اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان کاریزماتیک| زری

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. پلیسی
  2. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  3. جنایی
عنوان کاریزماتیک
نویسنده: زری
ژانر: پلیسی، جنایی، هیجانی (دلهره‌آور)
ناظر: @_Leila_
خلاصه:
زمانی که جرایم کوچک مورد بازخواست قرار می‌گرفتند، جرایم بزرگ به زندگی‌شان راه یافتند و چون خنجری بر تنشان فرو نشستند. او باور داشت که هر انسانی که اجازه دهد ظلم به زندگی‌اش نفوذ کند، خود مرتکب جنایتی بزرگ شده است؛ اما جنایت تنها به معنای خونریزی نیست؛ گاهی به معنای یک اشتباه ساده، دروغی بزرگ، سهل‌انگاری یا حتی نشانه‌ای از فقر و گرسنگی‌ست که به تدریج منجر به قتل‌های کوچک و بزرگ می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
خشم، مثل شعله‌ای سرکش در درونش سوخت. دستانش مشت شده و از شدت فشار انگشتانش بر کف دستش خطوطی عمیق ایجاد شده بود. چشمانش در حالی که از شدت عصبانیت به رنگی تیره و عمیق تبدیل شده‌ بودند، به جلو خیره‌ شدند. انگار هر لحظه آماده بود تا دندان‌هایش را به هم بفشرد و چیزی بگوید که شاید هیچ‌کس نتواند آن را تحمل کند. زبانش تند و تیز شده بود. کلماتی که بیرون می‌آیند همان‌قدر سنگین و نافذ هستند که خود در لحظه می‌فهمد دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند احساساتش را نادیده بگیرد. تنش در هر حرکتش مشهود شده، بدنش مثل فنری کشیده شد، انگار در هر لحظه ممکن است از شدت خشم به سوی چیزی بپرد. هیچ چیزی نمی‌تواند او را آرام کند، هر لحظه بیشتر از پیش، به موضوعی که به مرگ آنیل مربوط میشد؛ او را به این‌جا کشانده، دلخراش‌تر و جدی‌تر فکر می‌کرد. سرگرد خاویر با قدم‌های استوار و مطمئن به همراه دو افسر پلیس که در پی او بودند، وارد کلانتری شدند. افسرهای پلیس با نظم و دقت بالایی، مجرم را دنبال کردند. مرد، دستانش و پایش به زنجیر بسته و چهره‌اش رنگ پریده و سرشار از ترس داشت‌. هر گامی که برمی‌داشت، سنگین؛ اما لرزان بود؛ ولی سرگرد خاویر و افسرها هیچ توجهی به شرایط او نکردند. نگاه سرگرد کاملاً ثابت و مصمم بود. از کنار مجرم گذر کرد و اجزای صورت او را با خشم از نظر گذراند. سرگرد خاویر به یکی از افسرهای پلیس اشاره کرد که افسر پلیس سرش را پایین انداخت و سریع به سمت درب کلانتری قدم برداشت تا وارد اتاق شود. هارمونیکا از دفتر کارش خارج شد و با ابروانی درهم کشیده شده، با دقت جزئیات صورت مجرم را از دید گذراند. چشمان هارمونیکا سرشار از اقتدار بود؛ اما هیچ نشانه‌ای از ترحم و دلسوزی در آن‌ها دیده نمی‌شد. تنها چیزی که میشد از نگاه او فهمید؛ اجرای بی‌چون و چرای قانون بود.
مجرم نفس‌هایش را عمیق‌تر از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد و سعی کرد دست‌های بسته‌اش را باز کند؛ ولی هیچ راهی برای فرار نبود. سرگرد خاویر در سکوت حزن‌آلود کلانتری، از پله‌ها پایین رفت و وارد ساختمان شد. هارمونیک به افسر دوم دستور داد. صدای کلفت و جدی افسر در فضا پیچید و مرد مجرم را دوباره به مسیر اجبار کشاند. هیچ‌چیز به جز حکم و قانون در آن لحظه معنی نداشت.
لیدیا لوین، با قدم‌های استوار از دفتر کارش خارج شد، سپس با چشمان نافذش که سرشار از خشم بود و می‌درخشید، اجزای صورت مجرم را از دید گذراند، گویا از شدت عصبانیت، گونه‌اش به سرخی می‌زد و دستانش مشت شده بود. تنش از شدت تَنش و هیجان می‌لرزید. هیچ چیزی نمی‌توانست این لحظه را متوقف کند، حتی گذر زمان. انگار حتی آنتوان هم نتوانسته بود او را آرام کند. مجرم در کنار دو افسر پلیس ایستاده و ظاهرش بی‌تفاوت به نظر می‌رسید. لیدیا به سرعت خودش را به او رساند و راس و مماسش قرار گرفت، سپس بی‌هیچ سخنی یا تذکری، یقه‌ی پیراهنش که تنها تار و پودی از آن باقی مانده را میان انگشتان سرد و لرزیده‌اش گرفت. انگشتانش بر روی لباس مجرم فشرده شد، سپس سرش را به طرف صورت او خم کرد و با صدایی خش‌دار و مملو از تهدید، لب برچید.
- چطور... چطور جرات کردی... جرات کردی که با دست‌های کثیفت، دختر من رو به قتل برسونی؟
او چند مرتبه دست مشت شده‌اش را به سینه‌ی مجرم کوبید و به طرف دیوار هولش داد، گویا هدفش این بود که در کسری از ثانیه، تمام خشم و اندوهی که این چند ماه اخیر به دوش کشیده بود را از قلبش بیرون بکشد و حرصش را سر مجرم خالی کند. هر بار که مجرم را تکان می‌داد، گویا قلبش می‌لرزید و به مراتب ضربانش بالاتر می‌رفت. در چشمانِ لیدیا، هیچ نشانه‌ای از رحم یا ترحم نبود! گویا انتقام را عدالت می‌دانست و بخشش یک کلمه‌ی حقیر به نظر می‌رسید. تنها چیزی که از چشمانش دیده میشد، مادری که از غم نبود دخترش، همانند گل پرپر شده و در پی عدالت است!
با صدایی رسا که همراه با بغضی سهمگین بود، لب زد:
- تو جون دختر من رو ازش گرفتی!
صدای لیدیا نه تنها با بغض، بلکه با خشونت و درد ترکیب شده بود.
- اگه تا دیروز هم یه نفس راحت کشیدی، از امروز به بعد نمی‌ذارم یه نفس راحت بکشی! حتی اجازه نمیدم از این جهنم بیای بیرون!
گلوی مجرم را فشرد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- حتی هیچ‌کس نمی‌تونه من رو از گرفتن انتقام دخترم منصرف کنه!
مجرم به سختی نفس می‌کشید؛ اما لیدیا هم‌چنان او را در چنگال خود نگه داشته بود، زیرا مدت طولانی‌ای بود که انتظار چنین روزی را می‌کشید. با وجود این‌که می‌دانست راه فرار یا نجاتی برای این مجرم نیست؛ اما در این لحظه فقط حس و حال خودش برایش اهمیت داشت. او به دنبال انتقام گرفتن نبود، بلکه می‌خواست عدالت را برقرار کند. امشب در این برهه‌ی زمانی، حرف‌هایی که در دلش درد و در گلویش بغض شده بود را به زبان آورد؛ ولی حتی ذره‌ای آرام نگرفت!
 
آخرین ویرایش:
هارمونیکا دستان مشت شده‌اش را گشود و به یک‌باره کمان ابروانش را درهم کشید و دستش را روی شانه‌ی لرزیده‌ی لیدیا گذاشت و در حالی که سعی می‌کرد خون‌سردی‌اش را حفظ کند، لب برچید.
- لطفاً خون‌سردیتون رو حفظ کنید بازرس!
در شب بارانی و سرد، زمانی که همه‌ی‌ خیابان‌ها در سکوت مرگباری فرو رفته بودند، تنها صدای پوتین‌های هارمونیکا بر روی آسفالت شنیده میشد. هارمونیکا که یک کمیسر جوان و پر انرژی‌ای بود، دستانش را در جیب کُت چرمش فرو برد. در مسیری که صحنه‌ی جرم هم رخ داده بود، قدم برداشت. شاید از ظاهرش آرام و خون‌سرد به‌نظر‌ می‌رسید؛ اما اضطراب امانش را بریده بود. به صحنه‌ی‌ جنایت چشم‌ دوخت و به قتلی که چند مدت پیش رخ داده، اندیشید. قتل‌های وحشیانه‌ای که مثل سایه بر روی دلش سنگینی می‌کرد و خبر هر کدام از قربانی‌های که به گوشش می‌رسید، همان انسان‌هایی بودند که بی‌گناه جانشان را از دست و در چنگال مرگ، دست و پنجه نرم کردند و کشته شدند. هارمونیکا به خود قول داده بود حتی اگر به قیمت جانش هم که شده باشد، باید عدالت را برقرار کند تا حق قربانی شده‌ها، پایمال نشود.
چند دقیقه بعد، به دفتر بازپرسی رسید. درب سنگین دفتر اتوماتیک گشوده شد و به سرعت خودش را به داخل دفتر رساند. ماموران دیگر در حال تکمیل پرونده‌ها بودند، در کسری از ثانیه، دست از کارشان کشیدند و مردمک چشمان‌شان راس و مماس چشمان آتش بار هارمونیکا، چرخ خوردند؛ ولی نگاه هارمونیکا به میزی که بازپرس پشت آن ایستاده بود، دوخته شد. بازپرس مردی میان‌سال بود که همیشه تلاش می‌کرد به حقایق دست یابد. هارمونیکا به نزدیکی میز بازپرس که رسید، چشمان نافذش را مقابل چشمان تیز و بی‌رحم‌ او قرار داد و گفت:
- سلام خسته نباشید! جناب بازپرس، مجرم دستگیر شد.
بازپرس پرونده‌ها را در قفسه قرار داد و نیم‌نگاهی گذرا به کاغذ‌ی که در دستش قرار داشت، انداخت و با لحنی جدی پاسخ داد.
- از کجا مطمئنی و از کی شنیدی؟ اسم مجرم چیه؟
هارمونیکا بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد و از داخل جیبش یک بسته مستندات و مدارک را بیرون کشید و روی میز بازپرس گذاشت، سپس با صدایی بشاش گفت:
- تمومی مدارک‌هایی که دارم، به وضوح اثبات می‌کنه که این قتل‌ها، کار هامون استوارت هست. اون همونیه که طی مدت زیادی تحت تعقیبمون بوده تا اینکه بالاخره دستیگر شد؛ ولی هنوز بازجویی صورت نگرفته!
بازپرس با جزئیات مدارک را چک کرد، در حینی که انگشتانش را روی خط صاف کاغذها می‌کشید، با حسی سرزنده لب زد:
- این‌که خبر خیلی‌ خوبیه! ولی نکته‌ای که باید بهش توجه داشته باشیم اینه‌که مطمئن شیم هیچ چیزی از قلم نیفته. نیاز به شواهد بیشتریه!
هارمونیکا با صدایی آرام؛ ولی با لحنی مهربان پاسخ داد.
- تمومی اطلاعات موجود توی پرونده، مجرم بودن این فرد رو تایید می‌کنه. عکس‌ها، فیلم‌های نظارتی، شهادت‌های شاهدها، این‌ها اثبات می‌کنن که مجرمه و مرتکب چندتا قتل عمد شده، شاید با اعتراف کردن جرم‌هاش توی اتاق بازجویی، بتونیم مدارک بیشتری رو جمع‌آوری کنیم!
بازپرس تلفن دستی‌اش را میان انگشتان پهن و سردش گرفت، سپس شماره تماس شخصی را گرفت. هارمونیکا صاف ایستاده و به اجزای صورت او زل زده بود. هارمونیکا می‌دانست که تمامی تلاش‌هایش یک روز نتیجه می‌دهد و این برای او اهمیت بالایی دارد، حتی اگر این مسیر هم دشوار باشد؛ ولی انتهای جاده برقرار شدن عدالت است؛ ولی با این اوصاف، هنوز راه طولانی‌ای تا محاکمه و حکم نهایی، در پیش داشت. بازپرس که به تماسش پایان داد، با اطمینان کامل سری تکان داد و لب برچید.
- بله! ظاهرا حق با شماست کمیسر ران هابارد! باید سریعاً این موضوع مهم رو به دادگاه اطلا‌رسانی کنم، چون ما تایمی برای دریغ کردن و صبوری کردن نداریم!
سپس به شخصی هم که با او به صحبت پرداخته بود تا این موضوع را اطلا‌رسانی کند، این سخن را گفت و به تماس پایان داد، سپس خطاب به هارمونیکا به ادامه‌ی‌ حرفش افزود.
- خیلی‌خوب تونستید پیش برید جناب ران‌ هابارد! گویا زمانش رسیده که این پرونده رو به سرعت به مقام‌های قضائیِ بالاتر منتقل کنیم!
هارمونیکا با لبخندی که کنج لبانش طرح بست، با لحنی قاطع و محکم پاسخ داد:
- درست‌ترین کار همینه جناب بازپرس! چون حالا که فرصتش پیش اومده، پس باید هر چه زودتر عدالت اجرا بشه!
حس رضایت در دل هارمونیکا نشست، انگار بر تاریکیِ قلبش، یک چراغ روشن گردید؛ اما در عین حال می‌دانست که با پذیرفتن درخواستش از سوی بازپرس و تشویق شدنش، این ابتدای راه و کاری که مسئولیتش گردنش بود، است. با وجود این‌که قاتل دستیگر شده؛ ولی کار او به اتمام نرسیده، باید تا پایان این مسیر طولانی که به سمت عدالت است را پیش برود.
 
آخرین ویرایش:
«حکم امضا نشده»
دیوارهای سرد سلول انفرادی، بازتاب‌دهنده سکوت سنگین شب بودند. هامون استوارت، معروف به (صورتِ قاتل) آخرین نفس‌هایش را در انفرادی‌ای که به چشمش یک دوزخ می‌مانست، می‌کشید. نه امیدی برای ادامه داشت، نه نای فریادِ آزادی. تنها بازدم عمیق برای کشیدن آخرین نفس و پایانی تلخ. گویا خورشید و ماه بیرون از این چهاردیواری سرد و تاریک، به خوابی عمیق فرو رفته بودند. غافل از رقصی که زندگی و مرگ بر روی صحنه کوچک عدالت در جریان بود.
در شهر بزرگ لس‌آنجلس، در یک آپارتمانِ بزرگ و مجلل، آنا رید، وکیل مدافع هامون استوارت، روی صندلی راکِ چوبی سفید رنگش نشست و قهوه‌ی سرد شده‌اش را می‌نوشید. چشمان بی‌رمق و عسلی‌رنگش را روی مانیتور به چرخش در آورد؛ پرونده‌ای که از چند هفته‌ی اخیر، گویا زندگی‌اش را بلعیده بود و یک ثانیه آرامش و خواب نداشت! پس از هفته‌ها جست‌وجو و تحقیق برای کشف حقایقی که توسط هامون استوارت پنهان شده بود، به این نتیجه رسید که او مدت طولانی‌ست محکوم شده است، غافل از این همه حقایق، به دنبال راهی برای نجات جان هامون، در چنگال مرگ بود! شواهد، انگشت‌نگاری‌ها، اعترافات ضمنی در قالب معماهای هولناک، وحشتناک‌تر از شواهدهای موجود در پرونده‌ی او، الگوی بی‌نقص قتل‌ها که نشان می‌داد از یک ذهن سازمان یافته، سرچشمه می‌گیرد.
