروش‌ها سیم کارت سفید (یک بار مصرف) تهیه کرده و طبق نقشه‌های مرموزش پله به پله جلوتر می‌رفت، سیم‌کارت را از تلفنش خارج کرد و در یک جعبه‌ی کوچک قرار داد و در کشو گذاشت، سپس مقابل آینه‌ی قدی اتاقش ایستاد و چنگی به موهای ژولیده‌ و فر مانندش زد. در حینی که رژلب قرمزش را روی لبان باریکش می‌کشید، درب توسط پسرش، تاراز گشوده شد. آناشید هم‌زمان با برگرداندن سرش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید و گردنبند را میان انگشتان مشت شده‌اش پنهان کرد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- بارها گفتم وقتی می‌خوای بیای توی اتاقم، در بزن!
نیشخندی مزین لبان گوشتی تاراز شد، شانه‌ای بالا انداخت و روی تخت مادرش دراز کشید و سخنان نیش‌دارش را به زبان آورد.
- باز داری واسه کی نقشه‌های شوم می‌کشی؟
سپس از روی تخت بلند شد و درب کمد مادرش را گشود و لباس قرمز‌رنگ بلند و چین‌دار آناشید را بیرون کشید و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- معلومه باز هم با شخص مهمی قرار ملاقات داری! پس بهتره که ذهنت رو درگیر این موضوع نکنی که چه لباسی بپوشم که توی مهمونی به چشم بیام، من واست یه لباس انتخاب کردم که... .
آناشید سگرمه‌هایش را درهم کشید و با عصبانیتی بی‌منطق، لباس را از چنگال پسرش بیرون کشید و غرید:
- زود از اتاقم برو بیرون، بجنب پسرم!
سپس دسته‌ی هلالی شکل درب اتاقش را گرفت و گشود و چند قدم کوتاه به سمت تاراز برداشت، بازوی وزیده‌ی او را میان انگشتان لرزیده‌اش گرفت و او را به سمت نشیمن هول داد. درب را محکم بهم کوبید و با سگرمه‌هایی که درهم کشیده و پیشانی چین خورده‌اش، روی صندلی مقابل آینه نشست و با خشم و چشمان آتش‌بارش، اجزای صورتش را از دید گذراند و زیر لب زمزمه کرد:
- صبر کن این پول رو از این مردک بگیرم، اون وقت اولین نفری که بهم افتخار می‌کنه، تویی پسرم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95
پاسخ‌ها
7
بازدیدها
125

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا