اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان برگ برنده قلبم|فتانه کاربر انجمن رمانیک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Fati_00
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: برگ برنده قلبم
نویسنده: فتانه
ژانر: عاشقانه
ناظر: @...rose
مقدمه:
اگر قرار بود عسل تنها یک نفر را از کل کهکشان راه شیری حذف کند، بی‌شک آن یک نفر ساواش جاوید خواهد بود.
دائم در حال‌وهوای اوج گرفتن، پرواز، خنده‌هایی که گاهی تا ناکجااباد می‌رسید و روحیه‌ای که هیچ طوفانی حریفش نبود؛ این تمام آن چیزی بود که عسل را تعریف می‌کرد.
درمقابل، ساواش جاوید، دیواری از منطق، جدیت و اخم‌های درهم بود.
هرکدام قطبی کاملاً مخالف دیگری.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با صدام نگاهش رو بهم داد و گیج لب زد.
- ها؟!
ابرویی بالا انداختم و با شیطنت گفتم:
- به چی فکر می‌کنی؟ می‌ترسی داداشم نیاد بگیرتت روی دست مامانت بترشی؟!
با اخم گفت:
- مسخره‌بازی درنیار، حرفت رو بزن!
حق به جانب گفتم:
- میای مهمونی یا نه؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفتم:
- حوصله ندارم؛ اما اگر تو تنهایی باهات میام.
لبخندی زدم و گفتم:
- چرا حوصله نداری گاوِ قشنگم؟!
تره‌ای از موهاش رو که توی صورتش ریخته بود کنار زد و گفت:
- این چند روز مامانم خیلی رو اعصابم می‌ره، حوصله هیچی رو ندارم.
متعجب خواستم دلیلش رو بپرسم که ماشین سام جلوی پامون ترمز زد. در جلو رو باز کردم و نشستم، بیتا بعد از کمی مکث، معذب در عقب رو باز کرد و نشست. لبخند محو سام رو روی لب‌هاش دیدم!«سلام» آرومی داد، سام درحالی که حرکت می‌کرد از توی آینه نیم‌نگاهی بهش انداخت و گفت:
- خوبی بیتا خانم؟
اوها،«خانم»!
- ممنون آقا سام، شما خوبید؟
سام سری تکون داد و خداروشکری زمزمه کرد. سمت سام برگشتم و با ذوق گفتم:
- داداشی امشب تولد دوستمه، می‌ذاری برم؟
اخمی کرد و گفت:
- مختلطه؟!
با این که می‌دونستم صددرصد مختلطه؛ اما گفتم:
- نمی‌دونم؛ فکر نکنم مختلط باشه!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آبجی گوش‌هام بلنده؟
لبم رو گاز گرفتم که نخندم. صدای بیتا از پشت شنیده شد.
- آقا سام، لطفاً اجازه بده بیاد، من هم می‌خوام برم، اگر عسل نباشه تنهام.
سام نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اوکی، عسل هم می‌تونه بیاد.
با ذوق سمت بیتا برگشتم که با لبخند چشمکی واسه‌ام زد و در جوابش بوسی واسش فرستادم. بچه‌ام اون‌قدر مهربونه که حتی حوصله‌ هم نداشته باشه، به‌خاطر من میاد! بعد از نیم ساعتی بیتا رو خونه‌شون رسوندیم و به سمت خونه خودمون حرکت کردیم. نگاهم رو دادم به سام که سرگرم رانندگی بود.
- داداش نمی‌خوای اعتراف کنی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و با ابروهای بالا رفته گفت:
- چی رو اعتراف کنم بچه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
- این‌که به بیتا علاقه داری.
با این حرفم چشم‌هاش گِرد شد و با تعجب گفت:
- کی همچین چیزی رو گفته؟!
با شیطنت گفتم:
- چشم‌ها همه‌چی رو می‌گن داداش؛ وقتی به بیتا نگاه می‌کنی، غرق می‌شی!
ابرویی بالا انداخت، درحالی که فرمون رو می‌پیچید و وارد خیابون می‌شد، گفت:
- از کِی تاحالا تو این‌قدر بزرگ شدی که آدم‌ها رو از چشم‌هاشون بخونی؟!
شونه‌‌ای بالا انداختم و گفتم:
- داداش نپیچون دیگه، می‌دونم دوستش داری، ضایعه‌اس!
لبخند ریزی روی لبش نشست و چیزی نگفت!
- بهش بگو؛ شاید ازدواج کنه، اون‌وقت پشیمون می‌شی!
نیم‌نگاهی بهم انداخت و گفت:
- از این‌که غرورم خرد بشه، متنفرم؛ می‌ترسم بهش بگم و دست رد به سینه‌ام بزنه.
نگاهی به خیابون انداختم و بعد از کمی مکث، گفتم:
- اگر من بگم نمی‌زنه باور می‌کنی؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- منظورت چیه؟!
- سوألِ اضافه نپرس؛ فقط همین رو می‌دونم که نترس و بهش بگو، اون دست رد به سینه‌ی تو نمی‌زنه، من دوست خودم رو خوب می‌شناسم.
دَم خونه‌مون ترمز زد و گفت:
- تو برو پایین، من شرکت کار دارم.
«باشه‌»ای گفتم. پیاده شدم که حرکت کرد و رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
27
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
48
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
69
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
46

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا