نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: برگ برنده قلبم
نویسنده: فتانه
ژانر: عاشقانه
ناظر: @...rose
مقدمه:
اگر قرار بود عسل تنها یک نفر را از کل کهکشان راه شیری حذف کند، بیشک آن یک نفر ساواش جاوید خواهد بود.
دائم در حالوهوای اوج گرفتن، پرواز، خندههایی که گاهی تا ناکجااباد میرسید و روحیهای که هیچ طوفانی حریفش نبود؛ این تمام آن چیزی بود که عسل را تعریف میکرد.
درمقابل، ساواش جاوید، دیواری از منطق، جدیت و اخمهای درهم بود.
هرکدام قطبی کاملاً مخالف دیگری.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
با ذوق کولهام رو روی کولم انداختم و بعد از خداحافظی از مامان و بابا، از خونه بیرون رفتم. سمت لاماریِ نقرهای رنگ سام رفتم و سوار شدم. توی آینه ماشین دستی به مقنعهام کشیدم و مشغول رصد کردن خودم شدم، چشمها و ابروهای مشکی و درشتم با پوست گندمیم، ترکیب زیبایی رو رقم زده بود! بینی متناسب با صورتم و لبهای کوچیک و قلوهایم که تینت توتی بهشون زده بودم، باعث میشد بیشتر توی چشم بزنه! با باز شدن در سمت راننده، نگاهم رو به سام دادم که با لبخند سوار شد.
- چه حسی داری روز اول دانشگاهته؟
با ذوق گفتم:
- حس خیلی خوبیه، عالیه!
درحالی که از حیاط خارج میشد، ابرویی بالا انداخت و گفت:
- ببینیم یه ماه دیگه هم همین حرف رو میزنی یا نه!
چیزی نگفتم و نگاهم رو به جاده دادم. بد نمیگفت؛ روز اول رو همه ذوق دارن. نگاهم رو به سام دادم، نیمرخ جذاب، پوست برنز و موهای مشکی که دقیقاً مثل خودم بود؛ اما چشمهاش به مامانم رفته بود و رنگشون آبیِ باز بود! از خوشتیپی اوکی بود و قدش تقریباً بلند بود؛ اخلاقش مردونه و شخصیتش جدی بود که همین باعث شده بود دخترهای فامیل براش لنگر بندازن! با صداش به خودم اومدم.
- رسیدیم.
نگاهی به در بزرگ دانشگاه که کموبیش پسر و دختر جلوش ایستاده بودن انداختم و گفتم:
- من رفتم.
با لبخند سری تکون داد که خداحافظی کردم و پیاده شدم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت دانشگاه راه افتادم که همون لحظه صدای نکره بیتا کنار گوشهام اومد.
- حال عشقم چهطوره؟!
نگاهی به قیافه عبوسش انداختم و پوکرفیس گفتم:
- من یا داداشم؟!
با ابروهای بالا رفته گفت:
- مگه من چندتا عشق دارم؟! معلومه که داداشت!
پشت پلکی نازک کردم و گفتم:
- خودت برو ازش بپرس!
درحالی که وارد سالن میشدیم، گفت:
- اون هم به وقتش!
چشم غرهای بهش رفتم که با چشمهای مظلومش نگاهم کرد! با شیطنت گفتم:
- اینقدر دخترهای خوشگل توی فامیلمون ریخته که داداشم به تو نگاه نمیکنه!
با حرص، کمی بغض و چشمهای درشت شده گفت:
- منظورت چیه؟ یعنی من زشتم؟!
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- تا اونجایی که من میدونم تایپ داداشم بور نیست!
بیتا اونقدری بور بود که موهاش رگههای طلایی داشت! با این حرفم پلکش پرید و احساس کردم حالش گرفته شد! نگاهش رو از من گرفت و بغ کرده به روبهروش زل زد! خندهی بیصدایی به قیافهی بغ کردهاش زدم. بیتا دوست بچگی من بود و از آبجی برام عزیزتر بود! خیلی وقتِ که دل داده بود به داداشم و همیشه آرزوی رسیدن به داداشم رو با خودش یدک میکشید و این باعث شده بود من یه سرگرمی داشته باشم، اون هم اذیت کردن بیتا! میدونستم که داداشم هم یه حسهایی بهش داره؛ اما رو نمیکرد، از بچگی غرور خاصی داشت! وارد کلاس شدیم که نگاه چند نفر رومون نشست، بیتوجه به نگاهها به سمت ردیف دوم رفتیم و روی صندلی نشستیم.
نگاهی به صورت بیتا انداختم که کلاً اینجا سِیر نمیکرد! دستم رو مشت و ستون چونهم کردم، با شیطنت گفتم:
- مامانم دیشب پیشنهاد دختر خالم رو به داداشم داد.
بیتا که از کرمریزیهای من خبر داشت، نگاهش رو به میز داد و لب زد.
- باور نمیکنم.
خب حق داشت؛ اما ایندفعه واقعاً حقیقت بود! با کمی جدیت که باورش بشهگفتم:
- جدی میگم!
دیدم که دُم ابروش بالا رفت؛ اما بهروی خودش نیاورد!
خندیدم که با حرص توی سَرم زد و گفت:
- خفه شو، بیشعور!
خندهم شدت گرفت که چشم غرهای بهم رفت و با حرص گفت:
- خدا کنه عاشق بشی تا بچزونمت!
وسط خندههام گفتم:
- این وصلهها به من نمیچسبه!
بدون حرفی دلخور نگاهش رو از من گرفت!
با ایستادن بچهها متوجه اومدن استاد شدم و من هم تابع اونا بلند شدم. با دیدن ساواش با لباس رسمی و کیف سامسونت دستش چشمهام گرد شدن و البته حالم بد! مگه میشه این الاغ استادمون باشه؟! باورم نمیشد که روز اول دانشگاهم رو با همچین ضدحالی شروع کرده باشم! ملت وقتی تو صف شانس بودن من تو صف دستشویی بودم! با «بفرمایید»ای که گفت همه نشستیم. دفتری رو باز کرد و مشغول حضور و غیاب شد. بهوضوح نگاهِ دخترها، پچپچ و حیرتشون رو از جذابیتش میدیدم! با چندش تمام بهش زل زده بودم که صدای بیتا اومد.
- پسرداییت داره کشته میده!
با تأسف نگاهم رو به بیتا دادم و گفتم:
- من یهذره غرور توی وجود این دخترها نمیبینم، اَه!
ابرویی بالا انداخت و با اشاره ریزی به ساواش گفت:
- خدایی خیلی جذابه، ببینش!
نگاهم رو بهش دادم که همون لحظه اسم من رو صدا زد:
- عسل سرشار.
بلند شدم.
- حاضر.
با صدام نگاهش رو داد به من و به مدت چند ثانیه بهم زل زد که بدون توجه بهش نشستم که نگاهش رو گرفت. نیمی از بچهها با تعجب نگاهم میکردن! نگاه طولانی ساواش و بیخیالی من مقابل هم، تعجب هم داشت!
بعد از حضور و غیاب خودکارش رو روی میز گذاشت و با صدای جدی و خشک مشغول صحبت شد.
- من جاوید هستم، امیدوارم که سال خوبی رو باهم داشته باشیم. از قوانینهای کلاسم بگم که دیر اومدی سرکلاس نیا، غیبتت غیر موجه باشه، سه نمره از ترمت کم میشه، مزهپرونی و شوخی سرکلاس نداریم، خواستید حرف بزنید بفرمایید بیرون و درس نخونید باهاتون برخورد میشه.
اونقدری جدی حرف زد که هیچکس جرأت متق نداشت! متنفرم از اینکه مجبورم کلِ سال رو تحملش کنم! مشغول بازی با بند مانتو بیتا بودم که باز هم صداش اومد.
- امروز تدریس نداریم و میتونید آزاد باشید.
نامحسوس دهن کجی واسش کردم که متوجه شدم داره نگاهم میکنه، اون هم با ابروهای بالا رفته! پس دیده بود! به درک سیاه، باید میدید! نمیدونم چی توی صورتم میدید؛ اما تا نگاهم کرد اخم ظریفی روی پیشونیش نشست، هرچند اون همیشه اخمو بود! نگاهم رو ازش گرفتم و به کفشهام دادم.
صدای دختری آغشته از عشوه توی کلاس پیچید.
- استاد میتونم یه سوأل بپرسم؟
ساواش نگاه سبز و سردش رو بهش داد و گفت:
- بفرمایید.
دختر با لبخند ریزی گفت:
- شما ازدواج کردید؟ آخه من حلقه دستتون نمیبینم.
با این حرفش کُپ کردم!
مگه میشه آدم اینقدر پررو؟! تو کراش هم زدی بهروی خودت نیار، چهطوری وسط کلاس جلوی همه از وضعیت تأهلش سوأل میکرد؟! کنجکاو نگاهم رو به ساواش دادم که ببینم چی میگه.
- نخیر، مجردم.
کنجکاوتر از قبل نگاهم رو به دختر دادم که با ذوق زیر پوستیای که داشت با رفیقش پچ زد! با تأسف نگاهم رو ازش گرفتم که بیتا با خنده گفت:
- تو چته؟!
- چرا شخصیت خودشون رو واسه یه پسر زیر سوأل میبرن؟!
تکخندی زد و گفت:
- خب حق دارن، ساواش واقعاً جذابه!
- قیافهاش جذابه، اخلاقش رو میخواد چیکار کنه؟!
چشمکی زد و با شیطنت گفت:
- پسرِ بیاعصاب جذابتره!
چشم غرهای بهش رفتم که ریز خندید! نگاهم رو ازش گرفتم و به کلاس دادم که نگاه خیره یکی از پسرها به خودم توجهام رو جلب کرد!
یه پسرِ جذاب، پوست گندمی، با موها و چشمهای قهوهای که مستقیم به من زُل زده بود! ابرویی بالا انداختم و سَری به معنی «چیه» تکون دادم که متوجه حرفم شد؛ لبخندی زد و نگاهش رو از من گرفت! نگاه گیج و پُرسوألم رو ازش گرفتم! نکنه همین روز اولی شیفتهام شد؟! صدای درونم داد زد که «خیلی خود شیفتهای»؛ اما خفهاش کردم!
***
با دقت زیادی مشغول به درست کردن کیک هویجی بودم که حضور یه نفر رو پشت سَرم احساس کردم! لبم رو گاز گرفتم و گوشهام رو تیز! هیچکس خونه نبود، پس کی میتونست باشه؟! به امید اینکه خیالاتی شدم خواستم به کارم ادامه بدم که صدای آروم قدمش رو باز هم شنیدم! نفسم توی سینهام حبس شد! جنه یا دزد؟! ظرف توی دستم رو آروم روی کابینت گذاشتم، جیغ بلندی زدم و در کسری از ثانیه پشت سَرم برگشتم که با دیدن ساشا خفه شدم! با بُهَت به چشمهای خندونش نگاه میکردم! کِی از کانادا برگشته بود؟! همچنان مثل بُز بهش زل زده بودم که با صدایی که توی این سالها مردونهتر شده بود، گفت:
- بچه چهطوری؟!
جیغی زدم، پرییدم بغلش که خندید و به آغوشم کشید! باورم نمیشد داداش و رفیق فابم رو بعد از چندسال دیدم! بعد از اینکه دلتنگیم رو تخلیه کردم، ازش جدا شدم و با ذوقی که نمیتونستم کنترلش کنم، گفتم:
- چرا نگفتی که میای؟!
لبخندی زد و لپم رو کشید.
- خواستم سوپرایز بشی.
لبخندی زدم و به صورتش که بعد از چند سال دیده بودمش، خیره شدم. مثل قبلاً موهای پُر و مشکی، چشمهای آبی و آروم، دقیقاً متضاد چشمهای ساواش که سبز و وحشی بود! صورتش مردونهتر شده بود و همچنین اخلاقش پختهتر! پیشونیم رو بوسید و گفت:
- خونه ما بریم؟
اشارهای به بساط کیک انداختم و گفتم:
- این رو چیکار کنم؟
نگاهی به وسایل کیک انداخت و گفت:
- بیخیال، بیا بریم.
سری تکون دادم و با ذوق به سمت اتاقم دویدم. سریع آماده شدم و برگشتم که متوجه شدم ساشا بیرون رفته. از خونه بیرون رفتم که توی ماشین گرونقیمتی دیدمش، با دیدن من لبخندی زد و با سَر اشاره زد تا برم. چهقدر نسبت به چندسال پیش عاقل و سنگین شده بود! توی ماشین نشستم که حرکت کرد. ساشا داداشِ ساواش بود که برعکس ساواش از بچگی باهم خوب بودیم و مثل بردارم دوستش داشتم! با ایستادن ماشین نگاهم رو به ساشا دادم که گفت:
- بچه چی میخوری؟
نگاهی به بستنی فروشی انداختم و گفتم:
- پنجتا اِسکوپ نارنجی و دوتا سبز واسه من بگیر، واسه خودت هم باید مثل خودم بگیری ها!
درحالی که با لبخند بهم خیره شده بود، لب زد.
- چَشم، امر دیگه؟
با لخند لوسی گفتم:
- فعلاً همین.
دستش رو بالا اورد و با دو انگشت شصت و اشارهاش لپم رو کشید و پیاده شد. نگاهم رو از جای خالیاش گرفتم و گوشیم رو باز کردم و وارد اینستا شدم که متوجه شدم سام استوری گذاشته، استوریش رو باز کردم که یه شعر بود «دوستش داری و پیداست که پنهان کردی دل من! هرچه غلط بود فراوان کردی!» با خوندن شعر ابروهام بالا پریدن! در جواب استوریش نوشتم:
- حالا این بدبخت کی هست؟
میدونستم که بیتا هست؛ ولی میخواستم از زبون خودش بشنوم! امروز و فردا هست که باید آستین براشون بالا بزنم! در ماشین باز شد و ساشا با سینی توی دستش نشست و سینی رو به سمتم گرفت، از دستش گرفتم و تشکری کردم. قاشقم رو توی بستنی طالبی زدم، کمی ازش برداشتم، قاشق رو توی دهنم گذاشتم و از طعمش لذت بردم. بعد از چهل دقیقه به خونه دایی رسیدیم و بهخاطر برگشت ساشا حسابی شلوغ بود. انگار فقط من بودم که از اومدنش بیخبر بودم. بعد از ایستادن ماشین، از ماشین پیاده شدیم و با همدیگه به سمت در ورودی سالن راه افتادیم. بعد از اینکه با همه سلام و احوالپرسی کردیم. کنار هم روی مبل دونفرهای نشستیم که ثنا دختر خالم سمتم اومد و با عشوه خرکی روبه من گفت:
- عسل میشه بلند شی کنار ساشا بشینم؟
طلبکار پشت پلکی نازک کردم و گفتم:
- به چه دلیل؟!
اخم ریزی کرد و گفت:
- وا، خب دلم براش تنگ شده!
دستی سمتش تکون دادم و گفتم:
- برو بابا، دروغ نگو!
با این حرفم متعجب نگاهم کرد! به وضوح میدیم که ساشا داره خندهاش رو کنترل میکنه! ثنا چشم غرهای بهم رفت و سمت خاله رفت که با لحن تندی گفتم:
- فکر کرده خرم!
ساشا بالاخره خندید و گفت:
- چیکار بدبخت داشتی؟!
نگاهم رو به قیافهاش دادم و گفتم:
- اگر من نبودم الان کُل دخترهای فامیل زنت بودن، باید خداروشکر کنی که یکی مثل من رو داری!
ابرویی بالا انداخت و لپم رو کشید.
- تو روی چشمهام جا داری، خوبه؟!
چشمکی زدم و گفتم:
- عالیه!
خندید و آروم پس کلهام زد! بالاخره داره اون روی فضول و قالتاقش آپلود میشه! با احساس تشنگی که بهم دست داده بود بلند شدم و
سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم. وارد آشپزخونه شدم و بعد از برداشتن پارچ آب از توی یخچال، کمی آب توی لیوان واسه خودم ریختم و همین که یک جرعه ازش خوردم صدایی از پشت سرم اومد.
- کمتر دور و بر داداشم باش!
با صدای ناگهانی ساواش هینی کشیدم، لیوان از دستم افتاد و به شصتتا تیکه تقسیم شد! با ترس به سمت قیافهی خونسردش برگشتم و با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- مَرَض داری میترسونیم، مرتیکه اَلدَنگ؟!
نگاهی به خرده شیشههای پایین پام انداخت، خونسرد و جدی بهشون اشارهای کرد و گفت:
- توی پات نره!
با حرص گفتم:
- به درک!
مشغول جمع کردن خرده شیشهها شدم که بالای سرم اومد و گفت:
- با دست جمع نکن، توی دستت میره!
با حرص توی ساق پاش زدم و گفتم:
- برو اونور، اینقدر روی مخ من نرو!
صدای پوزخندش رو شنیدم! مشغول جمع کردنشون بودم که یهدفعهای یکی از شیشههای تیز و بُرنده انگشت اشارهام رو برید و سوخت! آخ بلندی گفتم که بازوم رو کشید، محکم از روی زمین بلندم کرد، درحالی که من رو به سمت خروجی آشپزخونه میکشید، غرید.
- زبون نفهم!
نگاهی به صورت جدی و اخمآلودش انداختم و چیزی نگفتم. از آشپزخونه بیرون رفتیم و به سمت پلههای طبقهی بالا هدایتم کرد و گفت:
- برو بالا تا بیام.
چیزی نگفتم و حرکتی نکردم که با چشمهای وحشیش نگاهم کرد و غرید.
- چرا ایستادی من رو نگاه میکنی؟!
درحالی که با دستم انگشت زخمیم رو گرفته بودم با عصبانیت گفتم:
- ولم کن توهم، به تو چه آخه؟!
به بازوم فشاری وارد کرد و از لای دندونهای چفت شدهاش غرید:
- برای من زبوندرازی نکن، گمشو بالا!
با عصبانیت تقلا کردم تا بازوم رو از توی دستش بیرون بکشم.
- ولم کن وحشی، دردم اومد!
دستش رو کشید و اشارهای به بالا کرد که ناچار به سمت پلهها رفتم. از زور گوییش متنفر بودم!
رفتارهاش چندوقت خیلی عجیب شده بود! سمت اتاق دوم رفتم که اتاق خود خرش بود، وارد شدم که بوی تلخ عطرش به مشامم خورد و از تِم سیاه اتاقش هم حالم بهم خورد! از بچگی هیچوقت هیچیش مثل آدمیزاد نبود! روی تختش نشستم و به عکس بزرگی که از خودش بالای تخت زده بود نگاه کردم! مرتیکه عبوس! حتی توی عکسهاش هم اخم داشت! اصلاً هیچوقت من از این بشر لبخند یا خنده ندیده بودم! چند دقیقهای گذشته بود که در اتاق باز شد و ساواش با جعبهی سفیدی به داخل اومد. روی تخت کنارم نشست و درحالی که در جعبه رو باز میکرد گفت:
- دستت رو بده.
دستم رو با تردید به سمتش گرفتم که توی دستش گرفت! با برخورد دستش بهم لبم رو گاز ریزی گرفتم، در مقابلش معذب بودم! بتادین رو برداشت و همین که خواست بریزه با صدای بلندی گفتم:
- نریزی ها!
با صدای بلندم تیز سرش رو بلند کرد و با اخم نگاهم کرد!
- بریزی میزنمت! یه چسب بنداز.
کمی توی چشمهام نگاه کرد و حس کردم چشمهاش خندید، فقط حس کردم! نگاهش رو گرفت و یهدفعه قطرهای از بتادین رو روی انگشتم ریخت! با درد آخی گفتم و با دست آزادم توی بازوش زدم، گفتم:
- ع×و×ض×ی! میدونستم از زجر دادنم لذت میبری!
چشم غرهای بهم رفت و بعد از پاک کردن خون دستم، روش چسب زخمی زد و درحالی که با دقت چسب رو میچسبوند، گفت:
- دفعهی بعد نبینم با آرایش غلیظ دانشگاه اومدی!
متعجب خندیدم و گفتم:
- دیگه امر کن!
خیلی جدی دستم رو رها کرد و ادامه داد.
- با پسرها هم گرم نمیگیری، فهمیدی؟!
با تمسخر و کمی حرص گفتم:
- چَشم، روی چشم میذارم!
چشم غرهای بهش رفتم و بلند شدم، همین که خواستم برم مچ دستم رو گرفت و بلند شد!
با عصبانیت گفتم:
- ولم کن.
با اخم توی صورتم غرید.
- وحشی نشو!
با حرص گفتم:
- مگه حیوونم؟!
مهلت حرفی بهش ندادم، دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم. با حرص پلهها رو دوتا یکی رفتم پایین و پلهی آخر بود که با دماغ توی سینه یه نفر خوردم! حرصی «آخی» گفتم که صدای خندهی ساشا اومد!
- چته باز؟!
با دست زدم توی سینهاش و با عصبانیت گفتم:
- اَلدَنگ حواست کجاست؟!
متعجب نگاهم کرد که بیتوجه بهش از کنارش رد شدم و با قدمهای بلند و حرصی به سمت سالن مهمون رفتم. محال بود من و اون یه جا باهم باشیم و بحث و دعوا پیش نیاد! اون ساواش روانی همیشه به حالِ خوبِ من تِر میزد! بعد از اینکه شام خوردیم زنها راهی آشپزخونه شدن و مردها باهم گرم صحبت شدن، ما جوونها هم تصمیم گرفتیم توی آلاچیق حیاط بشینیم. کنار ساشا نشستم و تکیهام رو به دسته طرح چوب آلاچیق دادم. صدای ساحل که دختر داییم میشد اومد.
- بچهها موافقین بازی کنیم؟
با ذوق وسط پریدم و گفتم:
- من هستم!
ساحل لبخندی زد و ساشا هم تایید کرد که صدای ساواش اومد.
- مگه بچهاید؟!
محدثه با خنده روبه ساواش گفت:
- سخت نگیر، پسر دایی، یه بازیه دیگه!
ساواش چیزی نگفت که نگاهم رو بهش دادم و با تمسخر گفتم:
- بابا بزرگ خوبیت نداره تو جمع جوونها بشینی، بهنظرم برو داخل!
بچهها با این حرفم ریز خندیدن؛ اما ساواش دست به سینه و خیلی خونسرد توی چشمهام زُل زد که نگاهم رو با نفرت ازش گرفتم. نفرت من از این بشر از اونجایی شروع شد که وقتی دوازده سالم بود و پسرها توی کوچه داشتن من رو میزدن، ساواش با اینکه اونجا بود نه تنها از من دفاع نکرد، بلکه میخندید! دلیل تنفر بنده از این موجودِ روانی این هست! ساحل بطری خالی کنار دستش رو وسط گذاشت و گفت:
- گِرد بشینید، «جرأت یا حقیقت» بازی کنیم.
قبل از اینکه بچهها چیزی بگن سریع گفتم:
- جرأت حقیقت تکراریه، من یه پیشنهاد دارم.
همه کنجکاو نگاهم کردن که اشارهای به باغچه بزرگ و وسیع حیاط انداختم و گفتم:
- توی باغچه خونه دایی سنگهای ریز و سفید خیلی هست، به دوتا گروه تقسیم میشیم، هرکسی یه کیسه دستش میگیره، توی پنج دقیقه تا میتونه باید سنگ سفید جمع کنه؛ حتی میتونید از همدیگه سنگ بدزدید و در آخر هر گروهی که سنگ کمتری جمع کرده باشه، مجازات میشه.
سام بشکنی زد و گفت:
- بازی معرکهای هست!
بچهها موافقت کردن که به دوتا گروه تقسیم شدیم.
من، ساشا و محدثه توی یه گروه، ساحل، ساواش و سام هم یه گروه. محدثه رفت و از توی آشپزخونه شیشتا کیسهی کوچیک و توری که معمولاً برای عروسیها ازش استفاده میشه آورد و هرکدوم یه کیسه برداشتیم. ساشا با ساعتش تایمر پنج دقیقه رو تنظیم کرد و با بچهها توی باغچهی بزرگ و نسبتاً تاریک حیاط پخش شدیم. اونقدری سریع میدویدم و سنگ جمع میکردم که جِت ایلان ماسک هم اینطوری نمیرفت! تقریباً کیسهام پر شده بود که خسته کنار درختی ایستادم و نگاهم رو دادم به ساشا و ساحل که تَه باغچه باهم درگیر شده بودند تا از همدیگه سنگ بگیرن! ساحل توی یه حرکت روی کول ساشا پرید و موهاش رو چنگ زد که زیر خنده زدم، همون لحظه بود که کیسه توی دستم از پشت کشیده شد و در کسری از ثانیه ناپدید شد! جیغی زدم و برگشتم که ساواش چشمکی زد و کیسه رو انداخت هوا و با شیطنت گرفتش! با حرص دویدم سمتش که دو یا سه قدم عقبتر رفت و دوتا کیسه رو توی یه دستش بالای سرش برد! با حرص گفتم:
- تو بیخود میکنی کیسه من رو میدزدی، بده من اون رو!
ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت:
- مگه خودت نگفتی میتونیم دزدی کنیم؟!
بدون توجه به حرفش، بالا پریدم که کیسه رو از دستش بگیرم؛ اما قدش خیلی بلندتر بود و هرگز دستم بهش نمیرسید! وقتی دید دارم تلاش بیهوده میکنم، پوزخندی زد و گفت:
- کوچولوتر از این حرفهایی!
با این حرفش حرصی مُچ دستش رو چنگ زدم و سمت پایین کشیدم که مقاومت کرد و باعث شد بهش برخورد کنم! دماغم محکم توی سینهاش خورد و «آخ»ام در شد! به قول مرحوم مامانبزرگم انگار امروز «بخت از بینیِ من برگشته بود»! دستم رو روی بینیم گذاشتم و از درد اشک توی چشمهام جمع شد! ساواش دستش رو پایین آورد و با اخم غرید.
- چِت شد؟!
- ع×و×ض×ی!
با دست آزادم با حرص توی بازوش زدم که همون لحظه اشکی از چشمم چکید که باز هم غرید.
- گندت بزنن با این پیشنهادهات، عسل!
بدون توجه بهش نفس عمیقی کشیدم تا شاید دردم کمتر بشه. دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- دستت رو بردار ببینمت.
با اینکه ازش عصبانی بودم؛ اما دستم رو برداشتم که کمی با دقت نگاه کرد و گفت:
- چیزی نیست، یکم قرمز شده.
دستی به چشمهای خیسم کشیدم، با حرص دوتا کیسه رو از توی دستش کشیدم و فرار کردم! توجهای به صدای پُر از حرصش نکردم و دویدم توی آلاچیق که همون لحظه ساشا از تَه باغچه داد زد.
- بچهها زمان تمومه، همه بیرون بیاید.
بچهها یکییکی توی آلاچیق اومدن، یکی با قیافهی حرصی و عصبانی، یکی با لبخند پیروزمند! هر دو گروه کیسههامون رو باز کردیم، سنگها رو ریختیم و شروع به شمردن کردیم. خداروشکر من کیسهی ساواشِ خر رو زده بودم و محدثه هم کیسهی سام رو؛ اما خب ساشا یکم از سنگهاش رو ساحل گرفته بود؛ اما باز هم بیشتر بودیم، صددرصد! صدای سام اومد.
- شما چندتا سنگ دارید؟
ساشا گفت:
- هفتاد و دوتا؛ شما چندتا دارید؟
ساحل با حرص گفت:
- مگه شما سنگی هم واسهمون گذاشتین که بمونه؟!
پوزخندی زدم که همون لحظه ساواش نگاه بدی بهم انداخت! نگاهم رو ازش گرفتم که محدثه با پیروزی گفت:
- پس باید یکییکی مجازات بشین!
لبخند شروری زدم که صدای ساشا اومد.
- سام فردا شب همهمون رو یه رستوران لوکس دعوت کن.
سام با حرف ساشا با قیافه آویزون نگاهش کرد که همگی ازش خندیدیم. محدثه خواست چیزی بگه که بلند گفتم:
- ساواش باید همهمون رو یکییکی کوله کنه و دور حیاط راه بره.
ساحل با تعجب اشارهای به حیاط کرد و گفت:
- این نامردیه، حیاط خیلی بزرگه، خسته میشه!
شونهای بالا انداختم که ساشا خندید و گفت:
- داداش چارهای نداری!
ساواش دستی به پشت گردنش کشید و با کلافگی گفت:
- وسط یه مشت بچه گیر افتادم!
پوزخندی زدم که صدای محدثه اومد.
- اول من!
ساواش کلافه دستی توی موهاش کشید و بلند شد که بچهها ریزریز خندیدن! داشتم کیف میکردم از حرص خوردنش! ساشا کنار گوشهام با خنده گفت:
- آبجی دهنت، قیافهی ساواش دیدن داره! با اون هیکلِ گُنده بهش خیلی برخورده!
دوتایی خندیدیم که ساواش چشم غرهای بهمون رفت! یکی از زانوهاش رو روی زمین گذاشت که محدثه روی کمرش پرید و دستش رو دور گردنش حلقه کرد که به ناچار راه افتاد! کُل هیبت و غرورش رو توی یه حرکت زیر سؤال بردم! هر قدمی که برمیداشت از عصبانیت سرخ میشد و صدای قهقه بچهها توی حیاط میپیچید! هِی بچهها تیکه پروندن و خندیدن تا یه دور کامل رو زد!
محدثه رو روی زمین گذاشت، دستهاش رو با ذوق بهم کوبید و گفت:
- خیلی خوش گذشت!
صدای ساشا اومد.
- داداش من هم سواری میدی؟!
با این حرفش همه زیر خنده زدن که صدای ساواش اومد.
- اندازه یه دایناسور هستی مرتیکه، تو رو کجام جا بدم؟!
با این حرفش خندهمون شدت گرفت که ساحل گفت:
- عسل تو برو.
نیم نگاهی بهش انداختم و چیزی نگفتم که صدای ساشا اومد.
- برو دیگه، چرا من رو نگاه میکنی؟!
مکثی کردم و بلند شدم؛ رفتم سمت ساواش که با اخم بهم زل زده بود. با صدای تهدید آمیزی پچ زد.
- تو رو میکشمت!
با تمسخر گفتم:
- فکر نکنم!
- خواهیم دید.
ایشی کردم که صدای سام اومد.
- شما دوتا چی پچپچ میکنید؟!
بدون توجه به سام رفتم جلوتر و گفتم:
- بچرخ.
به ناچار چرخید که روی کولش پریدم و دستهام رو دور گردنش و پاهام رو دور کمرش حلقه زدم! با دستهای ورزیدهاش پاهام رو گرفت و حرکت کرد. بوی عطر تلخ و مردونهاش بدجور م×س×ت کننده بود! حقیقتاً خیلی معذب بودم! از اینکه این پیشنهاد رو دادم، خودم رو لعنت فرستادم! نیمی از راه رو رفتیم که با صدای دورگهای غرید.
- دستت رو شُل بگیر، خفهام کردی!
با این حرفش حلقه دستهام رو آزادتر کردم که زیر لب چیزی گفت؛ اما نفهمیدم! هنوز نصف راه رو نرفته بودیم که گفتم:
- وایسا.
با این حرفم ایستاد که پایین پریدم، سمتم برگشت و با تمسخر گفت:
- چِت شد، سِرتق؟!
دستی به پیشونیم که از شدت معذب بودن ع×ر×ق کرده بود کشیدم و گفتم:
- بسه.
ابرویی بالا انداخت؛ اما چیزی نگفت. راه رفته رو به سمت بچهها برگشتم.
***
وارد سالن شدم و هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای زنگ گوشیم اومد، همین که خواستم از توی جیبم بیرونش بیارم با سَر توی سینهی یه نفر رفتم و «آخ»ای گفتم!
- لعنتی، توی ستون میرفتم، بهتر بود!
با درد ازش فاصله گرفتم که با قیافهی عبوس ساواش مواجه شدم!
با اخم غرید.
- مگه تو کوری؟ اگر یه نفر دیگه جای من بود، لَش میکردی توی بغل مرتیکه!
متعجب گفتم:
- چرا چرت و پرت میگی؟! حواسم نبود!
اخمهاش غلیظتر شد و جدی لب زد:
- سرکلاست برو.
ایشی کردم و زیر لب «سگ اخلاقی» زمزمه کردم و از کنارش رد شدم. خداروشکر سالن خلوت بود و کسی مکالمهی ما رو نشنیده بود. وارد کلاس شدم و صندلیِ اول نشستم که ارغوان یکی از دخترهای مهربون کلاس سمتم اومد.
- سلام.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام، صبح بخیر، خوبی؟
متقابلاً لبخندی زد و گفت:
- ممنون. من امشب واسه تولدم یه مهمونی ترتیب دادم و خوشحال میشم توهم بیای.
سَری تکون دادم و گفتم:
- تولدت مبارک. اگر بتونم حتماً مزاحم بشم.
لبخندی زد و کارتی رو سمتم گرفت و گفت:
- آدرس رو اینجا نوشتم، لطفاً به بیتاهم بگو.
«باشه»ای گفتم که «تشکر»ای کرد و رفت. مثل خَر ذوق میکردم؛ عاشق مهمونی بودم، فقط باید یه کاری میکردم مامان اجازه بده. بعد از تقریباً نیم ساعت که کلاس پُر شد، استاد اومد و بعد از حضور غیاب، شروع به تدریس کرد. امروز فقط همین یه کلاس رو داشتیم و بعد از اینکه تموم شد، با بیتا از دانشگاه بیرون رفتیم. جلوی دانشگاه منتظر سام ایستادم، خودش گفته بود دنبالم میاد. نگاهم رو به بیتا دادم که با کفشش سنگ جلوی پاش رو به بازی گرفته بود و توی فکر بود.
- بیتا، مهمونی بریم؟