شعر اشعار فریدون مشیری

متفرقه

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #1
گاهی میانِ خلوتِ جمع ،
یا در انزوای خویش ،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!
وز شوقِ این محال ،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن
پرواز می‌کنم ...!
 
نام موضوع : اشعار فریدون مشیری | دسته : متفرقه

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #2
شنیدم مصرعی شیوا , که شیرین بود مضمونش!
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش!

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش،
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #3
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #4
“من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت”
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #5
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #6
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
که دل از دوري رويت چه کشيد
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
کي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #7
درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین!
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #8
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس

زابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #9
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #10
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

و آنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟…
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #11
کاش می دیدم چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر….

من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد،

رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر!

اهتزاز ابديت را مي بينم!!

بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست!

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست!

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟!
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #12
می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود



عشق تو بسم بود، که این شعله بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود



آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود



دست من و آ**غ**و**ش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود



بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود



سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود



لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #13
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

“آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود”

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

“گفتگو از مرگ انسانیت است”
 

مهرآگیـن

مدیر آز گویندگی
پرسنل مدیریت
گوینده
مقام‌دار آزمایشی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
سطح
2
 
2021-01-07
1,168
0
4,618
زمان آنلاینی
31d 9h 38m
113
5
سرزمین رمانیک

  • #14
کسي باور نخواهد کرد
اما من به چشم خويش مي بينم
که مردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد
نه بيمار است
نه بردار است
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
کسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده کز طاق و رواقش خشت مي بارد
فرو مي ريزد از هم
در سکوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي که دارد ياد ؟
کسي ايا نشان از آن تواند داد ؟
نمي دانم
که اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند کسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را
صداي خشک سر بر خاک سودن هاي بالش را
کسي باور نخواهد کرد
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا