اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

مهم ★پیدا کردن رمان‌های بی‌نام★

خلاصه اش اینه

حوا دختر باهوش و با استعدادی که به شدت به مکانیکی علاقه داره و با حمایت خانوادش بعد از اتمام درسش یه مکانیکی باز میکنه، فقط چند ماه زمان میبره که اوازه مهارتش توی شهر بپیچه... و آهیر پسری که سر ماجرایی مجبور میشه از دختر مکانیکمون درخواست کمک کنه! اما این کمک بی منت نیست و حوا بلایی سرش میاره که هزار بار به غلط کردن میوفته🙂😂
 
سلام. یه رمان بود که شخصیت اصلی داستان یه دختره بود که مدیریت هتل داری خونده بود و تو کیش یا قشم تو هتل پدرش کار میکرد و اسم دختر خالش بهاره بود و یهو دو تا پسر که فک کنم برادر بودن وارد زندگی اینا میشن
 
سلام دنبال یع رمان میگردم که پسره خودشو به دیونگی زده میخاد با رفیقش انتقام بگیره از عموش دقیق نمیدونم ولی عاششق پرستارش میشه که یروز با رفیقش حرف میزنه دختره میفهه
 
سلام دوستان دنبال یه رمانی میگردم که توش دختره انگار اسمش مهتاب بود بعد این یه برادر داشت که ازدواج کرده بود بعد نمیدونم سر چه جریاناتی میره تو یه روستای دورافتاده از اینا که وقتی برف بیاد راه های روستا قطع میشه کسی دیگه نمیتونه ازش بره بیرون بعد یه پسره ام که دکتر بود فکر کنم اونجا تو اون روستا بوده بعد برف میاد اینا حدود یه ماهی فکر کنم گرفتار میشن تو اون روستا بعد مجبور میشن بگن زن و شوهرن انگار دقیق یادم نیست فکرکنم اینا تو همین جریان موندن تو این روستائه عاشق هم میشن وقتی بر میگردن همین زنداداشه بهش تهمت میزنه و باهاش خیلی بد میکنه
 
سلام
ی رمان میخوندم
اسم پسره یادم نیس ولی همه به فامیلیش صدا میزدن اینو(کسری)
پدر مادرش از هم جدا شده بودن
یه دختره بود که باهم لج بودن اینا
باهم به صورت ناشناس چت میکردن
پسره نمیدونست همون دختریه که ازش متنفره
دختره خودشو مهسا معرفی کرده بود به کسری فکر میکنم
 
یه رمان بود
پسره با برادرش برنامه میریزن ی دختره رو به بهانه کار بکشونن تو ی ساختمون
برادره دختره با دوست دختر پسره میریزن رو هم و فرار میکنن
پسره هم واسه انتقام دختره رو میدزده
بعد از کلیی ماجرا دشمن پسره ،دختره رو میدزده و میبره اون ور آب که بفروشه به شیخای عرب
پسره یه گریم سنگین میکنه و میره دختره رو میخره .....
قاجاقی تو یخچالا میان ایران و ......
 
یه رمان هم بود که
دختره خیلی سرد و مغرورو فلان بود
میاد ی مدت خونه عموش اینا
با پسرعموش مشکل داره و باهم بحث میکنن
دختره عاشق پسره میشه ولی چون نمیدونه پسره دوسش داره
میخواد ازدواج کنه
پسره هم دوسش داشت ولی غرورش اجازه نمیداد بره جلو
روز عروسی دختره،،،پسرِ داستان دفترخاطراتشو میخونه و میفهنه اونم بهش علاقه داره و ......
 
سلام
من یه رمان خونده بودم اسمشو یادم نمیاد
که دختره تو اینستا فن پیج بود و با یه پسری که اسمش محمد بود تو همون اینستا اشنا شد . محمد یه پسره غیرتی و شکاک بود . که باهم بحثای زیادی میکنن. محمد میگه اینساتو حذف کن و این
 
سلام
من یه رمان خونده بودم اسمشو یادم نمیاد
که دختره تو اینستا فن پیج بود و با یه پسری که اسمش محمد بود تو همون اینستا اشنا شد . محمد یه پسره غیرتی و شکاک بود . که باهم بحثای زیادی میکنن. محمد میگه اینساتو حذف کن و اینا
سیزدهمین روز از پاییز
 
سلام. یه رمان بود که شخصیت اصلی داستان یه دختره بود که مدیریت هتل داری خونده بود و تو کیش یا قشم تو هتل پدرش کار میکرد و اسم دختر خالش بهاره بود و یهو دو تا پسر که فک کنم برادر بودن وارد زندگی اینا میشن
رمان جان و شوکران
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 2, کاربران: 0, مهمان‌ها: 2)

عقب
بالا