. . .

در دست اقدام دلنوشته بی تو عجیب هوا سرد است | زهرا بابازاده

تالار دلنوشته کاربران
ژانر اثر
  1. فانتزی
به نام خدا
نام دلنوشته: بی تو عجیب هوا سر است
نویسنده: زهرا بابازاده
ژانر: عاشقانه، فانتزی
 

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
839
پسندها
7,189
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
screenshot-1266_eff3.png

به نام خداوند دل‌های پاک​

سلام خدمت شما دل‌نویس عزیز!​

متشکریم از شما برای انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار آثار ارزشمندتان.​
خواهشمندیم قبل از شروع کردن نگارش دلنوشته‌تان، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید!​

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
[درخواست جلد برای دلنوشته]

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست نقد و تعیین سطح دلنوشته]

پس از رفع ایرادات گفته شده توسط منتقد، جهت بررسی دوباره و تعیین سطح مجدد اثرتان از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[تعیین سطح مجدد دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، می‌توانید از طریق لینک زیر برای صوتی کردن دلنوشته خود اقدام کنید.
[درخواست صوتی شدن دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
[اعلام پایان نگارش دلنوشته]

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.​

پس از اتمام رصد برای ویراستاری و ارسال اثر شما روی سایت، طبق موارد گفته شده در لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست ویراستاری دلنوشته]

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[انتقال و بیرون آوردن دلنوشته از متروکه]

متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!​

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |​
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #2
چشم های خیس و مه آلود در پشت سنگر اشک هایم را آرام و بی صدا بستم تا بلکه شاید تو را در این هوای مه آلود و سرد بیابم اما هر چه می گردم تو را نمیبینم...
این هوا تو را از چشم هایم گرفته است و نمی دانم کجا می‌شود دوباره هوای آفتابی تو را به من هدیه کند.
چقدر زیبا بودی وقتی در رویای خوابم تو را در آغوش فشردم و آرام موهایت را نوازش می کردم.
اشک هایم روی موهایت نشست و تو هیچ گاه متوجه آن همه غم نشدیفقط به من نگاه کردی و بعد هم مرا ترک کردی و رفتی...!
دل کندن برایم خیلی سخت بود اما حیف راه رفتن را باید رفت...
ولی بی وفا این دل شکسته ی من محتاج آن صدای بی خداحافظی ماند.
آنقدر زیبا برایم میخندیدی که دوست نداشتم از این رویای پوچ بیدار شوم‌
آنقدر دست هایت گرم بود که نمیخواستم از آن ها دست بکشم.
و اما همه این مهربانی هایت در این قلب من به رویا تبدیل شد.
باران که می‌بارد با هر قطره اش بوی تو به مشامم میرسد!
انتظار تا کی؟
انتظار خنده های شیرینت تا کی؟
انتظار چشم های پر بغضت تا کی؟
دلم هوای دلت را عجیب کرده است؟
تا کی؟
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #3
شاید بشود روزی باز تو را پیدا کنم و آنقدر به تو زل بزنم که خیسی چشم هایم را فراموش کنم...
دست هایت را آرام بگیرم و به تو بگویم بیا با هم از این رویایی که نمی‌دانم کی تو را به من می‌رساند فرار کنیم و تو لبخند بزنی و بگویی این دلم عجیب دل تنگ توست
تا من لبخند بزنم و همان لحظه با اسب سفید خیالی ات از خانه ات دور شوم بگویم من یاد گرفتم تو را از دور دست ها دوست داشته باشم
من یاد گرفتم که با نبودنت زندگی کنم
اما تو نیستی و من این حرف ها را فقط در تنهایی هایم با خودت زمزمه میکنم
بیا برگرد!
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #4
وقتی به سمتت قدم برمیدارم عطر تو و وجود تو را بیشتر حس میکنم نفر هایم بیشتر حس می شود و بیشتر به تو امیدوار میشوم این بار مینویسم تا همه ی برف های سرد درون قلبم با شعله های آتش تو آب شوند و گرم شوم
مینویسم تا آفتاب شمالی سرما را از همه ی وجودم دور کند
تو همان خورشید روز های تلخ و بی روح من هستی
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #5
یادگاری هایت هنوز بر روی قلبم سنگینی می‌کند یادت می آید آن روز هایی که در هوایت م×س×ت میشدم و تو آرام میخندی و چشم هایت را از من پنهان میکردی؟
یادت است آن روز هایی که شب مثل تو بی تاب ماهش بود؟
یادت است تا صبح ستاره ها بالای سرمان چشمک می‌زدند و تو دوست داشتی آن ها را نوازش کنی؟
اما حیف دست هایت کوچک بود و آن ستاره ها بزرگ!
و من آن لحظه دلم میخواست آرام دست هایت را بگیرم و به دست ستاره ها بسپارم..
اما جانم من به آن ستاره ای که تو هر شب محو تماشایش بودی و وعده س آسمانی میدادی هم حسادت می کردم و این را هیچ وقت به رویت نمی آوردم..
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #7
پیمان بسته‌اند ماه و ستاره
خودم هر شب شاهد کنار هم دیدنشان‌ هستم.
درست رو به روی هم می‌ایستند؛
خیال می‌کنند من نمی‌بینمشان
آنها انقدر محو تماشای هم هستند که نه آغوشی می‌خواهند و نه ب×و×س×ه بازی و نه اظهار نظرات مرا
عشق میانشان چه پاک است
کاش من و تو هم این‌گونه بودیم‌.
 

zahrababazade83

رمانیکی تلاشگر
رمانیکی
شناسه کاربر
726
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-10
آخرین بازدید
موضوعات
14
نوشته‌ها
94
پسندها
654
امتیازها
143

  • #8
دیگر کار از چشم‌هایم گذشته،
بعد از رفتنت....
باران در قلبم، لحظه‌ای بند نمی‌‌آید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین