نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: قدر مطلق دیوانگان
ژانر: طنز، اجتماعی
نویسنده: تیام قربانی
ناظر: @BAD_GRIL
خلاصه رمان: فرمول قدر مطلق هر منفی رو مثبت میکنه، که گاهی این فرمول در زندگیهامون استفاده میشه. البته خارج از قاعده فرمول، گاهی شرایط آدمهای مثبت رو به یک شخصیت منفی تبدیل میکنه.
سرگذشت خنده دار و صد البته ماجرایی هشت نفر که یکه و تنها هر کدوم با مشکلی سر و کله میزنند.
سرنوشت! تقدیر! قسمت! هرچی که اسمش رو بشه گذاشت زندگی اونها رو بهم گره میزنه.
زندگی و داستانی سراسر پر از خنده و تجربههایی سنگین، لحظاتی غمگین که سعی بر غلبه به روح اونها داره، اما یه چیزی مانع میشه... .
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
مقدمه:
برخلاف نظریاتی که بقیه میدن، بنده عقیده دارم که باید به غم، مشکلات، سختیها و در نتیجه به همه چیز خندید!
مثلاً اگه دیدی یکی جلوی چشمهات داره پر پر میشه لبخند بزن، بعد هار هار به وضعیت اون طرف بخند تا بیان بگیرن ببرنت تیمارستان، بفهمی که نباید به نظریات و عقیدههای بقیه گوش بدی. با تمام توان و تصمیمهای خودت به زندگیت گند بزن... .
*نفس*
- اگه نزاری با شادمهر ازدواج کنم. همین الآن رگم رو میزنم! میدونی که جدیام.
چرا عکسالعملی نشون نمیدادن؟ یعنی میخواستن بزارن خودم رو بکشم؟ بابا چیزی در گوش مامان پچپچ کرد مامان هم سرش رو تکون داد و موشکافانه نگاهی بهم انداخت. ناامیدی توی چشمهاش بازی میکرد.
پشتش رو بهم کرد و رفت! یعنی چی؟ براشون مهم نیستم؟ بابا هم داشت میرفت که با جیغ گفتم:
- براتون مهم نیست الآن خودم رو بکشم؟ از اولم میدونستم شما خانواده واقعیم نیستین!
بابا برگشت و همون نگاه ناامیدی که مامان داشت رو بهم انداخت و گفت:
- مامانت رفته چاقو بیاره! اینی که دستت گرفتی قاشقه!
با این حرف بابا نگاهی به جسم توی دستم انداختم، راست میگفت، قاشق بود. دستهام رو به کمرم زدم و با جیغ گفتم:
- مامان چاقو نیار! ساتور بیار ساتور... !
بابا منتظر روی مبل نشست، منهم هنوز روی میز پذیرایی بودم، با فکر اینکه رگم رو بزنم واقعاً میمیرم با داد گفتم:
- مامان ساتور نیار! هرچی قرص داریم بیار، میخوام خودم رو زجرکش کنم.
بابا همونطور که نگاهم میکرد داد زد:
- دروغ میگه قرص بخوره با یه شست و شوی معده خوب میشه، همون ساتور رو بیار زودتر تموم بشه.
پوکر به بابا نگاه کردم و گفتم:
- واقعاً نمیخوای بزاری با شادمهر ازدواج کنم؟
همونطور که لبش میون دندونهاش بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نوچ... بُکُش! هم ما راحت میشیم، هم خودت، تازه مردم میگن از عشق مجنون خودش رو کُشت خلاصه اسطورهای میشی برای خودت... .
کمی مکث کرد و با داد ادامه داد:
- نگین پس کجایی؟ رفتی یه چاقو بیاری... پیدا نکردی بگو خودم همینجا بُکُشَمِش.
با چشمهای گرد شده به بابا نگاه کردم، حاجی برگام چی میگه؟ دیوانه شده دیوانه!
- من برم دستشویی. به مامان بگو ملافهای چیزی اینجا پهن بکنه خونم اینجا رو کثیف نکنه... .
انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
- راست میگی... نگین چندتا ملافه بیار!
با ترس از سالن خارج شدم تا برم دستشویی، کولهای که آماده کرده بودم رو برداشتم و فرار کردم. صدای داد بابا از پشت سرم اومد:
- گفتم این تخم... تخم مرغ خودکشی رو نداره... فرار کرد بگیرینش!
با دیدن دوتا قلچماق جلوی در از ترس نگاهی به شلوارم انداختم. نه سالم بود! راه رو پیچیدم به سمت راست فکر کردی نریمان خان فکر کردی. در انتهای راه رو، رو باز کردم و با عجله توی کوچه با پاهای بـر×ه×ن×ه شروع کردم به دویدن.
از هیجان جیغی کشیدم که با شنیدن صدای بادیگاردها و مامان و بابام، این جیغ به جیغ ترس تبدیل شد.
من بدو، اونها بدو تازه چندتا از همسایهها باهاشون همراه شده بودن و دنبالم میکردن. با رسیدن به خیابون نیشم عین کِش تمبون در رفت.
با دیدن ماشین شادمهر گل از گلم شکفت با اون قیافه کج و کولهام معلوم بود توی پوست خودم نمیگنجم. با عوض شدن حالت صورت شادمهر که پشت سرم رو نگاه میکرد از روی جوب شیرجهای زدم توی ماشین از شیشه آویزون بودم. با جیغ جیغ گفتم:
- برو برو... ! الآن چوب توی با... بالشتم میکنند برو... !
نصفم توی ماشین بود و لنگهام از ماشین آویزون بود. با گرفته شدن پام توی چنگال کسی جیغ بلندتری کشیدم که شادمهر گاز داد، اما پای من هنوز توی دست اون طرف بود. با کنده شدن چیزی از پام فهمیدم جوراب پلنگ صورتیم از دست رفت.
به زور خودم رو توی ماشین کشوندم. سرم رو از شیشه بیرون بردم و نگاهی به کسی که لنگ جورابم دستش بود انداختم. با قیافه برافروختهای به پسر همسایمون چشم دوختم و داد زدم:
- از اولم میدونستم چشمت دنبال همین جورابمه، گِدای ع×و×ض×ی... مادرت رو گا... هی دَم در دید میزدم. خواهر اشتراکی!
با گرفته شدن گردنم توسط شادمهر سرم رو داخل بردم و شَق! یکی کوبیدم توی دهنش و گفتم:
- اگه توی بیشعور سریعتر رفته بودی اون مادر صلواتی جورابم رو کِش نرفته بود.
با نگاه متعجب و مبهوت فقط به روبه رو چشم دوخته بود و دستش روی گونهاش بود.
*آرامش*
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
- واقعاً دیگه دوستم نداری؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
- آرامش، ما به درد هم نمیخوریم به نظرم بهتره که تمومش کنیم.
دوباره سوالم رو تکرار کردم:
- واقعاً نه؟
سرم رو همزمان به سمت بالا تکون دادم که اونهم ابروهاش رو به سمت بالا تکون داد.
به زور جلوی خودم رو گرفته بودم از خنده جـ×ر وا جـ×ر نشم.
- به کی... یعنی به کتفم. راستی یه سری خورده حساب داشتیم. پول اونها رو بده هر قبرستونی که دلت خواست برو.
با چشمهای وزغی بهم زل زد و گفت:
- یعنی نمیخوای اصرار کنی بمونم؟ این به کنار چه خورده حسابهایی؟
قیافهام رو براش کج و کوله کردم و گفتم:
- نه تنها نمیخوام بمونی، بلکه خواهشمندم یه جوری جمع کنی و بری که نفر بعدی اومد راحت جا باز بکنه... .
دندونهای کامپوزیت شدهام رو براش به نمایش گذاشتم و یه لیستی از توی جیبم در آوردم و ادامه دادم:
- اونجایی که داشتی کیک و آب میوه میخوردی، پخ پخ کردم مثل سگ ترسیدی؟ رفتم برات سی هزارتومن آب معدنی گرفتم.
با دهن باز نگاهم کرد و گفت:
- خودم رسیدش رو دیدم پونزده هزار تومن بود.
با اخم گفتم:
- هشت ماه پیش دلار چقدر بود؟
شونهای بالا انداخت که گفتم:
- پس زر زر نکن. برای تولدت دو میلیون کیک و وسیله خریدم، الهی دستم میشکست برای توعه بی ارزش پول پرست نمیخریدم.
پوکر نگاهم کرد که همچنان ادامه دادم:
- تازه هشتاد هزار تومن ناقابل دادم برات شورت بارسلونا گرفتم با یه هشتاد هزار تومن دیگه ع×ر×ق گیر رئال، این هیچی اگه یادت باشه یه چهل هزارتومن دادم برات مسواک خریدم چون با اون مسواکت توالت فرنگی که پسر عموی در به درت کثیفش کرده بود رو تمیز کردم.
چشمهاش ورقلمبیده بود با صدای نبستاً بلندی گفتم:
- این شکلی نگاهم نکن، ماشین حساب داری؟
سری بالا انداخت، که خودم یکی از توی جیبم بیرون کشیدم.
- بیا این عددهایی که گفتم رو بزن. یه ریمل و کرم پودر و رژ لبم گرفتم دو و خوردهای، سریع بزن.
با اعتراض گفت:
- اما اینها رو برای خودت گرفتی نه من!
جبهه گرفتم و گفتم:
- اگه به خاطر توی شل مغز نبود که نمیگرفتم. تازه کرایه تمام وقتهایی که اومدم پیشت روهم حساب کن.
دستش رو به پیشونیش کوبید که گفتم:
- اینقدر خسیس باش من این همه برای تو خرج کردم دَم نزدم... !
یه نگاه به من، یه نگاه به لیست و یه نگاه به ماشین حساب توی دستش کرد و گفت:
- ابدا دَم نزدی، شیپور زدی!
یکی زدم توی ملاجش و گفتم:
- خوبه من اینها رو ازت میگیرم، بقیه همینم ازت نمیگیرن. خسیس نون خشک.
***
تفی به انگشتهام زدم و کمی از خودپرداز فاصله گرفتم و شروع کردم به شمردن. لحظهای مکث کردم و گفتم:
- اصله دیگه نه؟
با عصبانیت گفت:
- جلوی چشمهای خودت از این کوفتی کشیدم.
لپش رو کشیدم و گفتم:
- آفرین حالا شماره کارت رو بزن بقیهاش رو به کارتم واریز کن.
با قیافه ماتم زدهای گفت:
- با اونها هم همین کار رو کردی؟
- نه بیبی تو اولیشی!
با همون قیافه گفت:
- به اونها هم گفتی تو اولیشی؟
دوباره با همون انگشتهای تف تفیم لپش رو کشیدم که قیافهاش جمع شد:
- نه تنها به اونها گفتم تو اولیشی بلکه به بعدیها هم میگم تو اولیشی.
- خاک تو سرت کنم که زندگیم رو به خاک و چاک دادی.
زبونی به نگین روی دندونم کشیدم و گفتم:
- بزن شصت، سی و هفت... .
شماره کارتم رو زد و گفت:
- نه میلیون بود دیگه؟
محکم دستم رو روی شونهاش کوبیدم که یه وری شد و گفتم:
- ده بزن خیرش رو ببریم. خودت میدونی من از عدد فرد خوشم نمیاد.
- ده بزنم دست از سرم برمیداری؟
پلکهام رو محکم باز و بسته کردم تا اطمینان حاصل کنه. دستی روی خودپرداز کوبیدم و گفتم:
- با این نمیشه کشید و نقدش رو بهم بدی؟
ابرویی بالا انداخت که گفتم:
- خوب یازده با گوشیت بزن!
با حرص گفت:
- فرد دوست نداشتی!
با چشمهایی تهدیدگر نگاهش کردم و گفتم:
- یه تومن توی کارتمه اگه یازده بزنی زوج میشه.
سری تکون داد و مبلغ رو واریز کرد. صدای پیامک گوشیم که اومد لبخندی از عمق جونم زدم، دستی به یقهاش زدم. ع×ر×ق گیری که براش گرفته بودم زیرش بود. تا خواست دستم رو پس بزنه لباسش رو بالا زدم و فهمیدم شورتی که براش خریدمم پاشه. یقهاش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.
با داد گفت:
- کجا؟ پول رو که واریز کردم!
- بیا بریم یه سرویس بهداشتی این شورت و ع×ر×ق گیر رو در بیار بعدی بیاد با این اوضاع گرونی نمیتونم یکی دیگه براش بخرم.
عربدهای زد که هرکی اطرافمون بود گرخید. کشوندمش سمت یه سرویس بهداشتی که توی پارک بود و گفتم:
- پنج دقیقه دیگه اینها رو در آوردی میری بسته بندی میکنی با پست برام میفرستی، فقط شسته باشه، شسته! وای به حالت به دستم نرسن یا شسته نباشن. شاش خر میریزم توی حلقت تا بفهمی آرامش با کسی شوخی نداره. تنهای بهش زدم و راه افتادم.
*دلارام*
- خانوم دکتر هر وقت بهش میگم کارِت اشتباهه انجامش نده، باز انجامش میده. اصلاً انگار نه انگار هیچ از من و پدرش حساب نمیبره.
نگاهی به سیستم انداختم و گفتم:
- من یه ترم دامپزشکی خوندم، ولی اشکال نداره شاید بتونم به دخترتون و شما کمک کنم.
خودم با تجزیه و تحلیل حرفی که زدم چشمهام گرد شد که صدای داد خانومه بالا رفت.
- خانوم این چه طرز صحبت کردن با یه بیماره؟ یعنی میخواین بگین من و دخترم حیوونیم؟
با ترس گفتم:
- خانوم توروخدا یواش، دکتر اینجا شرف نداره... چرا چرا! داره، من نگفتم شما حیوونین، بنده عرض کردم که... .
دوباره سیس گرفتم و با لبخند مسخرهای به افق زل زدم و گفتم:
- یه ترم بدون مشروطی دامپزشکی خوندم، شاید بتونم کمکتون بکنم.
دوباره صدای جیغ خانومه بلند شد، دخترشم ریلکس سرش توی گوشی بود. توی همین لحظه آقای شفیع وارد شدن. من منشی مطبش بودم!
آقای شفیع: خانوم شبروز اینجا چخبره؟
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- والا نمیدونم، به خانوم میگم یه ترم دامپزشکی خوندم شاید بتونم کمکتون کنم. جیغ جیغ راه انداخته که یعنی من و دخترم حیوونیم!
خانومه با جیغ گفت:
- اگه دامپزشکی خوندی پس پشت این میز چیکار میکنی؟
یه نگاهی به میز آقای شفیع انداختم، پاهام رو از روی میز برداشتم و گفتم:
- معرفی نکردم خودم رو، بنده دلارام شبروز هستم یه ترم دامپزشکی دو ترم میکروب شناسی و فعلاً در حال ادامه تحصیل هستم، منشی خَدوم مطب آقای شفیع.
دستی به روی میز کشیدم و گِل کفشهام رو پایین ریختم، چنگی به شکلاتها زدم و مشتی برداشتم. وسیله آرایشیهامم توی اون یکی دستم گرفتم و دندونهای اورتودنسی شدهام رو با گشاده رویی و لودگی به نمایش گذاشتم و گفتم:
- بازم کمک خواستید من هستم! اگر بتونم دریغ نمیکنم.
آقای شفیع از خجالت قرمز شده بود. خانومه با عصبانیت نگاهم میکرد. تنها کسی که داشت با لبخندهاش بهم امید میداد همون دختره بود. از پشت میز رد شدم و خواستم به سمت در برم که آقای شفیع گفت:
- خانوم شبروز؟
برگشتم و گفتم:
- جان شفیع جان... !
لبخند عصبی بهم زد و گفت:
- اخراجی اخراج! فردا بیا برای تصفیه حساب!
با دهن باز نگاهش کردم و در اوج تعجب گفتم:
- تصفیه نه و تصویه!
با داد گفت:
- هرچی، الآن اخراجی تمام.
با بغض گفتم:
- حداقل یکم پول بهم بدید برگردم برم، همیشه بعد ساعت کاری خودتون برم میگردوندی.
یه تراول صدی پرت کرد توی صورتم من هم آروم توی دستم مچالهاش کردم و اشکهام رو پس زدم و گفتم:
- حالا احتیاج نبود!
با غضب نگاهم کرد که از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم. با عصبانیت برگشتم پا کوبیدم به در که صدای دادم بلند شد:
- آی به چوخ رفتم... آی... آی.
در باز شد و شفیع اومد بیرون و اون زنه، سرش رو عین جغد میچرخوند تا من رو ببینه. با همون بغض و اشک گفتم:
- دارم جمع میکنم.
وسایلم رو جمع کردم، شفیع و اون خانوم هنوز داشتن نگاهم میکردن. برگشتم با اندوه سر تا سر مطب رو دید زدم که شفیع گفت:
- یه ماه نیست استخدام شدی.
تا این رو گفت خودم رو جمع و جور کردم، راست میگفت، همهاش یه ماه نشده اینجام که اینطوری به در و دیوارهای اینجا زل زدم.
صدای اون دختر بچه اومد که گفت:
- مامان من گشنمه.
انگشت وسطم رو آوردم بالا و گفتم:
- تو بیا این رو بخور!
هر سه با دهن باز نگاهم میکردن انگشتهای دیگهام رو باز کردم و به شکلاتهای ع×ر×ق کرده بین دستم اشاره کردم و با همون گریه گفتم:
- منظورم این بود این!
سه نفری نفس راحتی کشیدن، دختره به سمتم اومد شکلاتها رو بهش دادم همینکه داشت برمیگشت یقهاش رو از پشت گرفتم و کشیدم که صدای خرخری از خودش بیرون داد.
یکی از شکلاتها رو ازش گرفتم و گفتم:
- یکیش برای خودم، فشارم نیفته.
به سمت خروجی رفتم، اشکم بند نمیاومد با صدای تو دماغی گفتم:
- نمیخوای جلوم رو بگیری؟ شفیع من از این در رفتم بیرون دیگه نه من نه تو ها! دیگه اون دلارام سابق نمیشم.
با چشمهای درشت شده نگاهم کرد که فهمیدم زر اضافی زدم. خواست به سمتم بیاد که دویدم بیرون و گفتم:
- غلط کردم همون دلارام سابق میمونم! فقط بگو با این دل بیصاحاب چیکار کنم؟
با عصبانیت غرید:
- اونجایی که دست گذاشتی کلیهات میشه، خانوم شبروز برید تا به پلیس اطلاع ندادم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- من بادی نیستم که به این بیدا بلرزم.
نگاه مشکافانهای بهم انداخت و همونطور صورتم رو کنکاش میکرد. آروم گفتم:
- اِهم اِهم؛ میدونم راضی به رفتنم نیستی، حداقل چشمهات داره میگه بمون!
باز همونطور نگاهم کرد که از کوره در رفتم و گفتم:
- چشمهات چه حرفها که نمیزنه!
بیشتر بهش نزدیک شدم و توی تخم چشمهاش زل زدم، خوب که دقت کردم دیدم چشمهاش فقط گه میخوره. ازش فاصله گرفتم و فاز این بازیگرها رو برداشتم و گفتم:
- همه چیز رو در نظر گرفتی جز غرور و حیثیت من، من دختر ریزآبادیام، نه زن گوشه خیابون، بیست سال عاشقت بودم. باید تاوان کاری که کردی رو پس بدی... .
بهش نگاه کردم دیدم حالتش که عوض نشده هیچ یه تأسف خاصی توی چشمهاش بود با نیش باز گفتم:
- حال کردی؟ دیالوگ سریال زخم کاری بود فکر کنم.
آروم گوشی رو گرفت جلوی دهنش و گفت:
- تیمارستان... ؟ اینجا یه مورد دار... .
سریع پریدم جلو و گوشی رو از دستش قاپ زدم و قطع کردم و گفتم:
- باشه... باشه میرم چرا هار میشی، ببخشید چرا عصبی میشی؟ گوشی رو بهش دادم و الفرار!
*ترانه*
پولهای توی دستم رو شمردم و روبه اصغر کلانتر گرفتم و گفتم:
- ببین خیار! اینهم از حسابمون، باز بیای دَم در برای ننهام، ننه من غریبم بازی در بیاری همچین میزنمت جای اصغر کلانتر صدات بزنن اصغر عقیم فهمیدی؟
سرش رو تکون داد که با داد بلندی گفتم:
- خر فهم شدی؟
با تته پته گفت:
- آره بابا.
- خداروشکر خر فهم شدی، وگرنه سگ فهمت میکردم. بی ریخت!
اومد کفتری روی زمین بشینه که خشتکش جـ×ر خورد. سرم رو بالا گرفتن که نبینم و با اکراه گفتم:
- حداقل یه چیزی زیر این بی صحاب بپوش!
همونطور که پولها رو میشمرد کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- هوا گرمه!
آروم شیر آبی که کنارش ایستاده بودیم رو باز کردم، از سرما یخ زده بود. سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم:
- هوا گرمه دیگه! مثل اینه بگی توی تابستون سرما خوردم. قبر پدرت رو بوسیدم مرتیکه (مردیکه) بخیل هیچی ندار.
همینجوری که در حال شمردن بود گفت:
- آبجی این ده هزار تومنش کمه!
بَنگ! یه چک نر و ماده توی دهنش کوبیدم و گفتم:
- اینهم ده هزار تومن دیگهاش، کبری بهم گفت صدات رو برای ننهام بالا بردی خیکی! فکر کردی بیخیال میشم نه؟
نگاهی به هیکل خودش که یه روکش با یه ملاقه خون و چهار پاره استخون بود انداخت و گفت:
- دِ نوکرتم من یه غلطی کردم شوما (شما) چرا میزنی؟
دستم رو بالا گرفتم و همونطور که چشمهام بسته بود گفتم:
- الآن گهم بخوری فایده نداره. برای فردا شب یه جا رو جور کن، باید قرض این بابای نالوتی رو بدم، وگرنه میان جلوی این چشمهای باباقوریت یه کاکل به سرم میزنند و میبرنم. اونوقت من دیگه نیستم طلبهات رو از کسی بگیرم. صدا بدی میگیرن همینجا میزننت تا صدای غاز وحشی بدی.
رنگ از رخسارش پرید.
- تو جور شده بدون، خودم نوکرتم نمیزارم جایی ببرنت.
لبهام رو چینی دادم و گفتم:
- دِ زغال اخته، الآنم به خاطر من اینجا موندی، تو میخوای نزاری من رو ببرن.
وقتی خواستم از بغلش رد بشم گفتم:
- کاری به خورد و خوراکت ندارم؛ ولی لقمه لقمه گه بخور! توی گلوت میگیره!
خمار نگاهی بهم کرد و گفت:
- به خاطر تو هر گهی میخورم.
- بخور نوش جونت، به تنت گوشت بشه.
منتظر نموندم چیزی بگه و با چند قدم بلند به سمت خونه رفتم، که مامان چادر گل گلیش رو به دندون گرفته بود گفت:
- کجا بودی؟
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که دوباره گفت:
- عین وزغ بهم زل نزن، کدوم قبرستونی سگ میزدی؟
با حرص گفتم:
- کجا بودم! سر قبر آقات سگ میزدم، مگه ندیدی همین بغل بودم.
با خیس شدن وسط پیشونیم، قیافهام توی هم رفت. باز بهم تف کرده بود.
با آستینم پاکش کردم و گفتم:
- کجا میری؟
با لحن خودم گفت:
- سر قبر آقات.
با جدیت گفتم:
- خدا از دهنت بشنوه!
تنهای بهم زد که نزدیک بود پخش زمین بشم و گفت:
- من یه پنج دیقه (دقیقه) میرم پیش اقدس، تو هر نیم ساعت یه بار به غذا سر بزن.
هرچی اومدم بفهمم چی میگه بیشتر نمیفهمیدم، بیخیال وارد خونه درِپیتمون شدم که با تَرگل روبه رو شدم.
شلوارش رو پایین کشیده بود و درست بغل حوضی که من هر روز صبح، با آبش صورتم رو میشورم نشسته بود و داشت دستشویی میکرد.
چنگی به گونهام زدم و گفتم:
- کره خر گمشو دستشویی.
با ترس از دیدن کن، جیغ کشید و آژیرکشون با همون شلواری که هنوز پایین بود شروع به دویدن کرد. بین راه زمین خورد و صدای گریهاش بلند شد.
خودم رو بهش رسوندم و گفتم:
- دِ پدر سگ، مگه نگفتم هر وقت دستشویی داشتی برو توی اون مستراح هر چقدر دلت خواست گه بخور! دِ مرده شور اون قیافه بد ترکیبت رو ببرم.
هنوز گریه میکرد، یکی پس کلهاش کوبیدم که گریهاش دو برابر شد. راه دستشویی رو بهش نشون دادم و یکی آروم به پشتش زدم و گفتم:
- بدو... نبینم دیگه از این غربتی بازیها در بیاری، بی پدر بی صاحاب. عه عه! دختره بی پدر، این همه سگ دو بزنی از این خونه به اون خونه، از این گاو صندوق به اون گاو صندوق که این بیشعور کم و کسری نداشته باشه، این همه خودت رو از هر ناحیه پاره بکنی که این گردوی بی مغز درست تربیت بشه.
نفس سختی کشیدم و دوباره ادامه دادم:
- یه گاو... یعنی یه گاو جای این گوریل انگوری خریده بودم، الآن وضع زندگیم این نبود.
صدای خمار بابا اومد که از پشت شیشه گفت:
- راست میگی وضع زندگیت این نبود... .
لبخندی به حمایتش زدم که گفت:
- یه رفیق پیدا میکردی، زندگی نکبتت رو قشنگتر جلوه میکرد.
نیشم رو بستم و گفتم:
- تو برو شیرهات رو بکش.
سیخ و لول رو از پشت سرش درآورد و جلوی خودش گرفت. این یعنی تو نمیگفتی من داشتم همین غلط رو میکردم.
جایی که ترگل به گند کشیده بود رو با آفتابه و جارو تمیز کردم. بوی سگ میداد، البته حیف بوی سگ!
صدای جیغ و داد مامان از خونه اقدس بلند شد:
- ترانه! هـــوی ترانه در به در، بی پدر... کرم بزنه به وجودت کجایی؟ مگه نگفتم هر نیم ساعت یه بار یه سری به غذا بزن! سوخت! بوش تا اینجا میاد.
نگاهی به چهره مردی که ظاهراً پدرم بود انداختم، اصلاً به هیچ کجاش نبود که اینقدر مامان من رو بی پدر خطاب میکرد. یا من ترگل رو بی پدر و مادر خطاب میکردم.
بدو بدو وارد خونه شدم، خونه که نبود بیشتر شبیه طویله بود. ماهم دور از جون خودم دام بودیم. سگ رو با نانچیکو میزدی توی این خونه زندگی نمیکرد.
البته دور از جون خودم. پردهای که کنار در بود رو کنار زدم و وارد اتاقک بهم ریختهای شدم، که ظاهراً حکم آشپزخونه رو داشت.
نگاهی به روی گاز انداختم، نمیدونم غذا چی بود که اینقدر قُل زده بود که روی گاز ریخته بود.
اطراف رو تمیز کردم، صدای خمار و بَم مردی که انگار پدرمه اومد:
- ترانه بابا!
- هان!
تکیهای به دیوار زد و گفت:
- امشب جعفر و زن و بچهاش میان. یکم بیشتر غذا درست کن.
با لودگی گفتم:
- با زهرمار درست کنم؟ چی داریم که درست بکنم؟ بخچال که کپک زده.
- سپردم... .
چشمهاش روی هم افتاد و دوباره چشمهاش رو باز کرد، منهم پوکر نگاهش میکردم و منتظر بودم ادامه حرفش رو بزنه. که حرقی بزنم حداقل یه غلطی بکنم. دیدم چیزی نگفت.
- بدو بدو یه پُک بزن، الآن میفتی میمیری پول ندارم قبر بخرم.
آروم گفت:
- سپردم باقر وسیله بیاره!
با شنیدن اسم باقر زرد کردم، هُول هولکی یه پارچ آب پر کردم و توی قابلمهای که ظاهراً آب گوشت بود، اما بدون گوشت و رُب ریختم.
گفتم:
- نه نوکرتم، احتیاج نیست. بیا! بهش آب اضافه کردم دیگه، به اندازه است.