اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان یین و یانگ | سارینا الماسی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تخیلی
  3. ماجراجویی
  4. فانتزی
  5. اساطیری
رمان: یین و یانگ
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نویسنده: سارینا الماسی
خلاصه: روایت عشقی ممنوعه میان کوچه پس‌کوچه‌های دنیایی جادویی که در خاطر کسی نمانده است. دنیایی که در آن هیچ‌کس نتواند ادعای بی‌گناهی کند و حتی گناهکارترین قلب‌ها هم قربانی احساس و دلیلی پاک و بی‌آلایش باشند.
چه خواهد شد اگر دو قلب که باید دشمن باشند، برای یکدیگر بتپند؟ در تقابل میان منطق و احساس چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 
آخرین ویرایش:
آه آرامی ناخواسته از دهان کارلوس خارج شد. رد خونی که از دهانش خارج میشد، روی پوستش خشک شده بود.
کاترین آب دهانش را فرو فرستاد. اولین‌باری بود که می‌خواست چنین کاری انجام دهد و نمی‌دانست آیا این راه جواب می‌دهد؟ اما تنها چاره‌اش همین بود.
تمام قدرتی که داشت را در دستانش جمع کرد. حاله‌ی خاکستری‌رنگ دور دستانش پیچید.
-‌ اگه شیطان کامل بودم، مؤثرتر میشد.
دستش را به سوی سینه‌ی کارلوس دراز کرد. دستش را روی قلبی گذاشت که ضربان آن، کمتر و کندتر از همیشه بود. چشمانش را بست و نیرویش را به بدن کم جان پدرش هدیه داد.
به محض آن‌که نیرو شروع به انتقال کرد، دنیا دور سرش چرخید. نجواهایی در مغزش می‌گفتند: «تو یک نیمه انسانی. ممکنه بمیری؛ دست بکش!»
اما او دستش نکشید. پلک‌هایش را محکم روی هم گذاشته بود و ع×ر×ق از پیشانی‌اش می‌چکید. هرچه می‌گذشت، ضربان قلبش کم‌جان‌تر میشد. نمی‌توانست درک کند دلیل سر درد کشنده‌اش چیست.
کارلوس که با شنیدن نفس‌های تند دخترکش حال او را دریافت، تمام نیرو را به کاترین بازگرداند.
کاترین با بهت چشمانش را گشود.
-‌ اما... اما بابا... .
کارلوس در برابر چشم‌های متعجب دخترکش، با زحمت فراوان لبخند زد. یک دستش را با تلاش زیاد بلند کرد و چند تار مویی که روی صورت کاترین افتاده بودند را به پشت گوشش هدایت کرد.
کاترین حتی نفهمید چه زمانی صورتش از اشک خیس شده بود. دست لرزان خونی پدرش را به گونه‌ی خود چسباند.
کارلوس که دیگر جانی در تنش نمانده بود، قلبش از تپش بازایستاد. گردنش کج شد. هنوز هم آن لبخند روی لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش بود.
کاترین با ناباوری به پدرش نگریست.
-‌ بابا! نه... نه... غیرممکنه!
تمام نیرویش را در دستش جمع کرد و در تلاش بود آن را به بدن پدرش انتقال دهد؛ اما فایده‌ای نداشت. کارلوس پیش از مرگ سد محافظی روی کاترین گذاشته بود تا نتواند چنین کاری را انجام دهد.
با ناامیدی به شانه‌های پدرش چنگ زد و آن‌ها را تکان داد.
-‌ بابا! کجا... من رو تنها نذار... مامان رفت... تو نرو... .
ترسان کالبد بی‌جان کارلوس را در آغوش گرفت. صورتش را در سینه‌ی پدرش پنهان کرد و برای آخرین‌بار عطر او را بو کشید. با صدایی لرزان زمزمه می‌کرد:
-‌ چرا... چرا تنهام گذاشتین؟ مگه... مگه قول نداده بودید... من رو هم با خودتون ببرید. بابایی مگه... مگه قرار نبود من رو عروس کنی؟ چرا... چرا رفتی؟ نرو..
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
175
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
62
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
265
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
141

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا