اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان سرگذشت گل سرخ|تینا فروغی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
عنوان: سرگذشت گل سرخ
نویسنده: تینا فروغی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @_Leila_
مقدمه: یک دختر با خنده‌هایی از ته دل که دست سرنوشت بی‌رحمانه خط سیاه یاس و غم را روی کودکانه‌های دست نخورده و لبخند‌هایش می‌کشد، غم و درد به او هدیه می‌کند ولی او... می‌جنگد، پا پس نمی‌کشد و در میان راه گوهر عشق را می‌یابد؛ اما این پایان ماجرای پر فراز و نشیب او نیست، جدال سرنوشت با او به طور سنگدلانه‌ای ادامه دارد؛ او قرار است تک‌به‌تک همه‌چیز را از دست دهد به جز... عشق، عشق و شاید باز هم عشق!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت یک
استرس و هیجان سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. شومیز کرمی رنگی را به‌ تن زده، جوراب شلواری مشکی‌ام را نیز به پا کرده بودم، دامن پلیسه‌‌ای مشکی‌ام‌ را هم از روی نرده‌ی طبقه‌ی دوم تخت دوطبقه برداشتم، پا کردم، و زیپش بالا کشیدم؛ تنها رژلب کمرنگی روی لب‌هایم نشاندم و شال مشکی نازکم را روی سر انداختم.
با شک و تردید نگاهم را به ریمل قدیمی‌ام دوختم، به عنوان یک دختر نوزده ساله علاقه‌ی زیادی به آرایش دارم؛ اما تمام لوازم آرایشی‌ام همان‌هایی است که از مادر خدابیامرزم برایم مانده است، جز کرم پودر ارزانی که با خواهش و التماس فراوان به جای ضد آفتاب برایم خریده بودند؛ لباس‌هایم هم که همه را سه ماه پیش برای عید خریده بودم و فقط چند باری در مهمانی‌های عید به تن کرده بودم.
دست آخر شک را پس زده و دست به سمت ریمل نسبتاً خشک شده‌ام بردم و او را روی مژه‌های نه چندان پر خود کشیدم؛ همیشه از حجم پر بودن مژه‌هایم به وجد می‌آمدم اما بلند نبودن‌شان باعث‌ شده‌ بود بین لواز‌های آرایشی علاقه‌ام به ریمل و خط چشم بیشتر باشد.
اما خب امروز نه خبری از کرم پودر خواهد بود و نه خط‌چشم و چيزهای دیگر... .

***
کلافه کتاب حسابداری دو را روی پا کوبیدم و نگاه عصبی‌ام را به مبینا و فادیا دوختم، دو ساعت است که بر سر یک‌دیگر عربده می‌کشند؛ دخترهای هجده و نوزده ساله‌ی خل‌و‌چل که سر فیلم دیدن و چرت‌وپرت‌ترين چيزهایی که می‌توان تصور کرد دعوا می‌کنند... .
پری هم که بدتر از آنان جیغ می‌کشد و می‌خواهد با لج و لجبازی آنان را ساکت کند؛ از وقتی پری با بابا ازدواج کرد و با مبینا وارد زندگی شدند آرامش از هر لحظه‌ی زندگی ما رفت و هر چه تلاش می‌کنم ذره‌ای آرامش برای خودم حفظ کنم کاری می‌کنند که دمش را روی کول‌اش بگذارد و از در و پنجره و هر سوراخی که می‌تواند فرار کند و برود.
هر روز خدا در این چهاردیواری یک دلیلی برای بهم ریختن جو خانه و جنگ و دعوا پیدا می‌کنند؛ یک بار سر لنگه جورابی که گوشه‌ی اتاق افتاده است جنگ می‌شود و بار دیگر بر سر یک قاشق برنجِ باقی مانده در بشقاب غذا، خون و خون‌ریزی به راه می‌افتد.
چهارسال سال اخیر عمرم را هرگز نمی‌توانم از یاد ببرم؛ چگونه در این چهار سال توانستم صبح‌ها از خواب بیدار شوم، مدرسه بروم، برگردم، لقمه‌ای غذا بخورم و بعد از آن گوشه‌ای از خانه بنشینم و بدون این‌که اجازه‌ی صحبت با مبینا و فادیا را داشته باشم فقط چشم به کتاب‌های روی میزم بدوزم، چرا که هیچ‌کدام از ما اجازه‌ی انجام کاری جز درس خواندن اجباری را نداشتیم؛ همیشه و همیشه درس خواندن بر هر چیزی مقدم بود، حتی نفس کشیدن، چه روزهایی را یواشکی لب به سخن باز می‌کردیم و ناگهان چشم‌مان به پری می‌افتاد که عصبانی از بالای پله‌های پیچی که طبقه‌ی بالا را به آن زیر زمین نمور وصل کرده بود، نگاه‌مان می‌کرد و سپس شروع به سرزنش می‌کرد که با حرف زدن با یک‌دیگر وقت خود را تلف می‌کنیم؛ آره مسخره‌ است؛ اما واقعی!
این اوضاع حتی بعد از آمدن کرونا و مجازی شدن مدارس بدتر شد، سال پیش همین موقع‌ها ابراز کردم که علاقه‌ای به کنکور و دانشگاه ندارم و دلم می‌خواهد کاشت ناخن یاد بگیرم و تا سال بعد، یعنی الان دستم در جیب خود باشد و درآمدی داشته باشم اما قبول نکردند و گفتند:
- یعنی چی؟! می‌خوای بگن دختر حامد توانا دانشگاه نرفته؟! نه! فقط دانشگاه.
همین و تمام!
این‌طوری شد که من در حال حاضر دانشجوی ترم دوم حسابداری هستم و دارم برای امتحان‌های پایان ترم آماده می‌شوم.
به‌خاطر همین زورگویی‌های پری و پدرم بارها و بارها در گذشته همکلاسی‌های در دوران مدرسه‌ام و هم اکنون در دانشگاه سعی می‌کنند مرا ترغیب به ازدواج کنند چرا که به قول خودشان این تنها راه خلاصی من از این بی‌اختیاری در قبال زندگی خودم و عذاب روانی است که هر روز متحمل می‌شوم؛ اما من افکار دیگری را در ذهن می‌پرورانم، من بدون آن‌که اختیاری در انتخاب خانواده و پدر و مادرم داشته باشم به عنوان فرزند این خانواده متولد شدم، بدون هیچ حق انتخابی از طرف خودم کسی این زندگی و مرگ مادر را برایم انتخاب کرد، باری دیگر هم با زیر پا له کردن حق انتخابم برای تحصیل و آینده‌ی اجتماعی‌ام برای من تصمیم گرفته شد و من در مسیری قرار گرفتم که دلخواهم نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت دو
حالا من نمی‌خواهم تنها حق انتخابم، تنها راهی که باعشق ری داشتن احساس ارزشمند بودن دارم را از دست بدهم!
من می‌خواهم عشق را تجربه کنم، همسر آینده‌ام را با تپش‌هایی که قرار است درون قلبم رخ دهد، انتخاب کنم، می‌خواهم طعم هیجان دیدن یار را که عاشقان می‌گویند، تجربه کنم؛ می‌خواهم بفهمم عشق حقیقت است یا دروغی شیرین است؟!
این انتخاب من برای باقی مانده‌ی طولانی عمرم است؛ پس این برگ برنده‌ام برای به‌دست آوردن خوشبختی برای خودم، همسرم و فرزند یا فرزندان آینده‌ام را تنها برای خلاص شدن از چرت‌وپرت‌های این چنینی خرج نخواهم کرد؛ منتظر نسیمی که صورتم را نوازش می‌کند و موهایم را از صورتم کنار می‌زند، خواهم ماند.
صدای جیغ فادیا و پشت بند آن فریاد مبینا، مرا از گذشته و آینده به حال کشاند؛ کلافه کتاب را پرت کردم گوشه‌ی مبل و از جای برخاستم و رو به بابا و پری که قصد بیرون رفتن داشتن و در حال غر زدن به فادیا و مبینا بودند گفتم:
- من هم ببرید، این‌ها من رو دیوونه می‌کنن.
فادیا: تو از ما بدتری!
فادیا خواهر خودم است؛ از پدر و مادر یکی هستیم، کاملاً برخلاف مبینا که از هر دو طرف جدا هستیم و هیچ نسبت خونی با یک‌دیگر نداریم؛ این که فادیا هم خون من است دلیل بر نادیده گرفتن زبان درازش نیست.
رُزا: تو که خوبی و از من بهتری، چرا خجالت نمی‌کشی؟ ما این‌جا مهمونیم.
فادیا نگاهی به عمه‌ی بابام که مادر زنش هم بود، انداخت؛ بعد نگاهش ر و به عروس عمه‌اش داد و رفت توی تنها اتاق خانه و در را بست.
پری: رُزا تو کجا می‌خوای بیای؟
رُزا: می‌خوام بیام صدای این دوتا رو نشنوم خیلی رو مخ می‌رن.
پری:
می‌خوایم بریم سرزمین پدربزرگه بابات! اون زنی که اومده بود تو رو برای پسرش خواستگاری کنه و تو ندیده ردش کردی رو یادته؟
رُزا: والا من که اون خانم رو ندیدم، اومده بود این‌جا و بدون این‌که من باشم تو حیاط نشسته بودین و راجع به من حرف زده بودین، بعد هم که به من گفتین بیان من رو ببینن، من گفتم نه، پسر رو قبلاً ندیدم، نمی‌خوام.
پری: خب حالا، یه‌جوری می‌گه انگار می‌خوایم مجبورش کنیم شوهر کنه، الان هم حرفش رو زدم برای این بود که بگم مامان همون زنه همسایه همون زمینی هست که می‌خوایم بریم کارهاش رو انجام بدیم؛ برای همین داریم با همون زنه می‌ریم.
رُزا: خب بریم؛ نه من می‌خوام اون خانم رو بخورم نه اون من رو!
پری: گفتم بدونی؛ دو روز دیگه نگی بهم نگفتن اون زنه رو آوردن من رو از سر باز کنن.
بابا: الان دارین بحث چی رو می‌کنین؟! دیر شد وایسادین دارین راجع به مردم حرف می‌زنین؟
پری از من رو برگرداند و رفت به سمت دری راه‌پله و بابا هم پشت سرش راه افتاد. من هم شروع کردم به لباس پوشیدن.
 شلوار لوله‌تفنگی تیره‌رنگ را به پا زدم، زیر سارافون مشکی و مانتوی مشکی نسبتاً بلندی را هم که جلو باز و خوش‌دوخت بود تن زدم، شال مشکی را هم روی سر انداختم، رژلب کمرنگی هم روی لب‌هایم نشاندم. دوباره به سمت مبل برگشتم و منتظر بابا و پری شدم.
مبل موازی با اُپن قرار داشت، روبه‌روی دیوار بزرگی بود که دو پنجره‌ی آهنی و در ورودی طرف دیگر آن قرار داشت. از جایی که من نشسته بودم، ورودی سمت راست بود و پنجره‌ها سمت چپ. روی دیوار سمت راست هم یکی آینه و طاقچه‌ی گچی بود که درون دیوار کنده‌کاری‌شده بود، و سمت چپ هم که در دیگری وجود داشت که به راه‌پله و ورودی دوم می‌رسید، همان‌جایی که به آن چشم دوخته بودم تا بابا و پری از آن بیرون بیایند؛ پشت سرم هم که آشپزخانه بود، کنارش همان اتاق‌خوابی قرار داشت که قبلاً گفتم. کل خانه هم که دو تا دوازده متری می‌خورد، اما کمی دورش خالی بود.
صدای صحبت کردن بابا و پری می‌آمد؛ معلوم بود که گرم صحبت هستند، این‌که چه می‌گویند، معلوم نبود. هرچند که من هیچ‌گاه در این چهار سال به رابطه‌ی بابا و همسرش پری، کار نداشتم و دخالتی میان آن‌ها نکردم.
بالاخره بابا و پری با لباس‌های بیرونی وارد شدند؛ پری که اخم‌هایش را درهم کرده بود و بیرون رفته بود، الان با سرخوشی از در وارد شده بود.
پری: آماده‌ای؟ پاشو بریم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت سه
نمی‌دانم پدرم چه چیزی در گوش پری خوانده بود که گره‌ی اخم‌هایش باز شده بود، نمی‌خواهم هم بدانم؛ فقط در همین حد که دیگر لازم نیست با کج‌خلقی‌های پری کنار بیایم برایم کافی است.
سه تایی با هم از خانه زدیم بیرون، حیاطی را که کف آن را با سیمان پوشانده بودند‌، با آن باغچه‌ی گرد با لبه‌های سیمانی که وسط آن قرار داشت زیر پا گذاشتیم، در آهنی قرمز رنگ نخورده را پشت سرمان بستیم و سوار پراید سفید مدل هشتاد و شش بابا که اون سال با هفت میلیون خریده شده بود؛ شدیم.
بابا ماشین را به حرکت درآورد؛ از این کوچه درآمدیم، کم‌کم وارد خیابان اصلی شدیم، به کوچه‌ی بعد که رسیدیم به سمت راست پیچید و بعد آن وارد فرعی چهارم شد؛ سمت راست کوچه یک خانه بود که دیوار‌های کناری‌اش برعکس جلوی ساختمان نما نداشت و تنها خانه‌ی دست چپ کوچه بود.
بابا ماشین رو جلوی همان خانه متوقف کرد و پری از ماشین پیاده شد، از فرصت استفاده کردم و همان‌طور که چشمم به پری بود بابا را مخاطب قرار دادم.
- بابا بگو با اون قضیه سر به سر من نذاره، خواستگاری نصفه‌ونیمه‌ی وسط حیاط...
همانطور که می‌دیدم پری زنگ در را می‌فشارد ادامه دادم.
- من جایی نمی‌رم؛ بیخ ریش شما هستم.

- نمی‌ذاره، باهاش حرف زدم.
صدای نامفهومی از شخصی که پشت آیفون بود، لابه‌لای کلماتی که از دهن بابا خارج می‌شد به گوشم رسید؛ خودم رو عقب کشیدم، به صندلی تکیه زدم؛ پری هم جواب زن را داد و سوار شد.
چند لحظه بعد همان خانمی که صحبتش در خانه بود، از در خانه بیرون آمد و در ماشین کنار من جای گرفت؛ مرا به چند روز قبل در همین کوچه برد؛ همان روز که داشتم از خانه‌ی عمه‌ی بابا به خانه‌ی پریا، خواهر پری می‌رفتم تا سبد ظروف مسافرتی‌اش را به دستش برسانم.
همان روز که این خانم جلوی در خانه‌اش در کوچه ایستاده بود و از دور که می‌آمدم نگاهم کرد تا همان لحظه‌ای که از کوچه خارج شدم و به سمت خانه‌ی پریا رفتم؛ آن روز وقتی از خانه‌ی پریا بیرون زدم و خواستم دوباره مثل همیشه از این کوچه رد شوم، دیدم پری مشغول حال و احوال کردن با همین شخص است. آن لحظه از این‌که او پری و مادرش را می‌شناسد و من موقع رفتن با او سلام و علیک نکردم خجالت زده بودم؛ اما خب نمی‌شد کاریش کرد.

نزدیک پری و آن خانم شدم، سلام کردم. پری و او که حالا فهمیده بودم اسمش بدری است، هر دو جواب سلامم را دادند و سکوت میان ما را گرفت؛ اما بدری خانم سکوت را شکست و خیلی ناگهانی رو به من گفت:
- عروس من می‌شی؟!
آن لحظه از خجالت و بُهت نمی‌دانستم چه کاری انجام دهم یا چه بگویم فقط در سکوت نگاهم را به پری دادم، بعد سرم را زیر انداختم، آن‌ها هم زود صحبت‌شان را تمام کردند و به خانه برگشتیم؛ آن دفعه‌ی اولی بود که جلوی در این خانه ایستادم، دفعه‌ی دوم فردای آن روز بود که من، پری و زن‌داداش او رفتیم جلوی در آن خانه تا از بدری خانم شماره‌ی مادرش را که همسایه‌ی قدیمی پدر بزرگ بابام هست را بگیریم که نبود و پسرش که ندیدمش از لای در با پری صحبت کرد و شماره‌ای به او داد.
امروز هم دفعه‌ی سوم بود و بدری خانم با همان لبخندی که انگار از چهره و لب‌هایش پاک نشدنی بود، به من زل زده بود.
آن‌قدر فکرم را درگیر این بدری خانم و خانه‌ی تنهایش در آن کوچه‌ی خلوت کرده بودم که متوجه نشدم رسیده‌ایم و بابا ماشین را متوقف کرده است. جواب بابا را که صدایم می‌کرد دادم.
- بله بابا؟
- پیاده شو، کمک کن، می‌خوام متر کنم.
از ماشین پیاده شدم، زیر چشمی نگاهی به پری و بدری خانم که خیلی قبل‌تر از من پیاده شده بودند، مشغول صحبت از قدیم‌الیام خود بودند کردم و سمت بابا رفتم.
- همین یه
ذره هست؟
- آره بابا! من که نمی‌خوام بسازم یا کاری کنم، این‌جا رو به عنوان یه یادگار از بابابزرگم می‌خوام از عموهام و بقیه بخرم.
سری تکان دادم و کارهایی که بابا گفت رو انجام دادم؛ وقتی کارش تمام شد، چند لحظه‌ای سرش گرم نوشتن چیزهایی روی کاغذ شد؛ من هم رو به زمین‌های کشاورزی سرسبز سمت دیگر کردم، زیر سایه‌ی درختی که زیرش ایستاده بودم، چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم؛ هرگز در هوای آلوده‌ی تهران، چنین هوای سبک و تمیزی را تنفس نکرده بودم، هوای این‌جا بوی سرزندگی می‌داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت چهار
بعد تمام شدن کار بابا توی زمین پدربزرگش، بدری خانم ما را به سمت خانه‌ی مادرش راهنمایی کرد؛ در حیاط کوچک خانه‌ی مادر بدری خانم که باز شد، اولین چیزی که به چشم می‌آمد، ساختمان کوچکی بود که دیوارهایش با سیمان سفید پوشیده‌شده بود.
وقتی داخل حیاط شدم و در را پشت سرم بستم، چشمم به باغچه‌ی جمع‌وجور سمت راست حیاط، که تا آن لحظه پشت در باز حیاط پنهان‌شده بود، افتاد. کمی جلوتر، درست روبه‌روی در حیاط، سرویس بهداشتی قرار داشت که درش هم باز بود؛ در کل این خانه از آن خانه‌هایی است که اصلاً نمی‌توانم تصور کنم که در آن زندگی کنم.
از در ورودی آهنی داخل شدیم؛ کل راهروی ورودی اندازه‌ی پنج یا شش قدم طول داشت. البته سمت چپ آن پله‌هایی قرار داشت که مطمئناً به طبقه‌ی بالا راه داشت. در انتهای راهرو هم، درست روبه‌روی پله‌ها، یک در چوبی سفید بود؛ اما بدری، پری و بابا حامد وارد اتاق سمت راست، درست انتهای همین راهروی کوتاه، شدند.
پشت سر آن‌ها وارد شدم. سمت راست، آشپزخانه‌ی کوچکی با یک اپن گچی که رویش را با سنگ کار کرده بودند، قرار داشت و طرف دیگر خانه هم با فرش پوشانده‌شده بود و دورتادور آن، چند بالشت و پشتی برای نشستن و تکیه دادن چیده‌شده بود.
میان احوالپرسی‌های بدری، پری و بابا، با خانم سفیدپوست و مو سپیدی که معلوم بود رنگ موهایش با حنا قرمزشده است، من هم سلام دادم و بعد نشستن بقیه، کنار پری، جای گرفتم.
خانم مو حنایی مسن، با کمر خمیده‌اش به سمت آشپزخانه‌ی کوچک‌اش رفت، چند پیش دستی و ظرف میوه را از روی اپن برداشت و جلوی ما، روی زمین گذاشت.
بابا: دست شما درد نکنه.
پری: زحمت نکش، سلطنت خانم.
بدری پیش دستی‌ها را جلوی ما چید، و سلطنت هم که به آشپزخانه رفته بود، با سینی چای برگشت و کنار دخترش بدری، روبه‌روی ما که به دیوار تکیه زده بودیم، نشست؛ انگار که میز گرد تشکیل داده بودیم!
بدری: بفرمایید آقا حامد، پری خانم!
با تعارف بدری، بابا و پری چایی را از روی سینی که روی زمین بود، برداشتند.
سلطنت نگاهی به من انداخت و گفت:
- چایی بخور.
قبل از این‌که دستم را به سمت سینی دراز کنم، بدری سینی را بلند کرد و خود را به سمت من کشید؛ دستم را دراز کردم و سریع یکی از سه فنجان باقی‌مانده را برداشتم و تشکر کردم.
بابا شروع به صحبت کرد و من هم سرم را با همان لیوان چایی درون دستم گرم کردم؛ علاقه‌ای به صحبت‌هایشان نداشتم.
نمی‌دانم چقدر گذشت که حرف‌های‌شان تمام شد و بدری رو به من گفت:
بدری: چرا میوه برنمی‌داری؟
پری فرصت نداد و گفت:
پری: این کلاً میوه نمی‌خوره.
سلطنت: چرا؟! میوه خوبه.
به پری اجازه ندادم حرف بزنه و گفتم:
رُزا: بهم نمی‌سازه! می‌خورم حالم بد می‌شه.
بدری: جدی می‌گی؟
بابا حامد: آره؛ از بچگی هر کاری کردیم نخورد، زوری هم دادیم حالش بد شد.
بدری: جدی؟!
رُزا: آره دیگه.
سلطنت: پس حداقل چایی بیارم بخوری.
رُزا: نه، ممنون!
پری: نه، دیگه بریم.
بعد تمام شدن جمله‌اش، با نوک انگشت به پایم زد.
بابا حامد: آره، بریم؛ بهتون زحمت دادیم.
وقتی حواس بدری و سلطنت به بابا پرت شد، اشاره زد که بلند شوم و ظرف‌ها را جمع کنم؛ عصبی، پلک‌هایم را روی هم فشردم و دست به سمت پیش‌دستی‌ها بردم.
سلطنت: دست نزن! خودم بعد جمع می‌کنم.
رُزا: نه، جمع می‌کنم.
پیش دستی‌ها و ظرف میوه، بعد هم سینی فنجان‌های خالی از چای را به آشپزخانه بردم و کنار سینک قدیمی، که زیر آب‌چکان قدیمی‌تر از خودش قرار داشت، گذاشتم؛ پوست میوه‌ها را درون سبد کوچک توی سینک خالی کردم و مشغول شستن شدم.
خودش نمی‌توانست این کار را انجام دهد؟ در خانه‌ی خودمان، نمی‌گذارد دست به چیزی بزنم؛ می‌گوید کار بلد نیستم یا این‌که کار کردنم را قبول ندارد؛ اما به این‌جا که رسید، در خانه‌ای که اولین و آخرین بار بود که پایم را درونش می‌گذارم، با رودروایسی در جمع، مرا وادار به شستن چهار تا پیش دستی، که خود سلطنت از پس آن‌ها برمی‌آید، بکند.
البته که دلم برای آن پیرزن با کمر خمیده‌اش می‌سوزد؛ اما رفتار پری عصبی‌ام می‌کند.
بعد شستن ظرف‌ها، چشم گرداندم تا حوله‌ای، دستمالی، چیزی برای خشک کردن دستانم پیدا کنم، اما چیزی به چشمم نیامد و رویم نشد از سلطنت یا بدری بخواهم تا برایم بیاورند؛ آب دستم را کمی با مانتوی بلند مشکی و جلو بازم گرفتم و کنار پری برگشتم.
تا خم شدم که بنشینم، پری از جا بلند شد و پشت‌ بندش بابا سر پا شد؛ گوشیم را از روی زمین برداشتم و با خداحافظی از سلطنت، دنبال بابا، پری و بدری از خانه‌ی قدیمی و کوچک سلطنت بیرون زدم.
به جاده که زدیم، بابا دوباره همون فولدر آهنگ‌های قدیمی رو پخش کرد؛ شانس من، آهنگی پخش شد که چی باشه، خوبه؟ آهنگ عروس ناز! با نگاه‌های خریدارانه‌ای که بدری به من می‌انداخت، فقط همین آهنگ کم بود؛ منی که تا قبل این آهنگ تو راه اومدن با آهنگ‌ها زمزمه می‌کردم، الان تو راه برگشت مهر خورد روی لب‌هام و دیگه با هیچ‌کدوم از آهنگ‌ها زمزمه نکردم و فقط گه‌گاه در جواب نگاه‌های خیره‌ی بدری، لبخند مصلحتی رو لب‌هایم نشاندم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت پنج
کمی که گذشت، بدری رو به پری و بابا گفت:
- پسرهام و شوهرم باهم کار می‌کنن، سر راه بریم ببینم‌شون؟
پری حرفی نزد، اما بابا گفت:
بابا: کارشون چیه؟ کجان که ببرم‌تون؟
بدری: کارشون تیرچه و بلوکه؛ یه‌کم جلوترن، امروز این‌جاست کارشون، نشون‌تون می‌دم.
بابا: آرماتور بند هستن؟
بدری: آره، آره.
بدری همین‌طور که سر تکان می‌داد و خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد، نگاهش را به بیرون ماشین گره زد و وقتی به جایی که مد نظرش بود رسید، به بابا گفت و ساختمانی را که چند نفر آن‌جا مشغول کار بودند، نشان داد. عجب کار سخت و خطرناکی!
وقتی بابا کمی پایین‌تر از آن ساختمان، پراید سفید مدل ۸۶ خودش را نگه داشت، بدری بلافاصله پیاده شد و بابا هم پشت سرش پیاده شد و هم‌زمان گفت:
- بریم یه سلام وعلیکی بکنیم زشته.
پری هم وقتی قصد کرد از ماشین پیاده شود، لبخندی زد که معنایش را نفهمیدم؛ بعد گفت:
- تو هم پایین بیا.
- من دیگه برای چی؟
- بیا پایین یه سلام بکن، بعد برگرد تو ماشین؛ نمی‌خورنت که!
هوفی کشیدم و بعد از این‌که پری در را بست، من هم پیاده شدم. پشت ماشین به ساختمان و افرادی بود که در حال سلام‌وعلیک و احوال‌پرسی بودند؛ تا پشت ماشین رفتم و کمی دورتر از صندوق‌عقب ماشین ایستادم و بلند سلامی کردم.
به‌جز بدری، پری و بابا، چهار نفر دیگر حضور داشتند که همگی لباس کار تن‌شان بود. یکی از آن‌ها که از موهای جوگندمی‌اش معلوم بود، شوهر بدری است. دیگری را هم که خود بدری به‌عنوان پسرش معرفی کرد. نفر بعد هم موهای فر و سبیل کلفت داشت و کنار شوهر و پسر بدری ایستاده بود و به گمانم پسر دیگرش بود. نفر چهارم اما دورتر ایستاده بود؛ ابروهای کشیده، چشم‌های روشن و صورتی لاغر و کشیده داشت؛ که خب، از آن‌جایی که دورتر ایستاده است، حدس می‌زنم کارگرشان باشد. اما امان از من که لحظه‌ای محو چشم‌هایش شدم؛ کاش متوجه نگاهم نشده باشند.
بابا و بدری جلوتر در حال صحبت بودند؛ پری کمی عقب‌تر ایستاده بود، اما باز هم از من دور بود. برای این‌که بیشتر از آن نگاهم را به چشم‌های پسر کارگر ندوزم، بدون پیشوند و پسوند خداحافظ بلندی گفتم؛ داخل ماشین نشستم و خود را سرزنش کردم. بدری مرا آورده بود تا پسر سبیل‌کلفت و سیاهش را نشان من بدهد تا شاید بتواند جواب منفی‌ای را که من ندیده داده بودم، تغییر دهد؛ اما من محو چشم‌های کارگری شدم که از دور دیدم.
نفهمیدم چقدر گذشت. دیر یا زود بابا، بدری و پری سوار شدند، بابا استارت زد و من در دل گفتم یعنی جایی دوباره او را خواهم دید؟
***
بعد رسیدن به خانه، لباس عوض کردم و بی‌حوصله رفتم توی راهرو و روی پله‌های نیمه‌کاره‌ی آجری نشستم. چه بلایی سرم آمد که آن چشم‌ها جلوی نگاهم میخ شده است؟ چشم‌هایی که نفهمیدم چه رنگی بودند، فقط می‌دانم چشمان روشنی بودند که با برق درونشان نگاهم را میخِ خود کرده و ته دلم را خالی ساخته بودند؛ انگار دلم لرزیده باشد.
در افکار خودم غرق بودم که پری، در را باز کرد و به قصد رفتن به سرویس، بیرون آمد.
- برای چی این‌جا نشستی؟ همین‌جوری؟ نکنه عاشق شدی؟
تهِ قلبم چیزی فرو ریخت. مگر حرف از عشق زدن برای دختری نوزده‌ساله آسان بود؟ دختری که تا به امروز، با انصافی تمام، هر کس را که باب میلش نبود رد می‌کرد و خیلی سریع آب پاکی را روی دستِ طرف مقابلش می‌ریخت و جواب نه را در صورتِ او می‌کوبید!
- عاشق کی؟ اون سیاه سوخته‌ی خپلی؟ چرا هرچی زشته دور و بر منه؟
- کجاش سیاه بود بیچاره؟!
- سیاه نبود، پری؟
- نه بابا، پسر به اون خوبی.
- تا تعریفت از خوبی چی باشه! انگار درست نگاه نکردی.
این را گفتم و راه پشت بام را از همان پله‌های نیمه‌کاره گرفتم و بالا رفتم. در را که باز کردم و پا روی پشت بام گذاشتم، یادم افتاد شال که سرم نیست هیچ؛ لباسم هم آستین بلند نیست. ولی خب، کی اهمیت می‌دهد؟ نگاهم را چرخاندم، و وقتی دیدم کسی روی پشت بام خانه‌های دیگر نیست، شانه‌ای بالا انداختم و رفتم وسط پشت بامی که تمامش ایزوگام بود و نرده هم نداشت؛ نشستم و تو افکار خودم غرق شدم.
آن‌قدر غرق دنیای خودم بودم که نفهمیدم چه‌قدر گذشت، اما با صدای پری و مبینا، مرا از درجا پراند.
مبینا: از دست رفت!
رُزا: وای ترسیدم، یه اهنی یه اوهونی! زهره ترک شدم.
پری: به کی فکر می‌کردی؟
پری که علم غیب ندارد بخواهد از دل و فکر من خبر داشته باشد، برای همین نگاه عاقل‌اندر سفیهی انداختم و گفتم:
رُزا: من کسی رو مگه دارم که بخوام بهش فکر هم بکنم؟ حرف‌هایی می‌زنی!
پری: یعنی به پسر بدری فکر نمی‌کنی؟
مبینا: مامان گفت بدری شمارو پیش پسرش برده؛ پسر چه شکلی بود؟
رُزا: وای پری نگو عوقم گرفت؛ مبینا اگه دیده بودیش این‌جوری با نیش باز نشسته بودی ور دل من بخندی؛ اصلا نمی‌ذاشتی مامانت بشینه برات تعریف کنه.
زمرد: این‌جا نشستین؟!
با اومدن عروس عمه بابا، نگاه همه به سمت او چرخید.
پری: بیا ببین چی می‌گه!
زمرد: چی می‌گه؟
رُزا: نه! بیا ببین این‌ها چی می‌گن؛ زمرد جون، باید پسره رو می‌دیدی، یه چیز داغونی بود که نگو، بعد این خواهر شوهرت نشسته می‌گه خوب بود.
مبینا: مامان مگه پسر چش بوده این ان‌قدر شکاره؟
پری: والا پسر خوب بود؛ مگه این‌که رُزا خانم دنبال حوری باشه برای انتخاب شوهر!
مبینا خنده‌ای کرد و گفت:
مبینا: حوری؟! حوری مگه مال مردها نیست؟
رُزا: زهرمار، خجالت هم نمی‌کشه، پری به حوری مرد می‌گن غلمان؛ تو که حوزه خوندی، نباید بهتر بدونی؟
مبینا: تَه قضیه رو درآوردی‌ ها!
رُزا: حالا هر چی.
پری: ببینم ما الان غلمان برا تو از کجا بیاریم؟
رُزا: حالا مگه من غلمان خواستم؟! غلمان پیشکش مبینا خانم که قد دو متری و سیکس‌پک جز معیار‌های اصلی‌شون برای انتخاب همسره؛ من فقط می‌گم طرف حداقل داغون نباشه. دو سال گذشت، پیش خودش نگه این چه غلطی بود من کردم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت شش
مبینا: یعنی من فقط دنبال ظاهرم؟
رُزا: هر چی، من کاری به تو ندارم؛ فقط می‌گم اون پسری که من دیدم، قیافه‌اش به‌نظرم جوری نیست که من بپسندم.
زمرد خندید و پری گفت:
پری: اون‌وقت شما چه‌جور پسری می‌پسندی؟
رُزا: من یه پسری رو می‌پسندم که دَه کیلو موی فر روی سرش نداشته باشه، سبیل کلفت، ابروی پت و پهن نداشته باشه و سیاه سوخته هم نباشه.
پری: واقعاً داری بی‌انصافی می‌کنی، پسر سیاه سوخته نبود؛ اصلاً شبیه چیزهایی که تو گفتی کلاً نبود.
عصبی از مقاومت پری دربرابر قبول کردن زشتی اون پسر، رو به مبینا کردم و گفتم:
رُزا: مبینا، به‌خدا طرف خیلی پشمالو بود.
زمرد ساکت که همیشه لبخند روی لب‌هاش نشسته، لبخندش بیشتر کش آمد و صدادار خندید.
پری کلافه گفت:
پری: باز حرف خودش رو می‌زنه!
رُزا: پری، لطفاً بیخیال اون پسره‌ی زشت بشو؛ ما که یه بار هم قبلاً جواب نه رو دادیم و قضیه تموم‌شده رفته؛ حرص چی رو می‌خوری؟
پری: آخه پسر خوب بود.
رُزا: پری! اون کجاش خوب بود؟ می‌خوای ببریمت چشم پزشکی؟
پری: تو باید بری چشم پزشکی!
رُزا: نه والا، من نیازی به چشم پزشک ندارم؛ من پسرهای جذاب رو خوب می‌بینم و تشخیص می‌دم.
مبینا: منظور؟ بیشعور دلت کجا گیره؟
پری: عه؟ پسر جذابی که چشم‌هات دیده، کیه؟ چشم‌هات کِی اون رو دیده؟
رُزا: همین امروز، بعد از ظهر.
زمرد بالاخره لب باز کرد و کلامی سخن گفت:
زمرد: تو که با پری بودی؛ اون‌جا بودی.
رُزا: بله! با پری و بابا بودم، ولی چشمم به اون ببعی فرفری نبود.
مبینا: پس چشمت به کی بوده نکبت اگه حواست به پسر بدری نبوده؟
لحظه‌ای سکوت کردم، شک داشتم بگویم، اما حسی درونم مرا تشویق به گفتن می‌کرد و نوید شادی می‌داد.
رُزا: کارگرشون!
همه متجب گفتند: «چی؟» و پری ادامه داد.
پری: رُزا، حالت خوبه؟ به اون پسره‌ی بدبخت می‌گی سیاه که از اون زشته تعریف کنی؟
رُزا: پری، اون کجاش زشت بود؟ ابروهای کشیده و مشکی، چشم‌های روشن و لب قلوه‌ای؛ یه مرد با این مشخصات می‌تونه زشت باشه؟ به‌نظر من که نه؛ حتی اگه گرمای آفتاب کمی قرمزش کرده باشه و تنش توی لباس کار باشه، فقط دلم می‌سوزه برای بدری که می‌خواست مهر پسر خودش رو به دل من بندازه، اما من از کارگر اون‌ها خوشم اومد.
مبینا و زمرد هو کشیدند، اما پری کمی به جای نامعلومی خیره شد، بعد یک‌دفعه با دست به آرامی به معنای «خاک برسرت» روی سرم زد و گفت:
پری: خاک تو سرت نکنن، دلت به حال خودت بسوزه که جلوجلو نه رو برای کسی گفتی که الان ازش خوشت اومده.
گیج نگاهش کردم.
رُزا: چی می‌گی پری؟ من می‌گم انگار طرف کارگرشون بود، دور وایساده بود.
پری: چه ربطی به دور و نزدیک داره؟ من اون روز که رفتم شماره‌ی سلطنت رو از بدری بگیرم، بدری نبود، پسرش شماره رو بهم داد؛ از سرکار اومده بود، لباس‌هاش رو درآورده بود و برای همین بیرون نیومد. شما ندیدید، ولی من صورتش رو از لای در دیدم. اونی که ازش خوشت اومده، پسر بدری هستش.
رُزا: واقعاً؟!
پری: آره، واقعاً.
کمی وا رفتم و خیره به سیمان‌های روی زمین شدم.
مبینا: آخی، بچه شکست عشقی خورد؛ می‌خوای خودمون بهشون زنگ بزنیم خواهش کنیم بیان؟
با تمسخر و لودگی گفتم.
رُزا: آره حتماً، دو بار!
مبینا و زمرد و پری شروع به خنده و سربه‌سر گذاشتن من کردند، برای خودشون سرگرم‌شده بودن؛ اما من فکرم درگیر این بود که چرا پسر بدری جلو نیامده بود؟ یعنی بدری بدون مشورت پسرش پا پیش گذاشته بود؟ حتماً همین‌طور بود؛ حتماً همان‌طور که من او را ندیده بودم و راضی نبودم، او هم راضی نبوده؛ حتی اگر همه چیز در حد صحبتی کوتاه و بی‌سر و ته بوده باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت هفت
پری چشم غره‌ای به مبینا رفت، بعد رو به من خندید و گفت:
پری: شوخی می‌کنه مبینا، ولی اگه دوباره زنگ زدن، بگم بیان؟
رُزا: بیخیال شو، پری.
***
صدای زنگ تلفن بلند شد. زمرد و مبینا خانه نبودند، فادیا در اتاق چپیده بود؛ و پری و مادرش، خانم، کنار یک‌دیگر دراز کشیده بودند. من هم گوشه‌ای از خانه، گوشی دست گرفته و نشسته بودم.
پری از جا بلند شد و به سمت تلفن رفت و جواب داد؛ میان حال و احوال کردن، اسم بدری را که آورد، ته دلم خالی شد، شاخک‌هام تیز شد تا ببینم چه می‌گویند، اما به روی خودم نیاوردم؛ هندزفری تو گوشم بود اما موسیقی پخش نمی‌شد و صدای پری را می‌شنیدم. او گرم صحبت بود و مادر پری، خانم، که مطمئناً فکر می‌کرد من متوجه نشدم، با لبخند دستش را تکان می‌داد تا مرا متوجه خودش و پری کند؛ اما من حواسم فقط به پری بود. وقتی دید هر چی سعی می‌کند موفق نمی‌شود، دستش را بالا برد و به معنای «خاک برسرت» تکان داد، من هم دیگر از رو رفتم و هم‌زمان با تمام شدن صحبت پری، هندزفری را که مثلاً با آن آهنگ گوش می‌دادم، از گوشم بیرون کشیدم.
رُزا: چی‌شده؟
خانم: خواستگارت زنگ زده بود بعد تو کله‌ات رو تو گوشی کردی؟
پری: بدری زنگ زده بود.
رُزا: خب؟
پری: خب! همین؟
رُزا: آره دیگه؛ چیکار داشت؟
پری: می‌خواست با پسرش بیاد این‌جا، صحبت کنین.
دیگر نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم؛ پسره واقعاً با چشم‌هایش مرا جذب خود کرده بود.
رُزا: چی؟! تو چی گفتی؟
پری: گفتم از خودش و باباش بپرسم، خبر می‌دم؛ خب، نظرت چیه؟ بگم بیان؟
خانم: بگو! بگو بیان؛ رُزا، شوهر کردی رفت.
از پسر خوشم اومده بود ولی این پیش‌داوری‌ها و نتیجه گیری‌های بی‌موقع اصلاً برایم خوش‌آیند نبود. بحث یک عمر بود، من تازه نوزده سالم‌شده و عمری که قرار است در کنار فردی که به عنوان همسر انتخاب می‌کنم، بگذرانم زمان طولانی خواهد بود؛ پس باید با دقت و نه فقط از روی ظاهر انتخاب کنم، باید ببینم چقدر افکار او با هم‌خوانی دارد و چه اخلاق‌هایی دارد.
رُزا: پری، خودت که دیروز فهمیدی از ظاهر پسر خوشم اومده، ولی چیزهای مهم‌تری هم هست؛ من مشکلی ندارم که بیان، ولی قبل جواب دادن به اون‌ها، از بابا هم بپرس.
پری سری تکان داد، با بابا حامد تماس گرفت و بعد دَه دقیقه، تصمیم بر این شد که بیان؛ اما فقط برای این‌که ما دو نفر هم رو ببینیم و چند کلامی صحبت کنیم، این دیدار رنگ و بوی خواستگاری رسمی به خود نگیرد.
چیزی نگذشت که به خود آمدم و دیدم حاضر و آماده نشسته‌ام و منتظر آمدن بدری و پسرش هستم؛ اضطراب را در اعماق قلبم به خوبی احساس می‌کردم. در حال ور رفتن با انگشتانم بودم که زنگ در به صدا درآمد و چند لحظه بعد، بدری و پسرش روی مبل جای گرفتند.
بدری کاسه‌ای را از تخم مرغ‌های محلی پر کرده بود و آورده بود که دست خالی نیامده باشد؛ پسرش هم ماسک به صورت داشت، یک شلوار لی رنگ روشن، پیراهن آستین کوتاه هاوایی سرمه‌ای رنگ با طرح بته‌جغه‌های سفید به تن داشت و قرمزی پوست صورتش از زیر ماسک هم معلوم بود. نمی‌دانم از شرم سرخ شده بود یا از کار زیر نور مستقیم آفتاب، اما چشمان سبز و قهوه‌ای که از این گوشه زیر چشمی زیر نظر گرفتم و بهتر از روز قبل توانسته بودم دیدشان بزنم، بیشتر از روز قبل از من دل می‌بردند.
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم؛ باید بیشتر خودم را کنترل کنم. از کجا معلوم او از من خوشش بیاید یا اخلاق یکدیگر را بپسندیم؟ از کجا معلوم رابطه‌ای میان ما آغاز شود که من این‌گونه چشم چرانی مرد روبه‌رویم را می‌کنم و لذت هم می‌برم؟!
سر به زیر انداختم و سعی کردم بیشتر از این چشم نگردانم؛ تمام این مدت یا در سکوت گذشت یا با صحبت از آب‌وهوا و کرونا گذشت. خانم طاقت نیاورد و دهان باز کرد و گفت:
- برای آب‌وهوا و حال‌واحوال که نیومدی، حامد، برین سر اصل مطلب و حرف‌هاتون رو بزنید.
بابا، بعد این حرف خانم، گلویی صاف کرد و صحبت‌ها شروع شد؛ در مورد بعضی موارد کلی مشغول بحث و گفت‌وگو شدند و من از خجالت سر پایین انداخته بودم؛ نه به‌خاطر این‌که به دلیل شرم و حیا مانند پسر بدری قرمز نشوم، به‌خاطر این‌که از خجالت خنده‌ام گرفته بود و هر کار می‌کردم نمی‌توانستم آن را کنترل کنم و دست آخر، خنده‌ام شبیه به لبخندی پتع و پهن، خود را روی لب‌هایم به نمایش می‌گذاشت. از طرفی هم فادیا در گوشم وز وز می‌کرد و دائم مسخره‌بازی در می‌آورد که داشتم کلافه می‌شدم، اما صدای خانم که از بابا اجازه می‌خواست من و پسر چشم روشن به اتاق برویم و حرف‌های‌مان را بزنیم، مرا از کلافگی‌های کوچکم بیرون کشید و اضطراب و هیجان را به دلم سرازیر کرد.
نگاه پرسش‌گرم را به بابا حامد دادم که او به تایید حرف خانم، چشم‌هایش را آرام روی هم گذاشت؛ با خجالت سری تکان دادم و به سختی از جایم بلند شدم؛ برای منی که حتی دور از چشم پدرم تا کنون با هیچ پسری تنها نبوده و هم‌صحبت نشده بودم، خیلی سخت بود که حالا جلوی چشمش با یک پسر غریبه وارد اتاق شوم و مشغول صحبت شوم، اما حالا او هم از جا برخاسته بود و به سمت من قدم برمی‌داشت. نزدیک که شد، بالاخره از جایم تکانی خوردم و به سمت تنها اتاق خانه قدم برداشتم؛ روبه‌روی در اتاق که گوشه‌ی خانه قرار داشت، سمت راست در اتاق، بین دیوار و او ایستادم. در اتاق را باز کردم و با صدای لرزان و چشمانی که از استرس به زمین خیره بود، «بفرمایید» گفتم که در گوشم پیچید.
- خانم‌ها مقدم‌ان، شما بفرمایید.
آن‌قدر در شرایط‌های این چنینی در کنار پسر‌ها قرار نگرفته بودم که حتی همین لحن محترمانه و جمله‌ی کوتاه هم، دست در دست چشم‌هایش، دلم را می‌برد.
داخل که شدیم، در را پشت سرش بست. بفرما زدم که به پشتی تکیه زد و چهار زانو نشست. من با هیجانی که تمام وجودم را گرفته بود، گفتم:
- بفرمایید، گوش می‌کنم؛ اول شما شرایط‌تون رو بگید و در مورد چیزهایی که براتون اهمیت داره، صحبت کنید.
- اسم‌تون رو می‌شه بدونم؟
لبخند آمد روی لبم خانه کند، که اما آن را پس زدم. قبل از آن‌که داخل اتاق بیاییم، همه راجع به ما دوتا صحبت کرده بودند، اما هیچ‌کدام اسم‌های‌مان را به زبان نیاورده بودند، انگار که نه منی وجود داشت، نه اویی! من دختر پدرم بودم و او پسر مادرش، بدون اسم!
- رُزا.
- متولد؟
- فروردین سال هشتاد و یک.
- حامی، تیر هفتاد و شش؛ خوش‌بختم.
- همچنین.
لحظه‌ای سکوت در گوش‌های‌مان سوت کشید و او شروع کرد؛ از اخلاق، افکار، باورهایش و عادت‌هایش حرف زد؛ اکثراً رفتارهایش قابل قبول یا تحسین‌برانگیز بود و با خیلی از اخلاق و باورهای من یکی بود، حتی خیلی از چیزهایی که به زبان آورده بود، چیزهایی بود که از قبل من قصد بیان‌شان را داشتم؛ بحث حسابی داغ‌شده بود. همه‌چیز به‌نظرم خوب می‌آمد و همه‌چیز جوری بود که با خود گفتم این آشنایی حتماً ادامه‌دار است!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
247
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
628
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
37
  • مقاله مقاله
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
4

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا