اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان کاریزماتیک| زری

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. پلیسی
  2. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  3. جنایی
عنوان کاریزماتیک
نویسنده: زری
ژانر: پلیسی، جنایی، هیجانی (دلهره‌آور)
ناظر: @_Leila_
خلاصه:
زمانی که جرایم کوچک مورد بازخواست قرار می‌گرفتند، جرایم بزرگ به زندگی‌شان راه یافتند و چون خنجری بر تنشان فرو نشستند. او باور داشت که هر انسانی که اجازه دهد ظلم به زندگی‌اش نفوذ کند، خود مرتکب جنایتی بزرگ شده است؛ اما جنایت تنها به معنای خونریزی نیست؛ گاهی به معنای یک اشتباه ساده، دروغی بزرگ، سهل‌انگاری یا حتی نشانه‌ای از فقر و گرسنگی‌ست که به تدریج منجر به قتل‌های کوچک و بزرگ می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
در یک گوشه دورافتاده از شهر، صدای گام‌هایی که به آرامی در کوچه‌های تاریک می‌رفتند، چیزی بیشتر از فقط یک قدم نبودند. اینجا، در دنیای تاریکی که کسی هیچ‌گاه از آن باز نمی‌گردد، جرم‌ها پنهان می‌شوند و رازها سال‌ها در دل سنگ‌ها و دیوارها دفن می‌مانند؛ اما در این شب سیاه، یک راز نهفته بود که باید کشف می‌شد. جسدهای بی‌نشان زیادی بودند که بی‌هیچ سرنخی که نشان دهد چه کسی و چرا چنین فاجعه‌ای را رقم زده است، وجود داشت. قاتل در سایه‌ها پنهان شده بود و شهر درگیر شایعاتی شد که می‌توانستند آخرین ورق از تاریخ خونین این مکان را رقم بزنند.
 
آخرین ویرایش:
صدای امواج دریا او را تا مرز جنون می‌برد و برمی‌گرداند. باد موهای مشکی‌رنگش را به رقصی زیبا در آورده بود. آفتاب به سختی از لابه‌لای درختان تنومند افرا عبور کرد و اشعه‌های ریز و درشتش را روی جاده‌ها کوبید. از شدت گرما، دانه‌های ع×ر×ق از روی پیشانی چین خورده‌اش لیز خورد و روی ابروان شلاقی‌اش فرود آمد. هارمونیکا به وسیله سرآستین لباس سفید‌رنگش، رد ع×ر×ق‌های گرم را از روی پیشانی‌‌اش پاک کرد و به ماشین ریماک نورا خود که پس از چند مرتبه استارت زدن روشن نمی‌شد، خیره ماند. ناخودآگاه یک تای ابروان شلاقی‌اش بالا پرید و با خشم نگاهش را به دریا دوخت. به یک‌باره هوای آفتابی تبدیل به هوای گرگ و میش شد و آسمان تغییر رنگ داد. خورشید گیسوبان طلایی‌رنگ خود را از روی شانه‌ی کوه‌ها برداشت و جای خود را به ابرها داد. با صدای شکستن قلب آسمان و غرش کوبنده‌ی ابرهای سیاه و سفید، به مدت چند ثانیه چشمانش را بست و سپس گشود. در حینی که به آسمان خیره شده بود، صدای نوتفیکیشن تلفن‌اش باعث شد تا نگاهش را از آسمان بگیرد و به تلفن بدهد. با دیدن نام آنیل، نیشخندی مزین لبان گوشتی‌اش شد. لبان گوشتی و سرخ‌رنگش را به داخل دهانش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- حالا چطور بهش بفهمونم که ماشینم خراب شده و هر چی استارت می‌زنم روشن نمی‌شه؟ محاله که باور کنه و قانع بشه!
نوچی زیر لب گفت و با یک حرکت از جای برخاست.‌ دانه‌های مرواریدی باران رد ع×ر×ق‌های گرم را از پیشانی‌اش پاک کرده بود. گویا تشخیص دادن ع×ر×ق‌های گرم و دانه‌های باران، کار دشوار و غیرممکنی شده بود. دست لرزیده‌اش را روی پیشانی‌اش کشید و به ناچار به تماس پاسخ داد. صدای نازک و آرامی پشت تلفن‌اش پخش شد.
- معلومه کجایی تو؟
بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و سعی کرد به آرامی به او توضیح دهد که چه اتفاقی برایش افتاده است.
- سر صحنه جرم بودم.
آنیل نفسش را از پره‌های بینی‌اش فرو فرستاد و گفت:
- خیلی‌خب این رو خودم هم می‌دونستم. الان کجایی؟
اطراف را از زیر نظر گذراند و گوشه‌ی چشمانش را مالید و لب برچید:
- هنوز هم سر صحنه جرمم؛ اما...
لبان گوشتی‌اش را به داخل دهانش کشید و مکید، سپس به ادامه‌ی حرفش افزود:
- اما این‌طور که مشخصه ماشینم خراب شده!
آنیل نفسش را در سینه حبس کرد و فنجان خالی را روی میز کوچک نارنجی‌رنگ گذاشت و گفت:
- مشکلی نداره، من میام دنبالت و با هم برمی‌گردیم.
هارمونیکا چنگی به موهای مجعد و نمناکش زد و پس از اندکی مکث، گفت:
- مگه نگفتی که برای شرکت کارهای زیادی داری و باید روی پروژه‌ات کار کنی؟
آنیل زبان روی لبان باریک و صورتی‌رنگش کشید و در حینی که وارد اتاقش می‌شد، پاسخ داد.
- گرچه کارهای شرکت زیاده؛ ولی نمی‌شه که توی همچین شرایطی کار رو اولویت اولم بدونم و به تو کمک نکنم.
هارمونیکا شانه‌ای بالا انداخت و پس از این‌که مدارک‌های مهم را از داشبورد ماشین برداشت، گفت:
- حق با توهه، پس من منتظرت می‌مونم.
آنیل موهای مشکی‌رنگ شلاقی‌اش را بالا جمع کرد و در حینی که کت مشکی‌رنگ چرمش را روی شانه‌اش می‌انداخت، لب زد:
- آدرس رو برام پیامک کن.
- اوکی.
به تماس پایان داد و دسته‌ی درب ماشینش را گرفت و به آرامی کشید و سوار شد. هوای معتدل ماشین را به هوای سرد و بارانی ترجیح داد. در حینی که به نقطه‌ی کور و مبهمی خیره مانده بود، صدای نوتفیکیشن تلفنش به رشته‌ی افکارش چنگ زد، سپس تلفن را میان دستانش رد و بدل کرد.‌
- چیشد! چرا آدرس رو پیامک نکردی؟
چند رشته از موهای مشکی‌رنگش را از جلوی ماورای دیده‌اش کنار زد و برای او مسیج فرستاد.
- کالیفرنیا، استوکتون هستم.
 
آخرین ویرایش:
دستش را زیر عینک آفتابی‌اش برد و چشمان نافذ و آبی‌رنگش را فشرد. عینک را در جعبه مشکی‌رنگ گذاشت و نگاه آتشینش را بالا کشید.‌ صدای فریاد زنی در گوشش نجوا و صورتش از شدت غم‌ بی‌جلا، کدر شد. شیشه ماشین را پایین کشید و اطراف را از زیر نظر گذراند؛ اما نه کسی بود و نه خبری از جیغ آن زن. اسلحه را از قلاف بیرون کشید و از ماشین پیاده شد. نگاهش را حول فضای خیابان استوکتون که خلوت‌ بود، چرخاند. چند قدم به طرف جلو برداشت و با صدای بشاشی گفت:
- کی اون‌جاست؟
هنوز چند قدم برنداشته بود که مردی مجرم، اسلحه به دست از پشت درختان تنومند بیرون آمد و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- اگر یه قدم دیگه برداری، مغزت رو متلاشی می‌کنم!
هارمونیکا سرجایش میخ‌کوب شد؛ اما سکوت نکرد و لب زد:
- این کارت جرم بزرگیه، پس بهتره که هر چه زودتر تسلیم شی.
سوزش پیشانی‌ هارمونیکا، باعث درهم رفتن ابروان شلاقی‌اش شد و سرمای جان‌سوز هوا مشامش را آزرد. روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به ادامه حرفش افزود:
- می‌دونی که راه فراری نداری؟ پس دست از پا خطا نکن!
نیشخندی مزین لبان باریک مرد مجرم شد. دستی روی ریش پرفسوری‌اش کشید و از لای دندان‌هایی که روی هم می‌سایید، لب برچید:
- از کجا می‌دونی که راه فراری ندارم؟
نگاه کمیسر هارمونیکا به طرف ماشین استون مارتین ولکانِ آنیل، چرخ خورد.‌ مردمک چشمانش درخشش گرفت، سپس لبان گوشتی‌اش را به داخل دهانش کشید و گفت:
- چون به‌جز من پلیس‌های دیگه‌ای هم این‌جا هستن که به زودی جلوی راهت رو سد کنن.
مرد مجرم انگشتش را زیر بینی نیمه گوشتی‌اش کشید و با چند قدم کوتاه، فاصله بینشان را پر‌ کرد، سرش را کج کرد و گفت:
- هی جوون! خیال کردی به همین سادگی تسلیم میشم؟
هارمونیکا ناخودآگاه، دستانش را مشت کرد و پارچه‌ی لطیف و نرم پیراهنش را در بین انگشتانش فشرد. پوزخند تلخی بر لب طرح زد.
- این‌که تو تسلیم نشی، به معنی این نیست که ما بی‌خیالت بشیم و دست‌گیرت نکنیم.
آنیل با دیدن صحنه‌ای که آن مرد اسلحه‌اش را بر روی پیشانی هارمونیکا قرار داده بود، ناخودآگاه کمان ابروانش را درهم کشید و تنش شروع به لرزیدن کرد. بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و با لکنتی که ناشی از تلاقی هم‌زمان ترس و درد در وجودِ بی‌وجودش بود، زیر لب زمزمه کرد:
- این... این‌جا... چه... چه‌خبره؟
نگاهش را حول فضای خلوت خیابان استوکتون چرخاند و فشار دستانش را روی فرمان ماشین‌اش بیشتر کرد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- هارمونیکا متأسفم؛ اما جز این راهی ندارم!
پایش را روی پدال گاز فشرد. هارمونیکا با ترس و لرز به ماشین آنیل خیره شد و پی‌در‌پی سرش را به نشانه «نه» تکان داد و زیر لب زمزمه کرد.
- نه، نه! آنیل این کار رو نکن!
هارمونیکا مچ دست آن مرد را گرفت و به طرف چپ کشید و با صدای بشاشی فریاد زد:
- آنیل!
هارمونیکا پخش زمین شد. پایش به قدری درد می‌کرد که حس کرد شخصی کشاله‌ی رانش را کشیده است. حاصل دردش، آخ کوچک و بی‌جانی شد. زبانش را روی لبان خشکیده‌اش کشید.
- آنیل! این چه کاری بود که تو کردی؟
به وسیله سنگ بزرگی که کنار جاده اصلی قرار داشت، به سختی از جای برخاست و لنگان‌لنگان به طرف ماشین آنیل که از آن دود برمی‌خاست، گام برداشت. زمانی که روی پاشنه پایش چرخید، با جسم بی‌جان مرد مجرم روبه‌رو شد. درب ماشینش را گشود و دستبند را از جیب کت‌اش بیرون کشید و زیر لب زمزمه کرد.
- باید دستش رو با دستبند ببندم تا نتونه فرار کنه.
دستبند را میان دستانش رد و بدل کرد و به طرف او گام برداشت. دستان زخم‌آلودش را کنار هم قرار داد و با دستبند بست، سپس نگاهی به آنیل انداخت و گفت:
- فکر کنم وضعیتش خیلی وخیمه.
تلفنش را از جیب شلوار اتو کشیده‌اش خارج کرد و شماره تماس ستوان سوم را گرفت. در حینی که تلفن را روی گوشش نهاده بود، به طرف ماشین آنیل گام نهاد. درب ماشینش را گشود و با صدای تحلیل رفته‌ای لب زد:
- آنیل... آنیل تو... تو خوبی؟
اما صدایی از آنیل در نیامد، گرچه سلول به سلول تنش برایش می‌گریستند؛ ولی چشمانش خشک بود. موهای مشکی‌رنگ آنیل که جلوی ماورای صورتش را گرفته بود، کنار زد و با دیدن قطره‌های خون، تنش شروع به لرزیدن کرد. صدای کلفت و بم ستوانِ سه از پشت تلفن پخش شد.
- الو کمیسر هارمونیکا، چیزی شده؟
هارمونیکا بزاق دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- سریع چندتا نیروی کمکی و یه اورژانس بفرست.
به تماس پایان داد و تلفن را در جیب شلوارش گذاشت. دستش را روی سر آغشته به خون آنیل نهاد و با صدایی که سرشار از بغض بود، گفت:
- آنیل، آنیل چشم‌هات رو باز کن، چشم‌هات رو باز کن تو نمی‌تونی من رو ترک کنی! من به‌جز تو کسی رو ندارم!
دستش را روی شانه‌ی آنیل گذاشت و او را در آغوش کشید و به ادامه حرفش افزود.
- ما به هم قول دادیم که تحت هر شرایطی چه خوب و چه بد، کنار هم باشیم.
به سختی جسم بی‌جان و سنگین آنیل را به دوش کشید و او را روی جاده خیس از آب باران گذاشت. کت مشکی‌رنگ چرم‌اش را از تنش خارج کرد و روی تن او انداخت و گفت:
- طاقت بیار، طاقت بیار چیزی نمونده تا اورژانس برسه.
اطراف را از نظر گذراند، چشمانش به طرف ازدحامی از جمعیت که به طرف آن‌ها می‌دویدند، چرخ خورد. صدای آژیر پلیس و اورژانس درهم آمیخته شد. لبخندی شیرین مزین لبان گوشتی هارمونیکا شد. در حینی که اطراف را آنالیز می‌کرد، قطره سرکش اشکی از گوشه چشمانش چکید و با بغض گفت:
- اورژانس و نیروهای کمکی رسیدن؛ ولی قول بده که ترکم نمی‌کنی و هر چه زودتر خوب میشی.
 
آخرین ویرایش:
سردین که جز نیروهای کمکی بود، به سرعت خود را به هارمونیکا رساند و در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- خوبی؟
چشمان هارمونیکا بر روی چشمان مشکی‌رنگ و قیرگون سردین با بی‌قراری لغزید. اندکی سکوت کرد و لب زد:
- من خوبم.
اعتراف این‌که نه حال جسمی‌اش و نه حال روحی‌اش خوب و مساعد نیست، برای پسری مثل او، گلوسوز و زجرآور بود. تکنسین فوریت‌های پزشکی، همراه با تخت برانکارد به طرف مصدوم‌ها دویدند. هارمونیکا در حینی که به طرف دیگر پلیس‌ها گام برمی‌داشت، تک سرفه‌ای کرد تا صدایش صاف شود.
- گوشه به گوشه‌ی این خیابون رو می‌گردین تا سرنخی از این مجرم پیدا کنین. این اطراف صدای جیغ یه زن رو شنیدم که ممکنه این مجرم بهش آسیب جانی زده باشه، پس چند نفر رو هم بفرستین تا از این مکان به خوبی بازدید کنن تا ببینیم قضیه از چه قراره!
پس از این حرفش، روی پاشنه‌ی پایش چرخید. ناخودآگاه، یک تای ابروان شلاقی‌اش بالا پرید و آسمان چشمانش توفانی شد.
- همه‌جا رو به خوبی بررسی کنین تا چیزی دستگیرتون نشده، صحنه جرم رو ترک نکنین.
تمامی پلیس‌ها سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادند. هارمونیکا نیم‌نگاهی گذرا به آنیل که آغشته به خون بود و توسط فوریت‌های پزشکی روی تخت برانکارد به طرف اورژانس کشیده میشد، انداخت و آهی زیر لب کشید. با این‌که کارهای مهم‌تری داشت؛ اما وجدانش اجازه نمی‌داد که او را در چنین شرایط شوم و دردناکی رها کند و به کارهایش رسیدگی کند. به خوبی می‌دانست که آنیل به این علت دست به چنین اشتباه و جرمی زده است که بتواند جان او را نجات دهد. به جز این دلیل دیگری نداشت که بخواهد به مرد مجرم صدمه بزند. کلافه نفسش را از پره‌های بینی‌اش بیرون فرستاد و چنگی به موهای مجعد و نمناکش زد، سپس خطاب به خاویر که سرگرد بود، لب زد:
- متأسفم؛ ولی فکرش رو نمی‌کردم که مجرم تعقیبم کرده باشه!
سرگرد خاویر نگاه سردی به هارمونیکا انداخت، سپس کمان ابروانش را درهم کشید و در حینی که سعی می‌کرد خون‌سردی خود را حفظ کند، پلک خسته‌اش را به مدت چند ثانیه بست و هر دو دستش را بالا آورد.
- خیلی‌خب پسر! بهتره که آروم باشی و خون‌سردی خودت رو حفظ کنی. الان زمان سؤال و جواب کردنت، یا تعریف و تمجید شنیدن از طرف تو نیست! باید کمک بچه‌ها بکنیم تا بتونیم ریز به ریز قضیه رو بفهمیم و مجرم رو شناسایی کنیم. به هر حال این‌‌طور که مشخصه، کلاه دو چشمی روی صورتش بوده و نتونستیم به خوبی تشخیص بدیم که کدوم یکی از مجرم‌هایی هست که ما دنبالشون هستیم
هارمونیکا بی‌تاب و مسأصل بزاق دهانش را قورت داد. در تلاش بود تا بتواند حرفش را بی‌هیچ ترس و لرزی به سرگرد خاویر بگوید؛ اما تردید داشت و نمی‌دانست که اگر این حرفش را به زبان بیاورد، سرگرد چه ری‌اکشنی نشان‌ می‌دهد، پس پوست نازک لبش را جوید تا برای ساکت ماندن تلاش کند. سرگرد خاویر چند گام به طرف هارمونیکا برداشت. اجزای صورت سرشار از خشم هارمونیکا را از نظر گذراند و دست مردانه‌اش را روی شانه‌ی او گذاشت و به نرمی فشرد.
- مثل همیشه قوی باش!
پس از این حرفش، مجال حرف زدن به او نداد و انگار که منتظر جواب نبود، از کنار هارمونیکا گذر کرد و به طرفی دیگر رفت. ناخودآگاه، دستانش را مشت کرد و پارچه‌‌ی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد. تمام وجودش گوش به زنگ بود تا به زودی شخصی با او تماس بگیرد و از حال خوب آنیل به او بگوید. در حینی که چند گام برمی‌داشت، زیر لب زمزمه کرد.
- هارمونیکا! بهتره که به خودت بیای پسر. اگر بخوای از الان خم به ابروت بیاری و یه گوشه کز کنی، نمی‌تونی به مأموریتی که بهت سپرده شده برسی و درواقع کمک کردن به هم گروهی‌هات غیرممکن میشه و به سرگرد خاویر اطلاع میدن و بابت این کارت توبیخ میشی!
مسیری که رفته بود را برگشت و دستش را قاب صورتش کرد.
- ولی نمی‌شه که آنیل رو توی اون وضعیت ترک کنم، از دستم دلخور میشه و پیش خودش خیال می‌کنه که من خودخواه و بخیلم که اون رو توی همچین شرایطی ترک کردم.
تنها خدا می‌دانست که اگر صدای سرگرد خاویر، به رشته‌ی افکارش چنگ نمی‌زد و آن را نمی‌درید، تا چند ساعت در این وضعیت بلاتکلیف می‌ماند. برای مهار کردن خشمش اندکی مکث کرد و گفت:
- اول کارهام رو انجام میدم، بعدش میرم بیمارستان تا از حال آنیل جویا شم.
سرگرد خاویر از لای دندان‌های کلید شده‌اش با صدای بشاشی، غرید:
- کمیسر هارمونیکا!
به حواس پرتی‌اش بارها لعنت فرستاد و خود را با چند قدم استوار به سرگرد رساند. چشمانش را بهم فشرد و نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
- در خدمتم!
خاویر نیشخندی بر لب نشاند و دستی روی ته ریشش کشید.
- حواست کجاست؟
- شرمنده من... .
مجال حرف زدن به هارمونیکا نداد و دستش را به نشانه‌ی «کافیه» بالا برد.
- با افسران پلیس اف بی آی تماس بگیر و بگو که سریعاً خودشون رو به خیابون استوکتون برسونن.
 
آخرین ویرایش:
هارمونیکا طاقت نیاورد و چند قدم به طرف سرگرد خاویر برداشت. پوست نازک لبش را جوید و قلنج انگشتانش را شکست. سرگرد خاویر دستی روی جلیقه ضد گلوله مشکی‌رنگش کشید و بی‌سیم را میان دستانش رد و بدل کرد و پس از اطلاع‌رسانی و آدرس دادن، خطاب به هارمونیکا گفت:
- حس می‌کنم می‌خوای چیزی بگی؛ اما نسبت به گفتن یا نگفتنش دو به شکی و توی دو راهی سختی قرار گرفتی‌.
هارمونیکا نگاهش را از اجزای صورت سرگرد خاویر گرفت و بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد.
- متوجه‌ام که توی چه شرایطی هستیم و بیشتر از هر کسی به من نیاز دارین؛ اما مجبورم که چند ساعتی کنارتون نباشم و درواقع قصد دارم که کنار... .
پلک خسته‌اش را به هم فشرد و دستان لرزیده‌اش را مشت کرد و با ترس و اضطراب، به ادامه‌ی حرفش افزود:
- کنار آنیل باشم، چون اون نزدیکی صحنه جرم تصادف کرد.
سرگرد خاویر زبانش را روی لبان گوشتی و خشکیده‌اش کشید و پس از اندکی مکث، گفت:
- ولی تموم اتفاق‌ها در حضور تو رخ داده، پس باید حضور داشته باشی که ریز به ریز اتفاق‌ها رو شرح بدی و مو رو از ماست بیرون بکشی.
هارمونیکا اطراف را حلاجی کرد و دستش را در جیب شلوار اتو کشیده‌اش فرو برد، گویا چیزی انگشتانش را به بازی گرفته بود.
- برای شرح و توضیح دادن، وقت زیاده. آنیل به من نیاز داره، شما و افسرها با ستوان سوم صحنه جرم رو بررسی کنین هر جا سؤالی بود، باهام تماس بگیرین که کمک و راهنماییتون کنم.
سرگرد خاویر چند مرتبه سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و پس از اندکی سکوت، با دو دلی گفت:
- اصرار کردن بی‌فایده‌ست و فقط دارم وقت کشی می‌کنم؛ اما با ورودت به بیمارستان هم ازت کاری ساخته نیست. اصلی‌ترین کار اینه‌که صبر و بردباری به خرج بدی و منتظر بمونی که بهت اطلاع‌رسانی کنن که رفع مخاطرات جانی شده و حال آنیل مساعده.
با این‌که سنگ ریزه‌های زیر پای خاویر گوش هارمونیکا را خراش می‌داد، به تندی گام برداشت و خود را به ماشینش رساند. موجی از سرما موهایش را به بازی گرفت. در حینی که به طرف ماشینش پاتند می‌کرد، قطره‌های خون آنیل او را تا مرز جنون برد. پلک خسته‌اش را بست و احساسات لگدمال شده‌اش را در دستانش پر کرد. باد، سوز وحشتناکی در صورتش کوبید. زمانی که به موضوع رفع مخاطرات جانی آنیل فکر می‌کرد، چیزی مانند نور یا شادی و انرژی در درون ‌رگ‌هایش جاری می‌شد. کش و قوسی به تن خسته‌اش داد و یکی‌یکی قلنج انگشتانش را شکست. دسته‌ی درب ماشینش را گرفت و به آرامی کشید. سوار ماشین شد و اطراف را از نظر گذراند. باعث و بانی این صحنه‌ی شوم، آن مرد مجرمی بود که آنیل خودش را قاطی ماجراها کرد و برای نجات جان هارمونیکا، جانش را به خطر انداخت. این صحنه‌ی باور نکردنی و شوکه‌آور، همانند فیلم جلوی چشمان هارمونیکا گذر کرد. شاید این آخرین خاطره‌ای باشد که از آنیل برایش باقی مانده بود، گرچه شوم بود و شاید این آخرین دیدار نباشد؛ اما هضم کردن چنین اتفاقی برای پسری مثل هارمونیکا، گلوسوز و زجرآور بود.
آینه‌ی ماشینش را تنظیم کرد و پایش را روی پدال گاز گذاشت و صحنه‌ی جرم را ترک کرد. در چنین شرایطی، هیچ موزیکی آرامش نمی‌کرد؛ اما اولین موزیکی که کلاسیکی بود توسط خودش پخش شد.
When the night has come
وقتی‌که شب فرا رسید
And the land is dark
و زمین تاریکه
And the moon is the only light we’ll see
و ماه تنها نوریه که ما می‌بینیم
No I won’t be afraid, no I won’t be afraid
نه من نمی‌‌ترسم، من نمی‌ترسم
Just as long as you stand, stand by me
فقط تا زمانی که تو ایستاد‌ه‌ای, با من ایستاده‌ای
So darlin’, darlin’, stand by me, oh stand by me
پس عزیزم, عزیزم, با من باش, آه با من بایست
Oh stand, stand by me, stand by me
آه بمون, با من بمون, با من باش
If the sky that we look upon
اگه آسمونی که ما نگاهش می‌کنیم
Should tumble and fall
باید بشکنه و سقوط کنه
Or the mountains should crumble to the sea
یا کوه‌ها باید به دریاها بریزن
I won’t cry, I won’t cry, no I won’t shed a tear
گریه نمی‌کنم, من گریه نمی‌کنم, نه من اشک نمی‌ریزم
Just as long as you stand, stand by me
فقط تا زمانی‌که تو ایستاده‌ای, با من ایستاده‌ای
And darlin’, darlin’, stand by me, oh stand by me
و عزیزم, عزیزم, با من باش, آه با من بایست
Oh stand now, stand by me, stand by me
آه الان بمون, با من بمون, با من باش
Darlin’, darlin’, stand by me, oh stand by me
عزیزم, عزیزم, با من باش, آه با من بایست
Oh, stand now, stand by me, stand by me
آه الان بمون, با من بمون, با من باش
Whenever you’re in trouble won’t you stand by me, oh stand by me
هر زمانی‌که مشکلی داری با من نبودی, آه با من بایست
Oh stand now, oh stand by me
آه الان بمون, با من بمون
Oh stand by me, stand by me
آه بمون, با من بمون
هارمونیکا وارد خیابان اکورن، بوستون شد. ماشینش را کنار خانه‌های آجری به سبک فدرال پارک کرد. نگاهش حول ساختمان‌های موزون چرخ خورد. تلفنش را از جیب شلوار اتو کشیده‌اش خارج کرد و شماره تماس دنور را گرفت. پس از گذشت چند بوق، صدای کلفت و بم پدر آنیل «دنور» که با سوز و بغض سهمگینی همراه بود، پخش شد.
- بفرما؟
- آقا دنور! خوب هستید؟
هارمونیکا شقیقه‌اش را ماساژ داد و خطاب به راننده شخصی‌اش، لب زد
- ممفیس! یکم جلوتر، بیمارستان ماساچوست ماشین رو نگه‌‌دار.
ممفیس به تکان دادن سرش بسنده کرد و چند ثانیه بعد، جلوی بیمارستان ماساچوست ماشین را متوقف کرد. دنور زبانش را روی لبان گوشتی و خشکیده‌اش کشید و کنجکاوانه پرسید.
- شما کی هستین؟ من توی شرایط مساعدی نیستم که بتونم صحبت کنم.
هارمونیکا دسته‌ی درب ماشین را گرفت و به آرامی کشید، به محض پیاده شدن از ماشینش، چنگی به موهایش زد.
- من کمیسر هارمونیکا ران هابارد هستم، پلیس فدرال «اف بی آی» با شما که پدر آنیل اوپنهایمر هستید ضمن اطلاع دادن بابت این‌که دخترتون ساعت شش در مکان و شهر کالیفرنیا استوکتون تصادف کرده، تماس گرفتم و نیروهای کمکی و اورژانس ایشون رو سریعاً به بیمارستان ماساچوست خیابان اکورن بوستون منتقل کردند، از شما متقاضی هستیم که به بیمارستان تشریف بیارین.
دنور دستانش را مشت کرد و پارچه‌ی نرم و لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش فشرد‌. بی‌تاب و مستإصل بزاق دهانش را قورت داد. در حینی که سعی می‌کرد خون‌سردی و نقاب خود را حفظ کند، لب زد:
- قبل از این‌که شما تماس بگیرین، سرگردی به نام خاویر رامون تماس گرفتن و این خبر رو بهم رسوندن. از شما بابت این‌که من رو در جریان این اتفاق ناخوشایند گذاشتید، متشکرم.
هارمونیکا دوتا یکی از پله‌ها بالا رفت و در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- خواهش می‌کنم! من فقط به وظیفه‌ام عمل کردم، شب به‌خیر‌.
 
آخرین ویرایش:
نگاهش حول ساختمان‌های بلند و بد قواره و بیمارستان ماساچوست چرخ خورد. ساختمان‌هایی که تا اوج آسمان پیش می‌روند و در پهنای خاکستری، دود گرفته و پنهان می‌شوند. چشمان آبی بی‌رمقش به طرف بیمارستان ماساچوست که به مساحت پنجاه هزار متر با چهارده طبقه ساخته شده است، میخ‌کوب شد. طبق اطلاعات نادری که از مجرمان و مجروحان در بیمارستان در دست دارد، صد و پنج تخت‌خواب در بیمارستان ماساچوست وجود دارد. نمی‌دانست که آنیل در کدام طبقه و اتاق آرمیده است، زیرا این بیمارستان بیست و هشت‌تا اتاق جراحی برای بیمارهایی اعم، سرطان، عصب شناسی و جراحی اعصاب و پرتودرمانی، تومور شناسی و مراقبت‌های ویژه دارد که تمامی این بیماری‌ها در اتاق‌های مختلف جراحی، درمان می‌شوند. سایت مساحت این بیمارستان به مساحت چهار هزار متر و یک بیمارستان با نمای شیشه‌ای و قاب فلزی است. چشم از نمای ساختمان ماساچوست گرفت و وارد راه‌رو شد. بیمارستان به قدری شلوغ بود که جای سوزن انداختن هم نبود‌. کاربرها و فضای داخلی از خارج از بیمارستان دیده میشد. چند قدمی برداشت و خطاب به خانمی که کارهای پذیرش را انجام می‌داد، گفت:
- سلام وقت به خیر.
کارت شناسایی اف بی آی فدرال که نشان می‌داد او یک پلیس است را بالا آورد و با انگشت سبابه‌اش به آن اشاره کرد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- من کمیسر هارمونیکا ران هابارد، پلیس فدرال «اف‌بی‌آی» هستم. طبق گزارشاتی که به من داده شده، باید با مجروح آنیل اوپنهایمر ملاقات کنم. ایشون کدوم طبقه و کدوم بخش بستری شدن؟
پذیرش عینکش را از روی چشمانش برداشت و گوشه‌ی چشمانش را مالید.
- طبقه‌ی دهم، اتاق سیزده.
هارمونیکا به تکان دادن سرش بسنده کرد و با لجاجت به وسیله‌ی سرآستین لباسش، رد ع×ر×ق‌های سرد را از روی پیشانی‌اش پاک کرد و وارد آسانسور شد. طبقه‌ی دهم را انتخاب کرد و درب، اتوماتیک بسته شد. صدای موزیک بی‌کلام که در آسانسور پخش شد، با وضوحی بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید. زمانی که آسانسور به طبقه‌ی مشخص شده رسید، درب گشوده شد و هارمونیکا به سرعت چند گام برداشت. نگاهش به طرف اتاقی که بالای آن عدد سیزده حکاکی شده بود، میخ‌کوب شد.
«گروه و باند گرگ‌ها»
هامون دستی روی ته‌ریش‌ پروفسوری‌اش کشید و وارد بیمارستان شد. ماسک یا دستکش و چیزهای مشکوک دیگری نپوشیده بود که نظر دیگران را جلب کند، به همین خاطر به چشم دیگران مشکوک به نظر نمی‌آمد. مثل مردمان دیگر لباس پوشیده بود. در این‌طور مواقع نقابش را حفظ می‌کرد و چهره‌اش را معصومانه جلوه می‌داد که شخصی به او شک نکند. چنگی به موهای مشکی پر کلاغی‌اش زد و خطاب به پذیرش گفت:
- من پدر آنیل اوپنهایمر هستم. دخترم رو کدوم طبقه و اتاق بستری کردن؟
پذیرش از زیر عینکش اجزای صورت هامون را از نظر گذراند و سکوت کرد. هامون دستان مشت شده‌اش را روی میز کوبید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- ازتون پرسیدم که دخترم آنیل اوپنهایمر رو کدوم طبقه و اتاق شماره چند، بستری کردین؟
نگهبان که از شدت خستگی روی صندلی‌اش خوابش برده بود، با صدای هامون از خواب پرید و اطراف را از نظر گذراند. زمانی که متوجه شد سروصدا از سالن بیمارستان می‌آید، به سرعت خود را به قسمت پذیرش رساند و کمان ابروانش را درهم کشید و صدایش را بالا برد.
- آقا چه‌خبرتونه؟ صداتون رو پایین بیارین. درک می‌کنیم که شما توی چه شرایط و بحران سختی هستین؛ اما اگر خبر ندارین که این‌جا بیمارستانه و مریض‌ها دارن استراحت می‌کنن، باید خدمتتون عرض کنم که این‌جا رو با چاله میدون اشتباه گرفتید و بهتره یکم آروم‌تر صحبت کنید!
 
آخرین ویرایش:
هامون نیشخندی بر لب طرح زد و قلنج انگشتانش را شکست.
- اگر چاله میدون نیست، پس خوابگاهه که شما دلت رو به دریا زدی و راحت خوابیدی. اگر نگهبان این بیمارستان شما باشی که معلوم نیست پرسنلش کدوم بنجلی باشه که حتی جواب ساده‌ترین سؤال ما رو نمیده.
پذیرش دست مشت شده‌اش را بر روی میز کوبید و عینکش را از روی چشمانش برداشت و با عصبانیت بی‌منطقی از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- خیلی‌خب کافیه! به بحث‌های پیش و پا افتاده وقت کشتون خاتمه بدین.
چشمان عسلی بی‌رمق و سرشار از خشمش را در حدقه چرخاند و رأس و مماس صورت هامون قرار داد و با صدای آرام‌تری که سعی داشت خشمش را در حد امکان فروکش کند، لب زد:
- خانم آنیل اوپنهایمر رو طبقه دهم، اتاق سیزدهم بستری کردن. سؤالتون رو جواب دادم و حالا می‌تونید تشریف ببرین.
هامون تلفنش را از جیب شلوار چروکیده‌اش بیرون کشید و شماره تماس رئیسش که سر دسته‌ی باند گرگ‌ها بود، گرفت. پس از گذشت چند بوق، صدای کلفت و بم جیکوب، از پشت تلفن پخش شد.
- زود کارت رو بگو؟
هامون بر روی صندلی نشست و پای راستش را بر روی پای چپش گذاشت.
- طبقه‌ی اول یا طبقه‌ی دوم برم؟
- مگه اسم و فامیل دختره رو به پذیرش نگفتی که متوجه بشی کدوم طبقه و کدوم واحد بستری شده؟
هامون بارها به حواس پرتی‌اش لعنت فرستاد و بازدم عمیقش را بیرون داد.
- پرسیدم؛ اما چون با خانمی که کارهای پذیرش رو انجام میده بحثم شد، دو به شکم که حقیقت رو بگه.
جیکوب دست مشت شده‌اش را بر روی میز کوبید و از لای دندان‌هایی که بر روی هم می‌سایید، فریاد کشید:
- یه کار ساده رو هم نمی‌تونی درست انجام بدی؟ اگر یکم اشتباه کنی و کسی از این قضیه بویی ببره، دمار از روزگارت در میارم.

دست و پای هامون از شدت ترس، شل شد و رعب و وحشت به جانش چنگ زد. با لحنی التماس‌آمیز لب زد:
- رئیس غلط کردم و دیگه تکرار نمی‌شه، التماست می‌کنم که آدرس دقیق رو بهم بده تا هر چه سریع‌تر کار این دختر رو تموم کنم.
جیکوب کام سنگینی از سیگارش گرفت و ته مانده‌ی سیگار را در زیر سیگاری له کرد.
- دو طبقه‌ی اول، فضای پذیرشه و بخش اورژانسی و سیرکولاسیون‌ها و طبقه سوم و چهارم، ارائه‌ی خدمات تشریفاتی و اداری. دو طبقه‌ی اول رو بررسی کن و از پرستارها بپرس و مطمئن شو که آنیل داخل همون اتاق بستری شده. بعد از مطمئن شدن، کشیک بده که مأمور یا اعضای خانواده‌اش داخل اتاق یا جلو و اطراف بیمارستان نباشن. اون‌وقت وارد عملیات شو و پرستارهایی که به آنیل رسیدگی می‌‌کنن رو با اسلحه بی‌صدا به قتل برسون و لباس بیمارستان رو بپوش و مابقی اقدامات لازم رو انجام بده. اگر کوچیک‌ترین خطایی یا ردی ازت ببینم، تکه بزرگت گوشته!
هامون بی‌تاب و مستأصل از این همه بار گناهی
که بر دوش داشت، مثل دیوانه‌ای آشفته از اتاق یک به اتاق سه رفت و با لکنتی که ناشی از تلاقی درد و ترس در وجود بی‌‌وجودش بود، لب زد:
- نه.... نه... رئ... رئیس، مط... مطمئن با..‌ باش.... اشتباه... اشتباهی نمی... نمی‌کنم.
تلفن را در جیب شلوارش نهاد. حضور هر پرستار در اتاق یک و سه، عذاب وجدان شدیدی بود که ذره‌ذره تکه تکه‌ی تن هامون را می‌سوزاند و به خاکستر تبدیل می‌کرد‌. از شدت خشم مشتی بر دیوار بیمارستان کوبید. زمانی که دیگر چراغ‌های کنار خیابان اکورن، بوستون خاموش شد، دیگر به ثبات رسیده بود و زیر لب زمزمه کرد:
- زمان عذاب وجدان و دل‌سوزی برای آنیل نیست، زمان مرگش فرا رسیده و باید خودم رو از این مخمصه نجات بدم، وگرنه رئیس جیکوب زنده‌ام نمی‌ذاره.
وارد آسانسور شد و انگشت سبابه‌اش که می‌لرزید را روی دکمه‌ی ده گذاشت و به آرامی فشرد‌. درب آسانسور اتوماتیک بسته شد و پس از یک دقیقه، آسانسور بی‌حرکت ایستاد. هامون از آسانسور خارج شد و مردمک چشمانش را اطراف چرخاند. جلوی درب اتاق سیزده، نه خبر از پرستارها و نه خبر از مأمور و اعضای خانواده دنیل بود. هامون از شدت خوش‌حالی احساس می‌کرد چیزی مانند یک نیرو یا شادی و انرژی در درون رگ‌هایش جاری شده، زیرا کارش آسان شده بود و در نبود ماموران و پرستاران و اعضای خانواده‌ی آنیل، می‌توانست سریعاً نقشه‌اش را عملی کند و فرار کند. دسته‌کم تا آن لحظه که چنین فکری می‌کرد؛ ولی با خارج شدن چندین پرستار و دو نگهبان و چندین مأمور و ورود پدر آنیل به اتاق سیزده، کمان ابروان شلاقی‌اش را درهم کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت به همتون که بد موقع رسیدین و تموم نقشه‌هام رو نقش بر آب کردین.
تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره تماس رئیسش را گرفت. پس از گذشت چند بوق، باری دیگر صدای کلفت و بم جیکوب پخش شد.
- زنگ زدی که بگی کار آنیل رو تموم کردی یا گند زدی و باید آدم‌هام رو بفرستم که جمع و جورش کنه؟
هامون با ترس و صدای تحلیل رفته‌ای لب زد:
- اولش فکر می‌کردم که فقط آنیل داخل اتاقه، بعد از گذشت چند دقیقه ازدحامی از جمعیت که مأمور و نگهبان و پرستار بود، از اتاق بیرون اومدن. حتی پدر آنیل و چندتا مأمور دیگه شونه به شونه‌‌ی هم وارد اتاق شدن.
جیکوب نیشخندی زد و وارد اتاقش شد و گفت:
- تو خیلی شُسته و رُفته‌ای، در صورتی که من تا الان فکر می‌کردم که منجی ما چقدر شجاعه که در عرض ده دقیقه فلنگ رو بست و به چاک زد؛ ولی باید آویزه‌ی گوشم میشد که تو یه کودنی بیش نیستی و باید پولی که به تو دادم و به آدم‌های خودم می‌دادم که اگر هم یک ساعت طول کشید، در عوض، نقشه‌ام رو عملی می‌کنن و ردی از اشتباه جا نمی‌مونه.
 
آخرین ویرایش:
هامون چشمان بی‌روح و سرد خود را به نگاه تیزبین نگهبان دوخت، سپس به کندی سر خود را به طرف اجزای صورت ماموران برگرداند. لبخندی غمگین، مکالمه‌ی بین ماموران و خانواده‌ی آنیل اوپنهایمر را تعقیب می‌کرد و هامون را زیر نظر داشتند. پدر آنیل چند قدم به طرف یکی از مامورها برداشت و پس از چند صحبت کوتاه، به ژست قبلی‌اش، بازگشت. هامون وارد یکی از اتاق‌ها شد و مردمک چشمانش را بر روی کلوزت روم به چرخش در آورد. لباس تکنیسین را از کلوزت روم بیرون آورد و پوشید. ماسک آبی‌اش را از جیبش خارج کرد و بر روی صورتش نهاد. دستی بر روی لباس الیاف پلی‌استرش کشید و دستکش‌های سفید رنگش را پوشید. صدای یکی از دکترها که قصد داشت وارد اتاقی که هامون هم حضور داشت، بشود، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشش پیچید.
- اتاق عمل رو حاضر کنین! بیمار آنیل اوپنهایمر، حال جسمی‌اش نرمال نیست.
هامون پشت کمد مشکی رنگ پنهان شد و اسلحه‌ی سایلنسرش را از قلاف بیرون کشید. دکتر وارد اتاق شد و در حینی که لباسش را می‌پوشید، هامون ماشه را کشید و مغز دکتر را نشانه گرفت و شلیک کرد، سپس هر دو دست دکتر را گرفت و به سختی کشید. با دست‌های قوی و مردانه‌اش، با لجاجت، ع×ر×ق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و جنازه‌ را در سرویس بهداشتی گذاشت. با عجله قدم برداشت و به وسیله‌‌ی یکی از لباس‌های پزشکی، رد خون را از روی پارکت پاک کرد. صدای یکی از پرستارها، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش هامون پیچید.
- دکتر هنری اسپنسر! اتاق عمل حاضره.
هامون کارت نظام پزشکی دکتر هنری را به گردنش آویز کرد و با عجله از اتاق خارج شد. زمانی که هامون موفق شد نقشه‌اش را به ترتیبی که رئیسش گفته بود، تناول کند، وارد اتاق عمل شد.
دندان‌های درشت و سفیدش را بر روی هم سایید و دهان کمی گشادش و لب‌های کلفت و مرطوبش را از هم گشود و خطاب به یکی از پرستارها، گفت:
- دستگاه ساکشن رو روشن کن‌.
سپس نفسش را فوت کرد و بی‌تاب و مستاصل بزاق دهانش را قورت داد و سوند نازال لوله‌ای بسیار نازک و منعطف دستگاه ونتیلاتور را به دهان آنیل وارد کرد و صفحه‌ی نمایش جراحی را از نظر گذراند و گفت:
- تیغ جراحی رو بده.
یکی از پرستارها، تیغ جراحی را به طرف هامون گرفت.
هامون دستی بر روی گان و کلاه لطیفش کشید.
دستش را در جیب شلوارش فرو برد و ماده‌ی بی‌هوشی دی اتیل اتر را خارج کرد و بر روی دستمال ریخت و بر روی دهان پرستار گذاشت. پرستار که در تلاش بود دستمال بی‌هوشی را از روی دهانش بردارد، هامون از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- لامصب دست و پا نزن! قصد دارم بی‌هوشت کنم، نمی‌خوام که بکشمت.
پس از این‌که مطمئن شد پرستار بی‌هوش شده است، او را بر روی پارکت رها کرد. اجزای صورت آنیل را از نظر گذراند. موهای طلایی رنگ مجعدش از بالای پیشانی‌اش قدری ریخته و به صورت او احساس برهنگی می‌داد. به آهستگی چشمانش را بلند کرد و اسلحه را بر روی قلب آنیل قرار داد. هامون با نگاهی جدی، به طرف عقب قدم برداشت و با دل‌سوزی نگریست و گفت:
- نمی‌دونم به چه علت باید تو رو به قتل برسونم؛ اما اگر تو کشته نشی، من می‌میرم.
تلفنش را از جیبش بیرون آورد و شروع به فیلم‌برداری کرد. در حینی که چشمانش را می‌بست، با صدای تحلیل رفته‌ای لب زد:
- سلام رئیس! طبق قرارمون من وارد اتاق عمل شدم، دکتر هنری اسپنسر رو به قتل رسوندم و پرستار رو هم بی‌هوش کردم، به قسمت اصلی که آنیل اوپنهایمر هست، رسیدم.
اسلحه‌ی صدا خفه کن را بر روی قلب آنیل قرار داد و پس از گذشت چند ثانیه، ماشه را کشید.
فیلم‌برداری را متوقف کرد و برای رئیسش ارسال کرد.
پس از گذشت چند دقیقه، جیکوب با هامون تماس گرفت. هامون با دست لرزیده‌اش، تلفن را از روی پارکت برداشت و به محض این‌که به تماس پاسخ داد، صدای کلفت و بم جیکوب، پخش شد‌‌.
- حالا که کار آنیل اوپنهایمر رو تموم کردی، نوبت خودت رسیده‌‌.
هامون به صندلی تکیه داد و یکی از دست‌های بزرگش را بر روی میز گذاشت و با ترس و لرز، گفت:
- رئی... رئیس! مگه... مگه... نگ.... نگفتی... اگر... اگر... آن... آنیل رو بب... بکشم، زنده... زنده... می... مونم؟
جیکوب در جواب به سوال هامون، یک لحظه مکث کرد که سیگار برگش را روشن کند، سپس کام سنگینی از سیگارش گرفت.
- گفتم که در اعزای جونت، باید آنیل رو به قتل برسونی؛ اما اگر به خودت شلیک نکنی، مامورهایی که بیرون از اتاق عمل هستن، وقتی وارد اتاق بشن و ببینن آنیل به قتل رسیده و پرستار بی‌هوشه و تو هیچ آسیب جانی‌ای ندیدی، بهت شک می‌کنن و همه چیز، روی سر تو آوار میشه، پس... .
هامون با دیرباوری حرف رئیسش را قطع کرد و با صدایی ضعیف و دردمند، لب زد:
- پس چی‌کار کنم که نجات پیدا کنم؟
یک زهرخند مرموز روی لبان جیکوب ظاهر شد. جیکوب با طمانینه در جواب به سوال هامون، گفت:
- با اسلحه‌ات به خودت شلیک کن؛ ولی جوری که جون سالم به در کنی نه که بمیری!
با این حرف جیکوب، دردی سرتاسر وجود هامون را فرا گرفت و بدنش به رعشه افتاد‌.
- نه رئیس! من نمی‌تونم چنین ریسکی کنم.
جیکوب با تعجب و خشم اطراف را از نظر گذراند. نمی‌‌فهمید که منظور هامون از این حرف‌های بی‌سر و ته چیست! جیکوب هیچ اهمیتی به حال و سخن‌های بی‌ارزش هامون نداد، پوزخندی زد و با لحنی قاطع و محکم، از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- ملعون! تا الان هم ریسک بالایی کردی و حکم گناهت، اعدامه! داری از چه ریسکی حرف می‌زنی؟ زود این کار رو انجام بده، وگرنه هیچ راه دیگه‌ای نداری.
پس از این حرفش، به مکالمه‌‌شان پایان داد، سپس تلفن‌اش را بر روی پارکت کوبید و با چهره‌ای ناباور، اجزای صورت آنیل را از نظر گذراند. اسلحه را میان انگشتان بزرگ و تیزش گرفت و بر روی شکمش نهاد، شلیک کردن به خودش، به قدری برایش دشوار بود که دانه‌های مرواریدی اشک‌هایش، باعث خیس شدن صورت خبیث و بی‌رحمش شد.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
15

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا