در دست اقدام رمان نگهبان شب | ف.پ.ققنوس

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. معمایی
نام اثر: نگهبان شب
نویسنده: ف. پ. ققنوس
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: @سین. میم
خلاصه: پانزده سال پیش، شبی مرموز همه‌چیز را در زندگی ماه‌لیلی تغییر داد؛ شبی که بخش‌هایی از آن را به‌کلی فراموش کرده است.
حالا او برای مرمت یک عمارت قدیمی به سپیددره باز می‌گردد؛ جایی که خاطرات گمشده‌اش آرام‌آرام بیدار می‌شوند و مردی از گذشته دوباره سر راهش قرار می‌گیرد.
سورنا مهرآیین، وارث عمارت و «نگهبان شب»، بیشتر از آنچه می‌گوید درباره‌ی آن شب می‌داند. اما هرچه ماه‌لیلی به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود، رازهایی که سال‌ها پنهان مانده‌اند، یکی‌یکی خودشان را نشان می‌دهند.
میان یک عشق قدیمی، خاطراتی که باز می‌گردنند و رازی که هنوز پشت درهای یک خانه‌ی متروک زنده است، ماه‌لیلی باید بفهمد
«آن شب واقعاً چه اتفاقی افتاد؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
​
 
رمان نگهبان شب
اثر : ف.پ.ققنوس

مقدمه

بعضی خاطرات فراموش نمی‌شوند؛ فقط آن‌قدر عمیق در ذهن پنهان می‌شوند که آدم خیال می‌کند دیگر وجود ندارند.

پانزده سال پیش، ماه‌لیلی کودکی بود که یک شب، میان دیوارهای قدیمی عمارت سپیددره، چیزی را دید که ذهنش توان نگه‌داشتنش را نداشت. بعد از آن شب، بخشی از گذشته‌اش در سکوت گم شد؛ نه تصویری روشن از آن باقی ماند، نه پاسخی برای سؤال‌هایی که سال‌ها بعد، بی‌آنکه بداند از کجا آمده‌اند، در ذهنش شکل گرفتند.

حالا، در بیست‌وچهارسالگی، ماه‌لیلی دوباره به سپیددره برگشته است؛ این بار برای کاری که قرار است تنها یک پروژه‌ی مرمت باشد.

اما بعضی خانه‌ها فقط دیوار و سقف ندارند.
بعضی خانه‌ها گذشته را در خودشان نگه می‌دارند.

در سپیددره، هر راهی انگار به خاطره‌ای قدیمی ختم می‌شود و هر سکوت، چیزی را پنهان می‌کند. حضور دوباره‌ی سورنا مهرآیین، مردی که ماه‌لیلی نمی‌داند چرا دیدنش در او احساسی قدیمی و ناشناخته بیدار می‌کند، این بازگشت را پیچیده‌تر می‌کند.

ماه‌لیلی نمی‌داند چه چیزی را فراموش کرده است.

سورنا می‌داند.

و میان آنچه گفته نمی‌شود، خاطراتی که آرام‌آرام برمی‌گردند و دری که سال‌هاست بسته مانده، حقیقتی منتظر بیدار شدن است.

گاهی برای پیدا کردن حقیقت، باید به همان جایی برگشت که همه‌چیز از آنجا شروع شد.

حتی اگر آنجا، هنوز کسی نگهبان شب باشد...

فصل اول

بوی نان و صدای گنجشک
بوی خاک نم‌خورده و دود هیزم، هنوز هم گاهی بی‌دلیل به سراغش می‌آمد. نه به شکل یک بو، به شکل یک خاطره؛ خاطره‌ای که تصویر واضحی نداشت، اما سنگینی‌اش را خوب به یاد داشت.
دختربچه‌ای کوچک گوشه‌ی اتاق نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و عروسک پارچه‌ای قدیمی‌اش را آن‌قدر محکم فشار می‌داد که انگشت‌های کوچکش درد گرفته بود. بیرون، باد به شیشه‌های پنجره می‌خورد. داخل اتاق، صدای آرام چند نفر از پشت پرده‌ی ضخیم می‌آمد؛ صدای پچ‌پچ.
«نباید می‌دید...»
چند لحظه سکوت شد. بعد صدایی آرام‌تر گفت:
«بعضی چیزها اگر دوباره باز بشه... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.»
ماه‌لیلی کوچک معنی حرف‌ها را نمی‌فهمید. فقط می‌دانست وقتی بزرگ‌ترها آرام حرف می‌زنند، وقتی نگاهشان را از او می‌دزدند، یعنی چیزی هست که نمی‌خواهند او بداند. به شعله‌های لرزان آتش خیره ماند. سایه‌ی آدم‌ها روی دیوار تکان می‌خورد. و او نمی‌دانست همان شب، بدون اینکه چیزی بفهمد، وارد قصه‌ای شده که سال‌ها بعد دوباره سراغش خواهد آمد.
* * *
گنجشک درست همان لحظه روی نرده‌ی بالکن نشست که ماه‌لیلی استکان کمرباریک را میان دو دستش گرفت. از نیمه‌شب باران بی‌وقفه باریده بود؛ حالا فقط ریزه‌بارانی آرام روی نرده‌های فلزی می‌نشست و پرهای خیس پرنده را برق می‌انداخت. گنجشک یک‌بار نوکش را به شیشه زد.
تق.
بعد سرش را کج کرد و با همان چشم‌های ریز و براق، داخل اتاق را نگاه کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز کسی پشت این پنجره زندگی می‌کند.
لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لب ماه‌لیلی نشست. هر صبح همین ساعت می‌آمد؛ بی‌آنکه دانه‌ای بخواهد یا از کسی بترسد. فقط چند لحظه می‌نشست، شیشه را نوک می‌زد و بعد میان شاخه‌های چنار روبه‌روی ساختمان گم می‌شد. ماه‌لیلی هیچ‌وقت نفهمیده بود چرا این پرنده را بیشتر از آدم‌های آن ساختمان می‌شناسد.
چهار سال زندگی در همین چند متر خلاصه شده بود؛ کار، درس، سکوت، و روزهایی که بی‌آنکه بفهمد از کنارش گذشته بودند. ماه‌لیلی همیشه فکر می‌کرد بعضی آدم‌ها هم شبیه همین پرنده‌اند: می‌آیند، چند لحظه کنار آدم می‌مانند، و درست وقتی خیال می‌کنی قرار است بمانند، راه خودشان را پیدا می‌کنند و می‌روند. شاید برای همین بود که هیچ‌وقت به رفتن‌ها عادت نکرد.
استکان را روی نعلبکی گذاشت و دستش را روی شیشه‌ی سرد پنجره کشید. باران، شهر را آرام‌تر کرده بود. اما ماه‌لیلی همیشه چیزهایی می‌دید که دیگران از کنارشان رد می‌شدند: ترک باریک روی دیوار، سایه‌ی درختی که عصرها روی زمین می‌افتاد، صدای قدم‌های همسایه‌ی طبقه‌ی بالا. شاید به همین دلیل بود که مرمت بناهای قدیمی را انتخاب کرده بود؛ برای اینکه چیزهای کوچک را نگه دارد، چیزهایی که ممکن بود فردا دیگر وجود نداشته باشند. او باور داشت هر دیوار داستانی دارد، هر ترک دلیل خودش را. همیشه به همکارانش می‌گفت:
«هیچ ساختمونی یک‌شبه خراب نمی‌شه. همون‌طور که هیچ آدمی یک‌شبه تغییر نمی‌کنه.»
اما چیزی بود که هیچ ترمیمی برایش پیدا نکرده بود؛ جای خالیِ ده‌ سالگی‌اش.
هرچه بیشتر در گذشته‌ی خانه‌های دیگران دنبال نشانه می‌گشت، بیشتر می‌فهمید در گذشته‌ی خودش یک اتاق بسته مانده که کلیدش را کسی از او گرفته. سپیددره برایش فقط اسم یک روستا نبود؛ بوی نان تازه‌ای بود که هیچ نانوایی نتوانسته بود دوباره برایش بپزد، صدای زنگوله‌ی گوسفندهایی که در خواب می‌شنید و صبح دیگر یادش نمی‌آمد کجا شنیده. جایی در دلش، هنوز آن دختر ده‌ساله منتظر بود کسی برگردد و بگوید چرا او را از آنجا برده‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گوشی روی میز لرزید. پیامی از خواهرش باران بود.
_ ماه‌لیلی، امروز فرصت داری زنگ بزنی؟ مامان نگرانت بود، چند روزه زنگ نزدی خونه.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. مادرش همیشه همین‌طور بود؛ پشت همان چند کلمه در تلفن، دلتنگی‌اش را پنهان می‌کرد. جواب داد:
_ عصر زنگ می‌زنم.
گوشی را کنار گذاشت، اما قبل از اینکه از کنار پنجره دور شود، چشمش دوباره به گنجشک افتاد. پرنده هنوز نرفته بود.
آرام پرسید: تو چرا هر روز میای؟
گنجشک سرش را کج کرد، و برای لحظه‌ای کوتاه، چیزی عجیب در دل ماه‌لیلی گذشت؛ حسی شبیه اینکه بعضی چیزها آدم را بهتر از خودش می‌شناسند.
آن روز نمی‌دانست چرا بعد از چهار سال، برای اولین بار دلش هوای سپیددره کرده است. فقط می‌دانست از صبح، یک تصویر مدام در ذهنش برمی‌گردد: یک در قدیمی، یک باغ خاموش، و صدایی که انگار سال‌ها پیش، جایی دور، اسمش را صدا زده بود.
آن زمان کسی چیزی به او توضیح نداده بود. فقط یادش بود یک روز، بعد از اتفاقی که هیچ تصویر واضحی از آن در ذهنش نمانده بود، وسایلش را جمع کردند و گفتند قرار است مدتی در شهر بماند. اما آن «مدت» سال‌ها طول کشید. هیچ‌وقت به کسی نگفته بود که از همان کودکی فهمیده بود چیزی درست نیست؛ از نگاه‌های کوتاه بزرگ‌ترها، از حرف‌هایی که وقتی وارد اتاق می‌شد ناگهان قطع می‌شدند، از اینکه هر بار دلش می‌خواست بیشتر در سپیددره بماند، کسی بهانه‌ای پیدا می‌کرد تا او زودتر برگردد. انگار همه می‌خواستند او را از آنجا دور نگه دارند. اما چرا؟ این را هیچ‌کس نگفته بود، و خودش هم چیزی به یاد نمی‌آورد؛ فقط چند تصویر پراکنده: بوی دود هیزم، صدای باران روی سقف، دستی که دست کوچکش را گرفته بود و خانه‌ای قدیمی که نمی‌دانست چرا هنوز در گوشه‌ای از ذهنش زنده مانده بود.
دفتر طراحی‌اش هنوز باز بود. به طرح روی کاغذ نگاه کرد. او این خانه را از کی می‌شناخت؟ مداد را برداشت و آرام زیر لب گفت:
من اینو دیدم...
اما جوابش فقط صدای باران بود، و گنجشکی که پشت پنجره، انگار هنوز منتظر بود.
گوشی دوباره زنگ خورد؛ این بار از شرکت.
_خانم صفایی؟
_ بله.
_پرونده‌ی سپیددره نهایی شده. مالک پروژه تأکید کرده شما مسئول بخش بررسی و مرمت باشید.
چند لحظه سکوت کرد.
_من؟
_بله. گفتند سابقه‌ی شما برای این پروژه مناسبه.
ماه‌لیلی به کلمه‌ی روی پوشه‌اش نگاه کرد؛ سپیددره!. نمی‌دانست چرا یک پروژه‌ی کاری ساده باید چنین حسی در دلش بیندازد؛ انگار زمین زیر پایش برای یک لحظه جابه‌جا شده باشد. اما صدایش آرام ماند.
_باشه. گزارش اولیه رو آماده می‌کنم.
تماس که تمام شد، کنار پنجره برگشت. باران قطع شده بود. برای اولین بار در آن چهار سال، دلش می‌خواست بداند سپیددره چه شکلی شده. و برای اولین بار، دلش می‌خواست بداند آن خانه‌ی قدیمی که سال‌هاست در گوشه‌ای از خوابش زنده مانده، هنوز همان‌جاست یا نه.
* * *
خانه‌ی نگهبان شب سال‌ها ساکت مانده بود؛ نه به خاطر اینکه کسی آن را فراموش کرده باشد، بلکه چون منتظر بود. منتظر کسی که دوباره درهایش را باز کند.
صدای کشیده شدن چرخ‌های هواپیما روی باند، پایان یک سفر طولانی را اعلام کرد. سورنا چند لحظه همان‌جا ایستاد، میان آدم‌هایی که با عجله از کنارش می‌گذشتند. اما او عجله‌ای نداشت. بعد از مدت ها دوری، بعضی مسیرها را نمی‌شد با عجله رفت.
چمدانش را برداشت و از فرودگاه بیرون آمد. هوای خنک، صورتش را لمس کرد؛ و اولین چیزی که حس کرد، بوی باران بود، همان بویی که همیشه پیش از دیدن سپیددره به استقبال آدم می‌آمد.
گوشی‌اش را روشن کرد. پیامی کوتاه روی صفحه ظاهر شد:
خونه آماده است.
چند لحظه به همان دو کلمه نگاه کرد. برای خیلی‌ها خانه فقط چند دیوار و سقف بود؛ اما بعضی خانه‌ها چیزهایی را نگه می‌دارند که هیچ‌کس نمی‌تواند با خودش ببرد. گوشی را در جیبش گذاشت و به سمت ماشین رفت.
راه سپیددره همان‌طور بود که همیشه بود؛پیچ‌های جاده، کوه‌هایی که آرام در مه فرو رفته بودند، درخت‌هایی که انگار سال‌ها بود همان‌جا ایستاده بودند. اما خودش دیگر آن پسر جوان سال‌های قبل نبود. زمان از همه چیز عبور کرده بود؛ از آدم‌ها، از خانه‌ها، حتی از زخم‌هایی که فکر می‌کردند هیچ‌وقت خوب نمی‌شوند.
ماشین جلوی در بزرگ چوبی توقف کرد. سورنا چند لحظه پیاده نشد؛ نگاهش روی در ماند، همان دری که بارها در خاطراتش دیده بود. دستی روی دستگیره گذاشت. صدای باز شدن چوب قدیمی در حیاط پیچید، انگار خانه هم او را شناخته بود.
حیاط هنوز همان سکوت قدیمی را داشت. کارگرهایی که مشغول آماده کردن وسایل بودند، با دیدنش ایستادند. همه او را می‌شناختند؛ نه فقط به خاطر نام خانوادگی‌اش، به خاطر خانه‌ای که نسل‌ها با آن زندگی کرده بودند.
خانه‌ی نگهبان شب.
سورنا نگاهی به اطراف انداخت.
ـ وسایل بازسازی فقط طبق نقشه جلو بره.
یکی از کارگرها پرسید:
آقا، قسمت انتهایی عمارت هم باید تعمیر بشه؟
نگاه سورنا به سمت بخش قدیمی حیاط رفت، جایی که دیوار سنگی بلندتری داشت؛ جایی که سال‌ها دست‌ نخورده مانده بود.
ـ نه.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اون قسمت فعلاً همون‌طور می‌مونه.
لحنش جایی برای سؤال باقی نگذاشت.
سورنا آرام وارد عمارت شد. صدای قدم‌هایش روی کف چوبی قدیمی پیچید. هر گوشه‌ی خانه خاطره‌ای داشت؛ اما بعضی خاطره‌ها را آدم ترجیح می‌دهد فقط به یاد داشته باشد، نه اینکه درباره‌شان حرف بزند.
در انتهای راهرو، پیرمردی کنار پنجره ایستاده بود.
حاج قاسم.
سال‌ها گذشته بود، اما نگاهش هنوز همان آرامش قدیمی را داشت. وقتی صدای قدم‌های سورنا را شنید، آرام گفت:
بالاخره برگشتی.
سورنا روبه‌رویش ایستاد.
ـ انگار وقتشه.
حاج قاسم چند لحظه نگاهش کرد.
ـ مطمئنی؟
سورنا جواب نداد؛ چون بعضی تصمیم‌ها زمانی گرفته نمی‌شوند که آدم آماده باشد. وقتی زمانشان برسد، خودشان راهشان را پیدا می‌کنند.
حاج قاسم به سمت قفسه‌ی قدیمی رفت و کلیدی را برداشت؛ کلیدی که سال‌ها نگه داشته بود.
ـ پس باید چیزی رو که به امانت نگه داشتم، به صاحبش بسپارم.
صدای چرخیدن کلید در قفل، سکوت راهرو را شکست. در اتاق قدیمی باز شد؛ اتاقی که سال‌ها کسی واردش نشده بود. نه به خاطر ترس. به خاطر احترامی که برای یک عهد قدیمی داشتند.
نور چراغ روی قفسه‌ها افتاد: دفترهای قدیمی، نوشته‌هایی که سال‌ها حفظ شده بودند، و صندوقچه‌ای که هنوز در جای خودش مانده بود.
سورنا نزدیک رفت. حاج قاسم کنار صندوق ایستاد.
ـ خیلی‌ها فکر می‌کنن زمان همه‌چیز رو پاک می‌کنه.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اما زمان فقط چیزهایی رو از بین می‌بره که کسی مراقبشون نباشه.
در صندوق را باز کرد. میان چند دفتر قدیمی، پاکتی چرمی و باریک قرار داشت؛ کهنه، اما سالم. حاج قاسم آن را بیرون آورد و لحظه‌ای در دست نگه داشت. نگاهش روی سورنا ماند.
ـ این سال‌ها پیش باید به دستت می‌رسید.
سورنا دستش را جلو برد. حاج قاسم پاکت را به او داد. سنگینی آن برای چیزی به این کوچکی عجیب بود.
سورنا پاکت را باز نکرد. فقط نگاهش چند لحظه روی لبه‌ی کهنه‌ی آن ماند.
ـ اصلشه؟
حاج قاسم آرام سر تکان داد.
ـ همونی که اون شب قرار بود تکلیفش معلوم بشه . اما فقط یک قسمتشه.
سورنا انگشتش را روی پاکت کشید.
ـ هنوز نگهش داشتی؟
ـ تا وقتی تو برنگشته بودی، نمی‌دونستم باید چیکارش کنم.
سورنا پاکت را داخل جیب داخلی کتش گذاشت.
حاج قاسم با صدایی آرام‌تر گفت:
از این لحظه به بعد، دیگه پیش من نیست.
سورنا نگاهش کرد.
ـ می‌دونم.
حاج قاسم چند ثانیه ساکت ماند.
ـ و سورنا...
سورنا ایستاد.
ـ تا وقتی قسمت دیگه‌ش پیدا نشده، هیچ‌کس نباید بفهمه این یکی کجاست.
نگاه سورنا برای لحظه‌ای به در بسته‌ی اتاق افتاد.
ـ نمی‌فهمه.
حاج قاسم کلید را از قفل بیرون کشید.
ـ امیدوارم.
سورنا چیزی نگفت. فقط دستش را روی جیب داخلی کتش گذاشت؛ مطمئن شد پاکت هنوز همان‌جاست.
بیرون، باد به آرامی از میان درخت‌های سپیددره گذشت؛ انگار خبر داشت چیزی که سال‌ها پنهان مانده، کم‌کم راه برگشتنش را پیدا می‌کند.
دو نفر، در دو گوشه‌ی جدا افتاده از یک خاطره‌ی مشترک، همان شب را در ذهن داشتند؛ شبی که یکی از آن فقط بوی دود و صدای پچ‌پچ به یاد داشت، و دیگری، یک پاکت چرمی که هنوز نمی‌گذاشت آن را کامل باز کند.
و هیچ‌کدام، هنوز نمی‌دانست: آن شب، پشت آن پرده‌ی ضخیم، واقعاً چه اتفاقی افتاده بود؟

فصل دوم

جاده‌ای که خودش انتخاب کرد
قرارداد را برای بار سوم خواند، بعد امضا کرد. روی برگه‌ی آخر، زیر عنوان «مسئول فنی پروژه»، نام خودش را دید« ماه‌لیلی صفایی.»
مدیر پروژه از آن طرف میز با رضایت سری تکان داد.
ـ مالک پروژه گفته هر چقدر لازم باشه زمان بدیم. فقط می‌خواد کار درست انجام بشه.
ماه‌لیلی پوشه را بست.
ـ چند وقته منتظر این کارن؟
ـ رسماً پنج سال. غیررسمی، فکر کنم خیلی بیشتر.
مجموعه‌ی تاریخی سپیددره یکی از سخت‌ترین پروژه‌هایی بود که تا آن روز به او سپرده بودند؛ اما آنچه برای خودش عجیب‌تر بود، این بود که این‌بار قرار نبود فقط پروژه‌ای دیگر را تحویل بگیرد و تمامش کند. قرار بود به جایی برگردد که پانزده سال از آن دور بود، و هنوز نمی‌دانست با این بخش ماجرا چه کند.
* * *
از اتاق که بیرون آمد، مستقیم به خانه رفت. نازنین تازه از شیفت برگشته بود؛ خسته، روی مبل افتاده. تا ماه‌لیلی را دید، ابرو بالا انداخت.
ـ تو چرا این‌قدر زود برگشتی؟
ـ یه چیزی باید بهت بگم!.
ـ اگه قراره بگی امشب غذا درست کن، از همین الان اعلام می‌کنم بعد از دوازده ساعت بیمارستان، حتی توان روشن کردن گاز رو ندارم.
ماه‌لیلی خندید و کنارش نشست.
ـ نه. اتفاقاً می‌خوام خودم درست کنم.
ـ پس قضیه جدیه.
ماه‌لیلی چند لحظه سکوت کرد.
ـ ممکنه چند ماه نباشم.
خستگی از صورت نازنین کمی کنار رفت.
ـ کجا می‌ری؟
ـ برای یه پروژه‌ی کاری باید برم.
نازنین بیشتر از این نپرسید. از سال‌های دبیرستان همدیگر را می‌شناختند و چهار سال بود هم‌اتاقی بودند؛ اما همیشه یک قانون نانوشته بینشان وجود داشت: هرکدام زندگی خودش را داشت و قرار نبود برای چیزهایی که دیگری نمی‌خواست تعریف کند، سؤال اضافه‌ای پرسیده شود.
ـ چند ماه یعنی چند ماه؟
ـ دقیق نمی‌دونم. بستگی به پروژه داره.
نازنین سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
ـ پس باید یه هم‌اتاقی جدید پیدا کنم.
ماه‌لیلی خندید.
ـ نه. تا برگردم، اتاق مال خودته.
_خیلی لطف داری. فقط اجاره‌ش رو هم تو بده.
_در موردش مذاکره می‌کنیم.
نازنین لبخند زد، اما بعد جدی‌تر پرسید:
_خودت مطمئنی می‌خوای بری؟
ماه‌لیلی لحظه‌ای مکث کرد.
_آره. این یه فرصت کاریِ خوبه. نمی‌خوام از دستش بدم.
اما حتی همان لحظه هم می‌دانست جوابش کامل نیست؛ چیزی بیشتر از یک فرصت شغلی او را می‌کشید، چیزی که اسمش را هنوز پیدا نکرده بود.
نازنین سر تکان داد.
_پس برو.
همین. نه سؤال دیگری پرسید، نه کنجکاوی بیشتری نشان داد. ماه‌لیلی هم چیزی درباره‌ی مقصد، خانواده یا گذشته‌اش نگفت. بعضی دوستی‌ها به خاطر دانستن همه‌چیز محکم نمی‌شوند؛ به خاطر این محکم می‌مانند که آدم بداند کجا باید سؤال نپرسد.
* * *
شب، بعد از شام، ماه‌لیلی به کافه‌ی کوچکی رفت که چند خیابان با بیمارستان فاصله داشت. امیرعلی گفته بود شیفتش که تمام شود می‌آید.
وقتی وارد شد، او را کنار پنجره دید؛ هنوز لباس‌های بیمارستان تنش بود و فنجان قهوه‌ای که روبه‌رویش گذاشته بودند، تقریباً دست‌نخورده مانده بود.
_خیلی خسته‌ای.
_از قیافه‌م معلومه؟
<خیلی.
_پس دیگه لازم نیست توضیح بدم.
ماه‌لیلی لبخند زد و نشست. پیشخدمت آمد و سفارش گرفت. وقتی رفت، امیرعلی دست‌هایش را دور فنجان قهوه جمع کرد.
_خب؟ گفتی باید منو ببینی.
ماه‌لیلی چند لحظه به خیابان خیس پشت شیشه نگاه کرد.
_یه پروژه گرفتم.
_مبارکه.
_توی سپیددره.
لبخند امیرعلی همان‌جا محو شد؛ نه از تعجب، بیشتر شبیه کسی که جواب سؤالی را که از قبل حدس زده، شنیده باشد.
_خودت خواستی؟
_پیشنهاد شرکت بود. ولی می‌تونستم قبولش نکنم.
_ اما قبول کردی.
_ آره.
امیرعلی سرش را کمی پایین انداخت و با انگشتش لبه‌ی فنجان را لمس کرد.
_می‌دونی چرا قبول کردی. نه فقط برای پروژه.
سکوت بینشان افتاد. ماه‌لیلی نگاهش را از او گرفت.
_امیرعلی...
_نمی‌خوام فضولی کنم.
صدایش آرام بود. _اینم می‌دونم که هیچ‌وقت درباره‌ی سپیددره حرف نزدی. نه با من، نه با نازنین، نه با هیچ‌کس.
_پس...
_پس لازم نیست چیزی رو برام تعریف کنی. کمی مکث کرد و ادامه داد :فقط فکر می‌کنم شاید وقتشه بری.
ماه‌لیلی ساکت ماند.
_نه برای اینکه گذشته رو پیدا کنی. امیرعلی ادامه داد:برای اینکه شاید بالاخره ازش خلاص بشی.
ماه لیلی گفت :اگه چیزی اونجا باشه که نخوام ببینمش چی؟
امیرعلی نگاهش را مستقیم به او دوخت :اون‌وقت حداقل خودت تصمیم می‌گیری باهاش روبه‌رو بشی یا نه.
ماه‌لیلی انگشتش را دور فنجان چرخاند.
_من حتی نمی‌دونم دقیقاً از چی می‌ترسم.
_می‌دونم.
و در همان دو کلمه‌ی ساده، چیزی نشست که هیچ‌کدامشان به زبان نیاوردند: ترسی که پانزده سال بود اسمش را پیدا نکرده بود، حالا داشت راهش را به سمت یک آدرس واقعی پیدا می‌کرد.
* * *
صبح روز رفتن، ماه‌لیلی زودتر از خواب بیدار شد. بلند شد و پرده را کنار زد. شهر هنوز کامل بیدار نشده بود.
چمدانش کنار در آماده بود. چهار سال پیش، وقتی برای اولین بار وارد این خانه شده بود، هیچ‌چیز نداشت جز چند لباس، چند دفتر طراحی و آینده‌ای که نمی‌دانست قرار است چه شکلی باشد. حالا همان اتاق پر بود از وسایلی که خودش انتخاب کرده بود. دل کندن از آن آسان نبود.
اما عجیب‌تر این بود که مقصدش جایی بود که از کودکی به آن تعلق داشت، و با این حال احساس می‌کرد شاید آنجا کسی منتظر آمدنش نیست. سپیددره برای او هم خانه بود، هم جایی که سال‌ها از آن دور نگه داشته شده بود.
و حالا خودش داشت برمی‌گشت. نه با اجازه‌ی کسی. نه چون کسی خواسته بود. فقط چون خودش تصمیم گرفته بود.
در راهرو، نازنین خواب‌آلود از اتاق بیرون آمد.
_رسیدی به مرحله‌ی رفتن؟
_آره.
_مواظب خودت باش.
_هستم.
در را باز کرد. هوای صبح خنک بود. برای لحظه‌ای ایستاد و نفس عمیقی کشید، بعد قدم بیرون گذاشت. پشت سرش شهری بود که در آن خودش را ساخته بود. روبه‌رویش جاده‌ای بود که به جایی می‌رسید که شاید هنوز او را به یاد داشت؛ حتی اگر آدم‌هایش نمی‌خواستند.
این بار، هیچ‌کس قرار نبود به او بگوید برگردد. و اگر قرار بود دوباره چیزی را از دست بدهد، حداقل این‌بار انتخاب خودش بود که به سمتش برود.
* * *
جاده‌ی سپیددره بعد از پانزده سال هنوز همان پیچ‌ها را داشت. ماه‌لیلی عمداً بجز امیرعلی به هیچ‌کس از خانواده نگفته بود دارد می‌رود. اگر از قبل خبر می‌داد، می‌دانست چه اتفاقی می‌افتد: کسی راهی پیدا می‌کرد تا دوباره او را از آنجا دور نگه دارد، همان‌طور که سال‌ها پیش کرده بودند. این‌بار نمی‌خواست فرصتش را به کسی بدهد.
ماشین را جلوی خانه نگه داشت. چند لحظه پشت فرمان نشست، فقط نگاه کرد؛ به همان دری که در خاطراتش کوچک‌تر بود.
گل‌اندام داشت حیاط را جارو می‌کرد که صدای بسته شدن در ماشین را شنید. سرش را بالا آورد. چند ثانیه، جارو از دستش رها شد و همان‌جا افتاد.
_ماه‌لیلی؟
صدایش می‌لرزید؛ نه از تعجب ساده. چیزی عمیق‌تر در آن بود، چیزی که ماه‌لیلی سال‌ها بعد هم نتوانست فراموشش کند: لحظه‌ای که مادرش، پیش از آنکه به سمتش بدود، برای چند ثانیه فقط ایستاد، دستش را روی سینه گذاشت، انگار داشت بین دو حس دست‌وپا می‌زد؛ شادی‌ای که نمی‌گذاشت خودش را کامل نشان بدهد، و ترسی که سال‌ها بود زیر آن شادی پنهانش کرده بود.
بعد دوید. ماه‌لیلی را چنان محکم در آغوش گرفت که انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، دوباره برای سال‌ها ناپدید شود.
_چرا خبر ندادی؟ چرا زنگ نزدی بگی داری میای؟
_برای کار اومدم، مامان.
گل‌اندام چیزی نگفت. فقط دستش را روی صورت دخترش کشید، طولانی‌تر از حد معمول، انگار داشت مطمئن می‌شد او واقعی است.
باران از در دوید بیرون، و پشت سرش آراد و نوید. چند دقیقه‌ای خانه پر از صدا شد.
اما وقتی حاج یونس از راه رسید و ماه‌لیلی را دید، چیزی در نگاهش بود که هیچ‌کس دیگر در آن حیاط نداشت؛ ترکیبی از شادی‌ای که نمی‌توانست کامل خودش را نشان بدهد، و نگرانی‌ای که پشت آرامش همیشگی‌اش پنهان مانده بود. برای لحظه‌ای طولانی، فقط نگاهش کرد، بی‌آنکه جلو بیاید.
_بابا؟
حاج یونس به خودش آمد، جلو رفت، و او را در آغوش گرفت؛ آغوشی که بیشتر از هر کلمه‌ای حرف زد.
آن شب، وقتی همه دور سفره نشستند، ماه‌لیلی جمله‌ای گفت که سکوت را روی میز پهن کرد.
_می‌خوام یه چیزی رو از همون اول روشن کنم. من برای کار اومدم اینجا. اگه حضورم توی این خونه براتون سخته، مشکلی نیست؛ توی محل پروژه هم امکان اقامت هست. نمی‌خوام کسی احساس کنه باید تحملم کنه.
گل‌اندام بشقابش را کنار گذاشت.
_کی گفته تحملت می‌کنیم؟ این خونه‌ی توئه، ماه‌لیلی.
_پس چرا وقتی ده سالم بود، دیگه نذاشتین اینجا بمونم؟
سؤالی بود که سال‌ها در دلش نگه داشته بود؛ سؤالی که هزاران بار، شب‌های تنهایی در شهر، جواب‌های مختلفی برایش ساخته بود. گاهی فکر می‌کرد شاید تقصیر خودش بوده، گاهی فکر می‌کرد شاید خانواده توان نگه‌داشتنش را نداشتند، و بدترین شب‌ها، فکری به سراغش می‌آمد که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود: شاید اصلاً دختر واقعی همین خانواده نبود. اگر بود، مثل باران همین‌جا بزرگ می‌شد، نه در خانه‌ی عمویش در شهر.
حاج یونس و گل‌اندام نگاهی رد و بدل کردند؛ نگاهی که ماه‌لیلی هزاران بار در کودکی دیده بود و هیچ‌وقت معنایش را نفهمیده بود.
_یه روز کامل توضیح می‌دیم. حاج یونس این را آرام گفت :قول می‌دم. ولی نه امشب.
ماه‌لیلی دیگر اصرار نکرد. اما با خودش عهد کرد که این‌بار، برخلاف تمام آن سال‌ها، منتظر نمی‌ماند کسی روزی را که «کامل توضیح می‌دهند» انتخاب کند. خودش راهش را به آن جواب پیدا می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
صبح روز بعد، ماه‌لیلی زودتر از تیمش رسید. دروازه‌ی چوبی بزرگ عمارت نگهبان شب باز بود. حیاط شلوغ بود؛ چند کارگر مشغول جابه‌جا کردن داربست، صدای اره روی چوب.
وقتی به انتهای حیاط رسید، جلوی بخشی از عمارت ایستاد که با بقیه فرق داشت. دیوار سنگی بلندتر بود، پنجره‌ها با تخته پوشانده شده بودند.
_این قسمت جزو محدوده‌ی پروژه نیست.
صدا از پشت سرش آمد. مردی حدوداً سی‌وچند ساله، پیراهن ساده، نگاهی محتاط.
_سورنا مهرآیین‌ام.
خودش را معرفی کرد، رسمی و کوتاه. :مالک پروژه.
_ماه‌لیلی صفایی. مسئول فنی.
دفترش را باز نگه داشت :طبق پرونده‌ای که به شرکت داده شده، کل مجموعه جزو محدوده‌ست. از جمله همین بخش.
_پرونده رو من امضا نکردم.
_اما شما امضا کرده‌اید که مالک پروژه‌اید. این پرونده هم به نام همون پروژه‌ست.
یکی از کارگرها که چند قدم آن‌طرف‌تر داربست جابه‌جا می‌کرد، آرام زیر لب به همکارش گفت:
وارث نگهبان شب امروز کارش گیره...
و هر دو خندیدند. ماه‌لیلی صدایشان را شنید، اما به رویش نیاورد.
_اون قسمت نیاز به بازسازی نداره، خانم صفایی.
_این تصمیم رو بعد از بازدید می‌گیریم، نه قبلش. این کار منه، آقای مهرآیین؛ نه سلیقه‌ی من، نه سلیقه‌ی شما. استانداردیه که باید رعایت بشه.

فصل سوم
چیزی پشت دیوار
سورنا چند لحظه نگاهش کرد؛ نه از آن نگاه‌هایی که آدم را عصبی می‌کند، بیشتر شبیه کسی بود که داشت چیزی را درباره‌ی طرف مقابلش اندازه می‌گرفت. بعد نگاهش را از ماه‌لیلی گرفت و به بخش بسته‌ی عمارت انداخت.
_پس بازدید می‌کنید.
_دقیقاً.
_ولی امروز نه.
_چرا؟
_چون کارگرها هنوز اون قسمت رو برای بازدید آماده نکردن.
ماه‌لیلی نگاهی به دیوار سنگی انداخت.
_این قسمت سال‌هاست دست‌نخورده مونده. فکر نمی‌کنم چند ساعت آماده‌سازی تفاوت زیادی ایجاد کنه.
_برای من می‌کنه.
لحنش آرام بود، اما آن‌قدر قاطع که معلوم شود بحث را تمام‌شده می‌داند. یک قدم عقب نمی‌رفت؛ ماه‌لیلی هم همین‌طور. برای اولین بار، هر دو همزمان فهمیدند که با آدمی طرفند که به همان اندازه‌ی خودشان لجباز است.
ماه‌لیلی دفترش را بست.
_باشه. یک روز دیگه بازدید می‌کنیم.
سورنا برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار انتظار داشت بیشتر پافشاری کند. اما ماه‌لیلی فقط رو به رضا کرد:بقیه‌ی بخش‌ها رو ادامه می‌دیم.
دستیارش رضا، دوربینش را برداشت و همراه او راه افتاد. چند قدم بیشتر نرفته بودند که سورنا گفت:
_خانم صفایی.
ماه‌لیلی برگشت.
_بله؟
_هر چیزی که از امروز درباره‌ی این خونه دیدید، قبل از اینکه وارد گزارش بشه با من هماهنگ کنید.
ماه‌لیلی نگاه کوتاهی به او انداخت.
_گزارش فنی جای هماهنگی با مالک نیست.
سورنا چیزی نگفت. ماه‌لیلی هم برگشت و به کارش ادامه داد.
اما وقتی از او فاصله گرفتند، رضا آرام گفت:
فکر کنم از فردا دعواها شروع می‌شه.
ماه‌لیلی بی‌آنکه سرش را بلند کند، جواب داد:
اگه قرار بود با اولین مخالفت عقب بکشم، این شغل رو انتخاب نمی‌کردم.
رضا خندید.
سورنا هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش روی ماه‌لیلی مانده بود؛ نه به‌خاطر لجبازی‌اش، بلکه به‌خاطر چیزی ظریف‌تر که خودش هم اسمش را نمی‌دانست. پانزده سال از شبی که آخرین بار او را دیده بود می‌گذشت. اما حالا که دوباره روبه‌رویش ایستاده بود، چیزی بیشتر از چهره‌ی دختربچه‌ای که در خاطراتش مانده بود می‌دید: زنی جوان، محکم و بی‌خبر از چیزی که سال‌ها پیش در همین عمارت جا گذاشته بود. و همین بی‌خبری، خطرناک‌ترین بخش ماجرا بود.
دستش ناخودآگاه به جیب داخلی کتش رفت. پاکت چرمی هنوز آنجا بود؛ بخش کوچکی از چیزی که سال‌ها برای حفظش فرار کرده، پنهان کرده و سکوت کرده بود. فقط یک بخش. بخش دیگر هیچ‌وقت پیدا نشده بود؛ نه در صندوق‌های قدیمی، نه در اتاق‌های بسته، نه در میان اسناد خانواده. و حالا تنها چیزی که می‌توانست او را به آن بخش برساند، دختری بود که حتی نمی‌دانست چرا آن روز وارد این خانه شده بود.
سورنا دستش را از روی جیب کنار کشید. نباید عجله می‌کرد. اگر ماه‌لیلی چیزی به یاد می‌آورد، شاید همه‌چیز تغییر می‌کرد. و اگر کسی می‌فهمید او دنبال چه چیزی است، ممکن بود پیش از آنکه ماه‌لیلی چیزی به خاطر بیاورد، دوباره همه‌چیز از دست برود.
* * *
تا ظهر، ماه‌لیلی تقریباً تمام بخش شرقی عمارت را بررسی کرد. هرجا می‌رفت، یک نکته‌ی تازه پیدا می‌کرد؛ سنگ‌هایی که بدون دلیل تعویض شده بودند، چوب‌هایی که برخلاف بقیه‌ی بنا سالم مانده بودند و قسمت‌هایی که ظاهراً سال‌ها پیش عمداً از مسیر مرمت خارج شده بودند.
اما عجیب‌ترین چیز، نبودن بود. در نقشه‌ی قدیمی مجموعه، بخشی از عمارت وجود داشت که در نسخه‌ی جدید پرونده اصلاً ثبت نشده بود.
ماه‌لیلی چند بار نقشه را نگاه کرد، بعد به بنای روبه‌رو خیره شد. یک راهرو باید آنجا می‌بود. اما دیوار صاف و یکدستی مقابلش قرار داشت.
_رضا.
دستیارش نزدیک آمد.
_بله؟
_این نقشه رو از کجا گرفتید؟
_پرونده‌ی میراث. همون نسخه‌ای که شرکت فرستاده.
_نسخه‌ی قدیمیش رو هم داری؟
رضا پوشه را ورق زد.
_نه. فقط همین.
ماه‌لیلی انگشتش را روی خطی از نقشه گذاشت.
_اینجا یه فضا ثبت شده.
_شاید اشتباه نقشه‌برداری باشه.
_شاید.
دفترش را بست، اما نگاهش هنوز روی دیوار مانده بود.
در همان لحظه، صدای سورنا از پشت سرشان آمد.
_اشتباه نیست.
ماه‌لیلی برگشت.
_پس چیه؟
سورنا چند قدم جلو آمد.
_بخشی از ساختمان که سال‌ها پیش بسته شده.
_چرا؟
_فرسوده بوده.
_پس چرا توی نقشه‌ی جدید حذف شده؟
سورنا مکث کوتاهی کرد.
_چون دیگه وجود نداره.
ماه‌لیلی دوباره به دیوار نگاه کرد.
_مطمئنید؟
_بله.
_پس بعداً موقع بازدید، همین دیوار رو هم بررسی می‌کنم.
این بار سورنا لبخند خیلی کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر به یک احترام ناخواسته شبیه بود تا تسلیم.
_اگر لازم باشه.
_لازم بودنش رو من تشخیص می‌دم.
و از کنارش گذشت.
سورنا به رفتنش نگاه کرد. این زن قرار نبود کار را برایش آسان کند. شاید بدتر از آن، قرار نبود به این راحتی از چیزی که نمی‌فهمید، عبور کند. و به‌طرز عجیبی، همین سرسختی بود که برایش تازه می‌نمود؛ زنی که نه از او می‌ترسید، نه در پی رضایتش بود.
نگاهش دوباره به دیوار برگشت. پشت آن دیوار، چیزی نبود که ماه‌لیلی باید پیدا می‌کرد. اما شاید چیزی بود که می‌توانست باعث شود گذشته‌ای که پانزده سال خاموش مانده بود، دوباره شروع به حرف زدن کند.

فصل چهارم
نه‌ای که کسی زیر سؤالش نمی‌برد
صبح زود، پیش از آنکه ماه‌لیلی و تیمش برسند، مردی با کت‌وشلوار و کیف چرمی جلوی دروازه‌ی نگهبان شب ایستاده بود؛ ظاهرش بیشتر به آدم‌های اداره و شرکت می‌خورد تا کسی که برای دیدن یک عمارت قدیمی به روستا آمده باشد.
وقتی سورنا از حیاط بیرون آمد، مرد لبخند زد و جلو رفت.
_آقای مهرآیین؟
_بله.
_فقط پنج دقیقه وقتتون رو می‌گیرم.
سورنا حتی دستش را برای دست دادن بالا نیاورد.
_بار سومه که میاید.
_پیشنهادمون عوض شده.
مرد پوشه را باز کرد:سه برابر ارزش کارشناسی. نقد. همین امروز.
_پیشنهاد قبلی هم بی‌فایده بود.
_این یکی متفاوته، آقای مهرآیین. استانداری پشت این طرحه. اگه امضا نکنید، پرونده می‌ره برای کارشناسیِ میراث فرهنگی؛ و وقتی یه کارشناس دولتی این ملک رو ببینه، دیگه دست شما نیست چی می‌شه و چی نمی‌شه.
این بار لحن مرد کمی تغییر کرده بود؛ زیر ادب اداری‌اش، چیزی شبیه تهدید پنهان بود.
سورنا نگاهش کرد. نه با صدای بلند، نه با عصبانیت؛ فقط با همان آرامش خشک و قطعی‌ای که جایی برای ادامه‌ی بحث باقی نمی‌گذاشت.
_استانداری، شهرداری، شرکت شما یا هرکس دیگه‌ای که پشت این طرحه، مهم نیست. مکث کوتاهی کرد :این خونه فروشی نیست. اجاره‌ای هم نیست. و قرار نیست به چیزی که شما می‌خواید تبدیل بشه.
مرد آهی کشید.
_ولی شما باید به آینده‌ی این ملک هم فکر کنید.
_اونش به خودم مربوطه.
_چرا باید مربوط به شما تنها باشه؟ یه روستای کامل پشت این پروژه‌ست.
_چون آینده‌ش رو خودم تعیین می‌کنم. نه شما، نه استانداری، نه هیچ‌کس دیگه.
سورنا برگشت.
_کریم.
مردی که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، جلو آمد.
_بله آقا.
_ایشون رو تا دم جاده همراهی کن.
نماینده‌ی شرکت چند ثانیه همان‌جا ماند، انگار هنوز منتظر بود سورنا برگردد و حرف دیگری بزند. اما سورنا دیگر نگاهش نکرد و راه افتاد.
کارگری که کنار دیوار مشغول مرتب کردن ابزارها بود، زیر لب گفت:
سومین شرکته این ماه.
مرد دیگری جواب داد:
چهارمی.
_چهارمی؟
_اون یکی رو حساب نکردی؟ هفته‌ی پیش اومده بود.
_فکر می‌کنی یه روز کوتاه بیاد؟
_وارث نگهبان شب؟
شانه بالا انداخت :تا وقتی نفس بکشه، بعید می‌دونم.
* * *
ماه‌لیلی کمی دورتر ایستاده بود. گفت‌وگو را نشنیده بود، فقط پایانش را دیده بود؛ مردی که با اخم از دروازه بیرون می‌رفت و سورنا که بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند، به سمت عمارت برمی‌گشت.
چیزی در آن صحنه برایش تازه بود. تا آن روز، سورنا را بیشتر در رابطه با خودش دیده بود؛ مردی که سر اندازه‌ی یک دیوار یا زمان‌بندی کار با او بحث می‌کرد. اما اینجا فرق داشت. پای خودش در میان نبود. یک شرکت آمده بود، پیشنهاد داده بود، پشتوانه‌ی اداری هم داشت، و باز هم جوابش «نه» بود؛ نه‌ای که نه از سر تجارت، که از جای دیگری می‌آمد.
ماه‌لیلی نگاهش را از سورنا گرفت و مشغول باز کردن نقشه‌هایش شد. رضا که کنار او ایستاده بود، گفت:
_دیدیش؟
_چی رو؟
_باز رد کرد.
_چی رو؟
_پیشنهاد خرید یا شراکت، هر اسمی که روش بذارن.
ماه‌لیلی ابرو بالا انداخت.
_چند بار پیشنهاد دادن؟
_تا جایی که من می‌دونم، چهار بار. و حتی یه بار هم وارد مذاکره‌ی جدی نشده.
ماه‌لیلی نگاه کوتاهی به عمارت انداخت.
_عجیبه.
_برای این روستا نه. اینجا همه می‌دونن این خونه برای مهرآیین‌ها فقط یه ملک نیست.
ماه‌لیلی چیزی نگفت. رضا هم ادامه نداد و مشغول کار خودش شد. اما آن جمله در ذهن ماه‌لیلی ماند: فقط یک ملک نیست.
* * *
روز شلوغی بود. کار مرمت بخش جنوبی عمارت جلو افتاده بود و تیم بیشتر ساعات روز را مشغول اندازه‌گیری و بررسی قسمت‌های فرسوده بودند.
ماه‌لیلی برخلاف روزهای قبل کمتر با سورنا برخورد داشت. رفتارش با بقیه هم همان بود که با او: کوتاه، دقیق، بدون توضیح اضافه. اما بعد از ماجرای صبح، هر بار نگاهش می‌کرد، تصویر مرد کت‌وشلواری جلوی دروازه هم در ذهنش می‌آمد.
نمی‌دانست چرا. شاید چون برای اولین‌بار فهمیده بود این مرد فقط صاحب یک عمارت قدیمی نیست؛ این خانه برای او سنگری بود، در برابر چیزی که هنوز ماه‌لیلی از آن سر درنمی‌آورد.
* * *
شب، طبقه‌ی بالای عمارت آرام‌تر از همیشه بود. باد از میان شاخه‌های درختان قدیمی می‌گذشت و صدای خش‌خش برگ‌ها تا پنجره‌ی اتاق کار می‌رسید.
سورنا کنار پنجره ایستاده بود. کریم آرام در زد.
_آقا؟
_بیا.
کریم وارد شد و در را پشت سرش بست. چند لحظه ساکت ماند.
_یه خبر هست.
سورنا برنگشت.
_بگو.
_امروز عصر، تو قهوه‌خونه‌ی سر جاده، یه غریبه بوده.
سورنا نگاهش را از روستا نگرفت.
_چه غریبه‌ای؟
_یه مرد میان‌سال. تنها نشسته بوده. زیاد حرف نزده. کریم مکث کرد. :ولی سؤال می‌پرسیده.
سورنا آرام برگشت.
_چه سؤالی؟
_اینکه مسئول پروژه‌ی نگهبان شب کیه.
چند ثانیه سکوت افتاد.
_اسم هم پرسیده؟
_آره.
_اسم خانم صفایی؟
کریم سر تکان داد.
_دقیقاً. اما بیشتر می‌خواسته بدونه چه کسی رفت‌وآمد اینجا رو کنترل می‌کنه.
سورنا چیزی نگفت.
_شکلش؟
_میان‌سال. موهاش جوگندمی بود. یه زخم قدیمی هم روی گونه‌ش داشت.
سورنا نگاهش را پایین انداخت. برای اولین بار آن شب، چیزی شبیه ترس، نه ناراحتیِ معمولِ یک بی‌نظمی، از صورتش گذشت.
_مطمئنی؟
_آره.
_کسی باهاش حرف زد؟
<نه. همه می‌دونن این جور سؤالا رو نباید همین‌طوری جواب بدن.
سورنا سر تکان داد.
_خوبه.
کریم هنوز نرفته بود.
_آقا...
<هوم؟
_ممکنه فقط یه آدم کنجکاو بوده باشه.»
_ممکنه. اما اون زخم می‌تونه نشونه‌ی قطعی باشه.
_ولی اگر نباشه...
سورنا نگاهش کرد. کریم جمله‌اش را کامل نکرد. چند لحظه سکوت میانشان ماند.
_فعلاً هیچ‌کس چیزی نمی‌دونه.
_باشه.
_و همین‌طور بمونه.
کریم سر تکان داد. وقتی به سمت در رفت، سورنا صدایش زد.
_کریم.
کریم برگشت.
_بله؟
_به هیچ‌کس چیزی نگو.
_حتی خانم صفایی؟
نگاه سورنا برای لحظه‌ای روی صورت او ماند.
_مخصوصاً ایشون.
کریم آهسته سر تکان داد.
_چشم.
در بسته شد. سورنا چند ثانیه همان‌جا ایستاد، بعد دوباره به پنجره برگشت. روستا در سکوت فرو رفته بود.
پانزده سال گذشته بود؛ پانزده سال از روزی که خیال کرده بود گذشته را پشت دیواری محکم گذاشته و در را بسته است. اما بعضی چیزها واقعاً تمام نمی‌شوند. فقط صبر می‌کنند، تا یک روز دوباره راهشان را پیدا کنند.
سورنا دستش را روی لبه‌ی پنجره گذاشت. این بار اما نگاهش روی چراغ‌های روستا نبود؛ روی خانه‌ای بود که چندصد متر آن‌طرف‌تر، ماه‌لیلی احتمالاً هنوز بیدار بود و گزارش کارهای روزانه‌اش را می‌نوشت.
فکر نمی‌کرد حضور او در سپیددره بتواند گذشته را دوباره به حرکت بیندازد. حالا دیگر مطمئن نبود. و همین، بیشتر از آمدن آن غریبه‌ی زخم‌دار، نگرانش می‌کرد؛ چون مخالفتش با فروش این خانه هیچ‌وقت فقط سر یک قرارداد نبود، و از امشب، آن دلیل واقعی، برای اولین بار داشت از جایی نزدیک‌تر از همیشه سر می‌کشید.
 
آخرین ویرایش:
فصل پنجم
جایی که دیوارها فراموش نمی‌کنند
صبح روز بعد، هنوز آفتاب کامل روی سقف عمارت ننشسته بود که ماه‌لیلی همراه رضا به بخش بسته‌ی عمارت رسید.
سورنا از قبل آنجا بود.
درِ چوبی قدیمی که روز گذشته از دور دیده بودند، باز شده بود و پشت آن راهروی باریکی قرار داشت که بوی چوب نم‌خورده و خاک سال‌های دور می‌داد.
رضا چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد.
_خب... اینجا واقعاً مدت‌هاست کسی نیومده.
ماه‌لیلی جلو رفت. دستش را روی دیوار کشید.
_نه فقط نیومده. انگار عمداً ازش استفاده نشده.
سورنا پشت سرشان ایستاده بود؛ اما نگاهش، برخلاف روزهای قبل، روی دیوار نبود. روی دست ماه‌لیلی بود که آرام‌آرام پیش می‌رفت.
_گفتم که این قسمت فرسوده‌ست.
_فرسوده بودن با غیرقابل استفاده بودن فرق داره.
_شما همیشه همین‌قدر روی کلمات حساسید؟
_وقتی پای بنا وسط باشه، بله.
رضا لبخندش را پنهان کرد و مشغول عکس گرفتن شد.
راهرو باریک‌تر می‌شد و کف چوبی زیر پا، با هر قدم صدای خفیفی می‌داد. ماه‌لیلی چند قدم جلوتر رفت.
_این تیرها هنوز قابل نجاتن.
_بعضی‌هاشون نه.
_برای همین باید بررسی بشن.
سورنا چیزی نگفت؛ فقط یک قدم نزدیک‌تر آمد، بی‌آنکه خودش هم متوجه شود چرا.
ماه‌لیلی چراغ‌قوه را از رضا گرفت و نورش را روی سقف انداخت.
_اینجا رو ببین.
یک قدم دیگر برداشت. صدای ترک خوردن چوب زیر پایش آمد. ماه‌لیلی فقط فرصت کرد پایین را نگاه کند؛ تخته‌ی پوسیده زیر پایش شکست.
_خانم صفایی!
پای او داخل شکاف رفت و تعادلش به‌هم خورد. قبل از آنکه دستش به دیوار برسد، دستی محکم دور مچش حلقه شد.
سورنا او را کشید؛ حرکتی آن‌قدر ناگهانی که ماه‌لیلی نتوانست خودش را کنترل کند. یک لحظه بعد، به جای افتادن، مستقیم به سینه‌ی سورنا برخورد کرده بود.
دست سورنا هنوز دور بازویش بود. ماه‌لیلی نفسش را حبس کرد. برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردند؛ نه صدای رضا را شنیدند، نه صدای باد را. فقط سکوت.
و بعد...
چیزی درون ماه‌لیلی لرزید. نه از ترس افتادن. از آشنایی. بوی چوب. گرمای لباس. فشاری محکم دور تنش. و همان حس عجیبِ امن بودن در میان دو بازو.
تصویری نیامد. چهره‌ای نیامد. حتی صدایی هم در ذهنش شکل نگرفت. فقط یک حس؛ حسی قدیمی، خیلی قدیمی. انگار یک‌بار، سال‌ها پیش، درست در لحظه‌ای که از چیزی می‌ترسیده، کسی همین‌طور او را در آغوش گرفته بود.
ماه‌لیلی ناگهان خودش را عقب کشید. سورنا هم دستش را رها کرد.
_خوبی؟
صدایش آرام‌تر از همیشه بود؛ و در همان دو کلمه، چیزی لرزید که خودش هم نمی‌خواست کسی بشنودش.
ماه‌لیلی چند بار پلک زد.
_آره.
نگاهش روی دست سورنا افتاد و بعد سریع بالا آمد:ممنون.
سورنا چیزی نگفت. اما نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت او ثابت ماند؛ نگاهی که دیگر پنهان نمی‌شد. انگار خودش هم چیزی را فهمیده بود، و آن چیز، به جای آرامش، ترسی تازه به دلش انداخته بود.
رضا از آن طرف راهرو نزدیک شد.
_خوب شد آقای مهرآیین گرفتتون. این تخته کلاً از وسط پوسیده بود.
ماه‌لیلی خم شد و شکاف کف را نگاه کرد.
_آره.
اما ذهنش دیگر روی تخته نبود. دستش را آرام روی بازوی خودش کشید. آن حس هنوز آنجا بود؛ گرمایی که نمی‌دانست از کجا آمده.
سرش را بالا آورد و به سورنا نگاه کرد. مرد مقابلش کاملاً عادی ایستاده بود. اما برای یک لحظه، در نگاهش چیزی دید که نتوانست معنی‌اش کند؛ مثل ترس، یا شاید شناختنِ چیزی که خودش هنوز نمی‌شناخت. آن نگاه فقط یک ثانیه طول کشید، اما همان یک ثانیه، بیشتر از هر راهرو یا دیوار قدیمی‌ای، چیزی به ماه‌لیلی گفت: هرچه پشت این خانه پنهان بود، سورنا از آن می‌ترسید که او ببیندش.
سورنا نگاهش را از او گرفت.
_از این قسمت جلوتر نرید.
ماه‌لیلی دوباره به کف نگاه کرد.
_پس دقیقاً همین قسمت رو باید بررسی کنیم.
سورنا ابرو بالا برد.
_الان؟
ماه‌لیلی دفترش را از کیف بیرون آورد.
«الان.»
رضا زیر لب خندید. سورنا هم برای اولین‌بار آن صبح، لبخند خیلی کوتاهی زد.
_حدس می‌زدم.
ماه‌لیلی بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
_برای عقب کشیدن نیومدم.
و دوباره قدم برداشت؛ این بار، با دقت. اما درست پیش از آنکه از کنار سورنا رد شود، مکث کرد. نمی‌دانست چرا. فقط برای یک لحظه برگشت و به او نگاه کرد.
حسی که در آغوشش پیدا کرده بود، هنوز در ذهنش مانده بود؛ حسی که به طرز عجیبی، اصلاً شبیه یک آغوش تازه نبود. شبیه چیزی بود که سال‌ها پیش، جایی در تاریکی، گمش کرده بود.
چند قدم جلوتر، جایی که نور چراغ‌قوه به‌سختی می‌رسید، چشمش به چیزی افتاد: خط باریکی روی چوب دیوار، انگار زمانی حکاکی شده و بعد عمداً با گچ پوشانده شده باشد. یک حرف بود، یا شاید دو حرف، به‌هم‌چسبیده.
قبل از آنکه بتواند مطمئن شود چه می‌بیند، صدای سورنا از پشت سرش، این‌بار سریع‌تر از همیشه، در راهرو پیچید:
_به اون دیوار دست نزنید.
 
آخرین ویرایش:
فصل ششم
حرف‌هایی که هیچ‌وقت کامل گفته نشد
غروب که شد، قهوه‌خانه‌ی سر جاده دوباره شلوغ شد. صدای استکان‌هایی که روی نعلبکی گذاشته می‌شد، با صدای رادیوی قدیمی و رفت‌وآمد مردهایی که از زمین و باغ برمی‌گشتند، قاطی شده بود.
یکی از مردها روزنامه را تا کرد و روی میز گذاشت.
_باز امروز دیدمش.
_کی رو؟
<دختر یونس.
چند لحظه سکوت شد. قهوه‌چی که داشت چای می‌ریخت، بی‌آنکه سرش را بلند کند، گفت:
_اسم داره.
_می‌دونم. ماه‌لیلی.
پیرمردی که گوشه‌ی میز نشسته بود، تسبیحش را آرام چرخاند.
_همون که سال‌ها شهر بود؟
_آره. برگشته که بمونه؟
_ظاهراً برای کار اومده.
یکی از جوان‌ترها پوزخند زد.
_کار؟ تو نگهبان شب؟
پیرمرد تسبیح را میان انگشت‌هایش جابه‌جا کرد.
_می‌تونه. ولی بعضی جاها رو آدم برای کار انتخاب نمی‌کنه.
_پونزده ساله هرکی درباره‌ی اون خونه سؤال می‌کنه، آخرش یکی می‌گه بی‌خیال.
_پس این حرف‌ها درباره‌ی دختر یونس هم داستانه؟
_کدوم حرف؟
_اینکه چرا بردنش شهر.
چند نفر دیگر هم ناخودآگاه ساکت شدند.
_پدرش بردش.
_این که جواب نشد.
_برای تو نشده.
جوان خندید.
_ولی جوری حرف می‌زنی انگار می‌دونی.
_مثلاً اینکه یه شب، بعضی از بزرگ‌ترها رفتن عمارت. صبحش ماه‌لیلی دیگه اینجا نبود.»
_یعنی هیچ‌کس نمی‌دونه چرا؟
قهوه‌چی این بار جواب داد.
_می‌دونستن. شانه بالا انداخت. _بعد یادشون رفت.
خنده‌ای کوتاه میان چند نفر افتاد. اما پیرمرد نخندید. نگاهش را به بیرون قهوه‌خانه دوخت.
_بعضی چیزا رو آدم واقعاً فراموش نمی‌کنه. صدایش آن‌قدر آرام بود که فقط نفر کناری‌اش شنید. _فقط یاد می‌گیره درباره‌شون حرف نزنه.
* * *
همان ساعت، ماه‌لیلی در عمارت مشغول بررسی عکس‌های بازدید صبح بود. عکس کف چوبی شکسته را بزرگ کرد. ترک‌ها از یک نقطه شروع شده بودند و تا زیر دیوار ادامه داشتند.
رضا کنار میز ایستاد.
_به نظرم این قسمت باید کامل باز بشه.
_منم همین فکر رو می‌کنم.
_فردا با استادکار صحبت کنیم؟
_آره.
رضا چند لحظه ساکت ماند، بعد گفت:
_راستی... امروز یه چیز شنیدم. یکی از بچه‌های روستا می‌گفت مردم درباره‌ی برگشتنت حرف می‌زنن.
ماه‌لیلی بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.
_مردم همیشه حرف می‌زنن.
_نه، این یکی فرق داشت. گفتن تو قبلاً هم این خونه رو دیدی.
ماه‌لیلی خندید.
_ده سالم بود. معلومه که دیدم.
_نه. منظورش این نبود.
لبخندش محو شد.
_پس منظورش چی بود؟
_نمی‌دونم.
ماه‌لیلی دوباره به لپ‌تاپ نگاه کرد.
_پس ارزش فکر کردن نداره.
اما چند ثانیه بعد، دستش از روی صفحه‌کلید کنار رفت.
ده‌سالگی. خونه‌ی نگهبان شب. یک اتاق. تاریکی. و بعد... هیچ.
ماه‌لیلی ابروهایش را درهم کشید. چیزی در ذهنش تکان خورده بود؛ نه یک خاطره، فقط حسی دور، مثل صدای دری که پشت سر آدم بسته می‌شود.
سرش را تکان داد.
_نه.
رضا نگاهش کرد.
_چی؟
_هیچی.
لپ‌تاپ را بست. اما آن شب، برخلاف شب‌های قبل، وقتی چشم‌هایش را بست، برای اولین‌بار تصویر واضحی ندید. فقط تاریکی بود، و دستی که در آن تاریکی، محکم دور دست کوچکش حلقه شده بود.

فصل هفتم
وقتی باران سرد می‌شود
باران از نیمه‌های شب شروع شده بود. صبح، صدای قطره‌ها هنوز روی شیشه‌ها می‌کوبید و آسمان آن‌قدر گرفته بود که انگار شب هنوز تمام نشده.
ماه‌لیلی پرده را کنار زد. حیاط خیس بود. گوشی‌اش روی میز لرزید؛ پیام رضا بود:
_امروز کار تعطیله.
جواب کوتاهی داد و گوشی را کنار گذاشت. تعطیلی بدی نبود؛ چند روز بود به باغچه فکر می‌کرد، و حالا باران خاک را نرم کرده بود.
لباس گرم پوشید و از اتاق بیرون آمد. گل‌اندام کنار پنجره ایستاده بود.
_کجا؟
_باغچه.
_تو این هوا؟
_الان بارون ریز شده.
گل‌اندام چیزی نگفت. فقط وقتی ماه‌لیلی از کنار در رد شد، گفت:
لااقل اون کاپشن ضخیمه رو بپوش.
لحن مادر طوری بود که جای بحث نمی‌گذاشت. ماه‌لیلی لبخند زد و برگشت سراغ کمد.
_باشه.
گل‌اندام بعد از رفتنش، پتوهای کرسی را مرتب کرد. بعضی عادت‌ها با بزرگ شدن بچه‌ها از بین نمی‌رفتند.
* * *
ماه‌لیلی بیلچه را از انباری برداشت و کنار باغچه نشست. خاک خیس بود و بوی باران می‌داد. مشغول بیرون آوردن علف‌های هرز شد که صدای باز شدن در حیاط آمد.
باران بود؛ چکمه پوشیده و شال را تا زیر چانه بالا کشیده. بی‌حرف کنار خواهرش نشست.
_مامان فرستادت؟
_نه. دیدم تنها نشستی.
ماه‌لیلی لبخند کوچکی زد.
چند دقیقه هر دو ساکت کار کردند. باران هر از گاهی به دست‌های خواهرش نگاه می‌کرد؛ به ناخن‌هایی که خاک گرفته بود و انگشت‌هایی که با بیلچه راحت کار می‌کردند.
_اینا چی‌ان؟
_پیاز گل.
_الان می‌کاری؟ تو این سرما؟
_بعضی‌هاشون برای همین موقع‌ان.
باران سرش را تکان داد.
_خیلیا فکر می‌کنن گل فقط مال بهاره.
<خیلی چیزا قبل از اینکه دیده بشن، شروع می‌شن.
_این جمله رو خودت ساختی؟
ماه‌لیلی خندید.
_نه. فقط خاک بهم یادش داد.
باران هم خندید و دوباره مشغول شد. نگاهش روی خواهرش ماند؛ گاهی هنوز برایش عجیب بود که ماه‌لیلی وقتی از چیزی خوشش می‌آمد، منتظر نمی‌ماند کسی برایش انجامش دهد. خودش یاد گرفته بود، خودش کار کرده بود، خودش راهش را پیدا کرده بود.
باران چیزی نگفت. فقط بیلچه را محکم‌تر در خاک فرو برد.
* * *
نزدیک ظهر، تلفن ماه‌لیلی زنگ خورد؛ عمو بود، و پشت سرش امیرعلی سرش را داخل تصویر آورد.
_هنوز همون‌قدر یک‌دنده‌ای؟
_سلام به آقای دکتر
_خانم مهندس. از وقتی شنیدم برگشتی سپیددره، باید رسمی صدات کنم.
عمو با نگاه کوتاهی او را کنار زد.
_ول کن بچه رو.
بعد رو به صفحه کرد:خوبی؟
_خوبم.
_تنهایی اونجا اذیتت نمی‌کنه؟
_نه. همه هستن.
عمو چیزی نگفت؛ انگار همین جواب برایش کافی بود. نگاهش روی صورتش ماند، همان نگاه مردی که سال‌های زیادی بزرگ شدن این دختر را از نزدیک دیده بود. اما هیچ‌کدام را به زبان نیاورد. فقط گفت:
_خوب بخواب. اینجا دیگه شهر نیست که تا نصف شب بیدار بمونی.
تماس قطع شد. باران که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، پرسید:
_عمو بود؟ امیرعلی هم بود؟
_اره
باران لبخند زد.
_واقعاً دکتره؟
_منم گاهی شک می‌کنم.
* * *
بعدازظهر باران بند آمد، اما باد شروع شد. ماه‌لیلی آخرین پیازها را داخل خاک گذاشت.
_تموم شد؟
_فعلاً.
باران لبخند زد.
_ امیدوارم واقعا سبز بشن
ماه‌لیلی لحظه‌ای نگاهش کرد، بعد بی‌حرف دست هایش را تکاند و به سمت خانه رفت. باران هم پشت سرش راه افتاد.
* * *
وقتی ماه‌لیلی وارد خانه شد، کرسی گرم شده بود. گل‌اندام روبه‌رویش نشست، چند لحظه فقط نگاهش کرد. دخترش بزرگ شده بود؛ خیلی بیشتر از آن چیزی که خودش فرصت کرده بود ببیند. غرور و حسرت، هر دو با هم برمی‌گشتند.
دستش را جلو برد و چند تار موی خیس دخترش را از روی پیشانی‌اش کنار زد. ماه‌لیلی چیزی نگفت، فقط سرش را کمی به دست مادر سپرد.
بیرون، باد سردتر شده بود. و هیچ‌کس در خانه هنوز نمی‌دانست زمستان امسال، فقط با سرد شدن هوا شروع نمی‌شود.
* * *
عصر، باران کاملاً بند آمده بود، اما رودخانه هنوز خروشان‌تر از روزهای قبل بود. ماه‌لیلی برای قدم زدن در این هوا از خانه بیرون زده بود؛ راه کوتاه‌تر را انتخاب کرده بود، همان مسیری که از کنار رودخانه می‌گذشت.
چند قدم مانده به پیچ جاده، صدای سم اسب شنید. سرش را بلند کرد.
سورنا بود؛ سوار بر اسب، آرام در امتداد رودخانه پیش می‌رفت. افسار را شل گرفته بود؛ اسب راه را می‌شناخت.
چند متر جلوتر، مردی کنار دیوار خانه‌اش ایستاده بود. با دیدن سورنا دست بلند کرد.
_سورنا!
سورنا اسب را متوقف کرد.
_چی شده، حاج رسول؟
_آب افتاده توی انبار. دیوار پشتی هم ترک برداشته.
سورنا نگاهی به سمت خانه انداخت.
_امشب چیزی اونجا نذار. انبار قدیمی خودم خالیه؛ تا وقتی هوا درست بشه، وسایلت رو ببر اونجا.
مرد نفس راحتی کشید.
_دستت درد نکنه.
سورنا فقط سر تکان داد و راه افتاد. هنوز چند قدم دور نشده بود که زن جوانی از کنار خانه بیرون آمد.
_آقا سورنا! شوهرم میگه لوله‌ی آب باغ ترکیده.
_کجاش؟
زن توضیح داد. سورنا به مردی که آن‌طرف‌تر ایستاده بود اشاره کرد.
_امشب آب رو ببندید. فردا اول وقت وکریم رو می‌فرستم. .
زن لبخند زد.
_خدا خیرت بده.
اسب راه افتاد. ماه‌لیلی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و نگاه می‌کرد. هر بار فکر می‌کرد سورنا قرار است از کنار کسی رد شود، یکی صدایش می‌کرد؛ و هر بار او می‌ایستاد.
یک پیرمرد از آن طرف جاده گفت:سورنا، اون قضیه‌ی زمین رو چی کار کنیم؟
_فردا بیا عمارت.
_خودت هستی؟
_هستم.
_پس میام.
اسب دوباره راه افتاد. ماه‌لیلی بی‌اختیار لبخند زد. سورنا در عمارت همیشه همان مرد کم‌حرف و جدی بود؛ مردی که برای هر چیزی مرز داشت. اما اینجا، مردم انگار بدون اجازه وارد حریمش می‌شدند، و عجیب‌تر اینکه او هم به نظر نمی‌رسید از این اتفاق ناراحت باشد.
چند متر جلوتر، پسربچه‌ای کنار جاده ایستاده بود، چشمش به رعد بود. سورنا وقتی به او رسید، اسب را متوقف کرد.
_چیه؟
پسر چیزی نگفت، فقط به اسب نگاه کرد.
سورنا لبخند زد.
_می‌خوای نزدیک‌تر بیای؟
پسر سرش را تکان داد. سورنا از روی زین کمی خم شد.
_پس بیا.
پسر آرام جلو آمد. دستش را روی گردن اسب گذاشت. اسب تکان نخورد. پسر با ذوق خندید.
_اسمش چیه؟
_رعد.
_می‌تونم یه روز سوارش بشم؟
_وقتی قدت به رکاب رسید.
پسر به پاهای خودش نگاه کرد.
_خیلی مونده؟
سورنا خندید.
_یه کم.
پسر دوید سمت خانه. ماه‌لیلی هنوز همان‌جا ایستاده بود. سورنا بالاخره متوجه حضورش شد؛ نگاهش از فاصله‌ی بینشان گذشت و روی او ماند. چند ثانیه؛ نه آن‌قدر طولانی که عجیب شود، نه آن‌قدر کوتاه که دیده نشود. سری به نشانه‌ی سلام برایش تکان داد، بعد افسار رعد را کشید: راه بیافت.
ماه‌لیلی کنار رفت و کنار رودخانه ماند، رفتنشان را تماشا کرد. چند دقیقه بعد، مردی از پشت سرش رد شد و زیر لب گفت:
_خدا نگهش داره. اگه این یکی هم نباشه نمی‌دونم مردم اینجا باید مشکلاتشون رو به کی بگن.
ماه‌لیلی چیزی نگفت، فقط دوباره به مسیر نگاه کرد. برای اولین بار، سورنا را نه به‌عنوان صاحب عمارت، نه مردی که مدام مقابل تصمیم‌هایش می‌ایستاد، بلکه به شکلی دیگر دیده بود؛ مردی که مردم روستا مشکلاتشان را به او می‌سپردند. و ظاهراً این اعتماد، چیزی نبود که یک‌شبه به دست آمده باشد.
همان لحظه بود که چیزی در نگاه ماه‌لیلی به سورنا عوض شد؛ نه رمز و رازی که دورش می‌پیچید، که همین: رفتاری ساده، تکرارشونده، بی‌ادعا، در برابر چشم کسی که فکر نمی‌کرد کسی می‌بیندش.

فصل هشتم
چیزی که نباید آنجا باشد
صبح، هوا یک‌باره سردتر شده بود. از باران شب قبل چیزی جز شاخه‌های خیس، سنگ‌های تیره و مه باریکی که روی زمین نشسته بود، باقی نمانده بود.
رضا کنار دروازه منتظرش بود.
_بالاخره هوا باهامون راه اومد.
_فعلاً.
_فکر می‌کنی دوباره بارون بگیره؟
_احتمالش زیاده. پس بریم سراغ همون قسمت، قبل از اینکه آسمون تصمیمش رو عوض کنه.
این همان بخشی بود که از روز اول ذهن ماه‌لیلی را درگیر کرده بود؛ دیوار صاف، راهرویی که در نقشه‌ی قدیمی وجود داشت و فضایی که در نقشه‌ی جدید انگار هیچ‌وقت وجود نداشته.
* * *
کارگرها از صبح زود مشغول جمع کردن تخته‌های پوسیده‌ی کف راهرو بودند. باران شب قبل بخشی از پوشش چوبی را لق کرده بود و زیر یکی از تخته‌ها، تیر قدیمی نمایان شده بود.
ماه‌لیلی خم شد، دستکش پوشید و با انگشت روی چوب کشید.
_این رو کسی جابه‌جا کرده؟
استادکار سرش را تکان داد.
_نه. دیشب بارون باعث شده یکی از تخته‌ها بالا بیاد.
ماه‌لیلی چراغ‌قوه را روشن کرد و نور را زیر کف انداخت. تیرهای چوبی قدیمی، یکی پشت دیگری دیده می‌شدند؛ اما فاصله‌ی بین دو تیر بیشتر از چیزی بود که باید می‌بود.
_رضا، متر رو بده.
اندازه گرفت. دوباره اندازه گرفت.
_این فاصله با نقشه نمی‌خونه. یعنی اینجا باید یک تکیه‌گاه دیگه می‌بود.
استادکار سرش را خاراند.
_شاید قبلاً برداشتنش.
ماه‌لیلی به چوب خیره شد.
_شاید.
اما لحنش می‌گفت خودش این جواب را قبول نکرده.
صدای قدمی از پشت سرشان آمد. سورنا بود. نگاهش اول روی کف افتاد، بعد روی ماه‌لیلی.
_چی پیدا کردین؟
_هنوز چیزی پیدا نکردم.
سورنا به استادکار نگاه کرد.
<کار چطوره؟
_فعلاً خوبه. ولی این قسمت زیر کف یه تفاوت‌هایی داره.
سورنا چند ثانیه ساکت ماند.
_کف رو بیشتر از این باز نکنید.
ماه‌لیلی مستقیم نگاهش کرد.
_چرا؟
_ممکنه سازه آسیب ببینه.
_برای همین باید دقیق بررسی بشه.
رضا ناخودآگاه سرش را پایین انداخت. استادکار هم چند قدم عقب رفت. سورنا نفس کوتاهی کشید.
_خانم صفایی، این قسمت حساسه.
_می‌دونم.
_پس عجله نکن.
_من عجله ندارم.
چراغ‌قوه را دوباره روشن کرد :ولی نمی‌خوام چیزی رو فقط چون قدیمیه، دست‌نخورده نگه دارم.
سورنا چند لحظه نگاهش کرد، بعد کنار رفت.
_ده دقیقه. برای بررسی اولیه.
_قبوله.
سورنا دور شد. رضا زیر لب گفت:
_بالاخره یه بار کوتاه اومد.
ماه‌لیلی بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
کوتاه نیومد. فقط ده دقیقه خرید.
* * *
ماه‌لیلی دوباره کنار کف نشست. چراغ را پایین برد. نور روی دیوار پشتی افتاد؛ همان دیوار صاف و بی‌پنجره. اما این بار چیزی توجهش را جلب کرد.
یک خط باریک، درست در محل اتصال دو سنگ. آن‌قدر باریک که اگر نور مستقیم رویش نمی‌افتاد، دیده نمی‌شد.
_رضا. این رو می‌بینی؟
رضا خم شد.
_کدوم؟
_اینجا.
_آره... انگار یه درزه.
ماه‌لیلی دستکش پوشیده‌اش را روی سنگ کشید. سطح سنگ سرد بود، اما زیر انگشتش چیزی متفاوت حس کرد؛ نه ترک، نه درز طبیعی. یک شیار کم‌عمق، انگار سال‌ها پیش چیزی روی سنگ کشیده شده باشد.
چراغ را نزدیک‌تر برد. خطوطی بسیار محو روی سنگ دیده می‌شد؛ نه نوشته‌ای واضح، نه علامتی که بتواند تشخیص دهد. فقط دو خط کوتاه که یکدیگر را قطع می‌کردند، مثل یک صلیب کج‌شده که کسی زمانی خواسته بود پاک شود اما هیچ‌وقت کامل پاک نکرده بود.
ماه‌لیلی دستش را عقب کشید. برای یک لحظه، چیزی در ذهنش تکان خورد.
تاریکی. بوی خاک نم‌خورده. صدای نفس‌های بریده‌ی یک بچه. و دستی که انگشت‌های کوچکش را محکم گرفته بود.
ماه‌لیلی ناگهان از جا بلند شد. چراغ از دستش افتاد و روی کف غلتید.
رضا هراسان برگشت.
_چی شد؟
ماه‌لیلی دستش را به دیوار گرفت. نفسش سنگین شده بود.
_هیچی.
_رنگت پریده.
_گفتم هیچی.
چشم‌هایش هنوز روی همان شیار مانده بود، اما حالا دیگر چیزی نمی‌دید؛ فقط یک دیوار قدیمی. همین.
صدای قدم‌های سورنا نزدیک شد.
_مشکلی پیش اومده؟
ماه‌لیلی سریع خودش را جمع کرد.
_نه.
سورنا به چراغ روی زمین نگاه کرد، بعد به صورت او. چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد. سورنا چیزی نگفت؛ خم شد، چراغ را برداشت و به رضا داد. بعد نگاهش را به دیوار برد.
_چی دیدین؟
ماه‌لیلی مکث کرد.
_یه علامت.
سورنا بی‌حرکت ماند.
_چه علامتی؟
ماه‌لیلی به سنگ اشاره کرد.
_نمی‌دونم.
سورنا جلو آمد. نگاهش روی همان نقطه ثابت شد. چهره‌اش تغییر نکرد؛ نه انقباضی، نه رنگ‌پریدگی، هیچ‌چیزی که کسی بتواند رویش انگشت بگذارد. فقط دستش، بی‌آنکه خودش بخواهد، برای یک لحظه مشت شد و دوباره باز شد؛ آن‌قدر سریع که اگر ماه‌لیلی درست همان لحظه نگاهش نمی‌کرد، هرگز نمی‌دید.
اما دید.
_شما می‌دونید این چیه.
سورنا نگاهش را از دیوار گرفت.
_نه.
_پس چرا این‌طوری نگاهش کردید؟
_چون قدیمیه.
ماه‌لیلی پوزخند کوتاهی زد.
_این جواب خوبی نبود.
سورنا آرام گفت:
_جواب دیگه‌ای هم ندارم.
و قبل از اینکه ماه‌لیلی چیزی بگوید، برگشت. اما وقتی چند قدم دور شد، دستش را داخل جیب کت برد. انگشت‌هایش به لبه‌ی پاکت چرمی خورد؛ همان چیزی که سال‌ها نگه داشته بود.
برای اولین بار، ترسید؛ نه از اینکه ماه‌لیلی دیوار را پیدا کرده باشد، از اینکه شاید خودش دیگر نتواند جلوی برگشتن خاطره‌های او را بگیرد.
پشت سرش، ماه‌لیلی هنوز به سنگ خیره بود. نمی‌دانست آن خطوط چه معنایی دارند. فقط یک چیز را می‌دانست: آن حس را قبلاً تجربه کرده بود، در جایی تاریک، خیلی سال پیش. و دستی که آن روز گرفته بود، هنوز جایی در حافظه‌اش مانده بود.
 
آخرین ویرایش:
فصل نهم
چیزی که به یاد نمی‌آمد
آن شب، ماه‌لیلی خوابش نمی‌برد. چراغ اتاق خاموش بود و نور کم‌رنگ حیاط از لای پرده روی دیوار افتاده بود.
چشم‌هایش را بسته بود. اما هر بار که پلک‌هایش روی هم می‌آمدند، همان چند خط محو روی سنگ دوباره جلوی چشمش ظاهر می‌شد؛ نه شکلش را درست به خاطر می‌آورد، نه معنایش را. فقط می‌دانست دیدنش چیزی را درونش تکان داده بود.
دستش را بالا آورد و روی مچ خودش کشید؛ یک حس عجیب، انگار کسی سال‌ها پیش همین‌جا دستش را گرفته بود. محکم. برای اینکه نیفتد.
چشم‌هایش را باز کرد. به سقف خیره شد.
«من اونجا بودم...»
صدایش آن‌قدر آهسته بود که بیشتر شبیه فکر کردن بود. نشست. پتو از روی پاهایش سر خورد.
سعی کرد آن شب را به یاد بیاورد. ده‌سالگی. عمارت. راهرو. بعد... هیچ. فقط تاریکی، و صدایی که نمی‌توانست تشخیص بدهد مرد بود یا زن.
چیزی زیر پلک‌هایش بو داد؛ نه بوی این اتاق، بوی خاک نم‌خورده و دود چوب، همان بویی که سال‌ها بعد هنوز بی‌دلیل به سراغش می‌آمد.
دوباره چشم‌هایش را بست. این بار تصویر کوتاهی آمد؛ یک دست، کوچک، دست خودش، و دستی بزرگ‌تر که دور آن حلقه شده بود. بعد صدای ضربه‌ای. بعد نور. بعد هیچ.
ماه‌لیلی چشم باز کرد و نفسش را حبس کرد. قلبش تند می‌زد؛ نه از ترس، از عصبانیت. از اینکه چیزی در ذهنش بود و خودش به آن دسترسی نداشت.
از تخت پایین آمد. دفترچه‌اش را برداشت. روی صفحه نوشت:سنگ. علامت. دست.
چند ثانیه به سه کلمه نگاه کرد. بعد زیرشان نوشت:چرا یادم نمیاد؟
قلم را روی میز گذاشت. جوابی وجود نداشت.
* * *
همان ساعت، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر، چراغ اتاق کار سورنا هنوز روشن بود. پاکت چرمی روی میز قرار داشت. سورنا روبه‌رویش نشسته بود؛ مدت زیادی بود که بازش نکرده بود. حالا برای اولین بار بعد از سال‌ها، درِ آن را باز کرد.
داخلش چند برگ قدیمی بود، و یک تکه کاغذ کوچک. خطی که روی آن نوشته شده بود، با گذشت سال‌ها هنوز خوانا بود. برش گرداند. پشت آن، فقط یک جمله بود:اگر دختر برگشت، قبل از اینکه چیزی به یادش بیاد، پیداش کن.
سورنا چشم‌هایش را بست. این جمله را سال‌ها پیش خوانده بود؛ اما آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست «برگشتن دختر» یعنی چه. حالا می‌دانست.
ماه‌لیلی برگشته بود. و امروز، برای اولین بار، چیزی را دیده بود که سورنا نمی‌خواست حداقل به این زودی ببیند.
کاغذ را دوباره داخل پاکت گذاشت. گوشی‌اش را برداشت و به کریم زنگ زد.
_بله آقا؟
_فردا هیچ‌کس وارد بخش غربی نمی‌شه.
کریم مکث کرد.
_حتی کارگرها؟
_هیچ‌کس.
_ولی کار مرمت اون قسمت...
_ متوقف می‌شه.
صدای کریم جدی شد.
_اتفاقی افتاده؟
سورنا به پاکت نگاه کرد.
_هنوز نه.
* * *
صبح، ماه‌لیلی زودتر از همیشه به عمارت رسید. رضا هنوز نیامده بود. حیاط خلوت بود، باد سردی از میان درخت‌ها می‌گذشت.
مستقیم به سمت همان بخش رفت. دیشب تصمیم گرفته بود درباره‌ی آن علامت چیزی نگوید؛ نه فعلاً. اول می‌خواست خودش بفهمد چه چیزی دیده.
اما وقتی به راهرو رسید، ایستاد. در بسته بود. قفل تازه‌ای روی آن زده بودند.
صدای سورنا را از پشت سر شنید.
_گفتم این قسمت فعلاً بسته باشه.
برگشت.
_چرا؟
_برای بررسی سازه.
_دیروز که مشکلی نبود.
_امروز هست.
_چه مشکلی؟
_هنوز مشخص نیست.
_پس من هم باید صبر کنم تا شما مشخص کنید؟
_بله.
جوابش آن‌قدر سریع بود که ماه‌لیلی لبخند کوتاهی زد.
_حداقل صادقانه جواب می‌دید.
سورنا چیزی نگفت. ماه‌لیلی از کنارش رد شد. اما قبل از اینکه دور شود، ایستاد.
_آقای مهرآیین.
_بله؟
_اون علامتی که روی دیوار بود...
سورنا نگاهش کرد.
_چی؟
ماه‌لیلی چند ثانیه مکث کرد؛ انگار خودش هم نمی‌دانست چرا جمله را ادامه می‌دهد.
_هیچی.
و راه افتاد.
سورنا همان‌جا ماند. او می‌دانست «هیچی» نیست؛ ماه‌لیلی چیزی را به خاطر آورده بود، شاید هنوز خودش نمی‌دانست چه چیزی. اما حافظه‌ای که پانزده سال خاموش مانده بود، دیگر کاملاً خاموش نبود. و این بار، سورنا مطمئن نبود بتواند قبل از بیدار شدن کاملش، همه‌چیز را سر جای خودش نگه دارد.

فصل دهم
بعد از رفتن
عصر، آفتاب هنوز روی شیب کوه‌ها مانده بود که سورنا از ساختمان بیرون آمد؛ کتش روی دست، تلفن همراهش مدام در جیبش می‌لرزید.
همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌آمد، تماس را جواب داد.
_بله؟ ... نه. تا وقتی خودم نرسیدم، هیچ‌چیز امضا نشه. ... گزارش رو دوباره بفرستید.
کریم کنار حیاط منتظر ماند تا تماس تمام شود.
_مشکل پیش اومده آقا؟
_باید برم شرکت.
_امروز برمی‌گردید؟
سورنا نگاهی به ساعتش انداخت.
_بعید می‌دونم.
نگاهش برای لحظه‌ای به سمت ساختمان برگشت. ماه‌لیلی پشت یکی از پنجره‌های طبقه‌ی بالا ایستاده بود. سورنا او را ندید، یا اگر دید، چیزی نشان نداد.
رو به کریم کرد.
_بخش غربی همچنان بسته بمونه. کسی هم برای کنجکاوی سراغش نره.
کریم لبخند کوتاهی زد.
_به کی می‌گید؟
_به همه.
بعد چشمش به حاج قاسم افتاد که کمی دورتر، کنار ایوان نشسته بود؛ استکان چای میان انگشت‌هایش، نگاهش به حیاط. سورنا چند قدم به طرفش رفت.
_میری شهر؟
_آره.
_پس امشب عمارت می‌افته گردن ما.
سورنا لبخند خیلی کم‌رنگی زد.
_مگه تا حالا نیفتاده؟
حاج قاسم چیزی نگفت فقط لبخندی محو زد .
_حواستون به کارها باشه.
_هست.
سورنا راه افتاد. دو قدم بیشتر نرفته بود که حاج قاسم صدایش زد.
_سورنا.
برگشت.
_چیزی جا نمونده؟
_نه.
_پس برو.
سورنا سوار ماشین شد. موتور روشن شد و چند ثانیه بعد، پشت پیچ ناپدید شد. حاج قاسم استکانش را برداشت، لب نزد، فقط آن را میان انگشت‌هایش چرخاند.
* * *
ماه‌لیلی از پله‌ها پایین رفت. چند نفر از کارگرها ناخودآگاه نگاهشان را به حاج قاسم دوختند؛ او فقط دستش را بلند کرد.
_اون سنگ‌ها نه.
مرد دست نگه داشت.
_چرا حاجی؟
حاج قاسم جلو رفت، یکی از سنگ‌ها را برداشت، برگرداند.
_ترک داره.
_از این طرف معلوم نبود.
_حالا معلوم شد. اون یکی‌ها رو بیارید.
ماه‌لیلی چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود؛ اولین بار بود حاج قاسم را می‌دید. مردی نه‌چندان بلندقد، با موهای سفید و صورتی آفتاب‌خورده. چیز خاصی در ظاهرش نبود؛ اما رفتار دیگران همه‌چیز را عجیب می‌کرد. کسی از او دستور نمی‌خواست، کسی منتظر اجازه گرفتن نبود، با این حال وقتی حرف می‌زد، کار انجام می‌شد.
صدای حاج قاسم پشت سرش آمد.
_دخترجان ؟
برگشت.
_بله؟
_بخش غربی بسته‌ست. امروزهم بسته می‌مونه.
_آقای مهرآیین گفتن؟
_گفتن.
ماه‌لیلی فقط سر تکان داد.
_باشه.
خواست برود. حاج قاسم گفت:
_اگر چیزی لازم داشتی، به کریم بگو.
این بار نگاهش کمی دقیق‌تر بود.
_ممنون.
_خواهش می‌کنم.
ماه‌لیلی رفت. حاج قاسم چند لحظه به رفتنش نگاه کرد، بعد چشمش به دست ماه‌لیلی افتاد؛ همان دستی که هنگام عبور، بی‌اختیار روی نرده کشیده بود. نگاهش چند ثانیه همان‌جا ماند، بعد آرام برگشت.
* * *
نزدیک غروب، ماه‌لیلی برای برداشتن چند نقشه به اتاق کار برگشت. پنجره باز بود، باد پرده را تکان می‌داد. دفترش روی میز باز مانده بود؛ همان سه کلمه روی صفحه: سنگ. علامت. دست.
قلم را برداشت. مدتی به کلمات نگاه کرد، بعد زیرشان نوشت:
_صدا؟
نوک قلم روی کاغذ ماند. چشم‌هایش را بست. چیزی آمد؛ نه تصویر، فقط صدا. یک ضربه، بعد صدای کسی که چیزی می‌گفت، خیلی دور، خیلی محو.
چشم باز کرد. نفسش را آرام بیرون داد.
صدای قدمی از راهرو آمد. دفتر را بست. حاج قاسم از جلوی در رد شد؛ برای یک لحظه چشمش به دفتر افتاد. ایستاد.
^چیزی شده؟
حاج قاسم سرش را تکان داد.
_نه.
و رد شد. اما وقتی چند قدم دور شد، دستش برای لحظه‌ای روی دیوار نشست؛ چشم‌هایش را بست، فقط یک لحظه، بعد راه افتاد.
* * *
غروب کامل نشده بود که صدای مردی از سمت جاده آمد. ماه‌لیلی کنار پنجره ایستاده بود. مردی غریبه از دور دیده می‌شد؛ لباس ساده‌ای داشت، قدم‌هایش آرام بود؛ نه شبیه کسی که راه را گم کرده باشد، نه شبیه کسی که برای اولین بار روستا را می‌بیند.
چهره‌اش برای ماه‌لیلی آشنا نبود. پرده را کنار زد و برگشت سر کارش.
پایین، حاج قاسم در حیاط ایستاده بود؛ غریبه را دیده بود. دستش که روی عصا بود، بی‌حرکت ماند. مرد نزدیک‌تر شد. چشم‌هایشان به هم افتاد. غریبه ایستاد، حاج قاسم تکان نخورد. چند ثانیه، فقط باد میانشان می‌گذشت. مرد سرش را اندکی پایین آورد و از کنار عمارت رد شد.
کریم که نزدیکش ایستاده بود، پرسید:
_می‌شناسینش؟
حاج قاسم جواب نداد، نگاهش هنوز روی کوچه بود.
_حاجی؟
_ اره
فقط همین. به سمت در عمارت رفت، اما دستش روی دستگیره ماند. نگاهش برای لحظه‌ای به طبقه‌ی بالا رفت؛ پنجره‌ی اتاق ماه‌لیلی روشن بود.
دستگیره را رها کرد. چند قدم دور شد، بعد ایستاد، برگشت، به کوچه نگاه کرد. غریبه دیگر دیده نمی‌شد.
حاج قاسم آهسته نفس کشید، و این بار به سمت جاده راه افتاد؛ نه آن‌قدر تند که کسی بفهمد دنبال کسی می‌رود، نه آن‌قدر آرام که به نظر برسد مقصدی ندارد.
چند کوچه پایین‌تر، غریبه پشت دیوار کوتاهی ایستاده بود. مرد سرش را بلند کرد. چشم در چشم شدند. هیچ‌کدام چیزی نگفتند تا غریبه لبخند بسیار کم‌رنگی زد.
حاج قاسم همان‌جا ایستاد، دستش روی عصا محکم شد.
_هنوز هم اینجایی؟
_تو چرا برگشتی؟
لبخند مرد محو شد.
_برای همون چیزی که شما سال‌ها نگهش داشتید.
حاج قاسم نگاه کوتاهی به سمت عمارت انداخت، بعد دوباره به مرد نگاه کرد.
_اینجا چیزی برای تو نیست.
مرد آرام خندید.
_شایدم باشه
سکوت. حاج قاسم یک قدم جلو رفت.
_از روستا برو.
_نمی‌تونم.
_چرا؟
مرد نگاهش را از او گرفت و به سمت عمارت دوخت.
_چون این بار دختر یونس برگشته. اون بچه هم اینجاست. انگار نقشه‌هایی داری، حاجی.
چهره‌ی حاج قاسم برای اولین بار تغییر کرد؛ خیلی کم، اما کافی بود. نگاهش به پنجره‌ی روشن طبقه‌ی بالا رفت و همان‌جا ماند.
همه در سپیددره می‌دانستند ماه‌لیلی صفایی برگشته. اما فقط دو نفر می‌دانستند که همین برگشتن، برای گذشته‌ای که سال‌ها زیر خاک نگه داشته شده بود،شاید خطرناک‌ترین اتفاق ممکن است.

فصل یازدهم
نگهبان دوم
غروب روی سپیددره سنگینی می‌کرد. ماه‌لیلی آخرین خط را روی نقشه کشید، مداد را کنار گذاشت و از پنجره به حیاط نگاه کرد. چند کارگر هنوز مشغول جمع کردن وسایل بودند؛ کریم چیزی به یکی از بناها می‌گفت، و آن‌طرف‌تر، کنار ایوان، حاج قاسم ایستاده بود. همان پیرمردی که از عصر آنجا دیده بودش، بی‌آنکه کسی توضیح دهد چرا.
ماه‌لیلی هنوز نمی‌دانست دقیقاً چه نسبتی با این خانه دارد، اما از رفتار آدم‌ها فهمیده بود حضورش اتفاقی نیست. کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
آراد تنها وارد حیاط شده بود، با همان قدم‌های تند همیشگی‌اش. وقتی چشمش به ماه‌لیلی افتاد، مکث کرد.
«اینجایی.»
«سلام .»
آراد نزدیک شد، نگاهش چند لحظه روی صورت خواهرش ماند.
«بریم؟»
«اومدی دنبالم ؟ الان ؟» ماه‌لیلی ساعتش را نگاه کرد. «چیزی شده؟»
«نه.» جواب کوتاه بود، کوتاه‌تر از آنچه باید. ماه‌لیلی چیزی نپرسید، فقط کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد. «باشه.»
همان لحظه حاج قاسم از کنار ایوان پایین آمد. آراد قدمش را کند کرد. چند ثانیه نگاه پیرمرد روی او ماند، بعد روی ماه‌لیلی.
صفایی هستی؟_
آراد لبخند کوتاهی زد: بله
حاج قاسم چیزی نگفت، فقط کنار رفت تا راه باز شود. وقتی چند قدم دور شدند، ماه‌لیلی آهسته پرسید: می‌شناسیش؟
آراد نگاه کوتاهی به پشت سرش انداخت؛ پیرمرد دوباره کنار ایوان با کریم حرف می‌زد. اسمش حاج قاسمه. از ریش سفیدا روستا.
ماه‌لیلی چیزی نگفت، اما وقتی از در عمارت بیرون رفتند، یک‌بار دیگر برگشت. حاج قاسم همان‌جا بود؛ این‌بار نگاهش نمی‌کرد.
* * *
کوچه خلوت بود. آراد دست‌هایش را در جیب کاپشن فرو برده بود و کنار خواهرش قدم می‌زد.
«چی شد اومدی دنبالم؟ »
«بذار یه کم قدم بزنیم. خواهر‌برادری.»
ماه‌لیلی بازهم چیزی نگفت. آراد قدم‌هایش را کمی تند کرد.
_راستی... اینجا زیاد می‌مونی؟
_معلوم نیست، پروژه که تموم نشده.
_آهان.
چند قدم دیگر در سکوت رفتند. بعد صدای شیهه‌ای آمد. ماه‌لیلی ایستاد و سرش را به سمت پشت عمارت چرخاند؛ اسب سیاهی نزدیک دیوار ایستاده بود، باد یال‌هایش را تکان می‌داد.
_این همون اسب آقای مهرآیینه؟ رعد؟
_آره.
ماه‌لیلی چند قدم جلو رفت. رعد سرش را بالا آورد، گوش‌هایش را تیز کرد و نگاهش را روی آن‌ها ثابت نگه داشت.
_پس چرا اینجاست؟
_صاحبش نیست. آراد کمی مکث کرد:وقتی صاحبش نباشه، همینجوری می‌کنه؛ دور عمارت می‌چرخه.
_یعنی چی؟
_انگار منتظرشه که برگرده.
ماه‌لیلی به رعد نگاه کرد؛ اسب چند قدم راه رفت و دوباره ایستاد.
_عجیبه.
_رعد کلاً عجیبه. چند وقتی سورنا اینجا نبود، همین حالو داشت.
_چند وقت؟
_یه چند سالی. هر وقت می‌اومدم این طرف، می‌دیدمش.
_شاید دلش برای صاحبش تنگ می‌شه.
_شاید
آراد با سر به اسب اشاره کرد:نگهبان دوم این عمارتِ.
_نگهبان دوم؟ پس اولی کیه؟
آراد به عمارت نگاه کرد. _خود سورنا.
_پس رعد جانشینه؟
_انگار
رعد همان لحظه شیهه‌ی کوتاهی کشید. هر دو خندیدند. ماه‌لیلی یک قدم به حصار نزدیک شد اما دستش را جلو نبرد؛ رعد هم نزدیک نشد، فقط چند لحظه نگاهش کرد و دوباره رو به عمارت ایستاد، انگار همان‌جا ایستادن، همان چشم‌به‌راه ماندن، تنها کاری بود که از او برمی‌آمد و کسی نمی‌توانست جایش را بگیرد.
_بریم؟
_بریم.
چند قدم که رفتند، ماه‌لیلی برگشت. رعد هنوز همان‌جا بود. آراد بی‌آنکه برگردد گفت:ولش کن.
_رعد رو؟ مگه کاری باهاش داشتم؟
_نه. فقط گفتم شاید فکر کنه صاحب جدیدی پیدا کرده.
ماه‌لیلی خندید:خیال خام.
اما آراد لبخندش را نگه داشت و قدم‌هایش همچنان کمی تندتر از همیشه بود؛ انگار می‌خواست هرچه زودتر از آن حوالی دور شوند. پشت سرشان رعد آرام در امتداد حصار راه افتاد، و عمارت در نور کم‌رنگ غروب، کم‌کم پشت سرشان محو شد. اما ماه‌لیلی تا مدتی همان تصویر را با خودش برد: خانه‌ای که حتی وقتی صاحبش نبود، یک نگهبان برایش کم نمی‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
فصل دوازدهم
سایه‌ای در شب
شب که روی سپیددره نشست، خانه‌ی صفایی‌ها زودتر از همیشه آرام گرفت. بوی برنج و خورشت هنوز در خانه مانده بود، اما حاج یونس سر سفره نبود. ماه‌لیلی جای خالی پدرش را دید و چیزی نگفت. گل‌اندام ظرفی را کنار گذاشت.
_بابات امشب جلسه داره.
آراد لقمه‌اش را پایین داد:با حاج قاسم. گل‌اندام نگاه کوتاهی به او انداخت. _ و چند نفر دیگه.
_جلسه‌ی چی؟ ماه‌لیلی دستش را دور لیوان آب جمع کرد.
چند لحظه سکوت شد. آراد نگاهش را به بشقابش دوخت. _یه کار روستایی.
همین. ماه‌لیلی سؤال دیگری نپرسید، نه به این خاطر که جواب را باور کرده بود، بلکه چون حس می‌کرد امشب خانه بیش از حد آرام است، و هرکس چیزی می‌داند که قرار نیست سر سفره گفته شود. شام تمام شد. ماه‌لیلی ظرفش را کنار گذاشت و به اتاقش رفت.
* * *
پنجره را باز کرد. هوای خنک شب آرام وارد اتاق شد؛ پرده کمی بالا آمد و دوباره پایین افتاد. چراغ را خاموش کرد. حیاط و کوچه در تاریکی فرو رفته بودند، فقط نور زرد چراغی دورتر تکه‌ای از دیوار عمارت را روشن می‌کرد.
چشمش به حرکت چیزی در پایین افتاد؛ اول فکر کرد سایه‌ی شاخه‌هاست، اما سایه حرکت کرد؛ آرام، کشیده، سیاه‌تر از تاریکی. رعد بود، دور از حصار، کنار دیوار عمارت. نور کم‌رنگ ماه روی یال‌هایش می‌نشست و با هر حرکت باد، سایه‌ی بلندش روی زمین کش می‌آمد. گاهی یک قدم جلو می‌رفت، می‌ایستاد، سرش را بالا می‌آورد و دوباره راه می‌افتاد؛ انگار شب برای او هم جایی برای ماندن نبود.
ماه‌لیلی دفتر طراحی‌اش را برداشت، کنار پنجره نشست و اولین خط را کشید؛ سایه‌ی گردن اسب، یال‌ها، پاها، خط حصار، و پشت همه‌ی آن‌ها عمارت. چیزی به آن اضافه نکرد؛ همین سادگی را دوست داشت. رعد و آن عمارت در تاریکی، دو موجودی که یکی نگهبان بود و دیگری خانه‌ای که خودش هم انگار سال‌ها نگهبانی کشیده بود.
همان لحظه نوری در جاده افتاد. چراغ‌های یک ماشین از پشت پیچ پیدا شد، آرام نزدیک آمد و جلوی عمارت ایستاد. ماه‌لیلی پرده را کمی کنار زد. سورنا پیاده شد؛ هنوز در ماشین را کامل نبسته بود که رعد سرش را بلند کرد و یک لحظه بعد به سمتش دوید. صدای سم‌هایش در سکوت شب پیچید.
سورنا همان‌جا ایستاد. رعد خودش را به او رساند، پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند؛ چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردند. بعد دست سورنا روی گردن اسب نشست، آرام، آشنا، انگار سال‌ها آن دست را می‌شناخت. رعد چشم‌هایش را بست.
ماه‌لیلی پشت پنجره بی‌حرکت مانده بود. چیزی در آن صحنه آرامش عجیبی داشت؛ هیچ حرفی میانشان نبود، نه لازم بود. فقط مردی که تازه برگشته بود و اسبی که انگار تمام آن مدت منتظر همین چند ثانیه مانده بود. ناخودآگاه دستش را روی بازوی خودش گذاشت؛ یاد آن لحظه افتاد، نه تصویر کاملی، فقط یک حس؛ لحظه‌ای در عمارت که تعادلش را از دست داده بود و سورنا بی‌اختیار او را سمت خودش کشیده بود، و عجیب‌تر از همه، آن لحظه نترسیده بود، برعکس، در میان آن همه آشفتگی، آغوشش امن بود.
رعد سرش را روی شانه‌ی سورنا گذاشته بود. ماه‌لیلی لبخند بسیار کم‌رنگی زد؛ شاید امنیت برای هر موجودی یک شکل داشت. برای رعد همین دست بود، همین مرد، همین آغوش بی‌حرف. نگاهش را پایین انداخت، طرح نیمه‌کاره روی میز بود؛ بدون فکر، گوشه‌ی کاغذ دو خط نزدیک به هم کشید و مداد را کنار گذاشت.
* * *
در اتاقی قدیمی در بخش شرقی عمارت، چراغ نفتی روی میز می‌سوخت. پنجره بسته بود و پرده‌های ضخیم شب را پشت خود نگه داشته بودند. حاج یونس روبه‌روی حاج قاسم نشسته بود؛ کریم کمی آن‌طرف‌تر کنار دیوار جا گرفته بود و دو مرد دیگر روبه‌رویشان نشسته بودند. هیچ‌کس چای نمی‌خورد؛ استکان‌ها دست‌نخورده روی میز مانده بودند.
_پس خودش بوده.
مرد کنار دیوار سر تکان داد:خودش.
حاج یونس نگاهش را پایین انداخت. _بعد از این همه سال...
حاج قاسم چیزی نگفت، فقط انگشت شستش را آرام روی لبه‌ی استکان کشید. یکی از مردها آهسته گفت: اصلان‌خان از چیزی می‌ترسه که دیگه وجود نداره.
حاج قاسم برای لحظه‌ای دست نگه داشت. سورنا که تازه وارد اتاق شده بود، هنوز کنار در ایستاده بود؛ نگاه کوتاهی میان او و حاج قاسم رد شد، آن‌قدر کوتاه که هیچ‌کس متوجه نشد.
_اصلان هیچ‌وقت به کسی اعتماد نکرده،
حاج یونس گفت :حتی به آدم‌های خودش. همین شکاکی ممکنه این بار کار دست همه بده.
_ممکنه دست به کاری بزنه که عقلانی نباشه.
_وقتی آدم همه‌چیز رو تهدید ببینه،
حاج یونس ادامه داد :دیگه فرق خطر واقعی و خیالی رو نمی‌فهمه.
سورنا آرام جلو آمد و صندلی خالی را کشید. هنوز ننشسته بود که یکی از مردها گفت: حاج یونس، حضور دخترت هم بی‌تأثیر نیست.
اتاق برای لحظه‌ای ساکت شد. اسم ماه‌لیلی گفته نشد، لازم هم نبود؛ همه می‌دانستند درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنند.
-اصلان هنوز فکر می‌کنه اون دختر چیزی از اون سال‌ها یادشه.
حاج یونس فکش را کمی سفت کرد:ممکنه.
_یا شاید...
مرد کنار دیوار مکث کرد، نگاهش بین صورت‌های جمع چرخید:شاید فکر کنه چیزی باهاش باشه.
این‌بار تغییر کوچکی در صورت حاج قاسم افتاد؛ چشم‌هایش برای لحظه‌ای سخت شد. سورنا هم بی‌اختیار نگاهش را پایین انداخت، فقط یک لحظه؛ بعد هر دو دوباره آرام شدند، و هیچ‌کس متوجه نشد.
_این ماجرا پانزده سال پیش بسته شد، حاج قاسم گفت، صدایش آرام بود. _چیزی برای نگرانی نیست.»
سورنا نشست، دست‌هایش را روی زانو گذاشت. چند ثانیه سکوت کرد.
_ما می‌دونیم.
نگاهش را بالا آورد:اصلان هم باید اینو باور کنه.
اما در نگاهی که برای یک ثانیه میان او و حاج قاسم رد و بدل شد، چیزی بود که با آرامش کلامش جور درنمی‌آمد؛ انگار هر دو می‌دانستند حرفی که همین حالا زده شد، بیشتر یک آرزو بود تا یک اطمینان.

فصل سیزدهم
ترکِ تازه
صبح، سپیددره با صدای چکش‌ها بیدار شد. ماه‌لیلی وقتی از در وارد شد، کارگرها از قبل مشغول بودند. کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و مستقیم به سمت بخش جنوبی رفت؛ کریم کنار دیوار با یکی از بناها بحث می‌کرد.
_این سنگ باید عوض بشه.
_ترک از رو نیست.
_از پشت هم دیده می‌شه.
ماه‌لیلی نزدیک شد و دستش را روی سنگ کشید:رطوبت از پایین بالا اومده.
_همینو می‌گم.
کریم رو به بنا کرد:شنیدی؟
ماه‌لیلی دفترش را باز کرد:این قسمت رو دست نزنید تا نمونه‌برداری کنیم.
همان لحظه صدای قدم‌هایی از سمت ایوان آمد؛ سورنا بود، تلفن همراهش در دست، نگاهش لحظه‌ای روی دیوار ماند و بعد روی ماه‌لیلی.
_اوضاع چطوره؟
_این قسمت باید باز بشه،
ماه‌لیلی به دیوار اشاره کرد:ترک از سطح شروع نشده. احتمالاً از داخل دیواره.
سورنا دستش را روی سنگ گذاشت. _مطمئنین؟
_اگر مطمئن نبودم، نمی‌گفتم بازش کنید.
گوشه‌ی لب سورنا کمی بالا رفت:خوبه.
و کنار رفت.
مشغول نوشتن بود که صدای ضربه‌ای از داخل دیوار آمد؛ تق. کریم هم ایستاد.
_شنیدی؟
یکی از کارگرها گفت شاید سنگ لق شده باشد، اما ماه‌لیلی کف دستش را روی دیوار گذاشت؛ تق، این‌بار واضح‌تر، از پشت دیوار.
_اینجا خالیه.
_مطمئنی؟
_صدای بازتابش فرق داره.
سورنا که چند قدم دورتر بود برگشت، نگاهش مستقیم روی دیوار نشست : عجله نکنید ،اول بررسی کنیم.
_این دقیقاً همون کاریه که داشتم می‌کردم.
_پس ادامه بده.
سورنا نزدیک آمد: ولی بدون تخریب.
ماه‌لیلی دفترش را بست:باشه.
سورنا رفت. کریم زیر لب گفت امروز حوصله ندارد، و ماه‌لیلی چیزی نگفت، اما دوباره به دیوار نگاه کرد؛ صدای تق دیگری نیامد، فقط یک ترک باریک روی سنگ مانده بود که صبح آنجا نبود. دستش را روی آن کشید و چیزی درون دیوار، خیلی آرام، جابه‌جا شد.
* * *
رضا با دو فنجان قهوه و یک پوشه وارد شد.
_خانم مهندس، قهوه‌تون.
_نجاتم دادی.
ماه‌لیلی فنجان را گرفت.
_اینم گزارش‌های دیروزه.
رضا نگاهش را روی دیوار چرخاند:این ترک جدید نیست؟
_از امروز صبح دیده شده.
رضا نزدیک‌تر رفت و دستش را روی سنگ کشید. _اینجا انگار یه مقدار توخالیه.
_منم همین فکر رو می‌کنم.
پوشه را باز کرد. _فعلاً چیزی رو باز نمی‌کنیم. اول نقشه‌های قدیمی این قسمت رو پیدا کنیم. بافت سنگ‌ها رو هم با گزارش قبلی مقایسه کن.
_تا ظهر انجامش می‌دم.
_لازم نیست خودتو بکشی.
_شما که خودتون همیشه از صبح اینجایید.
_من شغلمه.
_منم دستیار شمایم.
ماه‌لیلی خندید:پس هر دو بدبختیم.
رضا هم خندید، بعد نگاهی به ترک انداخت. _برم ابزار بیارم؟
_آره، ولی فعلاً فقط برای بررسی. چیزی رو دست نزن.
چند دقیقه بعد رضا با جعبه‌ی ابزار برگشت، دستکش‌هایش را پوشید و با بند انگشت چند ضربه‌ی آرام به دیوار زد؛ تق، تق. یک بار دیگر، کمی پایین‌تر؛ تق. این‌بار صدای سنگ فرق داشت.
_این قسمت واقعاً خالیه.
_دقیقاً همین نقطه. ماه‌لیلی دفترش را جلو آورد.
_می‌خواید بازش کنیم؟
_نه. از دیوار قدیمی نمی‌شه با حدس و ضربه تصمیم گرفت.
رضا لبخند زد:بالاخره یه نفر پیدا شد که جلوی ما رو بگیره.
ماه‌لیلی خندید:به‌خصوص جلوی تو.
کریم از آن‌طرف حیاط داد زد که دیروز نزدیک بود رضا با :احتیاط
دیوار را خراب کند، و برای چند لحظه فضای حیاط سبک شد. اما نگاه ماه‌لیلی دوباره به ترک برگشت.
_رضا، این قسمت رو علامت بزن. کسی بهش دست نزنه.
رضا جدی شد و علامت کوچکی کنار دیوار گذاشت. ماه‌لیلی چند قدم عقب رفت و از فاصله‌ی بیشتری به دیوار نگاه کرد. چیزی که ترک را عجیب می‌کرد، نه اندازه‌اش بود و نه شکلش، بلکه جهتش بود؛ به‌جای اینکه از پایین به بالا رفته باشد، از نقطه‌ای نزدیک میانه‌ی دیوار به سمت کناره کشیده شده بود، انگار فشار از جایی پشت دیوار آمده باشد.
رضا چند برگ از پوشه بیرون کشید:یه چیزی پیدا کردم؛ نقشه‌ی اولیه‌ی این قسمت.
ماه‌لیلی چشمش روی نقشه ثابت ماند. :توی نقشه‌ی اولیه، ضخامت این دیوار بیشتره.
_یعنی؟
_یعنی چیزی که الان می‌بینیم، با نقشه‌ی اصلی جور درنمیاد.
کریم هم جلو آمد:ممکنه موقع بازسازی قبلی تغییرش داده باشن.
_ممکنه
ماه‌لیلی نگاهش دوباره روی نقشه نشست، _باید سوابق مرمت قبلی رو پیدا کنیم.
_من می‌رم بایگانی رو دوباره می‌گردم.
رضا رفت. ماه‌لیلی روی دفتر شکل تقریبی ترک را کشید و کنار آن نوشت: نیاز به بررسی سوابق مرمت.
برای او فعلاً همین بود؛ یک نقص در سازه، یک تفاوت در نقشه، و کاری که باید درست و حرفه‌ای انجام می‌شد. اما از دور، روی ایوان، سورنا برای چند لحظه نگاهش می‌کرد؛ نه به ترک، به ماه‌لیلی. بعد نگاهش را به دیوار برد. چهره‌اش تغییر نکرد، فقط دستش آرام داخل جیب کت رفت و کلیدی را لمس کرد که از صبح همراهش بود.
* * *
نزدیک ظهر، زنی جوان با کیفی روی دوش وارد حیاط عمارت شد؛ قدم‌هایش شبیه کسی بود که مسیر را از حفظ دارد. کریم از دور سرش را برایش تکان داد، انگار او را می‌شناخت. زن مستقیم به سمت ماه‌لیلی آمد.
_ببخشید، شما ماه لیلی هستی؟
ماه‌لیلی از روی دفترش سر بلند کرد:بله.
زن لبخندی زد؛ لبخندی که چیزی بیشتر از یک آشنایی رسمی در آن بود. _ دختر حاج یونس صفایی؟
ماه‌لیلی سر تکان داد.
_من سحرم. سحر رستمی، معلم مدرسه‌ی روستا. مکث کوتاهی کرد، انگار می‌خواست ببیند اسمش چیزی در ذهن او تکان می‌دهد یا نه:تو بچگی همبازی بودیم؛ قبل از اینکه بری شهر.
ماه‌لیلی چند لحظه به او نگاه کرد؛ نه چهره‌ای در ذهنش شکل گرفت، نه صدایی. _ببخشید... واقعاً یادم نمیاد.
سحر آرام گفت :اشکالی نداره.
انگار همین جواب را از قبل حدس زده بود. _اشکال نداره ،خیلی وقت گذشته ،وقتی شنیدم برگشتی و داری اینجا کار می‌کنی، گفتم بد نیست بیام یه سلامی بکنم.
ماه‌لیلی لبخند زد؛ کمی خجالت در صدایش بود. _ممنون که اومدید. راستش هنوز خیلی چیزا از اون سال‌ها برام گنگه.
_می‌دونم.
لحن سحر این‌بار آرام‌تر شد:همه یه‌جورایی می‌دونن.
جمله‌ای که به‌سرعت گفته شد و رد شد، اما ماه‌لیلی آن را در ذهنش نگه داشت:اگه بخوای، یه روز دیگه بیشتر حرف می‌زنیم. من مدرسه‌م، سرراهه.
_حتماً.
سحر خواست برود، اما یک قدم که برداشت، برگشت. _راستی...
دستش را داخل کیفش برد و دفترچه‌ای کهنه بیرون کشید؛ جلدش نرم و لِه‌شده بود. _این مال توهه. دیشب مادرم داشت انباری رو می‌گشت، این افتاد بیرون. رو جلدش اسم تو نوشته.
ماه‌لیلی دفترچه را گرفت؛ خطی کودکانه و محو، اسم <<ماه‌لیلی» را نشان می‌داد.
_چرا دست شما بود؟
_نمی‌دونم. شاید یه روز جا گذاشتی خونه‌ی ما، شاید مادرم برای یه کاری نگهش داشته. خودت که می‌دونید اون موقع همه‌ی بچه‌های ده تو خونه‌ی همدیگه ول بودن.
لبخند زد:گفتم بهتره خودت داشته باشیدش تا اینکه بمونه زیر یه عالمه خرت‌وپرت.
_ممنون.
_باید برم، بچه‌ها منتظرن.
یک قدم عقب رفت:اگه چیز جالبی توش دیدی، بگی. بعضی وقتا آدم چیزایی که خودش کشیده رو بهتر از خیلی چیزای دیگه یادش میاد.
و پیش از آنکه ماه‌لیلی چیزی بپرسد، از در حیاط بیرون رفت. ماه‌لیلی دفترچه را زیر بغل زد؛ نامی که همین چند لحظه پیش برایش کاملاً غریبه بود -سحر- حالا صاحب یک چهره و یک لبخند شده بود. فعلاً وقت نگاه کردن به دفترچه را نداشت؛ کار نیمه‌تمام روی دیوار منتظرش بود.
* * *
وقت ناهار، حیاط عمارت برای ساعتی آرام‌تر شده بود. ماه‌لیلی روی پله‌های ایوان نشسته بود، دفترچه‌ای را که سحر آورده بود روی زانوهایش باز نگه داشته بود و صفحه‌ها را یکی‌یکی ورق می‌زد؛ بیشترشان نقاشی‌های کودکانه بودند، خانه، درخت، دو دختر که دست هم را گرفته بودند، گربه‌ای با دم اغراق‌شده، چند گلی که بیشتر شبیه ستاره بودند.
ناگهان دستش متوقف شد. این صفحه با بقیه فرق داشت؛ دو آدم کشیده شده بودند. یکی مرد بود، قدبلندتر، با شانه‌هایی پهن و صورتی که کودک نتوانسته بود جزئیاتش را درست بکشد. روبه‌رویش دختربچه‌ای ایستاده بود؛ مرد چیزی را به سمت او گرفته بود. ماه‌لیلی دفتر را نزدیک‌تر آورد. چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرد، دست مرد بود؛ روی بازویش علامتی کشیده شده بود، نشانه‌ای کوچک. انگشتش را روی آن گذاشت؛ حس عجیبی داشت، نه ترس، نه آشنایی کامل، فقط مکثی در ذهن، انگار مغزش می‌خواست چیزی را از پشت یک در بسته بیرون بکشد و نمی‌توانست.
زیر نقاشی چیزی نوشته نشده بود، فقط گوشه‌ی صفحه با خط کودکانه‌ای نوشته بود: «ماه‌لیلی آبنبات‌های شهر را از همه بیشتر دوست داره.»
دفتر را بست. چند ثانیه به روبه‌رو خیره ماند، بعد گوشی را از کیفش بیرون آورد و شماره‌ی نازنین را گرفت.
_سلام خانم مهندس، زنده‌ای؟
_تو کجایی؟
_بیمارستان، شیفتم.
_مزاحم نیستم؟
_اگر بودی جواب نمی‌دادم.
ماه‌لیلی چند لحظه سکوت کرد:یه چیزی پیدا کردم؛ یه دفترچه‌ی قدیمی.
_مال خودته؟
_فکر کنم. یکی از دوستای بچگیم امروز آوردش. یه نقاشی توشه؛ یه مرد و یه دختربچه، و مرد یه چیزی به دختر می‌ده. روی دست مرد یه علامته.
_چه علامتی؟
_نمی‌دونم، دقیق نمی‌تونم بگم.
_پس چرا انقدر ذهنتو درگیر کرده؟
_نمی‌دونم. فقط حس می‌کنم مهمه.
نازنین این‌بار شوخی نکرد:ماه‌لیلی، قرار نیست هر چیزی که توی یه دفتر بچگی پیدا می‌کنی، حتماً یه معنی عجیب داشته باشه.
_می‌دونم. فقط می‌خوام بدونم اون موقع چی توی سرم بوده.
_شاید یه روز یادت بیاد.
_شاید.
صدای کسی از دور نازنین را صدا زد:باید برم. شب زنگ بزن. و ماه‌لیلی... زیادی فکر نکن.
_سعی می‌کنم.
تماس قطع شد. ماه‌لیلی دوباره به نقاشی نگاه کرد؛ این‌بار نه دنبال مرد گشت، نه دنبال دختر، چشمش فقط روی همان علامت کوچک ماند. دفتر را بست و داخل کیفش گذاشت، بلند شد و به سمت محل کار برگشت.
چند متر آن‌طرف‌تر، روی میز کار، نقشه‌ی قدیمی عمارت هنوز باز مانده بود. ماه‌لیلی بی‌آنکه متوجه باشد، وقتی از کنارش رد شد، نگاهش برای لحظه‌ای روی نشانه‌ی کوچکی در گوشه‌ی نقشه ثابت ماند؛ نشانه‌ای که شبیه همان علامت روی دست مردِ نقاشی بود. اما فقط برای یک لحظه؛ و خودش هنوز متوجه نشده بود.

فصل چهاردهم
مردِ روی کاغذ
صبح، ماه‌لیلی تصمیم گرفت کمی دیرتر به عمارت برود. دفترچه از دیشب روی میز کنار تختش مانده بود؛ چند بار بازش کرده بود، هر بار همان نقاشی، همان مرد، همان دختربچه، و آن علامت کوچک روی بازوی مرد. هرچه بیشتر نگاهش می‌کرد، کمتر می‌توانست از فکرش بیرون بیاید. آخر سر دفتر را بست و کنار گذاشت؛ امروز نمی‌خواست از همان اول صبح خودش را میان دیوارها و نقشه‌ها حبس کند.
وقتی از خانه بیرون آمد، نوید دم در بود، کیف مدرسه‌اش یک‌طرف شانه‌اش افتاده و بند کفشش باز. ماه‌لیلی خم شد و بندش را بست.
_چرا نبستیش؟
_عجله داشتم. زنگ اول علوم داریم.
_حالا که قرار نیست فرار کنی.
نوید خندید:تو هم دیر کردی.
_امروز با تو میام.
چهره‌اش روشن شد:واقعا ؟ پس زود بیا.
با هم راه افتادند. سپیددره در آن ساعت از صبح آرام‌آرام از خواب بیرون می‌کشید؛ بوی نان تازه از کوچه‌ی باریکی بیرون می‌زد، دود نازکی از دودکش خانه‌ها بالا می‌رفت، صدای باز شدن کرکره‌ی مغازه‌ها و بع‌بع گوسفندها در هم پیچیده بود. جوی باریکی از کنار خانه‌ها می‌گذشت و آب کم‌عمقش نور صبح را تکه‌تکه می‌کرد.
اما میان این زندگی معمولی، ماه‌لیلی چیز دیگری هم می‌دید؛ نگاه‌ها. زن جوانی جلوی در خانه‌اش وقتی ماه‌لیلی از کنارش گذشت، چند لحظه بیشتر از معمول نگاهش کرد. دو مرد کنار مغازه وسط حرف زدن ساکت شدند. ماه‌لیلی قدم‌هایش را کند نکرد، فقط پرسید: چرا همه امروز این‌جوری نگاه می‌کنن؟
_کی؟
نوید که مشغول لگد زدن به سنگ‌ریزه‌های مسیر بود، نگاهی به اطراف انداخت:شاید چون تو یه دختر شهری هستی.
ماه‌لیلی لبخند زد:دلیل قانع‌کننده‌ایه
و چیز دیگری نگفت.
مدرسه‌ی روستا از پشت دیوار کوتاهش پیدا شد؛ ساختمانی ساده با پنجره‌های آبی و حیاطی که چند درخت توت و گردو دورش سایه انداخته بودند. نوید یک‌باره قدم‌هایش را تند کرد، «من دیرم شد!»، پیش از ورود یک‌بار دیگر برگشت. _بازم میای باهام؟
_اگه کارم اجازه بده.
_یعنی نمیای.
_یعنی میام.
سحر در راهرو ایستاده بود، برگه‌هایی در دست. تا چشمش به ماه‌لیلی افتاد لبخند زد. _بالاخره پیدات شد.
_نوید رو آوردم.
_دیدمش.
سحر برگه‌ها را مرتب کرد:امروز دیرتر میری سر کار؟
_عمداً. می‌خواستم قبل از رفتن به عمارت یه چیزی ازت بپرسم.
سحر نگاهش کرد:درباره‌ی چی؟
ماه‌لیلی دفترچه را بیرون آورد، چند لحظه مکث کرد، بعد صفحه‌ی نقاشی را باز کرد و مقابل سحر گرفت _این مرد کیه؟
سحر فقط یک نگاه به نقاشی انداخت؛ لبخندش محو نشد:جدی می‌پرسی؟ خودت کشیدیش.
_اینو می‌دونم.
سحر آرام خندید:پس باید بدونی کیه.
_نمی‌دونم.
سحر چند لحظه ساکت ماند، بعد خیلی عادی گفت: سورناست.
ماه‌لیلی انگار یک‌باره صدای اطرافش را نشنید؛ لبخند از صورتش محو شد:چی؟
سحر متوجه تغییر چهره‌اش شد :سورنا.
ماه‌لیلی بی‌اختیار صاف ایستاد. اسم در ذهنش تکرار شد؛ سورنا، مردی که در عمارت می‌دیدش، مردی که صاحب آن خانه بود، مردی که تا همین چند روز پیش برایش فقط یک آدم غریبه در زندگی تازه‌اش بود.
_سورنا مهرآیین؟
_آره.
ماه‌لیلی به نقاشی برگشت، برای چند ثانیه فقط به صورت کودکانه‌ی مرد روی کاغذ نگاه کرد.
_از کجا مطمئنی؟
_چون تو بچگی یک روز در میون اسمشو می‌آوردی.
سحر خندید:خیلی ازش حرف می‌زدی.
_ولی چرا باید اون رو بکشم؟
_چون اون موقع خیلی برات مهم بود.
_مهم؟
_خیلی.
ماه‌لیلی دوباره به نقاشی نگاه کرد، انگشتش را روی تصویر مرد گذاشت:این چیه که بهش می‌ده؟
_آبنبات.
سحر کمی خم شد:هر بار که از شهر برمی‌گشت، برات می‌آورد. تو هم خیلی دوستشون داشتی.
_یعنی سورنا مهرآیین برای من آبنبات می‌آورده؟
_هر بار که می‌اومد. تو هم هر بار منتظرش می‌موندی.
سحر لبخند کوچکی زد:البته بیشتر برای آبنبات‌ها.
ماه‌لیلی لبخند نزد. هنوز ذهنش درگیر همان یک اسم بود؛ سورنا مهرآیین. چطور ممکن بود کسی که اکنون هر روز روبه‌رویش می‌ایستاد، زمانی آن‌قدر برایش آشنا بوده باشد که حتی او را نقاشی کند؟
_سحر... تو از اون سال‌ها چیزی یادت مونده؟
سحر چند لحظه نگاهش کرد، این‌بار لبخند نزد. _بعضی چیزها.
_مثلاً؟
_بعضی آدم‌ها رو. بعضی صداها رو.
مکث کرد:بعضی چیزهایی که فکر می‌کردم هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
ماه‌لیلی منتظر ماند، اما سحر ادامه نداد. زنگ مدرسه به صدا درآمد. سحر از جا بلند شد. «باید برم کلاس.
ماه‌لیلی دفترچه را بست، اما پیش از اینکه آن را داخل کیف بگذارد پرسید: اون موقع... من و آقای مهرآیین چقدر همدیگه رو می‌شناختیم؟
سحر چند ثانیه نگاهش کرد، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست:بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.
و قبل از اینکه ماه‌لیلی بتواند سؤال دیگری بپرسد، وارد کلاس شد. ماه‌لیلی همان‌جا ماند، دفترچه هنوز در دستش بود. به جلد آن نگاه کرد، بعد آرام آن را بست. این‌بار مرد روی کاغذ دیگر یک غریبه نبود؛ نام داشت. سورنا مهرآیین. و عجیب‌تر از همه این بود که دخترکی که خودش بود، زمانی او را می‌شناخت؛ خیلی بیشتر از چیزی که ماه‌لیلی امروز به یاد می‌آورد.
 
آخرین ویرایش:
فصل پانزدهم
نشانه‌ای که دیده نمی‌شد
ماه‌لیلی وقتی از مدرسه بیرون آمد، ذهنش حتی از صبح هم بیشتر درگیر شده بود؛ به جواب رسیده بود، جوابی که خودش جای سؤال‌های زیادی داشت. دفترچه را داخل کیف گذاشته بود، اما انگار هنوز همان صفحه باز مانده بود؛ مردی که چیزی به دست دختربچه می‌داد، و سحر که با اطمینان گفته بود: سورناست.
در راه عمارت چند بار ناخودآگاه قدم‌هایش کند شد. اگر آن مرد واقعاً سورنا بود، پس چرا خودش هیچ چیز به یاد نمی‌آورد؟ و مهم‌تر از آن، سورنا چرا هیچ‌وقت طوری رفتار نکرده بود که انگار او را از قبل می‌شناسد؟ در نقاشی مرد کاملاً بزرگ‌تر از دخترک بود؛ سحر هم گفته بود سورنا برایش آبنبات می‌آورده، پس باید آن زمان چند سالی از او بزرگ‌تر بوده باشد. یعنی اگر کسی قرار بود آن روزها را به یاد بیاورد، او بود، نه یک دختر ده‌ساله که خاطراتش تکه‌تکه شده بود.
-پس چرا؟
زیر لب گفت. جوابی نداشت.
وقتی به عمارت رسید، مستقیم سراغ کار رفت. سورنا در حیاط بود، کنار چند کارگر ایستاده بود و درباره‌ی جابه‌جایی چند قطعه سنگ صحبت می‌کرد. ماه‌لیلی از دور دیدش؛ قدم‌هایش آهسته‌تر شد، نگاهش ناخودآگاه روی دست‌های سورنا نشست. اما هوا سرد بود؛ سورنا یک پالتوی تیره و گرم پوشیده بود و آستین‌هایش تا مچ دست پایین آمده بودند. هیچ چیزی دیده نمی‌شد.
همان لحظه سورنا سر بلند کرد، نگاهش مستقیم روی او افتاد. ماه‌لیلی سریع نگاهش را پایین برد.
_سلام.
_سلام.
صدایش مثل همیشه آرام بود.
رضا از آن‌طرف حیاط صدا زد: خانم مهندس، نقشه‌ها آماده‌ست.
_الان میام.
اما وقتی پشت میز نشست، متوجه شد ذهنش اصلاً با نقشه‌ها نیست؛ خطوط روی کاغذ را می‌دید اما نمی‌خواند. یک اندازه را دوباره اندازه گرفت، عدد را نوشت، چند ثانیه بعد پاکش کرد.
_این عدد رو چرا پاک کردید؟
رضا پرسید.
_همونی نیست که سه دقیقه پیش گفتید؟
_چرا.
_پس درست بوده.
_امروز حواسم جمع نیست.
_متوجه شدم. از وقتی اومدید سه بار متر رو برعکس گرفتید.
ماه‌لیلی خندید:واقعاً؟
_واقعاً.
_پس بهتره امروز کمتر کار کنم.
_یا بیشتر قهوه بخورید.
رضا لبخند زد و رفت تا نقشه‌ی غربی را بیاورد.
ماه‌لیلی دوباره نگاهش به سورنا افتاد؛ این‌بار مشغول صحبت با کریم بود، آستین پالتویش هنوز دستش را پوشانده بود. ماه‌لیلی نمی‌توانست علامت را ببیند، اما نگاهش چند ثانیه بیشتر از حد معمول آنجا ماند. سورنا وسط حرفش مکث کرد، سرش را برگرداند، نگاهشان به هم افتاد. این‌بار ماه‌لیلی نگاهش را ندزدید. سورنا هم چیزی نگفت، فقط چند لحظه نگاهش کرد، بعد دوباره رو به کریم برگشت؛ اما انگار متوجه شده بود.
ماه‌لیلی با خودش فکر کرد: اگر او چیزی را پنهان نمی‌کند، چرا من دارم دنبال علامت روی دستش می‌گردم؟ و اگر پنهان می‌کند... چرا؟
* * *
نزدیک ظهر، وقتی رضا برای آوردن ابزار رفته بود، ماه‌لیلی دوباره سراغ بخش غربی رفت. قفل هنوز روی در بود، همان قفل تازه. دستش را روی چوب در گذاشت، نگاهش روی ترک دیوار افتاد؛ باریک‌تر از آن بود که در نگاه اول به چشم بیاید، اما حالا دیگر می‌دانست پشت آن بخش از دیوار چیزی با نقشه‌ی اصلی جور درنمی‌آید. دفترچه‌ی نقشه‌ها را باز کرد، ضخامت دیوار را دوباره بررسی کرد، عددها را کنار هم گذاشت.
_اینجا باید فضای بیشتری باشه،
زیر لب گفت.
صدای قدمی از پشت سرش آمد؛ سورنا بود.
_هنوز اینجایین؟
_بله.
نگاهش به در بسته افتاد:چرا این قسمت هنوز بسته‌ست؟
_چون هنوز بررسیش نکردیم.
_ولی دیروز گفتید برای بررسی سازه بسته شده.
_درست گفتم.
_چیزی پشت این دیواره؟
سورنا مکث کوتاهی کرد:احتمالاً یک بخش قدیمی از بناست.
_احتمالاً؟
_هنوز چیزی قطعی نیست.
_نقشه‌ی اولیه با این قسمت جور نیست.
سورنا جلو آمد، نقشه را از دستش نگرفت، فقط کنارش ایستاد:بعضی قسمت‌های عمارت در مرمت‌های قبلی تغییر کرده.
_این تغییر خیلی زیاده.
_شاید.
_شما می‌دونید اینجا چی بوده؟
سورنا چند لحظه سکوت کرد:چرا این سؤال رو می‌پرسی؟
_چون هر بار درباره‌ی این قسمت سؤال می‌کنم، جواب کاملی نمی‌گیرم.
_چون جواب کاملی ندارم.
ماه‌لیلی می‌خواست چیزی بگوید که چشمش به دست سورنا افتاد. او همان موقع متوجه نگاهش شد؛ نگاهش از دست خودش به چشم‌های ماه‌لیلی برگشت.
_چیزی شده؟
_نه.
_مطمئنین؟
_بله.
چند ثانیه سکوت میانشان ماند. بعد سورنا دستش را دوباره داخل جیب پالتو برد. ماه‌لیلی نگاهش را دزدید، اما ذهنش آرام نمی‌شد؛ او فقط می‌خواست یک علامت ببیند، همین، یک نشانه‌ی کوچک که ثابت کند مردی که در نقاشی بود همین مرد روبه‌رویش است. اما هر بار که نزدیک می‌شد، چیزی مانعش می‌شد.
سورنا نگاه کوتاهی به در بسته انداخت:امروز دیگه اینجا نیا.
_چرا؟
_تا وقتی بررسی کامل نشده.
_این دستور کاریه؟
_بله.
_یا ترجیح شخصی شما؟
_هر دو.
ماه‌لیلی لبخند بسیار کوتاهی زد:حداقل بازم این یکی رو صادقانه گفتید.از کنارش گذشت، اما چند قدم بعد ناخودآگاه برگشت. سورنا هنوز کنار در ایستاده بود، و این‌بار نگاهش روی او نبود؛ روی دیوار بود.
ماه‌لیلی رفت. سورنا دستش را داخل جیب پالتو برد، انگشت‌هایش دور کلید بسته شد؛ کلیدی که سال‌ها بود کسی جز او از وجودش خبر نداشت. پشت آن دیوار اتاقی بود که قرار نبود دوباره باز شود، اتاقی که خودش هم ترجیح می‌داد فراموش شده بماند. اما ترک روی دیوار دیگر اجازه نمی‌داد. و بدتر از آن، ماه‌لیلی داشت به همان سمتی می‌رفت که پانزده سال پیش یک‌بار رفته بود؛ فقط این‌بار دیگر یک کودک ده‌ساله نبود.

فصل شانزدهم
چهره‌ای که یادش نمی‌رفت
ماه‌لیلی چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای برخورد آب با سنگ‌ها از سمت حیاط اسب‌ها آمد. بی‌اختیار ایستاد. سورنا دیگر کنار دیوار نبود؛ کمی آن‌طرف‌تر، رعد را دید، کنار آبشخور، سرش پایین. نمی‌دانست چرا برگشت؛ شاید چیزی در ذهنش هنوز نیمه‌تمام مانده بود، شاید هم فقط از صبح بیش از حد به یک نقاشی قدیمی فکر کرده بود. کیفش را روی میز گذاشت و به سمت حیاط اسب‌ها رفت.
سورنا آستین پالتویش را بالا زده بود و مشغول شستن رعد بود؛ آب از روی گردن اسب پایین می‌آمد و روی سنگ‌های حیاط می‌ریخت. رعد بی‌حوصله سرش را تکان داد.
-آروم باش.
سورنا دستش را با آرامش روی گردن او کشید. _خودت خواستی گل‌بازی کنی.
ماه‌لیلی چند قدم دورتر ایستاد. این اولین بار بود که سورنا را این‌طور می‌دید؛ نه کنار کارگرها، نه پشت میز، نه در قامت مردی که همه برای تصمیم‌هایشان منتظرش بودند. فقط یک مرد کنار اسبش. نگاهش دوباره روی بازوی او نشست؛ آستین بالا رفته بود. ناخودآگاه یک قدم جلو رفت. روی بازوی سورنا، کمی پایین‌تر از آرنج، نشانه‌ای دیده می‌شد؛ همان شکل، تقریباً همان چیزی که روی نقاشی کشیده شده بود. نفسش برای لحظه‌ای بند آمد؛ پس خودش بود، مرد روی کاغذ، سورنا بود.
یک قدم دیگر جلو رفت. رعد سرش را چرخاند. سورنا هم متوجه حضورش شد اما چیزی نگفت. ماه‌لیلی می‌خواست علامت را بهتر ببیند، فقط یک نگاه دیگر، فقط برای اینکه مطمئن شود. اما پیش از آنکه جلوتر برود، صدایی از پشت سرش آمد.
_بالاخره برگشتی، دختر یونس.
ماه‌لیلی خشک شد. صدای مرد غریبه نبود؛ صدایی بود که انگار از جایی بسیار دور، از میان تاریکیِ سال‌هایی که هیچ تصویری از آن‌ها نداشت، به گوشش رسیده باشد. بدنش او را شناخت پیش از آنکه ذهنش بشناسد؛ موی بازوهایش سیخ شد، دست‌هایش سرد شدند، و چیزی در قفسه‌ی سینه‌اش تنگ شد، بی‌آنکه هنوز بداند برای چه.
آرام برگشت. مرد چند قدم دورتر ایستاده بود، بی‌حرکت، آرام‌تر از هر آدم عادی؛ همان آرامشی که به‌جای اطمینان، هشدار می‌داد. موهایش در شقیقه‌ها کمی سفید شده بود. اما صورتش... ماه‌لیلی اول چشم‌هایش را دید، سرد و بی‌قرار در آنِ واحد؛ بعد خط فک، بعد زخم کشیده‌ای که از روی گونه‌اش پایین آمده بود. همان زخم.
چیزی در ذهنش شکست. یک تصویر، کوتاه، بریده؛ اتاقی تاریک، نور لرزان آتش، چند مرد، صدای نفس‌های بریده، و همان صورت. اصلان. دست مردی را گرفته بود؛ بعد فریادی، برقی از فلز، و دهانی که باز مانده بود. ماه‌لیلی نفسش را حبس کرد. تصویر ناپدید شد، اما بدنش هنوز در همان اتاق مانده بود؛ دستش شل شد و صدای افتادن چیزی روی سنگ، سکوت حیاط را برید. حتی نفهمید چه چیزی از دستش رها شده؛ چشم‌هایش هنوز روی مرد روبه‌رو مانده بود، روی زخم، روی آن نگاه سرد.
یک قدم عقب رفت. نفسش برید.
_نه...
صدایش به‌زحمت بیرون آمد. رعد بی‌قرار سمش را روی زمین کوبید. سورنا همان لحظه برگشت؛ نگاهش اول به ماه‌لیلی افتاد، بعد به مرد، و برای کسری از ثانیه چهره‌اش تغییر کرد. اصلان اما آرام ایستاده بود، انگار نه اتفاقی افتاده و نه چیزی دیده است. سورنا جلو آمد.
_لیلی.
جواب نیامد. خودش را به او رساند:به من نگاه کن.
ماه‌لیلی نگاهش کرد؛ رنگ از صورتش پریده بود.
_حالت خوبه؟
لب‌هایش تکان خورد:اون...
اما جمله کامل نشد. نگاهش دوباره به اصلان افتاد. اصلان این‌بار لبخند بسیار کم‌رنگی زد؛ لبخندی که هیچ گرمایی نداشت.
_بزرگ شدی.
ماه‌لیلی خشکش زد. سورنا نگاه تندی به او انداخت :صلان.
:چی؟
اصلان شانه‌ای بالا انداخت.
_الان وقتش نیست.
اصلان چند لحظه به سورنا نگاه کرد، بعد نگاهش را به ماه‌لیلی برگرداند. :حق با توئه. مکثی کرد. :بعضی دیدارها باید وقتی آدم آمادگی‌ش رو داره اتفاق بیفته.
ماه‌لیلی به‌زحمت پرسید: شما... کی هستین؟
اصلان جواب نداد، فقط نگاهش کرد؛ آن نگاه عجیب بود، نه مثل نگاه آدمی که برای اولین بار کسی را می‌بیند، نه مثل نگاه کسی که سال‌هاست او را ندیده؛ بیشتر شبیه نگاه کسی بود که منتظر بوده ببیند چیزی را به خاطر می‌آورد یا نه.
سورنا یک قدم جلوتر آمد.:برو داخل.
_ولی...
_الان برو. این‌بار لحنش محکم‌تر بود. ماه‌لیلی خواست چیزی بگوید، اما چشمش دوباره روی دست سورنا افتاد؛ آستینش هنوز بالا بود، علامت، همان علامت، درست همان‌جا. قلبش دوباره تند زد. سورنا متوجه نگاهش شد و آستینش را پایین کشید؛ حرکتش آن‌قدر سریع بود که ماه‌لیلی مطمئن شد اتفاقی نبوده. اصلان هم آن حرکت را دید؛ نگاه کوتاهی بین او و سورنا رد شد، کوتاه، بی‌صدا. اما ماه‌لیلی آن را دید.
_من می‌رم.صدایش آرام بود.
سورنا سر تکان داد. _برو.
ماه‌لیلی خم شد، وسیله‌ای را که روی زمین افتاده بود برداشت؛ دستش هنوز کمی می‌لرزید. از کنار اصلان که رد شد، صدای او را شنید.
_دختر یونس.
ایستاد. اصلان ادامه نداد، فقط همان دو کلمه را گفته بود. آرام برگشت؛ اصلان دیگر به او نگاه نمی‌کرد، انگار اسمش را صدا نزده بود، انگار فقط مطمئن شده بود چیزی را که می‌خواسته، دیده است. ماه‌لیلی راه افتاد، این‌بار سریع‌تر.
سورنا چند لحظه رفتنش را نگاه کرد، بعد رو به اصلان برگشت :چرا اومدی؟
_برای دیدن خونه. اصلان دست‌هایش را در جیب پالتو فرو برد.
سورنا پوزخند بسیار کم‌رنگی زد:تو هیچ‌وقت برای دیدن خونه نمیای.
_درست می‌گی. چند لحظه سکوت کردند. بعد اصلان گفت: حالا مطمئن شدم.
سورنا اخم کر:از چی؟
اصلان نگاهش را به مسیری برد که ماه‌لیلی از آن رفته بود:اینکه هنوز چیزی یادش نیومده. سورنا چیزی نگفت. اصلان برگشت و به او نگاه کرد. :فعلاً. و از کنارش گذشت.
سورنا ایستاد؛ چشم‌هایش برای چند لحظه بسته شد، بعد دستش را روی گردن رعد گذاشت. اسب آرام گرفت، اما نگاه سورنا هنوز روی راهی بود که ماه‌لیلی رفته بود.
آن‌طرف‌تر، ماه‌لیلی قدم‌هایش را تند کرده بود، اما تصویر آن زخم از ذهنش بیرون نمی‌رفت، و بدتر از آن، صدای اصلان: بزرگ شدی. او را می‌شناخت، شکی در آن نبود. اما چرا؟ و چرا وقتی سورنا آن علامت را دید، آستینش را پایین کشید؟ برای اولین بار احساس کرد شاید نقاشی فقط یک خاطره‌ی قدیمی نباشد؛ شاید چیزی را نشان می‌داد که بعضی آدم‌ها هنوز نمی‌خواستند او ببیند.

فصل هفدهم
راهی که کوتاه نبود
ماه‌لیلی از حیاط عمارت بیرون آمد. هوای شب سردتر شده بود و باد آرامی از میان درخت‌های سپیددره می‌گذشت؛ صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر قدم‌هایش با صدای دور سگ‌های روستا درهم می‌آمیخت.
آراد کنار دیوار منتظرش بود:بریم؟
_آره.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که صدای سورنا از پشت سرشان آمد:آراد. هر دو برگشتند؛ سورنا از کنار رعد جدا شده بود و به سمتشان می‌آمد.
_بله؟
سورنا نگاه کوتاهی به ماه‌لیلی انداخت:اگه اشکالی نداره، خودم می‌رسونمش.
آراد کمی مکث کرد، نگاهش رفت سمت خواهرش:اتفاقی افتاده؟
_نه.
جواب سورنا کوتاه بود.
ماه لیلی خودش گفت :چیزی نیست آراد. تو برو.
آراد هنوز مردد بود، اما بعد سری تکان داد. _باشه.
پیش از رفتن نگاه کوتاهی به سورنا انداخت:پس من می‌رم.
سورنا سر تکان داد. آراد از آن‌ها فاصله گرفت. ماه‌لیلی چند لحظه همان‌جا ماند، بعد به سورنا نگاه کرد:برای چی می‌خواید منو برسونید؟
_می‌خوام یه چیزی بگم.
منتظر ماند. سورنا راه افتاد؛ او هم کنارش قدم برداشت.
* * *
سپیددره شب‌ها شکل دیگری داشت. در روشنایی روز، کوچه‌های باریک و دیوارهای کاهگلی ساده و آشنا به نظر می‌رسیدند؛ اما شب، نور کم چراغ خانه‌ها روی دیوارها می‌افتاد و سایه‌ی درخت‌ها تا وسط کوچه کشیده می‌شد. هوا بوی خاک و هیزم می‌داد. از دور صدای خنده‌ی چند بچه می‌آمد که هنوز به خانه برنگشته بودند.
ماه‌لیلی به آسمان نگاه کرد؛ ستاره‌ها میان سیاهی آسمان پراکنده بودند. مدتی هیچ‌کدام حرف نزدند. سورنا دست‌هایش را در جیب پالتویش فرو کرده بود.
بالاخره گفت:اون مرد...
سورنا نگاهش نکرد.
_می‌شناسیدش؟
_آره.
_ اینجا زندگی میکنه؟
_قبلا اره الان نه.
_پس چرا امروز اومد؟
سورنا چند قدم دیگر رفت: امروزو مطمئن نیستم .
ماه‌لیلی به نیم‌رخش نگاه کرد: واقعاً؟
_ اره
دوباره سکوت. ماه‌لیلی چیزی نگفت، اما سؤال اصلی هنوز همان بود. چند دقیقه بعد پرسید: شما منو از قبل می‌شناختید؟
سورنا این‌بار نگاهش کرد:آره.
منتظر ماند، اما ادامه‌ای نیامد:از بچگی؟
_بله.
ماه‌لیلی به روبه‌رو خیره شد:سحر گفت من اون موقع زیاد درباره‌تون حرف می‌زدم.
سورنا لبخند بسیار کم‌رنگی زد.
_شاید
ماه‌لیلی هم لبخند کوتاهی زد:حتی درباره‌ی آبنبات‌ها؟
_مخصوصاً آبنبات‌ها.
چند قدم دیگر رفتند. بعد لبخند از صورت ماه‌لیلی محو شد:پس چرا وقتی برگشتم، طوری رفتار کردید که انگار اولین‌باره منو می‌بینید؟
قدم‌های سورنا کمی کند شد؛ سکوت کرد. ماه‌لیلی منتظر ماند. باد سردی از میان درخت‌ها گذشت. سورنا بالاخره گفت: چون یک‌بار شناختن من، برای تو خوب تموم نشد.
ماه‌لیلی ایستاد. سورنا هم ایستاد:یعنی چی؟
چند ثانیه نگاهش کرد؛ در چهره‌اش چیزی بود که بیشتر از حرف‌هایش جواب می‌داد. _نمی‌خواستم دوباره چیزی از طرف من بهت آسیب بزنه.
_چطور؟
سورنا جواب نداد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای از نگاه او دور شد؛ نه توضیحی داد، نه خواست بیشتر از این بگوید. ماه‌لیلی فهمید؛ اگر بیشتر سؤال کند، سورنا دیگر جواب نمی‌دهد. دوباره راه افتادند. صدای قدم‌هایشان روی خاک کوچه می‌پیچید.
چند لحظه بعد پرسید: اون علامت روی بازوتون...
سورنا نگاه کوتاهی به او انداخت:یه خالکوبی خانوادگیه.
ماه‌لیلی نفس عمیقی کشید؛ حالا دیگر مطمئن بود، مردی که چیزی را به دخترک می‌داد، سورنا بود. صدای سورنا او را از فکر بیرون آورد.
_درباره‌ی اون قسمت از عمارت عجله نکن.
_چرا؟
_چون هنوز همه‌شو نمی‌دونی.
_و شما می‌دونید؟
چند ثانیه سکوت کرد:یه چیزهایی.
همین پاسخ کوتاه، بیشتر از یک اعتراف طولانی ذهنش را درگیر کرد. ماه‌لیلی دیگر سؤال نکرد؛ به خانه‌های اطراف نگاه کرد. چراغ یکی از خانه‌ها خاموش شد. صدای بسته شدن دری چوبی در کوچه پیچید. کمی جلوتر، خانه‌ی صفایی‌ها پیدا شد. سورنا همان‌جا ایستاد، ماه‌لیلی هم ایستاد.
_دیگه رسیدم.
_شب بخیر.
چند قدم رفت، اما قبل از اینکه وارد حیاط شود، برگشت. سورنا هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش کرد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند؛ فقط برای لحظه‌ای به مردی نگاه کرد که حالا می‌دانست بخشی از کودکی‌اش را می‌شناخته، و سورنا هم فقط برگشت و در تاریکی کوچه‌های سپیددره دور شد. همین سکوت، بیشتر از هر جمله‌ای بین آن دو حرف زد.
ماه‌لیلی وارد خانه شد، اما آن شب برای اولین بار چیزی در ذهنش روشن شده بود: سورنا غریبه‌ای نبود که تازه وارد زندگی‌اش شده باشد؛ او کسی بود که یک‌بار در کودکی شناخته بودش. و ظاهراً همان شناختن، بهایی برای هر دویشان داشته بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
9
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 1, کاربران: 0, مهمان‌ها: 1)

عقب
بالا