اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان برگ برنده قلبم|فتانه کاربر انجمن رمانیک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Fati_00
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: برگ برنده قلبم
نویسنده: فتانه
ژانر: عاشقانه
مقدمه:
اگر قرار بود عسل تنها یک نفر را از کل کهکشان راه شیری حذف کند، بی‌شک آن یک نفر ساواش جاوید خواهد بود.
دائم در حال و هوای اوج گرفتن و پرواز و خنده هایی که گاهی تا ناکجااباد می‌رسید و روحیه‌ای که هیچ طوفانی حریفش نبود؛ این تمام آن چیزی بود که عسل را تعریف می‌کرد.
درمقابل، ساواش جاوید، دیواری از منطق، جدیت و اخم های درهم بود.
هرکدام قطبی کاملا مخالف دیگری.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
با ذوق کوله‌ام رو انداختم روی کولم و بعد از خداحافظی از مامان و بابا از خونه زدم بیرون، رفتم سمت لاماریِ نقره‌ای رنگ سام و سوار شدم.
توی آیینه ماشین دستی به مقنعم کشیدم و مشغول رصد کردن خودم شدم، چشم و ابروی مشکی و درشتم با پوست گندمیم، ترکیب زیبایی رو رقم زده بود!
بینی متناسب با صورتم و لبای کوچیک و قلوه‌ایم که تینت توتی بهشون زده بودم باعث می‌شد بیشتر توی چشم بزنه!
با باز شدن در سمت راننده نگاهم رو دادم به سام که با لبخند سوار شد.
سام: چه حسی داری روز اول دانشگاهته؟
با ذوق گفتم:
-حس خیلی خوبیه، عالیه!
درحالی که از حیاط خارج می‌شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
-ببینیم یک ماه دیگه هم همین حرفو میزنی یا نه!
چیزی نگفتم و نگاهم رو دادم به جاده.
بد نمی‌گفت؛ روز اول رو همه ذوق دارن.
نگاهم رو دادم به سام، نمیرخ جذاب، پوست برنز و موهای مشکی که مثل خودم بود دقیقا؛ اما چشم‌هاش به مامانم رفته بود و رنگشون آبیِ باز بود!
از خوشتیپی اوکی بود و قدش تقریبا بلند بود؛ اخلاقش مردونه و شخصیتش جدی بود که همین باعث شده بود دخترای فامیل براش لنگر بندازن!
با صداش به خودم اومدم:
-رسیدیم.
نگاهی به در بزرگ دانشگاه که کم و بیش پسر و دختر جلوش ایستاده بودن انداختم و گفتم:
-من رفتم.
با لبخند سری تکون داد که خداحافظی کردم و پیاده شدم.
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم سمت دانشگاه که همون لحظه صدای نکره بیتا کنار گوشم اومد:
-حال عشقم چطوره؟!
نگاهی به قیافه عبوسش انداختم و پوکرفیس گفتم:
-من یا داداشم؟!
با ابروهای بالا رفته گفت:
-مگه من چندتا عشق دارم؟! معلومه که داداشت!
پشت پلکی نازک کردم و گفتم:
-برو خودت ازش بپرس!
درحالی که وارد سالن می‌شدیم گفت:
-اونم به وقتش!
چشم غرنه‌ای بهش رفتم که با چشمای مظلومش نگاهم کرد!
با شیطنت گفتم:
-اینقدر دخترای خوشگل توی فامیلمون ریخته که داداشم به تو نگاه نمی‌کنه!
با حرص، کمی بغض و چشم‌های درشت شده گفت:
-منظورت چیه؟ یعنی من زشتم؟!
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
-تا اونجایی که من میدونم تایپ داداشم بور نیست!
بیتا اونقدری بور بود که موهاش رگه‌های طلایی داشت!
با این حرفم پلکش پریید و احساس کردم حالش گرفته شد!
نگاهش رو ازم گرفت و بغ کرده به روبه روش زل زد!
خنده بی صدایی به قیافه بغ کردش زدم.
بیتا دوست بچگی من بود و از آبجی برام عزیز‌تر بود!
خیلی وقتِ که دل داده بود به داداشم و همیشه آرزوی رسیدن به داداشم رو با خودش یدک می‌کشید و این باعث شده بود من یه سرگرمی داشته باشم، اونم اذیت کردن بیتا!
می‌دونستم که داداشمم یه حس‌هایی بهش داره؛ اما رو نمی‌کرد، از بچگی غرور خاصی داشت!
وارد کلاس شدیم که نگاه چند نفر نشست رومون، بی‌توجه به نگاه ها رفتیم سمت ردیف دوم و نشستیم روی صندلی.
 
آخرین ویرایش:
نگاهی به صورت بیتا انداختم که کلا اینجا سیر نمی‌کرد!
دستم رو مشت و ستون چونم کردم، با شیطنت گفتم:
-مامانم دیشب پیشنهاد دختر خالمو به داداشم داد.
بیتا که از کرم ریزی های من خبر داشت نگاهش رو داد به میز و لب زد:
-باور نمی‌کنم.
خب حق داشت؛ اما ایندفعه واقعا حقیقت بود!
با کمی جدیت که باورش بشه گفتم:
-جدی میگم!
دیدم که دم ابروش رفت بالا؛ اما به روی خودش نیاوورد!
خندیدم که با حرص زد توس سرم و گفت:
-خفه شو بیشعور!
خندم شدت گرفت که چشم غرنه‌ای بهم رفت و با حرص گفت:
-خداکنه عاشق بشی تا بچزونمت!
وسط خنده‌هام گفتم:
-این وصله‌ها به من نمی‌چسبه!
بدون حرفی دلخور نگاهش رو ازم‌ گرفت!
با ایستادن بچه‌ها متوجه اومدن استاد شدم و منم تابع اونا بلند شدم.
با دیدن ساواش با لباس رسمی و کیف سامسونت دستش چشم‌هام گرد شدن و البته حالم بد!
مگه مشه این الاغ استادمون باشه؟!
باورم نمی‌شد که روز اول دانشگاهم رو با همچین زد حالی شروع کرده باشم!
ملت وقتی تو صف شانس بودن من تو صف دستشویی بودم!
با بفرماییدی که گفت همه نشستیم. دفتری رو باز کرد و مشغول حضور و غیاب شد.
به وضوح نگاهِ دخترا، پچ‌پچ و حیرتشون رو از جذابیتش می‌دیدم!
با چندش تمام زل زده بودم بهش که صدای بیتا اومد:
-پسرداییت داره کشته میده!
با تاسف نگاهم رو دادم به بیتا و گفتم:
-من یه ذره غرور تو وجود این دخترا نمی‌بینم، اَه!
ابرویی بالا انداخت و با اشاره ریزی به ساواش گفت:
-خدایی خیلی جذابه، ببینش!
نگاهم رو دادم بهش که همون لحظه اسم من رو صدا زد:
-عسل سرشار.
بلند شدم.
من: حاضر.
با صدام نگاهش رو داد به من و به مدت چند ثانیه بهم زل زد که بدون توجه بهش نشستم که نگاهش رو گرفت.
نیمی از بچه‌ها با تعجب نگاهم می‌کردن!
نگاه طولانی ساواش و بیخیالی من مقابل هم، تعجب هم داشت!
بعد از حضور و غیاب خودکارش رو گذاشت روی میز و با صدای جدی و خشک مشغول صحبت شد:
-من جاوید هستم، امیدوارم که سال خوبی رو باهم داشته باشیم. از قوانینای کلاسم بگم که دیر اومدی نیا سرکلاس، غیبتت غیر موجه باشه سه نمره از ترمت کم میشه و مزه پرونی و شوخی سرکلاس نداریم، خواستید حرف بزنید بفرمایید بیرون و درس نخونید باهاتون برخورد میشه.
اونقدری جدی حرف زد که هیچکس جرعت متق نداشت!
متنفرم از اینکه مجبورم کلِ سال رو تحملش کنم!
مشغول بازی با بند مانتو بیتا بودم که بازم صداش اومد:
-امروز تدریس نداریم و می‌تونید آزاد باشید.
نامحسوس دهن کجی واسش کردم که متوجه شدم داره نگاهم می‌کنه، اونم با ابروهای بالا رفته!
پس دیده بود!
به درک سیاه، باید می‌دید!
نمیدونم چی توی صورتم می‌دید؛ اما تا نگاهم کرد اخم ظریفی روی پیشونیش نشست، هرچند اون همیشه اخمو بود!
نگاهم رو ازش گرفتم و دادم به کفش‌هام.
صدای دختری آغشته از عشوه توی کلاس پی‌چید:
-استاد میتونم یه سعوال بپرسم؟
ساواش نگاه سبز و سردش رو داد بهش و گفت:
-بفرمایید.
دختره با لبخند ریزی گفت:
-شما ازدواج کردید؟ آخه من حلقه دستتون نمی‌بینم.
با این حرفش کپ کردم!
 
آخرین ویرایش:
مگه میشه آدم اینقدر پررو؟!
تو کراشم زدی به روی خودت نیار، چطوری وسط کلاس جلوی همه از وضعیت تاهلش سعوال می‌کرد!
کنجکاو نگاهم رو دادم به ساواش که ببینم چی میگه.
ساواش: نخیر، مجردم.
کنجکاو‌تر از قبل نگاهم رو دادم به دختره که با ذوق زیر پوستی‌ای که داشت با رفیقش پچ زد!
با تاسف نگاهم رو ازش گرفتم که بیتا با خنده گفت:
-تو چته؟!
من: چرا شخصیت خودشونو واسه یه پسر زیر سعوال می‌برن؟!
تکخندی زد و گفت:
-خب حق دارن، ساواش واقعا جذابه!
من: قیافش جذابه، اخلاقشو میخواد چیکار کنه؟!
چشمکی زد و با شیطنت گفت:
-پسرِ بی اعصاب جذاب‌تره!
چشم غرنه‌ای بهش رفتم که ریز خندید!
نگاهم رو ازش گرفتم و دادم به کلاس که نگاه خیره یکی از پسرا به خودم توجهم‌رو جلب کرد!
یه پسرِ جذاب و پوست گندمی با موها و چشم‌های قهوه‌ای که مستقیم زل زده بود به من!
ابرویی بالا انداختم و سری به معنی چیه تکون دادم که متوجه حرفم شد؛ لبخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت!
نگاه گیج و پرسعوالم رو ازش گرفتم!
نکنه شیفتم شد همین روز اولی؟!
صدای درونم داد زد که خیلی خود شیفته‌ای؛ اما خفش کردم!
***
با دقت زیادی مشغول به درست کردن کیک هویچی بودم که حضور یک نفر رو پشت سرم احساس کردم!
لبم رو گاز گرفتم و گوشام رو تیز!
هیچکس خونه نبود، پس کی می‌تونست باشه؟!
به امید اینکه خیالاتی شدم خواستم به کارم ادامه بدم که صدای آروم قدمش رو بازم شنیدم!
نفسم توی سینم حبس شد!
جنه یا دزد؟!
ظرف توی دستم رو آروم گذاشتم روی کابیت و جیغ بلندی زدم و در کسری از ثانیه برگشتم پشت سرم که با دیدن ساشا خفه شدم!
با بهت به چشمای خندونش نگاه می‌کردم!
کی از کانادا برگشته بود؟!
همچنان مثل بز زل زده بودم بهش که با صدایی که توی این سالها مردونه‌تر شده بود گفت:
-چطوری بچه؟!
جیغی زدم و پرییدم بغلش که خندید و به آغوشم کشید!
باورم نمی‌شد داداش و رفیق فابم رو بعد از چندسال دیدم!
بعد از اینکه دلتنگیم‌رو تخلیه کردم ازش جدا شدم و با ذوقی که نمی‌تونستم کنترلش کنم گفتم:
-چرا نگفتی که میایی؟!
لبخندی زد و لپم رو کشید.
ساشا: خواستم سوپرایز بشی.
لبخندی زدم و به صورتش که بعد از چند سال دیده بودمش خیره شدم.
موهای پر و مشکی مثل قبلا، چشم‌های آبی و آرام، دقیقا متضاد چشم‌های ساواش که سبز و وحشی بود!
صورتش مردونه‌تر شده بود و همچنین اخلاقش پخته‌تر!
پیشونیم رو بوسید و گفت:
-بریم خونه ما؟
اشاره‌ای به بساط کیک انداختم و گفتم:
-اینو چیکار کنم؟
نگاهی به وسایل کیک انداخت و گفت:
-بیخیال، بیا بریم.
سری تکون دادم و با ذوق دوییدم سمت اتاقم.
سریع آماده شدم و برگشتم که متوجه شدم ساشا رفته بیرون.
از خونه زدم بیرون که توی ماشین گرون قیمتی دیدمش، با دیدن من لبخندی زد و با سر اشاره زد تا برم.
چقدر نسبت به چندسال پیش عاقل و سنگین شده بود!
نشستم توی ماشین که حرکت کرد.
ساشا داداشِ ساواش بود که برعکس ساواش از بچگی باهم خوب بودیم و مثل بردارم دوستش داشتم!
با ایستادن ماشین نگاهم رو دادم به ساشا که گفت:
-چی میخوری بچه؟
نگاهی به بستنی فروشی انداختم و گفتم:
-پنج تا اسکوپ نارنجی و دوتا سبز واسم بگیر، واسه خودتم باید مثله خودم بگیریا!
درحالی که با لبخند بهم خیره شده بود لب زد:
-چشم، امر دیگه.
 
آخرین ویرایش:
با لخند لوسی گفتم:
-فعلا همین.
دستش را بالا اورد و با دو انگشت شصت و اشاره‌اش لپم را کشید و پیاده شد.
نگاهم را از جای خالی‌اش گرفتم و گوشیم را باز کردم و وارد اینستا شدم که متوجه شدم سام استوری گذاشته، استوریش رو باز کردم که یه شعر بود"دوستش داری و پیداست که پنهان کردی دل من! هرچه غلط بود فراوان کردی!"
با خوندن شعر ابروهام بالا پرییدن!
در جواب استوریش نوشتم:
-حالا کی هست این بدبخت؟
می‌دونستم که بیتا هست؛ ولی می‌خواستم از زبون خودش بشنوم!
امروز و فردا هست که باید آستین براشون بالا بزنم!
در ماشین باز شد و ساشا با سینی توی دستش نشست و سینی رو گرفت سمتم، از دستش گرفتم و تشکری کردم.
قاشقم رو زدم توی بستنی طالبی و کمی ازش برداشتم و قاشق را توی دهنم گذاشتم و از طعمش لذت بردم.
بعد از چهل مینی رسیدیم خونه دایی و حسابی شلوغ بود بخاطر برگشت ساشا.
انگار فقط من بودم که بی‌خبر بودم از آمدنش.
بعد از ایستادن ماشین از ماشین پیاده شدیم و باهمدیگه راه افتادیم سمت در ورودی سالن.
بعد از اینکه با همه سلام و احوالپرسی کردیم کنار هم روی مبل دونفره‌ای نشستیم که ثنا دختر خالم اومد سمتم و با عشوه خرکی روبه من‌ گفت:
-عسل میشه بلند شی کنار ساشا بشینم؟
طلبکار پشت پلکی نازک کردم و گفتم:
-به چه دلیل؟!
اخم ریزی کرد و گفت:
-وا، خب دلم براش تنگ شده!
دستی سمتش تکون دادم و گفتم:
-برو بابا دروغ نگو!
با این حرفم متعجب نگاهم کرد!
به وضوح می‌دیم که ساشا داره خندش رو کنترل می‌کنه!
ثنا چشم غرنه‌ای بهم رفت و رفت سمت خاله که با لحن تندی گفتم:
- فکر کرده خرم!
ساشا بالاخره خندید و گفت:
-چیکار بدبخت داشتی؟!
نگاهم رو دادم به قیافش و گفتم:
-اگه من نبودم الان کل دخترای فامیل زنت بودن، باید خداروشکر کنی که یکی مثله منو داری!
ابرویی بالا انداخت و لپم رو کشید.
ساشا: تو روی چشمم جا داری، خوبه؟!
چشمکی زدم و گفتم:
-عالیه!
خندید و آروم زد پس کلم!
بالاخره داره اون روی فضول و قالتاقش آپلود میشه!
با احساس تشنگی که بهم دست داده بود بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم.
وارد آشپزخونه شدم و بعد از برداشتن پارچ آب از توی یخچال کمی آب توی لیوان واسه خودم ریختم و همین که یک جرعه ازش خوردم صدایی از پشت سرم اومد:
-کمتر دور و بر داداشم باش!
با صدای یهویی ساواش هینی کشیدم و لیوان از دستم افتاد و به شصتا تیکه تقسیم شد!
با ترس برگشتم سمت قیافه خونسردش و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
-مرض داری می‌ترسونیم مرتیکه الدنگ؟!
نگاهی به خورده شیشه‌های پایین پام انداخت و خونسرد و جدی بهشون اشاره‌ای کرد و گفت:
-نره تو پات!
با حرص گفتم:
-به درک!
مشغول جمع کردن خورده شیشه‌ها شدم که اومد بالای سرم و گفت:
-با دست جمع نکن میره توی دستت!
 
با حرص زدم توی ساق پاش و گفتم:
-برو اونور اینقدر رو مخ من نرو!
صدای پوزخندش رو شنیدم!
مشغول جمع کردنشون بودم که یهو یکی از شیشه‌های تیز و برنده انگشت اشارم رو برید و سوخت!
آخ بلندی گفتم که بازوم رو کشید و محکم از روی زمین بلندم کرد و درحالی که می‌کشیدم سمت خروجی آشپزخونه و غریید:
-زبون نفهم!
نگاهی به صورت جدی و اخم آلودش انداختم و چیزی نگفتم.
از آشپزخونه رفتیم بیرون و هدایتم کرد سمت پله‌های طبقه بالا و گفت:
-برو بالا تا بیام.
چیزی نگفتم و حرکتی نکردم که با چشمای وحشیش نگاهم کرد و غریید:
-چرا وایسادی منو نگاه می‌کنی؟!
درحالی که با دستم انگشت زخمیم رو گرفته بودم با عصبانیت گفتم:
-ولم کن توهم، به توچه آخه؟!
به بازوم فشاری وارد کرد و از لای دندون‌های چفت شدش غریید:
-برای من زبون درازی نکن، گمشو بالا!
با عصبانیت تقلا کردم تا بازوم رو از توی دستش بیرون بکشم.
من: ولم کن وحشی دردم اومد!
دستش رو کشید و اشاره‌ای به بالا کرد که ناچار رفتم سمت پله‌ها.
متنفر بودم از زور گوییش!
رفتار‌هاش چند وقت خیلی عجیب شده بود!
رفتم سمت اتاق دوم که اتاق خود خرش بود و وارد شدم که بوی تلخ عطرش به مشامم خورد و از تم سیاه اتاقش هم حالم بهم خورد!
از بچگی هیچوقت هیچیش مثل آدمیزاد نبود!
روی تختش نشستم و به عکس بزرگی که از خودش بالای تخت زده بود نگاه کردم!
مرتیکه عبوس!
حتی توی عکس‌هاشم اخم داشت!
اصلا هیچوقت من از این بشر لبخند یا خنده ندیده بودم!
چند دقیقه‌ای گذشته بود که در اتاق باز شد و ساواش با جعبه‌ی سفیدی اومد داخل!
روی تخت کنارم نشست و درحالی که در جعبه رو باز می‌کرد گفت:
-دستتو بده.
دستم رو با تردید گرفتم سمتش که گرفت توی دستش!
با برخورد دستش بهم لبم رو گاز ریزی گرفتم، معذب بودم در مقابلش!
بتادین رو برداشت و همین که خواست بریزه با صدای بلندی گفتم:
-نریزیا!
با صدای بلندم تیز سرش رو بلند کرد و با اخم نگاهم کرد!
- بریزی می‌زنمت! یه چسب بنداز.
کمی توی چشم‌هام‌ نگاه کرد و حس کردم چشم‌هاش خندید، فقط حس کردم!
نگاهش رو گرفت و یهو قطره‌ای از بتادین رو ریخت روی انگشتم!
با درد آخی گفتم و با دست آزادم زدم توی بازوش و گفتم:
-ع×و×ض×ی! می‌دونستم از زجر دادنم لذت میبری!
چشم غرنه‌ای بهم رفت و بعد از پاک کردن خون دستم چسب زخمی زد روش و درحالی که با دقت چسب رو می‌چسبوند گفت:
-دفعه بعد نبینم با آرایش غلیظ اومدی دانشگاه!
متعجب خندیدم و گفتم:
-دیگه امر کن!
خیلی جدی دستم رو رها کرد و ادامه داد:
-با پسرا هم گرم نمی‌گیری، فهمیدی؟!
با تمسخر و کمی حرص گفتم:
-چشم، روی چشم میزارم!
چشم غرنه ای بهش رفتم و بلند شدم، همین که خواستم برم مچ دستم رو گرفت و بلند شد!
 
با عصبانیت گفتم:
-ولم کن.
با‌‌‌ ‌اخم توی صورتم غریید:
-وحش نشو!
با حرص گفتم:
-مگه حیوونم؟!
مهلت حرفی بهش ندادم و دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم.
با حرص پله‌هارو دوتا یکی رفتم پایین و پله آخر بود که با دماغ خوردم توی سینه ینفر!
حرصی آخی گفتم که صدای خنده ساشا اومد!
ساشا: چته باز؟!
با دست زدم توی سینش و با عصبانیت گفتم:
-الدنگ حواست کجاست؟!
متعجب نگاهم کرد که بی‌توجه بهش از کنارش رد شدم و با قدم‌های بلند و حرصی رفتم سمت سالن مهمون.
محال بود من و اون بودزینه یه جا باهم باشیم و بحث و دعوا پیش نیاد!
همیشه تر میزد به حالِ خوبِ من اون ساواش روانی!
بعد از اینکه شام خوردیم زنا راهی آشپزخونه شدن و مردا باهم گرم صحبت شدن، ما جووناهم تصمیم گرفتیم توی آلاچیق حیاط بشینیم.
کنار ساشا نشستم و تکیه‌ام رو دادم به دسته طرح چوب آلاچیق.
صدای ساحل که دختر داییم می‌شد اومد:
-بچه‌ها موافقین بازی کنیم؟
با ذوق پرییدم وسط و گفتم:
-من هستم!
ساحل لبخندی زد و ساشا‌هم تایید کرد که صدای ساواش اومد:
-مگه بچه‌اید؟!
محدثه با خنده روبه ساواش گفت:
-سخت نگیر پسر دایی، یه بازیه دیگه!
ساواش چیزی نگفت که نگاهم رو دادم بهش و با تمسخر گفتم:
-بابا بزرگ خوبیت نداره تو جمع جوونا بشینی، برو داخل بنظرم!
بچه‌ها با این حرفم ریز خندیدن؛ اما ساواش دست به سینه و خیلی خونسرد زل زد توی چشم‌هام که نگاهم رو با نفرت ازش گرفتم.
نفرت من از این بشر از اونجایی شروع شد که وقتی دوازده سالم بود و پسرا توی کوچه داشتن من‌رو میزدن، ساواش با اینکه اونجا بود نه‌‌تنها ازم دفاع نکرد، بلکه ازم می‌خندید! دلیل تنفر بنده از این موجودِ روانی این هست!
ساحل بطری خالی کنار دستش رو گذاشت وسط و گفت:
-گرد بشینید جرعت حقیقت بازی کنیم.
قبل از اینکه بچه‌ها چیزی بگن سریع گفتم:
-جرعت حقیقت تکراریه، من یه پیشنهاد دارم.
همه‌کنجکاو نگاهم کردن که اشاره‌ای به باغچه بزرگ و وسیع حیاط انداختم و گفتم:
-توی باغچه خونه دایی سنگ‌های ریز و سفید خیلی هست، به دوتا گروه تقسیم می‌شیم و هرکسی یه کیسه می‌گیره دستش و توی پنج دقیقه تا می‌تونه باید سنگ سفید جمع کنه و حتی می‌تونید از همدیگه سنگ بدزدید، و در آخر هر گروهی که سنگ کمتری جمع کرده باشه مجازات میشه.
سام بشکنی زد و گفت:
-بازی معرکه‌ای هست!
بچه‌ها موافقت کردن که به دوتا گروه تقسیم شدیم.
من و ساشا و محدثه توی یه گروه، ساحل و ساواش و سام هم یه گروه.
محدثه رفت و از توی آشپزخونه شیش‌تا کیسه کوچیک و توری که معمولا برای عروسی‌ها ازش استفاده میشه آورد و هرکدوم یه کیسه برداشتیم.
ساشا با ساعتش تایمر ۵ دقیقه‌رو تنظیم کرد و با بچه‌ها پخش شدیم توی باغچه بزرگ و نسبتا تاریک حیاط.
اونقدری سریع می‌دویدم و سنگ جمع می‌کردم که جت ایلان ماسک‌هم اینطوری نمی‌رفت!
تقریبا کیسم پر شده بود که خسته کنار درختی ایستادم و نگاهم رو دادم به ساشا و ساحل که ته باغچه باهم درگیر شده بودند تا از همدیگه سنگ بگیرن!
ساحل توی یه حرکت پریید روی کول ساشا و موهاش رو چنگ زد که زدم زیر خنده، همون لحظه بود که کیسه توی دستم از پشت کشیده شد و در کسری از ثانیه ناپدید شد!
جیغی زدم و برگشتم که ساواش چشمکی زد و کیسه‌رو انداخت هوا و با شیطنت گرفتش!
با حرص دویدم سمتش که دو سه قدم عقب‌تر رفت و دوتا کیسه رو توی یه دستش برد بالای سرش!
با حرص گفتم:
-تو بیخود می‌کنی کیسه منو می‌دزدی، بده من اونو!
 
ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:
-مگه خودت نگفتی می‌تونیم دزدی کنیم؟!
بدون توجه به حرفش پرییدم بالا که کیسه رو از دستش بگیرم؛ اما قدش خیلی بلند‌تر بود و هرگز دستم نمی‌رسید بهش!
وقتی دید دارم تلاش بیهوده می‌کنم پوزخندی زد و گفت:
-کوچولو‌تر از این حرفایی!
با این حرفش حرصی مچ دستش رو چنگ زدم و کشیدم سمت پایین که مقاومت کرد و باعث شد بهش برخورد کنم!
دماغم محکم خورد توی سینش و آخم در شد!
به قول مرحوم مامانبزرگم انگار امروز بخت از بینیِ من برگشته بود!
دستم رو گذاشتم روی بینیم و از درد اشک توی چشم‌هام جمع شد!
ساواش دستش رو آورد پایین و با اخم غریید:
-چت شد؟!
من: ع×و×ض×ی!
با دست آزادم با حرص زدم توی بازوش که همون لحظه اشکی از چشمم چکید که بازم غریید:
-گندت بزنن با این پیشنهادات عسل!
بدون توجه بهش نفس عمیقی کشیدم تا شاید دردم کمتر بشه.
دستش رو گذاشت روی دستم و گفت:
-بردار دستتو ببینمت.
با اینکه ازش عصبانی بودم؛ اما دستم رو برداشتم که کمی با دقت نگاه کرد و گفت:
-چیزی نیست، یکم قرمز شده.
دستی به چشم‌های خیسم کشیدم و با حرص دوتا کیسه رو از توی دستش کشیدم و فرار کردم!
توجه‌ای به صدای پر از حرصش نکردم و دویدم توی آلاچیق که همون لحظه ساشا از ته باغچه داد زد:
-بچه‌ها زمان تمومه، همه بیایید بیرون.
بچه‌ها یکی‌یکی اومدن توی آلاچیق، یکی با قیافه حرصی و عصبانی، یکی با لبخند پیروزمند!
هر دو گروه کیسه‌هامون رو باز کردیم و سنگ‌هارو ریختیم و شروع به شمردن کردیم.
خداروشکر من کیسه ساواشِ خرو زده بودم و محدثه‌هم کیسه سام رو؛ اما خب ساشا یکم از سنگ‌هاش رو ساحل گرفته بود؛ اما بازم بیشتر بودیم، صددرصد!
صدای سام اومد:
-چندتا سنگ دارید شما؟
ساشا گفت:
-هفتاد و دوتا؛ شما چندتا دارید؟
ساحل با حرص گفت:
-مگه شما سنگیم گذاشتین که بمونه واسمون؟!
پوزخندی زدم که همون لحظه ساواش نگاه بدی بهم انداخت!
نگاهم رو ازش گرفتم که محدثه با پیروزی گفت:
-پس باید یکی‌یکی مجازات بشین!
لبخند شروری زدم که صدای ساشا اومد:
-سام فرداشب هممون رو یه رستوران لوکس دعوت کن.
سام با حرف ساشا با قیافه آویزون ‌نگاهش کرد که همگی ازش خندیدیم.
محدثه خواست چیزی بگه که بلند گفتم:
-ساواش باید هممون رو یکی‌یکی کوله کنه و دور حیاط راه بره.
ساحل با تعجب اشاره‌ای به حیاط کرد و گفت:
-این نامردیه، حیاط خیلی بزرگه، خسته میشه!
شونه‌ای بالا انداختم که ساشا خندید و گفت:
-داداش چاره‌ای نداری!
ساواش دستی به پشت گردنش کشید و با کلافگی گفت:
-وسط یه مشت بچه گیر افتادم!
پوزخندی زدم که صدای محدثه اومد:
-اول من!
ساواش کلافه دستی توی موهاش کشید و بلند شد که بچه‌ها ریز ریز خندیدن!
داشتم کیف می‌کردم از حدص خوردنش!
ساشا کنار گوشم با خنده گفت:
-آبجی دهنت، قیافه ساواش دیدن داره! با اون هیکل گنده بهش خیلی برخورده!
دوتایی خندیدیم که ساواش چشم غرنه‌ای بهمون رفت!
یکی از زانوهاش رو گذاشت روی زمین که محدثه پریید روی کمرش و دستش رو دور گردنش حلقه کرد که به ناچار راه افتاد!
کل هیبت و غرورش رو توی یه حرکت بردم زیر سعوال!
هر قدمی که برمی‌داشت از عصبانیت سرخ می‌شد و صدای قه‌قه بچه‌ها توی حیاط می‌پی‌چید!
تا یک دور کامل رو زد هی بچه‌ها تیکه پروندن و ازش خندیدن!
 
آخرین ویرایش:
محدثه رو گذاشت زمین، دست‌هاش رو با ذوق بهم کوبید و گفت:
-خیلی خوش گذشت!
صدای ساشا اومد:
-داداش منم سواری میدی؟!
با این حرفش همه زدن زیر خنده که صدای ساواش اومد:
-اندازه یه دایناسور هستی مرتیکه، تورو کجام جا بدم؟!
با این حرفش خندمون شدت گرفت که ساحل گفت:
-عسل تو برو.
نیم نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم که صدای ساشا اومد:
-برو دیگه چرا منو نگاه می‌کنی؟!
مکثی کردم و بلند شدم؛ رفتم سمت ساواش که با اخم بهم زل زده بود.
با صدای تهدید آمیزی پچ زد:
-می‌کشمت تورو!
با تمسخر گفتم:
-فکر نکنم!
ساواش: خواهیم دید.
ایشی کردم که صدای سام اومد:
-چی پچ‌پچ می‌کنید شما دوتا؟!
بدون توجه به سام رفتم جلوتر و گفتم:
-بچرخ.
به‌ ناچار چرخید که پرییدم روی کولش و دستام رو دور گردنش و پاهام رو دور کمرش حلقه زدم!
با دست‌های ورزیده‌اش پاهام رو گرفت و حرکت کرد.
بوی عطر تلخ و مردونه‌اش بدجور م×س×ت کننده بود!
حقیقتا خیلی معذب بودم! از اینکه این پیشنهاد رو دادم خودم رو لعنت فرستادم!
نیمی از راه رو رفتیم که با صدای دورگه‌ای غریید:
-دستتو شل بگیر خفم کردی!
با این حرفش حلقه دستام رو آزاد‌تر کردم که زیر لب چیزی گفت؛ اما نفهمیدم!
هنوز نصف راه رو نرفته بودیم که گفتم:
-وایسا.
با این حرفم ایستاد که پرییدم پایین، برگشت سمتم و با تمسخر گفت:
-چت شد سرتق؟!
دستی به پیشونیم که از شدت معذب بودن ع×ر×ق کرده بود کشیدم و گفتم:
-بسه.
ابرویی بالا انداخت؛ اما چیزی نگفت، راه رفته رو برگشتم به سمت بچه‌ها.
***
وارد سالن شدم و هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای زنگ گوشیم اومد، همین که خواستم از توی جیبم بیرونش بیارم با سر رفتم توی سینه ینفر و آخی گفتم!
من: لعنتی تو ستون می‌رفتم بهتر بود!
با درد ازش فاصله گرفتم که با قیافه‌ی عبوس ساواش مواجه شدم!
با اخم غریید:
-مگه کوری تو؟ اگه ینفر دیگه جای من بود لش می‌کردی تو بغل مرتیکه!
متعجب گفتم:
-چرا چرت و پرت میگی؟! حواسم نبود!
اخم‌هاش غلیظ‌تر شد و جدی لب زد:
-برو سرکلاست.
ایشی کردم و زیر لب سگ اخلاقی زمزمه کردم و از کنارش رد شدم.
خداروشکر سالن خلوت بود و کسی مکالمه مارو نشنیده بود.
وارد کلاس شدم و صندلی اول نشستم که ارغوان یکی از دخترای مهربون کلاس اومد سمتم:
-سلام‌
لبخندی زدم و گفتم:
-سلام صبح بخیر، خوبی؟
متقابلا لبخندی زد و گفت:
-ممنون. من امشب واسه تولدم یه مهمونی ترتیب دادم و خوشحال میشم توهم بیایی.
سری تکون دادم و گفتم:
-تولدت مبارک. اگه بتونم حتما مزاحم بشم.
لبخندی زد و کارتی رو گرفت سمتم و گفت:
-آدرسو اینجا نوشتم، به بیتاهم بگو لطفا.
باشه‌ای گفتم که تشکری کرد و رفت.
مثل خر ذوق می‌کردم؛ عاشق مهمونی بودم، فقط باید یکاری می‌کردم مامان اجازه بده.
بعد از تقریبا نیم ساعت که کلاس پر شد استاد اومد و بعد از حضور غیاب شروع به تدریس کرد.
امروز فقط همین یه کلاس رو داشتیم و بعد از اینکه تموم شد با بیتا از دانشگاه زدیم بیرون.
جلوی دانشگاه منتظر سام ایستادم، خودش گفته بود میاد دنبالم.
نگاهم رو دادم به بیتا که با کفشش سنگ جلوی پاش رو به بازی گرفته بود و توی فکر بود.
من: بیتا بریم مهمونی؟
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
92
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
96

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 4)

عقب
بالا