***
دادستان پرونده که زنی جوان بود، با قیافه‌ای مصمم و چشمانی آتش‌بار، خواستار مجازاتی سنگین بود. آنا می‌دانست که این آخرین فرصتی‌ست که می‌تواند از او بابت نجات جان هامون در برابر چنگال مرگ، استفاده کند؛ ولی با این حجم از امید بسیاری که داشت، گویا تردید امانش را بریده بود! به هر حال، این آخرین شانسی‌ست که می‌تواند در دادگاه محکش بزند و تجدید‌نظر کند تا بالاخره موفق شود و نقطه‌ی کور پرونده را در دل سیاهی و تاریکی‌ها همچو چراغ، روشن کند. او به خودش اطمینان کامل داشت؛ اما راجع به هامون، حتی صحبت‌هایی که در زمان ملاقاتی‌ها با او پرداخته بود، دچار شک و تردید شده بود، زیرا احساس می‌کرد چندین جرم که شاید از نظر و دیدگاه هامون کوچک هستند، از قلم افتاده و با او در میان نگذاشته است و این باعث و بانی از بین رفتن آخرین فرصت می‌شود و داستان زندگی او، به همین فرصت بند است که تلخ به پایان برسد یا آغازی شیرین داشته باشد!
و به عبارتی دیگر، وکیل مدافع‌اش با خود می‌اندیشید که هامون، قربانی یک چیز فراتر از یک تحدید یا جنون است، یا شاید نقشه یک بازی تلخ، همانند مهره‌های شطرنج!
اشعه‌های ریز و درشت خورشید، از لابه‌لای پرده‌ی سفیدرنگ اتاقش، عبور کرد؛ اما برای بیدار شدن او، کفایت نکرد تا این‌که صدای نوتفیکیشن تلفنش، او را از خواب دیرینه‌اش بیدار کرد. با چشمانی که دیگر نه خواب بود و نه بیدار، مردمک چشمانش را روی صفحه‌ی تلفنش به چرخش در آورد. صدای آشنای‌ پر از وحشتِ دستیارش که پسری جوان بود، از پشت تلفن پخش شد.
- سلام آنا! یکی از افسرهای پلیس باهام تماس گرفت و یه خبر بدی به گوشم رسوند!
گویا زبانش به سقف دهانش چسبید که نمی‌توانست این خبر بد را به گوش آنا برساند؛ ولی بزاق دهانش را به سختی قورت داد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- ظاهراً هامون مُرده!
تن آنا شروع به لرزیدن کرد و اشک در چشمانش هویدا شد، با صدایی که با بغض سهمگینی همراه بود، پاسخ داد:
- داری دروغ میگی!
دستیارش زبانش را روی لبان باریکش کشید و چنگی به موهای مدل مصری بلوندش زد و آهی کشید.
آنا لبان باریکش را به داخل دهانش کشید و مکید، سپس به تماس پایان داد و شماره تماس افسر پلیس، داروین را گرفت، پس از گذشت چند بوق، صدای نسبتاً کلفتش، از پشت تلفن آنا، پخش شد.
- سلام آنا! خیر باشه این اول صبحی!
آنا یک مسیر طولانی؛ ولی تکراری را چند مرتبه رفت و برگشت و چنگی به موهای مشکی‌رنگ کوتاهش زد.
- خیر نیست داروین! درواقع خبر وحشتناک و حیرت‌انگیزیه!
داروین جرعه‌ای از قهوه‌ی داغ را نوشید و روی صندلی روبه‌روی کافه‌ی دنجی نشست و لب زد:
- وحشتناک‌تر از مرگش، برملا نشدن حقایقی هست که حتی تو هم به عنوان وکیل مدافعش نشنیدی!
آنا لباس‌هایش را بر تن کرد و کیف مشکی‌رنگش را به همراه پرونده‌هایی که روی میز قرار داشت، برداشت و در حینی که نیم‌بوت‌هایش را می‌پوشید، گفت:
- داروین! من باید به دادگاه مراجع کنم، شب توی پارکینگ می‌بینمت!
 
آخرین ویرایش:
«معمای مرگ»
این خبر هولناک و ناگهانی، مانند پتک بر سر آنا، فرود آمد. او هنوز هم نپذیرفته بود که هامون فوت کرده است! پس از بررسی اولیه و مراجعه کردن افسران پلیس به سلول انفرادی، آنا هم‌چنان با تردید و تنی لرزیده‌ به نقطه‌ی مبهمی خیره مانده بود. با خارج شدن هارمونیکا به همراه چندتا از افسران پلیس، آنا انگار شخصی که مار نیشش زده باشد از روی صندلی برخاست و راس و مماس کمیسر هارمونیکا قرار گرفت.
- لطفاً خبرهای خوبی بهم بده، چون من... .
هارمونیکا بینی‌اش را بالا کشید و با پاسخ کوتاهی، از کنار آنا گذر کرد.
- متاسفانه خودکشی کرده!
هم‌زمان با بالا پریدن ابروان شلاقیِ آنا، پلک چشم چپش پرید و چند قدم عقب‌گرد کرد. یکی از افسران پلیس، خطاب به آنا گفت:
- حال‌تون خوبه؟
آنا مات و مبهوت مانده، اجزای صورت افسر پلیس را از دید گذراند و با کمکش، روی صندلی نشست. با توجه به فشار روانی و حکم اعدامی که توسط بازپرس به گوش هامون رسیده بود، به زندگی‌اش پایان تلخی داد، چون او به این باورش نزدیک شده بود که راه نجاتی ندارد یا به دست جیکوب به قتل می‌رسد یا از طریق طناب‌دار! آنا این چند ماه اخیر، نه کمتر از هامون و نه بیشتر، به اندازه‌ی او با ذهن پیچیده‌اش، دست و پنجه نرم کرده بود، به امید یک نتیجه‌ی عالی و یک امیدی تازه که در دل موکلش جوانه بزند یا حداقل بداند که همسر هامون، از همه مهم‌تر، فرزندانش بدون پدر نمی‌مانند؛ ولی با پایانِ تلخی که به داستانِ زندگی‌اش داد، دیگر تلاش کردن بی‌فایده و بی‌ثمر می‌ماند و کاری از او ساخته نیست، به‌جز حسرت و افسوسی که روی قلبش سنگینی می‌کند یا بار دردی که برای حمل کردنش، ناتوان است. او حال فقط می‌تواند به عنوان شخصی که قصد نجات جانِ هامون استوارت از چنگال مرگ را داشته است، در کنار همسر و فرزندان این قاتلِ قربانی شده بماند و دل‌داری‌شان بدهد! آنا ناباورانه به پرونده‌ی هامون که میان انگشتان سرد و لرزیده‌اش بود، چشم چرخاند و زیر لب زمزمه کرد:
- طبق شناختی که این مدت اخیر نسبت به هامون استوارت داشتم، اون مردی نبود که اهل تسلیم باشه، درواقع اون، اهل بازی بود!
با تکیه بر متمم ششم قانون اساسی، اِوِلین درخواست بررسی مجدد گزارش پزشکی قانونی را داد. او می‌دانست که در نظام حقوقی، هر گامی باید دقیق و مستند باشد. او به دنبال کوچکترین تناقض، هرگونه رد پا، یا حتی یک امضای ناآشنا بود.
هارمونیکا با اندکی فاصله، کنار آنا نشست و به پرونده‌ای که میان انگشتان او بود، زل زد و گفت:
- گزارش پزشکی رو آوردم!
گزارش پزشکی قانونی با انگشتان مردانه‌ی هارمونیکا گشوده شد؛ اما آنا که دوست داشت از کنجکاوی بیرون بیاید یا حداقل، به جواب برسد، گزارش پزشکی را از انگشتان هارمونیکا بیرون کشید. همه چیز طبق همان چیزهایی که فکر می‌کرد، پیش رفته بود. یافته‌های اولیه، نتایج کالبد شکافی و علت مرگ، همه‌ی این چیزها توسط پزشک قانونی با خطی خوش روی برگه‌ حکاکی شده بود؛ با این اوصاف دوست نداشت شاهد چنین اتفاق وحشتناکی باشد، چرا؟ چون آنا به هامون قول داده بود که فرصتی دوباره به او می‌دهد تا در کنار خانواده‌اش زندگی کند و در کنارش، باعث و بانی این اتفاق‌های ناخوشایند و وحشتناک که مردم کشورشان را به رعب و وحشت انداخته، تقاص پس می‌دهند و به عبارتی دیگر، هامون هم قول داده بود که بی‌گدار به آب نزند و باری دیگر، از مسیرش منحرف نشود که با تصمیم به خودکشی گرفتن، عهد و پیمانش را شکست، با پایان دادن به زندگی‌اش، نه تنها در حق خود، بلکه در حق عزیزانش و دیگر افراد، ظلم بزرگی کرد!
آنا به آخرین خط از نوشته‌ که رسید، با چشمانی گرد شده از تعجب، خطاب به هارمونیکا پرسید:
- چرا در انتهای صفحه‌ی گزارش پزشکی، زیر بخش تایید کننده نهایی، اثری از نام نیست؟
هارمونیکا سرش را پایین انداخت و لبان گوشتی‌اش را برای ساکت ماندن جوید؛ اما افسر پلیس مطابق همیشه یک جواب آماده در آستینش داشت، مثل آب در هاون کفتن بود!
- امضا و تاریخ امروز در انتهای گزارش پزشکی هست!
آنا نیشخندی زد و جوری از روی صندلی‌اش برخاست که هارمونیکا و افسر پلیس، احساس کردند برای کتک زدن‌شان این‌طور برخاسته؛ اما مثل همیشه با خون‌سردی‌ای که در تن صدایش بود، با انگشت سبابه‌اش به گزارش اشاره کرد و لب زد:
- امضا نامشخصه و معلوم نیست متعلق به قاضی پروندن یا دادستان منطقه، حتی بازپرس یا...
بزاق دهانش را به سختی قورت داد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- این امضا شبیه یه امضای فرد عادیه یا امضاهای روزمره پرونده‌های کوچیک، نه پرونده‌ی شخصی که قاتل اجاره‌ایه یا کسی که مشخص نیست به چه علت، دست به خودکشی زده! امضای این شخص، مثل امضاییه که میون هزارتا پرونده، گم شده! خیلی برام عجیبه جناب افسر سردین!
با حضور دستیار به جمع آن‌ها، آنا با هیجان به او نگاهی انداخت، سپس دستانشان همدیگر را در آغوش کشیدند و حس همدلی را به تنشان منتقل کردند. آنا اندکی از دستیارش فاصله گرفت و گفت:
- این امضا... این امضا درست همون چیزیه که چند ماهه همگی ما دنبالش بودیم. هامون، هیچ‌وقت بی‌علت و بی‌گدار به آب نمی‌زد، پس این نشون میده که مرگش، توسط شخصی تایید شده؛ ولی ما نباید اجازه بدیم که پرونده با فوت اون بسته بشه!
سردین شانه‌ای بالا انداخت و بی‌تفاوت با لحنی قاطع و محکم پاسخ داد:
- جز این راهی نداریم، هانا!
برعکس افکار سردین، هانا با خود اندیشید که هامون قبل از مرگش، ردی از خود به جای گذاشته، لااقل می‌دانست که این‌بار حدس و گمان‌هایش بی‌نتیجه نمی‌ماند!
