اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان آئورت بی دریچه | هدیه امیری نویسنده انجمن رمانیک

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. جنایی
سطح اثر ادبی
طلایی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.








نام رمان: آئورت بی دریچه

نام نويسنده: هديه امیری
ژانر رمان: جنايی پليسی، عاشقانه، ترژادی


خلاصه:
ماسکش را بر صورت زده و در تیرگی شب سلطه‌گرانه سراسر بیابان را در برگرفته و مصرانه سعی در به رخ کشیدن چهره‌ی سیاهش را دارد.
آتشی که هر لحظه شعله‌ورتر می‌شود و زبانه‌های سرکشش به آرامی، هر آن‌چه سرراهش قرار دارد را می‌سوزاند.
صدای جلز و ولز آتش و زوز‌ه‌های گرگ‌ها با صاعقه‌ای که می‌زند یکی شده و قدرتش را فریاد می‌زند
و او بی با‌ک به قصد نابودی جان می‌گیرد و جان می‌دهد.
نابود نمی‌شود و نابود می‌کند هرچیزی را که سبب به نابودی‌اش شود.
ناپخته وارد میدان شده؛ اما پخته بیرون می‌آید.
 
آخرین ویرایش:
***

با کلافگی روی سنگ فرش‌های شهر پاریس راه می‌رفت و غر می‌زد:
- خدا لعنتت کنه الکس، ماشینم رو کجا بردی؟
با صدای زنگ موبایلش، اسم دیان را دید، ریجکت کرد که در لحظه پیامش روی صفحه‌ی موبایل، چشمک می‌زد:
- کجایید رئیس؟ لطفاً صبر کنید که راننده دنبالتون بیاد. یه ماشین مشکی، تا چند دقیقه دیگه بهتون میرسه، لطفا با اون بیاید.
باحرص موبایلش را توی جیبش گذاشت، ستاره‌ی پاریس باشی و ماشینت خراب شود و اکنون با آن همه کبکه و دبدبه گرفتار یک خودرو بمانی! ای تف به تمامیِ دارایی‌های پوشالیت!
پر حرص نفسش را بیرون داد، در یکی از خیابان‌های معروف که ریولی نام داشت، در پیاده‌رو ایستاده بود؛ خیابانی که جاذبه‌ی مهمی در فرانسه به‌حساب می‌آمد، ساختمان‌های این خیابان از قاعده‌ی خاصی پیروی نمی‌کردند. سه‌طبیقه که برروی یک طبقه‌ی هم‌کف و یک نیم‌طبقه با نمای طاقی قرار گرفته‌اند. نمای همه‌ی این طبقات از سنگ بود. طبقه‌ی اول شامل کتیبه‌هایی بود با تزئینات سبک و بالکن‌هایی که با آهنِ چکش‌کاری شده، نرده‌کشی شده بودند. این ساختمان‌های باشکوهی که در آن خیابان شلوغ و پر از تردد قرار داشتند، با خطوط مستقیم و پرسپکتیو منحصر به‌فردشان، به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی‌ سلیقه‌ در ساخت این تفریگاه لوکس و با اصالت بودند.
هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و او به درختی تکه داده و ایستاده بود، به دور و اطرافش نگاه کرد، لبخندی زد؛ قوانین خیابان‌های پاریس را دوست داشت؛ مسئولان برای به‌خدشه دار نیفتادن چهره‌ی ویژه‌ی این خیابان، کسب‌وکارهایی مانند قصابی، مغازه‌هایی که نیاز به تنور و فر دارند یا مغازه‌هایی که در آن از چکش استفاده می‌کنند، در این خیابان ممنوع اعلام شد. به‌علاوه هیچ مغازه‌ای اجازه نداشت که تابلوی خود را برروی طاق‌ها نصب کند، از مردم پاریس شنیده بود که

«پاریس قدیم چیزی جز یک خیابان ابدی باقی نمانده است. خیابانی زیبا که به مانند حرف I کشیده شده است. خیابانی که خوانده می‌شود؛ ریولی، ریولی، ریولی... .»
 
آخرین ویرایش:
و بعدها تصاوفی نویسنده این متن را شناخت و او کسی نبود جز ویکتور هوگو... .
دقایقی بعد در در ماشین زِنواستی مشکی رنگی که راننده‌ی آن پیرمردی خوش سیما بود، سوار شده بود.
پیرمرد، دستی در موهای جوگندمی‌اش کرد و همزمان که از آینه‌ی جلونگاهش می‌کرد پرسید:
- مقصد؟
- خیابون شانزه لیزه.
پیرمرد یک لنگه‌ی ابرویش را بالا می‌اندازد، پوزخندی کنج لبش می‌نشاند و زیر لب نق می‌زند:
- حالا چه اصراریه که جو بگیرتت و یه جوری حرف بزنی که انگار یه کاره‌ی مملکتی؟
خطاکار خودش بود که بهانه‌اش آن غرور لعتتی‌اش بود و خودسر در آن خیابانِ شلوغ پر از تردد، دستی تکان داده و سوار ماشینی شده. او به اصلاح ستاره‌ی پاریس بود؟ از ترسِ این‌که کسی او را نبیند دستی تکان داده بود یا نه؟
تٌن‌های صدا را به سِمتت ارتباط می‌دهند و مردم همین‌قدر ظاهربین هستند! چنان عقل‌شان در چشم‌هایشان افتاده که قدرت تفکر را هم از خودشان سلب کردند؛ برای مردم پرمدعاترین و برای خودشان بی‌ادعاترین فرد کره‌ی خاکی!
با توقف ماشین به خودش آمد، پیاده شد و عصبانیتش را سر درب‌های ماشین درآورد و صدای پیرمرد بالا رفت، او تنها با همان نیشخندِ روی لبش بر سرعت قدم‌هایش افزود، دیان خودش را به او رساند در فاصله یک قدمی‌اش ایستاد و درحالی‌که دویده بود و همین سبب نفس‌نفس زدن‌هایش بود، با چشمانی پر از نگرانی، ترس و دلهر گفت:
- خانوم جان... مَ.. مَن... حالتون خوبه؟
با غیض نگاهش کرد:
- تا سه‌ماه خبری از حقوق نیست!
و بی‌توجه به نگاهِ مبهوتِ دیان درحالی‌که به سمت درِ باز خانه می‌رفت، لبخند کجی زد و زیر لب زمزمه کرد:
-خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ باید به چَپت باشد و کاریت نباشد!
 
آخرین ویرایش:
***
- خانوم، کجا ببرم؟
به ماريا نگاه کرد و بدون فوت وقت صدایش را بالا برد:
- ديان!
فی‌الحال خودش را رساند، نفسی کشید و همزمان که سر خم می‌کرد، گفت:
- بله خانوم؟
با دست، اشاره‌ای به ماريای چمدان به دست کرد و دستوری امر کرد:
-چمدون رو با احتیاط توی ماشین بذار.
سرش را خم کرد و «چشمی» گفت و به سمت ماريا رفت، بی‌آنکه به ماریا نگاه کند گفت:
-در عرض پنج دقیقه همه‌ی خدمتکارها رو توی حیاط پشتی حاضر کن.
- چشم خانوم.
و با دو به سمت پله‌ها رفت. همزمان‌، هانا از اتاق خارج شد.
هانا صبح زود به این‌جا آمده بود. چمدان‌های هر دو نفرشان را زمانی که افرا خواب بود، حاضر کرده بود. لبخندی زد. هانا چه مشتاق به آمدن با او در این ماموریت بود.
به سالن اصلی که همه‌جا از تمیزی برق می‌زد‌، با رضايت نگاه کرد. راضی بود از این‌که خدمه‌ها که مو به مو حرفش را انجام می‌دادند، هر چند که آن تنبیه و شکنجه‌ها هم برای راه افتادناش بی‌اثر نبود!
در باز شد و چشمش را نور زد و اخمی کرد؛ نوری که دستور گرفته و خودخواهانه اوامر خورشید را اجرا می‌کرد. ماریا ع×ر×ق پیشانیش را با دست گرفت و با نفس‌نفس گفت‌:
- خا...خا...نوم ه...مه حاضرن!
 
آخرین ویرایش:
زير لب «خوبه‌ای» زمزمه کرد، به سمت هانا برگشت:
- ده دقیقه بیشتر کارم طول نمی‌کشه. تو، توی ماشین منتظر می‌مونی!
نماند و با قدم‌های محکم به دری که به واسطه‌ی ماریا باز نگه داشته بود، راهش را به سمت حیاط پشتی کج کرد، با ورودش به حیاطِ پخانه، قدم‌هایش را آرام‌تر برداشت. استفاده از درختچه، بوته، چمن، گل و تکه سنگ‌های برش خورده که مسیر عبور و مرور عابرین را مشخص کرده بود، به حیاطِ بزرگ خانه‌اش طرحی نشاط‌آور و دلنشین داده بود، مسیرش را به سمت حیاط پشتی کج کرد.
به افراد حاضر شده، با دقت نگاهی انداخت‌، اکثر خدمتکارها دختر و تنها سه نفرشان مَرد بودند؛ نه دخترانی که فاسد باشند و نه مَردانی که مردانگی نداشته باشند! دختران و مردانی که به معانی واقعی این کلمه شش حرفی، قابل اعتمادش بودند! تنها کسی که به خواست خودش حضور نداشت، ديان بود. دیانی که دست راستش بود در همه‌ی کارهای این خانه!
دست به سی*ن*ه ايستاد. دهانش را باز کرد و عمیق اکسیژن را به شش‌هایش داد و بی‌خیال بازدمی شد که عمیق کربن‌دی اکسید را خارج نکرد!
شروع کرد:
- سلام، من مدتی نیستم. مراقب رفتارتون باشید؛ می‌دونید که دورا دور حواسمه به تک‌تکتون.
مکثی کرد. همان‌قدر کوتاه و خلاص شده همانند همیشه منظورش را رسانده بود. همگی يونیفرم مخصوص به تن داشتند و همین ظاهر مرتب و تمیز به افکار پخش و پلای ذهنش تا حدودی آرامش می‌داد.
- سوالی نیست؟
همگی سر پایین انداختند، لنگه‌ی ابرویش به نرمی بالا رفت و این سکوت نشان دهنده‌ی خوبی بود و چقدر در دلش ممنون بود از آن‌ها که همیشه با همین دقت و سکوت که شاید کم‌ترین کار بود؛ اما برایش بیشترین قدم را بر می‌داشتند و او قدمِ اولی را برداشت که شروع کننده‌ی خیلی چیزها بود.
 
آخرین ویرایش:
***

نگاهش را بالا کشید و نگاهش را به هانایی داد که دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و بی‌حوصله نرمی انگشتش را روی صفحه‌ی نمایگشر موبایلش حرکت می‌داد.
بوی اسپرسو، در آن فنجانِ پایه‌دار طلایی، لبخند کمرنگی را روی لبش نشاند.
از زمانِ آمدنشان به شهر مارسی یک‌ساعتی می‌گذشت همان‌طور که انتظار می‌رفت، شب شده بود.
طبق قرار، به کافه‌ای که از قبل هماهنگ شده بود آمده بودند، از انتخاب این کافه خوشش آمده بود، در دل تحسین کردی فردی را که این‌جا را به آن‌ها پیشنهاد کرده بود که در مکانی مناسب، منویی متنوع، طراحی داخلی جذاب، بالا بودن کیفیت و در فضای کاری خوب با داشتن تکنولوژوی مدرن، بهترین انتخاب بود.
از نورِ شمع با چراغ‌های زیبا برای روشنایی محیط کافی‌شاب استفاده شده بود. به‌کار بردن از رنگ‌های گرم و ملایم، یک‌فضای آرامش‌بخشی را در شب ایجاد کرده بود.
نورپردازی و مبلمان فلزی صنعتی، عناصری بود که جلوه مدرن این دکوراسیون را تقویت می‌کرد. با قرار دادن دیوارهای آجری، یک پیشخوان بزرگ صنعتی، کابینت و قفسه‎‌های روشن در طراحی کافه، به‌آن جلوه‌ای مردن و صنعتی داده بود.
لوله‎‌های فلزی آشکار، تیرهای سقف، دیوارهای آجری، عناصر نشیمن فلزی و نورپردازی صنعتی از اجزای اصلی این سبک به‌شمار می‌رفت.
دسته‌ی فنجان را گرفت و آن را به لبش نزدیک کرد، اول کمی مزه کرد، طعمِ خاص و تندش به دهانش مزه داد.
 
آخرین ویرایش:
باصدای زنگ موبایلش، از فکر بیرون آمد، با دیدن اسمِ شهرام بی‌میل جواب داد:
- بله؟
- کجایی؟
نیشخندی زد:
- احوالت آقا دوماد؟
- جدی باش، کارت دارم!
با غیض پلک‌هایش را روی هم گذاشت و دندان سایید:
- خب؟
- هلن رفت ایران... با ترنم... .
حتی زمانِ رساندن یک خبر فعل‌هایش به هم نمی‌خورد و
و لکنت مزخرفش، این لکنت، دست از سرش بر نمی‌داشت و قطعاً این ترس از مخاطب پشت خط، که سر چشمه نمی‌گرفت؟
ذهنش پر زد و هلن را با همان لبخندِ معصومش دید، دستانش را روی میز مشت کرد، لعنت به تمام خبرهای یهویی که آتش بر وجودت می‌زنند، خاکستر شدن جانت که به جهنم!

- چی شده؟
می‌خندد به جمله‌ی آخرش و می‌داند چگونه جوابِ این خنده‌ی ناخواسته را دهد! گفته بود خوشش نمیاد کسی به حرف‌هایش بخندد؟ حالا او می‌خواد رفتگر شهر باشد یا دوستش، فرقی نمی‌کند!
- خانم می‌خواد من حتی با دوستامم بیرون نرم، انگار او‌نا غریبه‌ان! هیچی! تهشم قهر کرد گذاشت رفت!
و با پايان حرفش، خودش قاه‌قاه خنديد.
 
آخرین ویرایش:
لحنش تلخ می‌شود و این تلخی، هم‌چو ماری بر وجودش نیش می‌زند:
- د تو اگه عرضه داشتی زنت‌و نگه می‌داشتی! با یه بچه رفته ایران و تو عین خیالتم نیست؟ اونم اگه با دوستاش شش روز هفته رو بیرون بود چی؟ دوستاش بودن دیگه! غریبه که نیستن! تو اون‌موقع صدات بالا نمی‌رفت شازده دوماد؟
هم‌چون آبی بر آتش، خاموش می‌شود و مخاطب پشت خطی که بی‌فندک‌، کل وجودش به‌آتش کشیده شده! اصلاً نیاز به مایع‌های قابل اشتعال نیست که!
لب بر دندان می‌کشد و مِن‌مِن‌ کنان می‌گوید:
- مَ...مَن.. افرا!!
اوقاتش تلخ می‌شود:
- اسم من‌و به زبونت نیار!
همزمان که هانا با چشم و ابرو به او اشاره می‌کند و با کنجکاوی تمام می‌خواهد بفهمد مخاطب پشت خط کیست، شهرام شرمنده دهان باز می‌کند:
- معذرت می‌خوام!
و جان می‌کند تا این را می‌گوید و نفرتش از این خواهرزن ته‌تغاری خانواده، بیشتر می‌شود. حتی پیش نیامده بود که به زنش یک ببخشید کوتاه بگوید و حالا در مقابل افرا، هرچه می‌گوید را بی‌چون و چرا قبول می‌کند. زنگ زدن به او، حماقت بود و شهرام در دل خودش را لعنت می‌کرد!
سکوتش نشان می‌دهد هنوز هم اوقاتش تلخ است و شهرامی که می‌داند باید طبق خواسته‌اش پیش برود، سرد می‌گوید:
- بیلط می‌گیرم، برشون میگردونم!
مکثی می‌کند، افرا طمأنینه ابرو بالا می‌اندازد:
- تا فردا باید خونه باشن!
و بی‌توجه به او تماس را قطع می‌کند، بوق آزادی که در گوشش طنین می‌اندازد و افرایی که زمزمه می‌کند:
- برات دارم آقا شهرام!
هانا که لحنِ پر از خشم او را می‌شوند با ترس به او نگاه می‌کند، باز هم شهرام؟
هیچ‌وقت نفهیمد و نداست این خشم و نفرت افرا از همان ابتدا از شهرام از کجا آب می‌خورد!
و افرایی که فنجان خالی را روی میز گذاشت، به صندلی تکه داد، همان‌موقع هیبت دو مردی ناآشنا را دید، هانا بلند شد، دستی توی موهای بلند و صافش کرد، افرا دستانش را روی میز گذاشت و کمی صندلی را عقب داد، با نفس عمیقی که بیرون داد بلند شد، هانا با لرزشی محسوس در کلامش زیر لب گفت:
- خودشونن! کیاراد و کیان ستوده!
به‌آن‌ها نگاه کرد، جایی در ذهنش صدای رایان قبل از رفتن به فرودگاه لق خورد:
«من از عقرب نمی‌ترسم؛ ولی از حرف‌های شما می‌ترسم! از گرگی که لباس میش می‌پوشه می‌ترسم! ترسم جنگِ شعله و کبیرت و هیزم نیست! من از سوزندن فکر شما می‌ترسم!»
و رایان هم می‌دانست سوزاندن ذهن این دختر، چه آتشی شعله‌ور می‌کند!
و اکنون افرا با همان لبخند سوک لبش، به دو مردی نگاه می‌کرد که در چندین قدمی میزی که خودشان رزرو کرده بودند، جلو می‌آمدند و سوت بازی، به‌صدا در آمده بود!
 
آخرین ویرایش:
ترکيب بنفش و سفيد. پرده‌های سفيد، تختی دو نفره به رنگ بنفش، اتاق این‌جا هم کم از اتاقِ هتل نبود! هم‌زمان که به سمت تخت می‌رفت، کِش موهایش را باز کرد.
پتوی دونفره‌ی بنفش رنگ را کنار زد و دراز کشید. وامانده‌تر از آن بود که بخواهد گوشه به گوشه‌ی اتاق را بگردد و همانند بیشتر از دخترها کنجکاوی کند.
نگاهش را به شوفاژ روشن افتاد و صدای روبرت در سرش زنگ زد:
«شوفاژِ سوخته!» پورخندی زد و پلک‌های خسته‌اش را روی هم گذاشت.
«بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنی؛ چون اون‌قدر رنجيدی که نمی‌خوای حرفی بزنی!
بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنی؛ چون واقعاً بهش احتياج داری! بعضی وقت‌ها سکوت می‌کنی؛ چون هيچ حرفی برای گفتن نداری! بعضی وقت‌ها دیگه سکوت نمی‌کنی؛ فریاد می‌زنی و حقیقت رو مثلِ آب دهن، تف می‌کنی توی صورت طرف مقابلت که بهش بفهمونی تو احمق نیستی!»
***

پایش را لاقید روی گاز فشار می‌داد. عصبی بود، کلافه و سردرگم!
فرمان ماشين را محکم مابين دست‌هایش فشار می‌داد. رنگ دست‌هایش به سفيدی می‌زد. به اصلاح خودش را آرام می‌کرد. با صدمه‌زدن به دست‌هایش؟! منتطقش بی‌منتطق نبود احیاناً؟
ذهنش پر بود از خ**یا*نت‌ها و پرونده‌های پیچیده که هر کدام، نوبه‌ی خودشان در آن اشمئزاز بود. دست راستش را از فرمان فاصله داد و مشت محکمی به فرمان زد. درد توی دستش با خيلی از درداهای قفسه سینه‌اش‌ قابل مقايسه نبود!
اين‌بار با فاصله دادن دستش، آن را محکم مابین پيشانی‌اش کشيد؛ بلکه ذره‌ای فشاری را که به سرش وارد می‌شد کم کند‌؛ اما علاج‌گر نبود؛ هم‌چو ريسک‌های اسفاهت‌آمیزای که به چشم ديده بود.
نفس حبس‌شدهِ درون سينه‌اش را محکم بيرون داد، همانند محکم بودن خودش در هر شرايطی!
لعنت به اين زندگی که بارها شنیده بود که دم از زیبایی آن می‌زنند؛ اما کجا؟ زیبایی این زندگی نکبت‌بار کجاست؟
دستش را پيش به سوی دستگاه پخش برد. گوش دادن به چيزی که در آن حرفی نباشد، بهتر از فکر کردن بود. تنها چند ثانيه زمان برد تا موزيک بی‌کلام غمگين فضای اطراف را پر کرد. نفس خسته‌اش را بیرون داد. آرنج دستِ چپش را روی لبه‌ی شيشه ماشين گذاشت و همزمان با دست راستش فرمان را هدایت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
پشتِ درِ ويلا کمتر از چند ثانيه قبل از آن‌که ريموت را بزند، در بزرگ و سفید رنگ ويلا باز شد و هم‌زمان چهره‌ی کيوانِ هميشه به لبخند به لـ*ـب ظاهر شد‌، پایش را روی گاز گذاشت و وارد حياطِ ویلا شد. ترمز دستی رو بالا کشيد و دستگاه پخش قطع کرد. از ماشين اِف‌شست مشکی رنگش پياده شد.
با ديدن فرهاد که به سمتش می‌دويد، کمی مکث کرد و در نهايت ايستاد. با رسيدن به او، خم شد و دست‌هایش را روی پاهایش گذاشت و به شدت نفس‌نفس زد. سرش را کمی بلند کرد، ع×ر×ق‌ها بی‌وقفه روی صورت مردانه و چروکيده‌اش می‌ريختند و موهای جوگندميش که تارهای سفيدی که در آن دیده می‌شد، خيس از ع×ر×ق بود.
با آستين بلندِ سبز رنگِ لباسش دستش را به سمتِ صورتش برد. خيسی صورتش را پاک کرد. نفس عميقی کشيد و با لبخند به او نگاه کرد. سری تکان داد و گفت:
- سلام.
سلام؟! گوشه‌ی لــبش کمی بالا رفت. قديم‌ها نمی‌گفت سلام پسرم؟ حالا... پوف کلافه‌ای کشيد.
کيوان هم در کنارش ايستاده بود و همچون درش با لبخند نگاهش می‌کرد .چرا اين‌ها خانوادگی همیشه لبخند به لــب داشتند؟! چه چیزی را می‌خواستند ثابت کنند و چه چیزی را قصد داشتند به اوی بی‌فکری بفهمانند؟
همين که آمد دستش را روی شانه فرهاد بگذارد، با به‌خاطر آوردن دليلِ اين که چرا ديگر نمی‌گوید پسرم، همان نزاع کذایی اخم‌هایش در هم رفت. کيوان جاخورده، قدمی عقب رفت؛ اما فرهاد... . فرهاد، همانند هميشه محکم ايستاده بود.
بيش از اندازه فکر داشت و این بد بود. مخصوصاً در همچین شرایطی!
به چشم‌های بی‌فروغ قهوه‌ای رنگ فرهاد که به او نگاه می‌کرد خيره شد. به سمتش قدمی برداشت که نه تنها عقب نرفت؛ بلکه با متانت تمام سرجایش ايستاده بود.
روی شانه‌ا‌ش زد در حالی که به سمت در وردی مجلل ویلا می‌رفت، ملامت کرد:
- پيرمرد، دويدن با این پاهای ضعيفت خوب نيست!
همين! دليلی نداشت که سلام کند. دليلی نداشت حالش را بپرسد! دليلی نداشت بگوید خسته نباشید! حتی دليلی نداشت از اين که به خاطرش دويده بود تشکر کند؛ چون همه‌ی اين‌ کارها وظيفه‌اش بود. وظيفه‌ای که بابتش حقوقش را می‌گيرد! استحقار آدمی لــذت داشت برای کیارادی که تشنه‌ی انتقام بود. هرچند پشت آن، حقیقتی تلخ و زننده خفته بود.
 
آخرین ویرایش:
در توسطِ خدمه‌ها برایش باز شد، داخل شد که عطيه را ديد که قهرآلود و پریشان روی سراميک‌های سفيد، با حرارت راه می‌رفت و ناخونش را می‌جويد.
موهای بلندِ خاکستری رنگیکه با تارهای سفید رنگِ سرش ترکیب شده بود و با هر قدمی که بر می‌داشت نخی از موهاش به واسطه‌ی کولرهای روشن سالنکمی بالا می‌رفت برمی‌گشت.
- به نظر مياد زيادی توی فکری!
به صراحت لرزيد، از حرکت ايستاد. ناخونش را از دهنش بیرون آورد، می‌دانست که این جویدن ناخن‌های انگشتش عواقب خطرناکی در پی دارد، برگشت و با بهت نگاهش کرد و چنان دستپاچه شد که تعدادی تارخاکستری رنگِ موهایش روی پيشانيش نشست و همین مانع از ديدن او شد، با دست‌های لرزان فوراً موهایش را پشت گوشش زد.
سرش را زیر انداخت:
- س...سلام آقا!
حتی این زن هم ديگر لفظ پسرم را به کار نمی‌برد شاید حق داشت، شاید.
قدمی به سمتش برداشت، همان‌طور سر به زير قدمی به عقب رفت.
دست به سينه ايستاد و طعنه زد:
-چته؟! هه، نکنه ترسيدی؟! دفعه اوله من رو می‌بينی؟
سرش را به نرمی بلند کرد، دو دل لب زد:
-نه آقا، فقط... .
مِن مِن کرد و با جان‌کندن گفت:
-ف...فقط...!
لبش را به دندان گرفت. صبرِ نداشته‌اش لبریز شد و داد زد:
-دِ بنال ديگه! چه مرگته؟ ها؟
زيادی که بی‌اعصاب نبود، نه؟
از شدت دادی که زد، به خودش لرزيد و همین تلنگری بود تا قطره‌های اشک، یکی‌یکی به پایین بلغزد. هِق‌هِقش همه جا را پر کرده بود و همین عصبانی‌ترش می‌کرد، فریاد کشید:
- اين زِر زِرهات رو قطع کن بببينم!
این‌که چطور توانسته بود سر زنی که بيست سال از او بزرگ‌تر بود داد بزند بماند؛ او به کجا رسیده بود؟
دست‌های چروکيده‌اش را جلوی دهانش گرفت و هِق‌هِقش را خفه کرد. دستش را برداشت با دست‌های رعشه‌ناکش را روی چشم‌هایش کشید، نفسی گرفت و با انگشت اشاره رو به طبقه بالا، با لحنی گرفته ناشی از گریه گفت:
- کِل...کِلارا خانم بالا منتظرتونن!


 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا