صلام من دنبال رمانیام که از نوشتههای بچههای انجمنه
داستان از این قراره که دختره توی یه خانواده آبرومند زندگی میکنه و عزیز دردونه باباشه
اما سه چهار سالی میشه عاشق پسر همسایه روبه رویشونه که یه بچه قرتی
خلاصه وقتی یه شب میرن بیرون دختره وقتی داره به دوستش میگه که پسره رو دوس داره
پسره هم میشنوه و بعدا با دختره اوکی میشن.
اینا شدیدا عاشق همن تا بابای دختره میفهمه و یه قشقرقی بپا میکنه دخترش رو یه مدت توی یه اتاق زیر زمینی زندان میکنه اما پسره میاد دختره رو میبره
اینا باهم ازدواج میکنن پدره هم دخترشو نمیبخشه، یه روز زن داداش دختره بچش به دنیا میاد از غذا دختره با شوهرش اینا رو میبره بیمارستان وقتی بابای دختره میاد حرفشون میشه و بابای دختره دعا میکنه که هیچ وقت بچه دار نشن