«دفترچه سیاه»
هانا می‌دانست که هامون، قبل از مرگش، حتی زمانی که آخرین نفس‌هایش را در چنگال مرگ می‌کشیده، ردی از خود به جای گذاشته، زیرا بارها در طول جلسات دادگاه، با طعنه به هانا گفته بود که حقیقت در جایی پنهان شده و پس از مرگش هم آشکار نخواهد شد، «می‌دانم که همگی در جست‌وجوی حقیقت پنهان شده هستند؛ ولی هیچکس قادر به دیدن آن نخواهند بود!»
آنا چند رشته از موهای صافش که روی شانه‌اش ریخته بود را کنار زد و خطاب به هارمونیکا و سردین گفت:
- این‌بار، با بار قبل فرق می‌کنه، چون پس از مرگ هامون استوارت یه تصمیم قطعی گرفتم، اون هم اینه که عزم خودم رو جزم کنم تا حقیقتی که باید رو بیابم!
هارمونیکا با فاصله‌ی اندکی، صاف و کشیده کنار آنا ایستاد و لب زد:
- میشه بدونم چی توی سرت می‌‌گذره؟
آنا، کت چرم مشکی‌رنگ بلندش را پوشید و بند کیفش را میان انگشتانش گرفت.
- زمان موعود فرا برسه، بهت اطلاع میدم!
سپس منتظر هیچ حرفی نماند و قدم‌های استواری به سمت درب خروجی برداشت. پشت سر او، دستیارش به راه افتاد. هارمونیکا، نگاهی گذرا به عقربه‌های ساعت دیجیتالی‌اش انداخت و خطاب به سردین گفت:
- تو هم مثل من، به این فکر می‌کنی که رابطه‌ی بین آنا و هامون، فراتر از یه وکیل و موکله، یا من اشتباه می‌کنم؟
سردین، شقیقه‌اش را ماساژ داد و به همراه هارمونیکا، قدم از قدم برداشت.
- فکرت اشتباه نیست، چون آنا بیشتر از ما راجع به موکلش می‌دونه، شاید این طبیعی باشه؛ اما این همه غصه خوردن و امیدوار بودن برای کشف حقایق، اون هم به تنهایی، طبیعی و هضم کننده نیست.
 
آخرین ویرایش:
هارمونیکا، قبل از این‌که پوتین‌های مشکی‌‌رنگ چرمش را به سمت درب خروجی قرار دهد، راس و مماس سردین قرار گرفت و لب زد:
- به کاراگاه کاترین کیت رِید، اطلاع بده که پروتکل و مجوز ورود به سلول رو بگیره و با بررسی صحنه‌‌ی جرم، شاید بتونه مدارک یا شواهدی از این مجرم جمع‌آوری کنه.
سردین، با لبخند گرمی مردمک‌ چشمانش را در اجزای صورت هارمونیکا چرخاند.
- اطاعت میشه کمیسر!
هارمونیکا به تکان دادن سرش بسنده کرد و چند قدم کوتاه به سمت درب خروجی برداشت.
ساعت از دوازده بامداد گذشته بود، صفحه‌ی کامپیوتر کاترین کیت رِید، نور آن به چهره‌ی متمرکزش می‌انداخت. در حینی که در حال بستن تحلیل‌های رمزنگاری شده پرونده نفوذ سایبری (پروژه کرکس) بود، صدای نوتفیکیشن تلفنش، در چاهسار گوشش پیچید.
شماره‌ی روی نمایشگر متعلق به افسر پلیس سردین، پلیس فدرال اف بی آی بود. تلفن را میان انگشتانش گرفت، صدای کاترین، صاف و بدون اضطراب بود!
- سلام سردین! همه چیز روبه راهه؟
سردین پوفی صدادار کشید و چنگی به موهایش زد‌.
- اوه نه کیت!
صدای سردین که از پشت تلفن پخش میشد، گویا خشن و تحت فشار بود.
- کیت! متاسفم که این وقت شب باهات تماس می‌گیرم؛ اما باور کن که خیلی ضروری و اضطراریه! همون پرونده‌ای که ماه‌ها هست روش کار می‌کنی، یه اتفاق غیر ممکن رخ داده، درست زمانی که حکم اعدامش اجرا شد، همین‌جا توی سلول شماره ۱۰ الف،
اتفاقی که هضمش دشواره، رخ داده.
کارآگاه کیت، تندتر از قبل پلک زد و دست از تایپ کردن متنی که از قبل آماده کرده بود، برداشت و با تردید پرسید:
- منظورت اینه که مجرم توی سلول مرده؟ آخه این چطور ممکنه سردین؟ اون تحت قرنطینه فوق امنیتی بود!
- مسئله همینه کارآگاه! اون مرده؛ اما توسط شخص دیگه‌ای به قتل نرسیده و این‌طور که وکیل مدافع‌اش گفت، گویا خودکشی کرده! سیستم‌های نظارتی همه چیز رو ضبط کردن؛ ولی چیزهایی که ضبط شده، منطقی و نرمال نیستن! چون وکیل مدافعش ادعا می‌کنه که اون خودکشی کرده و طبق چیزهایی که سیستم‌های نظارتی ضبط کردن، گویا شخصی از دیوار رد شده. این باید یه عملیات سازمان یافته باشه، چون این موضوع، به پرونده‌ای که دست شما هست هم ربط پیدا می‌کنه. ما تحت فشاریم و به تنهایی نمی‌تونیم از پس این پرونده بر بیایم و از سمت دیگه‌ای، رابطه‌ی بین وکیل مدافع‌اش با موکلش، بیش از حد معمول صمیمیه و این باعث شک من و کمیسر هارمونیکا شده!
سردین نفس عمیقی کشید و هم‌چنان برای قانع کردن کیت که کنارشان باشد، ادامه داد.
- ما نیاز داریم که تو کنارمون باشی، من دستورهای لازم رو دادم؛ اما برای ورود به بخش قرنطینه و بررسی صحنه‌ی جرم، طبق پروتکل‌های امنیتی فدرال، به مجوز رسمی نیاز دارم، شما باید مجوز رو امضا کنید تا ما بتونیم قفل‌ها رو باز کنیم و بتونید وارد سلول شید.
کیت، پرونده‌ی رمزگذاری شده را از دید گذراند، سپس به مانیتور خیره شد. هامون تنها کسی بود که می‌توانست او را به هدفش که باندهای بزرگ‌تری تشکیل داده بودند، برساند، انگار کلید حل معمای کرکس محسوب میشد!
کیت بدون آن‌که لباسش را تعویض کند، تنها کت قرمز رنگش را پوشید و لب زد:
- من همین الان حرکت می‌کنم. ایمیل و مجوز ورود و تمام پروتکل‌های خروج رو برای من بفرستید؛ اما من هرگز وارد منطقه‌ی شما نمی‌شم، مگر با تأیید نهایی که امنیت شما به خطر نیفته.
سپس به تماس خاتمه داد و کیف ابزار نازک خود را برداشت و از پله‌های خانه‌اش، سرازیر شد. با کش نازکی موهایش را بست و درب را گشود. افرادش جلوی درب عمارت بزرگی که متعلق به خودش بود، آماده باش ایستاده بودند. کاترین مجوز را امضا کرد و خطاب به افرادش گفت:
- امشب خودم رانندگی می‌کنم!
- ولی خانم... .
کیت دستش را به نشانه‌ی ساکت بالا برد و با حرکتی سریع، درب ماشینش را گشود و به محض روشن کردن ماشینش، کیفش را روی صندلی گذاشت و پرونده و مجوز را از دید گذراند، سپس از آینه‌ی جلویی، به چشمان آتش‌بار خود خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
- پس از مرگ مجرم، دیگه نیاز به صبر و تامل نیست، بلکه فقط اجرا مهمه!
هوای سرد و بارانی لس‌آنجلس، جایی که کارآگاه کیت در عمارتی بزرگ، به تنهایی با تعداد بسیاری از بادیگارد و محافظانش زندگی می‌کرد، پس از یک جلسه‌ی طولانی در دفتر کارش که روبه‌روی اتاق نشیمن قرار داشت، با حالتی خسته؛ اما مصمم و مسئولیت‌پذیر، با ماشین لیموزین مشکی‌رنگش، در دل جاده‌ی تاریک، میان ماشین‌ها لایی می‌کشید، یکی از محافظانش که به تازگی به تیم حفاظت اضافه شده بود، در جاده دید؛ ولی نتوانست ترمز بگیرد.
***
مارکوس، تلفن همراهش را به آرامی از جیب شلوار اتو کشیده‌اش خارج کرد و شماره تماس رئیسش را گرفت و بلندگوی تلفنش را به دهانش نزدیک کرد و با صدای ضعیفی، گفت:
- به این خاطر تماس گرفتم که بگم، طبق دستور شما، ترمز ماشین رو بریدم و امشب کارآگاه می‌میره! دستور بعدی چیه رئیس؟
صدای جیکوب که در شرکت آدم‌کشی خودش رهبری می‌کرد، با لحنی قاطع و خشن؛ اما رضایت‌بخش، از پشت تلفن پخش شد.
- کارت حرف نداشت مارکوس! بی‌نقص بود. فعلاً به جز جشن گرفتن این موفقیت‌مون باهم، دستور دیگه‌ای ندارم! فقط حواست باشه که این زن مرموز و حیله گر (کیت) نتونه قسر در بره؛ باید امشب بمیره و جنازش رو یه‌جا خاک کنیم که هیچ‌کس از این قضیه بویی نبره!
مارکوس به تماس پایان داد و تلفنش را در جیب کتش گذاشت.
کیت که در حال مرور پرونده‌ی هامون استوارت بود، احساس کرد ماشینش، فاصله‌ی چندانی با کامیون ندارد، در تلاش بود تا بتواند ترمز بگیرد؛ ولی با این اوصاف که پدال ترمز تا انتها رفت؛ اما هیچ مقاومتی احساس نکرد. ترس از مرگ با او همراه بود، گویا ترسی عجیب چنگ‌زنان کمرش را طی کرد.
کیت فریاد زد:
- اوه خدای من! ترمز کار نمی‌کنه!
همان لحظه، ناگهان با سرعتی سرسام‌آور، یک کامیون بزرگ که از لاین کناری وارد شده بود، از زاویه‌ی کور با سرعت زیاد و از ناحیه‌ی جلو، به ماشین لیموزین کیت کوبید. صدای برخورد مهیب کامیون به ماشین کیت و شکسته شدن شیشه و فریادش، تنها چیزی بود که در این جاده‌ی خلوت و تاریک، طنین‌انداز شد. ضربه‌ی کامیون به علت سرعت بالا، به قدری شدید بود که کیت از شیشه‌ی ماشین پرتاب شد و به شکل وحشتناکی به سمت تپه‌ی خاکی، کنار بزرگ‌راه غلتید و در نزدیکی یک کانال آب، بی‌حرکت افتاد. راننده کامیون که به اجبار و برای این‌که جان خانواده‌اش در خطر نیفتد و قربانی دسیسه چینی‌های جیکوب شده بود، همان لحظه در کسری از ثانیه، جان باخت.
 
آخرین ویرایش:
سردین به عنوان نزدیک‌ترین شخص و قابل اعتماد کیت، از نگرانی بارها و بارها با او تماس گرفت؛ اما هر بار، تنها صدای بوق اشغال یا صدای زنی که می‌گفت: «تلفن همراه مورد نظر خاموش است یا خارج از دسترس است.» را می‌شنید. سگرمه‌هایش را درهم کشید و دست مشت شده‌اش را روی میز کوبید. نگرانی‌اش به وحشت تبدیل شد، زیرا کیت هیچ‌گاه تلفنش را خاموش نمی‌کرد یا حداقل، او را در چنین شرایط بحرانی‌ای قرار نمی‌داد! سردین با هارمونیکا تماس گرفت.
- کمیسر! کیت رو پیدا نمی‌کنم، حتی تلفنش هم خاموشه. قرار بود بیاد؛ اما یک ساعت گذشته و هیچ خبری از این دختر نشده، حقیقتاً من نگرانشم!
هارمونیکا به اندازه‌ی سردین، نگران شد، پس فوراً دستور عملیاتی را بی‌هیچ مکث و تعللی صادر کرد:
- سریعاً تیم تشکیل بده، من و کارآگاه اسمیت و افسر پلیس، مارین. همگی به سمت عمارت کیت حرکت می‌کنیم و هر مورد مشکوکی هم که دیدیم، مورد بررسی قرار می‌دیم.
در عرض بیست دقیقه، تیم پلیس و ماموران مسلح، در مقابل عمارت مجلل کارآگاه کاترین کیت رِید با ماشین‌هایشان ایستاده بودند. هارمونیکا طبق همیشه با حالتی جدی، مقابل بادیگاردها ایستاد و با صدایی رسا لب زد:
- کارآگاه رِید مفقود شده، تموم اموال و خودروهاش رو بررسی می‌کنیم، شما چند نفر به نوبت بگید لحظه‌ای که کارآگاه رِید رفت، کجا بودید؟
بادیگاردها با چهره‌ای نگران و عبوس، شروع به تعریف و توضیح دادن کردند؛ اما هارمونیکا متوجه‌ی نکته‌ی ریزی شد.
- صبر کنید ببینم! بگید مارکوس کجاست؟ همون بادیگاردی که کیت برای حفاظت از جونش و امنیت بیشتر، هفته‌ی اخیر وارد تیمش کرد؟
یکی از بادیگاردهای وفادار که از سالیان‌سال برای کیت کار می‌کرد، با چهره‌ای نگران و رنگ پریده و چشمانی که از اشک هویدا بود، پاسخ داد.
- اون... اون موقع خروج خانم رِید، وارد حیاط پشتی عمارت شد و دو ساعتی می‌گذره که دیگه ندیدمش!
هارمونیکا با چشمان آتش‌بارش، اجزای صورت سردین را از دید گذراند و گفت:
- شکم تایید شد! مطمئنم میون بادیگارد و محافظ‌هاش، اون یه جاسوسه!
هارمونیکا با صدای رساتری فریاد زد:
- سردین و اسمیت، شما دو نفر با دقت هم عمارت و هم حیاط پشتی رو بگردید، شاید مجرم صدای آژیر رو شنیده و اون اطراف در حال پرسه زدن باشه! کوچیک‌ترین جزئیات هم مهمه، نبینم ازشون بگذرید، چون متوجه شدیم که مارکوس یه جاسوسه، وگرنه به جای فرار، ترجیح می‌داد به ما برای نجات جون کارآگاه رِید، کمک کنه!
با صدای نوتفیکیشن تلفن یکی از محافظان، هارمونیکا سرش را کج کرد و تلفن را از میان انگشتان او بیرون کشید و به شماره تماس ناشناس خیره شد. به تماس پاسخ داد و صدای بَم و کلفتی از پشت تلفن پخش شد.
- سلام! مارکوس تصادف کرده.
هارمونیکا، کمان ابروانش را درهم کشید و مات و مبهوت مانده اجزای صورت محافظان را از دید گذراند. سردین و مارین کنجکاوانه جزئیات صورت هارمونیکا را از نظر گذراندند. هارمونیکا به تماس پایان داد. ناخودآگاه، پارچه‌ی پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد و انگار که یکه خورده بود، چند قدم عقب‌گرد کرد. سردین، راس و مماس هارمونیکا قرار گرفت و فریاد زد:
- سکوت نکن کمیسر! سکوت نکن!
هارمونیکا سرش را پایین انداخت و به دو جفت پوتین مشکی‌رنگش خیره شد، صدایش به ناامیدی گرائید.
- متاسفانه یه شماره‌ای خبر فوت مجرم رو داد.
سردین از روی تمسخر خندید و شانه‌ی لرزیده‌ی هارمونیکا را میان انگشتانش گرفت و چند مرتبه تکان داد.
- چطور می‌تونی به حرف یه ناشناس اعتماد کنی کمیسر؟
مارین بی‌سیم را جلوی دهانش قرار داد و به ماموران دیگر خبر داد:
- ظاهراً اطراف خونه‌ی کارآگاه کیت، یکی از محافظ‌هاش که گویا مجرم بوده، تصادف کرده.
- خیلی‌خب مارین!
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا